شمیم استخری |
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از دریافت سه نامه از پرهام آوینیان، درست در روزی که جواب نامهی او را به پست میسپرد، با خانوادهی پرهام در تبریز تماس میگیرد و همانروز به دیدار پدر و مادر پرهام که سخت مشتاق ملاقاتش هستند میرود. در این دیدار، او خواهر پرهام را که «پرندین» نام دارد نیز ملاقات میکند. همان روز، در آخرهای شب، پرهام از کانادا به دلاویز زنگ میزند و با او صحبت می کند.»
برایم باورکردنی نبود که همه چیز آنقدر فشرده، آن هم یکی پس از دیگری اتفاقبیفتد. در زندگی همهی ما لحظاتی فرامیرسد که رویدادهای ناخوشایند و بدآهنگ، چنان انسان را در چنگ خود میفشارند که دیگر جایی برای نفس کشیدن باقی نمیماند. انگار در آن لحظات، همهی نیروهای مرموز و شَبَحوارهی هستی، ناگاه در یک جنگل تاریک، انسان را از هرسو به محاصره گرفتهاند تا مجازات زنده بودنش را در کف دستش بگذارند. البته از آن سوی دیگر، موردهایی نیز پیشمیآید که انگار همهی درها و گرههای زندگی، یکی پس از دیگری، به مدد نیروهایی گرهگشاینده، جادویی و مهربان، یکایک بازمیشوند و زندگی را برای نخستینبار، در هیأت شرابی خوشگوار و مستیبخش، به کام انسان فرو میریزند. گویی به او پاداش آن را میدهند که از ایستایی و مرگ فاصلهگرفتهاست.
در این دو روز، از لحظهای که وارد تبریز شدهام، آنچه میبینم، نوعی غافلگیرانگی و حیرانی است. نوعی بازیهای غیر مترقبهی سرنوشت است. سرنوشتی که من همیشه تلاشداشتهام، رقمزنندهی خطوط آن، خودم باشم. اما با این وجود، از خود میپرسم آیا این منم که غافلگیر سرنوشت شدهام و یا آن که این سرنوشت است که در باریکههای خواست و رفتار من به دام افتادهاست؟ نمیدانم. برای این که حتی جواب خود را بدهم، نیاز به نوعی رهایی و خاموشی دارم. در این حالت که نورافکنهای حوادث برسر و صورت من میتابند، چه جای آنست که اندیشههای من بتوانند از عهدهی برداشتن گامهایی اگر چه کوچک، برای تجزیه و تحلیل اینگونه چراییها برآیند. باری، در جواب پرهام چه میتوانستم گفت جز آن که بی اختیار و با صدایی بلند در آن نیمهشب اردیبهشتی تبریز بگویم:«سلام پرهام من!»
لحظهای سکوت برقرارشد. من منتظر پاسخ پرهام بودم. از اینرو، صبورانه سکوت را ادامهدادم. اما زود دریافتم که این سکوت، آنقدر به درازاکشیده که شاید رابطهی تلفنی ما قطع شدهباشد. برای آن که مطمئنشوم، پرسیدم:«صدای مرا میشنوی؟» جوابداد:«معلوم است که میشنوم. اما نمیدانم خواب میبینم یا بیدارم؟ هنوز نمیتوانم باورکنم که این صدای دلاویز است که مانند شرابی بهشتی از فراز آن افقهای دور، دارد چکهچکه به جان من میریزد. آیا به خود اطمینانبدهم که من اینک کسی را دارم که اندیشهی تعلق به او، برایم رؤیایی باورنکردنی و سپیدهدمانه بودهاست. مشکل من در این لحظه در آنست که هنوز نمیدانم آیا این «یک واقعیت» است یا «تصور یک واقعیت»؟ اما چه واقعیت باشد و چه تصور آن، در این لحظه آنقدر خوشحالم که نمیتوانم احساساتم را با هیچ کلام و کلیدی بازکنم و در برابر قلب تو بگذارم. پدر و مادرم از خوشحالی دیدار تو، طاقت نیاوردند و پس از رفتنت فوراً به کانادا زنگزدند و شمارهات را هم در اختیارمگذاشتند. دلاویز عزیزم! از مهربانیها و بزرگواریهایت سپاسگزارم. من همیشه و از همان نخستین لحظه، این امید را داشتهام که تو دستهای مرا که به نشانهی شوریدگی و همدلی به سویت دراز شده، پس نخواهی زد. آخر من چگونه میتوانم زندگی را ادامه دهم و ترا نه تنها به عنوان همسر بلکه به عنوان آن گرمابخش جان و دل، در کنارم نداشتهباشم؟»
احساس میکردم که انگار پرهام حرفهای بسیار زیبا و ادیبانهاش را از روی دستنوشته میخواند. اما این فقط یک احساس بود. میدانستم که چنان نیست. زیرا در چنان زمانی کوتاه، نوشتن چیزی که به گفتگوی معمولی و غیرقابل پیشبینی تلفنی نزدیکباشد، تقریباً غیرممکن است. اما او چقدر زیبا و پراحساس صحبت میکرد. در واقع همین زیبا صحبتکردن و تسلط او به زبان فارسی، در من چنان اندیشهی بی پایهای را ایجادکردهبود. طبیعی است که من نیز در آن لحظهها، میبایست احساساتی را که در ژرفای جانم، بدل به موجآبههای بیقراری و شیدایی شدهبود به وی انتقالدهم. من خود نمیدانم که در آن هنگام چگونه با پرهام صحبتکردهام اما دیگر آن چه بر زبانم جاری میشد، عصارهی روزگارانی بود که من قلب خود را در بقچهی سکوت پنهان کردهبودم. در عمل، سایهای از نگرانی، عدم اطمینان به مناسبات ناشناختهی انسانی، آن را پوشاندهبود. و همین نکته از موردهایی بود که مرا در رابطه با پاسخدادن به نامههای پرهام، محافظهکار و کُند کردهبود.
اما گفتگوی آن شب ما، با سرمستی و بیقراری، با شوق و لبخند بر بیداد هستی، ساعتی به درازاکشید. انگار سالیان دراز بود که ما همدیگر را میشناختیم. هرکلمهی او برای من اعتبار و ارزش خاص داشت. نه تنها از دیدگاه اجتماعی که از دیدگاه عاطفی و احساسی نیز. تردید ندارم که بیقراری او به مراتب بیشتر از آن بود که من میتوانستم مجسمکنم. سرانجام احساسکردم که کیفیت صدا و رسانندگی خط، لحظه به لحظه خرابتر میشود تا آنجا که من صدای او را با ارتعاش و به زحمت میتوانستم بشنوم. از اینرو، ترجیحدادم که خداحافظیکنم بیآن که به انجام آنکار تمایلی داشتهباشم. آن شب برای نخستینبار بود که نتوانستم گریهام را که ناشی از شادی بسیار زیاد من از شنیدن صدای پرهام بود، نگهدارم. حتی احساسکردم که نمیتوانم در اتاقم تنهاباشم. از این رو به اتاق خواب پدر و مادرم که هنوز بیدار بودند رفتم تا برای اولین بار، آنان را در آن همه شادی، در آن خوشبختی، در آن همه رعشههای بهشتی ناب، اندکی شریکسازم. البته ناگفتهنگذارم که «درِ» اتاق من در آن هنگام کاملاً باز بود و من هرگز انتظار تلفنکردن پرهام را نداشتم. از اینرو، آنان صدای صحبتکردن مرا با پرهام میشنیدند. زیرا صدای من در آن سکوت شباهنگام، در همهی ساختمان خانهی پدری میپیچید. نگاه پدر و مادرم به من، نگاهی مهرآمیز و همدلانه بود. آنان فهمیده بودند که با چه کسی داشتم صحبت میکردم. اما ترجیح میدادند که خودم به حرفآیم و موردهایی را که دوستدارم، برایشان بازگویم.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از دریافت سه نامه از پرهام آوینیان، درست در روزی که جواب نامهی او را به پست میسپرد، با خانوادهی پرهام در تبریز تماس میگیرد و همانروز به دیدار پدر و مادر پرهام که سخت مشتاق ملاقاتش هستند میرود. در این دیدار، او خواهر پرهام را که «پرندین» نام دارد نیز ملاقات میکند. همان روز، در آخرهای شب، پرهام از کانادا به دلاویز زنگ میزند و با او صحبت می کند.»
مادر پرهام با حالتی صمیمی و مادرانه توضیحداد که «پرهام قبل از رفتن به کانادا و قبل از گرفتار شدن، دوست داشت شما را ملاقاتکند. او این خواستهی خود را با من و پدرش در میان گذاشتهبود و نیز گفتهبود که برای شما دو تا نامه فرستاده اما متأسفانه پاسخی نگرفتهاست. البته او، انتظار آن را نداشت که حتماً و فوراً از طرف شما جوابی بگیرد اما با وجود این، تمام وجودش شوق دریافت نامهای از شما را داشت اگر چه حتی نامهای بس کوتاه. واقعیت آنست که بسیاری از دخترهای فامیل و دوست و آشنای ما، تمایل داشتهاند و دارند که با پرهام ازدواجکنند. اما پرهام همیشه به ما گفتهاست من باید با کسی ازدواجکنم که دلم به دنبالش پرواز کند. در غیر این صورت، آنقدر منتظر میمانم تا روزی چنین کسی در زندگی من پیداشود. پرهام برای ازدواج کردن با یک دختر، به زیبایی تا یک مرز معقول اهمیت میدهد و نه بیشتر. از طرف دیگر، مطلقا به دنبال دختری نیست که از خانواده ای ثروتمند باشد. او در پی چیزهای خاصی است که درک آن هنوز هم برای من و پدرش ساده نیست. ما فرزندان دیروزیم و فرزندان ما، پدران و مادران فردا. طبیعی است که من و پدرش همیشه به خواسته های او احترام گذاشتهایم. همان طور که به خواستههای دخترمان «پرندین» نیز. دختر ما آنقدر آزادی عمل داشتهاست که با کسی که دوستشدارد ازدواجکند. از این جهت، ما هیچگونه نقشی در انتخاب و یا رد همسر وی نیز نداشتهایم.» در این لحظه نگاه من به نگاه پرندین، خواهر پرهام غلتید. لبخندی بر لبانش نشستهبود و صورتش را گلبرگی از شرم رنگ زدهبود.
مادرش ادامهداد:« از طرف دیگر با اتفاقی که افتاد، نه تنها آن دیدار میسرنشد بلکه زندگی ما یکسره دگرگون گردید. همه چیز به همریخت. من و پدرش از غم بزرگ گرفتاری ناخواستهی پرهام، تقریباً زمینگیر شدهبودیم و اگر پسرمان، مدت طولانیتری در بازداشت ماندهبود، نمیدانم چگونه میتوانستیم از عهدهی تحمل آن همه فشار روحی برآییم. اما خوشبختانه همه چیز به خیرگذشت. او در خلال مدتی هم که در بازداشت به دیدارش میرفتیم، سراغ شما را از ما میگرفت. تنها جوابی که من برایش داشتم آن بود که یک روز، خانم جوانی به سفارش برادرش از تهران به خانهی او زنگ زدهبود. و این همان روزی بود که من درخانهی پرهام بودم تا سر و سامانی به گلهایش بدهم. البته من آن خانم را نمیشناختم و او نیز خود را معرفی نکرد و حتی نام برادرش را هم نگفت. تنها جوابی که توانستم از راه مصلحت به آن خانم بدهم آن بود که پرهام به مسافرت رفتهاست.»
در همان لحظه، نگاه مادر پرهام به شکلی پرسشگرانه با نگاه من تلاقی کرد که من بی اراده، لبخندی کنترلکننده برلب جاری ساختم. او نیز با نگاهی جستجوگر و مهربان پرسید:« نکند که آن خانم شما بودهاید؟» من نیز با تکان دادن سر، به او پاسخ مثبتدادم و البته همه خندیدیم. این گفتگو، فضا را هنوز هم بیشتر از همدلی و مهر آکنده ساخت. در ته دل دوستداشتم بیشتر بنشینم و دستکم از مادر پرهام بخواهم که یکی از آخرین عکسهای پسرشان را به من نشان بدهد. اما از انجام این کار آگاهانه خودداری کردم و ترجیحدادم که دیدار نخستینم مقداری کوتاهتر از حد معمول باشد. از اینرو تصمیمگرفتم که با آنان خداحافظیکنم.
البته به آنان گفتم که فردای آنروز عازم تهران هستم و به طور طبیعی، تلفن خانهام را در تهران و نیز تلفن خود را در خانهی پدری در تبریز، در اختیارشان گذاشتم. هنگام خداحافظی، اصرار پدر پرهام برای رساندن من به خانهی پدری، آنچنان زیاد بود که من احساسکردم، مقاومتکردن در برابر او، کار را بهتر نمیکند. از این رو قبول کردم که مرا به خانه برساند. در میان راه، حرف چندان زیادی میان ما رد و بدل نشد. مطمئناً در ذهن هریک از ما دنیایی از پرسش و پاسخ موج میزد. من دوستداشتم از پدر پرهام، پرسشهای بیشتری را در بارهی پسرشان و دوران کودکی و رشد او مطرحکنم بهخصوص که در خانهی آنان، میداندار واقعی صحبتکردن، مادر پرهام بود و نه پدرش. اما آگاهانه ترجیحدادم که خیلی جلو نروم. پدر پرهام نیز دریافته بود که کمگویی من چندان بیراه نیست. اما به تنها نکتهای که اشاره کرد، علاقه و احترام بسیار عمیق پسرش نسبت به من بود.
با وجود این، او سر صحبت را به این شکل بازکرد که زندگی مشترک انسانی، از نوع معاملههای تجاری نیست. انبوهی «اما» و «اگر» لازم دارد تا همه چیز به شکل دلخواه کارکند. که البته، این حرف او، مور تأیید من نیز قرارداشت. به خانه که رسیدم، دوست نداشتم برای آمدن او به خانهی پدرم اصرار بورزم. نه از آنرو که ممکن بود پدر و مادرم در برابر یک مهمان ناخوانده غافلگیرشوند. بلکه بیشتر از آن رو بود که دوست داشتم، مقداری میان من و آنان از نظر زمانی فاصله بیفتد تا بتوانم کمی با خود خلوتکنم و به آیندهی زندگیام بیندیشم. باوجود این، دوبار از او دعوت کردم که به خانهی ما بیاید اما وی تشکر کرد و گفت که این کار را برای وقت مناسب دیگری میگذارد. من نیز خداحافظیکردم و به خانه آمدم. همان شب پس از ساعت یازده، در حالی که با پدر و مادرم مشغول صحبت بودم و هریک خود را آماده کرده بودیم که بخوابیم، تلفن اتاق من زنگزد. وقتی گوشی را برداشتم و خود را دلاویز معرفیکردم، صدای ناآشنایی به گوشم گفت:« سلام دلاویز عزیز! من پرهام آوینیان هستم و از کانادا زنگ میزنم.»
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از دریافت سه نامه از پرهام آوینیان، درست در روزی که جواب نامهی او را به پست میسپرد، با خانوادهی پرهام در تبریز تماس میگیرد و همانروز به دیدار پدر و مادر پرهام که سخت مشتاق ملاقاتش هستند میرود. در این دیدار، او خواهر پرهام را که «پرندین» نام دارد نیز ملاقات میکند.»
در آن هنگام که از خانه بیرون آمدهبودم تا نامهی پرهام را به پست بسپارم، هرگز نمیتوانستم تصورکنم که غروب همان روز، به مهمانی خانوادهای میروم که یکی از اعضای آن، دیری است به خلوتترین زوایای روح من پاگذاشته و دنیای عاطفیام را به کلی زیر و زبر کردهاست. خواهر پرهام که خانمی سی و دو سه ساله دیده میشد، بسیار زیبا، خوشپوش و بلندقامت بود. مادر پرهام تقریباً پنجاه و ششهفت ساله و پدرش، حدوداً شصت ساله به نظر میرسید. وقتی که چشمم به پدرش افتاد، بیاختیار پرهام را در روزگار پیری، در آن شکل و شمایل مجسم کردم. و این در حالی بود که هنوز پرهام جوان را ندیده بودم. اما به هرصورت، دستکم، میتوانستم «پرهام پیر» را ببینم و از این طریق، جوانی او را در برابر خود مجسمسازم. موهای سر پدرش کاملاً سفید اما بسیار پرپشت بود. انگار گذشت زمان، نتوانستهبود، «یک مو» از سر او کمکند.
نگاهم را به شکلی جستجوگرانه به در و دیوار اتاق بسیار بزرگ پذیرایی آنان دواندم تا شاید تصویری از پرهام در آن دور و برها پیداکنم و یا به این گمانبیفتم که آن تصویر میتواند از آن او باشد. اما در آنجا، هیچ تصویری از اعضای خانوادهی پرهام نبود. از طرف دیگر، سه تابلو نقاشی تفکرانگیز و لطیف، دیوارهای اتاق پذیراییشان را آذین بستهبود که کاملاً آشکار بود که از کارهای نقاشان خارجی است. در آنها چنان موجی از توازن و آرامش جاری بود که انگار قطرات زلال زیبایی و اندیشه، از کنارههای تابلوها به در و دیوار اتاق نیز رها شدهبود. باید بگویم که هرکدام از تابلوها در محل مناسبی به دیوار نصب شدهبود. همهی آنها در دو چیز وجه اشتراکداشتند. اول: پرداخت به فضای روستا و طبیعت بخشایشگر. دوم: حضور زنان جوان و تنها در بافت و ساختهایی متفاوت از یکدیگر. شیوهی نقاشی تابلوها و رنگ و روغنی که بر بوم آنها بهکار رفتهبود، نشان نمیداد که آنها را فقط یک نفر نقاش کشیدهباشد اما کاملاً احساس میشد که شخص خریدار و یا انتخابکننده، سعی داشته، آنها را از میان انبوهی نقاشیهای گوناگون، به شکلی در برخی زمینهها هممضمون برگزیند. این کار نه ساده بودهاست و نه ارزان. اما طبیعی است که جوینده، دیر یا زود، یابنده میشود.
تابلو نخستین، زنی روستایی اما غربی را نشان میدهد که به تنهایی مشغول کار در یک مزرعه است. نقاشی، بازتاب لحظهای است که او کمر راست کرده تا عرق از پیشانی و صورت خود پاککند. صورت بسیار نجیب و زیبای زن جوان که انگار از شدت کار و گرما، گُر گرفته، از قطرات ریز و زلال عرق، پُراست. نوعی از اعتماد به نفس، نوعی از تنهایی عمیق و غرور استوار انسانی، در چهرهی او جاریاست. تابلو دوم زن دیگری را نشانمیهد که در یک کوره راه باریک و مالرو در روستایی سرسبز، پشت به نقاش، در حال راه رفتن است. درست است که در دستهایش چیزی نیست اما سبدی دستهبلند از شانهاش آویزان است و نوع راهرفتنش قبل از آنکه پیادهروی تفریحانه را نشاندهد، رفتن آگاهانه به یک مقصد معین را به نمایش میگذارد. ظاهراً زنی است که از کار روزانه به خانه بر میگردد. شاید در مزرعه کار میکرده و شاید هم برای دیدار کسی به جایی رفتهاست. نوع لباسها از پشت سر چندان آشکار نیست که گمان بیننده را در یک زمینهی معین، قطعی سازد. پدیدهی تنهایی و اعتماد به نفس در بافت کلی تابلو و نوعی راه رفتن کاملاً پدیدار است.
تابلو سوم نیز صورت زن جوانی را نمایش میدهد که از درون یک کلبهی روستایی بازهم در غرب، از پنجره، بیرون را نگاهمیکند. انگار او منتظر کسی است که باید از راه برسد. دست هایش را برلب تاقچهی پنجره گذاشته و در حالی که پنجره کاملاً باز است، نگاهش را به افقهای دور دست پرواز دادهاست. گویی منتظر کسی است. شاید هم به کسی که منتظرش بودهاست نگاه میکند که دارد به خانهی او نزدیک میشود. در همین تابلو نیز تنهایی عمیقی که انگار ریشه در گذشتههای دور دارد، پدیدار است. اما نگاه زن، حکایت از آن دارد که دوران آن تنهایی، در حال سرآمدن است. من میتوانستم انگیزهی تابلو اول را «کار»، تابلو دوم را «حرکت» و تابلو سوم را «انتظار» بدانم. این نخستین احساسی بود که با دیدن آنها به من دستداد.
البته ناگفته نگذارم که این دیدنها و ارزیابیهای من، در خلال نگاههایی بسیار کوتاه و گذرا به در و دیوار اتاق پذیرایی آنان برایم به کف آمدهاست. بسیار دوست میداشتم که آن تابلوها را از نزدیک و با دقت و حوصله تماشا میکردم. بهخصوص کنجکاو بودم بدانم که آیا پرهام در انتخاب و یا خرید آنها نقشیداشتهاست یا خیر. اما طبیعی بود که چنین سؤالی را باید برای بعدها میگذاشتم. برخورد خواهر پرهام که خود را «پرندین» معرفی کردهبود، برخلاف برخورد پدر و مادرش، برخوردی از روی فاصله و محتاطانه بود. میتوانستم گمانکنم که اطلاعات او از من، کمتر از اطلاعات پدر و مادرش بود. البته همهی اینها به پرهام و برخورد او با خواهرش برمیگشت که چقدر با او در بارهی من صحبتکردهبود. برای من، لحظاتی را که در آنجا بودم، باوجود همهی مهر و گرمایی که نثارم میکردند، با سبکباری و سرعت نمیگذشت. زیرا در عمل، هیچگونه آمادگی روحی برای حضور در چنان جمعی را نداشتم. نه به خودم اجازه میدادم که سؤالپیچشان بکنم و نه دوستداشتم فضایی ایجادشود که آنان مرا در زیر کوبههای پرسش خویش قراردهند.
انصافاً در آن لحظات در مخمصهی متضاد و غریبی بودم. متضاد از آن رو که پدر و مادر پرهام، خود را به من بسیار نزدیک احساس میکردند در حالی که فرزندشان هنوز در بیراههی امید و ناامیدی نسبت به پاسخ مثبت و یا منفی من، هنوز سرگردان بود. بدان معنا که نمیدانست آیا من به فراخوان مهرآمیز و پرجاذبهی او پاسخ مثبتدادهام یا نه. هر چند از روی برخورد پدر و مادرش، به خوبی میتوانستم دریابم که دلبستگی پرهام نسبت به من، کاملاً جدی، عمیق و از روی اندیشه بودهاست. از طرف دیگر، آن احساس غریبانه، از آن جهت در وجود من شکلگرفتهبود که من هیچگونه شناختی از آن فضا و مناسبات خانوادگی نداشتم و به همین دلیل، چندان ساده نبود که بتوانم در دیداری چنان غیر منتظره، زبان به صحبت بگشایم. آنهم در حضور کسانی که هم از نظر سن و سال و هم از نظر ناشناختهبودن، با من فاصلهی بسیار داشتند.
ادامه دارد
پرسشهایی که خوانندگان برای نویسنده مطرح میکنند:
۩ چرا دلاویز کنعانی، اینقدر عاقل، دوستداشتنی و عاقبتاندیشاست؟ آیا چنین شخصیتهایی طبیعی هستند؟
۩ چگونه میتوان در یک جامعهی متعصب، دونفر همدیگر را دوست داشتهباشند و هر دو از روی تصادف، در فضایی باز و خردمندانه، رشد کردهباشند؟
۩ چرا دلاویز به عنوان یک دختر ایرانی، میتواند به اعماق روح خویش و دیگران نقب بزند و تا این حد گوشه و کنار تپندگی دلهای بیقرار را به توصیف بکشاند؟
۩ آیا ما میتوانیم پیشاپیش، از سرنوشت یکایک شخصیتهای این داستان یا دست کم، «پرهام» و «دلاویز» آگاه شویم؟
جواب نویسنده به دوستان پرسشگر و یا کنجکاو:
۩ این را از من نپرسید. به تصادفها و عوامل گوناگون اجتماعی و اقتصادی نگاهکنید. اگر نمونهاش را در پیرامون خود ندیدهایم، اینک در پیرامون دیگران میبینیم.
۩ این امکان در همه جای دنیا میتواند وجود داشتهباشد. حتی در بدترین شرایط اجتماعی.
۩ این را باید از دلاویز پرسید. اگر در همهی ما این گونه توانایی وجود میداشت، چه بسا زندگی ما، رنگ و بوی دیگری داشت.
۩ اگر هریک از ما از سرنوشت فردای خویش آگاه باشیم، منطقی جلوه میکند که از سرنوشت فردای «پرهام» و «دلاویز»، پیشاپیش خبر داشتهباشیم.
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی، پس از جدایی از شوهر خود، تهران را به قصد خانهی پدری در تبریز، ترکمیکند. در راه با پزشکی همسفرمیشود که برخی از ویژگیهای رفتاری وی، برای او تأمل برانگیز جلوه میکند. در حالی که در خانهی پدری، در انتظار انجام شدن آخرین مراحل طلاق به سرمیبرد، گشت و گذاری دارد به گذشتهها و رویدادهای زندگی پرفراز و فرود خویش. در بخشهای گذشته، او نخستین تکانههای عاطفی خویش را در رابطه با پرهام آوینیان برایمان بازگفت. اینک ماجرای عمیقتر شدن روابط او را دنبال میکنیم.»
اما پدر و مادرم با توجه به شناختی که از شخصیت من داشتهاند و دارند، برای موردهایی از قبیل دیدار من با یک پسر در شرایط مناسب و حتی رد و بدل کردن نامه با او، ، هرگز نگران نمیشدهاند و نمیشوند. در حالی که این گونه نگرانیها در بسیاری از خانوادههای ایرانی، نسبت به دخترشان، یک وظیفه و حتی یک ضرورت است. انگار دختر خانواده، باید قسمتی از شرف و اعتبار تاریخی و فرهنگی خانواده باشد که هرگونه تماسی با او، به معنای لگدمال کردن یا لکهدار شدن همهی آن اعتبارهاست. انگار دختران جامعههای شرقی، میوهی درختند و پسران، خود درخت. درخت اگر میوهاش را از دست داد، دوباره به برگ و بار مینشیند اما اگر میوه از دست رفت، مشکل بزرگی نیست. تا درخت باقی است، از نابودی میوه هراسی نباید داشت.
انگار، دختران محصول خانوادهاند و پسران، کارخانهی آن. پسرانند که تولید میکنند. باید برای کارخانه نگران بود نه محصولات تولیدی آن. از اینرو باکی نیست اگر این یا آن محصول از میان برود. تولید البته به قوت خود باقی است. همین نگاه است که اعتماد به نفس را از دختران و زنان ما میگیرد و آنان را در برخی زمینهها به سوی مخفیکاری سوق میدهد. قطعاً کمترین آسیب این مخفیکاری، در معرض خطرهای گوناگون قرار گرفتن خود آنان است. زمانهای که ما در آن زندگی میکنیم، در یک آن، هزاران سال رشد و عقبماندگی را در خود بازتاب میدهد. در بخشی از جهان، هنوز نگاه ها به زن، مربوط به دوران غارنشینی است و در بخشی دیگر نگاهی ارجمند و احترامبرانگیز و برابرحقوق.
در هزاران سال پیش، چنین تضادی را کمتر میشد دید. شاید تفاوت رشد فکری و رفتاری مردم در سراسر کرهی زمین در آن دورانها، اختلافی حداکثر چند صد ساله، بیش نداشت. اما وقتی که ما امروز در بخش عقبماندهی جهان، شاهد برخوردهای بیحرمتانه نسبت به زن هستیم، اگر چه برایمان سخت و دردانگیز است اما تعجببرانگیز نیست. بلکه یک واقعیت جاری و غیرقابل انکار است. باید دانست که تغییر دادن افکار و تعصبات مردم، از جابه جایی کوههای هیمالیا نیز مشکلتر است. گذشته از اینها باید بگویم که من از مدافعان سرسخت حفظ حرمت انسان، از هر رنگ و نژاد و مذهب و فرهنگ هستم و حتی با شوخیهای رنگپریده و بیمحتوا که حرمت زن یا مرد را کم میکند، از بیخ و بُن مخالفم. من براین نکته آگاهم که در شرایط بگیر و ببند خانوادگی، در شزایط ندیده گرفتن اعتبار و احترام زن، قطعاً زنان جهان نیز مجال اندیشیدن آزادانه و از روی آرامش را نمییابند تا بتوانند رفتار خویش را به درستی، با واقعیتهای دگرگونشدهی اجتماعی تنظیمکنند.
اما پدر و مادر من، همیشه این میدان را به من دادهاند تا بتوانم آزادانه به خود متکیباشم و چیزی برای پنهانکردن از آنان نداشتهباشم. رفتارهای کالاوار و یا نادیدهگیرانه و بیحرمتانه به دختران و زنان در همهجای دنیا، چه در گذشته و چه در حال، بخش عظیمی- اگر نگویم نیمی- از ثروت فکری و آفرینشی جامعهی انسانی را برباد دادهاست. چه بسیار زنانی که میتوانستند یک «سیمین دوبوار» یا «دافنه دوموریه»، «پروین اعتصامی» دیگر با جنس فکری دیگر و خلاقیت انسانی دیگرشوند. اما نشدند. زیرا تونل های حرکت جامعه به سوی رشد و شکوفایی، کاملاً تاریک بود. باید تاریک میبود. و گرنه زنان، راه خروج از دخمههای اسارت فکر را مییافتند و به شکلی آگاهانه، حتی در خانه و آشپزخانه، خواهان احترام و اعتبار متقابل برای خویشتن بودند. تنها چراغی که میشد با آن در آن سردابههای تاریک، به راه خویش ادامه دهند، در دست مردان بود. مردانی که خود، در تاریکی دیگری فرو شدهبودند.
اما من از این موهبت بزرگ برخوردار بودهام که پدر و مادرم، همهی تلاششان آن بودهاست که من در فضایی سالم، آزاد و کاملاً دور از بگیر و ببندهای سنتی رشدکنم. از این رو، نگاه من به عشق پرهام آوینیان، نگاهی از سر شتاب و گرسنگی عاطفی نبوده و نیست بلکه از سر تأمل، لذت و احترام است. خوشا خوشا که پرهام آوینیان نیز ظاهراً در چنان فضایی رشد کرده است و گرنه امکان نداشت من بتوانم با خواندن نامهی یک مرد بیگانه، به او دل ببندم. از این رو وقتی که به پدر و مادرم اطلاعدادم که میخواهم به خانهی پدر و مادر پرهام بروم، آنان به سادهترین شکل ممکن با آن برخورد کردند. درست انگار که من میخواهم به خانهی یک همکلاسی بروم. پدرم حتی مرا تا نزدیک خانهی آنان با ماشین خود رساند و گفت اگر بدانم که حدوداً کی برمیگردی، کمی زودتر در همین جا منتظرت میمانم. اما من تشکر کردم و گفتم با تاکسی خواهمآمد.
آنروز، همین که پدر و مادر پرهام، در خانهشان را به روی من گشودند، انگار هُرمی از گرمای بیدریغ وجود پرهام و مهر او، یکباره مرا در آغوشگرفت. هر سهی آنان به استقبال من دم در آمدهبودند. یعنی پدر، مادر و خواهر پرهام. برخوردشان به حدی صمیمی و گرم بود که انگار من با پرهام آنان، ازدواج کردهام و آنان سالهاست که مرا میشناسند. تقریباً حالت حیرتزدهای داشتم. از یکسو به یک خانهی کاملاً ناآشنا وارد میشدم. از طرف دیگر به جمع کسانی پیوستهبودم که انگار نوعی پیوند ناگفته، پیوند پنهانی، داشت مارا به همدیگر نزدیک میساخت. در حالی که در واقعیت امر، من هیچگونه شناختی از تاریخ زندگی آن خانواده، ویژگیهای فردی آنان و اعتبار اجتماعی آنها در میان دیگر مردم نداشتم.
ادامه دارد
پرسشهایی که خوانندگان، با نویسنده مطرح میکنند:
۩ راستی چه سرنوشتی در انتظار دلاویز کنعانی است؟
۩ آیا پرهام آوینیان به دیدار دلاویز توفیق خواهدیافت؟
۩ آیا سرنوشت، آن دو را به یکدیگر نزدیک خواهد کرد؟
۩ چگونه میتوان در یک جامعه دربسته و سربسته، سنتها را شکست و محکوم نشد؟
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی، پس از جدایی از شوهر خود، تهران را به قصد خانهی پدری در تبریز، ترکمیکند. در راه با پزشکی همسفرمیشود که برخی از ویژگیهای رفتاری وی، برای او تأمل برانگیز جلوه میکند. در حالی که در خانهی پدری، در انتظار انجام شدن آخرین مراحل طلاق به سرمیبرد، گشت و گذاری دارد به گذشتهها و رویدادهای زندگی پرفراز و فرود خویش. در بخشهای گذشته، او نخستین تکانههای عاطفی خویش را در رابطه با پرهام آوینیان برایمان بازگفت. اینک ماجرای عمیقتر شدن روابط او را دنبال میکنیم.»
همانروز بلافاصله به خیابان رفتم و نامه را برای پرهام فرستادم. با فرستادن آن، انگار بار مسؤلیت سنگینی را از روی دوشم به زمین گذاشتهبودم. اینک پرهام بادریافت جواب من، میتوانست با اطمینان خاطر به آینده و مناسبات ما برای یک زندگی مشترک، برنامه ریزیکند. دلم به شدت هوای پرهام را کرده بود. انگار تا زمانی که جواب او را نفرستاده بودم، نوعی اختیار عمل برای پشیمان شدن داشتم اما حالا که دیگر احساسات درونی خود را برایش بازگفتهبودم، نوعی شوق، نوعی آرزومندی، نوعی جاذبهی جادویی ناشناخته، بر همهی هستیام چنگ انداختهبود. درست برای رهایی از همهی آن فشار و آرزومندی، دوستداشتم که پرهام آوینیان درکنارم بود. در کنارم بود تا درک مشترک بهتری از فراز و فرود زندگی، از احساس تعلق، از احساس دوستداشتن و دوستداشتهشدن، به دست میآوردم.
در آن لحظه که از ادارهی پست، راهی خانهی پدری بودم، ناگهان فکری به ذهنمرسید. با خود گفتم حالا که من به تبریز آمدهام و مقداری هم فرصتدارم، چرا نباید سری به خانهی پدر و مادر پرهام بزنم و از نزدیک، گپ و گفتگویی با آنان داشتهباشم؟ در فضایی از تردید و یقین، رفتن و نرفتن و بازدارنگی و تشویق، تصمیم گرفتم مستقیم به سوی خانهی همسایهی پرهام بروم و نشانی پدر و مادرش را از آن خانم که باراول نخستین، اطلاعاتی را در مورد پرهام در اختیارم گذاشتهبود، جویاشَوَم. از بخت بد، آن خانم به یکی از شهرهای اطراف تبریز، برای دیدار یکی از دخترهایش به مسافرت رفتهبود. آقایی که نشان میداد میتواند پسراو باشد، در را بر روی من گشود. برای او نیز همان ماجرایی را تعریفکردم که برای آن خانم تعریف کردهبودم. توضیحدادم که میخواهم پیغامی به پدر و مادر پرهام برسانم. او نیز دریغینکرد و شماره تلفن و آدرس خانهی آنهارا در اختیارم گذاشت.
پس از دریافت تلفن و نشانی خانهی آنان، از یکی از دکههای تلفن که در یک خیابان فرعی قرار داشت، به خانهی پدر و مادر پرهام زنگزدم. علت آن که جای خلوتی را انتخابکردم، آن بود که بتوانم از آنجا، دور از سر وصدای بیرحمانهی خیابان، صدای طرف مقابل را بشنوم. در خیابانهای اصلی شهر، زندگی به وحشیانهترین شکل خشن خود تدوام دارد و انسان، گاه در ابر غلیظی از آواهای آرامشگیر و بوق و کرنای رانندگان و خوانندگان، به کلی ناپدید میشود. مادر پرهام بود که گوشی را برداشت و در برابر صدای او، ناگهان احساسکردم که زبانم بندآمده و نمیتوانم حرفبزنم. نخستین بار که به خانهی پرهام زنگزدهبودم، صدای مادرش را در پوششی از ماتم و اضطراب شنیدهبودم. اما اینک اگر به خود فشار نیاوردهبودم که سلامی بر زبانبیاورم، ممکن بود او گوشی را بگذارد با این تصور که کسی مزاحم شدهاست.
سلام کردم و گفتم :«من دلاویز کنعانی هستم. برای یک موضوع خصوصی و خانوادگی، میخواستم کمی مزاحمتان بشوم.» ناگهان مادر پرهام با صدایی بلند که میتوانست نشانهی هیجانهای روحی ناشی از یک شادی غیرمترقبه باشد، در جواب من گفت:« سلام خانم کنعانی عزیز! ما در آسمانها به دنبالتان می گشتیم، در زمین پیدایتان کردیم. پسرم پرهام در بارهی شما با من و پدرش خیلی صحبت کردهاست. با آن که ما شما را ندیدهایم، اما اشتیاق شنیدن صدای شما و دیدن خودتان را داشتهایم. اگر در تبریز هستید حتماً پیش ما تشریف بیاورید. مطمئن باشید که خیلی خوشحال میشویم. اتفاقاً خواهر پرهام نیز امروز پیش ماست.»
همهچیز برایم ناباورانه به نظر میرسید. نمیدانستم چگونه واکنش نشاندهم. من دوستداشتم در مرحلهی اول با پدر و مادر پرهام آشناشوم نه با خواهر او. اما ظاهراً برخلاف ادب بود که اگر با این بهانه و یا ناگهان بدون دلیل معقول، از رفتن به آنجا شانه خالی میکردم. به مادرپرهام گفتم که برای مدتی کوتاه در تبریزهستم و دوست دارم در صورت امکان، از نزدیک ملاقاتشانکنم. قرار برآن شد که ساعت چهار بعداز ظهر همان روز به دیدارشان بروم. آدرس خانهی آنان را گرفتم و از اصرار آنان که دوستداشتند نهار را مهمانشان باشم، تشکرکردم. پس از آن که به خانه برگشتم، همهی ماجرای آشنایی با پرهام و نامههای او را برای پدر و مادرم شرحدادم. آنان نه تنها متعجبنشدند بلکه با آرامش و کنجکاوی کنترلشدهای به حرفهای من گوشکردند.
در حالتهایی از این قبیل، احساس بسیار خوبیدارم وقتی میبینم که پدر و مادرم در چنان جامعهی بسته و خستهای مانند ایران، آنهم تبریز، با آن همه اعتماد متقابل با من برخورد میکنند و در عمل، بسیاری از ارزشهایی را که جامعه با برخوردهای اهانتبارش از زنان میگیرد، آنان به یکی از این زنان که من باشم، بازمیگردانند. خود این برخورد، مرا به چنان مرحلهای از احترام و اعتماد عمیق وارد میسازد که دوستدارم برای مشکلاتی که از عهدهی حل و فصلشان برنمیآیم از آنها کمک فکری و حسی بگیرم. هرچند آنان همیشه تلاشکردهاند تا آنجا که ممکناست، دورادور و مسؤلانه، مرا نظارهکنند. اگر چه میدانم که اگر آنان در مورد سلامت و آیندهی من، احساس خطر میکردند، قطعاً ساکت نمینشستند.
ادامه دارد
خلاصهای از آنچه گذشتهاست :
«دلاویز کنعانی، پس از جدایی از شوهر خود، تهران را به قصد خانهی پدری در تبریز، ترکمیکند. در راه با پزشکی همسفرمیشود که برخی از ویژگیهای رفتاری وی، برای او تأمل برانگیز جلوه میکند. در حالی که در خانهی پدری، در انتظار انجام شدن آخرین مراحل طلاق به سرمیبرد، گشت و گذاری دارد به گذشتهها و رویدادهای زندگی پرفراز و فرود خویش. در بخشهای گذشته، او نخستین تکانههای عاطفی خویش را در رابطه با پرهام آوینیان برایمان بازگفت. اینک ماجرای عمیقتر شدن روابط او را دنبال میکنیم.»
آن شب پس از آنکه به بستر رفتم، بازهم تا مدتها بیداربودم. این اندیشه، هرگونه آرامشی را از من گرفتهبود که آیا جوابی را که برای پرهام نوشتهام، مناسب شخصیت من هست؟ با آن که تصمیم گرفتهبودم نامهام را فردای آنروز برای پرهام پستکنم اما در خلال شب و پس از سبُک و سنگینکردنهای گوناگون، به این نتیجه رسیدم که به جای آن، نامهی دیگری برای وی بفرستم. با خود میاندیشیدم که آیا من روی چیزهایی که در نامهام نوشتهام، به اندازهی کافی فکرکردهام؟ کافی نیست که انسان به سرعت دست به قلم ببرد و هرچه را که به ذهنش میرسد دور از هرگونه سبک و سنگین کردن، یا مستقیم مطرحسازد و یا به پُست بسپارد. البته وقتی که با دقت نگاه میکردم، من اصولاً چیز خاصی، فراتر از بیان احساسات صمیمیام، برای پرهام ننوشتهبودم. اما در اعماق جانم، نوعی نارضایتی از نوشتن آن نامه احساس میکردم و همهاش به دنبال آن بودم که خود را قاطعانه متقاعدکنم که آن را نفرستم. باید بگویم که من به عنوان یک دختر ایرانی، باوجود تربیت بسیار آزاد و دور از بگیر و ببندهای خانوادگی، بازهم یادگرفتهبودم که همهی تپشهای درونی و بیقراریهای دل را در نخستین برخورد، برای مردی که حتی هنوز او را ندیدهبودم، بازنگویم. در حالی که در آن نامه، من به شکل صادقانهای به توفان درونی خود، به شوق عاشقانهی خویش نسبت به او اشاره کردهبودم. حتی آن یک بیت شعر «وحشی بافقی»، بازتاب امواج خروشانی بود که دردریای وجودم، تن به ساحل میکوفت.
آیا دختری مانند من که هنوز فرد مقابل خود را ندیده و هیچگونه تصویری واقعبینانه از مرد دلخواه خویش نداشت، چگونه میتوانست، آنگونه باز و ناآرام، به همهی آن رعشههای حاصل از درون بیقرار خویش، اشارهداشتهباشد؟ آن شب در میان افت و خیزهای حاصل از همین اندیشهها و فشارهای روحی عظیمی که برخود احساس میکردم، آرام آرام، خواب و خستگی روحی، مرا بیهوشساخت. اما باوجود این، تمام شب را در بافتی نوسانی، نوسان در میان کوهی از نگرانی از یکسو و تکهسنگی از آرامش از سوی دیگر، به سربردم. تمام خوابهای آشفته و نیمآشفتهای هم که از سرسرای ذهنم میگذشتند، بازتاب بیم و امیدهای حاصل از اندیشههای مبهم، پیچیده و دلواپسانهی من نسبت به پرهام آوینیان و آیندهی احتمالی مشترک ما با هم بود.
ظاهراً موضوع پرهام آوینیان، داشت از حد یک مناسبات صرفاً عاشقانه و دور از حساب و کتابهای زندگی، فراتر میرفت و خود را به یک واقعیت تردید ناپذیر در هر لحظه از لحظههای زندگی من، تبدیل میساخت. در واقع، داشتم احساس میکردم که دارم در عمل، سرنوشت آیندهی خود را با زندگی او گره میزنم. با وجود همهی نشانههای آرامشبخش و اطمیناندهندهای که از تشعشعات شخصیت او به من انتقال مییافت، هرگز نمیتوانستم تضمینی قاطعانه از یک زندگی بسیار دلپذیر و همخوان ازآن آیندهی مشترک، ارائه دهم. من نمیخواستم برای فرزندان احتمالی آیندهام، مادربدی باشم. صرفنظر از جنبههای احساسی موضوع، آیا پرهام آوینیان، میتوانست جفت مناسب من باشد؟ برای چنان سؤالی، جواب درستی نداشتم. البته به طور احساسی، جواب من در واقع باید کاملاً مثبت میبود. زیرا من نیز دل در گرو مهر او بستهبودم. اما بر اساس تربیتی که شده بودم و مسؤلیت بزرگی که پدر و مادرم در اختیار من گذاشتهبودند، مرا وامیداشت تا همیشه، کارها را با تأمل و تدبیر به پیش ببرم یا حداقل تا آنجا که میتوانم، چنانکنم. اگر به ندای اندیشه و عقل گوش میکردم، ابری از ابهام، بر بالای سرم، سایه میانداخت. صبح روز بعد، با آن که بدنم به چندین ساعت خواب دیگر نیاز داشت، ساعت هفت صبح از خواب برخاستم. پدر و مادرم که قبل از من بیدار شدهبودند، چندان متعجب نشدند. به طور قطع، آنان میتوانستند بفهمند که نگرانی و دغدغهی خاطر درون، مرا تا آن حد، سحرخیز کردهبود.
آنروز پس از صرف صبحانه، پشت میزم نشستم و برای پرهام آوینیان، نامهی دیگری نوشتم: «آقای آوینیان سلام! از این که گمان کردهبودید که شاید نامههایتان به دست من نرسیدهباشد، باید بگویم که چنین نیست. اگر سه تا نامه نوشتهباشید، من آن سهتا را دریافتکردهام. تردیدنکنید که از لحظهای که نخستین نامهی شما را دریافت کردهام، نسبت به آن همه شور و همدلی شما، بیاعتنا نبودهام. هرچند میدانم که شما از سوی من پاسخی دریافت نکردهاید. دقیقاً به همان دلیلی که شما در نامههایتان ذکر کردهبودید، من از شما هیچ تصویری نداشتهام و ندارم. اما با وجود این، نامههایتان از آن چنان مهر و صداقتی برخوردار است که قطعاً مرا از نوازش خود، بینصیب نگذاشتهاست. حرفهای شما کاملاً منطقی است و من حتی از همان آغاز، هیچگونه گمان نادرستی در مورد شما نداشتهام. صمیمانه متأسفم که آن دردسر بزرگ، موجب به تأخیر افتادن سفرتحصیلی شما شده است.»
ادامه دارد
خلاصهای از آنچه گذشتهاست :
«دلاویز کنعانی، پس از جدایی از شوهرش، راهی خانهی پدری در تبریزاست. در راه با اتوبوسی که مسافرت میکند با پزشکی همسفرمیشود که برخی از ویژگیهای رفتاری وی، برای او تأمل برانگیزاست. در حالی که هنوز در خانهی پدر و مادرش، در انتظار سپریشدن آخرین مراحل قانونی طلاق به سرمیبرد، گشت و گذاری دارد به گذشتهها و رویدادهای زندگی پرفراز و فرود خویش. در بخشهای گذشته، نخستین تکانههای عاطفیاش را در رابطه با پرهام آوینیان برایمان بازگفت. اینک ماجرای عمیقتر شدن روابط او را دنبال میکنیم.»
پدرم رفت و من یکباره به خود آمدم که واکنش من، یکی از غیرطبیعیترین واکنشهایی بودهاست که در رابطه با آنان از خود نشاندادهام. از اینرو، احساسکردم که کاربدی کردهام. باید هرچه زودتر در صدد جبران آن برآیم. نامهی پرهام را کنارگذاشتم و به پدر و مادرم پیوستم. از آنها نیز معذرتخواهیکردم که ناخودآگاه، سخت سرگرم خواندن نامهی یک دوست خوب شدهام. واکنش پدر و مادرم، طبق معمول، واکنشی پخته و خردمندانه بود. شاید تنها گلایهی آنان، این بود که دلشان برای یگانه فرزندشان تنگشده بود و حالا که او به خانه برگشته، دوستداشتند صدایش را بشنوند و گرمای وجودش را نیز در کنار خود حسکنند. آنان علاقهداشتند از اوضاع و احوال تهران، از درس و مشق و از راحتیها و ناراحتیهای محیط جدید، از زبان من چیزهایی بشنوند. و البته، حق با آنها بود. از اینرو، آنشب ساعتها، من در کنار پدر و مادرم ماندم و تا دیر وقت شب، از روزها و ماههایی که آنها مراندیدهبودند، صحبت کردیم.
اما آنان به خوبی احساس میکردند که من به اندازهی کافی، تمرکز فکری ندارم. چشمانم در جستجوی افقهای دور، به شکل بیقرارانهای از آن فضا فاصله میگرفت. بخش آگاه ذهنم در آسمان حرفهای پرهام، شخصیت او و آیندهی مشترکی که ممکن بود میان ما پابگیرد، پرواز میکرد. از طرف دیگر، بخش ناخودآگاه ذهنم، به گونهای غیرارادی، درکنار پدر و مادرم نشستهبود و میتوانست همه چیز را ظاهراً در کنترل خویش داشتهباشد. سرانجام پس از گذشت چند ساعت، باردیگر به اتاق خویش برگشتم و دوباره، در را به روی خود بستم و تلاشکردم جواب نامهی پرهام را برای نخستینبار بنویسم. هرچند در همان ساعتهایی هم که در کنار آنان بودم، تمرکزی نداشتم که بتوانم به طور طبیعی و مانند وقت های معمولی دیگر، برایشان بلبلزبانیکنم و از «ری» و «روم» سخنبگویم. اما به هرحال، من نسبت به پیرامونیان خود، وظیفهای داشتم و این، کمترین آن بود که باید انجام میدادم.
راستی چه باید مینوشتم؟ چگونه باید او را مخاطب قرار میدادم؟ او که یکدنیا مهر و روشنی را به من هدیه دادهبود، از سوی من چه چیزی را میباید دریافت میکرد؟ شاید ابتداییترین جوابی که ممکن بود به ذهنم بیاید، آن بود که بگویم دلم. و البته این یک واقعیت تردیدناپذیر بود. من دلم را در خلال همهی آنماههایی که نامهاش را دریافت کردهبودم و به او کمترین پاسخی هم ندادهبودم، نثارش کردهبوم. اما دریغا که او در خلال این ماههای پردرد و اضطراب، به کمترین واکنشهای عاطفی من دسترسی نداشتهاست تا بداند که من در برابر آنهمه موج نوازشگر حس و تپندگی او، چه پاسخی ابرازداشتهام و چه تلقی ویژهای دارم. آری، چنین رابطههای یکسویهای، شاید یکی از «ظالمانهترین» رابطههای انسانی باشد. اما در این نکته تردید نیست که من هرگز از روی آگاهی و یا تعمد، نخواستهام با او برخوردی از آن دست داشتهباشم که موجب آزار خاطرش را فراهمسازم. شاید بتوانگفت که مجموعهای از عوامل گوناگون و رویدادهای ناخواسته در یک زمان فشرده، موجب طولانیشدن این مجهولی دردناک شدهباشد و در عمل، شبهای تاریک هجر ذهن او را به درازا کشاندهاست. آیا با آن همه، من قادر بودم چیزیبنویسم؟ انگار دستهایم با واژهها بیگانه شدهبودند. کلمهها مانند ماهیهای ترسخورده، از چنگم میگریختند. اما من باید به هرصورت، برخود فائق میآمدم و جواب او را مینوشتم. تأخیر جایز نبود. در جواب پرهام نوشتم:
«آقای پرهام آوینیان! از مهر گرم و کلام نیروبخش شما سپاسگزارم. من دلاویز کنعانی هستم. شما میتوانید مرا دلاویز خطابکنید. میتوانید «تو» خطاب کنید. میتوانید هرچه میخواهید خطابکنید. فقط این را میتوانم بیش و کم دریابم که آبشخور همهی خطابکردنهای شما، قلب مهربان و اندیشه های احترامبرانگیز شماست. هنوز ساعاتی بیش نیست که از خواندن آخرین نامهی شما فارغشدهام. احساس میکنم که از کنار یک کوه آتشفشان گذشتهام. مقداری منگ و گیج. نیمسوخته و گُرگرفتههستم. حالتی بیقرار و مضطرب دارم. واقعیت آنست که در این لحظه نمیتوانم خود را بهجا بیاورم. آیا این منم؟ این منم که شما را نادیده، مخاطب قرارمیدهم؟ این منم که ناخواسته، در معرض دید شما قرارگرفتهام و احساسات و اندیشههای شما را بدان گونه که شما توصیفکردهاید برانگیختهام؟ در این لحظات، در چنان وضع و حالی هستم که نمیتوانم با کسی حرفبزنم. نه اینکه نمیتوانم، نمیخواهم. در این لحظات، در چنان شور و شیدایی خاصی غرقهام که نمیتوانم فریادبکشم. نه این که نمیتوانم، نمیخواهم. نمیخواهم کسی جز شما در فضای این شور و شیدایی واردشود. اما آشکارا میتوانم اقرارکنم که کلام زلال و نگاه مهربان شما، توانستهاست همهی آن توفانهای حاصلشده در درون شما را به جزیرهی دورافتادهی وجود من نیز انتقالدهد. آیا میتوانم از چنگ واژهها بگریزم و بربال دورپرواز آنها ننشینم؟ نمیدانم. زمان در این زمینه، داور خاموش و بیداری است. برای شما حرمت و مهر قائلم و دستهایتان را به گرمی میفشارم. دوستدارم از «وحشی بافقی» کمک بگیرم:
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست»
ادامه دارد
خلاصهای از آنچه گذشتهاست :
«دلاویز کنعانی، پس از جدایی از شوهرش، راهی خانهی پدری در تبریزاست. در راه با اتوبوسی که مسافرت میکند با پزشکی همسفرمیشود که برخی از ویژگیهای رفتاری وی، برای او تأمل برانگیزاست. در حالی که هنوز در خانهی پدر و مادرش، در انتظار سپریشدن آخرین مراحل قانونی طلاق به سرمیبرد، گشت و گذاری دارد به گذشتهها و رویدادهای زندگی پرفراز و فرود خویش. در بخشهای گذشته، نخستین تکانههای عاطفیاش را برایمان بازگفت. اینک دیگر ماجراهای زندگی او را دنبال میکنیم.»
وقتی به پایان نامهی پرهام رسیدم، احساسکردم که همهی صفحههای نامهاش و در هرصفحه چندین جا، از اشک های گرم و بیدریغ من خیس شدهاست. در آن لحظه دریافتم که باران اشک من، از آغاز نامه تا پایان آن، بیآن که خود متوجهباشم، همراه با هرکلمهای که از قلم پرهام جاری شده، همزمان به استقبال و بدرقهی آنها رفتهاست. دستخط پرهام را بارها بوسیدم. درست مانند کودکی که در شوقانگیزترین لحظههای زندگیاش، بزرگترینهدیهی آرزویی را به او عرضه داشتهباشند. نامه را بوسیدم نه از آن رو که آن کلمات نوشتهشده را مقدس بپندارم بلکه بدان دلیل که آن نامه، بازتاب اندیشههای انسانی بود که در آن، شوق و آرزو، دلبستگی و تپش، همآوایی و زیبایی، آشکارا مرا مخاطب قرار میداد. من بیآن که خود اراده کردهباشم، آرام آرام، شیفتهی پختگی و سلامت فکر او شدهبودم.
تا زمانی که نخستین نامهی پرهام را دریافت نکردهبودم، عشق، آن هم دوستداشتن یک مرد، برای من در دورترین حوزههای اندیشه و احساساتم قرارداشت. ذهن من چنان از اندیشه به موضوعها و مسائل گوناگون زندگی پربود که این اندیشه، هنوز مجال آفتابیشدن را در پیرامون من پیدا نکردهبود. اما در آن لحظه، انگار زندگی، رنگ و بوی دیگری به خودگرفتهبود. در درونم آتشی شراره میکشید که در خود، توان خاموشکردنش را نمیدیدم. تمام وجودم از بیقراری تبآلودی آکندهبود. تنها چیزی که در آن لحظه میتوانست به من آرام و قرار ببخشد، بودن در کنار پرهام بود. پرهامی که حتی نمیدانستم چگونه با من برخورد عینی خواهدداشت. به من چگونه نگاه خواهدکرد، چگونه لبخند خواهد زد و چگونه لب به سخن خواهدگشود.
با وجود همهی این مجهولیها، دلم میخواست گرمای وجودش را درکنار خود احساسکنم. دلم میخواست نگاهم را در بسترنگاهش بخوابانم و با همهی سِحر و افسونی که مرا در خود احاطه کردهبود، به او بگویم که او نخستین انسانی است که در زندگی استوار و سرد من، با همهی منطقی که برآن حاکم بوده، اینقدر بیقراری و پرواز را به ارمغان آوردهاست. بدنم چنان داغ شدهبود که هر پزشکی میتوانست متقاعد بشود که من با وجود سلامت جسم، بدم تبآلود است. داغی بدن، دگرگونی حال روحی و اشتیاق دیدار او، مرا از هر فکر و حرکت دیگری دور کردهبود. انگار فراموش کردهبودم که تازه از تهران آمدهام. فراموش کردهبودم که هنوز پدرم را ندیدهام. فراموش کردهبودم که هنوز با مادرم، جز یک احوال پرسی مختصر، حرف دیگری رد و بدل نکردهام.
اما واقعیت آنست که در آن لحظه، حوصلهی هیچکس و هیچکاری را نداشتم. نامهی پرهام را برای چندمینبار خواندهبودم و تقریباً بیشتر واژههای دلنشین و آرامشبخش او را به ذهن سپردهبودم. واژه هایی که سرشار از مهر، اعتماد به نفس و استواری اندیشه و رفتار بود. دوستداشتم چشمهایم را ببندم، دوستداشتم با دنیای پیرامون خویش، به کلی قطع رابطهکنم و فقط به پرهام آوینیان و نامهی زندگیبخش او بیندیشم. سرانجام از جایم بلندشدم. اما انگار پاهایم، توان تحمل بدنم را ازدست دادهبودند. دستم را از لبهی تخت گرفتم، بلندشدم و سپس با بدنی سست و کرخت، روی آن درازکشیدم. خوشبختانه، مادرم کرکرهها را در غیاب من که در اتاقم نبودم، پایینکشیدهبود. چشمهایم را بستم و نامهی پرهام را بیآنکه تاکنم، روی سینهام قراردادم. نامهی مردجوانی که هنوز او را ندیدهبودم اما به شکل دمافزونی، شیفتهی خوی و خصلتهای وی شدهبودم. وضع و حال روحیام در نوسان گدازندهای بود. نامهی او که روی سینهام قرارداشت، با تپشهای دلم، رقص آرام و یکنواختی را آغاز کردهبود.
گاه باخود میاندیشیدم که من چرا داشتم پرهام را به فراموشی میسپردم در حالی که او حتی در شبهای دردناک تنهایی در بازداشت نیز، با مهر و یاد من، از سنگینی بار لحظههای تلخ زندگی خود کاستهبود. او در آن لحظهها از یاد و مهر من مدد گرفته بود تا دشواریهای زندگی را به شکل گواراتری تحملکند. آیا من در مناسبات عاطفیام با مردی مانند او، کوتاهی نکردهبودم؟ آیا من واقعاً او را و دل پراز مهرش را به جد گرفتهبودم؟ لازم نبود به خود پاسخیبدهم. زیرا در همان لحظه، کاملاً متقاعدبودم که اگر او را به جدنگرفتهبودم، پس چرا از لحظهای که نخستین نامهی وی را دریافت کردهبودم، یک لحظه آرام و قرارنداشتم. اگر او را به جد نگرفتهبودم، چرا با شوقی توصیفناشدنی، در انتظار نوشیدن واژه های گوارای او در نامههای بعدیاش، لحظهشماری میکردم؟ مگر قبل از شروع درسهایم در دانشگاه تهران و نیز در خلال سال تحصیلی، با آن همه بیقراری، نشان ندادهبودم که دل در بر او دارم و از دیگر مردان و جوانانی که مرا احاطه کردهبودند، آگاهانه میگریختم. آیا این گریز از دیگران، بازتاب آن نبود که من در عمل، نوعی تعلق خاطر شکلناگرفته و برزبان نیامده را نسبت به پرهام آوینیان از خود نشان میدادم؟
اندیشههای شکلگرفته و ناگرفته، فکرهای شیرین و نوازشگر، خیالهای جادویی و غیرزمینی، ذهن مرا به کلی در چنگ خود میفشرد. با خود می اندیشیدم که قلب سرد و غیر قابل تصرف من، اینک در اختیار خیال و کلمات انسانی است که هنوز آوای پر مهر او را نشنیدهام و گرمای دست هایش را در میان دستهایم احساس نکردهام. آیا عشق در همهی فرهنگها و مناسبات اجتماعی، همان اندازه افسون و گرهگشایی روحی دارد که در مورد من داشتهاست؟ دوستداشتم همچنان بر روی تختم باقیبمانم و از آن گرمای عطرآگین خیال پرهام، لحظهای فاصلهنگیرم. اما صدای کوبهای بر در، مرا از آسمان خیال به زمین واقعیت تبریز و آن هم به خانهی پدری فرود آورد. صدای پدرم بود که از خیابان آمدهبود و دوستداشت احوالم را بپرسد. سر و وضعم را مرتبکردم و در اتاق را بر روی او گشودم. این در حالی بود که نامهی پرهام را همچنان در دست داشتم و چشمانم نیز از اشکهایی که بیدریغ برگونههایم جاری شدهبود، کاملاً قرمز بود. اما پدرم در حالی که مرا در آغوش مهربان خود میفشرد، هیچ پرسش نامربوطی را مطرح نکرد. او به «حد» خود کاملاً آگاه بود. بیتردید میتوانست حدس بزند که چشمان ورمکرده و اشکآلود من، باید رابطهای با همان دستنوشتهای داشتهباشد که در دستم بود. اما او تنها چیزی که بعد از احوالپرسی گفت، این بود:« دلاویز عزیزم، هروقت حوصلهکردی پیش ما بیا تا کمی از دلتنگی بهدرآییم.»
ادامه دارد
خلاصهای از ماجرای زندگی من : «زنی هستم که از شوهرم جدا شدهام. پس از جدایی، در سفرم به تبریز به خانهی پدری، با مردی همسفر شدم که به دلایل گوناگون، نظر مرا به خود جلبکرد. اینک در تبریز، در خانهی پدر و مادرم هستم. درحالی که در انتظار سپری شدن آخرین مراحل قانونی طلاق بهسر میبرم. گذشته از آن، در این روزهای خاص، گشت و گذاریدارم به گذشتهها و خاصه، شور و حالهای عاطفیام با کسانی که در زندگی من به شکلی حضورداشتهاند.در شمارههای پیش، بخش اول و دوم نامهی پرهام آوینیان را که از کاناد فرستادهبود، برایتان آوردم. اینک آخرین بخش نامهی او.»
«آشکارا بگویم که مرا به جرم فعالیتهای سیاسی دستگیرکردند. شخصی که من او را نمیشناسم، چه از روی اشتباه و چه به قصد آزاردادن و یا هرانگیزهی دیگر، به مقامهای امنیتی گزارش دادهبود که من مخفیانه به فعالیتهای سیاسی غیرقانونی مشغولم. البته همین که ثابتشود که زندگی من، آن نبودهاست که آنان گمانبردهاند، در عمل شش ماه به دارازا کشید. البته اگر فعالیتهای پدر، مادر و شوهر خواهرم نبود، چه بسا پروندهی من، هنوز هم دیرترها از این به جریان میافتاد. اما به هرصورت، مقامهای مسؤل متوجهشدند که زندگی من، فرسنگها از آنگونه تفکرات فاصلهدارد. از همین رو، پس از ششماه بازداشت، آزاد شدم و از آن جا که هنوز ویزای تحصیلی من به کشور کانادا اعتبار داشت، بدون هیچ مانعی، بار سفر بربستم و ایران را ترک کردم.»
«در خلال مدتی که از آزادی محروم بودم، یکی از بزرگترین دلخوشیهای شبهای تار من در آن لحظات تنهایی، فکر کردن به شما و آن آیندهی گرم و نوازشبخش احتمالی مشترک بودهاست. اما غما و دریغا که در این مدت، من هیچ خبری از شما دریافت نکردم. ای کاش در آن لحظات نامیمون زندگی، از شما یادداشتی رسیدهبود و به من گفتهبودید که :«مرا به خیر تو امید نیست، شَر مرسان.» در آن صورت، افق اندیشهام چه تاریک و سنگین و چه روشن و سبکبار، در خود نوعی تعیین تکلیف احساس میکرد. درد من در آن بود که از سوی شما نه خبری مثبت داشتم و نه خبری منفی. این نامعلومی و سرگردانی درون، برای من در آن جهنمبزرگ، جهنم درونی دیگری نیز آفریدهبود. اگر میدانستم که شما دوستدارید در این «سفر مشترک زندگی»، مرا همراهیکنید، مطمئن باشید که مسافرتم را به کانادا به تأخیر میانداختم و منتظر میماندم تا دو نفره راهی آنجا شویم و یا اگر شما تمایل نداشتید، حتی کشور دیگری را برگزینیم. برای من هیچ مشکلی وجود نداشت که بخواهم در هرجای دیگر دنیا، اگر بخواهم ادامهی تحصیل بدهم. چون به هرصورت، این پدر و مادرم بودند که هزینهی تحصیلاتم را تأمین میکردند.»
«با توجه به همهی آن نامعلومیها، طبعاً من حقداشتم که دیگر پس از آزادی، درنگنکنم. چه بسا اگر درنگ میکردم، در عمل هم از اینجا هم باز میماندم و هم پاسخ شما را نمیدانستم که چگونه با من برخورد کردهاید یا برخورد خواهیدکرد. همچنان که در خلال آن مدت، قبل از درگیری من، شما به آن دو نامه، هیچ پاسخی ندادهاید. هماکنون نیز نمیدانم که آیا این نامه به دستتان خواهد رسید یا خیر و این که آیا شما آن را خواهیدخواند و یا حتی قبل از خواندن، پارهاش خواهیدکرد. البته بر من ببخشایید که با شما به این شکل صحبتمیکنم. میدانم پارهکردن نامهی کسی حتی اگر مخالف شما هم باشد، برازندهی شخصیت شما نیست. به اعتقاد من، این حق طبیعی همهی آدمیان است که وقتی از کسی یا چیزی خوششان میآید، گناه نخواهد بود که احساسات خود را بازگویند. طبیعی است که این بازگویی احساسات در مرحلهی نخست، نباید رنگ و بوی جسارت داشتهباشد که تجاوز به حریم فردی شخص تلقیشود. تلاش من آن بودهاست که در مرز مجاز عُرف و عادت بایستم.»
«این را بگویم که من در خانهی مستقلی، جدا از پدر و مادرم زندگی می کردم. آن خانه هماکنون نیز در اختیار من است اگر چه کسی در آنجا زندگی نمیکند. وقتی که از بازداشت به خانه آمدم، مادرم برای من از خانمی صحبتکرد که به خانهی من زنگزدهبود. او میگفت، صدا از آن خانم جوانی بود که صدای اندوهناکی داشت. آن خانم به مادرم گفتهبود که از طرف برادرش برای من پیغامی داشتهاست و یا چون برادرش از من خبری نداشته، وی را واسطهی تماس قرار دادهاست. اما من به یاد نمی آورم که از میان دوستانم، کسی خواهری در آن سن و سال داشتهباشد. واقعیت آنست که در اعماق دلم آرزو میکردم و میکنم که ایکاش، آن خانم شما بودهباشید. زیرا اگر شما بودهاید، حکایت از آن دارد که به من اندیشیدهاید و احتمالاً منتظر نامههای بعدی من برای دیداری که قول دادهبودم، بودهاید. وقتی به این نکته میاندیشم که شما سراغ مرا گرفتهاید و احتمالاً نگران سرنوشت من هم بودهاید، حسی از اوج، حسی از شکوفایی، حسی از گستردگی روحی در من زندهمیشود. انگار در آن لحظه، کبوتر خوشبختیهای باورنکردنی هستی، برشانههای من نشستهاست.»
«اما با وجود همهی این گرمیهای درون، باید بگویم که این نکته، جز یک گمان سادهدلانه نیست. از این رو آشکارا میگویم که اگر من از شما پاسخی دریافتنکنم، احتمالاً این آخرین نامهای خواهد که برایتان مینویسم. اینکه گفتم «احتمالاً»، از آن روست که نمیدانم آیا خواهمتوانست در برابر وسوسههای مهرشما مقاومتکنم و بخت خویش را بازهم برای بارچندم نیازمایم؟ آخر چگونه ممکن است من زندگی فردای خویش را بدون شما مجسمسازم؟ وقتی فردا را بیشما میبینم، از آن تنهایی عمیق کهکشانی، عرق سرد درد و دریغ برجانم مینشیند. شما این را خوب میدانید که من دیگر جوان شانزده، هفده سالهای نیستم که این حرفها را میزنم. هماکنون در آستانهی بیست و هشتمین سال زندگیخویشم. اما میبینید که مهر یکسویهی شما، یکایک ذرات وجود مرا به بازی درآوردهاست. گاه با خود میاندیشم که زندگی بیعشق، زندگی بیدوست داشتن، چگونه میتوانست مفهوم انسانی خود را به تماشا بگذارد؟»
«گاه با خود میاندیشم که شاید نامههای اول و دوم مرا، حتی پستچی به مقصد نرساندهباشد. در آنصورت، من چهگونه به خود حقمیدهم که شما را مقصر بشمارم؟ شاید حتی مادر یا پدرتان برخلاف تصویری که من از آنها داشتهام، نامهها را به شما ندادهاند. چه بسا حتی این نامه نیز به مقصد نرسد. در آنصورت، در دل من، جز احساس شرمندگی و «یکه به قاضی رفتن» چیز دیگری باقی نخواهدماند. اما با وجود همهی اینها، دوستدارم این زمزمه را یکبار دیگر بهگوش شما برسانم که یکی از بزرگترین دلخوشیهای من در آن شبهای تلخ اقامت اجباری، خیال شما و بازبینی یکایک آن لحظههایی بودهاست که من شما را بدون توجه خودتان، این جا و آنجا دیدهبودم و هر تصویر حرکتی شما را در اعماق جانم مانند هوای تنفسی ذخیره کردهبودم.»
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|