تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 

 

 

 هنوز جمله‌اش، طنین آوایی و معنایی خود را در گوشم حفظ کرده‌بود. جمله‌ای که بر زبان آوردنش در چنان مناسباتی که من و او در داخل یک اتوبوس داشتیم، غیر عادی بود. مناسبات دو آدم بیگانه اما شاید آشنا در گستره ای دیگر. آشنا با دردهای مشترک و آرزوهای مشترک. از این رو با خود فکر‌کردم چه اهمیتی داشت اگر من بدون ذره‌ای فکر به او می‌گفتم: « چرا ازدواج ناکرده، می‌خواهید از همسر آینده‌تان جدا شوید؟ چرا کسی را انتخاب کرده‌اید که ستاره‌ی بختش در قلب شما به این سرعت افول کرده‌است؟ مگر این همسر آینده چه جور خانمی است که نتوانسته حتی قبل از شروع زندگی مشترک، دل شما را به دست بیاورد؟ مگر دل شما چه ساختار عاطفی دارد که به این سادگی ها کسی را در خود نمی‌پذیرد؟ » من می‌توانستم صدها پرسش را از این نوع در کنار هم ردیف‌کنم و او را به حرف بکشانم. البته بدان شرط  که او نیز به حرف کشانده می‌شد. شاید که او همان اندازه چون من، هم ماجراهای ناگفته داشت و هم آشکارا از تاباندن نورافکن بر آن‌ها می‌گریخت.

 

برای یک لحظه، زندگی او را رونوشتی تصادفی از سرنوشت خود دیدم. با این فرق که در آن ماجرا، مدعی، من بودم و هستم و در این ماجرا، مدعی، او بوده‌است و هست. انگار روزگار کور و کر، دو ماجرای مشابه را در دو نقطه از یک سرزمین با انگیزه‌ها و عوامل متفاوت، نه تنها تکرار کرده، بلکه آن دو نفر را که از پایه های اصلی آن دو ماجرا هستند، در حساس ترین لحظه‌ها، به کنار هم کشانده است. چه تصادف زیبایی! چه بازی کور و شگفتی!  آیا اگر همسر آینده‌ی این مرد و شوهر سابق من، در کنار هم قرار می‌گرفتند، همان اندازه چون ما برای یکدیگر، حرف داشتند؟ جوابم آنست که بی تردید. آنان نیز می توانستند از بی‌وفایی روزگار، آدم‌ها و لجاجت و غرور آنان، بسیارها بگویند و کاملاً نیز مُحِق هم باشند. اما آیا آنان نیز برای یکدیگر می توانستند جاذبه‌ای داشته باشند؟ نمی‌دانم. البته اگر با کین و نفرت بخواهم حرف بزنم، می‌گویم هرگز! اما اگر منصف باشم می گویم شاید بله و شاید هم نه! طبیعی است که نه من  همه‌ی جهانم و نه جهان، همه‌ی وجود من است. « حق‌داشتن » و « حق‌نداشتن» را باید از پنجره ی وجود کسانی نگاه کرد که راوی ذهنیات و تجربه‌های خویشتنند.

 

اتوبوس تکانی خورد، کمی تعادلش را ازدست داد و ناگهان در کنار جاده، در یک باریکه‌ی خاکی ایستاد. راننده با عصبیت اعلام کرد که اتوبوس پنچر شده‌است. او به مسافران توصیه کرد که اگر هم پیاده می‌شوند، مواظب جاده و ماشین‌هایی که بی هیچ‌گونه احتیاط از کنار اتوبوس می‌گذرند باشند.  خورشید می‌تابید. اما برای من بهانه‌ای بود تا خود را به شکلی از زیر بار نگاه‌های نافذ او برهانم. نگاه‌هایی بسیار کوتاه اما بسیار ماندگار در جانم. به او گفتم: « اگر موافق باشید، از اتوبوس پیاده شویم.» مرد جواب داد: « اگر موافق هم نباشم، شما بازهم پیاده می‌شوید. پس باید موافق باشم. » نوع استدلالش مرا هنوز هم بیشتر به فکر فرو برد. او انگار از همه‌ی وجودش در حال پرده برداری بود. با دو جمله، برای من، درون خود را بازکرده‌بود. نخست آن‌که با خانمی نامزد شده‌است و حالا دوست ندارد با او ازدواج کند اما آن خانم،- هر که هست-، اصرار دارد که دست از او نکشد. و دوم با این عبارت گزنده و خامانه که می توانست شخصیت او را در چشم انداز من درهم شکند.

 

گفته‌اش را می‌توانستم بلافاصله‌ تعبیر کنم. حتی نیاز به تأمل هم نبود. نخست آن که از دیدگاه او، من آدم یک دنده‌ای بودم. چه او می خواست و چه نمی‌خواست، من کارم را می‌کردم.  با خود اندیشیدم: « آیا من واقعاً یک دنده‌ام؟ کدام حرف و یا رفتارمن، به این سرعت و در این آزمون کوتاه همسفر بودن، مرا در ذهن او، یک دنده به تصویر کشیده‌است؟ هنوز مقدار کلماتی که من در برابر او به زبان آورده‌ام از ده واژه هم کمتر بوده‌است. چگونه ممکن است او به چنین نتیجه‌گیری قاطعانه‌ای رسیده‌باشد؟ اگر کلمات را هم رهاکنم باز باید بگویم که رفتار من در خلال این چند ساعت، به گونه‌ای نبوده‌است که در ذهن او القاء شُبهه کند و مرا چنان به تصویر بکشد که من « هستم » و یا « می توانم باشم ». چیزی که داشتنش را نمی‌توانستم به خود بقبولانم. »

 

تا آن جا که من از خود شناخت داشتم و دارم، آدم یک‌دنده‌ای نبوده‌ام و اصولاً با هرگونه یکدندگی مخالفم. به اعتقاد من، آدم‌های یک‌دنده، زندانیان ابدی اندیشه‌ها و رفتار‌های مانده و پلاسیده‌اند. در این که من در بسیاری ازکارها، سعی‌می‌کنم پشتکار داشته‌باشم تردید نیست. اما این مرد، بی آن که با من زندگی‌کرده‌باشد، با زبان بی‌زبانی و به شکل جسورانه‌ای، مرا یکدنده می‌خواند. پس باید گفت وای به آن روزی که او با من زندگی‌کند. در آن صورت، شاید که از من، تصویر یک دیکتاتور را در ذهن خویش و دیگران مجسم‌سازد. آیا مردها تافته‌های شبیه به هم بافته‌ای هستند؟ آیا این مرد می‌تواند حتی شخصیتی بدتر از شوهر سابق من داشته‌باشد؟ نمی‌دانستم.

 

بازار حدس و گمان در هر شرایطی، ازگرم‌ترین و نارواترین بازارهای زندگی و مناسبات آدم‌هاست. اما به هر صورت، باید جوابش را می‌دادم. نه برای آن‌که نشان دهم که من از پس او برمی‌آیم بلکه برای آن که ادب حکم می‌کرد به او جواب بدهم. گفتم: « ممنون از حُسن نظرتان. کاری را که باید کرد، باید کرد. اگر این باید کردن، یک‌دندگی و لجاجت است، من آدم لجبازی هستم. در غیر این صورت، شاید لازم باشد که شما در نگاهتان، تجدید نظر‌کنید. » حالا از اتوبوس پیاده شده بودیم و در کنار جاده، کمی دورتر از قیل و قال مسافران و گفتگوی بلند راننده و شاگردش که مشغول تعویض چرخ اتوبوس بودند، ایستاده بودیم. باد گرم و خشکی می‌وزید. برای آن که ما بتوانیم حرف های همدیگر را بشنویم، باید کمی بلندتر صحبت‌ می‌کردیم.   

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 15:28  توسط شمیم استخری   | 

 

اما باوجود همه‌ی ضرباهنگ‌های تردید و نگرانی، وجودم از حس خاصی لبالب شده بود. این حس خاص، انگار وجود انسان را به گونه‌ای مرموز و نامرئی، در مشت‌های خود میفشارد اما مچاله نمی‌کند. گرما میبخشد اما نیاز به نسیم سرد صبحگاهان ندارد. در او نوعی بی‌قراری به وجود می‌آورد که « آرامش بخش » است. اما آرامش نیست. آیا تاکنون، این گونه بی قراری‌ها را دیده‌اید؟ شما را به بازی در می‌آورد اما انگار با همین به بازی درآوردن، انسان را به آرامشی ابدی می‌رساند. این هم از شگفتی‌های متضاد برخی احساس‌های آدمی است. این حس دلپذیر را نه می‌توان در دایره‌ی عقل قرار داد و نه در حوزه‌ی منطق. نه می‌توان آن را در دایره‌ی غرور تلقی ‌کرد و نه در حوزه ی ادعا. آیا چنین حسی نشانه‌ی دل بستگی است یا نشانه‌ی چیز دیگری به نام عشق، چیزی فراتر از دلبستگی؟ چیزی در حد نفرین های جادویی یا جادوهای نفرینی. ویران می‌کند اما آبادانی دیوانه‌وارانه‌ای نیز در خود دارد.

 

مگر عشق را به سیل و توفان وحشی تشبیه نکرده‌اند؟ مگر عشق، می‌تواند ملاحظه و حسابگری در کار خود داشته‌باشد؟ آیا وضع و حال آنانی را که در یک لحظه، گرفتار حس و حال‌های « رعد و برقانه » می‌شوند، چه باید نامید؟ علائقی که یکباره پدیدار می‌شوند و یکباره نیز ناپدید می‌گردند، از چه جنسی هستند؟ این‌گونه علائق که ناگاه از پشت دیوار زندگی به انسان سرک می‌کشند و دوباره در پشت همان دیوار از دیده‌ها نهان می‌شوند چه نامیده می‌شوند؟ شاید که اصطلاح « هرچه را باد آوَرَد، بادش بَرد.» در این زمینه کاملاً بتوان مصداق داد. با توجه به همه‌ی این نکات، برای من از نظر درونی، این نکته مسلم بود که نه می توانستم با یک نگاه به کسی دل ببندم و نه با نگاهی دیگر از او دل بکَنَم.

 

به اعتقاد من، عشق در مفهوم ماندگار آن، حاصل افت و خیزهای عاطفی و فکری دراز مدت‌تری است. البته هرگز منکر گزینه‌های دیگر عشق نیستم. تاریخ در عمل نشان‌داده‌است که حتی عشق‌های رعد و برقانه نیز توانسته‌اند همان اندازه، محکمی خویش را در توفان‌های زمانه به نمایش بگذارند. اما هیچ گاه، چنان عشق‌هایی، دست بالا را در هیچ زمانه‌ای نداشته‌اند.  صرف‌نظر از آن و یا از این گزینه‌ی عاطفی، آن مسافر غریب، به شکل بسیار متین و دل‌پذیری در دل من رد پای ملایم خویش را جا گذاشته‌بود، آن هم کسی که در آن شرایط بد روحی، راهی خانه‌ی پدری بود، در حالی که جانش از زلزله‌های درونی زندگی تَرَک برداشته‌بود. من نمی‌توانستم منکر شوم که از مجموعه‌ی حالات و حرکات او خوشم نیامده‌است. در او، نوعی نجابت، نوعی نیاز تعالی‌جویانه. نوعی جستجوی همدلانه نمایان بود.

 

شاید مجموعه‌ی کلماتی که او در این سفر چندساعته بر زبان آورده بود، از بیست تا تجاوز نمی‌کرد اما نوع نگاه، نوع نشستن، حرکات نرم دست و پای او، در من احساس غریبی را شکل داده بود. نمی‌خواهم جوانسالانه بگویم که یک دل نه، صد دل عاشق او شده‌ بودم. نه، باید قاطعانه این نوع بیان و اندیشه را رد کنم اما در او چیزی مرا به خود کشیده‌ بود که مبهم بود اما گرمای دل‌انگیزی داشت. مبهم بود اما دل را به تپش در می‌آورد. مبهم بود اما آشکارا به من روشنایی و جاذبه می‌بخشید. آیا من نیز در او چنین احساسی را ایجاد کرده‌بودم؟ نمی‌دانم. شاید چیزی را ایجاد کرده‌بودم. اما آن چیز چه بود، نمی‌دانم. عشق بود؟ جاذبه‌ی جنسی بود؟ جاذبه‌ی معنوی و ارزش‌های رفتاری بود؟ من نمی توانستم جواب قاطعی بدهم.

 

اما فقط این را می‌دانستم که در دنیای درونم چه می‌گذرد. ناآرام بودم. نهایت تلاشم را می‌کردم تا به افکارم شکل بدهم، تا آن‌ها را به شکل بسیار تسلط جویانه‌ای، جمع و جور بکنم. اما هربار انگار از آن بالا، دوباره به پایین می‌لغزیدم. این احساس برای من، کاملاً تازه بود. وقتی که باشوهر سابقم آشنا شدم، در من رعد و برقی پدید نیامده‌بود. ظاهراً قرار هم نبود پدیدبیاید. من هرگز خود را عاشق او احساس نکرده‌بودم. انگار در آن زمان، قلبم را چنان مهر و موم کرده‌بودند که از موج‌های گرمابخش دوست‌داشتن و خیال، انگار در من هیچ خبری نبود.

 

در میان خویشانم، پسرانی بودند که شاخ و شانه میکشیدند تا این « کبوتر » را « شاهین‌وار » شکارکنند. اما آنان خیلی زود درمی‌یافتند که من از کبوتر بودن، ظاهر آن را دارم. در عمل از آنان عقاب‌ترم. برای پسرانی در آن سن و سال، نشان دادن بازو، قد و قامت، قدرت بدنی و پوشیدن لباس شیک و گران قیمت، از عواملی بود که می توانست دختران هم سن و سالشان را به سوی آنان بکشاند. اما من ظاهراً زودتر از حد معمول به نوعی « پختگی » خاموش رسیده بودم. انگار مرحله‌ی بلوغ و پختگی احساسی من، در پنهانی‌ترین زمان ممکن سپری شده‌بود.

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:19  توسط شمیم استخری   | 

 

از سوی دیگر، من با گذشت زمان، خود را روز به روز قوی‌تر و ثروتمندتر احساس می‌کردم. اما نه ثروتی که شوهرم می‌توانست بدان ببالد. در آخرین سال های زندگی مشترکمان به تنها چیزی که می اندیشم، رهایی بود. رهایی از طناب داری که خود به گردن خویش انداخته بودم و در خلال این‌سال‌ها در اطراف گردنم، تنک و تنگ‌تر می‌شد. از همین رو به او، به او گفتم که من از این زندگی مشترک، هیچ چیز نمی خواهم. من در آستانه‌ی سی‌و پنج سالگی بودم و تازه احساس می‌کردم که دارم چیزهای عمیق تری از زندگی درک می‌کنم. چیزهایی که برای آن زندگی مشترک، بسیار دیر بود.

 

می‌دانستم که قانون رایج کشور، به شکلی کاملاً پدرسالانه و ناعادلانه، بچه‌های مشترکمان را را از آن او می‌داند. می‌دانستم که از دیدگاه قانون، مرد بودن او مهم‌تر از آن است که از نظر رفتاری و اخلاقی سالم و مُحِق باشد اما من با وجود این، با همه‌ی وجودم آرزو می‌کردم که ای کاش تربیت و رشد بچه‌ها به عهده‌ی من گذاشته‌می‌شد. حتی به او یاد‌آور شدم که برای تربیت بچه‌ها، از وی، هیچ‌گونه کمک مادی نخواهم خواست و این نکته را با هزار و یک امضاء گواهی خواهم کرد. اما او چنین کاری را در جامعه‌ی مردسالار ایران، از شأن و اعتبار مردانه و اشراف‌منشانه‌ی خویش به دور می‌دانست و از این رو، راضی به این کار نشد.

 

از طرف دیگر، او با این کار، به قول خودش، برگ برنده‌ای نیز علیه من در دست داشت: احساسات مادری. او می‌گفت شک‌ندارم که همین احساسات مادری، روزی ترا به زانو در خواهد آوَرد. حتی گاه تکرار می‌کرد که آن بچه‌ها، در واقع، پاشنه‌ی آشیل مادرانه‌ی منند.  اما من به او می‌گفتم: « تو هنوز پاشنه‌ی آشیل مرا نشناخته‌ای. بچه های من، پاشنه‌‌ی آشیل من نیستند. من آن‌ها را دوست‌دارم نه از آن جهت که در جان خود، رشدشان داده‌ام بلکه بدان جهت که دوست‌دارم در آینده، انسان های شریف و  آرزومندی باشند. من دوری آن‌ها را تحمل می‌کنم اما در حضور تو نه زار می‌زنم و نه به التماس می‌افتم. »

 

درست با چنین دیدگاهی و با چنان گفتگوهایی بود که من خانه و زندگی‌ام را ترک کرده بودم و راهی خانه‌ی پدری بودم. نه برای آن که در آن‌جا بمانم بلکه برای آن که نیروی از دست رفته‌ام بازیابم و سرو سامانی به زندگی آینده‌ام بدهم. یک زندگی تنها، بی‌فرزند و بی‌شوهر. با خود فکر کرده‌بودم که اگر بهترین مرد دنیا در برابرم سبز شود و از من بخواهد که با او زندگی مشترکی را بار دیگر شروع‌کنم، هرگز زیر بار نخواهم رفت. برای من مهم آن نبود که در و همسایه چه می‌گفتند. مهم آن نبود که به عنوان یک زن مطلقه، با کوچک‌ترین حرکت و یا خنده‌ی دور از معیار جاری در شهر و محله، هزار و یک داستان بر گرد سرم بافته و ساخته می‌شد. دوست داشتم به بازسازی خویش و اندرون خسته‌ای بپردازم که در سال های آخر ازدواجم، به شکل وحشتناکی، فرسوده شده‌بود.

 

اما اینک که هنوز نقطه‌ی پایانی برآن ماجرا گذاشته‌نشده، خود را در برابر یک ماجرای تازه‌ یافته‌‌بودم. ماجرای تازه‌ای که می‌توانست همه‌چیز باشد و هیچ چیز نباشد. می‌توانست بازتاب دیگری از رنگ و بوی آرزوهای پژمرده‌ی من ‌باشد و یا جلوه‌ای جادویی، جلوه‌ای ناشناخته، برانگیزاننده و نیرو بخشنده، مرا به کشف افق‌های تازه‌ای از محبت و عشق، سوق‌دهد. من از زندگی گذشته‌ای که داشتم، به شکل هراسناکی می‌گریختم. اما آیا به شکل معصومانه‌ای، نادانسته، خود را گرفتار درد و بلای دیگری نمی‌کردم؟ تردیدها برجانم کوبه می‌نواختند. تردیدها پاهایم را سست می‌کردند. اما تردید‌ها تا کی می‌توانستند در سرسرای وجودم باقی بمانند؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:47  توسط شمیم استخری   | 

 

شاید شما مرا ملامت‌کنید که اگر تو تا این حد به آگاهی رسیده بودی، چرا « عطایش » را به « لقایش » نبخشیدی و از وی جدا نشدی؟ البته این گفته، شاید در مناسبات معینی درست باشد. اما نه در شرایطی که من داشتم. طبیعی است که من نیز برای آن وضع و حال خویش، دلایل خاص خود را داشتم. اگر اکنون از گذشته‌های خویش با این صراحت و قاطعیت صحبت می‌کنم، برای آنست که اینک به مرحله‌ی معینی از پختگی زندگی رسیده‌ام که می‌توانم دلایل بسیاری از کارهای او و نیز واکنش‌های خودم را بدانم. به عبارت دیگر، اینک تصویر روشن‌تری از رفتار او، خودم و دلایل آن‌ها به دست آورده‌ام. بسیاری از دریافت‌ها و حس و حال های من در آن روزها و سال‌های نخستین، شکل واضحی نداشت. من این درگیری میان دو قطب را احساس می‌کردم . قطبی که من بودم و قطبی که او بود. من در پی یک زندگی آرام و آزادمنش، دور از دغدغه‌های جاه طلبانه بودم و او در پی یک زندگی پر از شور و شر و در مرکز توجه عالَم و آدم. در آن سال های نخستین، برای من راحت نبود که بتوانم آن‌ها را به دقت ریشه‌یابی کنم و شخصیت او را با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌هایی که داشت در برابر آینه بگذارم. به قول اروپایی‌ها : « خیلی ساده است که انسان پس از دیدن نتایج‌کار، عاقل شود. »

 

البته من باید این را نیز بگویم که شوهر سابق من با همه‌ی تاریکی‌ها و لک و پیس‌هایی که شخصیتش داشت، چه بسا برای زنی دیگر، می‌توانست بهترین مرد زندگی باشد. منصفانه نیست که من از خوبی‌های او مطلقاً چیزی نگویم. او پدر بسیار مهربانی بوده‌است. به برادرها و خواهرهایش و حتی به پاره‌ای از همکلاسی‌ها و هم‌محله‌ای هایش، کمک های بسیار کرده‌است. او همیشه آدم مؤدبی بوده و هیچ‌وقت کلامی زشت حتی در اوج عصبانیت و خشم از دهانش خارج نشده‌است. او هیچ‌گاه دستی برای زدن و قلدری کردن نداشته‌است. این ها نکات مثبت کوچکی نیست. او این‌ها را داشت و من هیچ‌گاه منکرش نبوده‌ام. حتی شاید که بسیاری نکات مثبت دیگر در شخصیت او باشد که من قادر به دیدن  آن‌ها نبوده‌ام. اما با وجود همه‌ی این‌ها، ویژگی‌هایی را که من در یک جفت زندگی می‌گشتم، بیشترها از این بود. او بسیاری چیزها کم داشت.

 

به همین دلیل ، میان ما، فاصله‌ی عمیقی قرار داشت. شکافی از درک و دریافت‌ها در باره‌ی انبوهی از مسائل زندگی که نه او حاضر بود گامی به جلوتر بگذارد و نه من می‌توانستم گامی به عقب‌تر. شاید مرا ملامت‌کنند که این قدر سازش‌ناپذیری با این‌همه ادعای عقلانیت و منطق سازگار نیست. شاید که چنین بوده‌است. اما اگر این سازش‌ناپذیری من، روی نکات فرعی و بی‌اهمیت زندگی دور می‌زد، می‌توانستم هرگونه خرده گیری را بر خویش بپذیرم. باید بگویم که مشکلات ما، اختلاف بر سر اصول زندگی بود. این اصول، همان چیزی است که ستون های باور و شخصیت هریک از ما انسان‌ها را تشکیل می‌دهد. بدون آن ها ما نه خود را زنده احساس می‌کنیم و نه شکوفنده و به پیش‌رونده.

 

او چنان آینه‌ای نبود که من بتوانم تصویر خویش را به‌گونه‌ای روشن و زلال در آن ببینم.  او می‌دانست که من ذره‌ای شوق و حرمت برای انباشتن پول ندارم. مگر آن که این پول، در پی خود فلسفه‌ی دیگری داشته‌باشد که انسان و رشد او را در مرکز خود قراردهد. او می‌دانست که من برای خودنمایی های انسانی، مرزهای معینی ‌می‌گذارم. من به این نکته واقف بودم و هستم که همه‌ی ما نیازمند آنیم که دیگران، ما را ببینند و در صورت امکان بفهمند. اما نباید این نیاز در بسیاری از موقع‌ها، حالتی فرادستانه داشته‌باشد و انسان برای این دیده شدن و مورد قبول دیگران قرارگرفتن، خود را به هر آب و آتشی بزند و گذشته از آن، همیشه، منتظر تحسین و تکریم دیگران‌باشد.  جالب آن که من در سال‌های آخر زندگی زناشوئی‌مان دریافتم که ترس و احترام او نسبت به من، به کین و نفرت بدل شده‌است. من تشعشعات این نفرت را می‌توانستم در نگاهش ببینم بی‌آن که واژه‌ای که معادل کین و نفرت باشد، از دهانش خارج‌شود. از سوی دیگر آشکارا می‌گویم که من از او کینه‌ای به دل نداشتم. در چنان ابعادی، او را بسیار کوچک می‌دیدم. اگر چه وقتی که او در برابر زیردستان، کارمندان و حقوق بگیرانش قرارمی‌گرفت، درست مانند آن قورباغه، باد در خود می‌دمید و روحش آماس می‌کرد. فقط من می‌دانستم که با فرو کردن یک سوزن، خواهد ترکید.

 

اما من حتی در پی ترکاندن او هم نبودم. ترکاندن او به معنای انتقام گرفتن من از وی بود. من چنان نمی‌خواستم. من احساس می‌کردم که همه‌ی هستی او در گرو همان « چیزها » یی بود که برای من « چیزها » یی نبود. اگر ثروتش را از او می‌گرفتند، او یکی از فقیرترین آدم‌ها بود. با آن که تحصیلات دانشگاهی‌اش می‌توانست ثروتی همیشه ماندگار به شمارآید اما او چنان خود را به شیوه های دیگری از کسب ثروت و افزایش آن چسبانده بود و عادت داده‌بود که انگار برف دانشش به کلی در برابر حرارت آن ها، آب شده بود. آن‌چه از او مانده بود همان خصلت ها و شیوه‌های کسب پول بود و نه اصول علمی که زمانی در کلاس های درس دانشگاه، آموخته‌بود.

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:17  توسط شمیم استخری   | 

 

 

من در زندگی مشترکم با او، نه به پول می‌اندیشیدم و نه به آن حرف‌هایی کاملاً توخالی بود. من به رشد و گشایش اندیشه، به ترکیب آب و رنگ در تابلوهایی که کشیده‌بودم و یا در نظر داشتم بکشم می‌اندیشیدم. به شعرهایی می‌اندیشیدم که سروده‌بودم و باز هم دوست داشتم بسرایم. به داستان‌هایی فکر می‌کردم که نوشته‌بودم و هنوز انبوهی دیگر در ذهن داشتم که بر روی کاغذ بیاورم. به آهنگ‌های دل انگیزی می‌اندیشیدم که می‌توانستم از درون سیم های سنتور و سه تار بیرون بیاورم.

 

او برای خوش‌خدمتی به من و نیز این که بتواند مرا همچون « عروسک » خود نگاه دارد، دوست داشت، اگر ممکن می شد برایم سنتور و سه‌تاری تهیه‌کند که حتی بدنه‌ی آن‌ها از طلا باشد. در آن حالت، پول برایش هیچ ارزشی نداشت. برای او مهم نبود که از درون آن‌ها چه صدایی در می‌آید و یا کدام نوای دل انگیز می‌تواند انسان را به اوج بکشاند. مهم آن بود که آن سنتور و سه‌تار از آن من است و من احتمالاً می توانم خوشحال شوم. نکته‌ای که سخت در اشتباه بود.

 

او حتی دوست داشت بهترین امکانات و ابزار را برای نقاشی‌های من تهیه‌کند. می‌گفت اگر لازم باشد حاضر است بوم‌های نقاشی مرا از اندونزی تهیه‌کند که در یکی از جزایر آن، گیاهی می‌روید که این گیاه، وقتی تبدیل به پارچه می‌شود، در برابر گرماهای بسیار شدید و سرماهای شدیدتر نه تنها مقاومت دارد بلکه رنگ را هم در طول زمان، بهتر بر روی خود نگه می‌دارد. من اطلاعی از این امر نداشتم و ندارم. حتی آن را در جایی هم نخوانده‌ام اما او با قاطعیت به آن باورداشت. و مرتب بر این نکته تکیه‌ می‌کرد اما من، مخالفت می‌کردم. برای او،  ظاهر کارها و قالب آن‌ها مهم‌تر از هرچیز دیگر بود نه محتوا و معنایشان.

 

او همیشه دوست‌داشت در مهمانی‌های خانوادگی و یا دوستانه، این همه افتخارهای پوسته‌ای و ظاهری را با اغراق‌آمیزترین کلمات ممکن به همکاران و دوستان و حتی خویشانش انتقال‌دهد. او می‌گفت که باید در همه‌چیز « بهترین » باشد. در کسب درآمد، در داشتن خانه‌ و ماشین شیک. در داشتن همسر زیبا و هنرمند و عاقل. « هنرمند »ی من برای او در آن بود که می‌توانستم نقاشی‌کنم اما مهم نبود که چه نقاشی می‌کنم. می‌توانم شعر بگویم اما مهم نبود که چگونه شعر می‌گویم و شعر من چه محتوایی دارد. می توانم سنتور و سه‌تار بنوازم اما از درون آن ها چه نوایی خارج می‌شود، باز هم اهمیتی نداشت.

 

اگر من از نوشتن داستان، سرودن شعر، کشیدن نقاشی و یا نواختن موسیقی صحبت می‌کنم به آن معنی نیست که « علی آباد » هنرهای من هم « شهر »ی است. باید اقرار‌کنم که من مقدار کمی از همه‌ی این‌ها را می‌دانم. گذشته از این‌ها، مرتب در حال یادگیری هستم. اما گفتنی‌است که پدر و مادرم، تمام تلاش و امکانات مادی و معنوی خود را از دوران کودکی‌ام برای آموزش من در مدرسه و خانه و کلاس‌های گوناگون به کار برده بودند. تردید نیست که من بسیار خوشحالم که آنان برای رشد من تلاش بسیار کرده‌اند. اما باید ساده دل و گاه دغل کار بود که از خود « تصویر »ی خلاف واقع به دیگران ارائه داد.

 

او از من می‌ترسید. نه از آن رو که انسان خشنی باشم. او از قدرت روحی من و از استقلال فکر و عمل من می‌ترسید. اما من هرگز در پی ایجاد ترس نبودم. من نه صاحب قدرت مادی بودم و نه وابسته به قدرتی که در او هراسی ایجاد کنم. او از وفاداری من به حقیقت و خوشبختی انسان می ترسید. او از وفاداری من به اصولی می‌ترسید که برای او اصل نبود. فرع بود. شاید هم کمتر از فرع بود. اما آرام آرام و در طول زمان، جویبار گل‌آلود شکیبائی‌اش به کلی خشک شد. او به جای این که از آن دریچه‌ی‌ای که من دنیا را می‌دیدم، حتی یک‌بار افق فراروی خود را بنگرد و تغییری اگر چه اندک در خود پدید آورد، مرتب بر این نکته تأکید می‌ورزید که دنیای ذهنی و تصویری او، بهترین دنیای ممکن است.

 

زندگی ما از همان لحظه‌ی « عقد »، مبارزه‌ای میان دو جهان بود. جهانی که او می‌خواست و جهانی که من در پی‌اش بودم. در جهان او، نخست خود او و سپس من، در مرکز بودیم. بقیه‌ی مردم، از نظر او اگر هم نمی‌بودند، نبودند. جهانی که من می‌خواستم، نقطه‌ی مرکزی آن، انسان بود به طور عام و نه حتی « زن » و یا « مرد ». نه این که تصور کنید من خود را فراموش‌کرده بودم. من از آن فلسفه‌ها نداشته‌ام که بگویم جانم فدای مردم. به اعتقاد من، هیچ جانی لازم نیست، قربانی جان یا جان‌های دیگر شود. البته، همه با من هم‌عقیده نیستند. اگر بودند، این همه عملیات انتحاری در گوشه و کنار دنیا، زندگی دیگر آدم‌ها را به خاک و خون نمی‌کشید.  اما چه باک. من دوست دارم به باورهای آنان که می‌خواهند جان خود را قربانی دیگران و یا قربانی آرمان خود بکنند، احترام بگذارم. اما بدان شرط که با مرگ خود، هزاران و صدهزاران انسان « بی‌گناه » دیگر را نابود نسازند و دیگر آن که آنان نیز به باورهای من احترام بگذارند.


 

  نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:17  توسط شمیم استخری   | 

 

در همان سال‌های دیوانگی بلوغ، به پدر و مادرم نشان داده‌بودم که آن‌ها، تنها مسؤلیتی که دارند، مسؤلیت حقوقی و اجتماعی من است اما هرگز مالک من نیستند که بخواهند برای سرنوشتم تصمیم بگیرند. به همین دلیل، پدرم که مرد تحصیلکرده و روشن اندیشی است، خیلی زود، حساب کارش را کرد. من به هیچ قدرتی به عنوان مالک خویش اعتقاد نداشته‌ام. حتی اگر آن قدرت، آسمانی بوده باشد. زیرا موجودی به نام انسان، تنها موردی که اختیار آن را ندارد، به دنیا آمدن اوست. اما رفتن و چگونه رفتن و یا زندگی کردنش، ریشه در اقتدار اندیشه و نوع انتخاب راه، از سوی خود او دارد.

 

شوهر سابقم حتی با آن که در عمل به « مال »، بیش از هرچیز عشق می‌ورزید، اما از من می‌خواست که کار نکنم و تنها شاخه‌ای از درخت « قدرتمند » وجود « ذی‌وجود » او باشم. تصویر او از زن، بیشتر تصویری عروسک‌مابانه بود تا موجودی صاحب اراده، غرور و شعور. او مرا به عنوان زائده‌ی زندگی‌اش بسیار دوست داشت. وی می‌خواست که من همیشه با شکوه جلوه‌کنم اما فقط به عنوان زائده‌ای باشکوه. نه آن که موجودی باشم خارج از وجود او که دارای استقلال عمل و فکر است. در آن صورت، برای او، چنین شکوهی کمترین ارزش را نداشت.

 

در خلال سال هایی که با او زندگی می‌کردم، هیچ گاه اجازه ندادم که بخواهد برای من تصمیم بگیرد. او حتی یک‌بار نتوانست استقلال عمل مرا با « قدرت » و « هیبت » مردانه‌ی خویش، ناچیز بشمارد. اگر گاه برای اولین بار به این یا آن محفل خانوادگی دلخواه او می رفتم، به قیمت آن بود که او قبل از رفتن، موجودی می‌شد سرشار از خواهش و التماس و حتی گاه قطرات اشک ضعف و حقارت از گوشه‌ی چشمانش سرازیر می‌گردید. او حتی آرزومند آن بود که من به بهانه‌های مختلف به دفترکارش بروم. دوست داشت در آن جا مرا به همکاران زن و مرد خود معرفی‌کند. مهم تر از همه آن که در حضور زن‌ها، در باره‌ی « توانایی »‌های نسبی من، به شکلی اغراق‌آمیز، داد سخن‌بدهد. هرچند در همان‌جا نیز من تلاش داشتم به آنان حالی کنم که این تصور شوهر من است نه تصور من. هر چند در برخی مواقع، از سوی آنان به تواضع بیش از حد من تعبیر می‌شد.

 

با وجود این، در چهره‌ی بسیاری از زنان همکارش، خطوط نوعی رشک و تحسین را می‌دیدم. آنان فکر می‌کردند که من باید زن سعادتمندی باشم که شوهری آن‌چنان ثروت، خوش‌تیپ و در عمل، « همه فن حریف » دارم. تصور شماری دیگر، آن بود که باید مرد نابغه‌ و خوشبختی باشد که در آسمان هفتم زندگی‌اش، چنان فرشته‌ای « عاقل »، « زیبا » و « اشتباه‌ناپذیر »، نصیبش شده است. چنین منظره‌هایی اگر نگویم برای من نفرت‌انگیز بود، باید بگویم که در روحم، تأثیری زشت و نامطبوع به‌جا می‌گذاشت. به همین دلیل، همه‌ی تلاشم آن بود که از برخورد با چنان مناظری، خودداری‌کنم.

 

او دوست داشت که مدام در سَفَر و حَضَر، همراهش باشم و به حرف‌های صد تا یک غازش گوش‌کنم. حرف‌هایی که محور اصلی آن‌ها، فقط کلاه‌شرعی بر سر مردم روزگار گذاشتن و برداشتن بود. او که در رشته‌ی حقوق قضایی و نیز حقوق سیاسی تحصیل کرده‌بود، از دانش خویش تنها برای بهتر چاپیدن مردم استفاده می‌کرد. خود او نیز می‌دانست که: « چو دزدی با چراغ آید/ گزیده‌تر بَرَد کالا. »‌ بسیاری از وقت‌ها با او درگیر می‌شدم و زندگی نادرست وی را سخت مورد خرده گیری قرار می‌دادم.

 

به او آشکارا یادآور می‌شدم که دارد نان کلاه برداری‌هایش را می‌خورد. به او می‌گفتم که وی در شمار کسانی است که جز ویران کردن خان و مان مردم، آن هم به شکلی محترمانه، به چیز دیگر نمی‌اندیشد. او از اعتماد مردم، از ساده‌دلی و صمیمیت آنان بیشترین استفاده‌ی نابه‌جا را می‌کند. البته جواب او همیشه آن بود: « اگر این کارها را من نکنم، دیگران می کنند. اگر من مردم را نچاپم، دیگران می‌چاپند. تا زمانی که مردمانی آماده‌ی چاپیده‌شدن باشند، چاپنده‌ها و کلاه‌برداران، در همه‌جا آماده اند. از مردم به یک اشارت، از آنان، به سردویدن.» البته این گونه استدلال‌های شوهر سابق من، شبیه همان استدلال‌هایی است که برخی آدم‌ها که ظاهراً هنوز خود را مدافع مردم می‌دانند، بر زبان می‌آورند. اینان، ظاهراً خجالت می‌کشند آشکارا بر زبان آورند که چه‌می‌کنند و یا آن‌چه می‌کنند تا چه حد در راستای ویران کردن زندگی مردم است. چنین افرادی، همیشه برای درست کردن کلاه شرعی برای کارها و حرف های خود، آماده اند.

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:4  توسط شمیم استخری   | 

 

اما با وجود این، انگار، هم در قعر بودم و هم در اوج. هم بال پرواز داشتم و هم توانایی پریدنم را از دست داده بودم. ظاهراً چنان به نظر می‌رسید که داشتم یک زندگی سر و سامان‌گرفته را به هم می‌ریختم. این، می‌توانست چشم‌انداز اطرافیان من باشد. برای خود من، این حرکت، نوعی تلاش برای رهایی از یک جهنم بود. سامانی نبود که بخواهم به هم بریزم. از بی‌سامانی می‌گریختم و داشتم راه به جایی می‌گشودم که سرانجام، سامانی را درپی داشته‌باشد. از طرف دیگر نمی‌دانستم که در آن فرداهای نیامده، چه چیزی انتظار مرا می‌کشد؟ کدام آغوش گرم مهربان، می‌توانست در انتظار من باشد؟ در انتظار کسی که از زندگی، چندان طلب بسیاری هم نداشت. نه خواهان کاخ بود و نه لشکری از خدمتکاران و دست‌به کمر‌ایستادگان. نه شاهزاده‌ی رؤیاها بود و نه در انتظار چنان شاهزاده‌ای.

 

اما اینک که ستاره‌ی آرزوهایم در کهکشان پیچیده‌ی زندگی، تبدیل به مشتی غبارنفس‌گیر شده بود، کدام دست تپنده، می‌توانست به سوی من درازشود که نه بخواهد انگشتانم را بشکند یا بسوزاند و نه در شوق بوسه‌زدن برآن ها از راه ستایش و سپاس باشد.  حق من و حق هر انسانی، دور از شکلک های روشن‌بینانگی، انقلابیگری، افراط‌آمیز و یا تفریط‌گرایانه، یک زندگی پر از حرمت و مهر بود. یک زندگی پر از حرمت و مهر بوده است و البته خواهد بود. هرکس می باید به وظیفه‌ی انسانی خود آگاه باشد و پای آن دیگری را در این رقص مشترک زندگی، لگد نکند.

 

من به یک زندگی برابرحقوق می‌اندیشیدم. به یک زندگی شکوفنده و پرطراوت. یک زندگی انسانی که هیچ‌کس قهرمان نیست. هیچ‌کس فرشته نیست، اهریمن هم نیست. انسان است با خطاهایش. انسان است با ایثارهایش. انسان است با گرمی پراشتیاقش به زندگی. و وجودش سرشار است از عطر خواستن و حرمت گذاشتن. نه خواستنی از نوع ادغام « دو نفر » در یک شخص که معمولاً آن شخص، همیشه در فرهنگ ما « مَرد » بوده‌است، بلکه حضور دو نفر در رقصی یگانه، در حرکتی متنوع اما تکامل‌یابانه. حضور دو نفر در یک زندگی. یک سمفونی متوازن و کارآمد. حضور دو نفر در یک تاریخ و جغرافیای مشترک در بسیاری از ابعاد زندگی اگر چه هریک برای خود، تاریخ و جغرافیای فکری و فرهنگی متفاوتی از یکدیگر داشته‌باشند.

 

من با چنین اندیشه‌هایی به شوهر سابقم نزدیک شده‌بودم. اما او با چنان اندیشه‌هایی به من نزدیک نشده‌بود. او اصولاً چنان اندیشه‌ها‌یی در سر نداشت. او افتخار می‌کرد که توانسته‌است «مالک » موجودی باشد که برای خود « سری » در میان سرها داشت. این را بگویم که حتی پدر و مادر من، که واسطه‌ی هستی گرفتن من بوده‌اند،  نمی‌توانستند خود را مالک من بدانند چه برسد شوهرم و یا هرشخص و مقام دیگر. اما انگار که او با به دست آوردن « مالکیت » شرعی و عُرفی من، « مالکیت » بسیاری از ارزش‌ها را به دست آورده‌بود. بنا بر ادعای خودش، من برای او تنها یک زن نبودم. هزاران بودم. او بدین شکل، ادعای مالکیت هزاران را داشت.

 

وقتی این گونه اندیشندگی‌های او را می‌دیدم، به جای آن که خوشحال شوم و یا خون غرور در رگ هایم بدل به سیلاب شود،در دل به بلاهتش می‌خندیدم. اما هیچ گاه حس تمسخر خویش را در برابرش بر زبان نمی‌آوردم. برای من، او مورچه‌ای بود در درون یک کفش تنگ، پاره و تاریک. او تصور می‌کرد که زندگی زناشویی یعنی « مالکیت » حقیقی و حقوقی مرد بر زن. حتی وقتی به توانایی من در حوزه‌ی فکر و عمل اقرار می‌کرد، آن را در ردیف هوشیاری خود می دانست که توانسته‌بود با زنی ازدواج‌کند که چنان بود.

 

اما من قبل از آن که خود را با توجه به احساس و اقرار او، در اوج احساس‌کنم، در واقع، او را در آن اعماق، در ته دره می‌دیدم. این نوع نگاه، حکایت از ناتوانی او داشت تا توانایی من. من نه نابغه بودم و نه چنین ادعایی را داشتم و نه دارم. خود را انسانی می‌دانستم بسیار متوسط همانند هزاران و صدهزاران انسان دیگر. او حتی وقتی از زیبایی من صحبت می‌کرد، می خواست بگوید که هیچ کس، این همه زیبایی را یک جا در خود جمع نکرده و هیچ‌کس دیگر، آن را در وجود یک زن، آن هم زنی چون من، کشف نکرده است. معمولاً در چنین وقت‌هایی، در دل به خود می‌گفتم: « اگر در دیده‌ی مجنون نشینی/ به جز زیبایی لیلی نبینی ». در یغا که او مجنون هم نبود تا من لیلایش باشم.

 

او اگر انسانی زیبایی‌شناس و صاحب ذوق سالم بود، من می توانستم کمی خوشحال باشم که حرف هایش، ریشه در یک واقعیت نسبی دارد. البته این را بگویم که اگر من در دل خود، حس واقع بینانه‌ای نداشتم و بیش و کم نمی‌دانستم که در کجا ایستاده‌ام، شاید باورم می‌شد که من زیباترین زن یا از زیباترین زنان عالمم. اما این را می‌دانستم و می‌دانم که زیباترین زن عالم، هنوز از مادر زاییده نشده و چه بسا هرگز زاییده نشود. زیرا برای به اثبات رساندن زیباترین زن عالم، باید لشکری به اندازه‌ی جمعیت چین و ماچین فراهم ساخت و ثروتی به اندازه‌ی حجم اقیانوس آرام و آن را در راه تحقیق و بررسی و کشف زیباترین زن عالم به کار بُرد. پس در آن صورت، سخنانی از آن دست، همانند باد هواست که لحظه‌ای هست و لحظه ای دیگر نیست.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:24  توسط شمیم استخری   | 

 

ناگفته نگذارم که این اندیشه‌ها همیشه در خلال سال‌هایی که برمن گذشته‌، در فضای ذهنم شناور بوده اند. اما در آن حالت که او را به عنوان کتابی ورق ناخورده و ناخوانده در کنار خود می‌دیدم، بار دیگر افکاری از همان سرشت، جانم را در خود احاطه کرده‌بودند. افکاری که یک انسان در لحظه‌ی انتخاب سرنوشت، تداوم سرنوشت، نصمیم به آبادانی و عطرآگین کردن زندگی و یا به ویرانی‌کشیدن آن از ذهن انسان می‌گذرد. محتوای صحبتش برایم کمی غیر مترقبه بود. آیا او می دانست که من در میان آتش و آب زندگی، در حال سوختن و غرق‌شدنم؟ آیا او می‌دانست که من فرزندانم را با همه‌ی عشقی که به آن‌ها دارم رها کرده‌ام بی‌آن که خود از اندیشه‌ی آنان رها شوم؟ آیا من به آن خاکستر گرم از یک سو و آن مسافر از قایق افتاده‌ی سرگردان در موج های کور و عربده‌جو شبیه نبودم؟

 

مطمئن بودم که او چیزی از زندگی من نمی‌دانست مگر آن که به نیروهای غیبی باورداشته‌باشم. آن هم نیروهایی که بی‌توجه به آرزومندی‌ها و تپش‌های دل من، بخواهند کار خویش را از پیش ببرند. نیروهایی که در واقعیت زندگی، نه مرا با آنان کاری بود و نه آنان را با من. اما به طور طبیعی، پرسش‌هایی از این دست، بازتاب ناتوانی انسانی است در برابر کوهه‌ای از رویدادهای تلخ و ناخواسته که گاه به نارواترین شکل ممکن بر ما تحمیل می‌شود. چنین افکاری که هرگز بر زبان نمی‌آیند، در عمل، نوعی خانه‌تکانی ذهنی است در هنگامه‌ای که انسان، می‌خواهد بسیاری چیزها را در ذهن و دل خویش جا به ‌جا سازد. در این چند راهه‌های خیال و تفکر، بدگمانی و اضطراب، انسان می‌خواهد همه‌ی گزینه‌ها را در برابر خود قراردهد تا سرانجام بر سر یکی از آن‌ها با خویش توافق یرسد. برای من، این حرف او، هزار و یک تعبیر داشت. چرا او باید در جواب من، چیزی را می‌گفت که می‌شد از دریچه‌ی آن به دنیای درون گوینده‌اش رفت و از آن جا به بسیاری از زوایای تاریک آن چراغ های متناوبی تاباند؟

 

مگر او نمی توانست بگوید : « بله گاهی از تصادف روزگار، کسانی به آدم زنگ می‌زنند که قصد آزار دیگران را ندارند اما به دنبال گمشده‌ای می گردند. گمشده‌ای که شماره‌اش در جایی با شماره‌ی تلفن همراه من نزدیکی دارد. » یا او می توانست به شکلی قاطع بگوید: « نه خانم، چیزی نبود. همکاران آدم هنوز در این خیالند که دوستشان هنوز در اداره باقی است. » او می توانست به چند و چندین شکل ممکن، ذهنیات خود را چنان سامان‌دهد که هم قانع‌کننده باشد و هم دریچه‌‌ی بازشده به دنیای درونش را ببندد. اما شاید که او، آگاهانه خواسته بود به من بنمایاند که در آن اعماق مبهم درون او، چراغی روشن است. چراغی برای دلی که هنوز در میان ابرهای ابهام و احتمال، در میان سیلابه‌ای از خیال و سرگردانی پنهان است.

 

به هر صورت و با هر تعبیری که در ذهن من جا بازکند، او چه خواسته و چه ناخواسته، این کار را کرده‌بود. شاید که من نیز در گشوده‌شدن این دریچه‌ی لرزان دل او نقشی داشتم. نقش من آن بود که پس گذشت ساعت ها در سکوتی دل‌انگیز و عطرآگین و پیمودن آن مقدار از راه و نشستن در کنار هم، در اتوبوسی که مجمع الجزایر آرزوها و اندیشه های گنگ و ناشناخته‌ی انسان‌های بسیار متفاوتی بود، تازه لب به سخن گشوده‌بودم. لب به سخن گشودنی که در واقع، می‌توانست نشانه‌ی تَرَکی یاشد که بر دیوارهی دنیای درون او می‌افتاد و یا افتاده‌بود. برای یک لحظه غافلگیر شده بودم. با خود کلنجار می‌رفتم که در جواب او چه بگویم. بگویم چرا از نیمه‌راه زندگی پشیمان شده‌اید؟ مگر من در کجای زندگی او ایستاده بودم که به خود اجازه می‌دادم چنین سؤالی را مطرح بکنم؟

 

درست است که فاصله‌ی فیزیکی ما بیشتر از چند ساتی‌متر با همدیگر نبود اما در واقعیت، فاصله‌ی شناخت تاریخ و فرهنگ و رفتار ما نسبت به یکدیگر، می توانست به درازنای جاده‌ای تا ابدیت باشد. از طرف دیگر، مگر کنجکاوی در مسائل عاطفی آدم‌ها، کنجکاوی در زندگی خصوصی آنان، از نوع کنجکاوی در مدل ماشین و یا گرمی و سردی هواست که خوش‌گمانی‌ها و بدگمانی‌هایی را به دنبال نداشته‌باشد؟ ناگهان به یاد سفرهای دیگری در سال‌های دیر و دور، در نوجوانی و کودکی‌ام افتادم. زمانی که همه با هم، با پدر و مادرم راهی سفر بودیم. در آن هنگام‌ها، دیده بودم که پدرم چگونه سر صحبت را با مسافران دیگر باز می‌کرد و طولی نمی‌کشید که زیر و زبر زندگی آنان را حتی گاه از خودشان بهتر می‌دانست. از دوران کودکی و سربازی، شغل و ازدواج تا توفیق‌ها و شکست ها و انبوهی علائق دیگر.

 

درست است که آنان در کنار پدرم ننشسته‌بودند اما این نکته، چندان نقش تعیین‌کننده‌ای نداشت. پدرم به سادگی با مسافران در جلو و یا عقب نشسته، یخ سرد سکوت را می‌شکست و پا به سراچه زندگی آنان می‌گذاشت. او آن قدر که به زندگی آنان علاقه داشت، معمولاً اشتیاقی برای بازکردن سقف زندگی خود نشان نمی داد. فلسفه‌ی او آن بود که اگر شما اشتهای شنیدن صادقانه و مهرآمیز داستان تلخ و شیرین زندگی آدم‌ها را داشته‌باشید، آنان در بیشتر وقت‌ها، کمتر چیزی را از شما پنهان می‌کنند. مردم، برای نوشیدن جرعه‌ای از صداقت و روشنایی و دیدن برقی از گرما و آرامش، له‌له می‌زنند.

 

اما اگر کسی از پدرم و زندگی‌اش چیزی می‌پرسید، او صادقانه جواب می‌داد. تجربه نشان داده‌است که بیشتر مردم در عمل، علاقه دارند از دردها و غم‌های خود حرف بزنند. این گفتن‌ها، آنان را در مرکز بحث و گفتگو قرار می‌داد. مادرم نیز چنین بود. یا از پدرم آموخته‌بود که چنین باشد. اگر خانمی با شوهرش سفر می‌کرد، او نیز با نگاهی، اشاره‌ای و یا لبخندی به خانم آن مرد، در واقع باب آشنایی را می‌گشود. صحبت در باره‌ی خانه‌داری، آشپزی و بچه داری از آن مقولاتی است که هیچ گاه پایانی برایش متصور نیست.

 

در حالی که خود را سخت به دیواره‌ی اتوبوس چسبانده بودم، سرم را پایین انداختم تا به اندیشههایم شکل بدهم. اندیشه‌هایی که نمی‌دانستم آغاز و پایانشان کجاست. اندیشه هایی که انگار همچون طنابی، دست و پای مرا به کلی بسته بود. به نظر می‌رسید که او منتظر جواب من باشد. اما من، شتابی در جواب دادن نداشتم. باید کمی فکر می‌کردم. نه در اوج بودم که خطر سقوط تهدیدم‌کند و نه در قعر بودم که خطر ماندن در آن اعماق، همچنان بر بالای سرم در پرواز باشد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:13  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM