شمیم استخری |
از طرف دیگر هرجایی برای هرکسی یک معنایی دارد. یک محل یا باغ، ممکن است بری یک عده، تعبیر به بهشت شود و برای یک عدهی دیگر، تهبیر به جهنم. اما من اگر خانهی شوهر سابقم، حتی نام بهشت را هم داشت، برای من دیگر بهشت نبود. از اول هم نبود. باری، آن روز در اتوبوس نشسته بودم و راهی تبریز بودم تا به خانهی پدر و مادرم بروم و تازه بعد کمی فکرهایم را جمع و جور کنم که چه میخواهم بکنم. به شدت غمگین بودم. شب قبل از آن، بسیار گریه کرده بودم و میتوانم بگویم که اصلاً نخوابیدهبودم. مسافران، داشتند با بار و بندیلشان سرجایشان می نشستند تا اتوبوس آماده ی حرکت شود.
وقتی روی صندلیام نشستم، مردی با یک چمدان کوچک سفری و یک کیف چرمی به سوی اتوبوس آمد. چمدانش را در صندوق بغل گذاشت و سوار اتوبوس شد. بلیطش را نگاه کرد و کمی هم به شماره ی صندلیها نگاه کرد و سپس در کنار من ایستاد. نگاهش را لحظهای به صورت من انداخت و با زبان بیزبانی خواست بپرسد که اجازه هست؟ طبیعی بود که اجازهای نمیتوانست در کار باشد. نه صندلیها مال من بود و نه اتوبوس. فقط گفتم: « بفرمائید.» در سریع ترین ارزیابی نگاه گذرایم، مردی بود، سی و چند ساله، آراسته و خوش لباس اما با چهره ای که نوعی آرامش و دوستی انسانی از آن می بارید.
چنین توجهی از سوی من به مردی که آمدهاست تا در کنارم بنشیند غیر عادی نبود. اما من در چنان وضع روحی آشفتهای بودم که برای یک لحظه هم نمیتوانستم تمرکز فکریام را حفظ کنم. از یک طرف به بچههایم میاندیشیدم و این که چه آیندهای بدون من در انتظار آنان خواهد بود. از طرف دیگر به آیندهی خود می اندیشیدم که چگونه باید زندگیام را یک بار دیگر از پایه، روی هم بچینم. گذشته از این ها، خاطرات زندگی مشترک من با شوهرم و روزهای تلخ و بدمزهای که با او داشتم، لحظهای رهایم نمیکرد.
اتوبوس در جاده میتاخت اما من مانند پرندهای از درخت یادها و خاطره هایی نه چندان دور، در حال پریدن از این یک به آن یک بودم. این خاطره ها چنان به هم گره خورده بودند که نمی توانستم هیچکدام از آن ها را کنار بگذارم و یا به فراموشی بسپارم. داشتم به لحظه هایی فکر میکردم که وارد خانهی پدر و مادرم شوم. آن ها خواه ناخواه، شوکه میشدند. من به تنهایی به خانهی آن ها میرفتم. با آن چهره ی غمگین و با آن ناامیدی سنگین.
من از اختلاف های خود با شوهرم، صحبت چندانی با پدر و مادرم نکرده بودم. بهتر است بگویم که هیچ صحبتی نکردهبودم. اما آنان از برخوردهای من و شوهرم با همدیگر، دریافته بودند که زندگی ما، بر روال دلخواه خویش نیست. گاه احساس میکردم که مادرم تلاش میکند چیزی بگوید اما قطعاً به دلیل توصیهی اکید پدرم، او نیز خاموش می شد و از مناسبات زناشویی ما چیزی نمیپرسید. البته پدرم گاهی غیر مستقیم نکاتی را بر زبان می آورد که بتواند به من کمکی کرده باشد بیآن که به دخالت تعبیر شود.
او میگفت که عاقلانه نیست اگر ما خود را به خاطر انتخاب خویش در یک موضوع خاص ملامت کنیم. زندگی پر از بازی های پیش بینی ناشده است. ما آدم ها، در طول زمان تغییر می کنیم. شخص پخته، آن کسی است که بتواند سریع و در جای مناسب تصمیم بگیرد. ممکن است انسان، امروز را در مورد یک چیز « بله » بگوید و فردا به همان چیز « نه » بگوید. صدایی به من گفت: « سیب میل دارید؟ » از میان کابوس و رؤیای فکر و خیال بیرون آمدم. مرد همسفرم بود. ناگهان احساس کردم که اشکهایم، صورتم را خیس کردهاست. این را نفهمیدهبودم. فوراً صورتم را خشک کردم و با لبخندی از روی ادب گفتم: « نه آقا خیلی ممنون! »
ماجرا از یک مسافرت با اتوبوس شروع شد. با شوهرم دعوا کردهبودم و تصمیم داشتم که برای همیشه از او جدا شوم. این اولین دعوای ما نبود. دومینبار هم نبود. شاید صدمینبار بود، شاید هم هزارمین بار. نمیدانم چندمینبار بود اما میدانم که از هفتروز هفته، ما پنجروز آن را به نحوی اختلاف داشتیم. با این که من در رشتهی شیمی فوقلیسانس گرفتهبودم، به دام ازدواج با مردی افتادم که از مال دنیا، فقط « مال » داشت اما نه چیز دیگر. این را خیلی زود متوجه شدم اما خیلی دیر به حرکت در آمدم.
علتش آن بود که خیلی زود، صاحب دو تا دختر دو قلو شدم. چگونه میتوانستم آن ها را رها کنم. بند و زندان من در آن زندگی، از وقتی شروع شد که فقط فهمیدم حاملهام. حتی هنوز نمیدانستم که دو قلو دارم. باید بگویم که هنوز سه چهار ماه از ازدواجمان نگذشته بود که من فهمیدم با مرد دلخواهم ازدواج نکردهام. بارها از پدرم شنیده بودم که در مورد دیگران میگفت: « خود کرده را تدبیر نیست. » این حرف، چنان در جان من نشستهبود که جرأت نکردم به پدر و مادرم بگویم که بدجایی و بدجوری، گیر افتاده ام. آخر، شوهرم را خودم انتخاب کرده بودم.
پدرم گفته بود این برای من خجالتآور است که جفت زندگی دخترم را من انتخاب بکنم. خوب، من دست آزادی برای انتخابکردن داشتم. اما آدم مگر در مسائل عاطفی، همیشه ماشین حساب با خودش دارد که بخواهد حساب سود و زیان زندگی را جمع و تفریقکند. همین خامی و البته شاید اعتماد به نفس بیش از حد باعث شد که فکر کنم هرکاری که من انجام بدهم، نمیتواند غلط از آب درآید. اما این یکی، از آن موردها بود که غلط از آب درآمد و چه غلط بزرگی. واقعیت آنست که آدم ها از آن بستهبندیهایی هستند که باید در طول زمان بتوان بدی و خوبیشان را آزمود. در آن صورت، البته دیر است. اما معنیش آن نیست که اگر دیر است نباید به خود جنبید و جلو ضرر را از همانجا گرفت.
سر انجام پس از هشت سال زندگی مشترک و تحمل درد و رنج بسیار، آن خانه را با اشک و آه ترک کردم. دوقلوهایم هفت ساله شده بودند و مدرسه را شروع کرده بودند. دوست داشتم در کنارشان باشم اما احساس میکردم که در این زندگی مشترک، هم من صدمه میبینم و هم آنان. شوهرم نمیتوانست بفهمد که چرا من او را ترک میکنم. علتش نیز آن بود که همیشه، تقصیرها به گردن من بود. مردها آن هم مردی آنچنان ثروتمند که نوکر و کلفت برایش از در و دیوار بالا می رفتند، چگونه میتوانستند مقصر باشند؟
این من بودم که گناهکار بودم و ظاهراً نمیخواستم قبول کنم که گناهکارم. من دیگر چه مرگم بود که از دیدگاه او، مرتب غر میزدم و اعتراض می کردم. نه نان من کم بود و نه آبم. فقط کافی بود که به ارزشهای انسانی فکر نکنم، به رشد و تعالی و شکوفایی فکر نکنم، به استقلال و ارزش معنوی یک انسان فکر نکنم و در برابر همهی حماقتهای او ساکتباشم. در آن صورت زندگی، از آن دیدگاه می توانست بهترین زندگی انسان در روی کرهی زمین باشد. این نوع حرف زدن، خاص شوهر من بود.
سرانجام آن روز به او گفتم دوستم دارم که بچه هایم را به من بدهد تا دیگر هرگز روی او را نبینم. اگر هم نمیدهد، من او را ترک می کنم اما به دیدار بچههایم خواهم آمد بدون آن که دیگر همسر او باشم. البته برایش باورکردنی نبود. می گفت وقتی خوشی زیر دل آدم را میزند، به این شکل درمیآید که آدم یک دفعه از بهشت فرار میکند و میرود اجاره نشین جهنم میشود. من به او گفتهبودم که زندگی فقط بهشت و جهنم نیست. اگر کسی از بهشت فرار کند پس معلوم است که آنجا که عدهای نامش را بهشت گذاشتهاند، بهشت نیست بلکه عمق جهنم است.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|