تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 

 

 

 خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : «زنی هستم که از شوهرم جدا شده‌ام. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری‌دارم به گذشته‌ها و خاصه، شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور‌داشته‌اند.در شماره‌ی پیش، بخش اول نامه‌ی پرهام آوینیان را که از کاناد فرستاده‌بود، برایتان آوردم. این هم بخش دوم نامه‌ی او.»

 

«احساس من آنست که وقتی کسی را با نام خانوادگی مخاطب قرار می‌دهم، انگار از پشت دیواری بلند و نفوذناپذیر با او صحبت می‌کنم. با آن‌گونه مخاطب قرار دادن، نه صورت واقعی او را می‌بینم، نه حرکات زنده و پر از احساس دست و چشم او را درک می‌کنم و نه آن تپش‌های دل‌انگیز صدایش را می‌شنوم. تپش‌هایی که بازتاب لرزه‌های زندگی‌بخش قلب اوست. این نیز از پدیده‌های تأمل‌انگیز زندگی ما انسان‌هاست که گاه قبل از توافق کلامی و قانونی با یکدیگر، دل‌هایمان سر برهم می‌گذارند و پیام‌های خویش را به شکلی رازبار و شوق‌انگیز با یکدیگر مبادله می‌کنند. پیام‌هایی که گاه در آن‌ها کمترین کلام و آوا به کار نرفته‌است اما در خود، دنیایی «حرف» برای گفتن و شنیدن‌دارد. شگفتا که من، با آن که هنوز با شما هم‌کلام‌نشده‌ام و حتی صدای دل‌انگیز شما را نیز نشنیده‌ام، اما با همه‌ی وجود، احساس‌می‌کنم که می‌توانم نوشته‌های نادیدنی شما را بر صفحات دل و اندیشه‌ها‌یتان بخوانم. نوشته‌هایی سرشار از مهر، لبریز از احترام، لبالب از متانت و تعمق، پُر از شوق و تداوم، سرریز از گرمی و عشق و پوشیده از پویایی و اعتماد. من این نامه‌ها را برای کسی می‌نویسم که از زندگی من هیچ نمی‌داند. نه نام مرا شنیده‌است، نه قیافه‌ی مرا دیده‌است و نه با شخصیت زنده و تپنده‌ی من آشنایی دارد.»

 

« من در واقع برای او، مانند راز سر به مُهری هستم که انگار ناگهان در کوچه‌باغ‌های زندگی، دربرابرش ظاهر شده‌ام. آیا این‌گونه جلوه‌ها در زندگی ما انسان‌ها، از نکته‌های غریب و دل انگیز هستی دوروزه‌ی آدمی نیست؟ کاش می‌توانستم شما را « تو » خطاب‌کنم. نه از آن‌رو که دیوار حرمت شما را کوتاه سازم بلکه از آن رو که این دیوار را هنوز هم اعتبار و ارتفاع بیشتری ببخشم. نمی‌دانم چرا در خطاب‌کردن‌هایی از این‌‌دست، دریچه‌ای به اعماق دل انسان باز می‌شود. دریچه‌ای به آن « من » زلال، به آن من بی غرور، به آن من شکننده و نیازمند. گویی انسان، همه‌ی پرده‌های اعتبار دروغین و حجاب‌های فاصله‌برانگیز را از خود دور می‌سازد و از همین‌روست که دوست‌دارد به ساده‌ترین شکل ممکن، از احساسات و تپندگی‌های درونی خود سخن‌بگوید.»

 

« در این حالت، گویی انسان در بُعدی خاص، بدل به آن «موجود غار نشینی» می‌شود که هیچ‌چیز برای پنهان‌کردن از دیگران ندارد. اما با این تفاوت که در آن انسان غارنشین، جلوه‌های صیقل‌‌خورده‌ای از اندیشه‌های عطرآگین انسانی که رشدکرده باشد نیست. در حالی که در چنین مناسباتی، اگر چنان صیقل‌خوردن‌هایی نباشد، مناسبات فکری و عاطفی ما، از بی‌ارزش‌ترین مناسباتی خواهدبود که میان موجودات زنده‌ای که لباس انسان برتن کرده‌اند، می‌تواند وجود داشته‌باشد. اما از سوی دیگر، وقتی خطاب‌ها در چهارچوب روابطی بسیار رسمی قرار می‌گیرد، فضا برای میدان‌داری دل، تنگ و تنگ‌تر می‌شود. هرچند من تلاش‌دارم که « حد » خویش را نگاه‌دارم. « حد » خویش را نه در حضور شما که حتی در حضور آن خویشتنی که مرا می‌بیند، بر من « هِی » می‌زند، مرا ملامت می‌کند و گاه در جایی، دست نوازش نیز برسرم می‌کشد.»

 

« طبیعی است تا زمانی که از شما چنین اجازه‌ای، رسمی و یا غیررسمی صادر نشود، من در رعایت این فاصله‌ی اجباری، خود را کاملاً موظف می‌دانم. در این چندماه اخیر، روزهایی را از سر گذرانده‌ام که شاید برای بازگویی خاطره‌های هر لحظه‌ی سنگین و تاریک آن، نیاز به روزان و شبان بی‌دریغی داشته‌باشم که در برابر شما بنشینم و درد را در هیأت واژه‌های نجیب و وفادار، به آستانه‌ی ذهن و قضاوت شما ارائه‌دهم. در این‌جا فقط می‌توانم به اختصاربگویم که در این چندماه، ناخواسته به جهنمی‌ درافتادم که نه بدان فکرکرده‌بودم و نه در مسیری قدم‌گذاشته‌بودم که مجازاتم آن باشد. اما سرانجام، به کمک عوامل مستقیم و غیرمستقیمی که برای رهایی منِ تلاش‌می‌کردند، توانستم در آستانه‌ی خاکسترشدن، رهایی‌یابم.»

 

« خوب به یاد می‌آورم که در آخرین نامه‌ام قبل از سقوط در آن جهنم ناخواسته، برای شما، از شوق دیدار آرزویی خویش، صحبت کرده‌بودم. در همان روزها، منتطر پاسخی از سوی شما بودم که بتوانم شما را در جایی که احساس امنیت‌خاطر کنید، ملاقات‌کنم. اما از بد حادثه، نه آن ملاقات میسّرشد و نه من توانستم برای شما نامه‌ی دیگری بفرستم. من این نامه را چنان‌چه از پاکت آن دریافته‌اید، از کانادا می‌فرستم. واقعیت آنست که من از مدت‌ها پیش، پس از آن که تحصیلاتم را در زمینه‌ی پزشکی به پایان‌بردم، در حال زمینه‌چینی سفرم به کانادا بودم تا بتوانم در آن‌جا به تحصیلات تکمیلی و تخصصی‌ام در رشته‌ی « اُرتُوپدی » ادامه‌بدهم. حتی بلیط هواپیمایم را نیز گرفته‌بودم. اما ناگهان توفانی وزید که یکسره، من و خانواده‌ام را غافلگیرکرد. توفانی که نفهمیدم از کدام سو وزید، چرا وزید و چرا بر من وزید؟ البته چنین توفان‌هایی، برهرکس که بوزد، ممکن است افراد گرفتار بدان، همین سؤال را از خود و از دیگران مطرح‌کنند. اما اتفاق‌ها مانند سنگ‌هایی هستند که از جایی پرت می‌شوند و ناگهان در میان مردم فرود می‌آیند. این فرودآمدن‌ها، غالباً کور و تصادفی است و می‌تواند گریبان هرعابری را در این مسیر بگیرد. من لزومی نمی‌بینم که وارد جزئیات‌شوم و یا خود را به شکل قربانی یک حادثه به نمایش بگذارم.»

 

                                                                                                                  ادامه دارد

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:36  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : « زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

 

پرهام در نامه‌اش چنین نوشته‌بود: « خانم خوب! کاش می‌توانستم شما را همان‌گونه که دوست‌دارم مخاطب‌قراردهم. دوست‌داشتم در این حالت بگویم: « خوب من! ». البته نه از آن رو که شما را متعلق به خویش‌بدانم. بلکه از آن رو که دوست‌دارم احساسات درونی خویش را با کلماتی که توانایی این انتقال را دارند، به شما برسانم. شما ممکن است به این‌گونه خوش‌خیالی‌های من بخندید. زیرا هنوز نمی‌دانم که شما نسبت به من چه احساسی دارید. آیا نامه‌های مرا با آرامش و صبوری خوانده‌اید و یا از روی خشم و بی مهری، آن‌ها را پاره‌کرده‌اید؟ اما صرف‌نظر از آن که شما نسبت به من چه احساسی از همدلی داشته‌باشید و یا نداشته‌باشید، احساس من نسبت به شما، همان چیزی است که تا این لحظه برایتان بیان کرده‌ام. »

 

« دیگر مدت‌هاست که از دیدار یک سویه‌ی شما محروم بوده‌ام. احساس‌می‌کنم که هزاران سال است که پرنده‌ی نگاهم بر گرد وجود شما طواف نکرده است. باید بگویم که دلتنگی من برای دیدن شما آنقدر زیاد است که گاه احساس می‌کنم چگونه می‌توانم بار سنگین این لحظات و این دوری ناخواسته را هنوز هم بیشترها از این تحمل‌کنم؟ گاه لحظه‌هایی فرا می‌رسد که احساس می‌کنم دیگر توانی در من باقی نمانده‌است. آن‌لحظه‌ها برای من، بسیار سنگین، بسیار خشن و ظالمانه‌اند. اما با همه‌ی وجود، تلاش می‌کنم که اندیشه‌هایم را سر و سامانی بدهم و خود را از آن زندان مخوف تنهایی و دلتنگی فراکشم. در آن حالت است که انگار چراغی در فراسوی افق زندگی‌ام دوباره روشن می‌شود و از درون آن، ناگهان صورت پُر مهر شما را با آن شور و حال جادویی نگاه، بار دیگر به تماشا می‌ایستم. نیروی از دست‌رفته‌ام به من باز می‌گردد و زندگی باردیگر، جلوه‌ی بهارانه‌ای به خود می‌گیرد. »

 

« طبیعی است که اگر شما دست رد بر احساسات من ‌بزنید، برایم سخت ناگوار، دردناک و غیر منتظره خواهد‌بود. اما برای من، علاقه به شما از نوع « عشق و نفرت » نیست. بدان معنی که اگر به محبت من پاسخی مهرآمیز بدهید، من همچنان دیوانه و بی‌قرار شما باشم و اگر پاسخ منفی‌بدهید، در دلم نسبت به شما، چیزی جز نفرت باقی نماند. من به عشق و مناسبان عاطفی میان یک زن و مرد، از چنان دیدگاهی نگاه نمی‌کنم. برای من، علاقه به شما و شخصیت شما در ارتباط با حرمت گذاشتن به خواست متقابل شماست. من چگونه می‌توانم کسی را یک‌طرفه و برای همیشه دوست‌داشته‌باشم؟ مهم‌تر از همه، این دوست‌داشتن برای من تنها در رابطه مناسبات جنسی زن و مرد نیست. این مناسبات، فقط بخشی از مناسبات آدم‌هاست. »

 

« من برای شما به عنوان یک « انسان » در درجه‌ی اول، همان قدر احترام قائلم که برای یک مرد، که برای پدرم، که برای مادر و خواهرم. تربیت خانواگی من چنان بوده که هیچگاه ارزش انسان‌ها را با « جنسیت » آنان نسنجم. ارزش انسان ها به رفتار، به فکر و کارکرد اجتماعی آنان وابسته‌است. زن یا مرد بودن آنان، ایرانی یا غیر ایرانی بودن آنان، در درجه‌های چند و چندم قرار می‌گیرد. من حتی سن و سال آدم‌ها را همیشه نشانه‌ی پختگی آنان نمی‌دانم. همچنان که در مورد شما من بر این باورم که با وجود سن و سال کمی که دارید، نه تنها زیبایی و جاذبه از حرکات و رفتار شما می‌بارد بلکه شعور و پختگی از بسیاری ریزه‌کاری‌های رفتاری شما پدیدار است. البته ممکن است من همیشه در این یا آن زمینه اشتباه کنم. اما موردهایی هست که نمی توان آن‌ها را نادیده‌گرفت. گاه دیدن یک شخص برای چند دقیقه، به ما دنیایی از تصویرها و ذهنیت‌های گوناگون ارائه می‌دهد.»   

 

« دریغا که نمی دانم نام کوچک شما چیست. با این که از نام خانوادگی شما آگاهم اما نمی‌دانم چرا دوست ندارم شما را خانم « کنعانی » خطاب‌کنم. من نام خانوادگی‌ شما را مدت ها قبل از آن که نخستین نامه‌ام را برایتان بنویسم، یک‌روز با ترس و لرز در محل « آیفون » خانه‌تان به ذهن‌سپردم. مدت‌ها بود که با خودم کلنجار می‌رفتم که چگونه می‌توانم ستایش خویش را از طراوت و زیبایی شما، از متانت و گرمی زندگی‌بخش حالت‌های شما بر زبان‌آورم. از این‌رو وقتی من نخستین نامه‌ام را برای شما نوشتم، برای آن که به دست کسی دیگر از اعضای خانواده‌ی شما نیفتد فقط در پشت پاکت نوشتم : « دوشیزه خانم کنعانی ». هرچند باکی نداشتم که آن نامه و یا حتی نامه‌ی بعدی، به دست پدر و مادرتان بیفتد. زیرا نحوه‌ی نوشتن من کاملاً نشان‌می‌داد که شما از همه‌چیز بی‌خبرید و درآن ماجرا هیچ نقش فعال و آغازکننده‌ای نداشته‌اید. »

 

« از طرف دیگر، از شخصی که به تصادف، پدر شما را می‌شناخت، شنیده‌بودم که خانواده‌ی شما نسبت به پدیده‌ها و مناسبات انسانی، برخورد پخته و انعطاف‌پذیرانه‌ای دارد. این نکته، بیش از پیش به من قوت قلب داد تا دست به چنین جسارتی برنم. اگر می‌دانستم که شما پدر متعصب و تنگ‌نظری در رابطه با چنین‌پدیده‌های رفتاری دارید، به خود اجازه نمی‌دادم که برای ارضای حس خودخواهی و یا کنجکاوی خویش، شما را به دردسر بیندازم. من دوست دارم که شوق درونی خویش را با همه‌ی حرمت و گرمای دلپذیری که نسبت به شما دارم بر بال واژه‌ها بنشانم و به سوی شما روانه‌سازم. از این رو دوست دارم با بر زبان آوردن نام کوچک شما، زلالی احساسم را به دنیای درونتان نیز انتقال‌دهم. »

 

                                                                                                   ادامه دارد


  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:31  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : « زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

 

در همان سال اول دانشگاه که تصور می‌کردم آتش اشتیاق من به دیدار پرهام، رو به خاموشی‌گذاشته‌ و فصل ناگشوده‌ی مناسبات عاطفی ما، برای همیشه بسته شده‌است، دریافتم که سخت در اشتباه بوده‌ام. غم عمیق نبودنش، آن‌هم نبودن کسی که جز کلام، چیز دیگری از شخصیت و رفتار خود به من نشان نداده‌بود، بار دیگر مرا به بازی در آورد‌ه‌بود. گاه از خود پرسیده‌ام که چگونه می‌توان کلام را دارای چنان قدرت ساحرانه‌ای دانست که تا ژرفای جان آدم نفوذ‌کند و هستی عاطفی‌اش را به بازی بگیرد؟

 

کدام گنج هستی، کدام بهشت موعود، کدام قصر افسانه‌ای می‌تواند، آن همه احساس و تلاطم را در درون انسان شکل دهد؟ آن‌هم انسانی که هنوز صورت گوینده‌ی آن کلام را هم ندیده‌است. احساس می‌کردم که با آن فراموشی، نه تنها از وظیفه‌ی عاطفی خویش فاصلهگرفته‌ام که حتی بخشی از تعهدات انسانی خود را نیز به فراموشی سپرده‌ام. آیا تلاش برای دیدار او، برای یافتن خبری از پرهام آوینیان و سرنوشتی که به قول آن خانم همسایه، ناخواسته، گرفتارش شده‌بود، ارزش آن را نداشت که من از همه‌ی امکانات موجود استفاده‌کنم تا بتوانم از زیر بار چنان اندوه گزنده‌ای رهایی‌یابم؟ چگونه می‌توان کسی را آنقدر دوست داشت که در نفس‌های تو جاری باشد و بعد در عمل دست به هیچ‌کاری نزد؟

 

این اندیشه‌ها، آرامش و تمرکز هرکاری را از من گرفته‌بود. انگار صدایی پر از راز زندگی، دلاویز و نوازش‌بخش، مرا به سوی خویش فرامی‌خواند. رفته‌رفته احساس می‌کردم که چای چون و چرانیست. باید دست به کاری زد. از این‌رو تصمیم‌گرفتم تا از چند روز تعطیلی دانشگاهی استفاده‌کنم و راهی تبریزشوم. البته قبل از آن، بازهم به خانه‌ی پرهام زنگ‌زدم اما همچون گذشته، کسی جواب‌نداد. تردیدنداشتم که پدر و مادرش، گاهی به آن‌جا سرمی‌زنند اما قطعاً نمی‌توانستند همیشه آن‌جا باشند. آن‌گاه از طریق شرکت مخابرات، توانستم چند شماره تلفن به دست‌بیاورم که همه‌ی آن‌ها « آوینیان » بودند. مشکل آن بود که من نمی‌توانستم بفهمم که کدام‌یک ازآن شماره‌ها، شماره‌ی خانه‌ی پدر و مادر پرهام است. شاید درست‌ترین کار آن بود که از آن خانم همسایه‌ی پرهام کمک بگیرم.

 

وقتی که به تبریز رسیدم، پدرم در خانه نبود. پس از احوال‌پرسی با مادرم، یک‌راست به اتاق خود رفتم. همه‌چیز در سر جای خود، منظم و مرتب به همان شکلی که آن‌ها را رها کرده‌بودم، قرارداشت. اما در روی میزم، مقداری کاغذ و چندتا نامه به شکلی بسیار مرتب روی‌ همدیگر چیده شده‌بود. طبیعی بود که بسیاری از دوستان قدیمم نمی‌دانستند که من به تهران رفته‌ام. از این رو شاید برای من، نامه و یا یادداشتی فرستاده‌‌بودند. حدسم البته درست بود. اما در آن میان، به نامه‌ای برخوردم که از خارج آمده‌بود. نام فرستنده، همچون سابق « پ . آ » نوشته‌شده‌بود. او نمی‌دانست که اینک من، نام و نام خانوادگی‌اش را می‌دانم. تا چشمم به خط پرهام افتاد، بدنم یکباره سست شد. انگار در مرکز هستی‌ام، زلزله‌ی دیگری به وقوع پیوسته‌بود. زلزله‌ای که ستون‌های نگهدارنده‌ی وجودم را چنان سست و تَرَک‌دار کرده بود که دیگر نمی‌توانست سنگینی اندامم را بر روی خود تحمل‌کند.

 

عرق سردی بر تنم نشست. نام او در سرسرای ذهنم، همچنان زنگ می‌زد. پرهام آوینیان؟ پرهام آوینیان؟ آیا بلایی به سرش آورده‌اند؟ آیا او را به زندانی درازمدت محکوم‌ساخته‌اند؟ آیا از زندان آزادشده و این نامه را از خارج برایم نوشته‌است؟ شاید این نامه، قبل از دردسرهای زندان نوشته شده و حالا توسط خانواده‌اش برای من فرستاده شده است؟ مگر خانواده‌ی او از این ماجرا خبردارند؟ اما اگر چنین باشد چرا این پاکت، مُهر کانادا دارد؟ نه، این دیگر امکان‌پذیر نیست. گمان و بدگمانی، تردید و یقین، باور و ناباوری، مانند ابر تیره‌ای، آسمان ذهنم را را به کلی تاریک کرده‌بود. هنوز نامه را باز نکرده، دوست داشتم بدانم که در چه تاریخی از کانادا فرستاده شده‌است؟ وقتی به تاریخ باطل‌شدن تمبر پاکت دقت‌کردم، دیدم که از فرستاده شدن آن بیشتر از پنج روز نمی گذرد. فقط پنج‌روز!

 

شوق و گرمای غریبی وجودم را در چنگ خود می‌فشرد. انگار، گل عطرآگینی، از خاک خاطرات چندماهه‌ی من سر بیرون آورده بود. دیگر نمی‌توانستم بیشتر از آن طاقت بیاورم. پاکت را بازکردم و قبل از آن که بخوانم، آن را بوسه‌باران کردم. عطر وجود پرهام آوینیان از سراسر نامه آشکار بود. نامه را بارها و بارها بوییدم. انگار از آن نیرویی نامرئی متصاعد می‌شد که مرا به اوج می‌برد. به اوج مستی و خیال. به اوج مهر و شکوفایی. از یک سو شوق خواندن دست‌خط او مرا سخت بی‌قرار کرده‌بود. از سوی دیگر، در این بیم و هراس بودم که با خواندن کلمات پرهام، حتی واژه‌ها بخارشوند و از برابر نگاهم ناپدید گردند. اما گذشته از این یا آن خیال، صرف‌نظر از این امید یا بیمی که وجودم را فراگرفته‌بود، من باید نامه را می‌خواندم. در گوشه‌ای از اتاقم، روی زمین نشستم. در آن لحظه، دوست نداشتم روی تختم درازبکشم. انگار بر روی تخت، به نوعی از آرامش و خواب‌آلودگی می‌رسیدم. من این خواب‌آلودگی را در آن لحظه دوست نداشتم. انگار آن رخوت و خواب‌آلودگی، مرا از پرهام آوینیان دور می‌کرد. من نمی‌خواستم میان من و او، حتی خواب نیز فاصله‌ای بیندازد. صندلی و یا مبل را هم دوست‌نداشتم. انگار برروی آن‌ها، خود را در فضا معلق می‌دیدم. از این رو دوست داشتم روی زمین، برکف اتاق بنشینم و نامه‌ی پرهام را با آرامش، مانند هوای تنفسی به اعماقم جانم فرو برم.

 

                                                                                                          ادامه دارد

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:55  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : « زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

  

در محیط جدید، آرام آرام احساس می‌کردم که تغییرات معینی در رفتار و احساس من پدید آمده‌است. این تغییرات، عبارت بود از یک بی‌میلی عمیق برای رو در رو شدن با مردان، از هر سن و سالی که بودند و نیز نوعی گریز از معاشرت با پسران و مردان همکلاسی و غیر همکلاسی‌ام. درست است که من تا آن‌جا که دانش و شعورم اجازه داده، همیشه سعی‌داشته‌ام بر رفتار و گفتار خود کنترل‌داشته‌باشم و تا آن زمان، در برخورد با پسران و مردان، از چنین حس گریزنده‌ای برخوردار نبوده‌ام. حتی فراتر از این، باید بگویم که هیچ‌گاه در نوع برخورد و رد و بدل کردن کلام و یا بحث با مردان از هر طبقه و گروه اجتماعی که بوده‌اند، نقش پذیرنده‌ی منفعل را نداشته‌ام. اما پس از ماجرای پرهام آوینیان، خاصه در محیط جدید، آن‌هم با توجه به نشانه‌رفتن چراغ‌های رابطه‌ی عاطفی و فکری بسیاری افراد به سوی من، به نشانه‌ی جستجو و یا پذیرش، رفتار من در برابر آنان، از رنگ و بوی بی‌تفاوتی و سردی عمیقی، سرشار بوده‌است. من در کلام و رفتار آنان، شوق و خواهندگی آشکاری را شاهد بوده‌ام. اما آنان با توجه به واکنش‌های سرد و بی‌اعتنایانه‌ی من به سادگی در می‌یافتند که مسیر غلطی را انتخاب کرده‌اند.

 

گاه این چراغ‌ها، خود را در هیأت جوانانی برومند و خوش‌لباس اما بسیار سطحی و دهان‌بین، گاه در قالب جوانانی ساده‌پوش اما متفکر و عمیق، گاه در شکل و شمایل افرادی ثروتمند و یا بسیار حاضر جواب و طنزپرداز، به تماشا می‌گذاشت. گویی من، هیچ‌یک از آنان را نمی‌دیدم. جاذبه‌ی شخصیتی پرهام نادیده و ناشنیده، مانند جادویی سربسته، هنوز تپش‌های قلب و خواب و خیال‌های روزان و شبان مرا یک‌سره در چنگ خود گرفته‌بود. گویی پرهام با زبان زیبا و سحرآمیز خود از من می‌خواست که در را بر روی دیگران ببندم و ذره‌ای همدلی و یا احساس گرایش به آن همه توانایی‌ها و ناتوانی‌ها، از خود نشان ندهم. احساس درونی من در آن لحظات آن بود که انگار در اعماق ذهنم، همچنان خود را به به پرهام آوینیان متعلق می‌دانم.

 

در همان زمان، یکی از دخترانی که در سر کلاس درس، درکنارم می‌نشست، از این برخورد سرد و بی‌اعتنایانه‌ی من نسبت به پسران و مردان، حالتی پرسنده و کمی شگفت‌زده داشت. او می گفت : « اگر تو دختری بودی که شخصیت ضعیفی داشت و یا صورت و اندامش از جاذبه‌ای برخوردارنبود، می توانستم‌بگویم قبل از آن که دیگران، در را به رویت ببندند، تو « در » را بر روی آنان بسته‌ای تا جایی برای چون و چراهای احتمالی آنان نگذاری. اما حالا که چنان نیست، چرا نسبت به پسرهایی که دور و برت طواف می‌کنند، این‌قدر نگاه ردکننده و گذرنده‌ای داری؟ او از قول یکی دوتا از پسرهایی که چندین‌بار، خواسته‌بودند نسبت به من خوش‌خدمتی‌ کنند و من چنان مجالی را مؤدبانه به آن‌ها نداده‌بودم، می‌گفت که آنان به من گفته‌اند که آیا این خانم شوهر دارد یا نامزد که با غروری فرازنشینانه از میان ما می‌گذرد و ما را نادیده می‌گیرد؟ و من بی‌هیچ پرده‌پوشی به آن خانم همکلاسی گفته‌بودم که من نه شوهر دارم و نه نامزد. اما دوست دارم فعلاً در دنیای درونی خودم باشم و ترجیح می‌دهم کسی مزاحمم نشود.

 

البته در همان لحظات که این حرف‌ها را می‌زدم، وجودم همچنان از شخصیت متین، مهربان و سخن‌پرداز پرهام آوینیان، به شکل دل‌انگیزی لبالب بود. گاه با خود می‌گفتم وقتی کسی، کلامی داشته باشد، سرشار از سحر و جادو، می توان حدس‌زد که در واقعیت زندگی، چه موجودی مهربان و دوست داشتنی، می تواند باشد. گاه خود را در لحظاتی، در تنهایی سرد و عمیق خویش، در کنار او احساس می‌کردم. آن‌گاه وجودم از گرما و خواهندگی مستانه‌ی زندگی لبالب می‌شد و برای دقایقی، انگار همه‌چیز در پیرامونم، رنگی از واقعیت به خود می‌گرفت. در چنین فضایی، در ماه‌های آغازین زندگی دانشجویی‌ام، این تعلق خاطر را در هرجایی که بودم، چه خیابان، چه خانه و چه کلاس درس، همچنان به پرهام آوینیان صمیمانه احساس می‌کردم. انگار کسی در سرسرای ذهن من نگهبانی‌می‌داد. حتی اگر به مردی، به طور غیر ارادی، کمی گرم‌تر از معمول پاسخ می‌دادم، لحظاتی بعد، نوعی کوبه‌ی سرزنش در فضای ذهنم به حرکت در می‌آمد.

 

گویی در اعماق روحم، هنوز این تعلق خاطر، اجازه نمی‌داد حتی غیبت همیشگی او را در زندگیم بپذیرم. دریغا که در همان لحظات، ناگهان صدای زنگ تلفن و یا صدای دیگری از کوچه و خیابان، مرا از آن گرمای رخوتناک زندگی‌بخش، بیرون می‌کشید و در برهوت واقعیت‌های خشن روزانه، رها می‌ساخت. باید گفت که در واقع امر، نه او به من تعهدی اخلاقی و یا فکری داده‌بود و نه من حتی به آن دو یادداشت مهرآمیزش پاسخی داده‌بودم. او حتی نمی‌دانست که آیا من با خواندن نامه‌هایش، از خود چه واکنشی نشان‌داده‌ام. آیا آن‌ها را در همان لحظه پاره‌‌کرده‌ام و یا با شوق و بی‌قراری، بارها و بارها خوانده‌ام و تک‌تک کلماتش را جزوی از جان بی‌قرار خویش ساخته‌ام؟ این را نیز بگویم که من با وجود کم‌تجربگی و خامی رفتار، هرگز در ذهن خود، این تصور را ایجاد نکرده‌بودم که پرهام آوینیان که تا آن حد نجیب، قابل اعتماد و دوست داشتنی به جلوه در آمده‌است، می‌تواند یگانه مرد روزگار با چنان خصلت‌های برجسته‌ای باشد. هرچند من، هیچ تصویر معینی از او، در ذهن خود نداشتم.

 

                                                                                                                             ادامه دارد

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : « زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه، شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

 

من، اتاقم را از داخل قفل نکرده‌بودم. هرچند در این زمینه، نگرانی خاصی هم نداشتم. شاید بدان جهت که از سن شش، هفت‌سالگی که اتاق جداگانه‌ای داشته‌ام، پدر و مادرم مرا عادت داده‌اند که سرزده، وارد اتاقم نشوند. آنان اگر با من کاری داشته‌اند، همیشه یا مرا صدازده‌اند و یا بر پشت در، کوبه‌ای نواخته‌اند تا من پاسخ بدهم. از این رو، اگر ساعت‌ها در اتاقم تنها می‌ماندم و همچنان گریه می‌کردم، ممکن بود آنان نفهمند و ندانند که چرا من، در بر روی خویشتن بسته‌ام. صد البته من نیز با آنان همین رفتار را داشته‌ام. بسیاری از دوستان درس و مشقم همیشه به من ایراد گرفته‌اند که این شیوه‌ی زندگی، رفتار آدم‌ها را ماشینی می‌کند و حس و گرمی و عاطفه را از مناسبات انسانی آنان، پاک می‌سازد. من البته چنین احساسی نداشته‌ام اما طبیعی است که با دریافت آنان نیز مخالفتی نکرده‌ام.

 

صبح روز بعد وقتی که از خواب برخاستم، سنگینی کابوس‌های شب قبل، انگار همه‌ی وجودم را در زیر فشار خود له کرده‌بود. فضای ذهنم چنان تاریک و غبارآلود بود که نمی‌توانستم به درستی فکرکنم و یا حتی برای خود تصمیمی بگیرم. انگار زلزله‌ای با « ریشتری » فراتر از زلزله های ویرانگر جهان، تنها در مرکز ذهن من رخ داده‌بود. همه‌چیز درهم شکسته و ویران بود. نه دوست‌داشتم کسی را ببینم و نه دوست‌داشتم با کسی حرف بزنم و نه حتی احساس گرسنگی و تشنگی می‌کردم. نوعی بیزاری از همه‌ی هست و نیست، وجودم را در خود گرفته‌بود. شاید در آن لحظات، نوعی مرگ آنی نیز، یگانه راه گریز از آن هستی تلخ و غم انگیز بود.

 

با وجود همه‌ی این‌ها، سعی‌کردم تا آن جا که می‌توانم، ظاهر همه‌ی قضایا را حفظ‌کنم. من در قبال پدر و مادرم مسؤلیت داشتم که از خود مواظبت‌کنم و جان و جوانی خویش را در برابر بادهای ویرانگر شکست و پریشانی، خشک و پژمرده نسازم. پس از آن که ظاهراً همه‌چیز را با طبیعی‌ترین و معمولی‌ترین شکل همیشگی انجام‌دادم، باز دلم طاقت نیاورد و نومیدانه اما کنجکاو و دردمند، خود را به جلو خانه‌ی مردی رساندم که نادیده، ضربان قلبش را احساس می‌کردم. نادیده به او علاقه‌مند شده‌بودم و نادیده، او را بخشی از وجود خود به حساب می‌آوردم. برای من، چندان طبیعی به نظر نمی‌رسید که از او به عنوان « پرهام آوینیان » نام ببرم. نام‌ها بخشی از شخصیت‌های تثبیت‌شده‌ی آدم‌ها در ذهن ما هستند. از این‌رو وقتی که من هنوز صدای او را نشنیده‌ام و برق نگاهش حتی برای یک لحظه، در آسمان تاریک ذهن من ندرخشیده‌است، چگونه می‌توانم او را با نام مخاطب قراردهم؟ برای من، راحت‌تر بود که از او به عنوان آن مرد ناآشنا نام ببرم. اما آیا او واقعاً هنوز هم برای من، همان مرد ناآشنا بود؟ مرد جوانی که آن همه گرمی و مهر را به پای من ریخته‌بود و درست در لحظاتی که شوق دیدار وی، مرا به بازی درآورده‌بود، به شکل غریبی، دور از دسترس شده بود. آن هم نه به دلخواه بلکه به قول آن خانم همسایه، براساس یک سوء تفاهم.

 

این بار به شکلی خود را به نزدیک خانه‌ی او رساندم که در معرض نگاه احتمالی آن خانم همسایه از پشت پنجره‌هایش قرارنگیرم. کمی دورتر ایستادم و به دیوارهای خانه‌ی او زُل زدم. دوست داشتم معجزه‌ای رُخ‌دهد و او ناگهان سر از پنجره بیرون بیاورد و سراغ مرا بگیرد. دوست داشتم، تکان دادن دست‌های نادیده‌ی مهربانش را ببینم که مرا به خود فرا می‌خوانَد. اما دریغ! همه چیز در سکوت مرموزی شناور بود. ترجیح دادم که بیش از آن در آن‌جا نمانم. احتمال آن وجود داشت که آن خانم برای خرید به بیرون رفته‌باشد و ناگهان مرا در آن جا ببیند که با وجود توضیحاتی که او داده‌است، من همچنان، باردیگر نگران و منتظر ایستاده‌ام. البته چند روز بعد باز هم تلاش‌کردم که تلفن خانه‌ی او را بیازمایم. این‌بار صدای غمناک زنی سالمند از پشت تلفن به گوش رسید. کمی دست و پایم را گم کردم اما حدس‌زدم که باید مادرش باشد. پرسید با چه کسی کار دارم؟ گفتم با آقای پرهام آوینیان. گفت: « ایشان در حال حاضر در خانه نیستند.» گفتم: « هیچ می‌دانید که کی برمی‌گردند؟ » جواب داد: « نه خانم محترم. ایشان به مسافرت رفته‌اند و تاریخ برگشتشان دقیقاً مشخص نیست. »

 

مطمئن شدم که حرف‌های آن خانم همسایه درست بوده‌است. من از آن خانم خداحافظی کردم بدون آن که خود را معرفی‌بکنم و او نیز بدون آن که از من پرس و جویی داشته‌باشد، تشکر و خداحافظی کرد. در هفته‌های بعد و می‌توانم بگویم حتی تا دو سه ماه بعدتر از آن، ذهنم از کلمات زیبا و گرما بخش نامه‌هایش لبالب بود. شب‌ها، خواب‌هایم آمیزه‌ای بود از وجود ناشناخته‌ی او و حرمت و مهری که من برای شخصیتش قائل بودم. اما به طور طبیعی، هر چیز روزی پایانی دارد. با گذشت زمان، آهنگ حس و حال عاطفی من نسبت به او کاهش یافت و آرام آرام احساس کردم که آن ماجرا، بیشتر و بیشتر به بایگانی ذهن سپرده می‌شود. خاصه آن که از مهر آن سال به تهران آمدم و در دانشگاه، در رشته‌ی شیمی، تحصیلات خویش را آغاز کردم. تبریز و یاد گرم پرهام آوینیان، تبدیل به فصل بسته‌نشده‌ای در زندگی من شد. درست است که یاد او و کمبود کلام دلنشین او، گاهگاه در فضای ذهنم به جست و خیز می‌پرداخت اما اینک در فضای دیگری بودم. شهر تهران، دانشگاه تهران و محیطی که دیگر با محیط خانوادگی من تفاوت های چشمگیری داشت.

                                                                                             

                                                                                                                          ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:17  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من : « زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

 

وقتی برای بار دوم و سوم، در روزهای گوناگون، زنگ خانه‌ی آنان را به صدا در آوردم، در آخرین‌ روز، نزدیکی های ظهر، خانمی نسبتاً مُسن از خانه‌ی روبرو بیرون‌آمد و با حالتی مشکوک و جوینده، پرسید: « حتماً با پسر آقای آوینیان کار دارید؟ » برای این‌که از قافله عقب‌نمانم و  شک و تردید او را برنیانگیزم با حالتی مطمئن گفتم: « بله با ایشان کارداشتم. » او سری به تأسف تکان داد و گفت:«پسر آقای « آوینیان » را، ظاهراً به یک جرم خاص، دستگیرکرده‌اند. اما تقریباً می‌توانم حدس‌بزنم که جرم او نه دزدی است و نه کلاهبرداری و یا دعوا با این و آن. تصورم آنست که او را به « جرم سیاسی » دستگیر کرده‌باشند. سپس توضیح داد که: « پدر و مادر آقا پرهام، در منطقه‌ی دیگری از شهر و در یک خانه‌ی بسیار بزرگ و اشرافی زندگی می‌کنند. آن‌ها نیز می‌دانند که پسرشان دستگیرشده‌است. سخت ناراحت و شوکه هستند. »

 

« آن‌ها این خانه را سال‌هاست که در اختیار پسرشان گذاشته‌اند. من از همان آغاز، شاهد رشد پرهام تا این زمان بوده‌ام و او را مانند بچه‌های خودم دوست دارم. او پسری است آرام، متین و دوست‌داشتنی. می توانم بگویم که آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده‌است. در طول این سال‌ها، درحالی که پسران هم سن و سال او به تفریح و خوش‌گذرانی مشغول بوده‌اند، او مرتب در حال درس‌خواندن و مطالعه بوده‌است. طفلکی تازه درس دکترایش را تمام کرده‌ و مدتی است که مشغول تهیه‌ی مقدمات سفر به کاناداست تا تخصصش را در رشته‌ی « اُرتوپدی» بگیرد. من تردید ندارم که موضوع، فقط یک سوء تفاهم‌است. حتماً دیر یا زود، آزاد می‌شود. مخصوصاً که پدر و مادر و شوهر خواهرش، هرکدام در میان سرها برای خود « سر » ی هستند. »

 

احساس کردم که آن خانم، همه‌ی اطلاعات لازم را در مورد زندگی پرهام آوینیان، از سیر تا پیاز دارد. هنوز در همین فکر و خیال بودم که با لحن مادرانه‌ای پرسید: « می‌توانم بپرسم که شما چه نسبتی با ایشان یا با پدر و مادرش دارید؟ چون تا به حال، شما را در این طرف‌ها ملاقات نکرده ام! » ظاهراً در برابر سؤال خصوصی او، غافلگیر شده‌بودم. تربیت خانوادگی من چنان بوده که یادگرفته‌ام به پرسش‌های دیگران، به طور طبیعی، جوابی‌بدهم اما هرگز در زندگی خصوصی آنان و یا مناسباتشان با آدم‌های دیگر، از خود کنجکاوی نشان ندهم. از این‌رو برای این که جوابی از راه ادب داده‌باشم، گفتم: « برادرم که در تهران زندگی می‌کند با ایشان دوست قدیمی است. مدتی بود از آقا پرهام خبری نداشت و حتی نتوانسته‌بود از طریق تلفن با او تماس‌بگیرد. به من سفارش‌کرده‌بود تا سری به خانه‌شان بزنم و چند و چون موضوع را روشن‌کنم.» آن خانم که احساس همدردی مادرانه‌ای نسبت به پرهام آوینیان داشت گفت: « اگر خسته‌هستید، در خدمتتان باشیم. چای یا میوه‌ای میل بفرمائید. اگر هم دوست دارید، می‌توانید تلفنتان را به من بدهید تا اگر خبری‌شد، به شما اطلاع بدهم. »

 

بی‌درنگ، این دریافت به من دست داد که دارم وارد دایره‌ای می‌شوم که هرگز به آن نیندیشیده‌بودم. از این‌رو، از محبت آن خانم تشکر کردم و بی‌آن که به او با کلام جواب بله یا نه بدهم از آن جا دورشدم. اما در همان جا با حرکات چشم و صورت، جواب منفی خود را به او ابلاغ کردم. به خانه که رسیدم، مانند سرداری که در میدان نبرد، دچارشکست ویرانگری شده‌باشد، به اتاقم رفتم. روی تخت درازکشیدم و برای لحظه‌ای سعی‌کردم به خود بقبولانم که در کجای زمان و مکان سیر می‌کنم و آن‌چه را که شنیده‌ام چگونه باید برای خود حل و هضم‌کنم. اندیشه‌هایم انگار با حالتی خواب‌آلود و فلج‌شده، از هرگونه پیش‌روی و یا پس‌روی در گستره‌ی زندگی کوتاهم بازمانده‌بودند. نوعی گیجی و منگی، نوعی هراس، نوعی مرگ ناخواسته، انگار سایه‌ی شوم خود را بر همه‌ی وجودم پهن کرده‌بود.

 

احساس‌می‌کردم که در جاده‌ای تاریک، رو به سوی مقصدی نامعلوم در حال حرکتم. ناامنی خاطر، تلخی انتظار و نیز کم بودن احتمال هرگونه دیدار با او در آینده‌های نزدیک، ذهنم را به شکل غریبی آشفته کرده‌بود. انگار پرنده‌ای بودم که تازه توانسته‌بود، پروازکردن را در گستره‌ی آسمان مهر و عشق بیاموزد اما قبل از این‌که بتواند اوج بگیرد، ناگهان بال‌هایش را بریده‌اند. خشم و ناتوانی، آرزومندی و شوق، تاریکی و روشنایی، به شکل غریبی با یکدیگر درآمیخته‌بود. اما با وجود همه‌ی این احساس‌های متضاد و توان‌سوز، نیروی بازدارنده و « هی » زننده‌ای در وجودم سربر می‌کشید. نیرویی که می‌خواست تا من بر حرکات و رفتار خود، با وجود همه‌ی خامی‌ها در بیشترین عرصه‌های زندگی، کنترل داشته‌باشم.

 

علتش نیز آن بودکه من همیشه از مادرم آموخته‌بودم که می‌گفت: « در لحظه‌های بحرانی و تاریک زندگی که فکر می‌کنی دنیا به آخر رسیده‌است، به این بیندیش که دنیای پیرامون تو، سیر عادی خود را دارد. آن چیزی که به آخر رسیده، تصویرها و دریافت هایی در دنیای درونی توست. از این رو، همیشه این احساس تلخ و غم انگیز خود و یا دیگران را جدی بگیر. ناگوارترین اتفاق‌های زندگی، درست در چنین لحظاتی، چهره نشان می‌دهد.»

 

برای یک لحظه، احساس کردم که از رمق زندگی تُهی هستم. انگار همه‌چیز به انتهایی‌ترین نقطه‌ی خود رسیده‌بود. هیچ‌گاه خود را تا آن لحظه، آن‌قدر ناتوان احساس نکرده‌بودم. ناگهان متوجه شدم که اشک‌هایم از روی صورتم به جدار بیرونی گلو و از آن جا به داخل پیراهنم جاری‌شده و بخشی از بدنم را خیس کرده‌‌است. شگفتی من از آن بود که گویی در تمام لحظاتی که به  این تاریکی و بیراهگی زندگی فکر می‌کردم، اشک‌هایم نیز مرا همراهی می‌کرده‌اند. دوست نداشتم که پدر و مادرم، مرا در چنان حالی ببینند. نه از آن رو که ناچار می‌شدم راز درونی خود را برای آنان بازگویم. برای چنین موردهایی، از سوی من، هیچ گونه تلاشی برای مخفی‌کاری نبود. بلکه بیشتر از آن جهت بود که من در دنیای منحصر به فرد خویش، همیشه چنان بارآمده‌ام که حتی در زمینه‌های عاطفی به خود تکیه‌داشته‌باشم و روح خود را بی‌پرده و « باز » در مقابل آنان قرارندهم. آن هم روحی زخمی و شکست‌خورده. اگر چنان می‌کردم، نشان از آن داشت که دیوارهای دژ عواطف و احساساتم، چندان مقاوم و قابل اعتماد نبوده‌اند.

 

                                                                                                                        ادامه دارد 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:9  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از ماجرای زندگی من :

« زنی هستم جوان و تحصیل‌کرده، که با وجود داشتن فرزندان دوقلو، از شوهرم جدا شده‌ام. علت این جدایی، اختلاف عمیق شخصیت من با او از دیدگاه‌های مختلف رفتاری و فکری بوده‌است.  پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانه‌ی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلب‌کرد. اینک در تبریز، در‌ خانه‌ی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق به‌سر می‌برم، سخت به دنبال کار نیز می‌گردم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاری دارم به گذشته‌ها و خاصه شور و حال‌های عاطفی‌ام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضور داشته‌اند.»

 

نامه را نه یک‌بار بلکه چند و چندین بار خواندم. پس از گذراندن روزهای سنگین و تلخ انتظار و نومیدی، اینک حسی غریب اما نیروبخش و نوازش‌دهنده، مرا در خود گرفته‌بود. انگار که از یک خوشبختی ابدی احاطه‌شده‌‌بودم. با خود می‌اندیشیدم که بی‌قراری و سرگردانی من در آن روزهای شوق و خیال، ریشه در بی‌قراری متقابل و شوق مواجی داشته که وجود این غریبه‌ی مهربان و عاشق را فرا گرفته بوده‌است. خواندن نامه‌ی دوم او برخی از ذهنیات روزهای گذشته‌ی مرا روشن‌تر ساخت. اگر او تردیدی در محبت خود نسبت به من داشت و یا آنرا مشروط به پاره‌ای پیش‌شرطها و پس‌شرطها می‌کرد، در آن صورت، صدای کوبه‌های تردید را از خلال تَرَک‌های کلامش می‌شد شنید. اما او با واژه‌هایی روشن، اندیشه‌ها و علائق خود را با من درمیان گذاشته‌بود. حتی برای آن که کمترین تردید به ذهن من راه نیابد، حاضر شده‌بود که این دیدار، در حضور هرکس که من تمایل دارم، انجام گیرد.

 

من نیاز به زمان داشتم تا کمی دور از احساسات توفان‌گونه، به تصمیم عاقلانه و یا نسبتاً عاقلانه‌ای برسم. شوق دیدار او، شوق شنیدن صدای مردی که مرا دیده بود و من او را نمی‌توانستم به جا بیاورم، وجودم را بدل به موج خروشان دریایی کرده‌بود که خود، خواهان آرامش بود اما وزش‌ بادهای ناآرام و گذرنده‌ی زندگی، این آرامش را از او گرفته‌بودند. از این‌رو با خود فکر کردم که این موضوع را نخست با پدر و مادرم در میان بگذارم و از آن‌ها نظر بخواهم. تقریباً می‌توانستم مطمئن باشم که پدر و مادرم به من می‌گفتند که شخص مورد نظر را به خانه دعوت‌کن و از نزدیک با شخصیتش آشنا بشو. طبیعی است که ما نیز در این موضوع، می توانیم کمکت‌کنیم. اما لحظاتی بعد، از تصمیمی که گرفته‌بودم پشیمان شدم. نه از آن رو که احتمال به دردسر افتادن را می‌دادم بلکه بدان دلیل که احساس می‌کردم با مطرح‌کردن چنین موضوعی با پدر و مادرم، تمامی آن حس و حال شگفت خویش را در حد یک « خواستگاری » رسمی، تنزل داده‌ام. مهم تر آن که ما حتی یکدیگر را ملاقات هم نکرده بودیم تا من بتوانم از وی، یک ارزیابی اولیه به‌دست بیاورم.

 

چه بسا پدر و مادرم در دل خود، به ساده‌دلی من می‌خندیدند و در عمل، اعتمادشان را به استقلال فکر و آزادی عمل من از دست می‌دادند. در آن صورت، آنان ناچار بودند که مرا بیشتر از پیش، تحت کنترل خویش‌ داشته‌باشند. چیزی که نه آن‌ها آن را دوست داشتند و نه من به آن عادت کرده‌بودم.  از این رو تصمیم گرفتم، به تنهایی وارد عمل‌شوم. بدان معنی که به او زنگ بزنم و در رستورانی، قرار ملاقات بگذارم. جایی که می‌توان مدت زیادتری نشست و در عین حال، فضا کاملاً همگانی است. خاصه آن که من از چنان اعتماد به نفسی برخوردار بودم که می توانستم از چنین ملاقات‌هایی، بیمی به دل راه ندهم. در این نکته تردید نداشتم که اگر پدر و مادرم حتی می‌فهمیدند که من با مردی آن‌چنان ملاقات کرده‌ام، شاید تنها نکته‌ای را که ممکن‌بود مطرح‌کنند، آن بود که اگر به کمک ما نیاز داشته‌باشی، من و مادرت، دریغی نداریم. سرانجام با نوعی تپش و لرزش بدن از شدت هیجان و ناشناختگی، زنگ تلفن خانه‌اش را به صدا درآوردم. تصورم آن بود که با نخستین زنگ، گوشی تلفن را بردارد. اما نه تنها نخستین زنگ تلفن که شاید هشتمین و نهمین آن نیز به صدا درآمد اما کسی پاسخ نداد. نومیدی و عصبیت، وجودم را پُر کرده‌بود.

 

با خود اندیشیدم که شاید آن شب به خانه نمی آمد. شاید به مسافرت رفته‌بود و بسیاری شایدهای دیگر. اما لازم بود که من بخت خویش را بیشترها از این بیازمایم. آن شب سعی‌کردم یکی دو ساعت بعد نیز زنگ بزنم اما کسی پاسخ نداد. حتی جسارت به خرج‌دادم و در حدود دوازده‌ی شب، شماره‌اش را گرفتم اما ناامید‌تر از پیش، سردر گریبان خویش فرو بردم. فردای آن روز و چند و چندین فردای دیگر به تلاش خود ادامه‌دادم. اما هرچه بیشتر زنگ می‌زدم، به همه‌چیز ناامیدتر می‌شدم. گاه با خود فکر می‌کردم که شاید چنین شماره‌ای وجود نداشته‌است و او خواسته به شکلی با احساسات من بازی بکند. اما به طور طبیعی و قاطعانه چنین اندیشه‌ی کودکانه‌ای را از خود دور می‌ساختم زیرا هچ قرینه‌ای که بتواند چنین فکری را تقویت کند در نوشته‌های او وجود نداشت.

 

ما در خانه، فقط یک فکس داشتیم که آن نیز در اتاق کار پدرم قرار داشت. سرانجام، یادداشت کوتاهی نوشتم و آن را به همان شماره تلفن فکس‌کردم. یادداشت من چنان بود: « سلام. به شما چندین بار تلفن کردم اما توفیقی نیافتم. اگر این یادداشت را دریافت‌داشتید به آدرسی که از من دارید، تماس بگیرید. ممنون می‌شوم.» من از آن رو آدرسم را در آن یادداشت نگذاشتم که اولاً ممکن بود او به سفر غیر منتظره‌ای رفته‌باشد و یا حتی برایش اتفاقی افتاده‌باشد که در آن صورت، احتمال آن که آدرس من در اختیار کسان دیگری نیز قرار بگیرد، وجود داشت. از طرف دیگر، به این نکته آگاه بودم که او با توجه به این که برای من دو تا نامه نوشته بود، مطمئناً آدرس خانه‌ی ما را می دانست. به طور طبیعی، روزهای دیگری نیز در بی‌قراری و انتظار گذشت. اما انگار، او آب شده‌بود و به زمین رفته‌بود.

 

تردید نداشتم که برایش اتفاقی افتاده‌است اما چگونه می‌توانستم، چند و چون این موضوع را برای خود مشخص‌کنم. اولین فکری که به ذهنم راه‌یافت، تماس با شرکت مخابرات بود که بتوانم از طریق شماره‌ی تلفن او، آدرس خانه‌اش را پیدا‌کنم. پس از تماس‌های مکرر، آدرس خانه‌اش را پیدا کردم. شگفتا که فاصله‌ی خانه‌ی او تا خانه‌ی ما، بیش از پانصد متر نبود. ما در یکی از محله‌های نسبتاً قدیمی شهر زندگی‌می‌کردیم. او درواقع، هر روز هنگام آمد و رفت خویش از جلو خانه‌ی ما می‌گذشته‌است. اینک می‌توانم بفهمم که او چگونه، مرا دیده و آدرس خانه‌ام را پیدا کرده‌است. خانه‌‌ای که او در آن زندگی می‌کرد، بسیار بزرگ بود اما هرچه زنگ‌ در را به صدا درآوردم کسی پاسخ نداد.

                                                                                                   ادامه دارد

 

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:9  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM