خلاصهای از نزدیک ترین گذشتهی دلاویز:
«دلاویز که به جشن تولد «خاطره»، دختر دکتر منصور امتنانی دعوت شدهاست، به جمعی وارد میشود که برایش چندان آشنا نیست. اما برخورد میزبان و نیز «برمک میمندی» یکی از میهمانان آن شب و همچنین دیگران، موجب میشود که او تسلیم خواست آنان برای خواندن ترانهسرودی گردد که قبلاً آن را در یک محفل هنری اجرا کردهاست. اجرای این برنامه، حضار را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. از جمله کسانی که جزو شیفتگان دلاویز میشوند، برمک میمندی است که تباری نیمه ایرانی و نیمه هندی دارد.»
وقتی که خواندن رباعیات خیام را به پایان رساندم، صدای هلهله و کفزدن حضار، مرا در بافتی از نوازش و آرامش فرو برد. این نوازش و آرامش در حالی به سراغم آمدهبود که من در میان امواج متلاطم اندیشههای خیام، به جزیرهی بسیار کوچک خاطرههای زندگیبخش خویش با پرهام آوینیان پرواز کردهبودم. در هنگامهی خواندن آن رباعیها، این اندیشهی دردناک، گلویم را میفشرد که اینک تا چهاندازه، جای پرهام آوینیان در جمعی اینچنین خالی است. اگر توان آن را داشتم، میخواستم عقربهی زمان را به آن لحظهای ببرم که پرهام آوینیان با همکاران خویش، عازم سفر به جایی بود که قرار بود زندگی انسانی را غنیتر سازد. در حالی که نمیدانست که زندگی انسانی با از کفدادن او، فقیرتر نیز خواهدشد. اگر توان آن را داشتم، پرهام را در یک چشم به هم زدن، از اتاق کارش در یکی از دانشکدههای شهر «اتاوا» در کانادا، به تبریزِ «تبریز» میآوردم و مرگ را مانند حیوان درندهای از «گلهی زندگی» مشترکمان دور نگه میداشتم.
در این اندیشههای پُر از حسرت و آرزومندی، اشک من سیلابوار برگونههایم جاری شدهبود. جمعیت کوچک هلهلهزن، در حالی که اشک میریخت، همچنان کف میزد. من نمیدانم که اشکهای حاضران به دلیل گریههای ناخواسته و تبآلود من بود یا به دلیل تأثرشان از شنیدن رباعی های خیام؟ البته لحظاتی پس از آن همهمهی ملایم و گرم و آن اشک های زلال و داغ، سکوتی غریبانه، خود را در میان مجلس اُنسی که بهانهاش سالروز تولد «خاطرهی امتنانی» شدهبود، پهن کرد. وقتی چشمانم را بازکردم، نخستین کسی که در برابرم به جلوهگری پرداخت، «برمک میمندی» بود. واقعیت آن بود که هنوز پردهی شرم و امتنان از محبت جمع حاضر در آن محفل، بر چشمانم سنگینی میکرد. اینک برمک میمندی را میدیدم که بیاختیار و با نگاه کاونده، خواهنده و ستایشبار خویش مرا در میان مردمک چشمانش به اسارتی نامرئی گرفتهاست. حالات و حرکات «برمک» چنان بود که تقریباً نظر دیگران را نیز به غیر عادی بودن خود جلب کردهبود.
در این میان، او لب به سخن گشود و گفت:«با شناختی که از شما دارم، جز ستایش صمیمانه از شما و آواز اندیشهبرانگیزتان، هیچ چیز دیگر نمیتوانم برزبان بیاورم. برای من، شنیدن رباعیهای خیام، بازشدن دریچهی دیگری بود به روی زندگی، به روی خوشبختی و به روی مرگ. باید از شما سپاسگزار باشم که در معرض وزش چنان آوای جادویی و اندیشههای عمیق قرارگرفتهام. سپاس من از «خاطره»ی عزیز که مرا به جشن تولد خود دعوت کرد، بسیار عمیق فراموشناشدنی است. اگر چنین دعوتی نبود، من چگونه میتوانستم، با شما، با دانش و صدای مهرپرورتان آشنا شوم؟» به او گفتم:«از لطف شما ممنونم. تا آنجا که به یاد میآورم، شما یکبار دیگر در چند سال پیش محبت کردهبودید و با «سامان» و «سوسن»، خواهر و برادر توأمان به دیدار من به بیمارستان آمدهبودید. به جز آن، دیدار مستقیم دیگری میان ما اتفاق نیفتادهاست. برایم جالب است که بدانم مرا چگونه میشناسید که اینگونه صحبت میکنید؟»
برمک جواب داد: «من شما را مقداری میشناسم. البته نمیدانم که کدام نوع از شناختهای ما از انسانهای پیرامونمان، از اعتبار لازم و قابل اعتمادی برخوردار است. آیا باید فقط به شناختهای مستقیم خود از دیگران تکیهکنیم و یا شناختهای غیر مستقیم خود را که بر پایهی شایعهها، تصورها و یا فکر و خیالهای گاهگاهی استوار است نیز، ملاک شناخت از شخصیت یگران قراردهیم؟ باید بگویم که شناخت من از شما بیشتر بر پایهی شناخت از گزینهی دوم است. این را نیز بگویم که دختر عمویم همکلاسی شماست. او از شما و شخصیت و تواناییهایتان برای من بسیار صحبت کردهاست. دریافت او نیز دریافتی است غیر مستقیم که گاه برخی از آنها بر پایهی حدس و گمان شکل گرفتهاست. زیرا وی با شما تماس مستقیمی نداشتهاست. اما برای من بارها توضیح داده که چگونه جذب برخوردهای شما در سر کلاس شدهاست. اطلاعات بعدی را در مورد هنرمند بودن شما از « خاطره »ی عزیز گرفتهام.»
از «خاطره» چنان صحبت میکرد که انگار خواهر اوست. به نظر میرسید که با یکدیگر رابطهای بسیار احترام آمیز و صمیمی دارند. آن شب برخلاف پیشداوریهای ذهنیام، شبی خیالانگیز و پربار بود. نوع برخورد «برمک» و صحبتکردنش در آن محفل، فرسنگها از آن تصویر ذهنی اشرافزاده وار که از او در محیط دانشکدهداشتم، متفاوت بود. چیزی که در آن جا نبود، غرورهای نابسامان و بیمارگون بود. همه چیز انگار از درون جرقههای آتش خلوص و دریادلی به بیرون میجهید. اگر انسان نابینایی در آن مجلس حضور میداشت، شاید تصور میکرد که به میهمانی درویشانهای پاگذاشتهاست تا بدان وسیله بتواند غمهای حاصل از فقر و دربدری را فراموشکند.
در میهمانی آن شب، استاد من دکتر منصور امتنانی نیز لحظهای حضوریافت. به همه خوشآمد گفت و رفت. جالب آن که به شماره ی هریک از ما نیز یک شاخه گل میخک خریدهبود. آن ها را در کمال سادگی به هریک از ما هدیه داد. حتی دخترش نیز جز همان شاخهی گل، چیز دیگری از پدر دریافت نکرد. مادر « خاطره » اما تمام شب را در آن جا حضور داشت و از میهمانان دخترش، با مهری مادرانه پذیرایی میکرد.
ادامه دارد
