تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


          خلاصه‌ای از گذشته‌های دلاویز:

 تضاد برخورد «برمک» با «دلاویز» در میهمانی خانه‌ی «خاطره» از یک طرف و محیط دانشکده در روزهای بعد از طرف دیگر، از موردهایی بوده که ذهن «دلاویز» را سخت به خود مشغول داشته‌است. همین نکته موجب‌شده‌ است که «دلاویز» با احتیاط و تردید با «برمک» برخورد داشته‌باشد. اما وقتی «برمک» به خانه‌ی وی زنگ می‌زند و از او دعوت می‌کند که همدیگر را ملاقات‌کنند، قطعاً نوعی به آزمون گذاشتن مناسباتی است که هنوز آغاز نشده، به برخی «اما» و «اگر»های گوناگون برخورد کرده است.

با دعوت کردن تلفنی «برمک» به دیدار با من، آن هم دیداری که تعیین‌کننده‌ی محلش من باشم، حس و حال دیگری در من پدید آمده‌بود. باید اعتراف‌کنم که تا آن لحظه، نه انتظاری از او داشتم که با من تماس بگیرد و نه گلایه‌ای که به دنبالم راه بیفتد. مشکل من با وجود آگاهی نسبی به شخصیت «برمک» در آن بود که نمی‌توانستم تضاد رفتار او را در شکل «توجه مطلق» و «بی‌اعتنایی مطلق» در ذهنم حل‌کنم. همه‌ی اندیشه‌ها، تجزیه‌ و تحلیل‌های ذهنی من در خلوت خود، درست ناشی از چنین تضادی بود. برای من بسیار ساده‌است اگر اعتراف‌کنم که من در پی «برمک» نبودم. این او بود که از سه سال پیش، آهسته اما مطمئن، خود را به من نزدیک کرده‌بود. ضعف احساسی من شاید در آن بود که در سه کنجی تضاد رفتاری او همچنان گیر کرده‌بودم. اما وقتی که گفتگوی تلفنی ما تمام شد و ما به توافق رسیدیم که روز بعد در خانه‌ی من همدیگر را ملاقات‌کنیم، دیگر آن اندیشه‌های روزهای پیشین، نگرانی‌ها، پس و پیش‌کردن حرف‌ها و رفتارها، گمان‌ها و یقین‌های بی‌در و پیکر، یکباره از فضای ذهنم فاصله‌گرفت.

 از آن لحظه به بعد، خود را در فضایی از خیال و شوق، از طراوت و نیرو شناور می‌دیدم. زمان، مکان، آدم‌ها، خواب و بیداری، همه برایم معنی دیگری پیدا کرده‌بودند. همه چیز را زیباتر، تپنده‌تر و دل‌انگیزتر از پیش می‌دیدم. از زمانی که «پرهام آوینیان» را ازدست داده‌بودم، هیچگاه دلم مانند آن لحظاتی که منتظر «برمک» بودم، آن حس ویژه را نداشته‌بود. در میان مردانی که من می‌شناختم، «دکتر مهران مدبر» شخصیت دوست‌داشتنی و قابل احترامی بود. نه تنها از آن‌رو که استاد مستقیم من بود بلکه بدان دلیل که انسانی اندیشمند، عمیق و مواج بود. البته همچنان که گفته‌ام نه از آن دوست‌داشتنی‌هایی که من وی را برای لحظات خلوت زندگی‌ام خواسته‌باشم. چنان مردی با چنان مشخصاتی برای زندگی خصوصی و خلوت من مناسب نبود. یا دست کم تشخیص من چنان بود. اما بی‌هیچ تردید، اگر قرار می‌بود که من با مردی در مناسباتی غیر از مناسبات زناشویی، رابطه‌ی احترام‌آمیز و دوستانه داشته‌باشم، «مهران مدبر» مطمئناً یکی از آن‌ها بود.

 اما او ظاهراً به شکل بسیار پیچیده‌ای در خود این تصور را شکل‌داده بود که من می‌بایست به تقاضای او برای ازدواج، پاسخ مثبت می‌دادم. در حالی که نه رفتار من حکایت از چنین ذهنیتی داشت و نه در گفته‌های من چیزی نهفته‌بود که این اندیشه را در وی تقویت‌کند. اما او باوجود همه‌ی این‌ها، به خود چنان قبولانده‌بود که به زودی همه‌چیز مطابق آن‌چه که آرزو کرده‌است، پیش خواهد‌رفت. از این‌رو، وقتی که او پاسخ منفی مرا شنید، باوجود آن که به ظاهر، خونسردی خود را کاملاً حفظ‌کرد و هیچگاه حتی گلایه‌ای بر زبان نیاورد اما در عمل، چندماه بعد نشان‌داد که پاسخ منفی من برای او بسیار گران تمام شده‌است. این، آن چیزی بود که نه تصورش را کرده‌بودم و نه منتظرش بودم. اما اینک پس از گذشت نزدیک به سه سال از مرگ «پرهام» و پشت سر گذاشتن روزهای تاریک و سنگین، در من احساس خاصی به وجود آمده‌است. احساسی که می‌تواند آمیزه‌ای از امید و بیم باشد.

 البته باید این را بگویم که من در خلال زندگی خویش، کمتر گرایش به افسردگی و بن‌بست داشته‌ام. حتی در لحظه‌هایی که می‌توانسته‌اند در ذهن بسیاری، تاریک به تصور درآیند، در ذهن من از چنان تیرگی نیرو‌گیرنده‌ای برخوردار نبوده‌است. اما آن‌روز پس از شنیدن صدای «برمک»، باوجود آن‌که از رفتار او آزرده‌خاطر بودم، نتوانستم باردیگر به دعوت دیدار با او جواب منفی‌بدهم. انکار کردنی نیست اگر بگویم که سراسر وجودم از شوق آمدن لحظه‌ی دیدار او لبالب بود. گذشته از آن، آرزو می‌کردم که زمان، تمامی قانونمندی‌های حرکت خویش را درهم‌بریزد و اگر شده برای یک‌بار، لحظه‌ای دیگر، «برمک» را در آستانه‌ی «در» قراردهد. چنان بی‌قرار و ناشکیبا شده‌بودم که احساس می‌کردم زمان حتی حرکت عادی خود را نیز کنار نهاده و به کلی در جای خود مات و مبهوت ایستاده‌است. اگر بگویم آن شب خوابم نبرد، اغراق نگفته‌ام. از این که در آن گفتگوی تلفنی، نسبت به او لحنی بخشایشگر و گرم نداشته‌بودم، خود را سرزنش می‌کردم. البته نه سرزنشی از روی خشم و خروش بلکه سرزنشی که بیشتر پرسشگرانه بود تا جواب‌خواهانه. حتی از این که به او در اولین گفتگوی دعوت‌کننده‌اش بازهم جواب مثبت نداده‌بودم، در درون خود، نوعی «باخت» احساس می‌کردم. باختی که چندان آمیخته با پریشانی نبود اما شاید با آن فاصله‌ی چندانی هم نداشت.

از طرف دیگر، این اندیشه در من شعله می‌کشید که آیا من همان «دلاویز» همیشگی هستم؟ من که آن همه دل در گرو «پرهام» داشتم، به علت تأمل و احتیاط در پاسخ‌گویی به او، هرگز به آستانه‌ی ملامت‌هایی از این دست نرسیده‌بودم که اینک برای «برمک» رسیده‌ام. و این در حالی بود که من به سه نامه‌ی «پرهام» هیچ‌گونه پاسخی نداده‌بودم. مهم آن نبود که در درون من چه می‌گذشت. مهم آن بود که من در خلوت خود، خویشتن را ملامت نکرده‌بودم. اما اینک در رابطه با پسر جوانی که بزرگترین مشخصه‌ی رفتاری او، «غرور» و «ثروت» است و تنها در دو مورد با او رفتاری مقاومت‌کننده داشته‌ام، دارم خویشتن را به باد نوعی سرزنش لطیف می‌گیرم. از این رو به نظر می‌آید که من به شکلی کنترل رفتار خویش را اگر نه در واقعیت بلکه در دنیای ذهن خویش، به نفع «برمک میمندی» از دست داده‌ام.

                                                                                                          ادامه دارد

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:43  توسط شمیم استخری   | 
 

این بخش از صبوری های بی قرار را در این آدرس بخوانید:

www.gandomz.persianblog.ir

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:58  توسط شمیم استخری   | 
 

شماره‌ی پیشین «صبوری‌های بی‌قرار» را که منتشر کردم، دیدم عیب بلاگفا بر طرف شده‌است. خواستم یادداشتی بگذارم و خوشحالی‌ام را از این موضوع ابراز دارم. اما با خود گفتم هنوز پاییز نرسیده است و جوجه‌ها شمرده نشده‌اند. باید کمی صبر کرد. امروز که خواستم شماره شصت و شش را منتشر کنم، دیدم که باز «در» بر همان پاشنه می‌چرخد. بر من ببخشایید که شما را از این صفحه به آن صفحه می‌برم. البته بر مدیران محترم بلاگفا هم ببخشایید که از طریقِ وبلاگ‌نویسان و آگهی‌های ریز و درشت مشتریان به آلاف و الوفی رسیده‌اند که حتی دیگر نامه‌های اعتراض آمیز خلق خدا را نیز بی پاسخ می‌گذارند. ظاهراً زمین زیر پایشان به اندازه‌ی کافی محکم شده است.

شماره‌ی شصت و شش را لطفاً در این آدرس بخوانید:

 www.gandomz.persianblog.ir

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:1  توسط شمیم استخری   | 

        خلاصه‌ای از نزدیک‌ترین گذشته‌های دلاویز:

 برخورد «خاطره امتنانی» و دیگر میهمانان جشن تولد او با «دلاویز کنعانی»، برخوردی بوده‌است ارزش‌گذارانه و سرشار از گرمی و مهر. اما برخورد «برمک میمندی» با او، انگار که رنگ و بوی دیگری داشته‌است. رنگ و بویی سرشار از حس و تپش و عطرآگینی. اما «دلاویز» به علت زمینه‌های ذهنی خویش از شخصیت «برمک»، تلاش برآن دارد که در برابر او سرد و بی‌اعتناباشد. تصویری که دلاویز از «برمک» می‌دهد، تصویری است که عنصر غرور ناشی از ثروت و برخورد بالانشینانه‌اش با دختران پیرامون وی، کاملاً در حالات و حرکات او پدیدار است. اینک دلاویز به تجزیه و تحلیل نکات دیگری در این بافت می‌پردازد.

 

بسیاری اوقات با خود اندیشیده‌ام که «برمک» نمی تواند از آن کسان‌باشد که با احساسات انسانی کسی بازی‌کند. او اگر قرار بود چنان ‌باشد، با فرصت‌های بسیاری که در اختیار داشته‌است، خواه ناخواه، می‌توانست دست به بازی‌هایی از آن‌گونه تب‌آلود و بهره‌گیرانه بزند. مگر انبوه دختران زیبا، ناآرام و حتی ثروتمندی که خود را به او نزدیک‌کرده‌اند و می‌کنند کَمَند؟ اگر او در خلال این سال‌های داغ و پرتپش، در پی سودجویی عاطفی و یا جنسی از کسی می‌بود، در عمل بسیاری از ممکن‌های زندگی را در اختیارداشت. از این‌رو نیاز به آن نبود که او درپی کسی، مخفیانه و یا سودجویانه دوان دوان باشد. بسیارکسان در خلال این سال‌ها و ماه‌ها نه تنها چشمی نوازشگر به سوی او داشته‌اند بلکه اگر مصلحت خواهنده‌ی «برمک» می‌طلبیده، خویش را یک سره در آغوشش رها می‌کرده‌اند. اینان با وجود آن همه اشتیاق بی‌پاسخ، هرگز از راه خشم و بی‌قراری، صحبتی از رفتار کژ‌آهنگانه و خواهنده‌ی او یا از حس «تسلیم‌شوندگی» و «به تسلیم‌ وادارندگی» وی نکرده‌اند.

 

گذشته از این گمانه‌زنی‌های انسانی، باید کمی نیز به برخی گفته‌ها و شنیده‌ها که از دهان افراد قابل اطمینانی مانند «رخساره» و «خاطره» بیرون می‌آید، اعتماد‌کرد. لازم است انسان به این نکته توجه‌داشته‌باشد که «برمک»، خواسته یا ناخواسته، همیشه در مرکز شایعه‌ها و «درگوشی»‌صحبت‌کردن‌های این و آن بوده‌است. از این رو، باید اقرارکرد که کمترین نشانه‌ی رفتاری از سوی او برای گسترش انبوهی از شایعه‌های بیمارگونه کافی بوده است. مطمئنا در آن حالت، تمام سرخ‌رگ‌ها و سیاه‌رگ‌های شهر از خون چنان سخن‌پراکنی‌های بی‌پایه و اتهام‌زنی‌های ریز ودرشت، لبالب می‌شده‌است. حتی تا این لحظه، من به سهم خود، کوچک‌ترین سخنی در این زمینه از زبان دوستان و مخالفانش نشنیده‌ام که حکایت‌گر این خصلت وی ‌باشد.

 

گذشته از این‌ها، مگر «خاطره امتنانی» با توجه به موقعیت شغلی و اعتبار اجتماعی پدرش، نمی‌توانست در حوزه‌ی نگاه‌های مهرآمیز و دل تپنده‌ی وی قرارگیرد؟ حتی اگر به این موردها نیز فکرنکنیم آیا نمی توان این گزینه را منتفی دانست که شاید «برمک» به قول دختر عمویش «رخساره»، در این‌روزها، گرفتار همان اُفت روحی و افسردگی خاطر شده‌است که گاه‌گاه می‌شود و همان نیز هرگونه حال و حوصله‌ا‌ی را از او می‌گیرد. حتی درس‌خواندن او در دانشگاه، قبل از آن که نیاز اقتصادی وی را به نمایش بگذارد، نمایشگر نیاز فرهنگی، روحی و اجتماعی او بوده‌است و هست. به همین‌جهت می‌توان با خود این پرسش را مطرح‌کرد که از نظر اقتصادی و یا شغلی، او را چه نیازی بوده‌است که بخواهد درسر کلاس درس بنشیند بی‌آن‌که آرزوی شغل و مقامی در جانش جنب و جوش داشته‌باشد. حتی این نکته نیز قابل تأمل است که کدام نیاز و یا کدام انگیزه، این شاهزاده‌ی بی‌تاج و تخت را واداشته است که همچون دیگر فرزندان مردم، چهارسال آزگار را در میان سالن‌های متعددد و راه‌روهای دانشگاه و دانشکده در رفت و آمد باشد در حالی که خود می‌داند که در عمل نیازی به چنان تحصیلاتی‌ندارد.

 

واقعیت آنست که اندیشه‌های من در این زمینه، خبر از نوعی مبارزه‌ی درونی می‌داد. او در من حسی را پدید آورده‌بود که تؤام با نوعی سرخوردگی و شکست‌بود. در عمل، انتظاری در من شکل‌ گرفته‌بود که هم نوازشگر بود و هم لطیف. اما این انتظار، درست در آستانه‌ی ورود به واقعیت، انگار پژمرده‌بود. در خود احساس دوگانگی می‌کردم. از یک‌سو خود را دختری می‌دیدم مغرور و مستقل و از دیگر سو، انسانی که آگاهانه و یا خاموش و نداسته، تشنه‌ی محبتی است که با نوعی خیال و جادو در آمیخته‌است. انگار باردیگر «پرهام آوینیان» از اعماق آب‌های سرد اقیانوس اطلس مانند قهرمانان جادویی افسانه‌ها، سر برکشیده‌است تا گمشدگان محبت و تشنگان گرمی و مهر را به قصر خیال هدایت‌کند. نبود عمیق «پرهام» آن هم پس از سه سال که از مرگ او گذشته‌است، باردیگر جانم را می‌خراشید. در حالی‌که «برمک میمندی» از یک طرف چونان کسی به جلوه در می‌آمد که گویی انگار از عالم و آدم گریزان است و بزرگ‌ترین درد او، درد «بی‌دردی» است.  آیا من با این تصور ساده‌دلانه در برابر آینه‌ای ایستاده‌بودم که تصور می‌کردم قامت روح من در آن بازتاب دارد یا آن که تصور می‌کردم قامت روح «برمک میمندی» در آمیزش جادویی خویش با روح من، گریزی به زیبایی‌های ماندگار هستی زده است؟ انگار من خود را در برابر آینه، لو داده بودم. آینه‌ای که نه بازتاب من بود و نه بازتاب او. آیا من چنان که « می‌نمودم »، می‌توانستم «باشم»؟ آیا او چنان که به «تماشا» می‌آمد، می‌توانست باشد؟ آیا آن نبود که در زیر آن ظاهر آرام، ظاهر منطقی، ظاهر پر از غرور، ظاهر بازتابنده‌ی تشنگی و شکوفایی، پوسته‌ی ضخیمی از یک شخصیت ناشناخته‌ی دیگر نهفته‌باشد؟ شخصیتی که زندگی را دوست داشت، نوازش و مهربانی و همدلی با یک مرد را دوست داشت، آن‌هم مردی که بتواند در جایگاه بلند اندیشه‌ها و آرزومندی‌های او جای‌گیرد.

 

آیا من در حق خود ستم روا می‌داشتم که تصویری فراتر از معمول، از خود به‌وجود آورده‌بودم؟ آیا من انسانی بودم همانند همه‌ی زنان و دختران دیگر اما با تربیتی متفاوت و آرزومندی‌هایی متفاوت‌تر؟ راستی من کدام بودم و کدام نبودم؟ به نظر می‌رسید که پایی در مرداب دارم و پایی دیگر در میان بوته‌‌های زهرآگین و معترض خاربیابان. هرکدام را که حرکت‌دهم، خطر اُفت و ریزش من از یک‌سو و خطر عمیق‌‌ترشدن زخم حاصل از آن خارهای زهرآگین بیشتر و بیشتر می‌شود. از یک طرف، آماج مرداب بودم و از طرف دیگر، آماج خارهای منقلب و معترض. آن شب در تنهایی خود، همچنان در حال نقب‌زدن به اعماق روح پر تلاطم خویش‌، نگاه سپیده دمان روز بعد را نگران دیدگان خویش می‌دیدم.

 

                                                                                                                   ادامه دارد


این بخش را در این آدرس هم می توانید بخوانید:

 

www.gandomz.persianblog.ir


 
  نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط شمیم استخری   | 


     (بخش شصت و چهار) صبوری‌های بی‌قرار را در این‌جا بخوانید:

     www.gandomz.persianblog.ir






 


 
  نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:55  توسط شمیم استخری   | 
 

(بخش شصت و سه) صبوری‌های بی‌قرار را در این‌جا بخوانید:

          www.gandomz.persianblog.ir

  نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 20:1  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM