تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 

 

(بخش شصت و دو) صبوری‌های بی‌قرار را در این‌جا بخوانید:

www.gandomz.persianblog.ir

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:50  توسط شمیم استخری   | 

 

دوستان ارجمند:

من در صدد هستم که «گندم زاران خاموش» را به «پرشین بلاگ» منتقل‌کنم درست بدان دلیل که مدیران «بلاگفا» هیچ اهمیتی به خواست کاربران خود نمی‌دهند. یا مدیریت و سیری در جانشان بسیار مزه داده است و یا گرفتار درد و بلای زندگی روزمره هستند. هرکدام که باشد، وقتی که انسان از دستشان خسته شود، اجباراً نقل مکان می‌کند. البته اگر فضای این «بلاگ» خوب شود، لزومی ندارد که انسان خانه به دوش باشد. آدرس من این است:

www.gandomz.persianblog.ir

 

 

چند روزی است که بلاگفا خوب کار نمی‌کند. نه می‌توان حروف دلخواه را در آن به کار برد و نه صفحه‌بندی همیشگی را. اگر تغییراتی در شکل صفحه بندی و حروف می‌بینید، زاییده‌ی اراده‌ی من نیست.

 

          خلاصه‌ای از نزدیک‌ترین گذشته‌های دلاویز:

برخورد «خاطره امتنانی» و دیگر میهمانان جشن تولد او با «دلاویز کنعانی»، برخوردی است ارزش‌گذارانه و سرشار از گرمی و مهر. اما برخورد «برمک میمندی» با او، انگار که رنگ و بوی دیگری دارد. اما «دلاویز» به علت زمینه‌های ذهنی خویش از شخصیت«برمک»، تلاش برآن دارد که در برابر او سرد و بی‌اعتنا باشد.

آن شب در میان حسی از رضایت و نوازش از یک‌سو و سرگشتگی و اندوه از سوی دیگر در نوسان بودم. وقتی به خانه رسیدم، اندیشه‌های سرکش و کاونده، گزنده و بیدارنگاه‌دارنده، جانم را به بازی گرفته‌بودند. از یک‌طرف این مسرت خاطر در وجودم زبانه می‌کشید که چگونه انسان‌هایی در پیرامون ما برخلاف همه‌ی سیاهی‌ها و سردی‌ها پیدا می‌شوند که از روی شوق و خلوص، به ارزش‌های انسانی و هنری بهاء می‌دهند و مشتاقانه در پی کشف آن‌ها و شناساندشان به دیگران هستند. چنین به نظر می‌آید که برای چنان کسانی، مهم آن نیست که من، نوازنده‌ی آن آهنگ‌ها و یا خواننده‌ی آن ترانه‌سرودها و رباعی‌ها باشم. برای آنان، قاعدتاً سرود مهم است و نه سرودخوان. بی تردید، چنان افرادی، کم یا زیاد با متاع هنر به عنوان آفریده‌ی ذهن شورمند انسان بی‌قفس آشنا هستند. اگر آنان به این شخص یا به آن یک، کمی بیشتر یا اندکی کمتر ارادت می‌ورزند، موضوع تعیین کننده‌ای نیست. موضوع تعیین‌کننده، نگاه آنان به مقوله‌ی هنر و زیبایی‌های درونی آنست.

از دیگر سو، برخورد متفاوت «برمک میمندی» در آن جمع و بعد از آن محفل بود که همچنان برجان من می‌وزید. این «برمک»، آن نبود که من دیده‌بودم و یا می‌شناختم. انگار کمی‌قبل‌تر از دیدار آن شب و یا چه بسا در خلال همان شب، دچار نوعی از دگردیسی رفتاری و ذهنی شده بود. این که من تا چه اندازه در گمان خویش، به واقعیت نزدیک شده‌باشم، چیزی نیست که بتوان به سادگی اندازه گرفت. مسأله‌ی قابل تأمل آن است که شخصیت او در آن‌شب، بیشتر به آمیزه‌ای‌ از مهر و بی‌قراری یک انسان تَرَک‌خورده و از فرازافتاده، تبدیل شده‌بود. البته تضاد‌های رفتاری گذشته‌ی او در محیط دانشکده و تعلق خانوادگی‌اش به یک خانواده‌ی بسیار برجسته‌ی اجتماعی و نه لزوماً فرهنگی، همچنان ذهن مرا در چنگ خود می‌فشُرد.‌ انگار در سرزمین خشک و عطش‌زده‌ی روح او، سیلابی ویرانگر و کوتاه جاری شده بود. سیلابی با آمدن ریزش رگباری شلاق‌وار بر گُرده‌ی او. احساس من آن بود که «برمک» در آن شب، برای نخستین‌بار نشان می‌داد که گرایشی به تسلیم‌کردن دل پیدا‌ کرده‌است و عملاً به مزرعه‌ای پامی‌گذارد که دیگر از آن بوی غرور و ثروت و یا تحقیر دیگران، خاصه نسبت به دختران پیرامونش، به مشام نمی‌رسد. «برمک»ی را که من در خلال آن سال‌ها شناخته‌ام، اگر چه دورادور، آن نبوده‌است که من آن شب در خانه‌ی «خاطره امتنانی»، به جا آورده‌ام.

 پدر برمک، «بخشش میمندی» از شخصیت‌هایی است که حتی ملاقات او، برای هرکس به سادگی امکان‌پذیر نبست. آنان که بخواهند او را دیدارکنند، اگر از طیف آشنای همیشگی در حوزه‌ی معاملات بازرگانی و یا خانوادگی نباشند، باید از یک هفت خوان پرسش و کنترل دقیق و حساب‌شده بگذرند تا آرام آرام، راه به سوی اتاق کار او بگشایند. هنوز هیچ‌کس نمی‌داند که خانه‌ی مسکونی او در کجاست. منظور خانه‌ای است که او همراه با همسر ایرانی و چند نفر مستخدم وفادارش، شب‌ها را در آن‌جا می‌‌گذراند. خیلی‌ها، حدس و گمان‌های بسیاری زده‌اند اما در عمل، هیچ کدام درست نبوده‌است. حدس و گمان بسیاری براین پایه بوده‌است که پدرش به تناوب در همان آپارتمان‌هایی زندگی می‌کند که پسرش «برمک». و این در حالی است که «برمک» در عمل، زندگی کاملاً مستقلی دارد. بسیاری حتی نمی‌توانند گمان‌کنند که پیوند عمیق و مهرآمیزی، میان این پدر و پسر برقرار است. همه‌ی این‌ها نه از آن روست که «بخشش میمندی» دوست‌دارد مرموز جلوه‌کند و یا خود را مهم بنمایاند. آنان که او را از نزدیک می‌شناسند، وی را از چنین تصورات و ذهنیاتی، بسیار دور می‌دانند. علت این برخورد سخت‌گیرانه آنست که در سال‌های اخیر، به نحوی فشرده و آشکار، سایه‌ی مرموز تهدید و آدم‌ربایی از سوی گروه‌های بزهکار، بر بالای سر او حضور داشته‌‌است. البته ثروتی که «بخشش میمندی» دارد، به طور طبیعی، دهان گروه‌های بزهکار را آب می‌اندازد. گروه‌هایی که شب و روز در حال مطالعه‌ی ویران کردن ساخته‌ها و پرداخته‌های دیگران هستند.

 شاید به‌کار بردن اصطلاح «ثروت بی حساب و کتاب» در مورد پدر «برمک» مطلقاً نمی تواند مصداق داشته‌باشد. زیرا او حتی حساب «ریال»‌های دارایی‌های خود را دارد. نمونه‌هایی همچون صدها آپارتمان و مستغلات در شمال و منطقه‌ی مرکزی تهران و بخش قابل ملاحظه‌ای از تاکسی‌های این شهر، یک قسمت کوچک از ثروت به ثبت‌رسیده‌ی او چه در ایران و چه در خارج از ایران است. این را نیز می‌دانم که او دارنده‌ی شماربسیاری کامیون، تریلر و اتوبوس است که همه‌ی آن‌ها در مالکیت رسمی شرکت‌های کوچکی است که با نام‌های حقوقی مختلفی به حیات اقتصادی خود ادامه می‌دهند. در حالی‌که در عمل، سر از شرکت اصلی B & M Company درمی‌آوَرَند. این کامیون‌ها، تریلرها و اتوبوس‌ها، در سراسر ایران و اروپا، مرتب در حال رفت و آمدند. هیچ‌کس نمی‌تواند گمان‌بَرَد که در پشت همه‌ی آن‌ها، برنامه‌ریزی اولیه و دقت عمل مردی نهفته‌است که اگر او را در یکی از آن مؤسسات، با نامی دیگر و به عنوان مُراجع و یا مسافربیگانه‌ای ببینند، به وی اعتنایی نخواهندکرد. البته اگر اشتباه نکنم، نام این شرکت، از حرف‌های اول «بخشش» و «میمندی» گرفته‌شده است. تصادف را که علامت اختصاری این شرکت، حتی با نام «برمک» نیز می‌تواند همخوانی داشته‌باشد.

 از دهه‌ی شصت میلادی، بخش زیادی از سهام شرکت بسیار بزرگ «Moder Care» انگلیس، متعلق به شرکت «بی.ام.کمپانی» او بوده‌است. او در ایران، دو شرکت صادرات و واردات کالاهای پزشکی و مواد شیمیایی دارد که صدها کارمند و کارگر در آن جا به کار مشغولند. چندین پارچه ملک و آبادی در گیلان از آن اوست. از ثروت‌های او در حوزه‌ی ساختمان و کشاورزی در منطقه‌ی شاهرود و گرگان، شاید دیگر چیزی نباید گفت. مضافاً به آن که بخشی از تاکستان‌های انگور قزوین، متعلق به شرکت کوچک و گمنامی است که پشت آن به شرکت IranIndia.co  وصل است و آن نیز به سهم خود به شرکت اصلی «بی.ام.کمپانی» پیوند می‌خورد. گذشته از این‌ها، او سهامدار چند شرکت حفاری نفتی در آفریقاست که در سکوت کامل، به کار سوددهی خویش مشغول است.

                                                                                            ادامه دارد

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از نزدیک‌ترین گذشته‌های دلاویز:

 

«دلاویز که به جشن تولد «خاطره»، دختر دکتر منصور امتنانی دعوت شده‌است، به جمعی وارد می‌شود که چندان برایش آشنا نیست. اما برخورد میزبان و نیز «برمک میمندی» که یکی از میهمانان آن شب است و همچنین دیگران، موجب می‌شود که او تسلیم خواست آنان برای خواندن ترانه‌سرودی گردد که قبلاً آن را در یک محفل هنری اجرا کرده‌است. اجرای این برنامه، حضار را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. از جمله کسانی که جزو شیفتگان دلاویز می‌شوند، برمک میمندی است که تباری نیمه ایرانی و نیمه هندی دارد.»

 

میهمانی آن شب، اگر چه به شکلی غیر منتظره‌ کمی به درازا کشید اما می‌توانستم تصورکنم که همه بیش و کم دوست‌داشتند همچنان تا سپیده‌دم یا تا زمانی که بدنشان می‌توانست در برابر خواب و خستگی ایستادگی‌کند، آن محفل را که ظاهراً با یک جشن تولد ساده شروع شده‌بود، گرم نگه‌دارند. آهنگ‌هایی که من همراه با چندرباعی اندیشه‌برانگیز خیام در آن شب اجرا کردم، ظاهراً «برمک» را بیش از هر کس دیگر، بی‌قرارکرده‌‌بود. این بی‌قراری، از نوع نامطبوع و یا ساینده‌ا‌ی نبود که در عمل، نظر همه را به خود جلب‌کند بلکه از مقوله‌ای بود که شکل گرفتن اتفاقی را در درون او نشان می داد. اتفاقی که من نمی‌دانستم چیست اما شاید بر پایه‌ی درک زنانه‌ام می‌فهمیدم که از «جنسی» دیگر است. اما با وجود این به حدس خود اطمینان نداشتم. از این رو می‌شد به گزینه‌های دیگر نیز فکر کرد. آیا به راستی، او گرفتار نوعی افسردگی «آنی» شده‌‌بود؟ آیا از دردی ناگهانی در جسم و جانش، به بازی درآمده‌بود؟ طبیعی به نظر می‌رسید که من جوابی برای این پرسش‌ها نداشتم.

 

اما این «برمک» بی‌قرار، همان «برمک» مغرور و سرشار از اعتماد به نفس محیط دانشکده نبود. از آن هنگام که او به ملاقات من به بیمارستان آمده‌بود، در ته ذهنم، این جا و آن‌جا، به برخی از حرکات او و حتی شخصیتش توجه‌داشتم بی‌آن که نسبت به او کوچک‌ترین احساس زنانه‌ای داشته‌باشم. مشکل ما ایرانی‌ها در آنست که اگر به مردی با انگیزه‌هایی بس متفاوت نظر داشته‌باشیم، از چشم‌انداز بسیاری، تعبیر احساسی و چه بسا جنسی به خود می‌گیرد. مهم آن نیست که انسان شوهر داشته‌باشد یا مجرد باشد. مهم آنست که زن و یا مرد ایرانی و در بافتی کلی، زن و مرد شرقی، انگار اگر توجهی به هم دارند، باید حتماً از رنگ و بوی جنسی و یا احساسی برخوردار باشد. این برخورد «برمک»، حتی برای «خاطره» نیز کمی غیر عادی می‌نمود اما آزاردهنده و یا نامطبوع نبود.

 

در میان جمع حاضر در آن مجلس، من با آن که میهمانی بیش نبودم اما ناگهان احساس‌کردم که در عمل، در مرکز توجه همه قرارگرفته‌ام. با این تفاوت که آشکارا می‌شد فهمید که بار سنگین توجه «برمک» نسبت به من در آن جمع، چیزی فراتر از یک برخورد عادی است. ساعت هایی پس از آوازخواندن و نواختن من، به نظر می‌رسید که هریک از افراد آن محفل، دوست‌داشتند خاطره‌ای را برای جمع بازگویند و یا مطلبی را که می‌توانست نظر و اندیشه‌ی دیگران را به خود جلب‌کند مطرح‌سازند. مشکل از آن‌جا آغاز ‌شده‌بود که من، خواه ناخواه بدل به مخاطب اصلی همه شده بودم. البته چنین احساسی برای من به هیچ وجه گوارا نبود. زیرا برای آن دعوت نشده‌بودم که یک‌سره در مرکز اعتنا و توجه دیگران قرارگیرم. چنین برخوردی از سوی آنان، مرا به چنان وضعیتی گرفتارکرده‌بود که انگار «چیزی» را از صاحب اصلی آن محفل که «خاطره امتنانی» باشد ربوده‌ام. طبیعی است که این‌گونه دریافت، قبل از آن که تأثیری مطلوب بر ذهن من بگذارد، بدل به بار سنگینی شده‌بود که قدرت تحملم را برای ماندن در آن محفل، لحظه به لحظه کم و کم‌تر می‌کرد. این نکته در حالی اتفاق می‌افتاد که من احساس رضایت و همدلی را از حضور در چهره‌ی یکایک افراد آن جمع می‌دیدم. اما با وجود همه‌ی این‌ها، وضع و حال درونی من چنان بد شده‌بود که ترجیح‌دادم  آن محفل را زودتر از دیگران ترک‌کنم.

 

باید بگویم که تصمیم من مبنی بر ترک آن مجلس جشن و اُنس، کمی غیر مترقبه تلقی‌شد. بیشتر افراد جمع، خاصه «خاطره»، دوست‌داشتند که آن‌شب را با هرچه بیشتر ماندن من، تاریخی‌تر و خاطره‌انگیزتر سازند. اما من تصمیم خود را گرفته‌بودم. از طرف دیگر، اصرارهای «خاطره» و دیگر افراد جمع آن مجلس مبنی بر رساندن من با اتومبیل‌های شخصی‌شان، تأثیری نداشت. من دوست‌داشتم باری بردوش کسی نباشم. خاصه که در شهر تهران، که معمولاً در هر موقعی از شبانه روز، امکان پیدا کردن وسیله‌ی رفت و آمد وجود دارد. هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودم که ماشینی در جلوپایم توقف‌کرد. بلافاصله گمان کردم که باید «برمک میمندی» باشد و لحظه‌ای بعد توانستم از رنگ و مُدل آن تشخیص بدهم که حدسم درست بوده‌است. او را هنگام آمدن به دانشکده، همیشه با دو اتومبیل دیده‌ام. یا با «بنز سی.ال.اس 63» و یا با «بی.ام.و کوپه Z4M». کسانی که از دنیای ماشین‌های سواری و قیمت آن‌ها اطلاع داشته‌باشند، در می‌یابند که خریدن و داشتن چنین ماشین‌هایی، کار هرکس نیست. ظاهراً او آن شب، با ماشین «بی.ام.و» مشکی خویش به خانه‌ی «خاطره» آمده‌بود. «برمک» از ماشین پیاده‌شد و با احترام و مهر تقاضا کرد که مرا در آن دیروقت شب به خانه برساند. من که هیچ تمایلی به این همراهی نداشتم هم مقاومت‌کردم و هم تشکر. نیاز به آن نبود که همه‌ی وجودم نسبت به شتاب او برای ترک خانه‌ی «خاطره» و رسیدنش به من، سپاس‌باشد. اما با لحنی دوستانه اما نه چندان گرم، به او فهماندم که جای اصرارکردن نیست. البته او نیز پس از چندبار گفتن، خداحافظی کرد و به راه خود رفت. برای من در آن لحظات مهم نبود که «برمک» با خودداری کردن من از همراهی وی، چگونه می‌اندیشید. حتی مهم نبود که از برخورد سرد و یک‌دنده‌ی من آزرده شده‌باشد. من نه در پی او بودم و نه علاقه‌ای داشتم که کسی همراهی‌ام‌کند. البته از بخت بد، توانستم کمی دیرتر از معمول به خانه برسم. یکی از دلایلش آن بود که در آن وقت شب، ترجیح می‌دادم با ماشین دربستی شخصی مسافرت‌نکنم. از این رو با عوض‌کردن سه کورس، توانستم خود را با تأخیر بسیار به مقصد برسانم. سه کورسی که در عمل یک ساعت و نیم طول‌کشید. در میان راه، دو موضوع همچنان ذهنم را به خود مشغول داشته‌بود. تمرکز بیش از حد توجه حضار به من و برخورد بی‌قرارانه‌ی «برمک میمندی» با من و پاسخ منفی من به او برای همراهی‌کردنش.

 

                                                                                                                   ادامه دارد

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:41  توسط شمیم استخری   | 

 

خلاصه‌ای از نزدیک ترین گذشته‌ی دلاویز:

 

«دلاویز که به جشن تولد «خاطره»، دختر دکتر منصور امتنانی دعوت شده‌است، به جمعی وارد می‌شود که برایش چندان آشنا نیست. اما برخورد میزبان و نیز «برمک میمندی» یکی از میهمانان آن شب و همچنین دیگران، موجب می‌شود که او تسلیم خواست آنان برای خواندن ترانه‌سرودی گردد که قبلاً آن را در یک محفل هنری اجرا کرده‌است. اجرای این برنامه، حضار را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. از جمله کسانی که جزو شیفتگان دلاویز می‌شوند، برمک میمندی است که تباری نیمه ایرانی و نیمه هندی دارد.»

 

وقتی که خواندن رباعیات خیام را به پایان رساندم، صدای هلهله و کف‌زدن حضار، مرا در بافتی از نوازش و آرامش فرو برد. این نوازش و آرامش در حالی به سراغم آمده‌بود که من در میان امواج متلاطم اندیشه‌های خیام، به جزیره‌ی بسیار کوچک خاطره‌های زندگی‌بخش خویش با پرهام آوینیان پرواز کرده‌بودم. در هنگامه‌ی خواندن آن رباعی‌ها، این اندیشه‌ی دردناک، گلویم را می‌فشرد که اینک تا چه‌اندازه، جای پرهام آوینیان در جمعی این‌چنین خالی است. اگر توان آن را داشتم، می‌خواستم عقربه‌ی زمان را به آن لحظه‌ای ببرم که پرهام آوینیان با همکاران خویش، عازم سفر به جایی بود که قرار بود زندگی انسانی را غنی‌تر سازد. در حالی که نمی‌دانست که زندگی انسانی با از کف‌دادن او، فقیرتر نیز خواهد‌شد. اگر توان آن را داشتم، پرهام را در یک چشم‌ به هم زدن، از اتاق کارش در یکی از دانشکده‌های شهر «اتاوا» در کانادا، به تبریزِ «تب‌ریز» می‌آوردم و مرگ را مانند حیوان درنده‌ای از «گله‌ی زندگی» مشترکمان دور نگه می‌داشتم.

 

در این اندیشه‌های پُر از حسرت و آرزومندی، اشک من سیلاب‌وار برگونه‌هایم جاری شده‌بود. جمعیت کوچک هلهله‌زن، در حالی که اشک می‌ریخت، همچنان کف می‌زد. من نمی‌دانم که اشک‌های حاضران به دلیل گریه‌های ناخواسته و تب‌آلود من بود یا به دلیل تأثرشان از شنیدن رباعی های خیام؟ البته لحظاتی پس از آن همهمه‌ی‌ ملایم و گرم و آن اشک های زلال و داغ، سکوتی غریبانه، خود را در میان مجلس اُنسی که بهانه‌اش سالروز تولد «خاطره‌ی امتنانی» شده‌بود، پهن کرد. وقتی چشمانم را بازکردم، نخستین کسی که در برابرم به جلوه‌گری پرداخت، «برمک میمندی» بود. واقعیت آن بود که هنوز پرده‌ی شرم و امتنان از محبت جمع حاضر در آن محفل، بر چشمانم سنگینی می‌کرد. اینک برمک میمندی را می‌دیدم که بی‌اختیار و با نگاه کاونده، خواهنده و ستایش‌بار خویش مرا در میان مردمک چشمانش به اسارتی نامرئی گرفته‌است. حالات و حرکات «برمک» چنان بود که تقریباً نظر دیگران را نیز به غیر عادی بودن خود جلب کرده‌بود.

 

در این میان، او لب به سخن گشود و گفت:«با شناختی که از شما دارم، جز ستایش صمیمانه از شما و آواز اندیشه‌برانگیزتان، هیچ چیز دیگر نمی‌توانم برزبان بیاورم. برای من، شنیدن رباعی‌های خیام، بازشدن دریچه‌ی دیگری بود به روی زندگی، به روی خوشبختی و به روی مرگ. باید از شما سپاسگزار باشم که در معرض وزش چنان آوای جادویی و اندیشه‌های عمیق قرارگرفته‌ام. سپاس من از «خاطره»‌ی عزیز که مرا به جشن تولد خود دعوت کرد، بسیار عمیق فراموش‌ناشدنی است. اگر چنین دعوتی نبود، من چگونه می‌توانستم، با شما، با دانش و صدای مهرپرورتان آشنا شوم؟» به او گفتم:«از لطف شما ممنونم. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، شما یک‌بار دیگر در چند سال پیش محبت کرده‌بودید و با «سامان» و «سوسن»، خواهر و برادر توأمان به دیدار من به بیمارستان آمده‌بودید. به جز آن، دیدار مستقیم دیگری میان ما اتفاق نیفتاده‌است. برایم جالب است که بدانم مرا چگونه می‌شناسید که این‌گونه صحبت می‌کنید؟»

 

برمک جواب داد: «من شما را مقداری می‌شناسم. البته نمی‌دانم که کدام نوع از شناخت‌های ما از انسان‌های پیرامونمان، از اعتبار لازم و قابل اعتمادی برخوردار است. آیا باید فقط به شناخت‌های مستقیم خود از دیگران تکیه‌کنیم و یا شناخت‌های غیر مستقیم خود را که بر پایه‌ی شایعه‌ها، تصورها و یا فکر و خیال‌های گاهگاهی استوار است نیز، ملاک شناخت از شخصیت یگران قراردهیم؟ باید بگویم که شناخت من از شما بیشتر بر پایه‌ی شناخت از گزینه‌ی دوم است. این را نیز بگویم که دختر عمویم همکلاسی شماست. او از شما و شخصیت و توانایی‌هایتان برای من بسیار صحبت کرده‌است. دریافت او نیز دریافتی است غیر مستقیم که گاه برخی از آن‌ها بر پایه‌ی حدس و گمان شکل گرفته‌است. زیرا وی با شما تماس مستقیمی نداشته‌است. اما برای من بارها توضیح داده که چگونه جذب برخوردهای شما در سر کلاس شده‌است. اطلاعات بعدی را در مورد هنرمند بودن شما از « خاطره »ی عزیز گرفته‌ام.»

 

از «خاطره» چنان صحبت می‌کرد که انگار خواهر اوست. به نظر می‌رسید که با یکدیگر رابطه‌ای بسیار احترام آمیز و صمیمی دارند. آن شب برخلاف پیش‌داوری‌های ذهنی‌ام، شبی خیال‌انگیز و پربار بود. نوع برخورد «برمک» و صحبت‌کردنش در آن محفل، فرسنگ‌ها از آن تصویر ذهنی اشراف‌زاده‌‌ وار که از او در محیط دانشکده‌داشتم، متفاوت بود. چیزی که در آن جا نبود، غرورهای نابسامان و بیمارگون بود. همه چیز انگار از درون جرقه‌های آتش خلوص و دریادلی به بیرون می‌جهید. اگر انسان نابینایی در آن مجلس حضور می‌داشت، شاید تصور می‌کرد که به میهمانی درویشانه‌ای پاگذاشته‌است تا بدان وسیله بتواند غم‌های حاصل از فقر و دربدری را فراموش‌کند.

 

در میهمانی آن شب، استاد من دکتر منصور امتنانی نیز لحظه‌ای حضوریافت. به همه خوش‌آمد گفت و رفت. جالب آن که به شماره ی هریک از ما نیز یک شاخه گل میخک خریده‌بود. آن ها را در کمال سادگی به هریک از ما هدیه داد. حتی دخترش نیز جز همان شاخه‌ی گل، چیز دیگری از پدر دریافت نکرد. مادر « خاطره » اما تمام شب را در آن جا حضور داشت و از میهمانان دخترش، با مهری مادرانه پذیرایی می‌کرد.

 

                                                                                                                   ادامه دارد

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:34  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM