تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«در بخش پیشین، تا آن جا رسیدیم که «کامشاد اعتمادیان» پس از سفر پرماجرای خویش به حاشیه‌ی کویر و برخورد با افراد گوناگون، به تهران برگشته‌بود تا در خانه‌ی پدری و در خلوت صمیمی خویش، غبار از برخی خاطره‌های دوران کودکی پاک‌کند. پناه‌بردن به گذشته، از طبیعی‌ترین واکنش‌های انسان در زمانی است که به مشکلی برمی‌خورد و یا شکستی بر او تحمیل می‌شود. این پناه‌بردن تنها برای بهبود زخم‌های درون نیست. بلکه در عمل، نوع چاره‌جویی ‌انسانی‌است برای آن که شخص شکست‌خورده بداند که در کجا ایستاده و وجود کنونی او حاصل چه تربیت، اندیشه و رفتاری بوده‌است. «کامشاد» تصویری که از پدرش می‌دهد، کاملاً دوگانه‌است. مردی چپ‌رو که در جوانی، برای رهایی مردم، جان در آستین خویش گذاشته‌بوده‌است. اما دایی «کامشاد» انگار تبار دیگری دارد و البته باید هم داشته‌باشد. او مخالف هرگونه افراط‌گرایی فکری و رفتاری‌است. «کامشاد»جوان در همان روزهای جوانی و خامی، اندیشه‌های دایی‌اش را بیشتر می‌پسندید تا پدرش را.»

 

باری، آینده برای من اگر چه هنوز پیغام صریح و شتاب‌آمیزی نداشت اما با وجود این، در زندگی کوتاه خود آموخته‌بودم که نباید نسبت به فرداهای دور و نزدیک زندگی‌ام بی‌تفاوت‌باشم. نکته‌ی اول آن که در همان خلوت چندروزه، خود را کم یا زیاد متقاعدکردم که نباید از فضای درس و مشق فاصله بگیرم. برای ساختن آینده، تنها آرزوهای شیرین کافی نیست. باید برای آن به زمینه‌چینی‌های معینی هم پرداخت، با کار و تلاش، سرمایه‌گذاری‌هایی‌ انجام‌داد و مُجدانه برای استقبال از زیبایی‌ها و طراوت‌های دلپذیرش، خود را آماده‌ساخت. در غیر آن صورت، چه بسا ممکن بود من خود را در همان جایی ببینم که «جمال لاله‌جینی» در فردای زندگی‌اش، خود را دیده‌بود. تفکر برای آینده و جدی گرفتن آن، گذشته از آن که  تضمین‌کننده‌ی یک زندگی شایسته و انسانی بود، می توانست فراهم‌آورنده‌ی شرایطی باشد که بسیاری از «نوشین‌دخت»‌های دیگر نیز، به سوی آن و دارنده‌ی آن آینده، گرایش‌های جدی‌تری پیدا می کنند. درست است که بخشی از این گرایش‌ها، همگرایی‌هایی دو جنس مخالف به سوی یکدیگر است اما بخشی دیگر تضمین و ساختن آن آینده‌ای است که ارزش‌های انسانی نمی‌تواند در آن به جِد گرفته‌شود. طبیعی است که همین ارزش‌های آشکار و نهان است که در انسان‌هایی مانند «نوشین‌دخت»، می‌تواند جاذبه‌هایی ایجاد‌‌کند که آن‌ها را به سوی شوق و مهر و یک زندگی مشترک بکشاند.

 

چندماهی از این ماجرا گذشت. تابستان تمام‌شد و من بار دیگر درس و مشق را از سر گرفتم. در هفته‌ها و ماه‌های اول  پاییز، احساسم آن بود که دارم همه‌چیز را به فراموشی می‌سپارم. چنین احساسی برای من کاملاً تازه‌بود. از یک‌سو، مصلحت‌جویانه می‌خواستم که ماجرای تابستان را فراموش‌کنم تا مجالی برای به خودآمدن داشته‌باشم. اما از سوی دیگر، حالتی غریبانه و غم‌انگیز در وجود من راه یافته‌بود که چرا باید آن‌همه زیبایی و لطف و احساس را فدای مصلحت‌طلبی‌های روزگار سازم. من هنوز روزهای تابستان را از یاد نبرده‌بودم. روزهایی که همچون آتشفشان پایان‌ناپذیری، در وجود من سربرکشیده‌بود. اما در همان‌زمان، انگار موج خروشان دریاگونه‌ای، برآن سر بود که این آتشفشان را خاموش‌سازد. آن موج خروشان، توانسته‌بود در قالب ترس از تاریک‌شدن زندگی آینده، ترس از شکست‌های مبهم، در من نوعی احتیاط و فاصله گرفتن را تشدید کند.

 

اما ناگهان در یکی از شب‌های پاییز، خوابی دیدم که باردیگر هرگونه فراموشی و بی‌تفاوتی را از من بازگرفت. آن خواب چنان در جانم شعله‌انداخت که به شکل عاجزانه‌ای احساس می‌کردم به تنهایی قادر به ادامه‌ی آن وضع و حال نیستم.آن شب خواب می‌دیدم که به روستای پدر بزرگ «نوشین‌دخت» رفته‌ام تا احوال آنان را بپرسم. روز جمعه‌ای بود که انگار فردا و پس‌فردای آن‌روز نیز همه‌جا تعطیل عمومی‌بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ «نوشین‌دخت» که در باغچه‌ای نزدیک اتاق‌های باغ، مشغول وجین‌کردن علف‌های هرز بودند، همچون بار اول، به گرمی مرا پذیرفتند و حتی تعجب خود را از قد و بالایی که در طول آن زمان کوتاه به هم زده‌بودم، ابرازداشتند. اما ناگهان از ته باغ، چهره‌ی «نوشین‌دخت» را دیدم که با خانمی که می‌توانست مادر او باشد، به طرف ساختمان باغ می‌آید. در همان حال، هردو سگ پدر بزرگ «نوشین‌دخت»، با حالتی مطیع و رضایت‌مندانه، به دنبال آن‌دو می‌دویدند. این سگ‌های مهربان و آرام، همان دو سگی بودند که در آن شبانگاه تابستان که من برای نخستن‌بار، به دنبال پدربزرگ «نوشین‌دخت» وارد باغ شده‌بودم، همه‌ی باغ را از صدای خشمگینانه‌ی خود پرکرده‌بودند. در این میان، سگ کوچک‌تر، با شیطنت و معصومیتی کودک‌وار، با «نوشین‌دخت» مشغول بازی و ادا درآوردن ‌بود. در هردو سگ، انگار حسی به وجود آمده‌بود که حتی مرا نیزبخشی از صاحبخانه به حساب می‌آوردند. ظاهراً آن‌ها، تصویر مرا حتی در آن تاریکی شب در چندماه پیش، در ذهن خود ذخیره کرده‌بودند.

 

از ظاهر امر چنین به نظر می‌رسید که مادر و دختر در داخل باغ، به گشت و گذار مشغول بوده‌اند. همین که چشم من به آن‌ها افتاد، بی‌اختیار سلام کردم. مادر «نوشین‌دخت» جواب سلامم را داد و «نوشین‌دخت» بی هیچ خجالت و یا گریزی، نه تنها به من سلام‌کرد بلکه حتی برخلاف دختران دیگر در این سن و سال‌ها، با من احوال‌پرسی بسیار متین و گرمی هم انجام‌داد. این در حالی بود که مادرش با جواب دادن سلام من از کنارم ردشد و به داخل اتاق رفت. برخورد «نوشین‌دخت» با من، چنان گرم، صمیمی و طبیعی بود که انگار او سال‌هاست مرا می‌شناسد. تنها سؤالی که از من کرد آن بود که آیا شما مهمان پدربزرگم هستید؟ در جوابش با شرم بسیارگفتم:«من پدر بزرگ و مادر بزرگ شما را از قبل می‌شناسم. اما امروز از جلو باغشان ردمی‌شدم که با خود تصمیم گرفتم به داخل بیایم و احوالی از آن‌ها بپرسم و بروم.» او با نوعی قاطعیت و حتی حسی از مالکیت نسبت به باغ و خانه‌ی پدر بزرگ و مادربزرگش گفت:«بفرمائید داخل اتاق!» در آن دقایق، پدر بزرگ و مادر بزرگش، به حالت‌ها و حرکت‌های او نگاه می‌کردند، در حسی از لذت که بازتاب اعتماد به نفس نوه‌شان بود، غرق شده‌بودند. من البته، در چنان حالتی از شرم و فشار روحی قرارداشتم که آرزو می‌کردم هرچه زودتر آن‌جا را ترک‌کنم تا مجالی برای فکرکردن و جابه جایی آن حس و حال غریبی که به من دست داده‌بود، بیابم. درست در همان لحظه از خواب بیدارشدم و احساس‌کردم که تمام تنم داغ است و لباس خوابم تقریباً از شدت گرما خیس شده‌است. آن‌شب تا یکی دوساعت بعد، خوابم نبرد. «نوشین‌دخت» باردیگر وجود مرا احاطه کرده‌بود. او با آن دامن زرشکی تابستانه در آن خواب شیرین و آن نگاه آرام و اطمینان‌بخش، انگار بار دیگر آتشفشانی از حس و زندگی در وجود من ایجاد کرده‌بود.

ادامه دارد 

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:31  توسط شمیم استخری   | 


«اینک وقت آن رسیده‌است که «کامشاد اعتمادیان» در خلوت خویش، در حالی که پدر و مادرش هنوز در شاهرود به سر می‌برند، تأملی به رویدادهای چند روز گذشته‌ی زندگی خود داشته‌باشد و آن‌ها را از صافی قضاوت‌های فردی خویش بگذراند. تردید نیست که این «کامشادِ» از سفربرگشته، همان «کامشاد» سه‌چهار روز پیش نیست. انگار در خلال این چندروز، به اندازه‌ی سال‌ها، سرد و گرم روزگار را چشیده‌است. به همین دلیل، در او این احساس شکل گرفته‌است که به شکلی منصفانه و متوازن، لحظه‌های عشق و شوریدگی دیوانه‌وار خویش را در ترازوی قضاوت بگذارد. وجود او اینک از مشتی شکست و خستگی و مقداری پیروزی و نیرو گرفتن معنوی سرشار است. در بستر همین تضادهای درونی است که وی می‌تواند چراغی به دست‌گیرد و تاریکی‌های رفتاری درون خویش را بیشتر بکاود. راستی این سفری که او آغاز کرده‌است، چه پایانی دارد؟»

 

من این موهبت را داشته‌ام که از وجود دایی فهمیده و با سوادی برخوردارباشم. منظورم از باسواد تنها به معنی تحصیل کرده نیست بلکه به معنی آن‌است که او آدمی خوش‌فکر، عمیق و اهل مطالعه بوده‌است. کتاب ها را به آن دلیل نمی‌خواند که خوانده‌باشد. اولاً هرکتابی را نمی‌خواند و ثانیاً کتاب‌هایی را با دقت می‌خواند که می‌توانست در بهتر کردن شیوه‌ی تفکر انسان و نجات‌دادن او از دام تعصبات و باورهای کج، کمک‌کند. دریافت من از دایی‌ام آنست که «فهم» او همیشه بالاتر از میزان سواد و تحصیلاتش بوده‌است. آن‌چه را که او در زندگی خود، چه به شکل تجربه و چه به شکل دانش، کسب‌کرده، برای آن بوده که در عمل، بتواند زندگی خود و دیگران را، شکلی انسانی‌تر ببخشد. برای او، دانش و تجربه نه به خودی خود ارزش‌داشته و نه ایجادکننده‌ی غرور و بالانشینی‌بوده‌است. او همیشه به هرچیز که نگاه می‌کرده، در پی آن بوده که آن چیز، چه تأثیری در بهبود زندگی انسان می‌تواند داشته‌باشد. دایی من نه تفکر چپ‌روانه داشته و نه راست‌روانه. او همیشه می‌گفته:«آنان که در دامن افراط و تفریط می‌افتند، در عمل، کنترل رفتار خود را از دست می‌دهند. حتی آنان که درکاری، چپ‌روی یا راست‌روی می‌کنند، بدان جهت است که زندگی را از یک گوشه‌ی بسیار تنگ، کوچک و محدود نگاه می‌کنند. گوشه‌ی کوچکی که گاه می‌تواند در سمت راست واقع‌شود و گاه در سمت چپ. اما آنان که در وسط میدان می‌ایستند، هم بهتر می‌توانند ببینند و هم بهتر دیده‌شوند. انسان‌های چپ‌گرا و یا راست‌گرا، اگر اتفاقی هم بیفتند، به سرعت در همان گوشه‌ای که هستند، رد گم می‌کنند و ناپدید می‌شوند.»

 

دایی من انسانی است واقع‌بین و ملایم‌‌خو. از خشونت در هرشکل و زیر هر عنوانی که باشد، همیشه ‌گریزان بوده‌است. بر خلاف او، پدرم آدمی است که از خشونت‌های خاصی که در راه تحقق یک آرمان سیاسی باشد، حمایت می‌کند. دایی‌ام می‌گفت:«خشونت یعنی کوبیدن میخ برآهن. اما نرمی و ملایمت، یعنی راه رفتن بر روی شن‌های نرم ساحل.» او معتقد بود که در شخصیت آدم‌ها، هم آهن وجود دارد و هم شن‌های نرم و نوازشگر ساحل. نکته‌ی مهم آن است که انسان بتواند شن های نرم ساحل را انتخاب‌کند تا شیوه‌ی کوبیدن میخ برآهن را.» دایی‌ام می‌گفت:«فکر نکنید که در کشورهای متمدن دنیا، در سده‌های گذشته، خشونت، تحمیل فکر و چپ‌روی و یا راست‌روی وجود نداشته. چنین فکری از سوی ما، خیال خامی بیش نیست. آن‌چه مهم است آن‌که این کشورها، به شکل واقع‌بینانه‌ای دریافتند که زورگویی نسبت به دیگران، در دراز مدت، سنگی‌است که سر و استخوان‌های قبیله‌ی قدرت را خُرد خواهدکرد. در جایی که زبان و یا قلم را موقتاً خاموش می‌کنند، در واقع معلول را به بند می‌کشند. علت اما که همان اندیشیدن آدمی و درپی راه‌های تازه گشتن او باشد، همچنان آزاد است و کار خود را می‌کند. به همین جهت، دولت‌های غربی، خیلی زود تصمیم گرفتند تا برای بقای خویش، به گونه‌ای آینده نگرانه، قدم به جلو بگذارند. همین تغییر نیز، از آن زمان به بعد، بقای آن‌ها را در بستر حوادث روزگار، تضمین کرده‌است.»

 

اما پدرم به شکل دیگری اندیشیده‌است و می‌اندیشد. من با آن که در آن‌زمان دانشی نداشتم و از عهده‌ی استدلال هیچکدام از آن‌ها برنمی‌آمدم، اما با دایی‌ام بیشتر موافق بودم تا پدرم. پدرم در زمینه‌های سیاسی، خیلی شتاب داشت. در حالی که در زندگی روزمره، آدم عاقل‌تری بود. مادرم گاه به من می‌گفت:«وقتی پای سیاست به میان می‌آید، انگار پدرت پوست می اندازد و یک آدم دیگرمی‌شود.» مادرم به شکل زیرکانه‌ای، این دگرگونی شخصیت پدرم را ناشی از چیزی می‌دانست که دوست‌داشت آن‌را زهر هَلاهِل بنامد. از دیدگاه او، انگار همین که پدر من وارد دنیای سیاست و یا بحث سیاسی می‌شود، مانند آنست که چند قطره از زهر هلال را به جانش تزریق کرده‌باشند. انگار سیاست، او را «روان‌گردان» می‌کند. پدر من در حوزه‌ی سیاست، یک‌باره آدم دیگری می‌شود. دوران جوانی‌اش نیز تقریباً در حال و هوای سیاست گذشته‌‌است. پدرم در جوانی، عضویت یک سازمان سیاسی چپ را داشته و در عمل به زندگی مخفی روی آورده‌ بوده‌است. البته مدتی بعد، ساواک، تیم آن‌ها را ردیابی‌می‌کند و با حمله به خانه‌ی تیمی آنان، چندنفر از اعضای گروه آنان کشته می‌شوند. پدرم که در خانه نبوده، همان‌روز، سر یک قرار «لو» می‌رود و دستگیر می‌شود. اول برایش حکم اعدام صادر می‌کنند اما در دادگاه تجدید نظر، به حبس ابد محکوم می‌شود. او وقتی از زندان آزاد می‌شود که مردم ایران برای تغییر حکومت، تصمیم خود را گرفته‌بودند. این را نیز بگویم که برای پدرم، زندگی تیمی و زندان، همیشه افتخار بزرگی بوده‌است. اما دایی‌ام معتقد‌است که زندان و خانه‌ی تیمی، به خودی خود افتخار نیست. مهم آنست که این پدیده‌ها، چه تأثیری در زندگی رفتاری و فکری فرد و جامعه گذاشته‌اند.  در آن روزهای جوان‌سالی، من در شرایطی زندگی می‌کردم که مانند بسیاری از جوان‌های دیگر، نه غم آب داشتم و نه غم نان. پدر و مادرم هیچگاه پاپیچ من نمی‌شدند و به شکل عاقلانه‌ای در بسیاری از موردهای زندگی، از من مسؤلیت می‌طلبیدند. پدرم در بافت خانواده و زندگی اجتماعی، دیگر آن آدم سیاسی اندیش نبود. نه این‌که از زمین تا آسمان فرق داشته‌باشد. اما آن قدر فرق‌داشت که من خوشحال بودم که در آن لحظات، چهره‌ی عاقل و کمتر لجباز او را می‌بینم. می‌توانم بگویم که در دوران درس و مشق، در مجموع، دوستان خوبی هم داشتم. اگر از من برتر نبودند، پایین‌تر هم نبودند. در خانواده‌هایی رشدکرده‌بودند که نسبت به هم روابط سالم، سرشار از احترام و دوستانه داشتند. در میان دوستان و آشنایان هم‌سن و سالم، «دار و دسته»بازی خاصی وجود نداشت. کسی به کسی زور نمی‌گفت. کسی هم از کسی، زور نمی‌شنید. همه به هم احترام می‌گذاشتند. من به راحتی می‌توانستم بسیاری از مشکلاتم را با پدر و مادرم در میان بگذارم. نه همه‌‌ی چیزها را به مادرم می‌گفتم و نه همه‌ی آن ها را به پدرم. اما مهم‌ترین چیزهایی را که مربوط به حوزه‌ی پدر بود، با او در میان می‌گذاشتم و آن چیزهایی که مربوط به حوزه‌ی مادر و ساختار شخصیت او بود، با وی در میان می‌نهادم. البته در این میان برخی چیزها بود که فقط میان من و دوستانم مطرح می‌شد. طبیعی است که آن چیزها از جنسی بودند که می‌بایست در فضایی گفته‌شود که شنونده نیز دارای همان سن و سال و حال و هوای حسی‌باشد.

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:44  توسط شمیم استخری   | 


«سفر خانوادگی «کامشاد اعتمادیان» به شاهرود، ناگهان بدل به سفری شد عاشقانه و شور‌انگیز. از همین رو، برای یافتن بوی دلاویز مهر دختری زیبا و دلنشین، راهی روستایی‌شد که در کنارکویر، در آفتاب داغ تموز آرمیده‌بود. این هم از تصادف‌های غریب و غیرقابل باور زندگی بود که او در اوج نومیدی‌های خویش، یک‌باره میهمان خانواده‌ای ‌شود که آبشخور تبار آن گمشده‌ی خیال و جادوی ذهن اوست. اما «کامشاد» که به شکل غیر مترقبه‌ای به تبار گمشده‌ی خویش دست می‌یابد، چنان از سنگینی شرم حضور و مهربانی‌های بی‌دریغ میزبانان خویش، سرشار می گردد که بر خود لازم می‌بیند که دم فرو بندد و آن روستا را به قصد تهران ترک‌گوید. سفری که به جای قطار، با یک تریلی انجام می‌گیرد که آن نیز برای وی، پُر از داستان‌ها و ماجراهای گوناگون زندگی مرد راننده‌‌است. «کامشاد» که خام و خوش‌خیال، راه سفر شاهرود را با خانواده‌ی خویش، پیش گرفته‌بود، اینک پخته‌تر و جهان‌بین‌تر از پیش، به تهران باز می‌گردد تا از فردای آن روز، در بازی‌های سرنوشت، آزمون‌های تازه‌ای را از سر بگذراند.»

 

به تنهایی به خانه بازگشتم. خسته، خاموش، ناشاد، شکست‌خورده و سرگردان از یک‌سو، نیرو‌گرفته، سوزان، شاد، توفیق‌یافته و استوار از سوی دیگر. با آن حال شگفت که مجمع‌الجزایری از تضادها بود، من در کجا ایستاده‌بودم؟ یا به راستی چه وضع و حالی داشتم؟ آیا می‌توانستم برای توصیف حال خویش، پا در یک خط روشن و مستقیم بگذارم و همه‌ی روان و جان خود را در آن نهم؟ اگر می‌توانستم چنان کرد، دیگر چه جای آن داشت که جان من از آن‌همه تضاد و شگفتی سرشار باشد؟ باید اعتراف‌کنم که هستی من به دو نیمه‌شده‌بود و هر نیم آن برای خود سازی می‌زد که با آن نیم دیگر، توافق‌نداشت. اگر خود را خسته و ملول احساس می‌کردم، از آن رو بودکه به دیدار گمشده‌ی خویش، آن چنان که در دنیای خامانه‌ی خود تصور می‌کردم، توفیق نیافته‌بودم. از دیگرسو، اگر خویشتن را نیرومند در می‌یافتم، بدان‌جهت بود که توانسته‌بودم در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی، به چراغی دسترسی‌یابم که بیش از هرچیز، یادآور چراغ جادوی علاء‌الدین در افسانه‌های هزار و یک‌شب بود تا هرچیز دیگر. من نیازمند زمان بودم تا از آن شادی و افسردگی، از آن حس سرگردانی و استواری که هرکدام در خود گدازه‌های خاصی داشتند به درآیم.

 

خوشبختانه، زمان با من یار بود. اعضای خانواده‌ام هنوز در شاهرود بودند و قرار هم آن بود که تا چند روز دیگر در آن‌جا بمانند. در آن صورت، می‌توانستم در تنهایی نجیبانه و غریب خویش، کتاب کوتاه لحظه‌هایی را که از سر گذرانده‌بودم، ورق بزنم. البته برای آن‌که خیالم را راحت‌کنم، قبل از هرچیز، با پدر و مادرم تماس‌گرفتم و به آن‌ها اطلاع‌دادم که من به تهران بازگشته‌ام بی‌آن که در پیداکردن آن دوست توفیقی یافته‌باشم. گذشته از آن، به آنان گفتم که به احتمال زیاد، از طرف من اشتباهی در نوشتن آدرس محل سکونت آن‌ها دست داده‌است که موجب شده، سرگردان بمانم و بدون نتیجه به تهران بازگردم. پدرم تا آن‌جا به من اعتماد می کرد که وقتی چیزی را به او می‌گفتم، اگر آن‌چیز، چهارچوبی منطقی و قابل قبول داشت، بیشتر از آن پاپیچ نمی‌شد که وارد جزئیات‌شود و به شکلی کارآگاهانه به کشف و شهود خود برسد. این‌بار نیز در جواب من گفت خوشحال است که من به سلامت به خانه بازگشته‌ام. او حتی با حالتی سرشار از غرور و اعتماد به نفس، این نکته را یادآورشد که می‌دانسته که من از عهده‌ی کار خود برمی‌آیم و هرگونه نگرانی در این زمینه، کاملاً بی‌مورد بوده است. وی حتی مادرم را متقاعد کرده‌بود که برای من دلشوره‌ای به خود راه‌ندهد.

 

پس از تماس تلفنی‌ و راحت‌شدن خیالم از ‌جهت پدر و مادرم، اول کاری که کردم، گرفتن یک دوش طولانی‌بود. من از طرفداران اسراف آب و نان نیستم. اما این‌بار، نیاز به چنان دوشی اسراف‌گرانه داشتم تا بتواند، هم غبار بیابان را از تنم بزداید و هم گرد و خاک اندیشه‌ها و خیال‌های پراکنده‌ای که مانند کبوتران سرگردان، در آسمان ذهن من، بال و پر می‌زدند. پس از رفع خستگی، نیاز به آن داشتم که در خلوت خانگی خویش، مقداری به امروز و فردای زندگی‌ام بیندیشم. راستی تا کجا می‌توانست سرنوشت من به سرنوشت «نوشین‌دخت مغربی» گره خورده‌باشد؟ آیا کسی که هنوز در فضای درس و مشق در پرواز است و الفبای زندگی اجتماعی را در جهانی تا این حد پیچیده، تجربه نکرده‌است، چگونه می‌تواند به این سادگی، سرنوشت خود را به سرنوشت انسان دیگری با عنصر عشق و شورمندی، گره بزند؟ من که اینک سال‌ها از آن روزگاران خوش‌خیالی‌های دلپذیر فاصله گرفته‌ام، با قاطعیت می‌توانم چنان گره‌زدنی را نفی‌کنم. اما در چنان دورانی از زندگی که همه‌چیز در دوران «طلوع» درخشان خویش به سر می‌بَرَد، راحت و متقاعد‌کننده نیست که کسی نوای نومیدی سردهد و یا شخص را از این یا آن عمل برحذر دارد. شاید بیشترین اشتباهات و یا کارهای درست ما که در بقیه‌ی سال‌های زندگی گریبان ما را می گیرد و یا در بهبود وضع زندگی‌مان تأثیر می‌گذارد، در همان سن و سال‌های پانزده تا بیست‌سالگی اتفاق می‌افتد. سن و سال‌هایی که بی‌دانشی و کم‌تجربگی از یک‌سو و حس غرورمندانه‌ی داشتن دانش و تجربه‌ی کافی از سوی دیگر، انسان را به نبردی نابرابر فرامی‌خوانَد. حتی عشق نیز از این قاعده برکنار نیست. تصادف محض خواهد‌بود که در اوج آن خامانگی، کسی بتواند با تشخیصی واقع‌بینانه به مصاف بازی‌های روزگار برود.

 

البته من نیز از این خامی‌ها و خوش‌خیالی‌های چنان دورانی، نه بی‌نصیب‌بودم و نه برکنار. اما در درون من، چیزی قبل از همه‌ی این‌ها بناشده‌بود که می‌توانست در لحظه‌های حساس زندگی، زنگ خطر را به صدا در آوَرَد. آن چیزی که در وجود من بناشده‌بود، حاصل برخوردهای پخته، عمیق و متوازن دایی‌ام بود که توانسته‌بود دستگاه معنوی نامرئی اما کنترل‌کننده‌ای در اعماق جانم نصب‌کند. شاید هرکس دیگر جز من هم می‌بود، این انتظار را اگر نه از مادر خویش، حداقل از پدر خود داشت. اما من به چنان شناختی از پدرم رسیده‌بودم که هرگز چنان انتظاری از وی نداشتم. پدرم مانند هر موجود زنده‌ی دیگر، در برخی زمینه‌ها، خصلت‌های بسیار متضاد و نادلپسندی داشت. با وجود آن که انسان تحصیل‌کرده و مهربانی بود اما همیشه در رفتارش، نوعی چپ‌روی، نوعی افراط، نوعی حق به جانب بودن، در همه‌ی زمینه‌ها جلوه‌گری می‌کرد. درست از همین‌رو بود که او با دایی‌ام میانه‌ی چندان خوبی‌نداشت. آن‌ها به ظاهر به همدیگر احترام می‌گذاشتند و در سال، چندباری هم به خانه‌ی هم رفت و آمد می‌کردند. اما در نشست‌های خانوادگی، کمتر می‌شد آن‌دو را دید که صمیمانه درکنار هم بنشینند و از «ری» و «روم» زندگی صحبت کنند. من و مادرم و دیگر بچه‌ها برای رفتن به خانه‌ی دایی‌ هیچ‌گونه محدودیتی نداشتیم. زن و فرزندان دایی‌ام نیز مرتب به خانه‌ی ما می‌آمدند. اما همیشه برای نیامدن دایی به خانه‌ی ما و یا رفتن پدرم به خانه‌ی آن‌ها، بهانه‌های معقول و منطقی وجود داشت. همه، این را می‌دانستند و به سادگی نیز از کنارش می‌گذشتند. تقریباً همه به غیر از پدرم، اقرارداشتند که مقصر اصلی پدر من است. اما در واقع، کاری از دست کسی ساخته نبود.

ادامه دارد

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط شمیم استخری   | 


«راننده‌ی تریلی «جمال لاله‌جینی» مانند قصه‌گویی که داستان زندگی افراد دیگری را بیان می‌کند، دور از هرگونه پنهان‌کاری و یا جابه‌جایی آجرهای واقعیت، تلاش دارد تا بزرگ‌ترین و روشن‌ترین خطوط زندگی‌اش را برای مسافر ناآشنا و خامی مانند «کامشاد اعتمادیان» که هم کم صحبت است و هم صمیمی، شرح‌دهد. «جمال» که پس از گرفتن دیپلم، برای خواندن یکی از رشته‌های مهندسی به تهران می‌آید، در خانه‌ای در خیابان امیرآباد به عنوان مستأجر ساکن می‌شود. در همان‌جاست که او دل به مهر دختری می‌بندد که از کرمانشاه به تهران آمده است تا دیداری با خانواده‌ی عمویش داشته‌باشد. عشق پرشور آن دو به یکدیگر موجب می‌شود که «جمال»، از کنکور بازمانَد و همین بازماندن، حتی رشته‌ی زندگی او را به کلی دگرگون‌کند. وقتی انسان دل در گرو کسی داشته‌باشد که منتظران دیگری نیز بر دم در ایستاده‌باشند، موجب می‌شود که وی با شتاب هرچه بیشتر، راه گریزی برای خویش بیابد. راه گریز «جمال لاله‌جینی»، آن بود که درس و مشق را رها‌کند و به عنوان راننده‌ی تریلی، راهی دشت و بیابان شود. گذشته از آن، او می‌بایست از شهر زادگاه خود، همدان نقل مکان‌کند و در شهر کرمانشاه که شهر همسر آینده‌ی اوست، ساکن‌شود.»

 

مصاحبت با «جمال لاله‌جینی»، به عنوان راننده‌ا‌ی «بدعُنُق» و تلخ در نخستین برخوردها و البته مهربان و قابل احترام  در ‌آخرکار، برای من دریچه‌ی دیگری را به افق‌های زندگی گشود. قبل از همه‌چیز به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها را نباید با توجه به «قالبی» که از نظر جایگاه اجتماعی، شغل و یا حتی لباس در آن قرار گرفته‌اند در ترازوی داوری گذاشت. گاه این قالب، کاملاً اجباری و ناخواسته‌است و گاه حاصل میراثی‌است که از پدر و مادر، به آن شخص به ارث رسیده‌است. در بعضی موقع‌ها نیز نتیجه‌ی بلافصل اعمال و حرکاتی است که انسان به علت خامی و نادانی در طول زندگی خود انجام داده و قاعدتاً جز آن، انتظار دیگری هم ندارد. تصویری که من تا آن زمان از یک راننده‌ی تریلی و یا کامیون داشتم آن بود که آنان نه به اخلاق انسانی وفادارند و نه تحصیلاتی دارند تا موجب‌شود که اندیشه‌هایی حرمت‌برانگیز در ذهنشان جاری‌باشد. به طور طبیعی، من این تصویر را از آسمان به دست نیاورده‌بودم. در همسایگی خاله‌ی من در تهران، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که عبارت‌بودند از یک‌زن و شوهر با چهار تا دختر قد و نیم قد. شوهر این زن، راننده‌ی تریلی بود. خوشحالی بزرگ زندگی‌ آن زن آن بود که شوهرش هیچ‌وقت پا به آن خانه نگذارد. آن‌چه که او می‌خواست تنها تأمین مخارج زندگی او و بچه‌هایش‌بود. آن زن برای خاله‌ام بارها توضیح داده‌بود که هربار شوهرش از مسافرت‌های کاری خویش به تهران می‌آمد، جز آزار و اذیت و فحاشی کار دیگری نسبت به همسرش انجام نمی‌داد.

 

او خود را ژنرالی به تصور در می‌آورد که دارد پا به سربازخانه می‌گذارد. خاله‌ام بارها از دهان دختر بزرگ آن خانواده شنیده‌بود که نسبت به پدرش ابراز نفرت می‌کرد. این آقای راننده، به غیر از آن خانم و چهار تا فرزند در تهران، یک همسر دیگر هم داشت که در اصفهان زندگی‌می‌کرد. از او هم صاحب یک پسر شده‌بود. این خانم که در اصفهان زندگی می‌کرد، زن بیوه‌ای بود که از شوهر قبلی‌اش در اهواز، دوتا دختر داشت. شوهرش در جنگ کشته شده‌بود و او از سر ناچاری به اصفهان آمده‌بود و حتی برای کرایه‌ی خانه و مخارج روزانه‌اش مانده‌بود. همین ناچاری وادارش کرده‌بود که به تقاضای آن راننده‌ی تریلی، جواب مثبت بدهد. خاله‌ام می‌گفت که این آقای راننده، دوسه تا زن صیغه‌ای هم دارد که بنا بر اعتراف خودش، یکی از آن‌ها ساکن کرمان بود، دومی ساکن قزوین و سومی ساکن کازرون. در واقع به قول خاله‌ام دو چیز مهم در زندگی‌، فکر و ذکر آن راننده را به خود مشغول داشته‌بود. زن و تریاک. با توجه به در آمد خوبی که داشت هم به زن دسترسی داشت و هم به تریاک. البته زن برای او، قبل از آن که یک همدم و همدل باشد، یک «وسیله» بود و بس. البته من هیچگاه با آن راننده برخودی نداشتم اما تصویری که از کارها و حرکات وی در ذهنم نقش بسته‌بود، در نخستین دیدار من در آن قهوه‌خانه، همان تصویر ذهنی بسیار تاریک و بدآهنگ‌بود.

 

این مسافرت و همنشینی، مخصوصاً شنیدن داستان زندگی «جمال لاله‌جینی» به من نشان‌داد که نقش پدر و مادر و یا کسانی که در کنار انسان هستند، از نظر تجربه‌ی زندگی، چه اهمیتی دارد. او به شکل آگاهانه‌ای، به چند مورد از آسیب‌های حاصل از عدم کنترل پدر و مادر در زندگی خود اشاره می‌کرد. مورد اول، آمدن او به تهران بود که دور از کنترل خانواده، دل به مهر «لطیفه» بسته بود و یکباره رشته‌ی کار از دستش خارج شده‌بود. تأثیر ویرانگر همین نبود کنترل را، خود او نیز بر روی رفتار پسرش می‌دید. اگر دخترش اهل درس و مشق بود و آینده‌نگری داشت، از آن رو بود که «لطیفه» هم قدرت بیشتری برای کنترل او داشت و هم این که آن دو بیشتر با هم دمخور بودند. «جمال» مرتب به این نکته اشاره می‌کرد که عاقبت‌اندیشی انسان، به معنی نفی دوست‌داشتن نیست. حرف‌های او در همان لحظات، بی‌آن که او خود بداند، به شکلی مرا نیز نشانه گرفته‌بود. زیرا خود من، نمونه‌ی دیگری از همان دلبستگی‌ها را دور از هرگونه پختگی و عاقبت‌اندیشی، به نمایش گذاشته‌بودم. طبیعی بود که اگر پدر و مادر من نیز در دراز مدت، کنترلی بر اعمال و حرکات من نمی‌داشتند، چه بسا بر من همان می‌رفت که بر «جمال لاله جینی» رفته‌‌بود. مورد بعدی که از حرف‌های او درک‌ می‌کردم، برخورد صادقانه و دور از حُب و بُغض او نسبت به اشخاص پیرامونش بود. من کمتر کسی را تا آن زمان دیده‌بودم که در لحظاتی که می‌خواهند کوتاه‌کاری‌ها و سهل‌انگاری‌های خویش را برزبان بیاورند، فرافکن نباشند. البته، این یک خصلت همگانی است که انسان دوست‌دارد خود را از زیر کوبه‌های ملامت و تحقیر رهاسازد و بار خرده‌گیری و گناهکاری را بر روی دوش دیگران بیندازد. اما «جمال»، انگار ظرفیت پذیرش و تحمل آن را داشت که به نکرده کاری‌های خویش زبان بگشاید. او حتی به شکل غریبی، دوست‌داشت اگر حتی مقداری کمی هم باشد، به شکل صادقانه‌ای به خصبلت‌های مثبت افراد دیگر اشاره داشته‌باشد و آنان را در زیر پاهای خود، له نکند.

 

سرانجام تریلی خسته و نالان، به گاراژ بی‌در و پیکری در غرب تهران رسید. من تمام تلاشم را به‌کاربردم تا حداقل، مقداری از پول سفر را که باید به هروسیله‌ی دیگر از قبیل اتوبوس و یا قطار می‌پرداختم به وی بدهم. اما او به شکل مهربانانه و پدرانه‌ای مرا متقاعد کرد که آن‌جور پول‌ها را نه خرج می‌کند و نه از کسی می‌گیرد. او برایم توضیح‌داد که من اولین مسافری نبوده‌ام که با او در بخشی از جاده‌های گوناگون کشور، همراه و همسفر شده‌ام. بسیاران بوده‌اند که با او همسفر شده‌اند. او می‌گفت که از شماری از آنان پول گرفته‌است و از عده‌ای دیگر نگرفته‌است. همه چیز بستگی به آن داشته که آن افراد، چه وضع و حال اجتماعی و یا اقتصادی داشته‌اند. باری، حس سپاسگزارانه‌ی عمیقی در جانم نشسته‌بود. زمانی که او را در آن قهوه‌خانه دیدم، رفتار و حتی حرکاتش، بازتاب همان تصویری بود که من از رانندگان، خاصه، رانندگان کامیون و تریلی داشتم. معتاد، بی‌تفاوت، بی‌ادب و بدزبان. حتی زمانی که او با آن لحن سرد و غیردوستانه‌اش در جواب من گفت:«فرمایش!»، همان احساس، باردیگر تقویت‌شد. اما هنگامی که در میان راه، پرده از نگرانی‌ها و دلشوره‌های زندگی‌اش برداشت، دریافتم که نمی‌شود همه‌‌ی آدم‌ها و یا رانندگان را با یک چوب راند.

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM