تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش

 

خلاصه‌ای از نزدیک ترین گذشته‌ی دلاویز:

 

«دلاویز که به جشن تولد «خاطره»، دختر دکتر منصور امتنانی دعوت شده‌است، به جمعی وارد می‌شود که برایش چندان آشنا نیست. اما برخورد میزبان و نیز «برمک میمندی» یکی از میهمانان آن شب و همچنین دیگران، موجب می‌شود که او تسلیم خواست آنان برای خواندن ترانه‌سرودی گردد که قبلاً آن را در یک محفل هنری اجرا کرده‌است. اجرای این برنامه، حضار را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. از جمله کسانی که جزو شیفتگان دلاویز می‌شوند، برمک میمندی است که تباری نیمه ایرانی و نیمه هندی دارد.»

 

وقتی که خواندن رباعیات خیام را به پایان رساندم، صدای هلهله و کف‌زدن حضار، مرا در بافتی از نوازش و آرامش فرو برد. این نوازش و آرامش در حالی به سراغم آمده‌بود که من در میان امواج متلاطم اندیشه‌های خیام، به جزیره‌ی بسیار کوچک خاطره‌های زندگی‌بخش خویش با پرهام آوینیان پرواز کرده‌بودم. در هنگامه‌ی خواندن آن رباعی‌ها، این اندیشه‌ی دردناک، گلویم را می‌فشرد که اینک تا چه‌اندازه، جای پرهام آوینیان در جمعی این‌چنین خالی است. اگر توان آن را داشتم، می‌خواستم عقربه‌ی زمان را به آن لحظه‌ای ببرم که پرهام آوینیان با همکاران خویش، عازم سفر به جایی بود که قرار بود زندگی انسانی را غنی‌تر سازد. در حالی که نمی‌دانست که زندگی انسانی با از کف‌دادن او، فقیرتر نیز خواهد‌شد. اگر توان آن را داشتم، پرهام را در یک چشم‌ به هم زدن، از اتاق کارش در یکی از دانشکده‌های شهر «اتاوا» در کانادا، به تبریزِ «تب‌ریز» می‌آوردم و مرگ را مانند حیوان درنده‌ای از «گله‌ی زندگی» مشترکمان دور نگه می‌داشتم.

 

در این اندیشه‌های پُر از حسرت و آرزومندی، اشک من سیلاب‌وار برگونه‌هایم جاری شده‌بود. جمعیت کوچک هلهله‌زن، در حالی که اشک می‌ریخت، همچنان کف می‌زد. من نمی‌دانم که اشک‌های حاضران به دلیل گریه‌های ناخواسته و تب‌آلود من بود یا به دلیل تأثرشان از شنیدن رباعی های خیام؟ البته لحظاتی پس از آن همهمه‌ی‌ ملایم و گرم و آن اشک های زلال و داغ، سکوتی غریبانه، خود را در میان مجلس اُنسی که بهانه‌اش سالروز تولد «خاطره‌ی امتنانی» شده‌بود، پهن کرد. وقتی چشمانم را بازکردم، نخستین کسی که در برابرم به جلوه‌گری پرداخت، «برمک میمندی» بود. واقعیت آن بود که هنوز پرده‌ی شرم و امتنان از محبت جمع حاضر در آن محفل، بر چشمانم سنگینی می‌کرد. اینک برمک میمندی را می‌دیدم که بی‌اختیار و با نگاه کاونده، خواهنده و ستایش‌بار خویش مرا در میان مردمک چشمانش به اسارتی نامرئی گرفته‌است. حالات و حرکات «برمک» چنان بود که تقریباً نظر دیگران را نیز به غیر عادی بودن خود جلب کرده‌بود.

 

در این میان، او لب به سخن گشود و گفت:«با شناختی که از شما دارم، جز ستایش صمیمانه از شما و آواز اندیشه‌برانگیزتان، هیچ چیز دیگر نمی‌توانم برزبان بیاورم. برای من، شنیدن رباعی‌های خیام، بازشدن دریچه‌ی دیگری بود به روی زندگی، به روی خوشبختی و به روی مرگ. باید از شما سپاسگزار باشم که در معرض وزش چنان آوای جادویی و اندیشه‌های عمیق قرارگرفته‌ام. سپاس من از «خاطره»‌ی عزیز که مرا به جشن تولد خود دعوت کرد، بسیار عمیق فراموش‌ناشدنی است. اگر چنین دعوتی نبود، من چگونه می‌توانستم، با شما، با دانش و صدای مهرپرورتان آشنا شوم؟» به او گفتم:«از لطف شما ممنونم. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، شما یک‌بار دیگر در چند سال پیش محبت کرده‌بودید و با «سامان» و «سوسن»، خواهر و برادر توأمان به دیدار من به بیمارستان آمده‌بودید. به جز آن، دیدار مستقیم دیگری میان ما اتفاق نیفتاده‌است. برایم جالب است که بدانم مرا چگونه می‌شناسید که این‌گونه صحبت می‌کنید؟»

 

برمک جواب داد: «من شما را مقداری می‌شناسم. البته نمی‌دانم که کدام نوع از شناخت‌های ما از انسان‌های پیرامونمان، از اعتبار لازم و قابل اعتمادی برخوردار است. آیا باید فقط به شناخت‌های مستقیم خود از دیگران تکیه‌کنیم و یا شناخت‌های غیر مستقیم خود را که بر پایه‌ی شایعه‌ها، تصورها و یا فکر و خیال‌های گاهگاهی استوار است نیز، ملاک شناخت از شخصیت یگران قراردهیم؟ باید بگویم که شناخت من از شما بیشتر بر پایه‌ی شناخت از گزینه‌ی دوم است. این را نیز بگویم که دختر عمویم همکلاسی شماست. او از شما و شخصیت و توانایی‌هایتان برای من بسیار صحبت کرده‌است. دریافت او نیز دریافتی است غیر مستقیم که گاه برخی از آن‌ها بر پایه‌ی حدس و گمان شکل گرفته‌است. زیرا وی با شما تماس مستقیمی نداشته‌است. اما برای من بارها توضیح داده که چگونه جذب برخوردهای شما در سر کلاس شده‌است. اطلاعات بعدی را در مورد هنرمند بودن شما از « خاطره »ی عزیز گرفته‌ام.»

 

از «خاطره» چنان صحبت می‌کرد که انگار خواهر اوست. به نظر می‌رسید که با یکدیگر رابطه‌ای بسیار احترام آمیز و صمیمی دارند. آن شب برخلاف پیش‌داوری‌های ذهنی‌ام، شبی خیال‌انگیز و پربار بود. نوع برخورد «برمک» و صحبت‌کردنش در آن محفل، فرسنگ‌ها از آن تصویر ذهنی اشراف‌زاده‌‌ وار که از او در محیط دانشکده‌داشتم، متفاوت بود. چیزی که در آن جا نبود، غرورهای نابسامان و بیمارگون بود. همه چیز انگار از درون جرقه‌های آتش خلوص و دریادلی به بیرون می‌جهید. اگر انسان نابینایی در آن مجلس حضور می‌داشت، شاید تصور می‌کرد که به میهمانی درویشانه‌ای پاگذاشته‌است تا بدان وسیله بتواند غم‌های حاصل از فقر و دربدری را فراموش‌کند.

 

در میهمانی آن شب، استاد من دکتر منصور امتنانی نیز لحظه‌ای حضوریافت. به همه خوش‌آمد گفت و رفت. جالب آن که به شماره ی هریک از ما نیز یک شاخه گل میخک خریده‌بود. آن ها را در کمال سادگی به هریک از ما هدیه داد. حتی دخترش نیز جز همان شاخه‌ی گل، چیز دیگری از پدر دریافت نکرد. مادر « خاطره » اما تمام شب را در آن جا حضور داشت و از میهمانان دخترش، با مهری مادرانه پذیرایی می‌کرد.

 

                                                                                                                   ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 16:34 |

  

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

«روز اول سال تحصیلی جدید، برای دلاویز، روز دلپذیری نیست. او در آن روز، در می‌یابد که دکتر مهران مُدبّر، دانشکده‌ی آنان را برای همیشه ترک کرده‌است. دلاویز اندوهگین می‌شود اما زندگی، حرکت بی‌وقفه و قانونمندی بی‌ترس و اضطراب خویش را ادامه می‌دهد. چیزی را که دلاویز فراموش‌ کرده‌ آنست که او مهران مدبّر را با حفظ فاصله‌ی معینی از زندگی خویش دوست داشته‌است در حالی‌که مهران مُدبّر، آرزومند بوده‌است که آن زندگی اگر تداومی دارد با گرمای مهر دلاویز باشد. اما دلاویز، به هردلیلی از پاسخ مثبت به او خودداری کرده‌است. همین که مهران مدبّر توانسته‌است یک‌سال دیگر، هرصبح و شام، دلاویز را ببیند و با خود درگیر جنگ درونی باشد، بزرگواری‌ها کرده‌است.»

 

آن شب، مهمان‌های حاضر در خانه‌ی دکتر منصور امتنانی بیش از ده‌ نفر نبودند. از تصادف روزگار، یکی از آن ده نفر، دانشجویی بود که سه سال قبل در بیمارستانی در تهران با برادر «سوسن» به دیدار من آمده‌بود. سوسن و برادرش، همزاد‌های دوقلو بودند و من با آنان همیشه، روابط صمیمانه‌ای داشته‌ام. البته هرگونه رابطه‌ی صمیمی با افراد، به معنی رابطه‌ی عمیق با آن‌ها نیست. ما همچنان که در جهان پیرامون خود، هم با کوه و درّه برخورد می‌کنیم و هم با کویر و دریا، آدم‌ها نیز از همین سرشتند. ما با برخی از آدم‌ها، بیشتر از یک ساعت در ماه، نیاز به معاشرت‌نداریم. از طرف دیگر، پاره‌ای آدم‌ها، ساعت‌ها با ما معاشرند بی‌آن‌که ما را خسته‌کنند. شماری دیگر از چنان رفتار و اندیشه‌ای برخوردارند که انگار هرروز که می‌گذرد ما به کشف معدن فکری تازه‌ای در حوزه‌ی ذهن و اندیشه‌ی آنان برمی خوریم. باید اقرار کرد که با چنین توصیف‌هایی، زندگی‌کردن در کنار افرادی از این دست، بسیار گواراتر است تا زندگی در بهشت برینی که نه آرزو در آن جا جوانه می‌زند و نه امید می‌پَژمُرَد. سوسن و برادرش از آن گونه افراد بوده‌اند که من همیشه در دیدارهای کوتاهی که با آنان داشته‌ام، جز آرامش و رضایت، چیز دیگری در ذهن من ته‌نشین نشده‌است. اما در مورد آن پسر دانشجو لازم است بگویم که من پس از آن دیداری که با او در بیمارستان داشتم، دیگر هیچ‌گونه دیدار یا گفتگویی میان ما پیش نیامده بود. هرچند در داخل محوطه‌ی دانشکده، هربار که با همدیگر برخورد کرده‌ایم، سری به نشانه‌ی سلام یا احترام، تکان داده‌ایم. البته در بیشتر اوقات، این او بوده که پیش‌دستی کرده و با گفتن سلامی و شنیدن علیکی، از کنار من گذشته‌است.

 

من نام کوچک او را می‌دانستم. نه این که از همان روز دیدار در بیمارستان در ذهنم مانده‌باشد بلکه پس از خروج از بیمارستان و شروع مجدد درس‌ها، کم‌کم نه تنها با نامش آشنا شدم بلکه مقداری هم در باره‌ی شخصیت او و خانواده‌اش از این و آن، چیزهایی شنیدم و موردهایی را نیز خود، به چشم دیدم. می‌دانستم که او دانشجوی حقوق قضایی‌است و همچون من در سال چهارم درس می‌خواند. آن شب نیز مطابق سنت‌هایی از این دست، لازم بود که همه یک‌بار دیگر خود را معرفی‌کنند. کافی‌است که در چنان جمع‌هایی یک یا دونفر باشند که بقیه‌را نشناسند و یا بقیه، آنان را به‌جا نیاورند. در آن صورت، چنان معرفی‌هایی، هرچه بیشتر ضرورت می‌یابد. البته تعداد افرادی که من در آن شب نمی‌شناختم، بیشتر از یکی دو نفر بود. در آن معرفی‌ها، او خود را به حضار به نام «بَرمَک میمندی» معرفی کرد. اسم کوچکش را می‌دانستم اما اسم فامیلش را اگر هم شنیده‌بودم، به یادنداشتم. «برمک» برای ما توضیح‌داد که پدربزرگش همراه همه‌ی فرزندانش که عمدتاً بزرگسال بوده‌اند، در آغاز دهه‌ی چهل میلادی از بخش هند غربی که امروز پاکستان نامیده ‌می‌شود، به ایران مهاجرت‌کرده‌اند. آن ها در عمل، همیشه خود را دارای هویتی دوگانه‌دانسته‌اند. نیمی هندی، نیمی ایرانی. پدر بزرگ برمک از ثروتمندان بسیار برجسته‌ی هند بوده که هنوز بخشی از سرمایه‌های او به شکل مستغلات و حتی چند کارخانه، در چند و چندین شهر از شهرهای پاکستان امروز وجود دارد.

 

در آن شب، دختر دکتر امتنانی نهایت تلاش خود را به‌کار‌برد که اولاً به جمع میهمانان، خوش بگذرد و ثانیاً همه به شکل مترقیانه و هنرمندانه‌ای از آن جمع، خاطره‌های خوبی به یادگار داشته‌باشند. مادر و پدرش در جمع ما حضور نداشتند. اما مادرش را گاهی برای آوردن یا بردن چیزی می‌دیدم. در حالی که پدرش را تنها در لحظه‌ی خداحافظی آن هم دم در، ملاقات کردم. همان شب، «خاطره» از من خواهش‌کرد که ترانه‌ی «خارهای عطرآگین» را که در آن شب شعر و هنر خوانده‌بودم، باردیگر بخوانم. البته من در آغاز، مقاومت‌کردم. تصور «خاطره» در آن بود که شاید شرم حضور و یا تعارف‌های اولیه که باید همیشه وجود داشته‌باشد، موجب مقاومت من شده‌است. اما در واقع، من دلیلی نمی‌دیدم که در آن جمع، برجستگی خاصی پیدا‌کنم. میهمانی از کسی دیگر و به مناسبتی دیگربود و آواز خواندن من، آن هم به عنوان خواننده‌‌ای که مطلقاً حرفه‌ای نیست، در چنان جمعی، چندان مناسب به نظر نمی‌رسید.

 

اما اصرار‌های او و سپس حضار و از همه مهم‌تر اصرارهای «برمک میمندی»، کار خود را کرد. البته آخرین بهانه‌ی من، نبودن سنتور و یا سه تار بود. این بهانه نیز به زودی بی‌اثرشد. زیرا کاشف به عمل‌آمد که دکتر منصور امتنانی، خود، هم اهل نواختن سنتور است و هم سه‌تار. البته این را از زبان دخترش خاطره در همان دقایقی که آن ها را به میان جمع‌آورد، شنیدم. وقتی که ترانه‌سرود خود را می‌خواندم، با آن که در لحظاتی چشمانم را می‌بستم اما بی‌اختیار متوجه‌شدم که اشک از چشمان «برمک» جاری‌شده است. پس از پایان آواز خواندن من، خاطره و برمک از من خواستند که یا یکی از آوازهای خاصی را که خود دوست‌دارم بخوانم و یا در غیر آن صورت، چند «تک‌نوازی» انجام‌بدهم. در آن لحظات، احساس‌کردم که خواست آن جمع کوچک از خواست «خاطره» و «برمک» جدانیست. از این رو پذیرفتم که چندتا از رباعی‌های خیام را در سبک و سیاقی که خود می‌پسندیدم به اجرا درآورم. البته از مدتی قبل، مقداری روی آن‌ها تمرین کرده‌بودم اما هنوز رضایت کامل‌نداشتم.  از این‌رو، ترجیح می‌دادم که هنوز مقدار بیشتری، روی آن‌ها کارکنم. سرانجام قبول‌کردم که سه‌رباعی از رباعی های خیام را برای جمع آن شب به اجرادرآورم. آن سه رباعی، این‌ها بودند:

 

 

امـــروز کـــه نـــــوبت جوانــــی مــن است

«می» نوشم از آن‌که کامــرانی من است

عیبم مکنید، گرچه تلخ است، خــوش است

تــــــلخ است، از آن‌که زنــدگانی مـن است

 

ای کاش کـــــه جـــای آرمیـــدن بـــــودی

یــــا ایـــــن ره دور را رسیــــدن بـــــــودی

کاش از پــــی صدهـــزارسال از دل خـاک

چـــــون سبزه، اُمید بــــردمیـــــدن بـودی

 

گــــر بـــر فلکم دست بُدی چـــــون یزدان

بــــرداشتمی مـــن ایــــــن فلک را زمیان

از نــــــو فـــلک دگــــر چنـــــان ساختـمی

کازاده بـــــــه کام دل رسیـــــــدی، آسان

 

                                                                                                          ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:37 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

«روز اول سال تحصیلی جدید، برای دلاویز، روز دلپذیری نیست. او در آن روز، در می یابد که دکتر مهران مُدبّر، دانشکده‌ی آنان را برای همیشه ترک کرده‌است. دلاویز اندوهگین می‌شود اما زندگی حرکت بی‌وقفه و قانونمند بی‌ترس و اضطراب خویش را ادامه می‌دهد. چیزی را که دلاویز فراموش‌ کرده‌ آنست که او مهران مدبّر را با حفظ فاصله‌ی معینی از زندگی خویش دوست داشته‌است در حالی‌که مهران مُدبّر، آرزومند بوده‌است که آن زندگی اگر تداومی دارد با گرمای مهر دلاویز باشد. اما دلاویز، به هردلیلی از پاسخ مثبت به او خودداری کرده‌است. همین که مهران مدبّر توانسته‌است یک‌سال دیگر، هرصبح و شام، دلاویز را ببیند و با خود درگیر جنگ درونی باشد، بزرگواری‌ها کرده‌است.»

 

هنوز یکی دوهفته از آغاز سال تحصیلی جدید نگذشته‌بود که یکی دیگر از استادان دانشکده‌ی ما به نام «دکتر منصور امتنانی»، به طرز غیرمترقبه‌ای به من اطلاع‌داد که به جشن تولد دخترش دعوت‌شده‌ام. من با این استاد، در آن دوسال اخیر هیچ درسی نداشتم اما در سال اول که شماری از درس‌های پایه، میان چند رشته‌ی درسی مشترک بود و توسط یک استاد معین تدریس می‌شد، او یکی از این درس‌ها را برای ما تدریس می‌کرد. این را هم بگویم که «دکتر امتنانی» از آشنایان و دوستان دیرین پدرم نیز بوده‌است. از آن دوستانی که گاه بسیار به هم نزدیکند اما با وجود این، به خانه‌ی همدیگر هیچ رفت و آمدی ندارند. پدرم تعریف کرده‌بود که بر سر یک اختلاف حقوقی میان دکتر امتنانی و یک مؤسسه‌ی تجاری، پدرم وکالت او را به عهده گرفته‌بود و دکتر امتنانی توانسته‌بود در آن ماجرا، توفیقی که منتظرش نبود به دست بیاورد. از این رو، گذشته از درسی که او در سال اول با من داشت، از طریق پدرم مرا نیز می‌شناخت. از طرف دیگر، من دختر او را به درستی به جا نمی‌آوردم تا آن که ما همدیگر را در تابستان همان سال دریکی از شب‌های شعر و آهنگ، در یک محفل خصوصی در تهران ملاقات‌کردیم.

 

آن شب، در آن محفل خصوصی، من یکی از کسانی بودم که برای اجرای یک‌برنامه‌ی فرهنگی دعوت‌شده‌بودم. دخترش تقریباً همسن و سال من بود و در آن شب، جز میزبان و سه چهار نفردیگر که ابتکار عمل آن برنامه‌ی فرهنگی را دردست داشتند، کسی از محتوای مهمانی آن شب، اطلاع نداشت. من در آن محفل، دوبار پای سنتور نشستم و هربار چند آهنگ تک‌نوازانه را نواختم. این تک‌نوازی‌ها، ترکیبی از درون‌مایه‌های ایرانی و کمی هم آمیخته با رگه‌های کلاسیک غرب بود. جز این، من با سه‌تار خود، ترانه‌ای را خواندم که شعر آن، سروده‌ی خودم بود. محتوای آن ترانه، سپاس‌داشت از مبارزات انسانی دو زن در تاریخ کشورمان بود. یکی «رابعه بِنتِ کَعبِ قُزداری بلخی» عارف قرن چهارم قمری و دیگری «طاهره‌ی قرة‌العین» مبارز آزادیخواه در قرن سیزدهم خورشیدی. البته خوب به یاد می‌آورم که در آن شب، با افراد زیادی آشنا شدم و در پایان برنامه به پرسش‌هایشان تا حد توانم پاسخ‌دادم. دختر دکتر امتنانی از آن شب به بعد، علاقه‌مند شده‌بود که با من آشنایی عمیق‌تری برقرارسازد. از همین‌رو، به دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا مرا به خانه‌ی خود دعوت‌کند.

 

علت آن که من ترانه‌ای در بزرگداشت شخصیت آن دوزن به نام «خارهای عطرآگین» سروده‌بودم این‌بود که به نظر من، آن دو نفر دارای دو وجه مشترک برجسته‌بودند که آن دو وجه را در چشم‌انداز من، بیشتر با اهمیت جلوه می‌داد. خصلت مشترک نخست، « زن » بودن آن‌ها بود و دومی « نگاه تلخ و بُرنده »‌‌ی آنان به نادرستی‌ها و ناروایی‌های اجتماعی. من در عمل، هیچ توجهی به باورهای عرفانی آن‌یک و دیدگاه‌های سیاسی این‌یک نداشتم. زیرا باید بگویم که هم بادیدگاه‌های عرفانی «رابعه»، چندان نظر مساعدی نداشته‌ام و هم بادیدگاه‌های سیاسی «طاهره». اما این نکته، مانع از آن نبوده‌است که در بزرگداشت و حرمت‌نهادن به مبارزات آنان در میان لشکری از مردان «زر» و «زور» کوتاهی‌ورزم. آن شب پس از پایان شعرخوانی، همین دختر خانم که کمی بعدتر فهمیدم نامش «خاطره»‌ و دختر استاد من است، سر صحبت را با من بازکرد و پس از مقدار زیادی تحسین و تمجید از محتوای ترانه و نیز صدای من که از نظر او جذابیت خاصی داشت، اظهار علاقه‌کرد که با همدیگر، باب رفت و آمد را بازکنیم.

 

من نمی‌توانستم بی‌درنگ به او جواب منفی بدهم. اما به طور طبیعی، باید اعتراف‌کنم که زیاد اهل این جور رفت و آمدها نبود‌ه‌ام و نیستم. اگر هم علاقه پیدا می‌کردم، باید نخست، کمی سبُک و سنگین‌می‌کردم تا بتوانم تصمیمی را که برایم قانع‌کننده‌است بگیرم. من این نکته را همیشه از پدرم می‌شنیدم که می‌‌گفت اگر می‌خواهی که هیچ دوست خوبی در زندگی‌ات نداشته‌باشی، تا جایی که می‌توانی دایره‌ی معاشرتت را با آدم‌ها گسترش بده. در این حرف جوهر متفکرانه‌ای نهفته‌است، هرچند من با همه‌ی آن حرف موافق نبوده‌ام. جوهر متفکرانه‌ی آن در این است که آدم اگر با افراد زیادی معاشرت داشته‌باشد، به علت کوتاهی دوران زندگی و نیز کمی فرصت به علت مشغله‌های روزانه، نمی‌تواند با همه، رابطه‌ی عمیقی ایجادکند. چه بسا که حتی مجال آن را نیابد که با کسی چنان رابطه‌ی عمیق فکری و احساسی را شکل‌بدهد. اما بر خلاف نظر پدرم، اعتقاد من آن بوده‌است و هست که انسان باید دوستان خوب خود را از میان یک دایره‌ی وسیع‌تر از آدم‌ها انتخاب‌کند. اگر امکان انتخاب برای هریک از ما کم‌باشد، امکان انتخاب خوب هم کم و کمتر خواهد بود. از این جهت، لازم است که افراد زیادی را بشناسیم و از میان آنان، کسانی را که مستعد رابطه‌های فکری خود می‌بایبم، برگزینیم. آن شب در پاسخ خانم «خاطره»، از محبت‌های او تشکر بسیارکردم اما دیگر مجالی دست نداد که بتوانیم همدیگر را ببینیم. اگر چه او دو سه بار بعد از آن شب به من تلفن‌کرد و به شکل بسیار مهرآمیزی، احوالم را پرسید که صد البته جای خوشحالی بسیار داشت. آن روز که استادم مرا از قول دخترش به جشن تولد وی دعوت‌کرد، بی‌آن که در خود توان «نه» گفتن ببینم و یا بهانه‌ای برای نرفتن بتراشم، به دعوتش جواب مثبت‌دادم.

 

                                                                                                            ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 20:28 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

«وقتی دلاویز چنان شخصیتی است که حتی دوست‌دارد جواب دشمنانش را با ادب و احترام بدهد اگر چه جواب آنان، عدم‌پذیرشی مطلق باشد، جای آن دارد که او در برخوردبا مهران مُدبّر که هم استاد اوست و هم در دوران بحران روحی وی، درنهایت لطف با او برخورد کرده‌است، برخوردی بسیار نرم و انسانی از خود بروزدهد. برای انسان دردکشیده‌ای چون او، با وجود همه‌ی اعتماد به نفسی که از وجود وی سرریز می‌شود، سر و سامان‌دادن به چنین مناسباتی که پر از پیچیدگی های فکری و عاطفی‌است، کار چندان آسانی نیست. اگر دلاویز کنعانی قادر‌است از عهده حل و فصل چنان مناسباتی برآید، ریشه در آن تربیتی دارد که به او القاء کرده‌است که مشکلات انسانی، قطعاً خواهان راه حل‌های انسانی نیز هست. اما ظاهراً این برخورد او در همه‌جا، با واکنش یکسانی روبرو نیست.»

 

در نخستین روز آغاز سال چهارم دانشگاه، از یکی دوستان همکلاسی‌ام شنیدم که دکتر مهران مُدبّر از دانشکده‌ی ما استعفا داده‌است. هیچ‌کس نمی‌دانست به کجا رفته و یا در کدام مؤسسه به‌کار مشغول شده‌است. البته قبل از آن‌هم، چنان که گفته‌بودم، هیچ‌کس از زندگی خصوصی او چیزی نمی‌دانست. نه دختران کنجکاو دانشکده که هزاران پشه را در هوا، یک‌باره نعل می‌کردند و نه پسران و همکاران دانشگاهی او که با همه‌ی صمیمیتی که با وی داشتند، نتوانسته‌بودند چیز دندان‌گیری از زندگی خصوصی او بیرون‌بکشند. حتی در آن شبی که ما دو نفری به رستوران رفته‌بودیم، باوجود آن که صحبت‌های ما به همه جا و همه‌کس و همه چیزکشید اما هرگز نتوانست قدمی به حریم زندگی خصوصی، گذشته‌ی او و مناسباتش با آدم‌های دیگر بگذارد. من نیز تلاش‌داشتم که کوچک‌ترین کنجکاوی نشان ندهم و یا پرسش بی‌موردی را مطرح‌نسازم. البته حُسن بزرگ مهران مُدبّر در آن بود که خود او نیزنسبت به زندگی آدم‌های دیگر، کنجکاو نبود و یا دست کم کنجکاوی نشان نمی‌داد.

 

شنیدن خبر دیگر ندیدن او به عنوان یک استاد خوب، مانند آب سرد یخ‌زده‌ای بر بدنم، مرا در حالتی از بهت و ناباوری فروبرد. درست است که من نمی‌توانستم برای خود مجسم‌سازم که با او ازدواج‌کنم اما به سادگی می‌توانستم به عنوان یک‌ دوست قابل اعتماد، با او رابطه‌ی احترام‌آمیز فکری داشته‌باشم. حتی می‌توانستم فکرکنم که اگر با کسی ازدواج هم کرده‌باشم، باز این رابطه‌ی دوستانه را با او حفظ کنم. البته این را می‌دانم که مردان ایرانی، وقتی با زنی ازدواج می‌کنند، درواقع، تصورشان آن است که سند مالکیت زن را برای خود امضاء می‌کنند. البته من هیچ‌گاه چنین پدیده‌ای را از نزدیک ندیده‌ام و حتی تصورآن در ذهنم چنان ساده نیست. حتی اگر چنین موردی، خود را در زندگی من نشان بدهد، یا باید من متقاعد‌شوم و تغییر‌کنم و یا جفت من باید بپذیرد که من برای زندگی خصوصی خود حریم معینی‌دارم که حتی شوهرم حق تجاوز به آن حریم‌ را ندارد. در غیر این‌صورت، ترجیح می‌دهم با کسی ازدواج‌نکنم و یا اگر ازدواج کرده‌ام، جداشوم.

 

به نظر من، مهران مُدبّر از آن کسانی بود که به دلیل بالا بودن شعور و عمیق بودن درک اجتماعی‌اش، می‌توانست این حق را برای همسر احتمالی خویش قائل‌شود. اما باوجود این، انسان نمی‌تواند فقط به دلیل داشتن چنین خصلت برجسته‌ و یا پاره‌ای خصلت‌های برجسته‌ی دیگر با کسی ازدواج‌کند. اما بی‌تردید می‌توانم اقرارکنم که او از آن شخصیت‌هایی بود که معاشرتش با هرکس که انجام می گرفت، زندگی را چندپرده، زیباترمی‌ساخت. معاشرتش به انسان، درس حُرمت، استقلال فکر، رفتار و تحمل می‌داد. البته من نمی‌توانستم پیش‌بینی‌کنم که چندسال بعد نسبت به او چه احساسی پیدا می‌کردم. شاید که حتی بعدتر تا آن‌جا به او علاقه‌مند می‌شدم که حتی خود من به وی پیشنهاد ازدواج می‌دادم. اما تا زمانی که دل من، چنان سازی را ننوازد، من نمی‌توانم به خود و یا به او دروغ بگویم و تابع مصلحت‌های روز باشم.

 

برایم باور کردنی نبود که بتوانم میان سَرخوردگی او از ازدواج با من و رفتنش از دانشکده‌مان، رابطه‌ی مستقیمی برقرارکنم. چه رفتنش، رابطه‌ای با جواب منفی من می‌داشت چه نمی‌داشت، باید صمیمانه بگویم که رفتن او به آن سادگی و به شکلی کاملاً غیرقابل پیش‌بینی، برای من ضربه‌ای سنگین و اندوهگینانه بود. اگر این موضوع صحت می‌داشت که انگیزه‌ی استعفای وی، عدم پذیرش تقاضای او مبنی بر ازدواج با من بوده‌باشد، باید بگویم که من در برخی از قضاوت های خویش در مورد پاره‌ای از مردان، دچار اشتباه شده‌ام. نه از آن رو که آنان را «خوب» تصور کرده‌باشم و حالا «بد» از آب درآمده‌باشند و یا برعکس. بلکه بدین معنی که برخی خصلت‌های انسانی مردان، ریشه‌های عمیق‌تری در شخصیت نهفته‌ی آنان در ژرفای تاریخ و فرهنگ یک جامعه‌دارد. مهران مُدبّر در این زمینه، قطعاً استثناء نبوده‌است و نیست. بدان معنی که ما حتی در مورد ازدواج که خواست ایجاد رابطه با یک انسان دیگر است، ظاهراً باز با همان معیار یا «زنگی زنگ» و یا «رومی روم» فکر می کنیم.

 

درست است که «مهران مُدبّر»، هیچ رفتار بی‌ادبانه و یا خشمگینانه‌ای نسبت به جواب منفی من نشان نداده‌بود اما دست کم این را پس از دیدار در آن رستوران و شنیدن جواب منفی من نشان‌داد‌بود که سخت آزرده‌خاطر و غمگین‌است. به نظر من آن غم مجهول و مرموز که قبل از آشنایی ما، در نگاه و حرکات او پدیدار بود با جواب منفی من، هنوز هم عمیق‌تر و گسترده‌تر شده‌بود. تفاوت نشان‌دادن ناراحت بودن او با بسیاری دیگر که حتی تحصیلات و موقعیت کاری مشابه او دارند در آنست که آنان چه بسا از امکانات خویش برای اِعمال قدرت و تحمیل خواست خویش بهره بگیرند، در حالی که او، فرسنگ‌ها از چنان حال و احساس‌هایی فاصله‌داشت. همین ویژگی برجسته‌ی او برای من کافی بود که مهران مدبّر را انسانی شایسته و دوستی ارزشمند در نظرآورم. دوستان من و همکلاسی‌هایم که چنان حس و حالی را در او دیده‌بودند، جواب قانع‌کننده‌ای برای خود نداشتند اما می‌توانستند حدس بزنند که باید چیزی در زندگی خصوصی او اتفاق افتاده‌باشد که همیشه، سعی در پنهان‌کردن آن داشته‌است.

                       

                                                                                                         ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 0:31 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

«وقتی دلاویز چنان شخصیتی است که حتی دوست‌دارد جواب دشمنانش را با ادب و احترام بدهد اگر چه جواب آنان، عدم‌پذیرشی مطلق باشد، جای آن دارد که او در برخوردبا مهران مُدبّر که هم استاد اوست و هم در دوران بحران روحی وی، درنهایت لطف با او برخورد کرده‌است، برخوردی بسیار نرم و انسانی از خود بروزدهد. برای انسان دردکشیده‌ای چون او، با وجود همه‌ی اعتماد به نفسی که از وجود وی سرریز می‌شود، سر و سامان‌دادن به چنین مناسباتی که پر از پیچیدگی های فکری و عاطفی‌است، کار چندان آسانی نیست. اگر دلاویز کنعانی قادر‌است از عهده حل و فصل چنان مناسباتی برآید، ریشه در آن تربیتی دارد که به او القاء کرده‌است که مشکلات انسانی، قطعاً خواهان راه حل‌های انسانی نیز هست.»

 

البته در آن شرایط مهرآمیز و «آزمایند‌ه‌«ای که من در برابر مهران مُدبّر داشتم، اگر منطق و آینده‌نگری معینی برفضای ذهنم حاکم نبود، چه بسا صمیمانه و از روی ضعف انسانی خویش، تسلیم مهربانی‌های وی می‌شدم و بی‌اندیشه بر پایان کار، برای ازدواج، به او پاسخ مثبت می‌دادم. این را می‌دانم که مقاومت‌های انسانی نه ابدی است و نه درهم‌ناشکننده. مرز درهم شکستن‌ها در بستر زمان و مکان و تجربه و دانش، کم و زیاد می‌شود اما هرگز از میان نمی‌رود. من آشکارا می‌‌دیدم که سخنان و رفتار وی، نشان از یک توانایی اطمینان بخش، یک لطف نوازشگر و نگاه دوست داشتنی و ستایشگرانه نسبت به من‌دارد. درست است که با خود می‌اندیشیدم که من تنها آن جسم مؤدب نیستم که اینک در رستورانی در روبروی او نشسته‌ام. روح من، خواست‌ها و ویژگی‌های دیگری هم دارد که توصیف‌آن‌ها حتی به سادگی از عهده‌ی خود من نیز برنمی‌آید چه رسد از عهده‌ی کسی که هنوز تلنگر بر «درب» این «سرا» وارد نیاورده‌است و یا نتوانسته وارد آوَرَد.

 

ظاهراً سکوت من طولانی‌شده بود. من فراموش‌کرد‌ه بودم که دارم با خودم فکر می‌کنم بی‌آن که در آن لحظه‌ها توجهی به وی داشته‌باشم. این را دکتر مهران مُدبّر نه تنها متوجه شده‌بود که حتی پاره‌ای ازحرف‌های مرا که گویا با صدای بلند فکر کرده‌بودم، شنیده‌بود. البته در واقع امر، مخاطب آن حرف‌ها خود او بود، نه من و نه دنیای درون من. از این‌رو، او نیز با متانت و بزرگواری، در حالی که در چهره‌اش، خواهشی متین و غم سنگین و غبارآلودی نشسته‌‌بود، گفت:« خانم کنعانی عزیز، اگر جسارت‌نباشد، باید بگویم که همین شیوه‌های برخورد شماست که انسانی چون مرا شیفته‌ی شخصیت و ‌نگاه شما به زندگی و روابط انسانی می‌کند. من می‌دانم که با این «نه» گفتن شما، یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های انسانی زندگی‌ام را از دست می‌دهم. اگر قدرت می‌داشتم و می توانستم جادو‌کنم، دوست داشتم در دنیای درون شما تغییری پدیدآورم که شما دست کم این آمادگی را پیدا می‌کردید که به من «بله» می‌گفتید. اما می‌دانم که چنین کاری نه ممکن است و نه منطقی. هرچند باید آشکارا اقرار‌کنم که وجود شما در هرکجا که هستید و با هر که هستید، برای من غنیمت غیرقابل باوری‌است. متأسفم که بیشتر از این اجازه‌ندارم تا با شما خصوصی صحبت‌کنم. دریغا که ملاحظات اجتماعی و فرهنگی، راه را برکلام دل نیز می‌بندد.»

 

لازم است این نکته را نیز بازگویم که استاد من ظاهراً با متانت و صبوری، استدلال مرا پذیرفت و ما آن شب در میان غبار غلیظی از دل‌گرفتگی و اندوه از یکدیگر جداشدیم. او در خلال هفته‌ها و ماه‌های آینده، عملاً نشان‌داد که از آن چه میان ما پیش‌ آمده، بسیار افسرده‌خاطر و آزرده‌است. من نیز در خلال مدتی که دانشجوی او بودم و سرکلاس درسش می‌نشستم، تمام تلاشم برآن‌بود که رفتارم را به گونه‌ای تنظیم‌کنم که شک و گمان کسی از همکلاسی ها و آشنایانم را برنیانگیزانم و یا خود را مستقیماً در معرض نگاه‌های غمگینانه و خواهنده‌ی وی قرارندهم. اما باید به این واقعیت اعتراف کنم که هنوز هم حرمت انسانی دکتر مُدبّر و برخورد پخته و بزرگوارانه‌اش، بیش از پیش، در اعماق جان من نشسته‌است. من هرگز نمی‌خواهم ادعای آن را داشته‌باشم که او عاشق من شده‌بود اما واقعیت رفتاری او، جز این، هیچ چیز دیگر را نشان نمی‌داد.

 

این نکته نیز لازم به گفتن است که در مناسبات انسانی، خاصه زمانی که آن مناسبات از احساسات و عواطف هستی‌سوز و مقاومت‌شکن انسان تغذیه می‌کند و نه از منطق و حسابگری‌های او، این اصل به تجربه ثابت‌شده‌است که نفرت و عشق، در واقع، تصویرهایی درهم‌آمیخته در درون یک آینه‌اند. با جابه‌جایی رفتارها و گفتارها، چه بسا آن تصویرها بر هم انطباق‌یابند و «یکی» شوند. در آن صورت، شاید که «نفرت»، همان «عشق» باشد و «عشق»، همان «نفرت» و یا در واقع هیچ‌کدام. چه بسا نوع دیگری از رفتار، چنان بافت تصویری پدید بیاورد که این دو حالت، در دو نقطه‌ی متفاوت از یکدیگر قراربگیرند و کاری به کارهم نداشته‌باشند. اگر حتی مهران مُدبّر، چنان رفتاری از خود بروز می‌داد، شاید برایم غیرعادی می‌نمود اما هرگز متعجب‌نمی‌شدم. اما او که در اظهار محبت خود به من، هرگز رشته‌ی اعتدال را از دست‌نداده‌بود، کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید که در شنیدن پاسخ منفی من نیز همچنان آرام و متین، تلخی نفی را در جان خود احساس‌کند و بزرگوارانه دم برنیاوَرَد. به همین دلیل، تا آن‌جا که می‌دانم، نه او بعدها این موضوع را با کسی در میان گذاشت و نه من با کسی از این ملاقات صحبت‌کردم. اما باید بدین نکته اقرار‌کنم که آن غم پنهان و عمیقی را که من قبل از آن نیز در نگاه او دیده‌بودم، هنوز هم بیشتر و بیشتر، شاهد تجلی آن در رفتار روزانه‌اش بودم. با وجود این، گفتنی‌است که او این آزردگی خاطر را هرگز به درس و مشق دانشکده و یا نمره‌دادن‌های خویش دخالت‌نداد. حتی در حضور دیگران، رفتارش سرشار از متانت و احترام بود.

 

                                                                                                              ادامه دارد


+ نوشته شده توسط شمیم استخری در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:0 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

«زندگی دلاویز، پس از توفان هایی که حاصل مرگ نابهنگام پرهام آوینیان بود، اینک روال عادی خود را پیدا‌ کرده‌است. در سال سوم دانشگاه، دکتر مهران مُدبّر که یکی از استادان  اوست، از وی دعوت می‌کند تا برای صرف شام به رستورانی بروند. در آن جا، او خواست خود را برای ازدواج با وی مطرح می‌سازد. اما دلاویز که در رفتار خود از قاطعیت خاصی برخوردار است، باوجود آن که نیمی از وجودش علاقه‌دارد که از راه احترام و محبت به او جواب مثبت‌بدهد و یا دست کم جواب منفی‌ندهد، گوش خویش را به آن نیمه‌ی دیگر می سپارد و مؤدبانه، خواست او را رد می کند.»

 

 تصور دکتر مُدبّر بیشتر بر این نکته استوار بود که علت خودداری من از ازدواج با وی، تأثراتی است که هنوز بر اثر مرگ  پرهام در جان خویش‌دارم. او فکر می‌کرد که من هنوز عزادار هستم و به پاس حرمت او، حتی تلاش می‌کنم که تن به ازدواج ندهم. البته او درست فهمیده‌بود که من پرهام را عاشقانه دوست می‌داشتم اما این نکته را نیز باید درک می‌کرد که زندگی با همه‌ی درد و داغ خویش، تداوم‌ طبیعی خویش را دارد و ما نمی‌توانیم به علت مرگ یک عزیز، «همه‌چیز» را برای «همیشه» متوقف‌سازیم. حتی اگر در عمل، چنین تلاشی هم انجام‌بدهیم، در درازمدت، تبدیل به پدیده‌ای منفی و مخرّب خواهدشد. در همین رابطه، دکتر مدبّر برای نشان‌دادن همدلی خویش و درک چنان حالت‌های غم‌انگیز و ماتم‌باری که انسان در زندگی خویش گرفتارش می‌شود، اظهارداشت که برای او این نکته مانند روز، روشن است که برخی آدم‌ها، برای بهبود پاره‌ای زخم‌های روحی خویش، نیاز بیشتری به زمان، به خلوت‌کردن با خود و فاصله‌گرفتن از بسیاری چیزها دارند. به همین جهت، از نظر وی، تا هرزمان که من آمادگی این پیوند را نداشته‌باشم، مشکلی درکار نخواهد بود.

 

نکته‌ی کلیدی در اندیشه‌ها و پیشنهاد‌های او آن بود که من پیشنهاد او را برای ازدواج بپذیرم. نگاه‌های مهران مُدبّر همیشه گرم و نافذ بوده‌است. اما در آن لحظات، از پاکی نوازشگرانه‌ و  خواهش نامرئی و جستجوگرانه‌ای سرشاربود. انگار این همان استادی نبود که در سر کلاس درس، قاطعانه و دور از هرگونه خصوصی‌پردازی، طبق یک برنامه‌ی تعیین‌شده، درسش را می‌داد و بدون برزبان آوردن کلامی از زندگی شخصی خویش و یا دیگران، راهش را می‌گرفت و می‌رفت. این استاد جوان و پرجاذبه، اینک در جایی ایستاده‌‌بود که انگار سالیان دراز، در انتظار گرمای دست و نگاه من بوده‌است. گاه با خود اندیشیده‌ام که کدام جاذبه‌های رفتاری و یا حتی کدامین عطر‌آگینی برق نگاه و یا زیبایی لبخند، مردان خاصی را که در دژی از الزامات و قید و بندهای اجتماعی و فرهنگی پناه‌گرفته‌اند، به سوی خود می‌کشاند و گاه در شرایطی، آنان را به مرز شیدایی و شیفتگی خیال و جادو می‌رساند؟ آیا فقط جاذبه‌های رفتاری و فکری‌ زنان است که چنین می‌کند و یا آن‌که ترکیبی از همه‌ی جاذبه‌های فکری و زیبایی‌های زنانه‌است که در ذهن آنان، دنیایی از لطف و آرامش، نوازش و رشد را به تصویر می‌کشد؟

 

تردید نمی‌توان‌داشت که ارزش‌های ذهنی مردان و زنان، وقتی از یک فرهنگ و زبان مشترک تغذیه می‌کنند، شباهت‌های ریشه‌ای فراوانی نسبت به یکدیگر دارد. اما در بافت یک جامعه، حتی زنان و مردان، هرکدام در چهارچوب‌های متفاوتی، ارزش‌های متفاوتی را نمایندگی می‌کنند. اینک وقتی به گذشته برمی‌گردم و به نخستین نامه‌ی پرهام آوینیان فکر می‌کنم، می‌بینم که در آن زمان، حسی از «حرمت» اما توأم با «تردید»، ذهنم را فرا گرفته‌بود. از یک طرف حرمت برای آن‌گونه مخاطب قرار دادن او و کلماتی که با نهایت دقت انتخاب کرده‌بود. از طرف دیگر، تردید از آن رو که رفتار او کوبه‌‌ای بر اندیشه‌هایم وارد می‌ساخت که نکند دام فریبی‌باشد که بدان شکل در برابر من پهن‌گردیده‌است. اما وقتی که زمان سپری‌شد و نامه‌های دیگری از او دریافت‌داشتم، احساس‌کردم که من از کنار چه چشمه‌ی زلال و پرطراوت و چه شخصیتی سرشار از گرمی، مهر، شوق، صبوری، تپندگی و احترام، در حال عبور بوده‌ام. دریغا که پس از مرگ او و رفتن به آپارتمانش، هنوز هم بیشتر متوجه بزرگی عشق او، شکیبایی بسیار تحسین برانگیز وی شدم. در آن‌جا بود که احساس‌کردم که با مرگ پرهام، من چه موهبت «جبران‌ناپذیر»ی را در زندگی خویش از دست‌داده‌ام. اما اینک پس از گذشت سالیانی چند، بی‌آن که در دل خود، تپش عاشقانه‌ای نسبت به «مهران مُدبّر» احساس‌کنم، او را در آن حال و هوای عاطفی تب‌کرده‌ای می‌بینم که از یک‌سو، سر به بی‌قراری می‌زند و از دیگرسو، سر به شکیبایی و سردر گریبان خویش فرو بردن.

 

هریک از ما در آینه‌ی ذهن مردمان دیگر، انسان های بسیار متفاوتی هستیم. متفاوت تر از آن چه که ما در این زمینه، باورداریم یا باورداشته‌ایم. درد درون من در آنست که در این «پُل صِراط» یک‌سویه نسبت به مهران مُدبّر، از حسی متضاد، حسی گزنده، حسی دور از هنجارهای زندگی روزانه، سرشارم. می‌دانم که او دلبسته‌ی خصائلی است که جاذبه‌های عمیق و شکوفایی عطرآگین زندگی را نشانه می‌گیرد. خاصه اگر این شخص زنی باشد که او، کم یا زیاد، در خلوت خویش، سالیانی چند، او را زیر نظر داشته‌است. همه‌ی ما، زیبایی‌های زندگی را با هرگونه تفاوت‌های سلیقه‌ای که داشته‌باشیم پاس می‌داریم. اما زیبایی‌های مادرزادی و یا زیبایی‌هایی که حاصل تغذیه‌ی خوب، محیط سالم و میراث‌های بیولوژیک هستند، در ردیف افتخارات هیچ‌یک از ما نیستند. اما زمانی که انسان، آگاهانه در پی رشد خویش و کسب زیبایی های فکری و رفتاری باشد، قطعاً باید چنان تلاش‌هایی را بادیده‌ی احترام نگریست. اما به هرصورت، باید صمیمانه اقرارکنم که من خود را دربرابر خواست انسانی و حتی شایسته‌ی مهران مُدبّر، سخت در تنگنا احساس می‌کردم. از یک‌سو، این همدلی پُرمهر و عمیق او، روح مرا نوازش می‌داد و از سوی دیگر، عذاب روحی من در برابر او، لحظه به لحظه افزایش می‌یافت. زیرا در عمل نمی‌توانستم از روی تمایل قلبی، به او جواب «مثبت» بدهم.

 

واقعیت آنست که پس از مرگ پرهام، پدیده‌ی ازدواج برای من، از حالت «وظیفه» و یا حتی «ضرورت» خارج شده‌ بود. آن‌چه برایم نقش تعیین‌کننده داشت، نیاز روحی من بود و نه ملاحظات اجتماعی. من دیگر به این نکته فکرنمی‌کردم که ممکن است مردم با خود بگویند که فلانی پس از این همه سال، هنوز ازدواج نکرده‌است و یا حتی نمی‌خواهد ازدواج‌کند. حتی به این فکر نمی‌کردم که مردم ممکن است ده‌ها عیب و علت برای ازدواج نکردن من در ذهن خود بتراشند. در آن صورت، شاید بعضی‌ها فکرمی‌کردند که من باید برای جلوگیری از صحبت‌های درگوشی مردم و شایعاتی که هیچ‌گونه ریشه‌ای در واقعیت ندارد، سرنوشت خود را به میل دل آنان، رقم‌بزنم. من همیشه به این نکته اندیشیده‌ام که اگر کسی چون مهران مُدبّر، انسان واقع‌بین و عمیقی‌باشد، حتی پس از مدتی، این کدورت و ناراحتی حاصل از جواب منفی مرا به فراموشی خواهدسپرد و حتی مناسبات دوستانه‌ی خود را با گرمی و مهربانی ادامه ‌خواهد‌داد. این را نیز بگویم که اگر مقداری آینده‌نگری و تجربه های دیرین زندگی نبود، چه بسا نمی‌توانستم در برابر فشار روحی حاصل از مهربانی و بزرگواری «دکتر مهران مُدبّر» مقاومت‌کنم.

                                                                                                                   

                                                                                                                ادامه دارد 

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 2:30 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

 «زندگی دلاویز، آرام آرام روال عادی خود را پیدا‌ کرده‌است. بی‌تردید، او این بازیابی روحی خویشتن را مدیون مهر و بزرگواری پدر و مادر خود و نیز پدر و مادر پرهام آوینیان است. پس از گذشت یک‌سال از مرگ پرهام، پدر و مادر او، سند مالکیت خانه‌ی پرهام را که در یکی محله‌های گران‌قیمت و اعیان نشین تبریز قراردارد به نام او کرده و به وی تحویل می‌دهند. واکنش دلاویز، واکنش انسانی است که مادیات برای او، جز وسیله، هیچ چیز دیگر نیست.»

 

در سال سوم دانشگاه بودم که یک روز یادداشتی از دکتر مهران مُدبّر که در سال اول به علت مرگ پرهام به من مأموریت‌داده بود تا به جای امتحان، مقاله‌ای تحقیقی تهیه‌کنم، دریافت‌داشتم. او آن یادداشت را با پست به آدرس خانه‌ی من در تهران فرستاده‌بود و دعوت‌ نیز کرده‌بود که اگر تمایل‌دارم، با او برای صرف شام، در یکی از روزهای تعطیل به رستورانی بروم. من از دعوت او تشکر کردم و آن را نیز پذیرفتم. البته او می‌توانست این موضوع را در داخل دانشکده و به طور حضوری، با من مطرح کند اما شاید به علت خودداری از ایجاد شایعه‌‌های ریز و درشت، چه در مورد خودش و چه من، از انجام این کار خود‌داری کرده‌بود. دکتر مُدبّر از کسانی بود که با وجود جوان‌بودن و داشتن بر و بالای بسیار مناسب و دلپسند، هرگز در پیرامونش شایعه‌ای وجود نداشت یا دست کم، من چیزی نشنیده‌بودم. تقریباً مخالفان و موافقانش به درستی رفتار و شخصیت استوار و محکمش باورداشتند.

 

نکته‌ای که در شخصیت وی، برای من جلوه‌ی همدردانه‌ای داشت، نگاه تقریباً همیشه غمگین او بود. حتی زمانی که در سر کلاس می‌خندید، باز می شد راز خاموشی را در چشمانش خواند. رازی که او علاقه‌ای به بیانش نداشت اما اصراری هم در مخفی‌کردنش به‌کار نمی‌برد. آن چه که چشمان او فریاد می زد آن بود که خنده‌اش از اعماق دل نیست. از حرکاتش می‌شد فهمید که خندیدن و شاد بودن را دوست‌دارد اما انگار دنباله‌ی خنده‌های او به زنجیر محکی بند است که نمی‌گذارد عمیق‌تر از آن و با همه‌ی وجود بخندد و یا شادی خویش را به تماشابگذارد. ظاهراً تلاش می‌کرد به گونه‌ای طبیعی بخندد اما انگار چیزی در آن ژرفای وجودش، مانع از آن می‌شد. با توجه به شناخت مختصری که از رفتار و گفتار او به دست آورده بودم، مطمئن بودم که این حالت نگاه و چشمان او نه از راه تظاهر و نه برای جلب‌کردن نظر دختران و زنان جوان به سوی خود بلکه مربوط به آن درد نهفته‌ی درون اوست. دردی که من فقط با حدس و گمان می‌توانستم بفهمم «درد» است.

 

حتی او در باره‌ی زندگی خصوصی خود، تا آن‌جا کم‌صحبت کرده‌بود یا بهتر است بگویم صحبتی نکرده‌بود که کسی به‌درستی نمی‌دانست آیا او مجرد است یا متأهل؟ برای من چنین دعوتی، قبل از آن که معنای تعیین‌کننده‌ای داشته‌باشد، می‌توانست بازتاب مناسبات دوستانه و پر حرمت دو فرد باشد که هرکدام، در فضای فکری خاص خود، به سر می‌بردند. یکی به عنوان استاد و دیگری به عنوان دانشجو و البته هریک دارای استقلال رأی و اندیشه. هنگام صرف شام و صحبت از هرچیز و هرکجا، او موضوع گفتگو را به ازدواج‌کشانید و آشکارا اعلام‌کرد که هنوز تنها زندگی می‌کند و با وجود پیش‌آمدن موقعیت‌های گوناگون، هنوز ازدواج نکرده‌است. او آشکارا اعلام کرد که یکی از آرزوهای بزرگ زندگی‌اش در این سه سال اخیر، با من بوده‌است. او حتی تأکیدکرد که اگر من زنی بیوه هم بودم باز برای او مانعی برای ازدواج با من نبود.

 

من البته تا آن زمان نمی‌دانستم که او مجرد است و هرگز به این نکته نه توجه کرده‌بودم و نه فکر. دکتر مهران مُدبّر به نظر من انسان شریفی بود. به درس هایش تسلط داشت و برخوردش با دانشجویان، صرف نظر از مرد یا زن بودنشان، برخوردی احترام آمیز و کاملاً انسانی بود. در طول آن سه سال گذشته که من مقداری از واحد‌های درسی‌ام را با او می گذراندم، هرگز نشنیده و ندیده‌بودم که ملاک رفتارش با آدم‌ها بر اساس زیبا و زشت‌بودن، زن یا مرد بودن، ثروتمند و یا فقیر بودن باشد. از این دیدگاه، او می توانست همسر ارزشمندی برای یک زندگی مشترک باشد. اما زندگی مشترک تنها زیبایی و یا داشتن افکار خوب و انسانی نیست. تردید ندارم که برای زندگی آرزومندانه‌ی مشترک، آن ویژگی‌ها، جزو ضرورت‌های انکارناپذیر است اما در این میان نیاز به جاذبه‌های دیگری هم هست که می‌تواند این ستون سنگین زندگی را برجای خود، استوار نگه‌دارد.

 

احساس من آن بود که در نگاه او شعله‌ای که باید هم قلب انسان را گرم‌کند و هم بسوزاند، خاموش است. من هیچگاه آن بارقه‌ی امید و خروش را در نگاه‌های او نیافته‌بودم. نه از آن رو که دنبال چنان بارقه‌هایی باشم بلکه بدان دلیل که هرانسانی، در ذهن خود، دریافت‌های گوناگونی را هم‌زمان در مورد بسیاری از آدم‌ها شکل می‌دهد بدون آن که به آن فکرکند. درست است که هریک از ما، انسان‌ها را در بافت‌ها و ساختارهای گوناگون شغلی و اجتماعی ملاقات می‌‌کنیم. اما این بافت‌ها و ساختارهای خاص، مانع از آن نیست که آنان را در بافت‌های دیگری هم مجسم‌کنیم. برخوردهای جدی و مسؤلانه‌ی مهران مُدبّر، چه در سر کلاس، چه در گفتگوهایی که گاه در راهرو دانشکده با برخی از دانشجویان در زمینه‌ی درس و مشق‌داشت و چه حتی زمانی که به‌بیمارستان به دیدار من آمده‌بود، حکایت از رفتاری بزرگوارانه، پخته و احترام‌برانگیز داشت. اما بازهم در این نگاه‌ها و رفتارها، آن خریداری متاع عشق، آن جاذبه‌ی دلِ تپنده‌ی یک مرد که من می‌توانستم «خریدار»ش باشم، وجود نداشت. من از شخصیت او خوشم می‌آمد و حتی دوست داشتم با او به عنوان یک دوست ارزشمند و باسواد، معاشر ‌باشم اما هیچ‌گاه برای ازدواج‌کردن با مردی مانند او نه فکر کرده‌بودم و نه آمادگی روحی‌داشتم. نه از آن رو که وی چندسالی در نقش استاد من ظاهر شده بود بلکه بدان دلیل که من برای تداوم زندگی مشترک، نیاز به معیارها و چالش‌های فکری و عاطفی دیگری داشتم که هرگز آن‌ها را در در «مهران مُدبّر» ندیده‌بودم یا دست کم فکر می‌کردم که نمی‌بینم.

 

                                                                                                                 ادامه دارد

+ نوشته شده توسط شمیم استخری در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 22:59 |

 

خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 

« زندگی دلاویز، آرام آرام روال عادی خود را پیدا‌ کرده‌است. بی‌تردید، او این بازیابی روحی خویشتن را مدیون مهر و بزرگواری پدر و مادر خود و نیز پدر و مادر پرهام آوینیان است. پس از گذشت یک‌سال از مرگ پرهام، پدر و مادر او، سند مالکیت خانه‌ی پرهام را که در یکی محله‌های گران‌قیمت و اعیان نشین تبریز قراردارد به نام او کرده و به وی تحویل می‌دهند. واکنش دلاویز، واکنش انسانی است که مادیات برای او جز وسیله، هیچ چیز دیگر نیست.»

 

پدر و مادر پرهام از شنیدن دو پیشنهاد من تقریباً شگفت‌زده‌شدند. آنان هرگز از سوی دختر جوانی چون من که هنوز بخت خود را در زندگی کوتاه خویش نیازموده‌بود، انتظار چنین برخورد‌ها و یا پیشنهادهایی را نداشتند. البته من برایشان توضیح‌دادم که فکر اولیه‌ی این پیشنهاد از من نبوده‌است بلکه صرف‌نظر از مرگ پرهام و زنده نگاه‌داشتن یاد او، فکر مورد نظر، نخستین بار از سوی دایی‌ام برای من مطرح‌شده‌بود. دایی من که نویسنده‌ی نام‌آوری است، برای من تعریف کرده است که در دوران جوانی که هیچ کس نه او را به رسمیت می‌شناخت و نه اعتباری برای کارهایش قائل‌بود، دنبال کسی، جایی یا مؤسسه‌ای‌ می‌گشت تا از آن‌ها کمک فکری و معنوی بگیرد تا بدان‌وسیله بتواند آرام آرام، راه خود را بگشاید و جای خویش را در بستر سیلابی جامعه پیدا‌کند. او نه تنها برای بالا بردن کیفیت کار خود، نیاز به کمک معنوی و فکری دیگران داشت بلکه برای به‌جد گرفته‌شدن در جامعه‌ی ادبی وقت، نیازمند آن بود که به برخی محفل های ادبی راه‌یابد و با بعضی از شخصیت‌ها که جایگاه خویش را در میان ستاره‌ها می‌دانستند، کم و بیش آمیزش داشته‌باشد. اما ظاهراً همه‌ی درها بر روی او بسته‌بود.

 

در همان دوران‌ها اگر بر حَسَب تصادف، شخصی دلسوز و مهربان بر سر راه او سبز نشده‌بود، چه بسا دفتر و قلم را برای همیشه کنار می‌گذاشت و نویسنده‌شدن را در چنان جامعه‌ای، به شکل کاری غیر ممکن به تصور می‌کشید. دایی من از دوران خُردسالی به نوشتن و خواندن، علاقه‌ی بسیار داشته‌بود. شوق نوشتن را یکی از معلم‌هایش در ذهن او نه تنها تقویت‌کرده‌بود بلکه زمینه‌ را برای تمرین در نوشتن و خواندن آثار برجسته‌ی ادبی، برای وی مهیا ساخته‌بود. اما وقتی که در عمل، به مشکلات بسیار پیچیده و نفس‌گیر اجتماعی برخورد کرده‌بود، کم‌کم به این نتیجه رسیده‌بود که آیا بهتر نیست که این کار غیر ممکن را رها‌کند و به کار و زندگی معمول خود بپردازد؟ حتی خود من که هیچگاه در دل، به نویسنده‌شدن فکر نکرده‌ام اما قطعاً از اندیشه‌ها و راهنمایی‌ها و مصاحبت‌های دایی‌ام، بسیار بهره‌ برده‌ام.

 

دایی من بارها گفته‌بود که ای‌کاش در کشور ما چنان بنیادها و مؤسساتی پابگیرد تا بتواند زمینه‌ساز رشد شاعران، نویسندگان و هنرمندان جوان ما باشد. چنین بنیادهایی در کشورهای غربی در خلال صد سال گذشته، یکی از نشانه‌های رشد فرهنگی آنان بوده‌است. بنیادهایی کوچک و بزرگ که امکانات مادی خود را در اختیار استعدادهای خام اما سرشار از شوق به شکوفایی می‌گذارند. در واقع اندیشه‌ی پیشنهاد چنان بنیادی که از آن زمان به بعد، مرتب در ذهنم زنگ می‌زد. اما طبیعی است که من به شخصه، من نه تجربه‌ای داشتم و نه توانی که بتوانم در این عرصه، گامی بردارم. وقتی که پدر و مادر پرهام حرف‌های مرا شنیدند، گفتند که آنان بیشتر روی گزینه‌ی دوم پیشنهاد من فکر کرده‌بودند. علتش نیز آنست که اولاً شوهر «پرندین»، پزشک نام‌آور و متخصصی است و می‌تواند در این زمینه به آنان کمک‌کند. دوم آن که راه انداختن چنان بنیادهایی که گاه با صدها «اما» و «اگر» از سوی مقام‌های مسؤل همراه است، گاه ممکن است رنگ و بوی سیاسی و یا مذهبی پیدا‌کند و یا این‌که چنان رنگ‌هایی به سوی آنان پاشیده‌شود که در آن صورت، آنان ترجیح می‌دادند که بیشتر وارد حوزه‌ای شوند که هم نتایج عملی و مفید به حال و زندگی مردم داشته‌باشد و هم از تیررس تعبیرهای گوناگون رهایی یابند. پدر پرهام یادآور شد که اگر آنان، چنان بنیادی را سراغ داشته‌باشند، با کمال میل حاضرند مقداری کمک مادی در اختیارشان بگذارند.

 

پدر پرهام ادامه داد:«این که شما این‌گونه بزرگوارانه و از روی صمیمیت پیشنهاد می‌دهید، برای ما، هم غیر مترقبه‌است و هم سخت ارزشمند و قابل تأمل. اما باید بگویم که برای ساختن چنان درمانگاهی، نیاز به فروختن خانه‌ی مورد نظر نیست. ما مقداری مستغلات دیگر، همراه با چند زمین مرغوب ساختمانی داریم که پول ساختن چنان بنیادی را مطمئناً از آن‌جا تأمین خواهیم‌کرد. از این‌رو، شما نگران طرح مورد نظر نباشید. این خانه از آن شماست. ما یاد پرهام را به شکل‌های گوناگون زنده نگاه خواهیم داشت. تعلق‌داشتن آن آپارتمان به شما، یکی از همان شیوه‌های زنده نگاه داشتن یاد اوست. نه از آن رو که شما ازدواج نکنید و یا حتی آن خانه را همیشه و اجباراً نگاه دارید بلکه از آن رو که ما احساس کرده‌باشیم که آن خانه در حال حاضر، متعلق به کسی است که پرهام، او را مانند بخشی از هستی خود، دوست می‌داشته‌است. آیا داشتن چنین احساسی برای ما کافی نیست؟»

 

البته من جوابی نداشتم که به آن‌ها بدهم. احساس درونی من، سپاس عمیق از روحیه‌ی گشاده‌دستانه و بزرگوار آنان بود. من نه چشم‌داشتی به مال و منال آنان داشتم و نه این مال و منال می‌توانست زمینه‌های ارزشی ذهن مرا تغییر‌دهد. شاید یگانه تغییر آن این بود که در این سرزمین، چگونه انسان‌هایی پیدا می‌شوند که پول و ثروت را وسیله‌ی رشد، اعتلاء و زندگی شایسته‌ی انسانی قرارمی‌دهند و مطلقاً در پی آن نیستند که ثروت را «هدف» زندگی خود قراردهند و برای رسیدن به آن و یا افزایش آن، هرکاری را «مجاز» بدانند. درست است که وضع مادی پدر و مادر من، همیشه خوب بوده‌است اما تا آن لحظه، هنوز خانه‌ای مستقل که به نام خودم باشد در اختیار نداشتم. هرچند در این زمینه، پدر و مادرم هیچ‌گاه با من مستقیماً صحبتی نکرده‌بودند. مطمئن بودم که آنان منتظر آن بودند تا من بتوانم تصمیم قاطع‌تری برای انتخاب محل اقامت و زندگی در جایی بگیرم. این نامعل