شمیم استخری |
دوستان ارجمند:
به طور موقت به این قالب آمدهام تا برای مدتی از دردسرهای فنی قالب قبلی فاصله بگیرم. ظاهراً مشکلات فنی بلاگفا سر پایان گرفتن ندارد.
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«پس از آن که دلاویز و پرهام، به مدت دو هفته، هرشب با هم تلفنی صحبت میکنند، پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی عازم ایرلند میشود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد. خبر سقوط هواپیایی که پرهام در آن بودهاست. از میان سرنشینان و مسافران هواپیما، تنها جسد دو نفر را پیدا نکردهاند. یکی از آنها پرهام آوینیان است. دلاویز با شنیدن خبر مرگ پرهام، بیهوش میشود و روز بعد که به هوش میآید، روی تخت بیمارستان با سری باندپیچیشده بستریاست.»
طبیعی بود که پس از مرخصشدن از بیمارستان، دوستداشتم با پدر و مادرم عازم تبریزشوم . اما قبل از آن که پا به خانهی پدری بگذارم، لازم میدانستم که به دیدار پدر و مادر پرهام بروم. به همینجهت از فرودگاه، مستقیم به خانهی پدر و مادر پرهام رفتم. آنان یکروز بعد از دیدار من در بیمارستان، به تبریز برگشتهبودند و ابراز امیدواری کردهبودند که همدیگر را هرچه زودتر با آرامش بیشتری ملاقاتکنیم. همچنان که قبلاً شرحدادهام، برای من، آن همه صبوری، متانت و پذیرش منطقی رویدادهای زندگی از سوی پدر و مادر پرهام، از جلوه های باورنکردنی رفتار یک انسان بود. اما هنوز هم بیشتر شگفتزدهشدم وقتی که پس از مرگ پرهام، به خانهی آنان رفتم. آن همه متانت و در خود نگهداشتن درد خراشنده و سوزندهی فرزند، برای من قابل تصور نبود.
تا آن زمان، دریافت من همیشه این بود که پدر و مادر من یکی از صبورترین پدران و مادران تاریخند. که البته برای من که فرزندشان هستم، چنان بودهاند و هستند. اما وقتی برخورد پرحرمت و بزرگوارانهی پدر و مادر پرهام را چه در تهران و چه در تبریز با تراژدی مرگ فرزندشان دیدم، در دریافتهایم مقداری تجدید نظر کردم. برایم مسلمشد که در این گسترهی خاک، همیشه، دست بالای دست، بسیار است. وقتی به خانهی پدر و مادر پرهام وارد شدم، دانستم که دید و بازدیدهای عزاداری به خانهی آنان، ظاهراً پایان گرفتهاست. در آنجا یکی از تغییراتی که مستقیماً به مرگ پرهام گره میخورد، حضور یک عکس قابگرفتهی سیاه و سفید از او، در روی میز اتاق پذیراییبود با شمعی که در جلو آن، رقص غمانگیز و دردمندانهای داشت. دفتر یادبود جلو عکس پرهام، از صدها امضاء و یادداشتهای کوتاه بازدیدکنندگان پربود. در آنجا دریافتم که آنان هیچ مراسمی در جایی دیگر جز خانه برگزارنکردهاند و آن چه هم انجامدادهاند، پذیرایی از بازدید کنندگان با چای و قهوه و حتی شیرینی بودهاست. من البته پذیرایی با خرما را در مراسم عزاداری دیگران دیدهبودم اما پذیرایی با شیرینی، برایم کاملاً غیرعادی بود.
پدر پرهام برایم توضیحداد که این کار در بسیاری از کشورها، سنتی دیرینهسال دارد. گذشته از آن چه فرقی میکند که انسان، کام مردم را با خرما شیرینکند یا با شیرینی معمولی. به هرحال، غرض آنست که کام مردم از شرکت در مراسم تسلیت گفتن، بیشتر از آن تلخنشود. آنان دوست داشتند که من مدتی در کنارشان باشم و من نیز دوستداشتم که پیش آنان بمانم تا بوی «یوسف گمگشتهام» را بیشتر و بیشتر از شخصیت و رفتار و کلام آنان بشنوم. آن هم «یوسف» گمگشتهای که هرگز به «کنعان» خویش بازنگشت و چه بسا هرگز بازنخواهدگشت. چه تصادف شگفتی که نام خانوادگی من نیز کنعانیاست. اگر شاعر شیراز به همهی ناامیدان روزگار، وعدهی بازگشت «یوسف» آرزوهایشان را دادهاست، برای من، احتمال بازگشت یوسفی که «کنعانی» شود، تقریباً جزو غیرممکنهاست. هرچند به عنوان انسان نیازمند و پر از آرزو، میتوانم دست کم در رؤیای دوردست و غریبهی خویش، او را در «کنعان» خویش در آغوشبگیرم.
یکی دو روز بعد از اقامتم در خانهی آنان، به اتفاق مادر و خواهر پرهام که روز قبل به جمع ما پیوستهبود، به خانهی «متروک» پرهام رفتیم. همچنان که قبلاً گفتهبودم، آن خانه، فاصلهی چندان زیادی با خانهی پدری من نداشت. برای من، دیدار از آپارتمان عزیزی که میرفت تا بدل به نیمی از زندگی من شود، حس غریبی ایجادکردهبود. باید بگویم که نوعی اضطراب، نوعی درد روحی عمیق، نوعی زخم خونین در اعماق جان، هستی مرا در لحظات قبل از رفتن بدانجا به بازی گرفتهبود. آیا این همان خانهای نبود که پرهام، شبهای بسیاری در خلوت خویش، یاد مرا با انبوهی از آرزوهای گرمابخش و عطرآگین خویش آبیاری کردهبود؟ آیا این همان خانهای نبود که پرهام با خود اندیشیدهبود که پس از بازگشت از کانادا، به آنجا برگردد و با من سرود مهر و عشقبخواند؟ آیا این همان خانهای نبود که پرهام در گیرودار درس و مشق، حدیث عشق را اینجا و آنجا در لحظات تنهایی و تپندگی دل، با خود زمزمه کردهبود؟ چگونه ممکن است آن همه شورمندی و آرزو، اینک در جایی به خاموشی ابدی پیوستهباشد؟
در لحظاتی قبل از رفتن به خانهی پرهام، اشکهای غریبانهی من، مجال هرگونه صحبتکردن را از من گرفتهبود. اما واقعیت آنست که هم پدر و مادر پرهام و هم خواهرش دوستداشتند که آپارتمان پرهام را به من نشاندهند. آپارتمان پرهام، از عطر گلهای گوناگون سرشار بود. بوی وجود احساسنکردهی او از نزدیک، انگار فضای خانه را آکندهبود. داشتم نفسهای داغ پرهام را در کنار گوشم احساس میکردم. انگار دستهای نوازشگر او، گونههایم را به آرامی مینواخت و بدانها شوق و تپندگی میبخشید. احساس میکردم که پرهام از ازل در جان من به حیات مرموز و نامرئی خویش، ادامه دادهاست. همین که پایم وارد راهرو خانهی او شد، چنان بغض خفتهام با حالتی انفجارگونه در فضا طنینانداخت که هرسهی آنان را بهتزده، بر جای خود میخکوب ساخت. پاهایم از رمق تهیشدهبود اما با این وجود، تنها خواستم آن بود که کنار دیوار بایستم و به یاد پرهام، زار زار بگریم.
ادامه دارد
دوستان ارجمند:
به طور موقت به این قالب آمدهام تا برای مدتی از دردسرهای فنی قالب قبلی فاصله بگیرم. ظاهراً مشکلات فنی بلاگفا سر پایان گرفتن ندارد.
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«پس از آن که دلاویز و پرهام، به مدت دو هفته، هرشب با هم تلفنی صحبت میکنند، پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی عازم ایرلند میشود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد. خبر سقوط هواپیایی که پرهام در آن بودهاست. از میان سرنشینان و مسافران هواپیما، تنها جسد دو نفر را پیدا نکردهاند. یکی از آنها پرهام آوینیان است. دلاویز با شنیدن خبر مرگ پرهام، بیهوش میشود و روز بعد که به هوش میآید، روی تخت بیمارستان با سری باندپیچیشده بستریاست.»
لحظات تلخ و دردمندانهای بر ما سنگینی میکرد اما یاد پرهام در ذهن هریک، سوداهای ذهنی خاصی را زنده میساخت. برای پدر و مادرش، دوران تولد و رشد او و همچنین آرزوهایی که موج موج، وجود آنان را در خلال سالهای گذشته فرا گرافته بود و اینک هر یک از آن موج ها به ساحل سرد و یخزدهی مرگ اصابت میکرد. برای خواهرش، همهی روزگارانی را به یاد میآورد که با هم در خانهی پدری گذراندهبودند و لحظه لحظهی رشد یکدیگر را در کنار دوستیها، قهرها و آشتیها گذراندهبودند. برای من، پرهام درخشش ناباورانهی شعلهی سرکشی بود در یک سپیده دم زلال و آرزومندانه. درست از لحظهای که نخستین نامهاش را دریافت داشتهبودم تا اینک که دیگر از او هیچ نامهای دریافت نخواهم داشت. انگار نیرویی اهریمنی، بر خطوط دلپذیر این زندگی، نقطهی پایان گذاشته بود و یا خواستهبود بگذارد. برای پدر و مادر من، پرهام در آن دقایقی تجلی میکرد که من مستانه و بیقرار، در آن نیمهشبان تبریز، شوقزده و آتشگرفته به اتاقشان رفتم و پس از پایان گفتگوی تلفنیام با پرهام، آنها را بیدار نگهداشتم تا شادی عاشقانهام را به شکلی با آنان تقسیمکنم.
پدر پرهام توضیحداد که با وزارت امور خارجهی ایران در تماس بودهاست و آنان قول دادهاند که اگر جنازهی پرهام پیداشد به اینان خبر بدهند تا ترتیب انتقال آن به ایران دادهشود. احساس میکردم که پدر و مادر پرهام، بسیاری حرفهای ناگفته در دل دارند که در آن لحظات، آنهم با آن مصیبت عمیق و بزرگ، قادر به بیانش نبودند. آنان هنوز به درستی، از بحران زندانیشدن بیگناهانهاش در نیامدهبودند که اینک به بحرانی ابدی، شکافنده و هستی برباد دهنده، گرفتار شدهبودند. اما برای من، چگونگی نگاه آنان به مناسبات انسانی، حرکات و نوع برخوردشان با زندگی، چه جلوههای سعادتمندانه و چه نمودهای تاریک و دردناک آن، سخت قابل تحسین و احترام بودهاست. قطعاً همین برخوردها بودهاست که پرهام را در دامان خویش به آن شکل انسانی، همدل، دوست داشتنی و مسؤلیتپذیر رشد دادهاست. دریغا که من این ستارهی دوردست افق زندگیام را خیلی دیر کشفکردم و درست وقتی کشفکردم که گویی قرار بودهاست برای همیشه در بینهایت افق هستی ناپدیدشود.
در روزهایی که در بیمارستان بستری بودم، بسیاری از همدانشکدهایها و همکلاسیهایم به دیدارم آمدند حتی باید بگویم که بسیاری از استادانم نیز. آنها نه تنها مرا با کلمات نوازشگر و مهربانانهی خود تسلادادند بلکه با دیدارشان احساسی از همدلی عمیق انسانی را به نمایشگذاشتند. ناگفتهنگذارم که از میان دانشجویان، بیشترین کسان، دختران و زنانی بودند که من به شکلی با آنان در تماسبودم و یا در عمل رابطهی فکری نزدیکتری با شماری از آنها داشتم. اما در آن میان، دو دانشجوی پسر نیز به دیدارم آمدند که یکی از آنها، برایم کاملاً آشنا بود اگر چه چندان گفتگوهای عمیقی میان ما رد و بدل نشدهبود. این شخص، برادر «سوسن»، دوست و همکلاسی من بود. آنان، خواهر و برادر دو قلویی بودند که هر دو نیز در یک رشتهی تحصیلی درس میخواندند. انگار علایقشان، تقریباً در بیشتر زمینههای فکری و اجتماعی، به موازات هم رشد میکرد. اما آن پسر دیگر، دانشجویی بود که او را نه تا آن زمان دیده بودم و نه نامش را شنیدهبودم. او پس از آنکه خود را معرفیکرد، فهمیدم که در سال اول حقوق قضایی درس میخواند. بدان معنا که هر دوی ما، همزمان اما در رشتههای مختلف، وارد دانشگاه شدهبودیم. البته نتوانستم این موضوع را در آن هنگامهی درد و بلا برای خود قابل فهمسازم که دیدار او با چه انگیزهای صورتگرفتهاست. این پرسش کمرنگ از همان اندیشههایی است که گاه در یک جهش، در یک رعد و برق ذهنی، وارد سلول های مغز انسان میشود و سپس در هنگامهی غوغای دیگر مسائل زندگی، ناپدید میگردد. صرفنظر از چرایی آن دیدار، در چنان لحظاتی، هرکس که به سراغ من میآمد، جای آن داشت که زبان به سپاس و احترام بگشایم. در دوران هایی از این دست که زندگی ما را تا مرز نابود کردن و از همپاشیدن، تحت فشار قرار میدهد، چنین دیدارهایی، بیش از پیش، معنای انسان دوستانه و تسلادهندهای دارد.
درست است که پس از مرخصشدن از بیمارستان، مقداری حال جسمی من بهترشدهبود اما هرمقدار که لحظهها سپری میشد، درد عمیق نبودن پرهام و درد گزندهی ندیدن پرهام برای همیشه، جانم را میآزرد. اگر جسد او را پیدا کردهبودند باز میتوانستم حتی خود را راضیکنم که جسم بیجان او را دیدهام. اما با گذشت روزها و تماسهای مکرر پدر و مادر پرهام با وزارت امور خارجهی ایران، همهی امیدهای نیمسوختهی من، بدل به خاکستر میشدند. با آن وضع و حال روحی، هرگز در خود توان آن را نمیدیدم که بتوانم از عهدهی آخرین امتحان آن ترم برآیم. استاد آن درس «دکتر مهران مُدَبّر» با نهایت محبت به من گفت که نگران نباشم. او چند پیشنهاد به من ارائهداد. یا در شهریور ماه آن سال امتحان بدهم و یا در طول تابستان، اگر بتوانم یک مقالهی پژوهشی در زمینهی کارکرد برخی مواد شیمیایی بر روی محیط زیست و از جمله بدن انسان بنویسم. این مواد شیمیایی از جمله موادی هستند که در تولید پارهای از ظرفهای پلاستیکی بهکار میروند و از آن طریق یعنی خوراکیهایی که در آن ظرفها قراردارد، بدن انسان را تحت تأثیر منفی خویش قرارمیدهند. اگر مقالهی من پذیرفته میشد، میتوانست جایگزین امتحانی باشد که به دلیل بستری شدن در بیمارستان نتوانسهبودم بدهم. او منابع مطالعاتی کار مورد نظر را نیز در اختیارمگذاشت تا در صورت تمایل و حال و حوصله، آن را در خانه به انجام برسانم. من البته به دکتر مدبّر که برای دیدارم به بیمارستان آمدهبود، هیچ قولی ندادم. زیرا همه چیز در گرو چگونگی حال روحی من بود.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز پس از شنیدن خبر سقوط هواپیمای حامل پرهام در آبهای اقیانوس اطلس، بیهوش میشود و به علت افتادن بر زمین، از ناحیهی سر آسیب میبیند. پدرش به اُرژانس تهران خبر میدهد تا او را به بیمارستانی در تهران انتقالدهند. خود آنان نیز صبح روز بعد، به تهران میآیند. پزشکان معتقدند که دلاویز، باید دستکم یکهفته در بیمارستان بستری باشد تا جان سالم از این بحران موجموج که ممکن است او را در میان مشتهای خویش مچالهکند، به در بَرَد.»
در آن روزهایی که در بیمارستان بستریبودم، پدر و مادرم برایم شرحدادند که چگونه پدر پرهام پس از آگاهشدن از وقوع حادثه از طریق وزارت امورخارجهی ایران، با وی تماس گرفته و خبر سقوط هواپیمای حامل فرزندش را به او دادهاست. پدر پرهام برای پدرم توضیحدادهبود که به علت شناخت کمی که از شخصیت من داشته، جرئت نکردهاست در آن هنگامهی درد و داغ، خبری چنان دردناک و ویرانگر را مستقیماً به من برساند. پس از آن که من خبر سقوط هواپیما را از پدرم دریافتکردم و ضربهی روحی غیر قابل تصوری که منجر به بیهوشی مطلق من شد، پزشکان به پدرم توصیه کردهبودند که بهتر است حداقل یک هفته در بیمارستان بستریباشم. زیرا از یکطرف میبایست نیروهای تحلیلرفتهی جسمی و روحی من تا حدی به حال اول برگردند و از طرف دیگر، باید به این نکته واقفبود که گاه، برخی «شوک»های عصبی، در چند «موج» و هر موج با شدت و خراشندگی خاصی به سراغ انسان میآید. از اینرو باید بیمارانی این چنین و یا افرادی از این دست که گرفتار چنان تکانههای مرگبار شدهاند، تحت مراقبت های دقیق پزشکیباشند تا شدت فشار، آنان را از پا درنیاوَرَد.
در سومین روز اقامتم در بیمارستان، ناگهان پدر، مادر و خواهر پرهام به دیدارم آمدند. آنان با وجود آنکه بیش از هرکسی ضربهدیدهبودند و نیاز به تسلا و آرامش روحیداشتند. اما فداکارانه، در آن بحبوحهی بیقراری و زخم عمیقروحی که بر هستی هرکدامشان چنگانداختهبود، برای دلگرمی و آرامشبخشیدن روحی به من، خانه و کاشانهی خویش را رها کردهبودند تا مرا در بیمارستانی در تهران ملاقاتکنند. آن همه بزرگی و بزرگواری، مرا در حیرت و احترام فرو بردهبود. این بدان معنا بود که آنان به ناراحتی و اندوه سنگین من که تازه با فرزندشان آشنا شدهبودم، بیشتر میاندیشیدند تا به دردی که بیرحمانه، سلول های وجودشان را مچاله میکرد.
همه لباس سیاه پوشیدهبودند. صورتها حکایت از درد و رنجی کاونده و خراشنده داشت. اما با وجود این، تلاششان بر آن بود که به شکل بسیار عاقلانه و قابل احترامی بر رفتار و گفتار خود تسلط داشتهباشند. یکایکشان صورت مرا بوسیدند. حتی پدر پرهام. در آن لحظه احساس میکردم که عضوی از آن خانوادهام در حالی که دوران رسمی عضویتم هنوز شروع نشده، با مرگ ناگهانی پرهام، پایان گرفتهبود. پس از گذشت لحظاتی و رد و بدلکردن واژههایی که از شدت سنگینی و ماتم، حتی برزبانها جاری نمیشد، دیدم که اشک های زلال خواهر پرهام و پس از او، مادر و پدرش، با متانتی غمانگیز و دردمندانه اما سرشار از حرمت، از گوشهی چشمانشان، با بیقراری خاصی، جاری است. دیدن آن منظره، بیش از پیش، درون مرا میخراشید.
این کدامین «قاضی» زندگی است که این همه مهر و موهبت را از انسانی که شایستگیها دارد میگیرد و به بسیارانی دیگر که جز لگدمالکردن احساسات دیگران و بیحرمتی به آنان به چیز دیگر نمیاندیشند، میبخشد! این قاضی بیدادگر زندگی، چگونه و در کدام زمان میتواند آن همه ناروایی را در حق انسانهایی از این دست جبرانکند؟ کجا و چگونه میتواند آنهمه آبهای رفته را به «جوی» بازگرداند؟ افرادی مانند پدر و مادر پرهام که از چهره، نگاه و حرکات آنان وفاداری به حرمت انسان میبارد، چگونه باید یکباره در زیر سنگ آسیاب اندوه فرزندی آن چنان دوستداشتنی و خردمند، به بیرحمانهترین شکل ممکن، لهشوند؟ با وجود همهی این بیرحمیهای روزگار «کور» و خالی از «خِرَد»، آنان برای جلوگیری از پژمرده شدن روح جوان و بیتجربهی من، تبریز را رها کردهبودند تا به دیدارم بیایند و تسلایمدهند تنها بدان دلیل که فرزندشان از اعماق جان خویش به من مهر و عشق میورزیدهاست.
اندیشههایم بیکنترل من، در گسترهی ذهنم پا برزمین میکوبیدند و احساساتم مانند خرمنی در حال شعله کشیدنبود. با وجود آن که تلاشداشتم جلو سیلاب اشکهایم را بگیرم، اما بی هیچ توفیقی، قطرات سرکش اشک، مانند باران وحشی بهار، همچنان بر پوست صورتم سرازیر بود. در چنان وضع و حالی، حتی پدر و مادر من نیز از این باران اشک در امان نبودند. من صدای هقهق مادرم را میشنیدم. بیاختیار به این نکته میاندیشیدم که در غرب، وقتی حوادثی از این دست رخ میدهد، انبوهی از گروههای «بحران» که آنها را افرادی از قبیل روانشناس، رواندرمان، پزشک، پرستار و جامعهشناس، تشکیل میدهند، از سوی وزارتخانهها و مقامهای دولتی، به کمک افراد «بحرانزده» میشتابند تا از فشار انفجارهای روحی آنان بکاهند. در شرق بیآن که چنین گروههایی وجود داشتهباشد، مردم، دوستان، آشنایان و خویشان، هرکدام تبدیل به گروههای حل بحران میشوند. این همدلیها و تسلاها، روح آزرده و متلاشی آدمها را، در بسیاری از اوقات نجات میدهد. حتی بسیاری از ضَجّهها و فریادها، گیسو آشفتهکردنها و پای بر زمینکوبیدنها و بر صورت خویش سیلیزدنها در شرق، نوعی فرو ریزی بارهای انفجاری درون است. در حالی که در غرب، نه چنین واکنشهایی وجود دارد و نه کسی در انتظار عکسالعملهایی از این دست از سوی افراد مصیبتزدهاست.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«پس از آن که دلاویز و پرهام، به مدت دو هفته، هرشب با هم تلفنی صحبت میکنند، پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی عازم ایرلند میشود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد. خبر سقوط هواپیایی که پرهام در آن بودهاست. از میان سرنشینان و مسافران هواپیما، تنها جسد دو نفر را پیدا نکردهاند. یکی از آنها پرهام آوینیان است. دلاویز با شنیدن خبر مرگ پرهام، بیهوش میشود و روز بعد که به هوش میآید، روی تخت بیمارستان با سری باندپیچیشده بستریاست.»
بسیاری از مردمان روزگار ما، وقتی به هرانگیزهای، گرفتار محبت کسی میشوند، در عمل چنان در پیچ و تاب آن احساس ها به اسارت میافتند که انگار همهی خَدَم و حَشَم عرش نیز باید در خدمت توفیق آنها برای رسیدن به وصال یار باشند. انگار حق طبیعی آنانست که شخص مقابل نیز همان اندازه، وی را دوست داشتهباشد. این دوستداشتنهای یکسویه که هیچ احساسی در طرف مقابل بیدارنمیکند، گاه از خطرناکترین رویدادهای درونی زندگی انسانی است. در انسانهایی از این دست، چنان انتظاراتی «فرا واقعی» شکل میگیرد که انگار وقتی آنان کسی را دوست داشتهباشند، همه چیز تمام شده است. در چنین رابطههایی، انگار حس و شعور و تشخیص فرد مقابل، هیچگونه نقش تعیینکنندهای ندارد. اما من در جریان آشنایی با پرهام و یا بهتر بگویم علاقهمند شدن پرهام به من، دریافتم که او با وجود یکطرفه بودن محبت خود، از چنان متانت و حُرمت فکری و رفتاری برخوردار بود که مرا سخت شیفته ی آن بزرگی ها کرد.
در آغاز کار، نه من او را میشناختم و نه میتوانستم دور از هرگونه شناخت و اعتماد به او دل ببیندم. پرهام چنان بزرگوانه با من برخورد کرد که برای من، هرچه بود درسآموزی از رفتار و گفتار او نسبت به خودم بود. حتی این را از زبان وی شنیدم که او خود را آماده کردهبود که اگر من به او جواب رد بدهم و یا بیاعتنایی بکنم، خود را گرفتار شعلههای خشم و انتقام نسازد. او برایم توضیحداد که خود را برای شنیدن جواب «نه»من آماده کردهبود. اما او در بستر زمان، نشانداد که نه تنها انسان شایستهای است بلکه همین شایستگیها و جاذبههای انسانی، مرا نیز از خواب خرگوشی بیعشق بودن و یا بیعشق زیستن بیدارکرد. دریغا که عمر این بهار عطرآگین بیقراری و شورمندی من و او با مرگی آنچنان ناخواسته و دردناک، به سرعت به برگریزان خزان پیوست.
اما گذشته از همهی استدلالها و بحثهای ریز و درشت در این زمینه، باید اعترافکنم که یک واقعیت دردناک و اخمکرده، همچنان در برابر من ایستادهاست. این واقعیت در واقع خوشخیالی من است که گاه در خلوت تاریک و پردرد خویش میاندیشم که شاید پرهام در این حادثهی هوایی، یگانه کسی بوده که نجات یافته و دیر یا زود، سر و کلهاش از جایی دیگر پیدا خواهدشد. اما باید بگویم که من با همهی درد درون، به این گونه خوشخیالیها میخندم. درست است که اینگونه خوشخیالیها، برای لحظاتی به من گرما و آرامش و حتی امید میبخشد اما در عمل انگار با هربار امید دروغین، من چند پله از یک صخرهی مرتفع بالا میروم و بعد ناگهان جایی از آن قشرهای زیرین صخره، درهم می ریزد و من با ضربآهنگی مرگبار به زمین فرود میآیم. راستی چگونه ممکناست از میان آن همه مسافر و سرنشین، فقط پرهام نجات یافتهباشد؟
البته این احتمال همیشه وجود دارد. هرچند شکلگیری حوادث، همیشه نه بر پایهی استثناها بلکه بر پایهی قانونمندیهای عام و به اثباترسیده است. از این رو، در هنگام سقوط هواپیما نه جان او «رویین» بوده و نه می توانسته پیوندی اسرارآمیز با نیروهای دنیای سحر و جادو داشتهباشد. پرهام اگر جسم پولادینی هم داشت فقط میتوانست ساعتهای معینی در میان آبهای سرد اقیانوس اطلس زندهبماند. درست است که نیمههای ماه خرداد بودهاست اما آب اقیانوسها، دیرتر از آبهای کمعمق و کمگستره گرم میشود و البته از آنطرف نیز دیرتر هم سرد میگردد. درد من از آنست که من پرهام را درست زمانی از دستدادم که هنوز جان تپنده و گرم او را از نزدیک احساس نکردهبودم. هنوز جرعه ای از نفسهای آرامشبخش و اطمیناندهندهی او، زیر پوست تنم ندویده بود. به همین دلیل است که گاه با خود میاندیشم آیا این ظالمانه نیست که انسانی در این زندگی کوتاه، به چنین بلایی گرفتارگردد؟ جوابی که برای خود دارم آنست که این ظالمانه بودن را با کدام ترازوی «عدل و داد» باید سنجید؟ این کدام دادگاه است که این یک را ستمگرانه میداند و آن یک را عادلانه؟
من وقتی به زندگی خود فکرمیکنم، همیشه انسان خوشبختی بودهام. پرهام در عمل، آخرین حلقهی بزرگ خوشبختی «ناخواسته» و سپس «خواسته»ی من تا آن لحظه بود. باید بگویم که این نخستین درد و بلایی است که با این وسعت و عمق تا آن زمان در جانم نشستهبود. اما وقتی به بسیاری از انسان های دیگر میاندیشم که بسیاری از آنان از همان آغاز کودکی، جز رنج و درد، چیز دیگر ندیدهاند، در آن صورت، وضع خود را غیرقابل قیاس میبینم. آدم هایی از آن دست، شاید تنها وقتی که در خواب بودهاند، توانستهاند در برخی از رؤیاهای احتمالی خویش، اندکی مزهی خوشبختی، رفاه و آرامش را بچشند. در غیر آنصورت، هرچه دیدهاند، محرومیت، فشار، بیعدالتی، اهانت، نابرابری و مانع بوده است.
گویی نیروهای ناپیدای اهریمنصفتانهای در زندگی، به شکلی بسیار مرموز، در همهجا به دنبال آن بودهاند تا اینان جز شکست و رنج، چیز دیگری از این هستی دو روزه، نصیب نبرند. اگر من به چنان نیروهای مرموزی باور داشتم، طبیعی بود که همهی نفرین خویش را نثارشان میکردم. اما به این موضوع واقفم که بسیاری از قانونمندیهای زندگی، چنان پیچیده و غیرقابل توضیح است که نه میتوان کینهورزانه، آنها را به زبالهدان تاریخ سپرد و نه قدّیسمابانه از قدرتجاویی و اهریمنگونهی آنان نام برد.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«پس از آن که دلاویز و پرهام، به مدت دو هفته، هرشب با هم تلفنی صحبت میکنند، پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی عازم ایرلند میشود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد. خبر سقوط هواپیایی که پرهام در آن بودهاست. از میان سرنشینان و مسافران هواپیما، تنها جسد دو نفر را پیدا نکردهاند. یکی از آنها پرهام آوینیان است. دلاویز با شنیدن خبر مرگ پرهام، بیهوش میشود و روز بعد که به هوش میآید، روی تخت بیمارستان با سری باندپیچیشده بستریاست.»
تردید نیست که در مناسباتی از آن نوع که انسانها بیشتر بر اساس قراردادهای اجتماعی، و حضور سنتها، به تشکیل یک زندگی مشترک میپردازند، همهی جوش و خروشهای درونی انسان، انگار به تبعید ابدی میرود و یکسره از نظرها ناپدید میشود. بسیاری از مناسبات زناشویی آدمها، اصولاً بر پایهی عشق بنا نشدهاست، بیآنکه آنان، آدمهای بدبختی باشند. حتی میتوان گفت که بسیاری از آنان، گاه زندگی آرام و بیدغدغهای دارند. چنان کسانی، غالباً از یکدیگر انتظار ایثارهای بزرگ و تقاضای عمیق که نیاز به تحمل سختی و درد است ندارند. البته ناگفته نباید گذاشت که روابط چنین انسانهایی، گاه در آزمونهای جدی و سنگین زندگی، یکباره تَرَک میخورد و تکهتکه میشود. اما اگر اتفاقی سنگین و گزنده و لرزاننده نیفتد و کسی پا بر منافع آن دیگری نگذارد، خواه ناخواه، زندگی آنان، روال آرام و عادی خود را طی میکند. از طرف دیگر باید بدین نکته آگاه بود که زندگی انسان اگر قرار باشد بویی از رویندگی و عطرآگینی داشتهباشد، همیشه نیازمند گزینههای ممکن و ناممکن متنوعی است. اگر نه جنان بود، جلوههای هستی ما یکی از بدترین و یکنواختترین پدیدههای زندگی به شمار میآمد.
من در هفتههای اخیر، بیش و بیشتر به ارزشهای وجودی پرهام و روح بزرگ او پی میبردم. همین نکته، مرا چنان شیفتهی جان شکوفندهی او کردهبود که در خلال آن دو هفتهی آخر، انگار نمیتوانستم بیشنیدن صدای او، آرامش داشتهباشم. انگار تکهای از وجود من گمشدهبود. اما همینکه صدای وی را میشنیدم، سیلابی از گرمی و رهایی مستی بخش به درون من سرازیر میشد. باید آشکارا برزبان آورم که پرهام، بدل به غذای روح من شده بود. شگفتا که این دگرگونی حال، تنها از آن من نبود. او نیز ناآرام و بیقرار، دوستداشت و انتظار میکشید که صدای مرا اگر چه کوتاه بشنود. دیداری که من با پدر، مادر و خواهر او در تبریز داشتم، برخورد آنان و تصویری که از خانهی آنان در ذهنم نقشبستهبود، همه مرا متقاعد کردهبود که پرهام، چه انسان زلال و دلپذیری است.
اما اینک بر روی تخت بیمارستانی در تهران چه میتوانم کرد؟ چهشد آن صدای گرم و دلانگیز، آن کلمات نوازشگر و لطیف، آن اندیشههای صمیمی و جستجوگر؟ آیا ممکن است پرهام، مانند قهرمانان برخی افسانههای جاویی، در لحظهای که پیکر هواپیما به داخل آب سقوط کردهاست، بر روی پرهای نرم و نجاتبخش یک پری دریایی افتادهباشد؟ آیا ممکناست پرهام به کام نهنگی درافتادهباشد که در واقع، پری جادوشدهای بودهاست که وظیفهاش نجات عاشقان شفاف زندگی است؟ آیا ممکن است آن نهنگ، او را دور از چشم مأموران نجات کشور ایرلند و بریتانیای کبیر، به ساحل دورافتادهای بردهباشد و در آن جا او را نگاهداشتهباشد؟ واقعیت آنست که تخیل انسان، همهی مرزهای نامرئی و ناممکن هستی را در مینوردد و حتی او را برای لحظاتی از یک آرامش و دلخوشی دروغین لبریزمیکند.
اگر پرهام بر فرض محال، حتی به دام یک پری دریایی هم افتادهباشد و آن «پری» بخواهد او را برای همیشه از آن خود سازد، برای من گواراتر است تا این که او یا زندهنباشد و یا اگر باشد فقط از آن من باشد. برای من مهمتر از همه، حیات آدمی است دور از هر قید و شرطی که آن را به شکلی تابع خواستهای کوچک و خودخواهانهی ما قراردهد. اگر حیات آدمی برای من بدان شرط مطرحباشد که مالکیتش را من داشتهباشم، دیگر نه میتواند عشق بشکفد و نه می تواند از آن جوهر زندگیبخش لبالب باشد. برای من، عشق وقتی اعتبار و احترام دارد که موجب برکشیدن اعتبار و احترام آدمی باشد. از اینروست که من در عشق به چیزی به نام «مالکیت» اعتقاد ندارم. تا زمانی که آن شعلهی سرکش گرمابخش در درون دو انسان میسوزد، دیگر نیازی به امضای سند و دادن ضمانت محضری نیست. اما هنگامی که آن شعلهها خاموشیگیرند، اگر انسان، میزان مالکیت خویش را در هزاران محضر و در صدهزار برگهی کاغذ به ثبت هم برساند، در واقعیت، دارای هیچگونه ارزش مالکانهای نیست.
آنچه عشق را تداوم می بخشد، آن «تعلق خاطر» دوسویه است نه مالکیتی که بر صفحهی کاغذ نوشتهشده و نه گرفتن پشتیبانی وتأیید از هزار و یک قانون و تبصرهی سرگردان و نیمه سرگردان دیگر. وقتی دو انسان در یکدیگر، همدلی، گرایش، شور، بیقراری، حرمت و ایثار نبینند یا نیابند، در آن صورت یا گرفتار دردی درونی هستند که نیاز به درمان دارد و یا باید در کوتاهترین زمان ممکن به مالکیتهای کاغذی و امضایی پایاندهند. برای من، از لحظهی ایجاد ارتباط فکری و عاطفی، پرهام موجودی دوستداشتنی و پر از حرمت بوده است. اگر او نمیمرد و میتوانست با همان دلِ سوزان و تپنده در کنارم باشد، در واقع من توانسته بودم به اوج آن آرزوهایی برسم که فقط میتوان در رؤیاهای دوردست سپیده دمان، نشانی از آن جست. اما باید اعترافکنم که اگر پرهام زنده میبود و پس از مدتی، دل به کسی دیگر میبست، چه جای آن داشت که من بخواهم زمین و زمان را به هم بدوزم؟ در آن صورت، قطعاً چیزی میان ما درهم شکستهبود که من متوجه نبودهام اما او آن را به موقع کشف کرده و چه بسا برای نجات آن نیز تلاش ورزیدهاست بیآن که در این راه توفیقی پیداکند.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«پس از آن که دلاویز و پرهام، به مدت دو هفته، هرشب با هم تلفنی صحبت میکنند، پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی عازم ایرلند میشود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد. خبر سقوط هواپیایی که پرهام در آن بودهاست. از میان سرنشینان و مسافران هواپیما، تنها جسد دو نفر را پیدا نکردهاند. یکی از آنها پرهام آوینیان است. دلاویز با شنیدن خبر مرگ پرهام، بیهوش میشود و روز بعد که به هوش میآید، روی تخت بیمارستان با سری باندپیچیشده بستریاست.»
پدرم برایم شرحداد که پس از قطعشدن ناگهانی گفتگوی تلفنی من با وی، آنها دریافتهبودند که ممکن است برای من اتفاق ناگواری افتادهباشد. بدترین فکر پدر و مادر من آن بود که قلب من براثر دریافت ناگهانی آن خبر، از کار ایستاده است. آنان فوراً از تبریز به اُرژانس تهران زنگ زدهبودند و آدرس و تلفن خانهی مرا نیز در اختیار آنان گذاشتهبودند تا هرچه زودتر به یکی از بیمارستانهای تهران انتقالمدهند. البته پدر و مادرم صبح روز بعد، با اولین پرواز، خود را به تهران و به بالین من رساندهبودند. در نیمههای روز بعد بود که من به هوشآمدم و آنان را در کنارم یافتم. کارمندان اُرژانس برای پدر و مادرم توضیح داده بودند که من با مرگ، کوتاهترین فاصلهی ممکن را داشتهبودم. اگر آنان به اُرژانس زنگ نزدهبودند، مرگ من نیز حتمی بود.
لحظهای که به هوشآمدم و پدر و مادرم را در کنارم یافتم، حالتی گیج و مبهوت داشتم. نمیدانستم که خواب میبینم و یا در بیداری هستم. نه فضا، فضای خانهی من بود و نه فضای خانهی پدر و مادرم. اما خیلی زود دریافتم که چرا در بیمارستان هستم. تمام تلاشم را به کاربردم تا احساساتم را کنترلکنم. پدر و مادرم فقط نگاهشان به من و واکنشهای من بود. در نگاه پدرم، استواری و سردی بیشتری به چشممیخورد. در حالی که مادرم انگار آمادهبود تا با سرازیرشدن اشکهای من، گریهاش را سردهد. سرانجام چنین نیز شد. مگر من میتوانستم گریهنکنم؟ چرا نباید گریه میکردم؟ من پرهام را از میان خار و خاشاک بیابان نیافتهبودم. او یکی از گرانترین یافتههای زندگی من بود. یافتهای که اگر چه از آغاز، من در پیاش نبودم اما با وجود این، ناخواسته در کنارم قرار گرفت و پس از آن قرارگرفتن بود که احساسکردم با چه موهبت آرزومندانهای روبرو شدهام. در آن صورت من چگونه میتوانستم به آن درخشش و اعتبار درونی پشتکنم؟
برای من، تحصیلات و شغل پرهام، از همان آغاز، اهمیتی درجه دوم داشت. اگر او حتی یک کارگر ساختمانی بود اما از همین شوق و شور و درک و دریافت برخوردار میبود، من با همان تردیدهای آغازینی که همیشه داشتهام، او را میپذیرفتم. من از پدر و مادرم آموختهام که ثروت و شغل، از اعتبارهای پوستهای زندگی است. این خود شخص، دانش و شعور درونی او و نیز «جنس اندیشندگی» و رفتار اوست که در مناسبات انسانی، نقش تعیینکنندهای دارد. البته اگر کسی هردو خصلتها را داشتهباشد، قطعاً وضع و حالی آرزویی است اما به هر صورت باید انتخاب آغازین انسان، بر پایهی همان جوهر درونی باشد. در این میان باید اعترافکنم که پرهام نیز مرا به سادگی پیدا نکردهبود. درست است که او مرا در کوچه و خیابان دیدهبود اما به قول خود او، بسیاری دختران و زنان دیگر را نیز دیدهبود. چه در کوچه و خیابان و چه در محفل های خانوادگی و چه در محیطهای آموزشی. اما دلش برای هیچکدام، به تپش درنیامدهبود.
من برای پذیرش مهر پرهام، برای پذیرش حضور او در سرسرای قلبم، مدتها دچار «اما» و «اگر» بودم. مدتها در خلوت خود، به بسیاری نکات اندیشیدهبودم تا توانستم سرانجام به صدای قلب او پاسخ مثبت بدهم. مناسبات عاطفی آدمها، مانند «پسند» و «خرید» کالا نیست که بتوان با توجه به پولی که انسان قادر به پرداخت آنست، در همان لحظه تصمیمبگیرد و کار را یکسرهکند. در پسند کالا، گاه حتی «نیاز»، نقش درجه اول را ندارد. انسان تنها به «داشتن» و «مالکیت» آن میاندیشد. چرا که آن کالا، یا زیباست و یا از جهاتی به زندگی اجتماعی و یا فردی انسان، اعتبار میدهد. اما پدیدهی عشق از مقولهای دیگر است. اگر عشق از آن اعماق جان، از آن کوهپایههای هستی زلال آدمی نجوشد، عشق نیست.
البته میتواند هزار و یک چیز دیگر باشد و بد هم نباشد. فقط نمیتوان به آن، نام عشق گذاشت. در عشق، چیزی در درون انسان شروع به شعلهکشیدن میکند که در گزینههای دیگر زندگی، چنان حال و وضعی، وجود خارجی ندارد. من هرگز به عشقهای افسانهای، به شکلهای غیرواقعبینانهی رمانتیک که یک سر آن در زیر کهکشانها و سر دیگرش در زیر ابرهاست، نیندیشیدهام. ظاهراً عشقهایی از آن دست، بیشتر در زندان کلمات به حضور تاریک خویش، تدوام حیات میدهند. برای من، عشق آن سوزش عمیق هستیساز است. سوزشی که بسیاری از زائدههای نادرست و مانعساز رفتاری را خاکستر میکند و خود به درخشش و جلا در میآید. برای من، عشق، شور و بیقراری، خنده و گریه، ضعف و قوت، اشتباه کردن و بخشیدن، بزرگوار بودن و لگدمال نکردن است. در چنین عشقی، رابطه های جنسی تنهایکبخش از رابطههای انسانیاست. بخش مهم آن، دلهایی است سرشار از تعلق و همگرایی، سرشار از لذت و احترام و میداندادن به تواناییها و شکفتگیهای ذهنی شخص مقابل. گذشته از اینها، عشق نمیتواند آن «حقیقت مطلق و ثابت» افلاطونی باشد که نه تغییر میکند و نه تکامل مییابد و نه حتی به عقبگرد گرفتار میگردد.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از اولین گفتگوی تلفنی با پرهام آوینیان، فردای آن روز عازم تهران میشود تا درس و مشق خویش را از سرگیرد. از آنروز، تهران برای دلاویز، رنگ و بوی دیگری میگیرد. حتی نامهی چهارم پرهام، از حال و هوای دیگری برخوردار است. حال و هوای گشایش و نوازش. حال و هوای زیباییهای مرموز و مرگناپذیر. از آن پس، آنان به مدت دوهفته، هرشب با یکدیگر در تماس تلفنی هستند. آنگاه پرهام برای شرکت در یک سمینار پزشکی به ایرلند میرود. دو روز بعد از سفر پرهام، پدر دلاویز از تبریز به او تلفن میکند و برایش خبر بدی دارد.»
از این رو، به اولین کسی که فکرکردم و آن را برزبان آوردم، شوهر عمهام بود. پدرم گفت نه دخترم، درست است که شوهر عمهات مریض است اما حالش آنچنان بد نیست که بخواهی به مرگ او فکرکنی.» به خالهی مادرم فکرکردم که من نیز او را خاله صدا میزدم. پس از مطرحکردن نام او، پدرم تأکید کرد که خالهام نیز در حال حاضر در تیررس مرگ نیست. در این میان، احساسکردم که بُغض گلوی پدرم را لحظه به لحظه، بیشتر و بیشتر چنان میفشارد که دیگر قادر به صحبت کردن نیست. انگار کلمات از میان رودخانهای از اشک و آه میگذشتند که هم خیس بودند و هم سنگین و سامان از دستداده. با توجه به آنچه که احساس میکردم، نگرانیام هنوز هم بیشترشد. انگار همهی وجودم در حال متلاشیشدن بود. مرگی آرام اما بسیار دردناک. دیگر عقلم به جایی قدنمیداد.
در میان آن آشفتگی نابهنگام، لحظهای به پدر و مادر پرهام فکرکردم. به پرهام هرگز نمیتوانستم فکرکنم. اصولاً صحبت از پرهام نبود. چرا من باید به چیزی فکرکنم که حتی امکان وقوعش بسیار ضعیف و نامحتمل است. از این رو، فکر کردن به پدر و مادر پرهام، میتوانست یکی از طبیعیترین فکرهای انسانی در چنین لحظاتی باشد. اما خیلی زود، قبل از آن که آنرا با پدرم در میان بگذارم، فکر آنان را از سربیرونکردم. زیرا اگر هم برای آنان اتفاقی افتادهبود، با توجه به آن که هنوز میان آنها رابطهای برقرار نبود، چه جای آن داشت که پدرم تا آن حد ناآرام و متأثر باشد. انسان برای کسی یا کسانی گریه میکند که در انبارهی ذهنش، احساسات و یا خاطراتی را در آن رابطهی خاص، ذخیره کردهباشد و یا دلبستگیهای معینی را به وجود آوردهباشد. دیگر داشت طاقتم طاقمیشد. بیقرار و مضطرب به پدرم گفتم:« پدر، لطفاً بگویید که دارم دیوانه میشوم. بیش از این نمیتوانم منتظر بمانم.» پدرم گفت:«من نیز از همین میترسم دخترم.»
با شنیدن این حرف، دیگر برایم تردیدی باقینماند که باید هر اتفاقی هم که افتاده، برای پرهام افتادهباشد. ذهنم مستقیم به سوی او پروازکرد. ناباورانه و با تلخی بسیار سنگینی پرسیدم:«آیا برای پرهام اتفاقی افتادهاست؟ لطفاً به من زودتر بگوئید.» پدرم گفت:« بله دخترم! متأسفم اما واقعیتدارد. هواپیمایی که پرهام با دیگر پزشکان همکارش عازم «دوبلین» در ایرلند بودهاند، در شمال اقیانوس اطلس در نزدیکیهای دریاچهی «سِلتیک Celtic» سقوط کردهاست. از میان مسافران و سرنشینان هواپیما، دو نفر را هنوز پیدا نکردهاند. یکی از آنها متأسفانه، پرهام آوینیان است. هواپیما، چندان بزرگ نبوده و سرشینان و مسافرانش جمعاً پنجاه و هشت نفر بودهاند.» تا اینجا را به یاد میآورم که پدرم چه گفت. اما پس از آن، فقط میتوانم اشارههای گنگی به حالتهای جسم و روحم داشتهباشم.
فقط میدانم که با پایان رسیدن جملهی پدر، انگار انفجاری حیرتانگیز در گسترهی روحم، همه چیز را درهم ریخت و برای یک لحظه، سیلابه ای از «کوری» و «کری»، وجودم را فراگرفت. سرم گیجرفت. چشمانم سیاهشد، قلبم برای لحظهای از کار بازماند. انگار دو گوشم از شدت داغشدن، تبدیل به دو روزنه ی انفجار آتشفشان شدهبودند و داشتند همهی وجودم را به آتش میکشیدند. احساسکردم که در دست و پایم، هیچگونه رمقی باقی نیست. تا آنجا که نه تنها گوشی تلفن از دستم به زمین افتاد که خود نیز از پشت میزم به روی زمین درغلتیدم. اینکه چه مدت در حال بیهوشی بودهام، نمیدانم. فقط وقتی به هوشآمدم که روی تخت بیمارستان بودم و پدر و مادرم نیز بالای سرم ایستادهبودند. سرم را باندپیچی کرده بودند و تمام اعضای بدنم چنان کوفته و دردمند بود که انگار آن را در میان منگنهای به عظمت و سنگینی یک کوه، زیر فشار قرار دادهبودند.
راستی زندهبودن بدون پرهام برای من چه معنایی داشت؟ آیا پرهام مردهبود؟ آیا من میتوانستم باورکنم که آن نشان زندگی، آن نشان گرمی و مهر، آن جلوهی نجابت و جذابیت انسانی، آن سرچشمهی عشق و جادو، نه تنها دیگر حضور خارجی ندارد بلکه حتی جسدش را نیز هنوز نتوانستهاند از میان آبهای متلاطم دریا بیرون آورند؟ آیا من میتوانستم به خود به بقبولانم که دیگر صدای پرهام را نخواهم شنید؟ در میان امواج متلاطمی از آشفتگی ذهن، از شکستگی دل، از درد جسم، از زخم جان و از آرزوهای درهمشکسته، سرگردان بودم. حتی در زندهبودن خود نیز تردید داشتم. من کدامین «دلاویز»م؟ آن دلاویز نفوذناپذیر و سرد؟ آن دلاویز غرق در منطق و استدلال؟ یا آن دلاویز عاشق و دلبسته به جان جوانی که هرچه بود زندگی بود و شکفتگی؟ هرچه بود نجابت و بود و حرمت. باردیگر حوصلهی هیچکس و هیچچیز را نداشتم. مدتیپیش نیز به همین حال گرفتار آمدهبودم. در آن زمان، وجود من چنان ازگرمای زندگیبخش مهر و آرزومندی پرهام پر بود که انگار، تمام رشتههای عصبی وجودم، جایی برای چیزهای دیگر نداشت. حالا که خبر ویرانگر مرگ پرهام را شنیدهام، باز به همان احساس گرفتارم. اما این بار مرگ پرهام، تمام وجودم را چنان در «تار»های سرد و گزندهی خویش دربرگرفتهاست که انگار حتی جایی برای نفسکشیدن نیست. اینبار، این منم که غافلگیر سرنوشت شدهام. منظورم از سرنوشت، نه آن چیزی است که از پیش بر پیشانی من، در «خانهی غیب» نوشتهشدهباشد. بلکه چیزی که زائیدهی تصادفات و درهمپیچیدگیهای کور و گنگ زندگیاست. اگر پرهام به سمینار پزشکی «دوبلین» نرفتهبود، اگر پرهام، پزشک نبود، اگر پرهام مرا پیدا نکردهبود، اگر من پس از اما و اگرهای بسیار، دل به پرهام نبستهبودم، راستی زندگی چه رنگیداشت؟ آیا بازهم پرهام، قربانی مرگ، آن هم در اعماق دریا شده بود؟
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از اولین گفتگوی تلفنی با پرهام آوینیان که از کاناد با او در تبریز تماس میگیرد، فردای آن روز عازم تهران میشود تا درس و مشق خویش را از سرگیرد. در آن یک هفتهای که او در انتظار دریافت نامهای از پرهام لحظهشماری میکند، دقیقهها و ساعتها، به شکل دیگری سپری میشوند. برای دلاویز، تهران، رنگ و بوی دیگری گرفته است. حتی نامهی چهارم پرهام، حال و هوای دیگری دارد. حال و هوای گشایش و نوازش. حال و هوای زیبایی های مرموز و مرگناپذیر.»
زمانی که نامهی چهارم پرهام به دستم رسید، آخرهای اردیبهشت بود. در خلال دو هفته پس از آن نامه، تقریباً هر شب، من توانستم صدای پرهام را بشنوم. یا او تلفن میکرد و یا من پیشدستی میکردم و شمارهاش را میگرفتم تا با هم صحبت کنیم. میتوانم بگویم که در خلال آن دوهفته، خواب، بیداری، کار و زندگی من، یکسره بدل به پرهام شدهبود. باید اقرارکنم که او نیز وضع و حالی بهتر از من نداشت. انگار هر دوی ما تبدیل به هوای تنفسی یکدیگر شدهبودیم. اگر من صدای او را نمیشنیدم و یا او صدای مرا، هر دو به نفستنگی روحی گرفتار میآمدیم. با چنان وضع و حالی که به تلفن کردن عادت کردهبودیم، من دیگر چگونه میتوانستم برای او نامهای بنویسم و دو هفتهی طولانی بعد از آن، جوابش را در دست داشتهباشم. تازه به آن شرط که پست هر دو کشور، بی هیچ اشکالی کارمیکرد و پرهام نیز جواب مرا بلافاصله مینوشت.
آیا من میتوانستم پس از شنیدن صدای گرم و نوازشگر او و گفتگوهای تلفنی مکرری که با هم داشتیم، به نوشتن نامه برای او قناعتکنم؟ درست است که هزینهی تلفن کردن به کانادا برایم گران تمام میشد اما باکی نبود. من نگران این بخش از کار نبودم. پدر و مادرم نه فقیر بودند و نه خسیس. نگرانی من از آن بود که اگر آن وضع به همان شکل ادامه پیدامیکرد، نه پرهام میتوانست دورهی تخصصی خود را به موقع طیکند و نه من میتوانستم در گرماگرم امتحانها، از عهدهی آنها به شکلی که خود انتظارداشتم برآیم. گاه من به پرهام توصیه می کردم که دیگر به من تلفن نکند و به درس و مشق خود مشغول باشد اما خود من، بیاراده به او زنگ میزدم تا صدای نوازشگر و زندگی بخشش را بشنوم. پرهام نیز تقریباً همین توصیه را نسبت به من داشت اما خود باز طاقت نمیآورد و میگفت که دوستدارم حتی اگر شده به مدت یک دقیقه صدای نفسهایت را بشنوم و تا فردا شب نیرو بگیرم.
اما پس از گذشت دو هفته، من به شکلی جدی به پرهام گفتم که موضوع زندگی آیندهی ما مهمتر از این لحظاتی است که ما بیقرارانه صرف آن میکنیم که از سرچشمهی مهر و دلپذیری تپشهای دوستداشتن بهرهور شویم. این لحظات برای هرکدام از ما بسیار سرنوشتساز است و اگر ما برخوردی عاقلانه با آنها نداشتهباشیم، هم از تحصیلاتمان عقب میمانیم و هم دیرتر به زندگی مشترکی که در پیاش هستیم، دست خواهیم یافت. از اینرو قاطعانه از او خواستم که به من آن چنان زود به زود زنگنزند و من نیز به او قول دادم که احساساتم را کنترلکنم و کمی دیرتر به او تلفنکنم. دریافت من آن بود که پرهام از این قاطعیت من، مقداری آزرده خاطر شده است. اما چه او حرف مرا به «دل» گرفتهبود و چه نگرفتهبود، من باید با موضوع سرنوشت آینده ی مشترکمان، برخوردی قاطع میداشتم.
یک هفته بعد، طبق قراری که داشتیم، پرهام به من تلفن کرد و گفت که در یکی از دانشگاههای «دوبلین» در ایرلند قرار است برای تحقیقی که او در زمینهی ستون فقرات انجام داده، همراه با چند دانشجوی دیگر فوق دکترا، سمیناری داشتهباشد. آن سمینار از مدتها پیش برنامهریزی شدهبود و قرار بر آن بود که تا سهچهار روز دیگر عازم اروپا یعنی «ایرلند» شود. اما او تنها به آن دلیل که ذهن مرا به علت دوری از خویش، آشفتهنسازد چیزی به من نگفتهبود. البته او چه در کانادا میبود چه در ایرلند، در عمل از نظر دور بودن از من فرقی نمیکرد. فرق این دو در آن بود که در ایرلند، برای دستکم یک هفته، هرگونه تماس تلفنی با او دشوار میشد. با وجود همهی اینها، طبیعی بود که من نیز از پیشرفتی که درکارهایش در زمینهی پژوهش و تکامل انجام میشد، بسیار خوشحال بودم. گذشته از این، قرار بر آن شدهبود که تابستان آن سال، من، خواهر و پدر و مادر پرهام برای سفری یکماهه به کانادا برویم. پرهام چنین دوستداشت و من نیز طبیعی بود که از این پیشنهاد او، با همهی وجود استقبالکردم.
هرچند قبل از آن به خود وعدهی آن را دادهبودم که پرهام به ایران بیاید و گذشته از نزدیکانش، دوستان و آشنایان خود را نیز ببیند. اما ظاهراً اتفاقی که قبل از حرکت به کانادا برای وی افتادهبود، هنوز بر همهی جانش باقی بود. از اینرو ترجیح میداد که تا پایان درسش در کانادا بماند. هفتهی بعد، هنوز دو روز از رفتن پرهام به « دوبلین» نگذشتهبود که آخرهای شب، تلفن من زنگزد. صدا، صدای پدرم از تبریز بود. سنگین، غمگین و سرد. هیچوقت صدای او را آنگونه نشنیدهبودم. نه در حضور و نه در غیاب. دلم هُری فرو ریخت. شاید برای مادرم اتفاقی افتادهبود. آیا میتوانستم از او بپرسم که برای مادر چه اتفاقی افتادهاست؟ آیا جای آن بود که از او چنین سؤالی بکنم یا آن که باید صبر میکردم تا پدرم، خود به حرف بیاید. اما با وجود این، طاقت نیاوردم و در یک لحظه و بیاراده گفتم: «آیا برای مادر اتفاقی افتادهاست؟» پدرم جواب داد:« نه دخترم! نگران مادر نباش! او در کنار من نشستهاست. میخواهم خبر دیگری به تو بدهم.» در این لحظات، ذهن وحشی انسان، انگار در شکارگاه زندگی به دنبال کسانی میرود که احتمالاً یک حادثهی ناگوار و یا مرگ، به دلایل گوناگون و بر پایهی قیاس و گمان، در چند قدمی آنانست. دلایلی از قبیل پیری، چاقی بیش از حد، بیماریهای گوناگون و یا داشتن یک شغل خطرناک از قبیل رانندگی در جادهها که هرکدام از آنها میتواند انسان را خیلی زود به اندیشههایی از آن دست بکشاند.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز کنعانی پس از اولین گفتگوی تلفنی با پرهام آوینیان که از کاناد با او در تبریز تماس میگیرد، فردای آن روز عازم تهران میشود تا درس و مشق خویش را از سرگیرد. در آن یک هفتهای که او در انتظار دریافت نامهای از پرهام لحظهشماری میکند، دقیقهها و ساعتها، به شکل دیگری سپری میشوند. برای دلاویز، تهران، رنگ و بوی دیگری گرفته است. حتی نامهی چهارم پرهام، حال و هوای دیگری دارد. حال و هوای گشایش و نوازش. حال و هوای زیبایی های مرموز و مرگناپذیر.»
پس از پایان گفتگو با پرهام، آن شب باز از جمله شب هایی بود که بیقراری و انتظار، هرگونه شکیبایی و تمرکز فکری را از من گرفتهبود. فقط دوستداشتم در کنار کسی که با من همدل و همدرد است بنشینم و موجموج احساسات وَزَندهام را در گسترهی خیال و اندیشه به پرهام، با او قسمتکنم. اینکار را پس از به پایان رسیدن گفتگوی تلفنی با او، به شکلی با پدر و مادرم انجام دادم. از اینرو بود که لحظات بسیاری را در کنارشان بودم و از پرهام و زندگی مشترک آیندهمان صحبتکردم. اما در واقع آنچه را که من دوستداشتم صحبتکنم تنها از زندگی آینده نبود. بهتر بگویم اصلاً زندگی آینده نبود. من، خواهان حضور جسمی پرهام بودم و نه زندگی آینده. من در زندگی تا آن لحظه کمبودی نداشتم جز حضور پرهام و گرمای انسانی او. برای من، اندیشیدن به مناسبات آینده، اندیشیدن به رشد و تعالی آن مناسبات، از هر چیز دیگر بیشتر اهمیت داشت. تمام وجودم بدل به آن اشتیاق سوزان شده بود که بتوانم فاصلههای زمان و مکان را درهمبشکنم و پرهام را که پارهای از وجود من شدهبود در کنار خود احساسکنم.
فردای آن روز، پس از گفتگوی تلفنی دلپذیری که با پرهام داشتم، ورود به تهران برای من، معنای دیگری می یافت. آنچه را که میدیدم، این آن تهران چند روز پیش نبود. انگار بر در و دیوار و خیابان، نوعی زندگی خاص جاری بود که من تا آن زمان، تجربه نکرده بودم. تو گویی شور و انتظار، شوق و همدلی و زیبایی و دوستداشتن، همه جا را از بوی خوش عشق آکندهبود. با آن که پس از رسیدن به تهران، بر این نکته واقفبودم که اگر پرهام، حتی همان شب برای من نامه مینوشت، حداقل یکهفته میبایست انتظار میکشیدم تا به دستمبرسد. اما با وجود این، به شکل کودکانهای، هرلحظه بیقرار و شیدا، به کوچه و خیابان نگاه میکردم تا ببینم آیا کسی از او برای من خبر یا نامهای میآورد یا خیر! از آن زمان به بعد، پستچی محلهی ما، برای من تبدیل به یک قدّیس شدهبود. زیرا این او بود که میبایست نامهی پرهام را دیر یا زود به دستم میداد.
سرانجام در میان آن همه بیقراری و انتظار، یک هفته بعد، نامهای از پرهام دریافتکردم. در داخل پاکت، سهتا از عکسهای خود را نیز گذاشتهبود. بادیدن آنها، از چنان شوق کودکانهای سرشار شدهبودم که انگار خیزابههای اقیانوس، پرندهای دریایی را در کام خود کشیدهاست. در یک لحظه با خود میاندیشیدم که آیا آنعکسها، تصویرهایی از پرهام واقعی من بودند؟ آیا این او بود که لبخندزنان در برابرم ایستادهبود و در سکوتی مستیبخش، به من مینگریست؟ آیا او این عکسها را زمانی گرفتهبود که دیگر به من دلبستهبود یا مربوط به زمانی بود که او حتی نمیدانست دلاویز کنعانی کیست. اگر میدانستم که آن عکسها مربوط به زمانی است که محبت مرا در دل خویش جا داده است، میتوانستم، ذرهذرهی وجودم را در برق نگاه، در گرمی لبخند و در شوق دریاگونهی وجودش ببینم. آیا آنهمه جذابیت در نگاه او و آرامشی که از اعماق چشمانش به من انتقال مییافت از آن پرهام آوینیان بود؟ چگونه میتوانستم خیال و واقعیت را با هم درآمیزم؟ چگونه میتوانستم آن همه موهبتهای زیباییبخش و رهاننده را به تصویر و توصیف بکشم؟ ترکیب کلی صورت پرهام، خیال مرا، هنوز هم بیشتر به پرواز در آوردهبود. تصویری که از جوانی پدر پرهام، در دنیای ذهنی خود مجسم کرده بودم، هرگز نمیتوانست با عکسهای واقعی پسرش که اینک دردست داشتم، برابریکند. بیاختیار، عکسهایش را به لبان سوزانم نزدیککردم و آنها را بوسیدم.
وجودم از یک گرمای به خواببرنده، از یک خوشبختی مرموز و بیهوشکننده و از یک نوع دلپذیری جادویی لبالب بود. نمیدانستم آیا از زندگی انسانی، چیز دیگری هم میخواهم؟ انگار سرنوشت به شکلی غیرقابل توضیح اما دلسوزانه و از روی خِرَدمندی، در پی آن بودهاست که پرهام آوینیان را آگاهانه بر سر راهم قراردهد تا من به آن حد از شکوفایی باورنکردنی روح و عطرآگینی دقایقی از زندگی برسم، که شاید همهی آدمها، موهبت رسیدن بدان را ندارند. باری، این بار نامهی پرهام، رنگ و بوی دیگری داشت:« دلاویز عزیزم! صدای تو همچنان در گوش من طنینانداز است. من ترا آنچنان دلانگیز، انسانی، خاکی و لطیف در برابرم مجسم میکنم که دریغم میآید مرتبهی قابل حس ترا تا آستانهی فرشتگان پایین بیآورم. این دریافت، به معنای اهانت به قداست افسانهای آنان نیست. فرشتگان نه دردهای انسانی دارند و نه آرزوهای او را. فرشتگان، بیشتر به تصویرهای سرد دیوار موزههای باستانی شبیهند. اما تو به عنوان یک انسان، دختری مهربان، گرم، پیگیر و مقاوم، اینک در زندگی من، دنیای دیگری بهوجود آوردهای. دنیایی که نمیدانم گزینهی بهتر آن، آیا میتواند وجود خارجی داشتهباشد یا خیر!»
«اگر بگویم که حضور تو در خانهی پدریام چه ولولهای ایجاد کردهبود، شاید برایت باورکردنی نباشد. اما واقعیت آنست که مادرم پس از رفتن تو، از شدت شوق و خوشبختی بزرگی که نصیبش شدهبود، نتوانستهبود جلو گریههایش را بگیرد و خواهرم «پرندین» که بیشتر گیج و منگ بوده، همهاش با نوعی تردید و محافظهکاری ترا نگاه میکرده است. اما بعد از رفتن تو اعتراف کردهاست که جز احترام و مهر، هیچ چیز حس دیگری نسبت به تو نداشتهاست. این تلقی خاص را او همان شب در تلفن برای من بازگو کرد. برای خواهرم، همهچیز چنان غیر منتظره پیش آمدهبود که او در آن سرگردانی درون، مات و مبهوت، نمیدانسته قفل کدام واژه را بگشاید و با تو چگونه در زمانی چنان کوتاه، سر صحبت را بازکند. باید آشکارا بگویم که او بیاختیار، در طیف جاذبهی شخصیت ارزشمند تو، خود را گم کردهبودهاست. خواهرم در تلفن به من گفت که تو این خانم خردمند و شایسته را از کجا در این تبریز دورافتاده، پیدا کردهای؟ دلاویز خوب من! از همهی مهربانیهای آرام و خاموشی که در غیاب من به تماشا گذاشتهای، سپاسگزارم. اینک میدانم که تو در دورانی که من بازداشت بودهام، به بهانههای گوناگون، سراغم را گرفتهای. می دانم که به من اندیشیدهای و میدانم که اینک زندگی آیندهی من در کنار تو از معنا و ارزش انسانی خواهندهای برخوردار خواهدبود. میبوسمت:پرهام.»
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|