تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«کامشاد» با خواندن یادداشت های«گلاره»، نه تنها گُل از گُلش شکفته‌بود بلکه بیشتر و بیشتر پی می‌بُرد که با انسانی روبروست، عمیق‌تر از آن‌چه می‌نماید. از همین رو، با زبانی سرشار از تقدیس و سپاس، به تلفن همراه وی زنگ زد تا آن‌چه را که در وجودش تلنبارشده‌بود به وی بازگوید. «گلاره» که به کلی با تلفن «کامشاد» غافلگیرشده بود، در آغاز، نمی‌توانست واژه‌های مناسب را برای جواب‌دادن به او پیداکند. احساسات ستایشگرانه‌ اما نه عاشقانه‌ی کامشاد نسبت به «گلاره»، احساساتی کاملاً صمیمی و متقابل بود. آن چه را که «گلاره» می‌گفت، همان بود که او بدان می‌اندیشید. باری، پس از برملاشدن کلاهبرداری بزرگ «ناصر مسرورانی» در خارج از ایران، کامشاد به این اندیشه افتاد تا فردای آن‌روز به سراغ پدر یکی از همکلاسی‌هایش در دوران تحصیل در دانشگاه برود که فردی سالم و قابل اعتماد بود و در دادستانی کل کشور کار می‌کرد.

 

این نکته را به خوبی می‌دانستم که «شبرنگ غمّازان» هیچ نظری نسبت به من‌ندارد. زیرا بدین نکته مطمئن‌بود که من باوجود جوان بودن و جاذبه‌های طبیعی جوانی، آن‌چنان با دختران، برخوردی «غیر جنسیتی» ‌دارم که برای هیچ‌کس، جای شک و شبهه‌ باقی نمی‌گذاشت. شاید به همان دلیل بود که بسیاری از دختران، که معمولاً در برخورد با جنس جذاب و مخالف خویش، نگاه و رفتاری حتی اگر چه متین اما گیرا، لطیف، خواهنده و دعوت کننده از خود بروز می‌دهند، با من رفتاری کاملاً متفاوت و بسیار نزدیک داشتند. حتی باید بگویم که رابطه‌ی بسیاری از آنان، حتی بعد از قطع امیدشان در بُعد زنانه نسبت به من، بسیار صمیمی‌تر می‌شد. فقط می‌توانم گمان‌کنم که آنان احساس می‌کردند که من نسبت به آن‌ها، مطابق با تعبیر و تفسیرهای فرهنگ ایرانی، هیچ‌گونه «خطری»‌ندارم. از سوی دیگر، برای من طبیعی بود که آنان را از دیدگاهی انسانی و نه ملی یا جنسیتی، مورد توجه و احترام قراردهم. باری، من توانستم «شبرنگ» را در مقابله با آن «آقازاده»‌ی سمج که فقط به قدرت و پول «آقا»‌ی خویش تکیه‌داشت، با مقداری راهنمایی‌های فکری و عملی، کمک‌کنم و سرانجام، او را به شکلی پیروزمندانه، از آن مهلکه برهانم. «شبرنگ» با آن‌که دختر متین و پرکاری بود اما از نوعی عدم اعتماد به نفس روحی رنج می‌برد. او تقریباً دلیل آن را نیز می‌دانست. پدرش با وجود آن که مردی تحصیل‌کرده و سالم‌بود اما در مناسبات خانوادگی، فقط او بود که حرف اول و آخر را می زد. تداوم چنان برخوردهایی، زنان و دختران ما را سرانجام در بافتی قرار می‌دهد که اعتماد به نفس و روحیه‌ی پیش‌روانه‌ی آنان، تَرَک برمی‌دارد و برگ‌های درخت پیشتازانه‌ی شخصیتشان، پژمرده می‌شود.

 

کمک بعدی من به او، در نوشتن و سامان دادن یک مقاله‌ بود که او می بایست بر پایه‌ی رویدادهای اجتماعی، سناریویی را بنویسد و در آن، در عمل، روند یک ماجرای حقوقی را از آغاز تا پایان آن به شکل غیر احساسی برکاغذ بیاورد. من، دور از هرگونه چشم‌داشتی، به او کمک‌کردم تا ساختار آن ماجرا را شکل بدهد و مراحل دعواهای حقوقی را نیز به شکلی منطقی، پیگیری‌کند. البته او نه تنها سپاسگزار من بود بلکه به طور خصوصی نیز اظهارداشته‌بود که اگر کاری داشته‌باشم او می‌تواند از طریق پدرش، آن را برای من انجام‌دهد. تصویری که از پدرش ارائه داده‌بود، آن بود که او از سوی مقامات بالا مورد اعتماد است و کارش را نیز در نهایت درستی و صداقت انجام می‌دهد اما با هرگونه قانون شکنی و ناروایی رفتاری مخالف است و تلاش می‌کند که خود وی، عامل مستقیم چنان رفتارهایی نباشد و یا خویشتن را مانند یک وسیله، در اختیار این و آن قرارندهد. طبق گفته‌های «شبرنگ»، کار پدرش در معرض دید دیگرانی که تماس مستقیم با او نداشتند، قرارنداشت اما نقشی که در بافت اداری و سازمانی کارش بازی می‌کرد، از اهمیت خاص خود برخوردار بود. پدرش اهل جانماز آب‌کشیدن نبود و هیچ میانه‌ای با بند و بست و یا رشوه‌خواری‌های رایج نیز نداشت.

 

آقای «مهرداد غمّازان» مرا در اتاق خویش پذیرفت و در همان دیدارنخستین، باردیگر سپاس های گرم و دوستانه‌ی خود را به مناسبت کمک‌های بی‌دریغ من به دخترش ابرازداشت. وقتی من وارد اصل موضوع شدم و ماجرای «ناصر مسرورانی» را در دو بُعد، یکی در رابطه با «اردشیر بهتاج» و دیگری در ارتباط با یکی از شیخ نشین‌های خلیج فارس مطرح‌کردم، او نه تنها جانخورد بلکه به نظر می‌رسید که به طور غیر رسمی از همه چیز اطلاع داشت. اما آشکارا گفت که در حوزه‌ی قدرت و یا مأموریت او نیست که کاری علیه «ناصر مسرورانی» انجام‌دهد. تنها راهنمایی غیر رسمی او به عنوان یک دوست آنست که این موضوع و یا موضوع‌هایی از این دست، به شکلی مستند ارائه‌گردد اما بهتر است در مرحله‌ی نخست، در مطبوعات داخل و اگر ممکن است حتی در مطبوعات همان کشور عربی‌زبان، به شکل «شایعه‌ها و شنیده‌ها» مطرح‌گردد. روز بعد و روزهای بعد می‌توان در قالب خواننده یا خوانندگان آن نشریات، اظهارنظرهایی‌کرد که دال بر محکومیت اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی چنین کلاهبرداری‌هایی باشد. خاصه که آن که همه‌ی این موردها، باید به طور بنیادی، بر «قانون» و «قانونمندی» تکیه داشته‌باشد. سپس می‌توان در این زمینه، گزارش‌های مفصل‌تری تهیه‌کرد که هردو ماجرا را به هم گره‌بزند. شباهت هردو ماجرا، دخیل بودن یک شخصیت مشهور اقتصادی در اصل موضوع و  سکوت قانون، صرف‌نظر از شاکی خصوصی، از نکاتی است که می‌تواند در گزارش‌های مورد نظر در مطبوعات بیاید. او البته این راهنمایی را نیز کرد که از میان مطبوعات برای تهیه‌ی گزارش مفصل، کدام نشریه‌ی داخلی برگزیده‌شود و برای چاپ مطمئن آن گزارش، بهترین کار، تماس با کدام افراد است.

 

آخرین راهنمایی او نیز آن بود که باید در این‌گونه دعواهای حقوقی در جلسات دادگاه، به حریف متقابل، هیچ‌گونه مجالی داده‌نشود تا او فرصتی برای نفس تازه‌کردن داشته‌باشد. زیرا یکی از ویژگی‌های رفتاری انسان‌ها در آنست که برای ادامه‌ی هرکار یا موضوعی، پس از آن‌که نیروهایشان مورد حمله قرارگرفت و نیاز به تمدید قوا و نفس تازه‌کردن دارند. اگر آن‌ها نتوانند در لحظه‌های به چالش‌کشیده‌شدن، نفسی تازه‌کنند، خیلی زود درهم می‌شکنند. خاصه آن‌که اگر فرد مورد نظر بر این نکته آگاه‌باشد که در آن زمینه‌ی معین، نه تنها بزهکار است بلکه این بزهکاری نیز از سوی عالم و آدم مورد انزجار قرارگرفته‌است.» من از راهنمایی‌های «مهرداد غمازان» تشکرکردم و راهی محل کارم‌شدم. در واقع، دوهفته‌ی دیگر وقت‌داشتم تا همه‌ی آن مقدمات و یا کارهای لازم را انجام‌دهم. آرزو می‌کردم که ای کاش فرصت من بیشتر از آن بود تا با دقت و حوصله‌ی کافی، می‌توانستم همه‌ی آن ریزه‌کاری‌های لازم را که در این گونه کارها، نقش انکارناپذیری دارند، عملی‌کنم. در خلال آن دو هفته، دو سه‌بار با «گلاره» تماس تلفنی داشتم. هم او به من زنگ زد و هم من به او زنگ‌ردم تا از احوال یکدیگر آگاه گردیم. فقط به اختصار به او گفتم که کارها، به همان شکلی که برنامه ریزی‌شده، دارد پیش می‌رود. هرچند با پدرش نه تنها چندین‌بار تلفنی تماس گرفته‌‌بودم بلکه یکی‌دوبار هم یکدیگر را در دفتر من ملاقات کرده‌بودیم تا آخرین صحبت هایمان را با هم داشته‌باشیم و اطلاعاتی را که در اختیار داریم، رد و بدل بکنیم.

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:22  توسط شمیم استخری   | 


پس از آن‌که «کامشاد اعتمادیان»، در جلو خانه‌ی«گلاره»، از او خداحافظی‌کرد، راهی خانه‌شد تا نگاهی به یادداشت‌های افشاگرانه‌ی او بیندازد. او هرگز احساس نمی‌کرد که در آن‌ها اطلاعاتی وجود داشته‌باشد که بتواند در کارهای حقوقی‌اش علیه «ناصر مسرورانی»، وی را کمک‌کند. اما پس از خواندن آن‌ یادداشت‌ها، تازه دریافت که «گلاره» چه اطلاعات ارزشمندی در اختیار او گذشته‌است. اطلاعات مورد نظر، پرده از کلاهبرداری بزرگی برمی‌داشت که «ناصر مسرورانی» در یکی از کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس، مرتکب شده‌بود. البته او در این کار، از کمک یکی از شخصیت‌های معروف اقتصادی کشور که همیشه عَلَم پاکی و صداقت را در رسانه‌ها بردوش می‌کشید، برخوردار بوده‌است. شخصیت‌هایی که همیشه شریک دزد و رفیق قافله هستند. جالب آنست که این اطلاعات، از سوی خانم مردی در اختیار «گلاره» گذاشته شده‌بود که شوهرش به کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس در رفت و آمد بوده است. آنان برای سپاس از محبت‌های پزشکی «گلاره» در حق فرزندشان، این اطلاعات را در اختیار وی گذاشته‌بودند.

 

پرسشی که پس از خواندن آن یادداشت‌ها در همان لحظه، ذهن مرا به خود مشغول داشته‌بود، آن بود که آیا «گلاره» به ارزش حقوقی و حتی اقتصادی آن اطلاعات آگاه‌بود که هنگام تحویل‌دادن آن‌ها به من، بسیار متواضعانه و از «بردن زیره به کرمان» صحبت می‌کرد؟ من به سختی می‌‌توانستم باورکنم که «گلاره»، ارزش آن اطلاعات را درنیافته‌باشد. درست است که او دست‌اندرکار مسائل حقوقی نبود اما به عنوان یک انسان عاقل و هوشیار، می‌توانست این نکته را دریابد که وقتی زمین در زیر پای افراد مُجرم با شدت بیشتری بلرزد، ساده نخواهدبود که آن‌ها بتوانند با اعتماد به نفس، کار خود را پیش ببرند. یادداشت‌های مورد نظر، چنان اهمیت‌داشت که من پس از کمی تأمل در باره‌ی عواقب کار برای «ناصر مسرورانی» و نیز این که ما با چه تاکتیک‌های «روحیه درهم‌شکنی» باید با او برخوردکنیم، از شدت شوق، نتوانستم بیشتر از آن صبرکنم و احساساتم را به او انتقال‌ندهم. از این‌رو به تلفن همراهش زنگ‌زدم. وقتی «گلاره» متوجه‌شد که من هستم، کمی یکه‌خورد. ترس او از آن‌بود که شاید در مسیر راه برای من، اتفاق ناگواری روی داده‌است که می‌بایست حتماً او را در جریان‌بگذارم. اما من به او اطمینان‌دادم که چنان چیزی نیست و انگیزه‌ی تلفن من، تنها شادی فوق‌العاده‌ی من از دریافت چنان اطلاعات گران‌بهایی‌ بوده‌ که او در اختیار من گذاشته‌است.

 

از او صمیمانه تشکرکردم و تواضع آگاهانه‌اش را مورد ستایش قراردادم. «گلاره» که هیچ‌گونه آمادگی برای تلفن من نداشت، در پیداکردن واژه‌های مناسب، دچار کمبودشده‌بود. حتی خود او به این موضوع اقرارکرد. زیرا وی هرگز انتظار آن‌ را نداشت که من یک‌ساعت بعد از خداحافظی، به او زنگ‌بزنم و با همه‌ی وجودم، گرم و مهرآمیز، از او سپاسگزاری‌کنم. البته کمی بعدتر که خونسردی خود را به دست‌آورد، گفت:«خوشحالم که این اطلاعات می‌تواند به درد کار شما و ما بخورد. اما این را به طور کلی می‌دانم که شاید خود آن اطلاعات نیست که فی‌نفسه می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در به زمین‌زدن حریف متقابل داشته‌باشد. من به ارزش اطلاعات مورد نظر آگاه‌بودم اما به این آگاه نبودم که این اطلاعات افشاگرانه می‌تواند در بافت کار شما، به شکل تعیین‌کننده‌ای مفید واقع‌شود. به باور من، در پیشبرد یک کار مهم، نوع ابزار، نمی‌تواند نقش تعیین‌کننده داشته‌باشد. بلکه آن‌چه تعیین‌کننده‌است، نوع بهره‌وری و اندیشه‌ی کاربردی در بافت‌های مؤثر برای آن ابزار است. اعتقاد من آنست که با این اطلاعات که من به‌دست آورده‌ام و اطلاعاتی که قطعاً شما خیلی بیشتر از من در باره‌ی «ناصر مسرورانی» جمع کرده‌اید، می‌توان یک نتیجه‌ی قطعی‌گرفت و آن اینست که چنین افرادی، به پشتوانه‌ی دلگرمی‌هایی که در مراجع قدرت دارند، باید هنوز هم بیشتر از آن‌چه ما می‌دانیم، فاسدباشند. اما تا زمانی که ما نتوانیم ضربه‌ی خود را در جایی فرودآوریم که حریف را در چاپیدن اموال مردم و تجاوز به حقوق اقتصادی آنان، از نظر روحی فلج‌کند، اطلاعات ما به چیزی نخواهدارزید.»

 

واقعیت آنست که «گلاره» به چیزی اشاره می‌کرد که من نیز به آن فکر کرده‌بودم اما تا آن لحظه نتوانسته‌بودم به آن اندیشه‌ها، جامه‌ی‌کلام بپوشانم. او به بهترین شکل ممکن، ذهنیت مرا بازگفته‌بود. به «گلاره» گفتم:«خانم «بهتاج» از توضیحاتتان سپاسگزارم. شما چیزی را به بیان آوردید که من در ذهن خود، مزمزه‌اش می‌کردم اما نمی‌توانستم لباس واژه برآن بپوشانم. اگر تعبیر به اغراق‌گویی نکنید، باید بگویم که آشنایی با شما برای من، یکی از موهبت‌های ارزشمند زندگی‌ام بوده‌است. من احترام عمیقی برای درک روشن و زبان رسای شما قائل هستم.» «گلاره» پس از شنیدن حرف‌های من، تنها سخنی که برزبان آورد، این بود:«به یاد داشته‌باشید که احساس من نیز نسبت به شما، کمتر از احساس شما نسبت به من نیست. خوشحالی من در این زمینه، عمیق و سرشار از احترام فراوان نسبت به شیوه‌ی کار و برخورد متین شماست.» پس از پایان گفتگوی تلفنی با «گلاره»، شاید بیش از یک‌ساعت، فقط روی مبل نشسته‌بودم و داشتم در گرمایی که جانم را ازحس زندگی، از حس شکفتن و پرواز، لبالب کرده‌بود، شناور بودم. در آن لحظات، با خود می‌اندیشیدم که اگر زندگی انسان، نقطه‌ی اوجی داشته‌باشد، چنین دقایقی، همان نقطه‌ی اوج است. این بدان‌ معنی‌است که همه‌ی جوهر متراکم زندگی، در آن حس و حال تمرکز می‌یابد تا یکایک سلول‌های قلب و مغز را از موهبتی که انگار می‌خواهد ابدی‌باشد سرشارسازد. حتی اگر این موهبت، ابدی هم نباشد، باز در همان دقایق کوتاه، چنان عمیق، گسترده و شکوفنده است که جز معنای ابدی، هیچ پوشش دیگری را برخود نمی‌پذیرد.

 

در رابطه با فساد تازه کشف شده‌ی زندگی و فعالیت‌های اقتصادی «ناصر مسرورانی»، لازم بود از یک کانال غیر رسمی اما قابل اعتماد و سالم واردشوم و مقداری چند و چون موضوع را ارزیابی‌کنم. از همین‌رو تصمیم‌گرفتم که فردای آن روز با شخصی تماس‌بگیرم که در اداره‌ی دادستانی کل کشور کار می‌کرد. او تقریباً هم سن و سال‌های پدر من بود. آشنایی من با وی زمانی شروع‌شد که دخترش در همان کلاس و رشته‌ای درس می‌خواند که من می‌خواندم. در خلال آن سال‌ها، چندبار اتفاق افتاد که دختر او، به دلیل اعتمادی که به من پیداکرده‌بود، از من کمک های فکری خواست و من نیز در ارائه‌دادن آن کمک های، کمترین دریغی نداشتم. یک مورد از آن کمک‌های فکری، مربوط به شخصی بود که «آقازاده» به حساب می‌آمد و دوست‌داشت با این دختر به علت زیبایی بسیار چشمگیری که داشت، ازدواج‌کند. دختر اما نه تنها او را دوست نداشت که حتی از شخصیت او نیز متنفر بود. این که آن دخترخانم از میان همه‌ی پیامبران، جرجیس را برگزیده‌بود و از وی تقاضای کمک‌کرده‌بود، برای من اگر نه افتخار اما نشانه‌‌ی آن بود که انسان‌ها ما را مرتب و به طرزی مستقیم و غیر مستقیم، زیر نظر دارند و به دایره‌ی ارزیابی‌های خویش می‌کشانند. در این نکته تردید‌ندارم که آن دخترخانم بدان دلیل به سراغ من آمده‌بود که می‌دانست اگر از «چاله»‌ی احتمالی شخص دیگری درآید، به «چاه» من نمی‌افتد. او و دیگر دخترخانم‌های کلاس ما، دیده‌بودند که من رفتار متفاوتی با همه‌ی دخترها داشتم و حتی گاه به قول بعضی از دوستانم، با رفتاری کاملاً «غیرمردانه» نسبت به آنان ظاهر می شدم. هرچند خود من از چنان دیدگاهی به آن پدیدها نه نگاه می‌کردم و نه نگاه می‌کنم. برای من، همه انسان بودند. چه کُرد و  چه تُرک، چه دختر و چه پسر، چه فقیر و چه غنی. این دخترخانم، برخلاف شغل پدرش که شغل پراعتباری بود، هرگز در اندیشه و رفتارش، تکیه به مراکز قدرت وجودنداشت. مرکز قدرت او و تکیه‌گاهش، شخصیت مستقل، صمیمی، جوینده و اندیشمند خود او بود.

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:29  توسط شمیم استخری   | 


در دیدار «کامشاد اعتمادیان» در مطب «گلاره بهتاج»، قبل از آن که مرکز ثِقل صحبت‌ها بر روی موضوع وکالت باشد، برروی موضوعات پراکنده‌ای است که ذهن این دو انسان جوان را غلغلک می‌دهد. گفتگوهای گرم و صمیمانه‌ی آنان که فقط در بافتی از بده بستان‌های بی‌ادعای انسانی قراردارد، فضای دیدار آنان را هنوز هم بیشتر از پیش، معنی می‌بخشد و لحظات زندگی را از شورمندی و بی‌قراری خاصی لبالب می‌سازد. این بی‌قراری‌ها پیش از آن‌که توان انسان را از او بازگیرد، به او توان و امید می‌بخشد. در این گفتگوی متقابل، «کامشاد» تنها نیست. انگار «گلاره» نیز برگردان مؤنث وجود اوست. برگردان مؤنثی که از شور و شعور، از زلالی و جاذبه، لبالب‌است. چنین به نظر می‌رسد که بازی‌های کور سرنوشت، همیشه بازی‌های تلخ و ناموفق نیست. گاه بازی‌هایی‌است بسیار دوست‌داشتنی، شوق انگیز و زندگی بخش.

 

در آن لحظه، من بر حَسَب تعارف از او پرسیدم که اگر اتومبیلش را نیاورده است، می‌توانم وی را به خانه‌اش برسانم. «گلاره» جواب‌داد که اتومبیلش در تعمیرگاه است اما ترجیح می‌دهد که مزاحم من نشود. اما من برای باردوم گفتم که اگر دوست داشته‌باشد، با کمال میل، او را خواهم‌رساند. او از محبت من تشکرکرد و نشانی خانه‌اش را در خیابانی در زعفرانیه در اختیار من گذاشت. در میان راه، او بیشتر ساکت‌بود و اگر چیزی هم می‌گفت جواب‌های کوتاهی بود که به حرف‌های من می‌داد. البته معمول برآنست که شخص راننده، بیشتر حالت میزبان را دارد. از همین‌رو، او حالت ساکت‌تری داشت و ابتکار عمل در هنگام صحبت کردن، بیشتر در اختیار من بود. خیابان‌های تهران، خلوت و خلوت‌تر می‌شد. برخی ماشین‌ها خیلی عجله‌داشتند و برخی با خونسردی، خیابان‌ها را در می‌نوردیدند. نفوذ نور چراغ ها که مرتب با کم یا زیادشدن فاصله‌هایشان، کم و زیاد می‌شد و حضور «گلاره»، در ذهن من، فضایی خواستنی، آرامش بخش و آرزوبرانگیز پدیدآورده‌بود. با خود می‌اندیشم که برای خوشبختی‌های عمیق و نوازشگر، نیاز نیست که انسان ثروتمند باشد، نیاز نیست که انسان به خاندان قدرت وابسته‌باشد تا بتواند خوشبختی‌های کوچک و عطرافشان زندگی را اگر چه در یک فاصله‌ی زمانی کوتاه، تجربه‌کند.

 

در آن دقایق، ذهن و جان من، سرشار از چنان حسی‌بود. وقتی «گلاره» از ماشین پیاده‌شد، با لحنی گرم و صمیمی از من خواست که شام را مهمان او باشم. اما من ترجیح می‌دادم که مهمان ناخوانده‌ی کسی نباشم که هنوز رابطه‌های ما، بر اساس نوعی از محاسبات رفتاری در حال پیشرفت و ژرفش است.  از محبت او تشکرکردم. دست‌هایم را به گرمی فشرد و از یکدیگر جداشدیم. در راه برگشت به خانه، ذهن من از دو چیز لبالب بود: «گلاره بهتاج» و «دعوای حقوقی پدرش». با خود می‌اندیشیدم که اگر من در این دعوای حقوقی، با همه‌ی زمینه‌چینی‌های لازم پیروز نشوم، چه بایدکرد. آیا در آن حالت، شکست من در مقابله با چنان حریف فاسد اما قدرتمندی که سرطان وار، به کمک شبکه‌ای از دزدان رسمی و غیر رسمی خویش، بر بسیاری چیزها چنگ انداخته است، مایه‌ی سرشکستگی من و خالی شدن زیرپایم نخواهدشد؟ آیا در آن صورت، «گلاره بهتاج» بازهم با من، همان رفتار گرمی را خواهد داشت که تا این لحظه داشته‌است؟ آیا پدر او از دست من خشمگین نخواهدشد؟ چه بسا این رابطه‌ی گرم، ساده و روینده نیز یکباره به درّه‌ی سرد انجماد سقوط کند و در آن حالت، نه از «تاک» نشان بماند و نه از «تاک‌نشان»!

 

گذار از کوچه‌ی چنین اندیشه‌هایی، برای من هم نامطبوع بود و هم دردناک. اما من از اُفت و خیزهای زندگی، این درس را آموخته بودم که نه دیگران را به داربست امیدهای واهی بیاویزانم و نه خود، بدان‌ها آویزان گردم. من نه باغ سبز پیروزی به «گلاره» و پدرش نشان داده‌بودم و نه حتی صحبتی فراتر از توانایی خود بر زبان رانده‌بودم. اگر من به شکلی دقیق و محتاط برآن بودم تا دریافتی واقع بینانه و کاونده از جبهه‌ی دشمن داشته‌باشم، بیشتر از همین‌رو بود. فقط وقتی که انسان می‌داند که در کار او، تاریکی و ابهام، جایی ندارد و به شکلی حرفه‌ای و عاقلانه، همه چیز را در کنار هم می‌گذارد تا زمینه‌ساز یک پیروزی منطقی باشد، در آن صورت چه جای آنست که حتی «گلاره» از دست من آزرده خاطر شود. خاصه آن که او نیز از فراز و فرودهای زندگی فردی و اجتماعی خویش، درس‌ها آموخته‌است. او خوب می‌داند که پیروزی در هرکاری و در هر شرایطی، یک دسته‌گل آماده نیست که با چرخشی در اختیار انسان بگذارند و بعد هم برایش کف بزنند و هورا بکشند.

 

حتی من نیز به این نکته می‌اندیشیدم و آن‌را به عنوان یک گزینه‌ی غیرعادلانه در برابر خود داشتم که پیروزی حقوقی من و ما، می‌توانست یک طرف قضیه باشد و تسلیم نشدن خاندان «زر» و «زور»، طرف دیگر آن. وقتی افرادی از قبیل «ناصر مسرورانی»، حتی در پناه «قانون» مصونیّت پیدا می‌کنند و در عمل، شماری از قانون‌گذاران شناخته و ناشناخته، در ردیف حامیان او هستند، چگونه می‌توان در عمل، ادعای پیروزی کرد؟ باری، من هنوز نیاز به اندیشه و برنامه‌ریزی‌های دقیق‌تری داشتم. وقتی به خانه‌رسیدم، یادداشت‌های «گلاره» را با دقت و حوصله در برابرم قراردادم که بخوانم. آین یادداشت ها، گذشته از محتوای معنایی خاصشان، بوی وجود او را می داد. بوی دست های او، فکر او و موجی از ذهنیات ناشناخته اما عملاً دوست‌داشتنی او. واقعیت آن‌که برخلاف شکسته‌نفسی «گلاره»، در آن یادداشت ها، دو نکته‌ی تازه و تأمل‌انگیز وجود داشت که من تا آن زمان، نه از آن‌ها آگاه بودم و نه به آن‌ها فکر کرده‌بودم. نکته‌ی اول آن بود که «حاج ناصر مسرورانی» دست به یک کلاهبرداری بزرگ در یکی از شیخ‌نشینان خلیج فارس زده که حتی از چشم‌انداز دادگستری آن کشور نیز تحت تعقیب پلیس قرارگرفته‌است. کلاهبرداری او در آن جا نیز، از همان شکل و شمایل برخوردار‌بوده که در رابطه با «اردشیر بهتاج». این کلاهبرداری‌ها در زمینه‌ی زمین و مستغلات بوده‌است. نکته‌ی بعدی در این ماجرا آن بود که در این کلاهبرداری، «گلاره» از پیوندی صحبت کرده‌بود و یا به عبارت دیگر در آن یادداشت‌ها نوشته‌بود که به یکی از شخصیت‌های بسیار معروف کشور که جایگاهی در شبکه‌ی قدرت اجتماعی دارد، برمی‌گشت. آن شخصیت در عمل تا آن زمان توانسته بود برای خود نه تنها اعتبارهای فراوان اجتماعی دست و پاکند که حتی در بستر خروشانی از اعتبار‌های اخلاقی و انسانی نیز قراربگیرد. البته اطلاعات «گلاره» دقیقاً برگرفته شده از یک نشریه‌ی اختصاصی و داخلی بوده که در همان کشور و در میان افراد معین و معدودی پخش می‌شده‌است. شخصی که این اطلاعات را مستقیماً در اختیار «گلاره» گذاشته بوده، خانمش از بیماران معتقد و دوست‌دار «گلاره بهتاج» بوده‌است. «گلاره» در طول کار پزشکی خود به آن خانم و فرزندش در کشف به موقع یک بیماری خطرناک و معالجه‌ی آن، نقش خداگونه‌ای داشته‌است. از همین‌رو، آن خانم که شوهرش نیمی از هفته را در آن کشور عربی به سر می بَرَد و نیمی را در ایران، خواسته‌بود که در دعوای حقوقی مورد نظر، به خانم «دکتر بهتاج» در مبارزه با «ناصر مسرورانی» کاری انجام دهد. کاری که او برای سپاس از «گلاره» انجام داده بود، پرده برداشتن مستند از کلاهبرداری مورد اشاره بود.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:20  توسط شمیم استخری   | 


«کامشاد اعتمادیان» در دیدار با «گلاره بهتاج» سعی برآن دارد که از نقش خویش در پیشبرد کارها، هیچ‌گونه تصویر اغراق‌آمیزی ارائه ندهد. شاید بهتر است بگوییم که او حتی با ارائه‌ی یک تصویر مطابق با واقعیت از خویش نیز مخالف است. او می‌خواهد که نقش خود را کمتر از آن چه که در عمل انجام می‌دهد به نمایش بگذارد. شاید علتش آن باشد که او بیشتر به نتیجه‌ی کار می‌اندیشد تا سر و صدای قبل از آن. «کامشاد» به آن حد از پختگی زندگی رسیده‌است که به طور منطقی بتواند کار خود را پیش ببرد و در برنامه‌ریزی‌هایی که کرده، نه تنها حریف پدر «گلاره» را شکست بدهد بلکه این شکست را به انسانی‌ترین و سالم‌ترین شکل ممکن به انجام برساند. او در میان احساس‌ها و دریافت‌های بغرنجی نیز نسبت به «گلاره» در نوسان است. از یک‌سو، نسبت به او، احساسی از شوق و تپندگی و دلپذیرانگی دارد و از طرف دیگر، به خود هی می‌زند که این احساس را با چیزی به نام عشق درنیامیزد. خود او نمی‌داند که آیا عاشق‌است و یا ستایشگر زیبایی! «گلاره‌بهتاج» از آن زنانی است که نمی‌شود از کنارش گذشت و نسبت به او بی‌تفاوت بود.»

 

پس از شنیدن حرف‌های «گلاره»، احساس‌کردم که در او، این واقع‌بینی به اعتراف، ریشه در تربیت فکری و رفتاری وی می تواند داشته‌باشد. برای او، اعتراف‌کردن به کمبودهای خویش و یا اعتراف‌کردن به توانائی‌های دیگران، قبل از آن که نشانه‌ی «ضعف» باشد، بازتاب «قدرت» تشخیص و واقع‌گرایی اوست. در همان لحظه با آن که وسوسه شدم که پرده از برخی فعالیت‌های غیر رسمی دیگر برای شناسایی توطئه‌های حریف که در راستای تأمین پیروزی ما بر «حاج ناصر مسرورانی» است بردارم اما ناگاه به خود «هی»‌زدم که لطف این برنامه‌ریزی‌ها و جمع‌کردن اطلاعات، زمانی با تمام وجود احساس خواهدشد که من بتوانم در عمل، اموال غصب‌شده و به تصرف عُدوانی در آمده‌ی خانواده‌ی «بهتاج» را به آنان بازگردانم. درست در همین اندیشه بودم که سرم را بی ‌اراده به طرف دیوار سمت راست اتاق برگرداندم. ناگهان چشمم به تابلو زیبا و نسبتاً بزرگی افتاد که از لحظه‌ی ورود، متوجه آن نشده‌بودم. شاید بیش از یک‌دقیقه به تابلو نگاه‌کردم بی‌آن که توجه داشته‌باشم که من در حضور «گلاره» نشسته‌ام. او نیز متوجه این نکته‌شد و برای آن که بتواند صحبت خود را باواکنش من پیوند‌دهد، در معرفی آن گفت که این تابلو را در سفری که با پدرش به بلژیک داشته از یک نقاش «فلاماندی» در شهر «انت ورپن/ Antwerpen» خریده است.

 

«گلاره» ادامه داد:«مرد نقاش در یکی از محلات قدیمی شهر، مغازه یا کارگاه بسیار کوچکی داشت که به نظر می‌رسید که از طریق فروش تابلوهایش، زندگی خود را می‌گذرانَد. این تابلو را او ده سال پیش از آن که ما به آن جا برویم، کشیده‌بود اما تابلو مورد نظر، به طرز مشکوکی ناپدیدشده‌بود. او حتی نشانه‌ای از سرقت هم در مغازه‌اش نیافته‌بود. از این‌رو به تنها چیزی که فکر می‌کرد، آن بود که احتمالاً یکی از خریداران و یا مشتری‌ها، با همدستی یک فرد یا افراد دیگر، در همان زمانی که به مغازه آمده و با او مشغول صحبت بوده، آن‌را به شکل ماهرانه‌ای، دزدیده‌ و از مغازه خارج کرده‌است. اما جالب آن که پس از گذشت ده‌سال، یکی دو روز قبل از بازدید ما از آن مغازه، مرد نقاش، بسته‌ای پستی دریافت می‌کند که محتوای آن، همان تابلو گم‌شده، به اضافه‌‌ی نامه‌ای از فرزند شخص دزد بوده است. در آن بسته‌ی پستی، آدرسی از فرستنده ذکر نشده بوده‌است اما نویسنده‌ی نامه که خود را خانمی ذکر کرده، نوشته‌است که وی پس از مرگ پدرش، در میان یادداشت‌هایی که او از خود به عنوان وصیت‌نامه گذاشته بوده، به یادداشتی برخورده است که در آن ذکر شده که این تابلو به فلان شخص و با فلان آدرس برگردانده شود. پدرش در وصیت نامه‌ی خود نوشته‌ بوده‌است که به دلایلی، پول این تابلو را به صاحب مغازه، بدهکار بوده است. مرد بلژیکی با حالتی شوق‌آمیز اما در عین حال متأثر، از این داستان یاد می کرد. من به او گفتم که حاضرم این تابلو را بخرم. در آغاز، کمی مقاومت‌کرد و آن را اثری دانست که سرنوشت عجیبی داشته‌ و دوست دارد، آن را نزد خود نگاه‌دارد. اما بعد قبول‌کرد که آن را با مبلغ بیشتری نسبت به تابلوهای مشابه خود، به ما بفروشد. تابلو مزبور از آن جهت نظرما را به خود جلب کرده بود که دختری را نشان می‌دهد که از پنجره‌ی خانه‌اش، دارد برای دوست پسرش، دست تکان می‌دهد. دوست پسرش با دوچرخه در حال عبور از آن طرف خیابان‌است و او نیز با حالتی شاد و مشتاق به ابراز محبت دختر پاسخ می‌دهد. من نام این تابلو را «معصومیت و شکفتگی» گذاشته‌ام. در حالی که خود فروشنده و نقاش آن، نامی برای آن انتخاب نکرده‌بود.»

 

پس از شنیدن این ماجرا، از «گلاره» اجازه خواستم تا از حضورش مرخص‌شوم. «گلاره» نیز می‌خواست به خانه برود و اظهار تمایل‌کرد که اگر عجله نداشته‌باشم با همدیگر، ساختمان مطب را ترک‌کنیم. طبیعی بود که من نه عجله داشتم و نه مخالفتی. حتی اگر این احساس آزارم نمی‌داد که دیروقت‌است و از سوی «گلاره» به چیزی تعبیر نمی‌شد، دوست داشتم ساعت‌ها در کنارش می‌نشستم و از خیلی چیزها با او صحبت می‌کردم. چیزهایی که نه ارتباطی با «ناصر مسرورانی» داشت و نه «کریم سنگستانی». چیزهایی که حتی می‌توانست راز و نیاز عاشقانه نیز نباشد. من نه تنها از عشق فاصله‌ی بسیارداشتم بلکه حتی با چنان راز و نیازهایی که در ذهن بسیاری از جوانان کم سن و سال‌تر خانه می‌کند بیگانه‌بودم. برای من، نشستن در پای صحبت‌های گرم «گلاره» و بودن در حضور عطرآگین او که از آن بزرگی و خردمندی، مهر و دریادلی می‌بارید، می توانسیت یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی باشد. هرچند دوست‌داشتم با او در زمینه‌های اجتماعی، ادبی، فرهنگی و حتی پزشکی نیز صحبت‌کنم. اما با خود اندیشیدم که شاید وقت این‌کار هنوز فرانرسیده‌است و مهم‌تر از همه این‌که من به دلیل مأموریتی که از سوی او و پدرش دارم، باید مقداری محتاط‌تر عمل‌کنم. شاید زمانی که موضوع وکالت من در ماجرای دفاع از آن‌ها پایان‌گرفت، در آن صورت، می‌توان ادعا‌کرد که دیگر، موضوع ارتباط و یا نشست و برخاست، موضوعی کاملاً شخصی و خصوصی است. هرچند تا آن زمان، تقریباً بیشتر صحبت‌های رد و بدل شده میان ما، در حوزه‌ی کارهای حقوقی و وکالتی بوده‌است.

 

البته باید به این نکته اعتراف‌کنم که نگاه‌ها و برخوردهای «گلاره» به من و با من، این احساس را تقویت می‌کرد که او بیش از پیش دوست‌داشت در کنار من باشد و با من حرف‌بزند. زیرا در همان لحظه‌ای که از او اجازه خواستم تا مرخص‌شوم، در نگاه و لحن او، حالتی بود که با هزار کلام ناگفته می گفت دوست‌دارد بیشتر در کنارهم باشیم. در همین لحظه، او بلافاصله مرا به خوردن فنجان دوم قهوه دعوت‌کرد و از یکی از کمدهای اتاقش، جعبه‌ی بسیار زیبایی که به نظر می رسید جعبه ی شکلات باشد و هنوز بازنشده‌بود، برداشت و روی میزگذاشت. او گفت:«یکی از بیماران من، سه چهار روز پیش، این بسته‌ی شکلات را از ایتالیا از شهر «فلورانس» به عنوان هدیه برای من آورده‌است. دوست دارم در صورت امکان، آن را مزه‌کنید.» آن‌گاه بی‌آن که منتظر جواب منفی یا مثبت من باشد، پس از پاره‌کردن زرورق آن، جعبه را بازکرد و بسته‌ی شکلات را جلو من گذاشت. همین موضوع باعث شد که من نتوانم در جواب او «نه» بگویم. با تشکر، شکلاتی برداشتم و آن را با قهوه‌ی تازه‌ای که برایم ریخته‌بود، خوردم. جالب آن که او برای خود، فقط چند قطره قهوه‌ی مجدد ریخت و دست به شکلات‌ها نزد. با خنده گفتم:«بفرمائید خانم دکتر! این شکلات‌ها سم ندارد!» خنده‌ی بسیار آزرمگینی برلبانش نشست و با مهربانی گفت:«حق باشماست! اما من ترجیح‌ می دهم که قهوه‌ام را تلخ بخورم و شکلات را جداگانه.» به شوخی گفتم :«شاید بیشتر به فکر دندان‌هایتان هستید!» درحالی که همچنان لبخند دلنشینش را بر لب داشت جواب‌داد:« باورکنید که من این‌جوری فکر نمی‌کنم. پزشکان، گاه در مصرف این جور چیزها ممکن است بی‌احتیاط‌تر از دیگر مردم باشند. البته طبیعی‌است که آگاهی شغلی من، در رفتار روزانه‌ام تأثیر مستقیم خود را می‌گذارد اما نه تا آن حد که سر از افراط و تفریط درآورد.» البته من از این جسارت خویش، از او معذرت‌خواهی‌کردم و پس از نوشیدن قهوه، هردو از جایمان بلندشدیم.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:7  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM