شمیم استخری |
خلاصهای از ماجرای زندگی من :
« زنی هستم جوان و تحصیلکرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شدهام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاههای مختلف رفتاری و فکری بودهاست. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم، سخت به دنبال کار نیز میگردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشتهها و خاصه شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشتهاند.»
روزها، سنگین و تلخ، انگار لنگ لنگان از کنارم میگذشتند. ناخواسته، آب گوارایی، جان تشنهام را نیرو بخشیدهبود. نا خواسته به آن آب گوارا اندیشیدهبودم. و پس از گذشت روزهایی سرشار از بیقراری و تب، انگار آن آب زلال، جزوی از وجودم شده بود. دوست داشتم که بار دیگر، مانند چشمهای از بلندای کوهسار زندگی، مرا در طراوت بهشتی خود فرو بَرَد. هرشب که سر بر بستر میگذاشتم و هر روز که سر از بستر برمیداشتم، در این اندیشه بودم که شاید آن روز، باز آن باران نوازشگرکلام،کوبهای بردر بنوازد و عطر بهار را بر جانم بباراند. اما لحظهها انگار دچار خشکسالی ابدی شدهبودند. نگاهم کنجکاوانه به « در » بود و نسبت به همهی نامه هایی که برای پدر و مادرم میآمد، حساسشدهبودم. حتی به گونهای که پدر و مادرم بو نبرند، دوست داشتم مطمئن شوم که آیا آن روز از آن جادوگر کلام، نامهای رسیدهاست یا خیر!
سرانجام، در اوج ضعف و نومیدی، در یکی از روزهایی که دیگر انتظارهیچ چیز را نداشتم، ناگهان نامهی دیگری از او دریافتداشتم. از تصادف روزگار، آن روز برای انجام یک کار اداری، بیرون رفته بودم. آنروز وقتی که افسرده و بیرمق، به خانه آمدم، مادرم گفت که برایت از یک فرد ناشناس، نامهای آمدهاست. دلم یکباره فرو ریخت. در یک لحظه، گرمای غیر منتظرهای در همهی وجودم جاری شد. انگار یک نیروی جادوگرانهی نامرئی، همهی هستی مرا در میان مشتهای خویش میفشرد و آزاد می کرد. هنوز خاطرهی لطیف و نوازشگر نامهی نخستین را در وجودم، هر صبح و شام مزمزه می کردم که اینک مادرم یکی از زیباترین خبرهای خوش زندگی را به من هدیه میداد. سعیکردم در مقابل او خونسردی خویش را حفظکنم. از این رو با نوعی بیاعتنایی ظاهری گفتم: « منظور شما این است که هیچ اسمی در پشت پاکت نیست؟ » مادرم جواب داد:« چرا. فقط نوشته است پ. آ ». دیگر تردید نداشتم که نامه ی مورد نظر از آن اوست. نامه را گرفتم و به اتاقم رفتم. دست هایم میلرزید. انگار، هزار سال طولکشید تا توانستم پاکت را بازکنم. او در نامهاش چنین نوشتهبود:
« خانم خوب! دریغا که در خلال این مدت، نتوانستهام بیشتر از دوبار شما را ببینم. یک بار، روزی بود که با یکی از دوستانتان به سینما رفتهبودید. شما در داخل سالن انتظار ایستاده بودید تا زمان نمایش فیلم فرابرسد. من نیز از تماشاچیان همان فیلم بودم. نه این که فکرکنید شما را تعقیب میکردم. من این کار را زشت میدانم. فقط یک تصادف زیبا و ارجمند بود که من توانستم شما را در آن جا ببینم. وقتی دو انسان در یک شهر نه جندان بزرگ زندگی میکنند و در برخی زمینهها نیز علائقی مشترکدارند، غریب نیست که گاه چنان دیدارهایی میان آنان رخ دهد. من در چند متری شما ایستاده بودم و با نگاهم، یکایک حرکاتتان را میپاییدم. زیبایی و شکوه نگاهتان، اعتماد به نفس دلپذیر و آرامش بخشتان در زمان حرفزدن با دوستتان، مانند نسیمی برمن میوزید. نسیمی که گویی انسان را از خواب سپیدهدمان بیدار می ساخت و دوباره او را به نوعی بیهوشی بامدادی فرو میبُرد. »
« یک روز دیگر باز شما را در یکی از کتابفروشی های بزرگ شهر دیدم. اما در آن شلوغی کتابگردیهای مردم، تنها توانستم عطر وجودتان را درجانم فروبرم. در آن کتابفروشی، مجال آن نبود که نگاهی به صورت شما بیندازم. اگر میخواستم چنانکنم، هم بدگمانی شما را برمیانگیختم و هم این که دیگر از شدت ناراحتی برای کار بدی که کردهبودم، نمیتوانستم برایتان این یادداشت را بفرستم. من همیشه دوست داشتهام که فاصله قلب و زبانم، فاصلهی قلم و قلبم، نزدیکترین فاصلهی ممکن به همدیگر باشد تا فرصت دستبردبیرحمانهی زمان و مکان در آن به کمترین حد خویش برسد. من همیشه دوست داشتهام که قلمم بازتاب قلبم باشد و قلبم آینهی قلمم. »
« فقط باید اعترافکنم که اینک حضور شما در زندگی من، مرا چنان حال و احوالی بخشیدهاست که خود را یک پا شاعر حس میکنم، بیآن که ادعای شاعری داشتهباشم. در این مدت، چندین شعر سرودهام که ترجیح میدهم آن ها را در حال حاضر، برای خود نگهدارم. نه از آن رو که از نظر ساختار کلامی، شعرهای ارزشمندی هستند بل از آن رو که به اندازهی کافی، نتوانستهاند بیانگر احساسات پرشور درونم باشند. اما دوست دارم روزی، آنها را برای شما بخوانم. گاه از خود می پرسم، آیا زمانی فراخواهد رسید که من در کنار شما و یا روبروی شما نشسته باشم و بتوانم شما را مخاطب قرار دهم و یا به حرفهایتان گوشکنم؟ گاه تصور چنان لحظاتی، چنان آرام و قرار را از من میگیرد که انگار شما را پشت در، منتظر نگهداشتهام. »
« در این دوماه به شما بسیار اندیشیدهام. نمیدانم که شما نسبت به من که نه صورتم را دیده اید و نه صدایم را شنیده اید، چه احساسی دارید. اما باید بگویم که برای من، احساس تعلق داشتن به شما، یک پیشفرض آرزویی است اما تردید نمیکنم که نمی تواند این تعلق خاطر از سوی شما به من، همان اندازه، حالت پیشفرض داشتهباشد. دوست داشتم از شما یادداشتی دریافت میکردم که میتوانستم بدان وسیله از دریچهی کلمات، تپندگی های قلبتان را بشنوم اما به این نکته آگاهم که اگر قرار باشد آرزوهای انسانی در همهی زمینهها عملیگردد، شاید حتی سنگ بر روی سنگ نتواند بایستد. باید بگویم که من به زودی عازم مسافرتی نسبتاً طولانی خواهمشد. از این رو، دوست داشتم اگر در شما نیز تمایلی وجود داشت، هفتهی آینده، ملاقاتتان کنم. تعیین محل و زمان ملاقات با شما. هرکس را هم که دوست داشتهباشید میتوانید با خود همراه بیاورید. من، خود را چنان در شما غرقه میبینم که انگار هیچکس دیگر را در آن لحظه نمیتوانم حسکنم. من شمارهی تلفن خانهام را برایتان مینویسم و نیز آدرس صندوق پستیام را. اگر به چنین دیداری علاقهداشتید حتی میتوانید با همین شمارهی تلفن، برایم فکس نیز بفرستید. »
ادامه دارد
خلاصهای از ماجرای زندگی من :
« زنی هستم جوان و تحصیلکرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شدهام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاههای مختلف رفتاری و فکری بودهاست. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم، سخت به دنبال کار نیز میگردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشتهها و خاصه شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشتهاند.»
ظاهر نامه، چندان عاشقانه به نظر نمیرسید. یا از قرار معلوم، از نوع نامههایی نبود که پسری بخواهد برای جلب دل دختر همسایه، همهی کهکشانهای بوده و نبوده را، به رایگان در پای او بریزد. مهمتر از همه، محتوای نامه و شیوهی نوشتار، بازتاب شخصیتی بود پخته و عمیق. پس در آن صورت، چگونه میتوانست پسری جوان، آن هم در حال و هوای هفده، هیجدهسالگی، نامهای آن چنان لطیف، احترام برانگیز و سرشار از توصیف و مهر بنویسد؟ برای من زلزلهای رخدادهبود. زلزلهای در دشت ساکت و آرام احساسم. زلزلهای که نمیدانستم مرکز وقوع آن در دریاست یا خشکی، در دایرهی عقل است یا در مرکز دل؟ نمی دانستم که آن نیروی لرزاننده، جوان است و خام یا روزگاردیده و پخته. زشت است و نامتوازن یا برومند است و زیبا؟
نوعی شیدایی مبهم، نوعی ریزش خفیف، نوعی سنگینی هردم فزاینده، نوعی بی قراری مجهول، همهی وجودم را فراگرفتهبود. اگر کسی در آن لحظات، در کنارم نشستهبود، می توانست دریابد که حال معمولی همیشگی را از دست دادهام. آن شب، حتی اشتها به هیچ چیز نداشتم. انگار همهی سلولها و عصبهایی که گرسنگی و تشنگی را به مرکز مغزم مخابره میکردند، در وجود من به خوابی آرام فرو رفتهبودند. شاید هم از شدت ضربهای که لحظه به لحظه، آثارش را در گسترهی روحم میدیدم، به بیهوشی درافتادهبودند. این اندیشه، ذهنم را به بازی گرفتهبود که چگونه میتوان خاموش و فراموش، در کوچه و خیابان راهرفت اما هزاران نگاه کاونده را در پیخویشتن داشت؟ با خود میاندیشیدم که ما، در بسیاری از شرایط، چنان سر در اندرون خویش داریم که تصور نمیکنیم کسی ما را میبیند و یا میپاید و یا ارزیابی میکند. شاید از آن رو که ما نه به دنبال کسی میگردیم و نه در اعماق زندگی دیگران شناوریم.
شاید از آن رو که ما به آهستگی میرویم و به آهستگی بر میگردیم. به کتابفروشی پا میگذاریم و گاه با سلامی و یا لبخندی از کنار آشنا و یا همسایهای رد میشویم. گاه به خانهی دوستانمان رفت و آمد میکنیم اما خود نمیدانیم که دیگران، ما را چگونه می بینند و یا چگونه به ارزیابی میکشانند. آیا رفتار، حالات و حرکات ما، در اطرافیانمان، تخم نفرت و بدآهنگی میکارد یا بذر مهر و همدلی؟ و اگر آن است یا این، کدام اندیشهها، کدام حسابو کتابهای زندگی، از ذهن و رفتار ما فرامیروید و بر نگاه و ذهن و رفتار دیگر مردمان، فرو میریزد؟ ذهن من به شکل جوشانی از این اندیشه های گوناگون و گاه ناهمخوان سرریز شده بود. آرام آرام، داشتم با خود بیگانه می شدم. آیا من آنم که خود می شناسم یا آنم که دیگران میشناسند؟
روزها و شبهای فراوانی، ذهنم از این نامه ی برکشنده اما بیگانه، لبالب بود. گاه با خود میگفتم که احتیاط شرط عقل است. با همهی آن که نویسنده ی آن آشکارا بر زبان آوردهاست که نه قصد مزاحمت دارد و نه گذاشتن باری بر دوش من، اما از کجا باید دانست که در دنیای پرتوطئهای که ما در آن احاطه شدهایم، این خود توطئهای نباشد؟ دامی کاملاً بیرنگ برای چیدن دامهایی بس رنگارنگ! مدتیگذشت. حتی پدر و مادر و نیز دوستانم، تغییر معینی را در نحوهی رفتار من دیده بودند. در جواب دوستانم تنها میتوانستم با هزار و یک زبان، از جواب دادن آشکار، خود داری ورزم. اما پدر و مادرم، هیچگاه از من به صراحت نپرسیدند که آیا نگرانی خاصی، ذهنم را به مخود مشغول داشتهاست؟
اگر چه پدرم یکبار از من پرسید که آیا کسالت خاصی دارم که این روزها به اندازهی کافی، باز و پذیرا نیستم؟ جواب من به پدرم آن بود که اگر « نگرانیِ » نگران کنندهای داشته باشم، قطعاً از شما کمک خواهم گرفت. و البته این، یک واقعیت بود. « نگرانی » من، نگران کننده نبود. من میتوانستم به سادگی از کنارش بگذرم. من میتوانستم آن نامه را ندیده بگیرم و دیگر به آن نیندیشم. اما من دوست داشتم آن « نگرانی » را داشتهباشم. من دوست داشتم نویسندهی آن نامه را کشف کنم. دوست داشتم چشمهای او را ببینم. چشمهایی که توانستهبود، از من تصویری رسم کند که برای خود من نیز تازه و ناآشنا بود. اما حتی اندیشیدن من به آن شخص نادیده، نوعی جستجو در ناشناختهها بود. کسی مرا در آینهی ذهن خود، نوعی دیگر دیدهبود. نوعی که به نظر خودم، فراتر از آن احساس خودخواهانهی درونی و انسانی بود که من میتوانستم به خود داشتهباشم. برای من کشف بزرگی بود اگر میدانستم چه کسی آن کلمات را برکاغذ جاری کردهاست. چه کسی آن حالات و حرکات را از شخصیت من در انبار ذهن خویش ذخیره کرده و سپس به زیباترین زبان ممکن، به توصیف کشیدهاست. این چه کسی است که حتی میتواند مرا به خویشتن با نگاهی دیگر بشناساند؟
ادامه دارد
خلاصهای از ماجرای زندگی من :
« زنی هستم جوان و تحصیلکرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شدهام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاههای مختلف رفتاری و فکری بودهاست. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم، سخت به دنبال کار نیز میگردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشتهها و خاصه شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشتهاند.»
« خانم خوب! من وقتی شما را میبینم احساس میکنم که زندگی زیباتر از گذرانهای روزمره است. در نگاه شما، گرمای آرزوبخشندهای است. شما از چشمانداز من، بیشتر به چشمهای میمانید آرام که از آن، شوق زندگی به بیرون میتراود. نه جوشان و خروشانید و نه حالتی سرریزانه دارید. من درعطر دورادور وجود شما، خنکای دل انگیز صبحگاهان اردیبهشت را احساس می کنم. در شما چنان نیرویی میبینم که میتوانید با نگاهتان، عطش روحهای بیقرار را فرو نشانید اما به نظر میرسد که خود بیعطشید. چنان آرامید که در نگاهتان نه بیقراریهای انسانی را میبینم و نه اشتیاقهای تبآلود را. آیا من زبانی اغراقگر دارم؟ شاید بله و شاید نه! اما هرچه میگویم، واقعیتیاست از احساسات سرریزشدهی وجود من. نه حسابگرم و نه در پی پاداشی بهشتیوار. باورکنید که من از شما هیچ انتظاری ندارم، جز انتظار کشف بیشتر گسترهی نامرئی روحتان. آرزو می کردم که میتوانستم در جایی بایستم و شما را برانداز کنم.»
« ترکیب صورت و چشمان شما و حرکات دست و بدنتان برای من، مانند کتاب تازه نوشتهای است. انگار من میتوانم نوعی روایت از عشق را در آنها بخوانم. روایتی مجهول، روایتی نجیب، روایتی جادویی و طربناک. با آن که من از نظر سن و سال، نسبت به شما آدم پختهتری هستم اما شما نخستین کسی هستید که برایش چنین یادداشتی میفرستم. من در زندگیام تا کنون، هیچ زن و دختری را با چنین جاذبهای عمیق و آرام، تجربه نکردهام. مطمئن هستم که در جامعهای که ما داریم، این نوع جانماز آبکشیدنها، باورنکردنیتر از آنست که انسان بخواهد برای درست بودنش، قَسم و آیه به پیوست آن ارائهدهد. آن چه را که من برای شما مینویسم، برای پذیرفتنش، خواهان هیچ تضمینی نیستم. اما باید صمیمانه اعترافکنم که همچون عطشزدهای در تنهاییهای کویری زندگی، تشنهی نگاه کردن به زیباییهای دلانگیز وجود شما هستم. اما این را بدانید که هرگزدوست ندارم مزاحمتان بشوم و یا به شکلی، خود را بر شما تحمیل کنم. دوستدار شما : پ.آ »
تا آنجا که حافظهام یاری میکرد، من آن مرد جوان را آگاهانه در جایی ملاقات نکردهبودم و از این رو نمیتوانستم گمانکنم که این آقای « پ.آ » چه کسی میتواندباشد. گاه با خود میاندیشیدم که باز شاید همان دوست همیشگی من، اینبار، شیطنت قویتری به ذهنش راهیافته و خواستهاست بیشتر از پیش، با احساسات من بازیکند. چنین احتمالی را قطعاً نمیتوانستم دور ببینم اما مگر دوست من حتی از راه مردمآزاری، قادر بود با آن همه زیبایی و لطافت، قلم به دستگیرد و احساسات خود را به توصیف بکشاند؟ از طرف دیگر، در ژرفای وجودم، در آن خلوت دل، آرزو میکردم که این مرد بیگانه اما ستایشگر را به گونهای یک طرفه ببینم و میان نگاه او و آن دریافت های بلند پروازانه و افراطگون رابطهای برقرارسازم.
دوست داشتم به خود به باورانم که در این بازار دروغ و دغل، کسانی هستند که برای کسب منفعتهای حقیر، دکانی باز نمیکنند و صمیمانه، دل در گرو زیباییهای رشد دهندهی زندگی دارند. دوست داشتم که آن توصیف های به اوجبرنده، بازتاب دل زلال و تپندهای واقعی باشد. از خود میپرسیدم که در رفتار و نگاه من چه جلوهای نهان بودهاست که انسانی را در نگاهی چنان گذرا و یا حتی در نگاههای دزدک وار، به این حال و هوای عاطفی و توصیفگرانه کشاندهاست. آیا ما انسان ها، « همانیم » که دیگران میبینند و یا برعکس، ما « آن » میشویم که دیگران میخواهند و آرزو میکنند؟ این نخستینبار بود که من در زندگیام، نامهای از این دست، از سوی یک مرد بیگانه دریافت میکردم. آن هم مردی که نمیتوانستم او را در بایگانی ذهنم، در یک قفسهی مشخص و روشن قراردهم.
ادامه دارد
خلاصهای از ماجرای زندگی من :
« زنی هستم جوان و تحصیلکرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شدهام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاههای مختلف رفتاری و فکری بودهاست. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم، سخت به دنبال کار نیز میگردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشتهها و خاصه شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشتهاند.»
چنان که گفتم با این که من هرگز در دوران رشد خویش، گُرز « بکُن » و « مکُن » پدر و مادرم را بر بالای سر خود نداشتهام و در مجموع، از روابطی بسیار آزاد و سرشار از اعتماد به نفس برخوردار بودهام. اما همیشه به این موضوع باورداشتهام که مرزهای رفتاری خویش را با اطرافیان، آشنایان و خویشان و یا حتی همکلاسی ها و همسایهها به شکلی منطقی و قابل دوام مشخصسازم. نجابت رفتار، قاعدتاً نمی تواند در سایهی ترس و زور، شکل بگیرد. آنگاه که ترس و زور از بالای سر انسان برداشتهشود، طبیعی است که احساسات خفته، سر بر می کشند. در میان ماجراها و برخوردهای دوران جوانسالیام، چنان که قبلاً اشاره کردم، دو رویداد عاطفی، همیشه ذهنم را به خود مشغول داشتهاست.
نخستین آن در حال و هوای هفده، هیجده سالگی اتفاقافتاد که زندگی مرا مانند نسیمی بهارانه فراگرفت. نسیمی که برای مدتی بر آستانه ی روح من وزیدن داشت در حالیکه من نمیدانستم از کدام افق زندگی، این وزش، مرا نشانه گرفتهاست؟ واقعیت آنست که کسی به شکلی گمنام و حتی مرموز، در خلال مدتی کوتاه، توانست محبت خود را از طریق فرستادن نامه به من نثارکند بیآنکه من بتوانم او را به جا بیاورم. من هیچ نشانی ویژهای از وی در ذهن خود نداشتم. از طرف دیگر، او نیز هرگز خود را به من معرفی نکرد. در بسیاری از اوقات، میتوانستم به خود اطمینان بدهم که او، از روی مهر و دوستی و یا اگر واژهای قویتری به کار ببرم، از روی محبتی عاشقانه، تلاش دارد تا گرمای وجود خویش را، موج موج به سوی من جاری سازد. البته این یک روی سکه بود. روی دیگر سکه، شاید میتوانست آن باشد که او از آن رو، تاریکی را برگزیده بود که بتواند با آسودگی و تأمل بیشتری، مرا که در روشنایی خامی و جوانی ایستاده بودم، نظاره کند.
موضوع از آنجا شروع شد که یکروز، نامهای به اسم من به آدرس خانه آمدهبود. در آن لحظه، من بیرون رفتهبودم. وقتی به خانه آمدم، پدرم بیآن که در بارهی چند و چون نامه چیزی بگوید، آن را به من داد. این البته، نخستینبار نبود که برای من از طرف دوستانم نامه میآمد. پدر و مادرم، هرگز در زندگی من، کنجکاویهای جاسوسمابانه و یا شکبرانگیز نداشتهاند. رفتار آنان همیشه سرشار از احترام و اعتماد بوده و هست. آنان هرگز در صدد آن نبودهاند که بدانند من با دیگران، چه اندیشهها و احساسهایی را رد و بدل میکنم.
حتی یک بار، یکی از دوستانم که دختری است مهربان و عاقل، از راه شیطنت، نام یک پسر را به عنوان فرستندهی نامه بر پشت پاکت نوشتهبود. او خواستهبود بدین وسیله با من شوخیکند. اما وقتی که نامه را بازکردم، با همهی کنجکاوی انسانی خویش، به این کار او هم خندهام گرفت و هم مقداری عصبانی شدم. همان روز جریان را با پدرم در میان گذاشتم که آیا آنان متوجه شدهبودند که نام فرستندهی نامه، نام یک مرد یا پسر بودهاست؟ پدرم با آرامش خاص خود جواب داد: « چرا باید متوجه نمیشدیم؟ اما مگر ما به تو اعتماد نداریم؟ مگر تو نمیدانی که حرمتگذاشتن به شخصیت و استقلال فکری تو، همیشه برای ما مهمبودهاست؟ مگر ما نمیدانیم که تو به خوبی از عهدهی خودت و کارهایت برمیآیی؟ »
پدرم ادامه داد:« از طرف دیگر، اگر نامه از طرف پسری باشد که تو به او و او به تو علاقه داشتهباشد، قطعاً پس از مدتی، خودت آن را برای ما شرح خواهیداد. چون میدانی که ما نه ترا محدود کردهایم و نه دوست داریم که محدود کنیم. زندگی ما، سربازخانه یا پادگان اخلاق نیست که بخواهیم آدمها را با ارادهی خود به فکر واداریم و یا احساساتشان را خاموش یا روشن سازیم. تو همیشه در این خانه، آزاد بودهای. اما این را میدانیم و میفهمیم که تو در عین آزاد بودن، خود را به اصولی مقید دانستهای. اصولی که بار سنگینی از احساس مسؤلیت انسانی را بر دوشَت نهادهاست. از طرف دیگر، مگر عاشق شدن و کسی را دوست داشتن جرم است؟ عشق به نظر من چراغ زندگی است. فقط باید مواظب بود که این چراغ در جایی قرار داشته باشد که خانه و کاشانه را آتش نزند. و گرنه، این چراغ، هم به زندگی انسان گرما میبخشد و هم روشنایی. »
ادامه دارد
خلاصهای از ماجرای زندگی من :
« زنی هستم جوان و تحصیلکرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شدهام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاههای مختلف رفتاری و فکری بودهاست. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم، سخت به دنبال کار نیز میگردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشتهها و خاصه شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشتهاند.»
راستی آیا انسان میتواند از کنار برخی رویدادهای عاطفی زندگی خویش که دربردارندهی سالهای خامی و پر شر و شور زندگی بوده است، بیتفاوت بگذرد؟ باید بگویم که هم میتواند و هم نمیتواند. همهی این توانستنها و نتوانستنها، در گرو آنست که ما درپی ردیابی کدام نکتهها و یا کدام خطوط روشن و یا ناروشن زندگی خویش هستیم. برخی رویدادها، چنان نیروبخشند که انسان، در هر گشت و واگشتی، دوست دارد به هربهانهای از کنارشان بگذرد و از عطر دلاویز آنها اگر نه سرمست، حداقل، سبکبارگردد. پارهای رویدادهای دیگر هستند که ما با آنها چنان قهریم و تلخی مزهی آنها چنان در ژرفای جانمان نشستهاست که تلاش میکنیم با هر بهانهای از کنارشان بگریزیم.
در خلال همهی آن سالها، دوماجرای عاطفی، توانستهبود در روحم، تکانه هایی ایجادکند. جالب آنست که من در هیچ کدام از آنها، شروعکننده نبودم. اما وقتی که وارد میدان شدم، طبیعی بود که احساساتم، جوش و خروش متفاوت خویش را، توانست در هر دو مورد به نمایش بگذارد. نخستین نکتهای که پس از خواندن « من شروع کننده نبودم » به ذهن خواننده راه مییابد آنست که خانمها غالباً محتاطند و منتظرند تا طرف مقابلشان، کنش یا واکنشی از خود به نمایش بگذارد. این ارزیابی، اگر چه به طور عمده، درست است اما ناشی از آن نیست که خانمها طبیعتی منفعل دارند و یا به زحمت از این شهامت برخوردارند که احساسات خویش را به نمایشبگذارند. باید بگویم که این نوع واکنش کُند و محافظهکارانه، نه ناشی از طبیعت خانم ها که ناشی از تربیت آنان در جامعه ای است که از یک موجود زنده، « زن » می سازد و از آن دیگری « مرد ». من در این میان به « جنسیت » آدمها کاری ندارم. بلکه به شکلگرفتن شخصیت آنها که ترکیبی از احتیاط یا جسارت، ناز و ادا یا زمختی، ایثار و مهر و یا لگدمال کردن و انتقام گرفتن است، توجه دارم.
البته قبل از آن که این دو ماجرا را بازکنم باید به یک باور شخصی که در جان من ریشههای عمیقی دارد، اشاره داشتهباشم. این باور آنست که من با این عقیدهی رایج و عام که « انسان فقط یکبار به طور واقعی در زندگی خود عاشق میشود » اعتقادی ندارم. به نظر من، انسان میتواند در بُرشهای مختلف زندگی و به دفعات، شیفته و عاشق انسانهای متفاوتی بشود. من این شیفتگی و عشق را منحصر به مردها نمیدانم. زنان نیز میتوانند از چنین حال و هوایی برخوردار باشند. البته در جامعه های مداربستهی خاورمیانه و از جمله کشور ما، اقرار به برخی هیجانات درونی و یا حتی اندیشهها، انگار اقرار به « ارتکاب » جرم و جنایتی بزرگ است. از همین روست که بسیاری، با وجود داشتن چنان احساساتی، مُصرانه تلاش دارند آنها را انکارکنند. طبیعی است که نمیتوان چنان افرادی را، حتی ملامتکرد. اگر جامعه در این زمینه، برخوردی گشاده دستانه داشته باشد و حکم محکومیت اخلاقی این افراد را پیشاپیش صادر نکند، تردید نیست که زنان ما، نیز بیشتر از پیش، زبان به سخن میگشایند و پرده از بسیاری رازهای درون خویش برمیدارند. رازهایی که نه گناه کبیره به شمار میآید و نه حتی زیر پاگذاشتن اصول اخلاقی و نه لگدمال کردن حقوق دیگر انسانها.
قبل از اشاره به این دو ماجرای عاطفیام باید بگویم که در همان سالهای شورش و شیفتگی، سالهای پرواز به آسمان های دورتر از منظومهی شمسی، میتوانستم بسیاری از نگاههای مردان گوناگون را با سن و سالهای متفاوت، در کوچه و خیابان ببینم که انسان را به شکل توهین آمیزی نشانه میگرفتند. غرضم از توهینآمیز، تنها برخورد واژگانی نیست بلکه گاه فقط خود نگاهها میتوانست گنداب هزاران سالهی محرومیت غارنشینانهی انسانی را به نمایش بگذارد. اما منِ خام، منِ سرشار از غرور، به این برخوردها، نگاهی بسیار « فرازنشینانه »، گاهی تحقیرآمیز و صد البته، نفیکننده داشتم.
به عنوان نمونه میتوانم بگویم که در برخی از محفل های خانوادگی، برخی از جوانان، که جزو خویشان و بستگان من به شمار میآمدند، سعی میکردند زبانآوری و دانش خویش را درخوشمزگیکردن و بر زبانآوردن لطیفههای پوسیده و توخالی به تماشا بگذارند. لطیفههایی گوناگون در بارهی آن دسته از مردمی که نه از دیگران بدتر میاندیشیدند و نه بدتر حرف میزدند و نه بدتر کار میکردند. بلکه با آن لطیفهها، بسیاری از خانواده ها و نسل ها، در معرض تجاوز عمیق شخصیتی و اندیشندگی قرار میگرفتند. گویی این هموطنان ما، بدل به گلادیاتورهایی میشدند که در داخل قفس لطیفههای لرزان و تَرَک خورده، می باید به مبارزهای ابدی مشغول باشند.
البته من آموختهبودم که در همان لب تکاندادنهای آغازین، به آنان نشاندهم که از آنگونه ابتذال ها گریزانم. در حالی که خود من متعلق به هیچ یک از آن گروههای قومی نبودم که بخواهم عمل خویش را نوعی دفاع و یا گریز تلقیکنم. اما طبیعیاست که هرگز دوست نداشتم، دیگر مردمان را در روایت های محفلی، تحقیر شده و یا مورد تجاوز لفظیببینم. درست است که پدر و مادرم ساکن تبریز بودند اما آنان هردو، نسل اندر نسل، از زادگان شیراز بوده اند. اما پدرم به انگیزهی شغلش به آن شهر کوچ کرد و در همان جا نیز ماندگار شد. من دختری هشت، نه ساله بودم که شیراز را ترک کردم. در چنان محفل هایی که دختران و پسران جوان جمع میشدند، من به دلیل نداشتن همخوانی فکری، خود را کاملاً بیگانه احساس میکردم.
ادامه دارد
بودن در خانهی پدر و مادر، احساس خوبی در من ایجاد میکرد. در کنار آنان بودن و درک متقابل از یکدیگر داشتن، فضای خانهی پدری را بیش از پیش، برایم مطبوع ساختهبود. خاصه آن که خود را پس از آن همه درگیریها و فشارهای روحی مکرر، اینک به طور نسبی، آزاد احساس میکردم. در خلال روزهای اول اقامت، تلاشم برآن بود تا به شکلی، دور از احساسات تند و جانبدار، تصویر دقیقتر و واقعبینانهتری از زندگی مشترک با شوهر سابقم ارائهدهم که چگونه همه چیز از همان آغاز، شروع نادرستی داشت و این درگیری های زندگی مشترک، قبل از آن که پایانی قطعی پیداکند، با امیدهای واهی برای روزهای بهتر، همچنان به درازا کشید.
من حتی برای پدر و مادرم توضیحدادم که قاعدتاً در هرماجرا، میتوان دو سوی موضوع را دید. و به طور طبیعی در این ماجرا نیز، من در به درازاکشیدن و یا ایجاد پارهای از آن ملالهای خانوادگی، مقصر بودهام. این مقصر بودن میتواند از زمانی شروعشود که انسان باور خویش را به اندیشهها و شیوههای زندگی و نگرش طرف مقابل خود از دست دادهباشد. در مورد زندگی مشترک ما، همین ازدست دادن بود که بسیاری از پدیدههای اصولی و حتی گاه درست را، به شکلی تاریک و منفی در نظرم به جلوه درمیآورد.
باید آشکارا و به طور مکرر، اعترافکنم که وقتی من، دست به چنان انتخابی برای شوهر زدم، مرتکب اشتباه بزرگی شدم. تصور من آن بود که برای ثابتکردن استقلال فکر و عمل یا برای نشان دادن جرأت تصمیم گیری در موضوع های بزرگ زندگی، میتوان بدون مشورت با دیگر انسانها و کمک گرفتن از تجربهها و نگاه های آنان، از عهدهی همه چیز برآمد. البته چه بسا انسان با بسیاری از آدمهای خردمند و ژرفاندیش نیز مشورتکند اما نتیجهی کار همان باشد که بدون مشورت نیز میتوانست حاصل شود. اما چنین اتفاقهایی را نباید بهانهای دانست برای چشمپوشی از تجربیات دیگران.
تاریخ در این زمینه، نمونههای بسیار داشتهاست که انجام کارهای مهم و تعیین کننده بدون اندیشه و عاقبتنگری و بهرهوری از نگاه و عمل دیگر آدمها، نوعی قمار بودهاست که میتوانسته در خود، توفیق و شکست را به یک اندازه، پنهان داشتهباشد. همانگونه که من انتظارداشتم و در گذشته نیز دیدهبودم، برخورد پدر و مادرم با اندیشه ها و کارهای من، چه کارهای درست و چه کارهای نادرستم، برخوردی احتیاطآمیز و دور از صادر کردن حکمهای ارزشی قاطعانه بود. همین برخورد، برای من زمینهای فراهم میساخت که بتوانم بار سنگین مسؤلیت را بیشتر به دوش بکشم و برای فردای خویش، برنامه ریزیهای بهتری داشتهباشم. پس از گذشت یک هفته و مقدمه چینی جدی برای درخواست طلاق، تلاش داشتم که اندیشههایم را در چند زمینه تمرکز بدهم.
نخست آن که در کجا میخواهم زندگیبکنم. دوم آن که باید حتماً در جستجوی کار باشم و اگر حتی در آینده با « شاهزادهی خیالی افسانهها » نیز ازدواج کردم، باز پشتوانهی کار و در آمد فردی خود را از دست ندهم. سوم آن که آیا جای آن هست که من مکاتبه و یا تماس خود را با مردی که در داخل اتوبوس با او آشناشده بودم برقرارکنم یاخیر؟ ذهنم از احساس دوگانهای لبالب بود. از او خوشم آمدهبود، بیآنکه به اندازهی کافی شناخت داشتهباشم. از او آزرده شده بودم بیآن که در این آزردگی من، نشانههایی از تحقیر و انتقام دیدهشود. هرمقدار که به حرف گزندهی او در داخل اتوبوس فکر میکردم، بیشتر در مییافتم که اگر او به هر موضوعی فکر کردهبود، حداقل به زخمیکردن احساسات من، فکر نکردهبود. زیرا اگر او پس از برزبان آوردن آن حرف، متوجه شدهبود که مرا آزرده کردهاست، قطعاً در همان جا معذرتخواهی میکرد.
علتش نیز آنست که او صمیمانه، تلاشکردهبود که بخشهای کلیدی زندگیاش را در برابر نگاه من قراردهد، بیآن که من از او چنان تقاضایی کردهباشم. نکتهی مهمتر آن که او در لحظهی خداحافظی، اگر تمایلی به ادامهی رابطه با من نداشت، آدرس و تلفن خود را به شکلی یکطرفه در اختیارم نمیگذاشت. در خانهی پدری، اندیشههای گوناگونی، ذهنم را انباشتهبود. با وجود داشتن حسی از آرامش و گرمی، داشتن حسی از دریافت همدلی بیقید و شرط، اما نوعی بیقراری، نوعی خالی بودن عمیق در درون روحم احساس میکردم. درست است که حس خاصی نسبت به آن مسافر متفاوتتر از دیگر مسافران، پیدا کرده بودم اما مطمئن بودم که این حس خاص، عشق نبود. نوعی آزمون عاطفه و رفتار بود. نوعی کشف خالی از انتظار و کاملاً غیر مترقبه بود.
در سفرم به تبریز، به هرچیزی میتوانستم فکرکنم جز آنکه مسافری با آن شرایط خاص روحی و رفتاری، در کنارم قراربگیرد. مسافری که آمیزهای از جاذبه بود و گریز. آمیزهای از گرما بود و آرامش. بازتابی از بی قراری بود و تنهایی عمیق در پایهایترین موضوعهای حیات آدمی. من بیاراده، از یکسو به طرف او کشیده میشدم اما از سوی دیگر، به دلیل حضور هزاران عنصر ناشناخته در شخصیت وی، از او می گریختم یا دوستداشتم بگریزم. باید این را بگویم که من در زمان ازدواج با شوهر سابقم، هیچگونه احساس عاشقانهای نسبت به وی نداشتم. اصولاً عشقی در میان ما نبود. شاید هم این من بودم که احساس میکردم که اگر عشق، چراغی برای ادامهی حیات خود دارد، این چراغ در سرسرای وجود او یا وجود ندارد و یا خاموش است. هرچند او نیز هیچ وقت نگفت که عاشق من شدهاست. اما خلاف آن را نیز هیچگاه بر زبان نیاورد. شاید بهتر باشد بگویم که او به شکلی با یک جسم زنانه، پیوند زندگی مشترک بستهبود تا با یک روح خروشان و خواهندهی انسانی که دوست داشت همیشه بر فرازهای تعلقات بیرنگ و بدرنگ زندگی اجتماعی حرکتکند.
ادامه دارد
صدای کمکراننده بلند شد که سوارشوند. اتوبوس آمادهی حرکت بود. در همین فاصله، یک دختر و پسر جوان، فرصت را غنیمت شمردهبودند و قدمزنان از اتوبوس، مقدار زیادی دور شدهبودند. فاصلهی آنان چنان بود که ظاهراً صدای کمکراننده را یا نمیشنیدند و یا نمیخواستند بشنوند زیرا هیچ اعتنایی به آن نمیکردند. جالب آن که مسیری را که انتخاب کرده بودند به جای آنکه به طرف تبریز باشد به سوی تهران بود. درست از همانجایی که داشتند میآمدند. در این میان، کمکراننده مجبور شد از بلندگوی دستی اتوبوس کمک بگیرد و با صدای بلند، آنان را مخاطب قراردهد. این بار بلندگوی اتوبوس، کار خود را کرد و زوج جوان، دوان دوان، خود را به اتوبوس رساندند. راننده خشمگین بود اما چیزی نگفت.
اتوبوس به راه افتاد. به نظر میآمد که یخ مناسبات ما، دستکم از سوی او شکسته شدهباشد. اما من که شنونده و همسفر او بودم، برای وی کاملاً ناشناخته ماندهبودم. حرفهای او، با وجود آن که مقدار زیادی از آنها را به گوشم راه ندادهبودم اما همان مقدار باقیمانده، در فضای جانم همچنان زنگمیزد. پس از سوار شدن به اتوبوس، انتظار داشت که من نیز مقداری از خود بگویم. اما من تصمیم گرفتهبودم که تا حد ممکن، در این زمینه ساکتباشم. تنها اطلاعاتی که او از من گرفت، آن بود که من به تبریز به خانهی پدر و مادرم میرفتم. این اطلاعات را هم به شکلی در اختیار او گذاشتم که برایش مسلم شود که من هیچ علاقهای به صحبتکردن بیشتر در مورد زندگی خصوصیام ندارم.
اما از طرف دیگر، او هیچ باکی نداشت از این که برایم توضیح دهد که چرا به تبریز میرود. داشت به دیدار یگانه خواهرش میرفت. حتی از او نپرسیدم که شخصی مانند او، چرا با هواپیما و یا با وسیلهی شخصی خویش به مسافرت نرفتهاست. بر حَسَب تصادف، انگار او بو برده بود که چنین سؤالی از ذهنم گذشتهاست. از این رو توضیح داد که دوست داشته از راه زمین مسافرتکند و دیگر این که گواهینامهی رانندگی هم ندارد و به همین دلیل با اتوبوس مسافرت میکند. طبیعی به نظر میرسید که من پرسش بعدی را مطرح کنم که او چرا گواهینامه ندارد. زیرا برای شخصی در جایگاه او، داشتن گواهینامه و ماشین، از ابتداییترین وسیلههای گذران روزمره به شمار میآید.
اما من به جای مطرحکردن چنان سؤالی، کتاب « ملال پاریس و گل های بدی » اثر شارل بودلر فرانسوی را به ترجمهی دکتر اسلامی ندوشن، از کیف دستیام درآوردم تا بخوانم. من این کتاب را در بسیاری از اوقات، در مسافرتهایم با خود دارم. زیرا در سفر، انسان مجبور است با زمان به شکلی کناربیاید. در آن صورت، کتابهایی از این دست که آدم میتواند از هرجای آنها، بدون ترتیب زمان و صفحه بخواند، بسیار همسفر مناسب و تفکر برانگیزی است. البته او لحظاتی بعد، با آوردن کلمهی ببخشید، خواندن مرا قطعکرد و گفت: « امیوارم خستهتان نکردهباشم. من خیلی حرفزدم. شاید در حالتهای عادی، آدم پُرحرفی نباشم اما احساس طبیعی من آنست که با وجود ناشناخته بودنتان، حس اعتماد خاصی در من به وجود آمدهاست که دوست دارم پارهای از مسائل زندگیام را مطرحکنم. البته فکر نکنید که من اگر در کنار هر خانم یا آقایی بنشینم، همینجور، سفرهی دلم را باز میکنم. مطمئن باشید که چنین تصوری، اشتباه است. میتوانم بپرسم چه میخوانید؟ »
برایش کمی از شارل بودلر، از مترجم آن و از محتوای کتاب صحبت کردم. برای یک لحظه، احساس کردم که قول و قرار خویش را فراموشکردهام. من از او آزرده خاطر بودم و مصمم به آن که هیچ صحبت بیشتری نکنم اما اینک داشتم در بارهی زندگی بودلر و برخی از شعرهای او، داد سخن میدادم. کمی از خود خجالتکشیدم و به همین جهت و به سرعت، تلاش کردم که صحبتم را در بارهی شعر شارل بودلر، به پایان برسانم. البته او نپرسید که چرا یکباره، صحبتم را تمام کردم اما در جوابم گفت: « چه اطلاعات ارزشمند و پرمایهای در اختیارم گذاشتید! من از شارل بودلر چیزی نمیدانستم. نحوهی نگاه و ارزیابی شما برایم بسیار جالب بود.» این جملهی آخر، کمی دلم را تکان داد و حتی میتوانم بگویم که مقداری از آزردگیام کم کرد. اما به هرصورت، تصمیم من برآن بود که تا حد ممکن به قولی که به خود دادهبودم، وفادار بمانم. به همان علت، پس از آن که دوباره کتاب را بازکردم و خود را به دنیای اندیشه و احساسات بودلر بردم، او نیز برآن شد که کتاب خود را از داخل کیف دستیاش که روی زمین و جلو پایش گذاشتهبود، بیرون بیاورد و آن را در برابر خود قرار دهد. من با وجود داشتن کنجکاوی به این که چه کتابی میخواند، سعیکردم بر این حس خویش غلبهکنم و چیز بیشتری نگویم تا باز بحث ما ادامه پیدا نکند.
اتوبوس وارد ترمینال شد. مسافران، شتابزده میخواستند هرچه زودتر پیاده شوند. این گونه رفتار، ارتباطی به عجلهی آدم ها ندارد. نوعی مسابقهی پنهان، نوعی شتاب برای « اول » بودن است. وقتی که من و او به عنوان آخرین مسافران اتوبوس، پیادهشدیم و خواستیم از یکدیگر خداحافظیکنیم، گفت : « امیدوارم خسته و آزردهتان نکرده باشم. مصاحبت با شما برایم غنیمت بزرگی بود. امیدوارم اگر حوصله کردید، بازهم شما را در آینده ببینم.» آدرس اینترنتی و تلفن محل کارش را که در کارت ویزیتش داشت در اختارم گذاشت. در آن جا نیز ادب حکم میکرد که آن را قبول کنم هرچند در دنیای درونم، دچار تردیدها و آشفتگی خاصی شدهبودم. این مرد در خلال این سفر چندساعته، هم مرا آزرده کرده بود و هم نوازش دادهبود. هم از خود رماندهبود و هم به سوی خویش جذب کردهبود. اما با وجود این، با خود میاندیشیدم که در آن لحظات، من در برابر خود، دنیای دیگری دارم که باید با آن، تا مدتی گلاویز باشم. دنیایی که هنوز دنبالهی کشاکش آن با شوهر سابقم به پایان قطعی خود نرسیدهبود.
ادامه دارد
در حالی که پکهای محکمی به سیگار میزد، با انگشتان دست چپش، همچنان داشت با سیخ کبریتی که شعلهاش را خاموش کردهبود، بازی میکرد. سیخ کبریت را در میان انگشتانش، مرتب به پایین و بالا میغلتاند. انگار المعتصم باالله، خلیفهی عباسی را به دام هلاکوخان مغول گرفتار کردهبود و داشت او را در لابلای نمد انگشتانش، آن قدر درهم میفشرد تا به ابدیت رهسپار شود. شاید هم حیفش میآمد آن سیخ نیم سوخته را در آن برهوت گرم، در کنار جاده بیندازد و به دست سرنوشت بسپارد. شاید هم، این حرکت او، بازتاب نوعی فرو ریزی هیجانهای پوشیدهی درون بود که قطعاً از جایی، سر بیرون میکشید بیآنکه ظاهراً نشانهی خاصی در صورت و یا لحن کلامش بروزکند.
از خلال صحبت هایش دریافتم که نامش « پرویز آرمینی » و رشتهی تخصصیاش، پزشک پوست و جراح زیباییِ ترمیمی است. طبق گفتهی خودش، در تهران مطب داشت. اگر نگفته بود پزشک است امکان نداشت بتوانم او را صاحب شغلی بیشتر از کارمند جزء یک اداره ی دولتی بدانم. سر و لباسش مرتب بود اما از آنها، اشرافیتی فریاد نمیزد. از طرف دیگر، هیچگونه نخوتی در رفتارش آشکار نبود که او را به عنوان پزشک، یک سر و گردن از دیگران، فراتر نشاندهد. البته اگر در آن لحظات، او میگفت که نمایندهی خدا در عرصات است و به من بهشت ابدی خواهدبخشید، بازهم در فضای تلخ ذهنی و آزردگی خاطر، همچنان باقی بودم.
به هرحال، او برای من اگر چه به طور موقت، جاذبهی شخصیتش را از دست دادهبود. خاصه آن که به شکلی غیر ارادی، ذهنم متوجه این نکته شد که شاید جسارت کلامی او نسبت به من، ریشه در جایگاه اجتماعی وی دارد که آن نیز خواه ناخواه، بیارتباط با حرفهی پزشکیاش نیست. شاید او برای لحظهای، مرا جزو بیماران خود قلمداد کرده و با آن حرف، داشته نشانههای بیماریام را به من یادآور میشدهاست. هر چند بیماری من، حداقل، پوستی نبود. تخصص پزشکیاش را از کاناد گرفتهبود اما از کانادا خوشش نمیآمد.
چند سال پیش، میان او و خانم جوانی که از بیماران وی بوده و برای جراحی پوست پیش او آمده بوده، رابطهی مهرآمیز و عاشقانهای به وجود میآید و هردو، ابراز علاقه میکنند که با یکدیگر ازدواجکنند اما قبل از آن که این علائق، شکل جدی به خود بگیرد، یکی از پزشکان همکارش، دل آن خانم جوان و زیبا را « بیشتر » از وی میرباید با وی ازدواج میکند. شتاب آن همکار برای ازدواج با آن خانم ریشه در ترسی داشته که آن همکار، گرفتارش بودهاست که نکند کسی یا همکاری دیگر، زیر پای آن خانم را خالی سازد. البته صرف نظر از تلخی این خاطره، یادآور می شد که انتخاب او بسیار نادرست بوده است زیرا وقتی کسی به آن سادگی دل میدهد و قلوه میگیرد، جای آن نیست که انسان به او اعتماد داشتهباشد چه برسد که با وی ازدواجکند. هرچند اعتقاد او آن نبود که ازدواج، یک پیمان ابدی است و حتی مخالف آن متن یا خطبهی سرعقد بود که به شکلی مرد و زن را جفت های جاودانه یا تا دم مرگ تلقی میکند. اما او معتقد بود که اگر جفتی، حتی مدتی کوتاه هم با هم زندگیکنند، باید فضای آن مناسبات، آکنده از اعتماد و همدلی باشد.
او پس از آن ضربهی روحی، باوجود داشتن نیاز به یک شریک زندگی، از صرافت ازدواج، برای مدتی میافتد. اما از یکسال پیش، خانم دندانپزشکی که تحصیلکردهی آمریکاست و در همان ساختمانی مطب دارد که محل کار او نیز هست، به وی اظهار علاقه میکند و حتی تمایل خود را به ازدواج با وی ابراز میدارد. اینبار او در این کار احتیاط بیشتری به خرج میدهد و صبر میکند تا وی را بیشتر بشناسد. البته خیلی زود درمییابد که این خانم در عمل، « همهی خوبیهای عالم » را یک جا در خود جمعدارد جز یک نکته و آن عدم ثبات روحی اوست. بدان معنی که در همان مدت کوتاه همکار بودن، او دریافته بود که آن خانم در چنان افت و خیزهای شتابندهی روحی است که بیشتر، بیماران « روانپریش » را به یاد می آورد تا کسی که شریک قابل اعتماد زندگی تلخ و شیرین آدمی باشد. زندگی کردن با کسی که انسان نمیداند که در این یا آن مورد، از خود چگونه عکسالعمل نشان خواهد داد، بیشتر به عبور از تاریکترین بخش یک غار ناشناخته میمانَد. البته او نوع واکنشهای آن خانم را بیشتر به بیماریهایی از این دست شبیه میدانست بیآن که خود به موضوع بیماری آن خانم اطمینان داشتهباشد. او حتی یادآوری کرد که در داخل اتوبوس، همان خانم بود که به تلفن « همراه » وی زنگ زده بود.
ادامه دارد
برایم مهم نبود که او آهسته حرف میزد یا بلند. لحن گرم و نوازشگرانهای داشت یا سرد و نخوتبار. حتی برایم مهم نبود که زمزمهی زُمُخت و صیقلنخوردهی مسافران، همراه با جیغ و داد بچههای سر و نیم سر، گاه میتوانست هرگونه تمرکز فکری را از آدم بگیرد. حتی صدای بوق ماشینهای سنگینی که از دور دوست جاده، خشمگینانه تنوره میکشیدند و با بوقهای گوشخراش خویش، عالم و آدم را از خواب عمیق ابدی بیدار میکردند، برایم مهم نبود. در آن لحظه، در چنان حالتی از تعلیق قرار داشتم که انگار بزرگترین شکست زندگی، در کوتاهترین زمان ممکن، نصیبم شدهبود. در چنان حالتی از ناآرامی درونی شناور بودم که نه دوست داشتم نگاهشکنم و نه به حرفهایش گوشدهم. احساساتم، درست از لحظهای که آن حرف گزنده و شتابآمیز را از او شنیده بودم، حالت تبآلودی داشت.
اما با وجود همهی این زمینلرزههای روحی، ادب حکم میکرد به او نشاندهم که به حرفهایش گوش میکنم. ادب حکم میکرد که در برخی جاها، یک « بله » و یا « نه » برزبان آورم. در خلال نیم ساعتی که ما در برهوتی از خاک آذربایجان، در میان جادهای، دور از قهوهخانه و آبادی ایستاده بودیم، او فقط یکریز حرف میزد. انگار آتش فشانی از احساس و منطق، با صدای انفجار کلمات و شعله های سرکش آن، هم به گوش میرسید و هم با چشم دیده می شد آن هم تنها با گوش و چشم من. به جرأت میتوانم بگویم که حواسم فرسنگها از شنیدن آن حرفها فاصلهداشت. اما انکار نمیتوانمکرد که شماری از سخنانش، از جمله، قسمتهای کلیدی آنها، وارد جانم میشد. و البته، همانها نیز میتوانست یک تصویر معین ذهنی را از او در جان من سامان دهد.
با وجود آن که با شنیدن آن کنایهی تلخ و توهینآمیز، فاصلهی روحی و معنوی من از او، بسیار زیاد شدهبود، به نظر میرسید که وی در خلال آن چند ساعت، خود را به اندازهی کافی به من نزدیک احساس کردهاست که داشت انبار تاریخچهی زندگیاش را در آستانهی گوشهای من خالی میکرد. این نکته برای من، پرسشبرانگیز بود که با وجود نشان ندادن چراغ سبز برای شنیدن حرفهای خصوصی زندگیاش، چگونه این باور در ذهش جای گرفتهبود که او را واداشتهبود تا با آن حد از تمایل و اشتیاق، برج و باروی روح خویش را بر روی من بگشاید. این را میتوانم بگویم که به مجرد پایین شدن از اتوبوس پنچرشده و کمی فاصلهگرفتن از مسافران، او سخنرانیاش را شروع کرد. گویی منتظر بود حرفهایی را دنبالکند که آنها را در ذهنش برای من مطرح کردهبود بیآن که برزبان آورده باشد. گاهی نگاهش را بر روی صورت من میدواند. گاهی به زمین چشم میدوخت و زمانی نیز به افقهای دور دست پرواز میکرد. انگار نگاهش پرندهای میشد که روح او را به دنبال خویش میکشید. پرندهی آرزو، پرندهی حسرت.
باید این را بگویم که شوهر سابق من، با آن همه خصلتهای بدی که داشت، نه در آن روزهای نخستین آشنایی و نه در این آخرین لحظات که من او را ترک کردهبودم، هرگز چنین جسارتی از خود بروز ندادهبود که این مسافر گذرندهی مجهول و پرجاذبه که یگانه حق مالکیتش بر من، در کنار من نشستن بود، به خود اجازه دادهبود. آیا شکل گرفتن آن احساسات مرموز و نوازشدهندهی درون، مرا به اندازهی کافی در حضور او لو دادهبود که وی مرا نیازمند دوستی و همدلی خود احساسکرده باشد؟ نمیدانم. شاید آری، شاید نه. گاه از نگاه و رفتار ما چیزی متصاعد میشود که ما هرگز در پی بیان و یا اعترافش نبودهایم اما آنان که شکارگر « آن »های خاص زندگی هستند، میتوانند آن جاذبههای نامرئی را به گونهای دریابند. اما با وجود این، گمان من آنست که من هرگز اصول باورمندانهی خویش را در آن لحظات به فراموشی نسپردهبودم که رفتارم، جلوههایی از غیر معمولبودن را به نمایش در آوَرَد. حتی اگر من آدم یک دندهای هم بودهباشم، او چگونه میتوانست قبل از شناختن زیر و بم شخصیت من، اولین تهاجم تلخ و یک سویهی خود را شروع کند؟
به صورتش نگاه نمیکردم. نگاهم به بوتههای نیمه خشک علفهایی بود که در کنار جاده، نبردی نابرابر را در خلال هزاران سال، با خورشید آغاز کرده بودند. خورشید میخواست از بلندای آسمان، ستمکارانه آنها را بخشکاند اما میل به تداوم زندگی در آن بوتهها، آنان را واداشتهبود تا استوار و روینده به مقاوت افسانهای و زندگی قناعت ورزانهی خویش تداوم دهند. در آن لحظات نومیدی و آزردگی خیال، دوست داشتم خمشوم و آن بوتههای خاکآلود و مقدس را ببوسم. من قداست آنها را در شوق مرگناپذیرشان به زندگی و غرور زلال و بیغبارشان در برابر نخوت سوزان خورشید میدیدم در حالی که سراپای وجودشان از غبار گذرندگان جاده، غبارین بود.
با حالتی کاملاً بیتفاوت و کمی ناآرام، میخواستم نشانبدهم که دستکم در آن لحظهها، آمادگی شنیدن حرفهایش را ندارم. اما انگار گیرندهی ذهن او از کار افتادهبود. به من سیگاری تعارف کرد. من اهل سیگار نبودم. به سردی تشکر کردم. اما او سردی تشکر مرا بر روی پوست روحش احساسنکرد. شاید در این تصور بود که من حتی اگر سیگاری هم بودم، در آن وضع و حال، آن هم در کنار جاده که خلق خدا با غول های آهنیشان به طرز وحشیانهای در حال رژه رفتن بودند، از دست یک مرد بیگانه، نمیگرفتم. البته من چنان احساسی نداشتم. اگر سیگار میکشیدم و از دست او اندوهگین نبودم، مطمئناَ تعارفش را قبول می کردم. او پس از گیراندن سیگارش، در حالی که شعلهی سیخ کبریت را با انگشت سبابه و شست دست چپش خاموش میکرد، با شوقی آمیخته به آرامش، برایم از « ری » و « روم » زندگی خود حرفها زد. انگار منتظر شده بود تا اتوبوس پنچرشود و او مجالی بیابد تا بتواند حرفهایی را که در دلش تلنبار شده بود بر زبان بیاورد. او مانند پرندگان نری که در تلاشند تا با آواهای پُر فراز و فرود خویش و رقص نگاه و دست و پا، مادگان را در سیطرهی جاذبهی خود قراردهند، سعی میکرد، فهرست برجستهی رویدادهای زندگیاش را در همان زمان کوتاه در « قباله »ی ذهن من بنویسد. در حالی که او با آن رفتار متجاوزانه و دور از مناسبات طبیعی آدمهایی که هنوز همدیگر را نمیشناسند، « قباله »ی ذهن مرا به کلی خط خطی کردهبود.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|