تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


آیا«کامشاد اعتمادیان» عاشق شده‌است؟ آن‌هم عاشق خانم جوان، پرقدرت و ثروتمندی همچون «گلاره بهتاج»؟ ظاهراً همه‌ی قرائن رفتاری، حکایت از تحولی غیر منتظره در دنیای درون او دارد. اما از طرف دیگر، صحبت‌های وی، ساز دیگری می‌نوازد. توصیفش از حس و حال درونی خود، توصیف کسی است که انگار از کنار کوهی از آهن‌ربای حس و عاطفه، در حال عبور است اما در لحظه‌ای که می‌خواهد به آن حس و حال درونی، نامی بگذارد، ناگهان سر از هفده‌سال پیش در می‌آورد که دل به کسی بسته‌بود که حتی نگاهش برای یک لحظه نیز به طور مستقیم در نگاه او نیارامیده‌بود. در آن زمان، هر دو قبل از آن که دو جنس مخالف باشند، دو فرشته ی مؤنث و مذکر بودند تا دو عاشق دلخسته. چنین به نظر می‌رسد که او با مقایسه‌ی حس و حال امروز خویش با آن گذشته‌ی دور، می‌خواهد بگوید که او عاشق «گلاره‌بهتاج» نیست بلکه تحسین‌کننده‌ی توانایی‌های اوست.

باری، به دنباله‌ی گفتگوی تلفنی او با «گلاره»، توجه می‌کنیم.

 

به «گلاره» گفتم که در این چندروز، سفرکوتاهی به یکی از شهرستان‌ها داشته‌ام و اینک برگشته‌ام. دلم نمی‌خواست به او می‌گفتم که از لحظه‌ی توافق بر سر پذیرفتن دفاع از پدر او در دعوای حقوقی‌اش با یکی از افراد پرنفوذ اقتصادی، من تمام نیرویم را روی آن کار تمرکز بخشیده‌ام تا بتوانم هم سریع‌تر و هم مطمئن‌تر از عهده‌ی آن کار برآیم. اگر چنین می‌گفتم، شاید که او فوراً این پرسش را مطرح می‌کرد که این چگونه دفتر وکالتی‌است که گویا تا این لحظه هیچ‌کاری نداشته‌است که انجام دهد و اکنون که یک مشتری نان و آب‌دار به تورش خورده، دیگر سر از پا نمی‌شناسد و تمام توان خود را روی آن تمرکز بخشیده‌است. آیا دعوای حقوقی پدر او با «ناصر مسرورانی»، مهم‌ترین دعوای حقوقی در میان دیگر دعواهای حقوقی پذیرفته‌شده از سوی من بوده‌است؟ شاید او می خواست بداند که آیا پدرش برای این موضوع که من همه‌ی وقتم را یک‌سره به آن اختصاص داده‌ام، پول بیشتری می‌پرداخت؟ هرچند او خود در عمل یکی از کسانی بود که آگاه شده بود که این وکالت من برای آنان چه هزینه هایی دربردارد. از طرف دیگر، چه بسا ممکن‌بود برای یک لحظه باخود می‌اندیشید که شاید این خوش‌خدمتی آغازین من برای اختصاص دادن تمام وقتم در طول چندروز اخیر، به خاطر آن بوده که گوشه‌ی چشمی به او نشان داده‌باشم. شاید هم او به هیچ یک از این گزینه‌ها نمی‌اندیشید و  تنها به این نکته فکر می‌کرد که احتمالاً روال کار من چنان است که در آغاز پذیرش هردعوای حقوقی، دست‌کم برای به راه ‌انداختن چرخه‌ی کار، نیاز به آن داشته‌ام که روی موضوع مورد نظر، بیشتر از حد معمول کار کنم تا دعوای حقوقی مزبور، بتواند در مسیر قانونی و طبیعی خود بیفتد و مراحل بعدی آن، به شکل راحت‌تر و کم‌دردسر تری طی‌گردد.

 

راستی چرا نباید حقیقت موضوع را با او درمیان می‌گذاشتم که من در آن چند روز، تمام کارهای دیگرم را به کلی کنارگذاشته‌بودم تا بتوانم در عمل، آن دعوای حقوقی را که پای «گلاره» نیز به طور غیر مستقیم در میان بوده‌است، به شکلی حرفه‌ای و توفیق‌آمیز پیش ببرم؟ شاید اگر او، آن روز با پدرش به دفتر کار من نیامده‌بود و من حتی اطلاع‌داشتم که «اردشیر بهتاج» چنان دختری دارد، مطمئناً که واکنش من همان بود که در خلال سال‌های اخیر، نسبت به بسیاری از زنان و دختران، از خود نشان داده‌بودم. اما وقتی که «گلاره» را از نزدیک ملاقات‌کردم حسی در من فراروئید که می‌خواست دست‌کم در نگاه این خانم جوان و جدی، نشان‌بدهد که من انسان شایسته‌ای هستم. برخورد سرشار از اعتماد به نفس و بسیار ساده‌ی «گلاره» که هرگونه بازی‌های زنانه را در برابر مردان جوان از او دور می‌ساخت، در من حسی از خودبیداری و احترام را  به چالش طلبیده بود. آیا به راستی، او تافته‌ی خاص و متمایزی بود که نمی‌شد با دیگر زنان و دختران جوان مقایسه‌اش‌کرد یا آن که من با توجه به ازدست‌دادن نیروی جهت‌یابی‌ام در حوزه‌ی عواطف و احساسات، به کلی از چنین مسائلی غافل شده‌بودم. راستی آیا واکنش‌هایی از این‌دست، نوعی بازگشت به همان غریزه‌ی حیوانی نبود که فرد مورد نظر، می‌خواهد در نگاه یک جفت احتمالی و یا حتی غیر احتمالی، در اطراف شخصیت خویش، تارهای درخشانی از توانایی و دانایی ببافد؟ نمی‌دانم. اما هیچ احتمالی را دور نمی‌دانم.

 

اگر من به همه‌ی پیچیدگی‌ها و صفحات ریز و درشت شخصیت خویش آگاهی و احاطه‌داشتم، قطعاً بهتر می‌توانستم در این زمینه اظهار نظرکنم. اما وقعیت آنست که من هرمقدار پخته‌تر می‌شدم، خود را در حوزه‌ی شناخت از خویشتن، خام‌تر می‌دیدم. شاید این نکته تنها اختصاص به من نداشته باشد. این مورد، در واقع، به نوعی شامل همه ی آدم ها می گردد. باری، پس از آن که از تلفن‌کردن‌های او تشکرکردم، با خود اندیشیدم که اگر شخصیتی چون او در آن‌سوی خط تلفن نبود، شاید این نکته را مطرح می‌کرد که:«ما در اضطراب این دعوای حقوقی، خواب و قرار خویش را از دست‌داده‌ایم و شما حتی قبل از آن که پرونده‌ی ما را بگشایید به مسافرت می‌روید؟» اما شنیدن چنین سخنانی، فقط یک تصور باطل و دورافتاده‌بود. به نظر می‌رسید که «گلاره بهتاج» خوددارتر و عمیق‌تر از آن بود که بخواهد لب به چنان سخنانی بگشاید. اما از طرف دیگر، در جواب من گفت که غرضش از چند تماس مکرر تلفنی، گذشته از احوال‌پرسی و تشکر از آخرین دیداری که میان ما صورت گرفته‌بود، آن بوده که به مقداری اطلاعات تازه دسترسی یافته است که اگر تمایل داشته‌باشم می‌تواند در اختیارم بگذارد. در آن چندروز، باوجود آن که روی پرونده‌ی پدرش زیاد کار کرده‌بودم و در عمل، حتی سنگینی و گذشت زمان هم، رد پایی در وجودم نگذاشته‌بود اما با شنیدن صدای گرم و دلنشین «گلاره»، ناگهان احساس‌کردم که همه‌ی خستگی‌های جهان که در اعماق جانم انباشته‌شده‌بود، تمام نیرو و حتی شوق مرا از من گرفته‌است. دوست‌داشتم برای تجدید قوا، با کسی دیدار داشته‌باشم که نامش «گلاره بهتاج»‌بود. انگار او می‌توانست حتی با دیداری بسیار کوتاه، همه‌ی آن خستگی‌های سنگین و غبارآلود را از جانم بازستاند. قبل از این که او چیزی بگوید، پیشدستی کرده، گفتم اگر مزاحم نباشم، آدرس مطبتان را بدهید تا خدمت برسم و اطلاعاتی را که در اختیار دارید، دریافت‌کنم. با شنیدن پیشنهاد من، انگار به او هدیه‌ی بسیار گران قیمت و غیرمنتظره‌ای داده‌باشند، با لحنی سرشار از گرمی و مهر، از این دیدار استقبال‌کرد. گفت که او شب‌ها تا ساعت نهُ یشتر کار نمی‌کند. تا من به مطبش برسم، در واقع ساعت کارش نیز به پایان رسیده‌است. او حتی با همان سادگی و قاطعیتی که دیده‌بودم گفت:«اگر تمایل داشته‌باشید می‌توانید به خانه بیایید. من مستقل از پدر و مادرم زندگی می‌کنم. درست است که زندگی مجردی دارم اما از عهده‌ی پذیرایی مهمانانی مانند شما که اهل تشریفات نیستند، برمی‌آیم.» اما من برای رفتن به خانه‌اش پوزش‌خواستم و گفتم که این آمدن را به وقت دیگری موکول می‌کنم که هم او فرصت کافی داشته‌باشد و هم من. او بامهربانی و بزرگواری گفت:«اختیار باشماست. من منتظرتان می‌مانم. اگر هم «بیمار» داشته‌باشم، شما حوصله خواهیدکرد و لحظاتی منتظرخواهید‌ماند.»

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:24  توسط شمیم استخری   | 


«کامشاد اعتمادیان برای توفیق خویش در دفاع از موکلان خود در جامعه‌ای که همه چیز بر بند و بست، نادرستی و مناسبات خاص افراد قدرتمند اقتصادی و سیاسی با یکدیگر بناشده‌است، ناچاراست از امکاناتی بهره ‌بجوید که او را در نبرد پیچیده و گاه نامرئی با ناروایی‌ها و نادرستی‌ها از پانیندازد. اگر چنین نکند، میدان، برای همان کسانی آماده‌ می‌شود که افراد ضعیف‌تر از خویش را در زیر پاهای خود له می‌کنند. البته او به این نکته توجه‌دارد که اصول اخلاقی معتقد بدان را به هیچ قیمتی زیرپا نگذارد و دچار آلودگی‌های گزنده و ویرانگر رفتاری و یا فکری نگردد. بهره‌گیری او از امکانات و اطلاعات «کریم سنگی» در مقابله با «ناصر مسرورانی» که وکالتش را «سهام‌الدین ضیمران» به عهده گرفته‌است، در راستای چنین تفکراتی است. توصیف او از شخصیت فردی چون «کریم سنگی» و نقش دلالانه‌ی او با افراد گوناگون، بازتاب این نکته‌است که او به شکلی آگاهانه وارد میدان گردیده‌است.»

 

حس غریبی به من دست داده‌بود. «گلاره»، آن دختر پانزده شانزده ساله‌ای با نام «نوشین‌دخت مغربی» نبود که در ایستگاه کویری تهران مشهد، در سن شانزده سالگی، دل خام و زلال مرا ربوده‌بود بی‌آن‌که خود در این ربودن، نقش آگاهانه‌ای داشته‌باشد. او پزشک آگاه، زیبا، جدی و بسیار عاقلی بود که در حرکات و رفتارش، کوچک‌ترین نشانه‌ای از توجه به مردان در بُعدی که ما از نظر فرهنگی بدان عادت‌داریم، دیده نمی‌شد. باخود اندیشیدم که آیا در رابطه با دعوای حقوقی پدرش با «ناصر مسرورانی»، اتفاق تازه‌ای افتاده‌است که او خواسته به شکل خونسردانه و بی‌اعتنایانه‌ای سراغ مرا بگیرد؟ حتی به این بُعد اندیشیدم که شاید رفتار کلامی او در قبال منشی من، رفتاری آگاهانه و  از سر بی‌اعتنایی بوده تا در ذهن این خانم جوان که در دفتر من به کار مشغول است، ذهنیات مشکوکی را برنیانگیزد که کم‌کم بدل به شایعه‌شود و پس از مدتی، در ذهن بسیاری از مردم، به عنوان حقیقت مطلق به جلوه درآید. آیا «گلاره» در خلال این چندروز، در ذهن خود، به چنان ذهنیاتی که مهر و دلبستگی می‌تواند ستون فقرات آن باشد، میدان داده‌است که اینک دیگر، هرگونه مقاومت بیشتر در برابر دل بی‌تاب خویش را بی‌ثمر احساس کرده‌است؟

 

در جنان فضایی که من به سر می‌بردم، هرگونه اندیشه و گزینه‌ای که ذهن من امکان راه‌یابی بدان‌ها را می‌داشت، می‌توانست از آسمان تصورات و احساساتم بگذرد. با خود می‌اندیشیدم که شاید هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده‌است و او بدان‌طریق خواسته‌است از پیشرفت کارها اطلاعاتی کسب‌کند.  حس غریب من اما همچنان به قوت خود باقی بود. این نخستین‌بار نبود که زنان جوانی به دفتر من زنگ می‌زدند و با هزاران نشانه‌های مرموز و آشکار، علاقه‌ی خویش را به دیدار من ابراز می‌کردند. من در برابر هیچ‌کدام از آن‌ها، گرفتار آن حس غریب نشده‌بودم. آن حس،  نه عشق بود و نه بیگانگی. نه «نوشین‌دخت مغربی» بود و نه عابری که انسان می‌توانست بی‌تفاوت از کنارش بگذرد و لحظه‌ای بعد، حتی چهره‌اش را هم به یاد نیاورد. «گلاره» در خلال همین چندروز و رفتار آمیخته با استقلال فکر، صبوری و احترام، برای من نمادی از ارزش‌های فکری و رفتاری شده‌بود. طبیعی است که وقتی این ارزش‌ها در جایی به نام «حس» و «اعتنا» جمع گردند، در درون آدمیزاده، موجی از تپندگی و گرمی به وجود می‌آورند. من در طول زندگی سی و سه ساله‌ام، هرگز گرفتار چنان حسی نشده‌بودم. نه در رابطه با «نوشین‌دخت» و نه در رابطه با دختران و زنان جوانی که به بهانه‌های گوناگون، در خلال این سال‌های اخیر، سراغ مرا گرفته‌اند و به بهانه‌ی دعواهای حقوقی ریز و درشت که در عمل وجود خارجی نداشته، خواسته‌اند که باب مراوده و دوستی را با من بگشایند. شگفت آن‌که، سردی و بی اعتنایی «مردانه»‌ی من نسبت به آنان با توجه به آن‌که می‌دانستند من مجرد هستم و حتی نامزدی هم ندارم، برای آنان باورنکردنی و غیرعادی می‌نمود.

 

ناگفته‌نگذارم که این‌جا و آن‌جا می‌شد از لابلای کلمات آنان به این اندیشه دست‌یافت که ظاهراً همگی متقاعدشده‌اند که من از نظر بیولوژیکی دارای مشکلات جدی هستم. و گرنه چه دلیلی دارد که احساسات مردانه‌ام در رابطه با آن‌همه زنان زیبا، تحصیل‌کرده و شاغل و یا حتی ثروتمند، از خواب خرگوشی خویش بیدار نشود. البته من چنان گمانی نداشتم. هرچند از نگاه دیگران، این نکته، یک واقعیت انکارناپذیر بود. در حالی که من خود می‌دانستم که چه علت‌های خاص روانی در پشت این واکنش من پنهان شده‌است. من به این نکته واقف بودم که «نوشین‌دخت»، در خلال آن سال‌های تخیل و جادو، تمام نیروی دورپرواز و ناآرام مرا از من گرفته‌بود. او بیشتر از حد ممکن، بی آن‌که خود بخواهد و یا بداند، مرا به اندیشه واداشته‌بود تا در اوج خام‌اندیشی‌های کم‌سالانگی، به افق‌های کشف و ماجرا پابگذارم. گذشته از همه‌ی این‌ها، من هنوز در اعماق جانم، «نوشین دخت» و تقدس عاشقانه‌ای را که او در ذهن من ایجاد کرده‌بود از یاد نبرده‌بودم. اما اینک خود را در فضایی سرگیجه‌مانند حس می‌کردم. سرگیجه‌ای که دوست داشتم در همان‌جا بمانم و از لذت مستی ‌بخش آن حالت، تا ابدیت لذت‌ببرم.

 

باری از منشی‌ام «پیمانه خاشع» تشکر کردم و موضوع را به ساده‌ترین شکل ممکن در حضور او پایان‌دادم. در ته دل دوست‌داشتم از «پیمانه» می‌پرسیدم که آیا خانم دکتر «بهتاج» چیز دیگری نگفت که شما فراموش کرده‌باشید؟ یا بر نکته‌ی خاصی انگشت نگذاشت که شما لازم بوده‌باشد به من یادآوری‌کنید؟  اما من می بایست مرزهای رفتاری خود را با افراد پیرامونم به درستی تشخیص می‌دادم و گامی فراتر از آن مرزها برنمی‌داشتم. درست است که در اعماق جانم دوست‌داشتم تک‌تک کلمات او را به سرسرای ذهنم منتقل‌کنم و از آن‌ها نیرو بگیرم. اما مصلحت‌های کار و مناسبات اجتماعی، قطعاً در اطراف من، دیوار بسیار بلندی ایجاد کرده‌‌بود که دیگران به زحمت و به نُدرت، قادر به دیدن آن‌سوی دیوار بودند. این چیزی بود که خود من می‌خواستم و بر همین اساس، رابطه‌ی خود را بادیگران تنظیم کرده‌بودم. واقعیت آنست که نسبت به «گلاره» احساس دلتنگی عجیبی‌داشتم. انگار مدت‌هابود که او را ندیده‌بودم. اگر دور از مصلحت‌‌های زندگی اجتماعی نبود، دوست‌داشتم که بلافاصله پس از تلفن منشی‌ام، به تلفن همراه «گلاره» زنگ‌بزنم و صدای گرم و پرجاذبه‌اش را بشنوم. اما می‌بایست بر وسوسه‌های خویش غلبه‌می‌کردم. از همین‌رو، تا غروب آن روز، با وی هیچ تماسی نگرفتم. اما نزدیکی‌های ساعت هشت بعداز ظهر، با نوعی دغدغه و شوق، انگشتانم شماره‌ی تلفن او را بردکمه‌های تلفن همراهم می فشرد. احوال‌پرسی او، بسیار صمیمی و گرم بود اما با وجود با نوعی حفظ فاصله و گزینش کلماتی صورت می‌گرفت که هم احترام را به نمایش می‌گذاشت و هم «گرمی» دلپذیری که «گویی» از جنس دیگری‌بود. این که گفتم «گویی» از آن‌رو بود که به دریافت‌های حسی خود، کاملاً مطمئن نبودم. اما از لابلای واژه‌های او، چیزی به درون من سرازیر شده‌بود که با نوعی «مستی» و «خماری» توأمان بود. زیرا آن حالت نه خماری بود و نه مستی اما این هردو حس غریب را به شکلی آشکار در خود داشت.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط شمیم استخری   | 


«اندیشه‌های گوناگونی، ذهن «کامشاد اعتمادیان» را به خود مشغول داشته‌است. این‌بار و البته در سن سی و سه سالگی، او نه عاشق است که بی‌قراری‌های شبانه‌اش را به توصیف‌بکشد و نه گوشه‌ی عزلت گزیده‌است که بدان وسیله، گذشته‌ها را به خاموشی و فراموشی بسپارد. او اینک وکیلی‌است فعال، قابل احترام و به طور نسبی نام‌آور در میان آنان که کارشان جدی‌است. هرچند در هفته‌های اخیر، از یک‌سو، نگاهی اندیشمندانه به شخصیت و رفتار دلپذیر، عاقلانه و پرجاذبه‌ی «گلاره‌ بهتاج» دارد و ازسوی دیگر، نگاهی عمیق و برنامه‌ریزانه به پیشبرد مسؤلیتی که پدر وی «اردشیر بهتاج» به او محول کرده‌است. «کامشاد» معتقد است که پدیده‌های جدید، خواهان برنامه‌ریزی‌ها و برخوردهای جدید نیزهستند. او برای این‌که بتواند در دعوای حقوقی پدر «گلاره» با حریف نیرومندش «ناصر مسرورانی» پیروزشود، قبل از آن که نیازمند کلام‌باشد، نیازمند برنامه‌ریزی‌های بسیار دقیق و پیشبرد آن‌هادر سکوتی متین و دور از ادعاست. «کامشاد» بر این باور است که انجام «هر»کاری می‌تواند ممکن‌شود اما بهایی که برای هرکدام باید پرداخت‌کرد، طبعاً متفاوت‌است. او اینک در باره‌ی آن شخصی صحبت می‌کند که به عنوان عامل نفوذی، هرجا که سفره‌ی چرب‌تری باشد، بر سر آن با حق‌به جانب‌ترین رفتار، حاضر است.»

 

شنیده‌بودم که او در محافل گوناگون، چه در بازار در بخش سنتی آن و چه در بخش بازرگانان مدرن، کلی رابطه‌های ریز و درشت‌ دارد  و با هریک به تناوب دریافت دستمزد و یا مورد محبت قرارگرفتن، واکنش‌های خدماتی متفاوتی از خود ابراز می‌دارد. علاوه براین‌ها، او چنان شخصیتی‌داشت که به سادگی می‌توانست خود را در دایره‌ی بزهکاران نیز جادهد و اعتماد تام و تمام آنان را از خود سازد. او حتی نفوذ گسترده‌ای در ادارات و مؤسسه‌های دولتی داشت. نفوذی که از یک سو به توانایی‌های بالقوه و بالفعل او برمی‌گشت و از طرف دیگر در ذهن آنان، این اندیشه را برمی‌انگیخت که وجود او می‌تواند برای برخی از روزهای مبادا لازم‌آید. البته این را نیز بگویم که یکی از برجسته‌ترین خصلت‌های او آن بود که به هیچ‌کس اطلاعات اضافی نمی‌داد و یا اطلاعات اضافی نمی‌فروخت. از نقش خویش در رابطه با بازی‌های قدرت میان محافل گوناگون اقتصادی بازار به خوبی آگاه‌بود و از این‌رو، حتی یک کلمه‌ی مفید و کارساز را با برلیان مقایسه می‌کرد. او می‌گفت:«اگر انسان به جای یک گرم برلیان، دو گرم بفروشد، در عمل زیان بزرگی به پیشرفت کار خویش و انباشت سرمایه وارد ساخته‌است.»

 

البته آنان که از این خصلت او شناخت درستی به دست آورده بودند، با او به همان شیوه برخورد می‌کردند که او با آنان برخورد می‌کرد. اما بعضی کسان یا محافل هم بودند که برای رسیدن به نتایج سریع‌تر در به زانو درانداختن حریف، هم انتظار گرفتن اطلاعات بیشتر را داشتند و هم اطلاعات بیشتری را دو دستی نثارش می‌کردند. هرجند او اگر هم اطلاعات زیادی هم دریافت می‌کرد، باز همان قدر اطلاعات در اختیار طرف مقابل خود می‌گذاشت که لازم بود و نه بیشتر. او گاه در برخی محافل بسیار خصوصی و قابل اعتماد، این نکته را نیز مطرح می‌ساخت که دادن اطلاعات اضافی به افراد ناشی و یا بی‌صبر و حوصله، می‌تواند نه تنها ارزش آن اطلاعات را از میان ببرد بلکه حتی آن افراد را به دردسرهای بزرگ‌تری نیز گرفتارسازد. ناگفته‌نماند که شیوه‌ی رفتار او تقریباً با همه‌ی مشتریانش به گونه‌ای بود که آن‌ها می‌توانستند حتی سوگند یادکنند که او از آن آدم‌هاست که اگر سرش برود، حرفش نمی‌رود. انگار انسانی به جلوه در آمده‌بود که به زحمت می‌شد از لابلای لبانش، کلامی شنید. اما در عمل وقتی که لازم می‌شد، آن‌هم در اتاق‌های سربسته و دربسته، آن مقدار اطلاعاتی که لازم بود داده‌شود، از سوی او به طرف مقابل داده می‌شد. به او آقای «کریم سنگی» می‌گفتند اما خودش برایم توضیح داده‌بود که فامیلش «سنگستانی» است. اما برای مردم، راحت‌تر بوده که او را «سنگی» خطاب‌کنند و او هم در طول زمان، نه تنها به آن عادت کرده، بلکه آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته‌است.

 

لازم است این را نیز بگویم که آگاه‌شدن از وجود چنین آدمی، برای من کاملاً تصادفی صورت‌گرفت. وقتی‌که من کارم را شروع‌کردم، دفتری که در یک منطقه‌ی مناسب تهران پیداکرده‌بودم، بسیار کوچک‌بود. در خلال دوسالی که در آن دفتر کوچک کار می‌کردم، به بنگاه‌های معاملات ملکی فراوانی سپرده‌بودم که من خواهان دفتری‌هستم که مشخصات آن از نظر تعداد اتاق و قرارگرفتنش در یک طبقه‌ی مخصوص و یا طبقات مخصوص، می‌بایست چنان‌باشد. محدوده‌ای را هم که انتخاب‌کرده‌بودم، قطعاً محدوده‌ی چندان بزرگی نبود. همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده‌بود تا من در به دست آوردن چنان دفتری که دنبالش بودم، توفیق لازم را پیدانکنم. از تصادف روزگار، روزی در یک میهمانی که من تقریباً با بیشتر مهمانان غریبه‌بودم، با شخصی آشناشدم که او به من قول‌داد مرا با کسی آشناسازد که به سادگی به چنان دفترهایی با آن مشخصات که من ذکر کرده‌بودم، دسترسی دارد. حتی آشنایی من با آن شخص غریبه در آن مهمانی نیز زاییده‌ی یک اتفاق کوچک‌بود. بدین معنی که او وقتی خواست چایی خود را از دست یکی از خدمتکاران منزل میزبان بگیرد، دستش تکانی‌خورد و مقداری از چایی، به روی لباس‌های من که در کنارش نشسته‌بودم، ریخت. او به شدت از این کار خود شرمنده‌شد اما من با بزرگواری به او فهماندم که این‌جور اتفاقات در همه‌جا پیش می‌آید و هیچ کس نباید احساس شرمندگی‌کند. حتی اگر لباس‌های من رنگی و خراب هم می‌شد باز نمی‌توانست فاجعه‌ای باشد. این برخورد من، چنان او را خوش‌آمد که تقریباً تمام آن شب، مرا رهانکرد و تلاش‌داشت تا شاید با انجام کاری، از زیر بار سنگین آن شرمندگی درونی درآید. خدمتی که او برای من انجام داد، درواقع آشنا کردن من با «کریم سنگی» بود.

 

باری وقتی که من شخص مورد نظر را ملاقات‌کردم و نام شخص مُعرّف را هم برزبان آوردم، او نسبت به آن شخص نه تنها اظهار ارادت‌کرد بلکه قول‌داد که حتماً ترتیب چنان دفتری را برای من خواهد‌داد. باید بگویم که یک‌هفته‌بعد، من به دفتر کنونی‌ام نقل مکان‌کردم. از آن طریق‌بود که من توانستم دریابم که او چگونه شخصیتی‌داشت و چه کارهایی از دستش ساخته‌بود. طبیعی بود که من به وجود «کریم سنگی» سخت احتیاج‌داشتم. نه تنها از آن‌رو که او آدم توانایی بود بلکه از آن رو که حریف «اردشیر بهتاج»، مردی قدرتمند و بانفوذ بود و مهم‌تر از همه آن که یک‌بار هم مزه‌ی شکست را به وی چشانده‌بود. درست است که من می‌بایست واقع‌بینانه و از مجاری قانون حرکت می‌کردم اما در طول جندساله‌ی وکالتم به این نکته پی برده‌بودم که رابطه‌های خصوصی و نفوذ شخصیت یک وکیل در میان وکلای دیگر، می‌تواند، «بازی» را دیر یا زود به نفع من یا موکل من پایان خواهدداد. من هیچ وعده‌‌ای به «اردشیر بهتاج» نداده‌بودم اما در خلوت خویش، تقریباً اطمینان‌داشتم که بُرد این بازی با من‌است. البته سه چهار روز بعد از دیدارمن با «گلاره» و پدرش، یک‌روز بعداز ظهر، منشی‌ام «پیمانه» به خانه زنگ‌زد و گفت:« خانمی به نام دکتر «گلاره بهتاج» چندبار سراغ شما را گرفته‌است. گفته‌ام که در سفر هستید. ایشان می‌خواست بداند چه زمانی برمی‌گردید. به او گفته‌ام که اگر پیغام واجبی دارد، من آن‌را به آقای «اعتمادیان» انتقال خواهم‌داد. اما ایشان گفته‌است پیغام فوری و فوتی ندارد. خواسته‌است احوال شما را بپرسد و از چگونگی پیشرفت کاری که در جریان است سؤالاتی بکند.» او شماره‌ی مطب و تلفن همراه خود را در اختیار «پیمانه» گذاشته‌بود. تا آن‌زمان، من فقط شماره‌ی خانه، محل‌کار و شماره‌ی همراه پدرش را داشتم.

ادامه دارد 

  نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:38  توسط شمیم استخری   | 


«برخورد کلامی و رفتاری «گلاره بهتاج» در دفتر وکالت «کامشاد اعتمادیان»، در ذهن او اگر نه توفان، اما تندبادی ازاندیشه‌های جادویی و سحرانگیز ایجاد کردئه‌است. «کامشاد» با همه‌ی توفیق‌های چشمگیری که در حوزه‌ی کار نصیبش شده، تا قبل از ملاقات با «گلاره»، بخش عظیمی از وجودش، خاصه در گستره‌ی عواطف و احساسات، در تاریکی خاموشی و فراموشی قرارداشته‌است. اما اینک پس از سال‌های دراز، این نخستین‌بار است که زنی قدرتمند، زیبا، محکم، تحصیل‌کرده و با صراحت کلام، سخت او را به دایره‌ی افسون زنانه‌ی خویش کشانده‌است. درست است که این جاذبه از نوع جاذبه‌های عاشقانه نیست اما به هرصورت، کنجکاوی عمیق و احترام‌برانگیز «کامشاد» را از آن خود ساخته‌است. «کامشاد» نه تنها دوست‌دارد بداند که این پزشک جوان آیا ازدواج کرده‌است یا نه؟ و اگر ازدواج نکرده، چه عاملی باعث شده که تا این‌زمان، دست روی دست بگذارد و به خواستاران و خواستگاران احتمالی خویش پاسخی ندهد. درست است که «کامشاد» هنوز فاصله‌ی زیادی با این حس و حال دارد که بتوان از آن با عنوان شور و حال عاشقانه نام برد. اما هرچه هست، انگار در او حسرتی پاگرفته‌است که چرا باید افرادی مانند «گلاره»، زودترها از این، کشف نشوند تا بتوانند زندگی را معنا و شور و حال بهتری ببخشند.»

 

درست است که من از سن هفده سالگی، سودای خام  و عاشقانه‌ی بزرگی را در ذهن خویش نهفته‌داشته‌ام اما واقعیت آنست که آن‌چه از شخصیت «نوشین‌دخت مغربی» در ذهن و شخصیت من رسوب کرده، بیشتر تخیلات و اندیشه‌هایی است که من در خلال آن سال‌ها، به دور درخت احساسات خویش تنیده‌ام. شاید بتوان گفت که تنها یک‌درصد از وجود «نوشین‌دخت» می‌توانست برای من، حاصل عقل و تجربه باشد. بقیه‌ی آن بی‌هیچ تردید، حاصل احساسات سیلاب گونه‌ای بوده‌است که در آن سال‌ها، تمام وجود مرا احاطه کرده بود. در حالی که اینک تصویر ذهنی من از «گلاره بهتاج» برعکس «نوشین‌دخت»، می‌تواند نود و نُه درصد بر پایه‌ی عقل و تجربه استوارباشد. البته با این محاسبه، می‌توان ادعاکرد که تنها یک درصد از احساسات مردانه‌ی من، توانسته‌است در حوزه‌ی مغناطیسی زنانه‌ی او قرارگرفته‌باشد. شاید غیرعادی بنماید که پس از گذشت شانزده‌سال از دوران توفان کویری شن در آسمان احساساتم و برخوردهای بسیاری که من پس از آن با زنان و دختران گوناگون داشته‌ام، این نخستین‌بار است که خانمی این چنین، بدل به قله‌ی مرتفعی از جاذبه و دریایی از موج، لطف و زیبایی ‌شده‌است.

 

اما گذشته از همه‌ی اندیشه‌ها و خیال‌پروری‌های پخته و خام، لازم‌بود که من کارم را هرچه زودتر بر روی پرونده‌ی دعاوی «اردشیربهتاج» شروع می‌کردم. برای آن‌که بتوانم در این حوزه‌ی حساس، توفیق بیشتری به‌دست بیاورم، تصمیم گرفتم که تمام نیرویم را برای مدتی کوتاه، روی پرونده‌ی او تمرکزبخشم. به همین دلیل به منشی‌ام «پیمانه خاشع» که از فارغ‌التحصیلان دانشکده‌ی ادبیات تهران‌ ‌بود، زنگ‌زدم و گفتم که چند روزی در خانه می‌مانم تا بهتر بتوانم روی پرونده‌ی پیچیده و تازه‌ای که در اختیارم قرارگرفته، تمرکز داشته‌باشم. از این‌رو، اگر کسی سراغ مرا گرفت بگو که به مسافرت رفته‌ام. البته او در خلال شش‌ماهی که به عنوان منشی دفتر من شروع به کارکرده‌بود، نشان‌داده‌بود که شخصیت کاری و شایسته‌ای است. او همیشه به موقع و گاه کمی زودتر برسر کار خود حاضر می‌شد. برای هرموردی، یادداشت برمی‌داشت تا چیزی را احتمالاً فراموش‌نکند و در صورت لزوم، سریع‌تر به تاریخ و رابطه‌ی موضوع‌ها پی‌ببرد. او هیچ کاری را سر به‌خود انجام نمی‌داد مگر زمانی که می‌دانست که  آن‌کار، جزو روال کارهای روزانه‌است و باید به همان شکل گذشته انجام‌گیرد. این را نیز بگویم که او مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ی ادبیات را داشت و سخت متأسف‌بود که نتوانسته‌بود‌ کاری که به رشته‌ی تحصیلی‌اش بخورد پیداکند. اما پس از آن که شش ماه که در دفتر من کارکرد، این حسرت برجانش نشست که ای کاش در رشته‌ی حقوق قضایی تحصیل کرده‌بود که هم می‌توانست به سادگی در جایی استخدام‌شود و هم خود، اگر می‌خواست دفتر کار مستقلی بازکند.

 

من البته به او همیشه می‌گفتم که حاضرم با همان حقوقی که برای کار تمام‌وقت خود می‌گیرد، روزی سه ساعت زودتر کارش را تمام کند و اگر تمایل دارد، در رشته‌ی حقوق قضایی که تازه علاقه‌مند شده‌بود به تحصیل بپردازد. او که در آن زمان، خانمی بیست و پنج‌ساله‌بود، می‌خندید و می‌گفت ترسم از آنست که تا من رشته‌ی حقوق را به پایان برسانم، دعواهای حقوقی نیز کاهش پیداکند و من حتی در این رشته هم نتوانم کاری را که می‌خواهم پیداکنم. هرچند من همیشه به او توصیه می‌کردم که این‌گونه منفی به زندگی و آینده نگاه‌نکند. فقط باید این را بداند که انسان اگر اراده‌کند، در هررشته‌ای که دوست‌داشته‌باشد، توفیق پیداخواهدکرد. درست است که او کاری که مستقیماً ارتباط با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشته‌باشد پیدانکرده‌بود. اما مگر کاری که بدان مشغول‌بود ارزش کمتری از کار درخور با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشت؟ از طرف دیگر باید دانست که برخی کارها و رشته‌های تحصیلی، به شکلی با تداوم تمدن، هنوز هم مشتری‌های بیشتری خواهندداشت. به اعتقاد من، مردم دنیا نمی‌توانند از داشتن اختلافات حقوقی و خانوادگی برکنارباشند. این‌گونه اختلافات، همیشه کم یا زیاد، وجود خواهدداشت. و همین نکته، نیاز به حضور وکلای گوناگون را دائمی و ضروری خواهدکرد. تردید نیست که بسیاری از شیوه‌های کار عوض خواهدشد اما جوهر کار همچنان به قوت خود باقی خواهدبود. باری، از تصادف روزگار، در همان‌روزها، دادگاه و یا جلسه‌ی حادی که باید خود را درگیر می‌کردم، نداشتم. چندپرونده در اختیارم بود که اقدامات اولیه را روی آن‌ها انجام داده‌بودم و منتظر پاسخ از سوی مراجع قانونی بودم.

 

همچنان که شیوه‌ی کار من بود، من باید در دو جبهه کار می‌کردم. نخست بر روی خود پرونده که از پیچیدگی‌های آن سردرآورم و دوم آن که بتوانم اطلاعاتی در باره‌ی طرف دعوای «بهتاج» که «ناصر مسرورانی» نام داشت و نیز وکیل او که شخصی به نام «سهام‌الدین ضیمران» بود به دست‌بیاورم. واقعیت آنست که «ناصر مسرورانی» در محافل اداری به همین نام شهرت‌داشت اما در میان بازاریان با نام «حاج آقا مسرور» شناخته می‌شد. این را ناگفته نگذارم که من برای گشودن گره تماس با طرف‌های دعوای خویش و وکلای آن‌ها با شخصی آشنا شده‌بودم که هم خطرناک و غیرقابل اعتماد بود و هم می‌توانست بی‌خطر و قابل اعتمادباشد. داشتن این دو خصلت متضاد در او، نشانه‌ی آن بود که او با هرکسی که روبرو می‌شد، پس از آن که از وی شناختی به دست می‌آورد، آن وجه از شخصیت خود را که با آن مورد مناسب می‌دانست، رو می‌کرد. در واقع باید گفت که شخص مورد اشاره، در مرز یک شهروند «قانون‌مدار» و «قانون شکن»، مرتب در نوسان بود. برای او «قانون مداری» همان‌قدر ساده‌بود که «قانون‌شکنی». زیرا هیچ‌کدام برایش هدف نبودند. او از هردوی آن‌ها به عنوان «وسیله» استفاده می‌کرد.

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:52  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM