تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 

 

ظاهراً چنان به نظر می‌رسید که ما موضوع هیجان‌انگیز مشترکی برای صحبت‌ پیدا کرده‌بودیم. موضوعی که با وجود هیجان انگیز بودن، داشت آسمان ذهن مرا ابری می‌کرد. چه بسا که آسمان ذهن او را نه تنها ابری که بارانی هم کرده‌بود. به راستی، تصادف‌های زندگی، گاه به طرز غیرقابل باوری، شگفت‌انگیز می‌شوند. گاه در بُعد آرامش بخشیدن و پدیدآوردن خوشبختی های غبارآلود و گاه در بُعد توفان به پاکردن و درهم ریختن آرام و قرار شخص. چنین شگفتی‌هایی که هم نوازش و لطافت با خود همراه دارد و هم هراس و نگرانی، از آن گونه نیست که انسان در هر صبح و شام، و در خانه و خیابان با آن برخورد‌کند. انسان، گاه بسیاران را می‌بیند اما هربار در این بسیاران دیدن، نومیدتر از پیش به خانه برمی‌گردد.

 

در بسیاری از این تلاقی‌های انسانی، به کسانی برمی‌خوریم که با ارزان ترین شکل ممکن، از تبار نوابغ می‌شوند و با تصور خویش همچون ستاره‌ی سحری به درخشش در می‌آیند. آنان چنان خود را به تبار برجستگان هستی می‌آویزانند که گویی با نگاه و حرکات بدن خویش و یا با آرایه های دیگر، دارند کتاب می‌نویسند و یا جلوه‌های تازه‌ای از خود بروز می‌دهند. بی‌آن که این « هنرنمایی »‌های دروغین، رابطه‌ای با چشمه‌ی زایانگر ذهنی پخته داشته‌باشد. گویی، همه می‌خواهند در جایی در ذهن دیگران، بی‌هیچ استثناء، تأیید شوند. آن هم  « نه آن‌گونه که هستند » بلکه « آن گونه که باید باشند. » یا آن‌گونه که معیارهای رایج، در گوش‌ها و ذهن‌ها، سنگ خویش را سکه‌ی بازار روز کرده‌است.

 

همه‌ می‌خواهند خوشایند باشند. خوشایند دل دیگران، دیده‌ی دیگران و یا عقل و تجربه‌ی دیگران. گویی در پشت این خوشایندی‌ها، هرچه هست، نوعی ابدیت نهان است. ابدیت گوارایی از آرامش و حال، از لذت و جاری بودن بر گرمای رخوت‌بارانه‌ی پذیرش و رضایت. تو گویی هستی، جز شکلی از تکامل آرزومندانه، جز شکلی رها شده از هرچه کمبود و نارسایی است، شکل دیگری ندارد و یا نباید داشته‌باشد.

 

من در سفر خویش به تبریز، فقط به مقصد و مبدأ اندیشیده بودم. از جایی که با درد و نومیدی رهایش کرده‌ بودم و به جایی که داشتم با امیدی موقت، پناه می‌بردم. می‌دانستم که من دیگر به آن خانه- خانه‌ی پدری - تعلق ندارم.  در این رهایی میان مقصد و مبدأ، هیچ گاه این اندیشه، در ذهنم راه نیافته‌بود که ممکن است کسی با من همسفر شود که ذهنم را به خود مشغول دارد. کسی سایه‌ی خاصی از لطف و گریز، از دعوت و اجابت را در همه‌ی حوزه‌های وجودم بگستراند.

 

پدر و مارم، بارها گفته‌‌بودند که در آن خانه، هیچ کس جای مرا نگرفته‌است. اما این حرف، چیزی جز بیان آرزومندی‌های آن‌هانبود. من البته روزی به آن خانه تعلق داشته‌ام. اما دیر زمانی بود که آن خانه را برای شکلی دیگر از زندگی که در عمل، تداوم همان زندگی پیشین بود، رها کرده‌بودم. آن هم نه با اراده‌ی پدر و مادر بلکه با اراده‌ی خویش و با هزاران سودای گونه‌گون در سر. اما اینک دریافته‌بودم که آن شکل از زندگی در آن ایستگاه خاص زمانی، با آن همسفر منتخب، مناسب حال من نبوده‌است. اینک به آن خانه برمی‌گردم نه برای آن که بمانم. نه برای آن که گشودن گره کار خویش را از آنان بخواهم. به آن‌جا می‌روم تا فضایی عوض‌کنم و مجالی برای اندیشیدن در آرامش برای زندگی آینده‌ام داشته‌باشم.

 

من هرگز از پدر و مادرم در این زمینه ملامت نشنیده‌ام. آنان نیز می‌دانند که زندگی زناشویی اگر چه قمار نیست اما در پاره‌ای از ابعاد، رنگی قمارگونه دارد. بدان معنا که آن زندگی، گاه دارای ابعاد ناشناخته‌ای است که در لحظاتی که حتی انتظارش را نمی‌توان کشید، به نمایش در می‌آید. من مناسبات انسانی را، مناسباتی در حال دگرگونی دائم می‌بینم و می‌دانم. زن و شوهرها نیز گاه پس از ده‌ها سال زندگی مشترک و با وجود داشتن فرزند، نوه و نتیجه، باز در دقایقی از زمان به دگرگونی‌هایی از نظر روانی و رفتاری می‌رسند که ناچار می‌شوند زندگی زناشویی خویش را، یک‌باره رها سازند. انسان در جوان سالی، شکننده نیست. مقاوم است اما ناشکیبا. نمی‌تواند افق زندگی را به درستی ببیند و آن را ارزیابی‌کند. شتاب دارد که هر چه را اراده کرده‌است، هم به دست آورد و هم درجا، گره‌های مشکلات هستی را بگشاید. اما در سال های پختگی عمر، دیگر چنان شتابی درکار نیست. شکنندگی این سن و سال‌ها به انتظارات غیرواقع بینانه‌ای گره می‌خورد که آن فرد در ذهن خود می‌پروراند.

 

اما واقعیت آنست که زندگی زناشویی من، تقریباً از همان نخستین روزها، می‌لنگید. من خیلی زود دریافتم که جفت مناسبی برای خویش انتخاب‌نکرده‌ام. اما دوست داشتم به پدر و مادرم نشان‌بدهم که اگر هم اشتباه‌کرده‌ام، تلاش‌خواهم کرد در روند تکاملی این زندگی مشترک، از هیچ‌گونه کوشش انسانی فروگذار نکنم. البته در عمل نیز نشان دادم که در خلال آن چند سال، به قولم وفادار بوده‌ام. اگر جز این بود، شاید در همان زمانی که هردو، پای سفره‌ی عقد نشسته‌بودیم، من می‌بایست او را رها می‌کردم.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:59  توسط شمیم استخری   | 

 

من هنوز در سرجایم نشسته‌بودم. مرد همسفرم نیز. بیشتر مسافران، پیاده شده بودند. من، هم تشنه‌بودم و هم احتیاج به حرکت‌دادن پاهایم داشتم. اما دوست داشتم به تنهایی از اتوبوس به قهوه خانه بروم. از این رو مؤدبانه منتظر بودم تا او پیاده شود و بعد من به هر کجا می‌خواهم آزادانه بروم. اما مرد، انگار سرجایش میخکوب شده باشد، تکان نمی‌خورد. سرانجام به حرف آمدم: « اجازه می‌دهید رد شوم؟ » نگاهم در نگاهش تلاقی کرد. این نخستین بار بود که او را رو در رو، مخاطب قرار می دادم. وقتی که او چند ساعت قبل، سیبی به من تعارف کرد، فقط توانسته‌بودم یک لحظه صورتم را به سوی او متمایل سازم و تشکر کنم.

 

اما این‌بار، در واقع مجبور بودم که نگاه در نگاه او بدوزم و از وی بخواهم که راه را برای من بازکند. نگاهش دلپذیر و خواهنده بود. انگار امواج اندیشه ها، خاطره‌ها و خواست‌ها و حرف‌های ناگفته‌ای که او در دل داشت، یک‌باره مانند رود خروشانی به برکه‌ی چشمانش سرازیر شده بود. صورت بسیار خوشایندی داشت. اگر از من کوچک‌تر نبود، بزرگتر هم نبود. در فضای نگاهش، پرنده‌ی نوعی معصومیت، نوعی کودکی دست‌نخورده، نوعی جوانی پرپرشده، پرواز می‌کرد. شاید هم این نبود. بلکه تصورات من بود که در ذهنم چنان شکل و شمایلی را به وجود آورده بود. برای یک لحظه از ذهنم گذشت که آیا او می تواند آن کسی باشد که فضای خالی و دردمندانه‌ی زندگی مرا پرکند؟ آیا او می‌تواند مرد آینده‌ی زندگی من باشد؟

 

برای زنی به سن و سال من که هم دوران بلوغ را پشت سرگذاشته و هم چندسالی شوهرداری و بچه‌داری را، بیشتر، اندیشه‌هایی که به ذهن هجوم می‌آورند، از نوعی هستند که رنگ و بوی نجات زندگی‌بخشانه دارند. در این سال‌های اخیر، آن چنان از دوگانگی  حس ماندن و رفتن، سوختن و سوزاندن، پُرشده‌بودم که دیگر مجالی برای پروازهای ذهنی خود نداشتم. اما اینک این مسافر غریب، یک‌سره ذهن مرا به خود مشغول کرده‌‌بود. مرد برخاست بی آن که چیزی‌ بگوید. ظاهراً منتظر چنان لحظه‌ای بود که من بخواهم از سرجایم بلند شوم. شاید دوست نداشت مرا تنها بگذارد. شاید هم احتمال آن را می داد که با هم بر سر میزی می نشستیم و نوشابه ای می خوردیم.

 

من اتوبوس را به تنهایی ترک کردم و به قهوه‌خانه رفتم. او دریافته‌بود که من در آن لحظه، هیچ تمایلی برای همراهی و یا هم‌کلام‌شدن با او را ندارم. از این رو نه تنها به دنبال من نیامد بلکه لحظاتی بعد، در نقطه‌ای که با من فاصله‌ی بسیار داشت نشست . او نیز تنها بود. نه کسی را می شناخت و نه با کسی حرف می‌زد. لحظاتی بعد، اتوبوس در جاده می‌تاخت. باز من بودم و تنهایی سنگین خویش. من بودم و روحی که در کنارم بود اما مانند کتابی ناگشوده، همه‌ی وجود مرا برای خواندن خویش کنجکاو کرده بود.

 

می‌دانستم که او نیز هیچ آرامشی ندارد. اما مگر من داشتم؟ به یاد روزی افتادم که با شوهر سابقم آشنا شده‌بودم. در آن زمان، من از جسارت و توان سرشار بودم. با آن که رشته‌ی شیمی می‌خواندم  اما هم اهل شعر بودم و هم گاهی چیزی می‌نوشتم. شوهر سابقم را برای نخستین‌بار در یک کتاب فروشی دیده بودم. دنبال کتابی در زمینه‌ی شیمی تحلیلی و نیز کتابی در زمینه‌ی سیر تحولی بی‌بند و بار ورود مواد شیمایی به زندگی داخلی انسان می گشتم. نمی‌دانم چرا او که با صاحب کتابفروشی دوست بود، صمیمانه به من کمک کرد. کتاب اول را پیدا کردم اما کتاب دوم را او برایم از طریق همان کتابفروشی از اروپا سفارش داد. اگر چه به زبان انگلیسی بود اما به هرحال، کتاب را برایم تهیه کرد.

 

من دچار این ذهنیت شده بودم که مرد آینده‌ی من چقدر به کتاب اهمیت می‌دهد و همین رفتار او، مرا آرام آرام گرفتار او کرد. اما خیلی زود دریافتم که من چیزی را که می‌جستم در وجود او نبود.  با وجود این، تلاش معینی را آغاز کردم که او را در فضایی قرار دهم که می‌توانست به یک زندگی پر از تفاهم، تداوم ببخشد. اما او اندیشه های دیگری درسر داشت. او می‌خواست که من نه تنها از دنیای تخیل و شعر، از دنیای زیبایی‌ها فاصله‌بگیرم بلکه مانند او به یک چیز بیندیشم: سکه‌ی مرتضی علی. این آن چیزی بود که ما را به اندازه‌ی عمق یک اقیانوس از هم جدا می‌کرد. او پول را هدف قرارداده بود، در حالی که من به پول به عنوان وسیله نگاه می‌کردم.

 

برای او حتی زندگی کردن، هدف نبود. زن و فرزند داشتن نیز فقط وسیله به حساب می‌آمد. از نظر او، همه چیز باید در خدمت به کف آوردن پول قرارمی‌گرفت. شعار همیشگی او آن بود: « اگر پول داشته‌باشی، همه چیز داری. حتی عشق و آرامش درون. حتی لطیف‌ترین اندیشه‌های انسانی را. » اما من بدون آن که حضور و نقش پول را انکارکنم می‌خواستم به او نشان بدهم که من از پول نفرت دارم. پول برای من فقط وسیله‌ی رد و بدل کردن اعتبارهای مادی بود و هست و نه به دست آوردن اعتبارهای معنوی. با گذشت هفته ها و ماه‌ها، فاصله‌های ارزشی و رفتاری ما نسبت به یکدیگر، زیاد و زیادتر شد.

 

تلفن همراهش زنگ زد. نگاهی به شماره‌ی زنگ زننده انداخت و آن را بست. اما تلفن لجبازی کرد و دوباره زنگ زد. این بار پس از نگاه کردن به شماره‌ی زنگ زننده، تلفن را خاموش کرد. کنجکاوی من به شدت جلب شد. انگار کمی حسودیم می‌شد. بی‌آن که خود را به او متعلق بدانم، حسی در من فریاد می زد که کسی در تلاش است تا او را به چنگ بیاورد. برای یک لحظه به حماقت اندیشه‌ و احساسی که از وجودم گذشت، در دل به خود خندیدم. با وجود این، دلم طاقت نیاورد. گفتم: « این روزها، مزاحم‌های تلفنی همه جا هستند. خانه کم بود که حالا در اتوبوس و خیابان نیز، دست از سر آدم برنمی‌دارند. »

 

احساس کردم به کسانی شباهت داشت که در یک فضای بسته، دچار خفگی شده بود و تمام وجودش، له له اکسیژن می‌زد. از این رو با شنیدن حرف من، برقی در نگاهش و رنگی از زندگی در صورتش دوید و با لحنی بسیار آرام، بسیار مهربان و بسیار خواهنده گفت: « نه خانم! مزاحم تلفنی نبود. مزاحم زندگی بود. » منظورش را نفهمیدم. قاعدتاً مزاحم‌های تلفنی، مزاحم‌های زندگی نیز هستند. در ذهنم، علامت سؤال بزرگی به رقصیدن پرداخت. احساس کردم که غم‌هایم را موقتاً در کنار دیوار جا‌گذاشته‌ام و حال و حوصله‌ی آن را دارم که با همسفر ناآشنایم کمی صحبت‌کنم.

 

گفتم: « مگر فرقی هم بین این دوتا هست؟ » گفت: « بیشتر مزاحم های تلفنی، برای ما ناآشنا هستند. بسیاری از آنان ممکن است ما را بشناسند. اما ما به طور طبیعی، آن‌ها را نمی‌شناسیم. اما این مزاحم زندگی، از مقوله‌ی دیگری است. ایشان قرار بوده است که همسر آینده‌ی من باشند اما من از نیمه‌ی راه، سخت پشیمان شده ام. » برقی در ذهنم جهید. چه سرنوشت شگفتی! کنجکاویم هنوز هم بیشتر شد. کمی خود را عقب‌تر کشیدم و با حالتی نیم‌رخ در حالی که بدنم به دیوار اتوبوس چسبیده بود، به او نگاه کردم. جالب‌تر آن که او نیز بی‌آن که من متوجه شوم، کمی خود را عقب تر کشیده بود تا هردوی ما بتوانیم فضای بیشتری برای نفس‌کشیدن داشته‌باشیم. انگار در این حالت‌ها، انسان به اقیانوسی از اکسیژن نیاز دارد.

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:18  توسط شمیم استخری   | 

 

اتوبوس به پیش می تاخت. من در ردیف دوم نشسته بودم. صدای راننده را هنگام گفتگو با شاگردش می‌شنیدم. در باره‌ی کسی حرف می‌زدند که انگار از فردای آن روز، باید جانشین شاگرد راننده می‌شد. شاگرد راننده، چند روزی نمی‌توانست کارکند. خانمش زایمان کرده‌بود و آن‌ها در شهرمراغه هیچ کس را نداشتند. باید کمی به خانمش کمک می‌کرد. خانمش علاوه براین که زائو بود، مریض هم بود. زردی بالا آورده بود و دکترها گفته‌بودند که بچه ی تازه به دنیا آمده‌شان، نباید از شیر مادر بخورد.

 

مویایل راننده زنگ زد. جواب که داد، گفت: « جانم، بگو! » ناگهان لحن راننده عوض شد. صدا مال کسی بود که قدرت داشت و راننده در مقابل او ضعیف به نظر می‌رسید: « نه حاج آقا به جان بچه‌هام، عمدی در کار نبوده. چشم. بالای چشم. وقتی برگردم، از خجالتتان در می‌آیم. به بزرگواری خودتان ببخشید. حتماً، حتماً. » گفتگو تمام شد. راننده رو به شاگردش کرد: « ای کاش خودم آقای خودم بودم. تمام روز و شب من توی این جاده‌ی لعنتی می‌گذرد اما این حاج‌آقای فلان فلان شده، همیشه دو قورت و نیمش هم باقی است. انگار من به او بدهکارم. بیشتر از استراحت و خوابم کار می‌کنم اما همیشه هشتم گرو نُه است. همیشه این عالی‌جناب که مکه‌اش به کمرش بزند، بهانه‌ای برای سرکوفت زدن من پیدا می‌کند تا به من حالی‌کند که سررشته‌ی کارها در دست کیست. ای کاش نانم به دست این جور آدم‌ها نبود! »

 

شاگرد راننده، حواسش جای دیگری بود. جای یرقان زنش، جای نگرانی بچه‌اش و هزار و یک درد دیگر. اما با وجود این، خیلی زود برگشت و در جواب راننده گفت: « اگر دردم یکی بودی، چه بودی!» مرد همسفرم کمی خود را جمع و جور کرد، کتابی را از توی کیف دستی‌اش بیرون کشید و شروع به ورق زدن کرد. من نمی‌توانستم کتاب را ببینم. زیرا لازم بود کمی سرم را به سمت چپ برمی‌گرداندم. اما آگاهانه تلاش داشتم چنان نکنم. مرد همسفر، آرام و قرار نداشت. کتاب، برایش گریزگاه بود. کتاب را از راست به چپ و از چپ به راست ورق می‌زد. در برخی صفحات، کمی تامل می‌کرد و دوباره شروع به ورق‌زدن می‌کرد. انگشتش را لای کتاب گذاشت. کتاب را بست. نگاهش از پنجره به بیرون روانه کرد. شاید می‌خواست بداند من به چه چیزی در آن جاده‌ی گذرنده نگاه می‌کنم که حاضر نیستم لحظه‌ای چشم از آن‌جا برگیرم. به قهوه‌خانه‌ای رسیدیم. گرمی هوا، عصبی بودن راننده، نگران بودن شاگرد راننده و تشنگی مسافران، همه زمینه‌ساز توقف شد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:49  توسط شمیم استخری   | 

 

در آن گیر و دار گریختن و ماندن، در میان آتشفشانی از افسردگی و خشم از یک‌سو و رودخانه‌ی زمزمه‌گر امید و گرمی از سوی دیگر، سرگردان بودم. اما در حالی که دستش را پس می‌کشید با لحنی که می‌خواست کنجکاوی عمیق خود را پنهان سازد، گفت: « اگر به کمک من به عنوان یک همسفر احتیاج دارید، من در خدمتتان هستم.» جواب دادم: « مرسی آقا. لطف دارید! » هنوز حرف من به پایان نرسیده‌بود که گفت: « البته زندگی ما آدم‌ها چنان در معرض آسیب و خبرهای ناخوش است که حتی سفرهایی از این دست که آدم اتوبوس را انتخاب می‌کند تا خود را در میدان دشت و بیابان رها سازد، نمی‌تواند مانع‌شود که آن خبرها به گوش آدم نرسد. »

 

شاید او فکر کرده بود که من خبر مرگ عزیزی را شنیده‌ام و اینک بدان دلیل دارم به سوی او و بازماندگانش روانه می‌شوم. شاید فکر کرده بود که من آن خبر ناگوار را در پایانه‌ی – ترمینال -  اتوبوس‌ها شنیده‌ام. البته جز این‌ها، او می‌توانست به هزار و یک موضوع دیگر فکرکند. البته جواب من نیز به طور طبیعی،  می‌توانست شکل‌های مختلف داشته‌باشد. یا باید خود را به کوچه‌ی علی چپ می‌زدم و به او می‌گفتم که نمی‌دانم شما از چه صحبت می‌کنید یا آن که می‌گفتم من با شما صحبتی نکرده‌ام که شما پیشدستی می‌کنید و چیزهایی را بر زبان می‌آورید که ارتباطی با من و زندگی من ندارد. و یا در جوابش با لحنی سرد و رسمی می‌گفتم چیز مهمی نیست. و یا سرانجام ،آخرین گزینه‌ی دفاعی‌ام شاید آن می‌بود که به شکلی، به مشکل درونی خود اعتراف می‌کردم.

 

اما در واقعیت،  هیچ کدام از آن واکنش‌ها را از خود نشان ندادم. بلکه در سکوت و به اعتنایی، نگاهم را باردیگر به نقطه‌ی نامعلومی دوختم و در عمل، برخورد یک سویه‌ی او را بی‌جواب‌گذاشتم. شاید چنین واکنش‌هایی در مغرب‌زمین بیشتر به نوعی عقب ماندگی تعبیرشود اما در میان ما شرقی ها که زن هنوز برگرد شخصیت زنانه‌ی خود، دیوار بلندی از پوشیدگی و پنهان‌کاری دارد، غیرعادی نیست. او نمی‌دانست که این دیوار، در مناسبات زناشویی من با شوهرم که اینک او را ترک کرده بودم، به کلی خراب شده بود. مردی که با هزاران انتظار و آرزو، دور از توافق و یا دخالت پدر و مادرم، دست دوستی دائمی و زندگی مشترک به سویش دراز کرده‌بودم. دستی گرم و تپنده. در حالی که  اینک در تاریک‌ترین نقطه‌ی ذهن من، انگار او داشت در مردابی از بیزاری و گریز فرو می‌رفت. باید اعتراف کنم که من از کلمه‌ی بیزاری و نفرت می‌گریزم. به اعتقاد من، این کلمه‌ها، بارسنگین و مسموم‌کننده‌ای دارند. حال مرا دگرگون می‌کنند و انگار سمی که در درون آن‌ها نهفته‌است، آرام آرام در جانم می‌چکد و مرا نیز به موجودی « منفور »، تبدیل می‌کند. اما گاه برای نشان دادن آن حال غریب، نیاز به آن هست که من از کلماتی بهره بگیرم که برای خواننده، قابل فهم باشد.

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:20  توسط شمیم استخری   | 

 

من سیب میل نداشتم. اگر هم میل داشتم، هرگز از دست مردی که در کنارم برای اولین بار نشسته ‌بود قبول نمی‌کردم. اما با وجود همه‌ی این در و دیوارهای حُجب و حیا و در بحبوحه‌ی سفری دردبار به افق‌های توفانی خیال آن هم در میان غرقابه‌ای از اشک، ادب حکم می‌کرد که لبخندی بر لب بیاورم و از وی تشکر کنم. بسیاری از تشکرها به معنی نخواستن نیست. بلکه به معنی خواستن است. خواستنی که انسان دوست دارد کمی بعدتر اتفاق بیفتد.

 

نمی‌خواهم ادعا کنم که این لبخند را تصنعی و از روی اجبار و عُرف بر لب آوردم. اما باید بگویم که نوعی نوازش و نوعی خواهش انسانی در نگاه او نهان بود که از همان لحظه‌ی نخست مرا به خود کشید. لبخند من در عمل، پاسخی به آن نوازش و خواهش بود که از سوی او بروز می‌کرد. او در شرایطی با من روبرو شده‌بود که من در بدترین وضع و حال روحی بودم. نه آرامشی داشتم که بتوانم به زیبایی‌های نیامده‌ی زندگی بیندیشم و نه کسی را تا آن زمان در مقابل خود دیده بودم که لحظه‌ای به خودآیم و به آن فرد که در فاصله‌ی معینی از زندگی من ایستاده‌‌بود، بیندیشم  و نه از فضای تحقیر و تحکم با شوهر سابقم فاصله‌ گرفته‌بودم که بتوانم به چیزی دیگر فکر کنم.

 

مرد همسفرم همچنان که سیب را در دست خود داشت، انگار خشکش زده‌بود. نه می توانست نسبت به آن حالت غمگینانه‌ی من بی‌تفاوت باشد و نه می‌توانست یا بهتر بگویم اجازه داشت که گامی جلوتر بگذارد و از من در باره‌ی ناراحتی‌ام سؤالی کند. انگار با نگاهش می‌گفت: « چرا گریه می‌کنید؟ اگر در این دنیا، آدم‌های ستمگر و بد فراوانند، آدم‌های مهربان و خوب نیز کم نیستند. » اما من نمی‌خواستم پلی را که او داشت با نگاهش میان من و خود برقرار می‌کرد ببینم. از این رو، رویم را از او برگرداندم. این بدان معنا بود که او پل را درست نکرده، من خراب کرده‌بودم یا به طور موقت، نیمه‌کاره رها ساخته‌بودم.

 

نگاهم را از پنجره‌ی اتوبوس به بیرون پرت کردم تا بتوانم نفس‌هایم را تنظیم کنم. نگاهم به چیزی نمی‌ماسید. در جایی نمی‌ماند. انگار من چیزی را نمی‌دیدم. نگاه می‌کردم اما کور بودم. نفس می‌کشیدم اما بیهوش بودم. مزرعه‌ها، کوه ها، موتورسواران، روستائیان، زمین‌های بایر، کوه‌های وحشی، گاوهای کنار جاده، گله های گوسفند، همه و همه انگار از من می‌گریختند. در واقع، این من بودم که از آن‌ها می‌گریختم. خورشید در آستانه‌ی رمق گرفتن بود. اردیبهشت‌های ایران، انگار برزخ بهشت و جهنم است. برزخ بهشت بهارانه و جهنم تابستانه.

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:28  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM