شمیم استخری |
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات
زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد
که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما
با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور
دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز»
در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد،
همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان
به تماشا ایستادهاند.»
برای من،
«برمک» انسانی بود همچون دیگر انسانها که در بستر تحولهای فکری، عاطفی و
رفتاری زندگی، به گونهای کاملاً قانونمند دیگرگون میشوند. اما باید این نکته را
نیز قبولکرد که توانایی تحولپذیری ما انسانها در بستر جامعه و زمان، در ارتباط
مستقیم با عوامل گوناگونی است که گاه ما آنها را نمیبینیم و یا اگر میبینیم به
نقش کارسازشان فکر نمیکنیم. ثروت پدری، نقش اجتماعی پدر و مادر در میان مردم،
اعتبار فکری و فرهنگی آنان در بافت جامعه و نیز بسیاری از عوامل شناخته و ناشناختهی
دیگر از جمله ساختار شخصیت خود فرد، در نوع برخورد ما با دیگران و پذیرش و یا احترامگذاشتن به اندیشههای مردم،
نقش بسیار برجستهای دارد. من در پی آن نیستم که به زندگی خانوادگی «برمک میمندی»
نقببزنم و از این راه به روشنشدن انگیزههای رفتارهای گاه متضاد او پیببرم. آنچه
را که برزبان میآورم بخشی از تجربههای فردی من در خلال همین سالهایی است که
«برمک» و افرادی از این دست را ملاقات کردهام.
در این که
او در خلال اینسالها، رشد بسیار کردهبود، برای من ذرهای تردید وجود نداشت. اما
نمیتوانم منکر این نکته نیز باشم که او همان «برمک»ی بود که سه سال پیش در
بیمارستان به دیدارمآمد بیآن که با من رابطهی دوستانه و یا عمیقی داشتهباشد. طبیعی
است که من نمیتوانستم آندیدار را یک تصادف محض بدانم. در نگاه او و در رفتار
بسیار استقلالطلبانهای که همیشه و در همه جا از خود به نمایش گذاشتهاست، همیشه
درک تیز و چشمگیرش، ذهن انسان را متوجه خود میکردهاست. این که او به دیدار من
آمدهبود، در ردیف واکنشهای عادی و روزانهی «برمک» نبود. زیرا در خلال این سالها،
قطعاً موردهایی از قبیل ازدواج و یا جشن تولد یا حوادث ناگوار برای بسیاری از همکلاسیهای
«برمک» و «من» اتفاق افتاده بود و حتی موردهایی پیشآمده بود که آنان از او دعوتکرده بودند تا در جمعشان حضور به همرساند،
اما «برمک» راه خویش را رفته بود و به چنان موردهایی اعتنا نکرده بود. البته بیاعتنایی های او،
هیچگاه در ذهن و رفتار دیگران، عنصری از خشم و انتقام را زنده نکردهاست. شاید از
آن رو که او هیچگاه با آن همه بیاعتناییها، نگاهی از سر حقارت بر کسی نداشتهاست.
البته همین
غیرقابل دسترس بودن، غرور و حس فرازنشینانهی او که چندان نامطلوب نیز به جلوه در
نیامده، او را در چشم بسیاری، مجهول و مرموز اما خواستنی و دوست داشتنی به جلوه
درآورده بود. البته باید به این واقعیت اعترافکرد که گاه بخشی از «یقینی»های
ما، فقط «تصورات» خامی است که در ذهن خویش به پرواز در میآوریم بیآن که از آنها
یک معادل عینی و زنده در عالم خارج داشتهباشیم. باری در آن شب خیالانگیز، تنها
چیزی را که نمیتوانستم در ذهنم مجسمسازم آگاهی او به شعر و فلسفه بود. نحوهی
صحبتکردن «برمک» از فلسفه، خاصه آن بخشی از فلسفه که انسان را از میان جنگلی از
«اگر» و «مگر»ها خارج میسازد و ذهن و عقل و «خواست» او را به چالشی عمیق، شخمزننده
و برانگیزاننده میکشاند. در گفتگوهایی که میان ما رد و بدل شد، «برمک» آشکارا به
این نکته اعتقاد داشت که او اگر به دنبال شعر و فلسفه رفته، نه از آن رو بودهاکه
بخواهد بعدها در محفلی بنشیند و با جویبار کلامش، ذهن تشنهی مردم را آبیاری سازد.
اگر چنان هدفی میداشت، به سادگی میتوانست مشتاقان شعر و فلسفه را به کتابهای
موجود در بازار و کتابخانهها حوالهدهد و خود سکوت اختیارکند.
او همچنین برایم
بازگفت که هیچ شخصیت آرزویی که در قالبی «فراانسان»ی قرارداشتهباشد در ذهن خویش
ندارد. اما باوجود این بیانکرد که شخصیت هایی مانند مولای روم، فردوسی توس، خیام نیشابور، ابوسعید
ابیالخیر، حافظ شیراز و شماری از شاعران و متفکران اروپایی از چراغهای نورافکن
راه زندگی او بوده اند و هستند. او شیفتهی شخصیت، بزرگی، وسعت فکر و زیرکی عمیق آنان در بافتهای
مختلف اجتماعی بوده است. در همین زمینه، او در دیدار آنشب به شکلی شوقآمیز و سرشار از
حال و خیال، باردیگر به رباعیهای خیام که من آنها را در خانهی «خاطره امتنانی»
خواندهبودم اشارهکرد. بنا به گفتهی او، وی در آنجا یکباره دریافتهبود که چه
نزدیکی شگفتی میان حس و حال من و آنصدای مستیبخش و خلسهآور و اندیشهها و
دریافتهای او بودهاست. او همچنین توضیحداد که آن شب، توانستهبود بخش دیگری از چهرهی
مرا ببیند که قبلاً برایش در هالهی تاریک و روشن خیال قرارداشتهبود. از دیدگاه
او، هرگز در گمانش نمیگنجید که من آن کسی باشم که با آن عشق و شور تکاندهنده، رباعیهای
کاونده، معترضانه و غمگنانهی خیام را بدان گونه زمزمهکنم. انگار اعتراض به همهی
نابرابریهای هستی در آبشار رباعیهای خیام انعکاس داشت. اعتراضی که با متانت و
شوری غمانگیز و پرموج از چاهسار وجودم برمیآمد و به دشت اندیشهها و تخیلات
حاضران سرریز میشد.
حتی زمانی
که او به زندگی دردناک «کارین بویه» اشاره میکرد، تلاش داشت که مقداربیشتری وارد
جزئیات زندگیاش شود. از جمله آن که او در سال 1900 میلادی در سوئد به دنیا آمده و
در 1941 میلادی، در جنگلی از منطقهی «اَلینگ سُس/ 1» در اسکاندیناوی، به علت تنشهای
عاطفی خودکشی کردهاست. او که تمام زوایای زندگی این شاعر را بررسی کردهبود، میگفت
که «کارین» شاعری بودهاست که از نظر جنسی هم به مردان گرایش داشته و هم به زنان. او
چندسالی از زندگی خود را با یک مرد به سر بردهاست بیآن که فرزندی داشتهباشد اما
بقیهی سالهای عمرش را با زنان دیگری بودهاست. حتی علت خودکشیاش نیز، علاقهی
شدید وی به زنی بوده به نام «اَنیتا نَتورست/2» که «کارین»، وی را
عاشقانه دوست میداشتهاست. «آنیتا» به علت داشتن سرطان، در بستر مرگ بوده و «کارین»
نمیتوانسته است مرگ تدریجی او را و یا حتی زندگی بعد از وی را تحملکند. از آن
رو، مقدار زیادی قرص خوابآور میخورد و راهی جنگل میشود. در زیر درختی در سرمای
زمستان دراز میکشد و میمیرد. جسد او را سه روز بعد پیدا میکنند. زنی که «کارین»
به علت مرگ تدریجی او خودکشی کردهبود، چندماه بعد درمیگذرد. اما دردناکتر از
همه آن که زنی دیگر به نام «مَرگوت هَنِل/3»که او نیز با «کارین» زندگی میکرده و
در دوران جنگ جهانی دوم از آلمان به سوئد پناهنده شده و در سایهی حمایتهای
عاطفی و مالی «کارین بویه» به سر میبرده، یک ماه پس از آگاهی از خودکشی «کارین»،
به حیات خود خاتمه میدهد.
..................................................................
Alingsås /1
شهر کوچکی است در جنوب سوئد
Anita
Nathorst /2
Margot
Hanel /3
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز» در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد، همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان به تماشا ایستادهاند.»
طبیعی است که پرسشهایی از اینگونه که به دریافتهای غیر مترقبانهی من به «برمک» مربوط میشد، ذهن مرا به کلی در خود گرفتهبود. پرسشهایی که نه تنها بار خاطر نبود بلکه برعکس، بر نیرومندی روحی من نیز میافزود و گذشته از آن ، به من حس و حالی از کشف و شکفتگی روحی میداد. حتی در وجود من، این حس دوستداشتنی را عطرآگین میکرد که من برخلاف همهی سوء گمانها و اندیشههای کژ و مژی که همچون دیگران در بارهی او داشتهام، اینک در عمل چیزهای دیگری را میبینم. چیزهایی که به ارزشهای انسانی، به مناسبات فکری در گسترهی جهان، دور از نژاد و مذهب و زبان گره میخورد.
البته با وجود این، همیشه در ذهن من یک سؤال اساسی همچنان در جست و خیز بوده است. آیا من در درک و دریافتم نسبت به او در خلال آنسالها که او را در محوطهی دانشکده میدیدم، اشتباه کردهبودم و یا آن که وی در رفتار روزانهی خود، تلاش داشتهاست نشانههای نادرستی به دیگران ارائهدهد تا دیگران، دریافتی نادرست از او داشتهباشند؟ اگر چنین باشد، چرا «خاطره امتنانی» و «رخساره میمندی» که هردو از دوستان و خویشان نزدیک او بودهاند، در این زمینه، دستکم به من و یا به برخی از خلوتیان خویش، نه حرفی زدهاند و نه حتی هشداری دادهاند؟ از طرف دیگر میتوان فکرکرد که آیا «برمک» در خلال این سالها، توانستهاست چنان دگرگونیهای عمیقی را از سربگذراند که شخصیت سطحی، سادهاندیش و تاجرزادانهی او را به فردی متفکر، پراحساس و همدل بدل کردهباشد، بیآن که من و ما بدان بهایی دادهباشیم و یا آن را فهمیدهباشیم؟
آیا حضور سهسال پیش او در بیمارستان برای ملاقات من، چنان نشانهای نبود؟ نه از آنرو که من خود را از قبیلهی تفکر و هنر بدانم و یا در عاشقی و تمایز، دریای مواجی بشمارم که میتواند حتی «ساحل عافیت» را برای رسیدن به «دوست» ندیدهبگیرد. بلکه از آن رو که من در هرحال یکی از آن کسانی بودهام که در آن یکسال آغازین دانشکده، بسیاری را ناخواسته نه تنها به خود جذب کردهبودم بلکه در این راستا، حرمت و مهر آنها نیز به همان دلایل، همچون باران بهاری برمن باریدهبود. از همهی آنها که بگذریم، این نکته، نیز ذهن مرا به خود مشغول داشتهاست که چرا «برمک» پس از ملاقات من در بیمارستان و آگاهی یافتن از مرگ«پرهام آوینیان»، دیگر به سراغ من نیامد تا به چیزی که فکر کردهبود جامهی عمل بپوشاند. شاید هم او نمیدانست که نوع رابطهی من با «پرهام» در چه مرحلهای بودهاست. در این زمینه، من با هیچ کس صحبتی نکردهبودم. اما میدانم که بسیاری خبرها، حتی از راه حدس و گمان در شهر پراکندهمی شود که در واقعیت نیز گاه میتواند از حد شایعه و یا حدس و گمان فراتر باشد. به قول آن دانشمند:«تو شایعهای را در شهر بپراکن. پس از زمان کوتاهی، بدل به واقعیت شدهاست.»
این که «پرهام» نامزد من بوده یا همسر من، هیچکس از آن اطلاعی نداشتهاست. حتی سن و سال من نیز چنان نبوده که گمانهایی از این دست را قوتبخشد که من و او زن و شوهر بودهایم. از این رو، برای من بسیار اندیشهبرانگیز بود که وقتی حتی خویشان من و برخی از دوستان و آشنایانی که دست کم پدر و مادرم را میشناختند، هنوز از ماجرای بستری شدن من در بیمارستان خبر نداشتد «برمک» نه تنها خبرشدهبود بلکه جزو بازدیدکنندگان آغازین نیز بود. البته شاید هم من در اینجا باز راه خطا میروم و قضاوتهایم را برپایهی حدس و گمان شکل میدهم. چه بسا «برمک» تنها از آنرو به بیمارستان آمدهبود که از بستریشدن من آگاهشدهبود بی آنکه بداند علت اولیهی آن چه بودهاست. چه آن و چه این، مسأله بر سر آنست که ما در خیلی از برشهای زندگی، در رابطه با خود و دیگران، گاه تکههای بسیار حساسی را ازدست میدهیم و یا سرنخهای بزرگ و آشکاری را ندیده میگیریم. چه بسا که «برمک» نیز دریافتهبود، که من و او، جفتهای همتراز هم نیستیم. از این رو خواستهبود با روشنکردن نخستین چراغ که آمدن به بیمارستان بود، از تپش نبض احساسی من آگاهشود. اما بعد که در این زمینه، هیچگونه واکنشی از سوی من ندیدهبود، شاید متقاعد شدهبود که من حتی علاقهای هم به معاشرت با او ندارم. از این رو دیگر چه جای آن بوده است که به گدایی محبت بیاید. آن هم کسی که در آستانهی درش، بسیاران به گدایی ایستادهبودند اما هرگز اجازهی ورود از سوی وی دریافت نمیکردند.
آیا جشن تولد «خاطره» یکی دیگر از همان آخرین تلاشهایی نبوده که «برمک» احتمالاً در سامان دادن آن سهمی داشتهاست؟ آیا ترککردن مجلس میهمانی آنشب از سوی «برمک» آنهم بلافاصله پس از خداحافظی من، نشانهای از آن نبوده که او همچنان دل در پی من داشتهاست؟ آری در این اندیشههای وحشی، گیجسرانه و ارزیابانه، من هنوز به گزینهی متقاعدکنندهای نرسیدهبودم. اما احساسم آن بود که گرایشها و رفتارهایی از آندست، به طور طبیعی نمیتوانسته ریشه در یک «انقلاب درونی» داشتهباشد. زیرا چیزی با این نام و مفهوم، هرگز برای من معنایی نداشتهاست. اگر حتی در این زمینه، ما شاهد تحولی ناگهانیباشیم، در عمل بدان دلیلاست که از دگرگونیهای تدریجی در مورد آن شخص یا پدیده، غافل بودهایم. دگرگونیهایی که از دیرباز، آهستهآهسته به کار خویش مشغول بودهاست بیآن که ما و یا دیگران، از آن اطلاعی داشتهباشیم.
از طرف دیگر اعتقاد من بر این بوده و هست که هیچکس در شکل افراطی آن در پی ویرانسازی تصویر خود در ذهن دیگران نیست. مگر آنگاه که در کنار این ویرانسازی، واکنشهایی آگاهانه شکلبگیرد که عنصر آبادکنندهی آن، به مراتب قویتر از همهی آن ویرانسازیها باشد. البته در این حالت، شاید که عنصر طنز و تَسخَر نیز به میدانبیاید. هرچند این را نیز بگویم که افراد بیمار از این قاعده مستنثی هستند. نکتهای که هرگز نمیتواند در مورد «برمک» مصداق داشتهباشد. زیرا من حتی با آگاهی به افسردگی روحیاش، آن را از چنان مقولهای نمیدانم که بتواند با «بیماری»هایی از آن دست گره بخورد. در این نکته تردید ندارم که من نیز از او غافل بودهام و در عمل در قضاوتهایم، راه نادرستی پیمودهام.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دیدار «برمک» و «دلاویز» یکی از تاریخیترین لحظات زندگی هردوی آنان بودهاست. شاید این تاریخی بودن را بتوان با آن شبی مقایسهکرد که صدای «پرهام» در آن نیمه شبان شوقبرانگیز از کانادا به گوش «دلاویز» رسید. اما با این تفاوت که آنان همدیگر را ندیدهبودند. درست است که «پرهام» او را دورادور دیده بود اما هرگز کلامی با وی رد و بدل نکرده بود. اما دیدار «برمک» و «دلاویز» در شرایطی صورت میگیرد که آنان نزدیک به جهارسال است که روزانه، کم یا زیاد، همدیگر ملاقات میکنند و رفتار و حرکات یکدیگر را در رابطه با دیگران و نیز خودشان به تماشا ایستادهاند.»
در آن شب دیدار، یکی از آرزوهای انسانی اما غیر منطقی من آن بود که اگر ابدیتی هست، در همان لحظات، اعجاز خویش را به تماشابگذارد و این امکان را فراهمآورد که من و «برمک» بی توجه به نگرانی از گذشت زمان، در کنارهم بنشینیم و با کلماتی که از آنها مهر و کاوندگی میبارید، همهی آفاق هستی را زیر و روکنیم. من دوست داشتم این ابدیت قدرتمند، توان مقاومتناپذیر خویش را در برابر حرکت شتابآمیز زمان نشاندهد تا من بتوانم از گرمای وجود او و نگاه مهربان و عمیقش، همچنان بهرهمندباشم. اما «برمک» که کمی در تار و پود برخی ملاحظات اخلاقی قرارداشت، مقداری ناآرام بود. او با وجود شوق تداوم دیدار از یکسو، نگران چیز یا چیزهای دیگری بود که من درکی برای آن یا آنها نداشتم. از این رو، او دوستداشت که بر شب دیدار نخستین ما، نقطهی پایانی بگذارد.
من اگر حتی تمایل میداشتم که دیدار آن شب را در آن ساعت با پایان برسانم، به دلیل میهماندار بودن، خود را مجاز به نشاندادن چنان واکنشی نمیدیدم. از طرف دیگر، من نه در وجود خود، ذرّهای خواب و خستگی احساس میکردم و نه در چهرهی او چنین چیزی را شاهدبودم. اما تا آن لحظه، او سهبار این نکته را برزبان آوردهبود که شب از نیمه گذشتهاست و شاید لازمباشد که وی خداحافظیکند. اما من برایش توضیحدادهبودم که من در آنخانه، هیچگونه معذوریت و محذوریتی ندارم. خاصه آنکه فردای آن روز نیز جمعهبود و من نگران درس و مشق و یا رفتن به دانشکده نبودم. حتی اگر جمعه هم نبود باز برای من ایجاد نگرانی نمیکرد. بارآخر، وقتی که «برمک» برزبان آورد که باید برود، من دیگر اصرارینکردم. وقتی پرسیدم که آیا لازم است به تاکسی تلفنی زنگبزنم، جواب داد که با ماشین خودش آمدهاست.
آنشب پس از رفتن «برمک»، تازه بیدارخوابی من شروع شدهبود. با دنیایی از حس و حال، با دریافتهایی کاملاً تازه، من به کشف شخصیتی رسیدهبودم که هرگز او را چنان گمان نمیکردم. قاعدهی کار برآنست که ما همیشه افرادی را در زندگی روزانه میبینیم که به عنوان مظهر شکیبایی، پاکی، مقاومت و اعتماد هستند. چه بسا سالها بعد، از طریق دیگران و یا در تجربههای فردی خود، کشف میکنیم که آن افراد چنان نبودهاند که نمودهاند. این کشفها، ما را سرخورده و آزردهخاطر میکند. گاه به قضاوت های خویش تردید میکنیم و گاه به سادهدلیهای خود میخندیم و گاه مهارت آن افراد را مورد نظر قرار میدهیم که چگونه توانستهاند در طول سالیانی چند، با مهارت بسیار، چنان نقش دوگانهای بازی کنند.
از طرف دیگر کمتر پیش آمدهاست که کسی شخصیتی مثبت، خلاق، عمیق و ایثارگر داشتهباشد اما در عمل تلاش ورزد که خود را در ذهن دیگران بدتر از آن نشاندهد که هست و یا اگر چنان نمیکند، تلاشی برای فراکشیدن خویش نداشتهباشد. در طول تاریخ به فرقهای برمی خوریم به نام «ملامتیان» که یکی از پیشوایان آن در قرن سوم هجری قمری، «حمدون قصار» بودهاست. افراد این فرقه، تلاشداشتهاند با بد جلوهدادن خود، حس انتقاد و خردهگیری دیگران را نسبت به خویش برانگیزند. تلاش آنان بر این نکته استوار بوده که خود را در چشم مردم روزگار، کمارزش و یا گناهکار به جلوه درآورند. لذتی که از این حس و حال به آنان دست میداده، به نوعی پاداش همهی آن تحملهایی بودهاست که در برابر نیش تند مردم روزگار داشتهاند. البته گسترش این فرقه چندی بعد در یک بُرش تاریخی در جای خود متوقف شد و مردم نیز راه و کار آنان را پینگرفتند.
اما این که مردمان روزگار کنونی، برای دیگرگون جلوهدادن خود در بُعد مثبت و خوشآیند در چشم دیگران، از انجام هیچ کاری دریغ نمیورزند، موضوعی است که عارف و عامی بدان واقفند و درست در تب چنین گرایشی از سوی مردمان روزگار، ناگهان شاهد آنیم که تاجرزادهای از راه میرسد و با وجود امکانات گوناگون مادی و حتی معنوی، تلاشمیکند آگاهانه و یا نیمهآگاهانه، خود را در چشم برخی از فرزندان روزگار، تیرهتر از آن چه که هست به نمایش درآورد. من هنوز از عمق شخصیت «برمک» تصویر واقعبینانهای به دست نیاوردهام تا بتوانم قضاوت قاطعتری نسبت به او داشتهباشم اما آنشب، آنچه از شخصیت او به نمایش درآمد، فراتر از دریافتها و قضاوتهای پیشین من بود. درست است که او بیشتر پرسشگر و گوشکنندهبود تا جوابدهنده و گوینده اما در چنین حالتها نمیتوان ادعاکرد که بدون حضور شنوندهای عمیق، عاقل، پراحساس و خلاق، بتوان در مقولاتی از آن دست که ما صحبت کردیم، میدان داریکرد.
میتوانم بگویم که در دیدار هشتساعتهی آن شب، بیشترین موردی که «برمک» به حرف در آمد، زمانی بود که به معرفی شخصیت «کارین بویه» پرداخت که شاعری از کشورهای اسکاندیناوی در شمال اروپاست. «برمک» حتی تاریخ تولد و مرگ وی، نام رمانها و مجموعهشعرهایش را از حفظ میدانست. او البته در همهی مقولاتی که ما از آن صحبتکردیم، اظهارنظرهای خویش را نیز برزبان میآورد اما مجدانه تلاش میورزید بیشتر شنونده باشد تا گوینده. اگر بگویم که ما در آن شب در حد دانشی که داشتیم، بیشترین مقولات زندگی را زنجیروار، یکی پس از دیگری از نظرگذراندیم، سخنی دور از واقعیت نگفتهام. ما وارد حوزهی هنر و ادبیاتشدیم و سپس سر از مزرعهی فلسفه، رفتارشناسی، اخلاق، ثروت، فقر، عشق، جدایی، مرگ و بسیاری نکات دیگر درآوردیم. لطف موضوع درآن بود که شوق «برمک» در این زمینهها، هیچکدام کمتر از آن دیگری نبود. آن جوان فرازنشین و مغرور دانشکده که از کنار بسیارانی میگذشت بیآنکه آنان را ببیند، آن کسی که به شوق و شور دختران مشتاق دیدار و مصاحبت با وی، نگاهی بیاعتنایانه و رهگذرانهداشت، آن جوانی که در هیچ بحث و محفلی شرکت نمیکرد و همه وجود او را به ثروت پایانناپذیر پدری و امپراطوری مالی وی گره میزدند، اینک در برابر من، انسانی مینمود که در پی کشف معنای زندگی، معنای عشق، معنای رفتار و اخلاق و فلسفهاست.
ادامه دارد
مطلب بالا در این وبلاگ نیز هست
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
تضاد برخورد «برمک» با «دلاویز» در میهمانی خانهی «خاطره» از یک طرف و محیط دانشکده در روزهای بعد از طرف دیگر، از موردهایی بوده که ذهن «دلاویز» را سخت به خود مشغول داشتهاست. همین نکته موجبشده است که «دلاویز» با احتیاط و تردید با «برمک» برخورد داشتهباشد. اما وقتی «برمک» به خانهی وی زنگ میزند و از او دعوت میکند که همدیگر را ملاقاتکنند، قطعاً نوعی به آزمون گذاشتن مناسباتی است که هنوز آغاز نشده، به برخی «اما» و «اگر»های گوناگون برخورد کرده است.
سرانجام لحظهی موعود فرارسید. وقتی که با صدای زنگ، در را بازکردم، «برمک» دم در ایستادهبود. انگار دریایی بود از خواهندگی و گرمی، تپندگی و شوق. در نگاهش موجی از سودا، کوهی از گشایش های روحی، کاملاً آشکاربود. نمیدانستم با «تاکسی» آمدهاست یا با ماشین خودش. این مهم نبود. تعجبم از آن بود که او آنروز، سادهترین لباس ممکن را برتنداشت. اگر ادعا میکردم که با لباس خانهاش آمدهاست، اغراقآمیز نبود. حتی اگر کسی نمیدانست که او یگانه فرزند یکی از ثروتمندترین مردان خاورمیانهاست، شاید فکرمیکرد که از خانوادهای آمدهاست که پدرش حتی قادر به تأمین غذای روزانهی زن و فرزندانش نیست. «برمک» بیشتر به کارگر جوان چاپخانهای میمانست که خواستهاست از محل کارش، مستقیم به دیدار «کسی» برود. نمیتوانستم باورکنم که او سهلانگارانه با چنان لباسی پیش من آمدهاست. مطمئن بودم که برای این کار، دلایلی داشته و انتخاب چنان لباسهایی، از روی فکر و برنامه بودهاست. این من بودم که علتش را نمیدانستم. اما هرچه بود ناشی از آن نبود که او شوق دیدار مرا درسر نداشتهباشد. من میتوانستم این اشتیاق را همچون هُرم یک آتشفشان رقصان در تکتک سلولهای صورتش ببینم. باوجود همهی اینها، کمی به اندیشه فرورفتم. بیشتر از آن رو که دلیل اصلی کار او را نمیدانستم. از یاد نمیبرم که او در شب جشن تولد «خاطره امتنانی»، لباس بسیار گرانقیمت و شیکی برتنداشت. در داخل دانشکده نیز، وضع او و لباس شیک و گرانقیمت پوشیدنش برهمه آشکار بود.
«برمک» دمِ در ایستادهبود و مطابق معمول، کاپشن مشکی سَبُکی را در دست چپش مچاله کردهبود. آن لباسها با چنان کاپشنی که از آن اشرافیت میبارید، کمی در تضاد قرارداشت. در زیر آن کاپشن مچالهشده، بستهی قرمزرنگ کوچکی چشمکمیزد. میتوانستم حدسبزنم که یک بسته شکلات خارجی بسیار گرانقیمت است و یا احتمالاً یک کتاب جیبی. اما بلافاصله با خود اندیشیدم که کتاب جیبی نمیتواندباشد. اشرافزادهای از این دست را چه به کتاب خواندن، کتاب انتخابکردن و هدیهدادن! در دست راستش گلدان بسیارکوچکی از گل یکنوع کاکتوس دیدم که من دوستدارم نام آن را «کاکتوس مینیاتوری» بگذارم. کاکتوس مورد نظر با گلهای ریز و قرمز در میانبرگهایی که انگار خود را در برابر خورشید رهاکردهاند و به جایی از افق اشاره دارند، بسیار زیبا، لطف و خوشآیند بود. آوردن چنان گلدانی نیز جزو همان چیزهای غیرعادی بود که من میدیدم آنهم از سوی مردجوانی به نام «برمک میمندی».
قاعدهی کار براین است که در چنین موقعهایی، یک شاخه و یا چندشاخهی گل، نشانهای نمادین از زیبایی و لطافت و عطرآگینی باشد. اما آوردن گل کاکتوس آن هم در میان گلدان، برای من، هم تازه بود و هم اندیشه برانگیز. زمانی که او وارد اتاقشد و من آن هدیهی بستهبندی شده و گلدان را کناری نهادم، قبل از نشستن، دستهایش را به گرمی فشردم و از هدایایش تشکرکردم. اما او به سنت اروپاییان، مرا با نرمی و متانت، بیآن که میان ما بوسهای رد و بدلشود در آغوش گرفت. اینگونه درآغوشگرفتنها، همان قدر که میان مردان با مردان و یا زنان با زنان عادی است، در میان دو جنس مخالف که چندان تعصب خاصی برای تماسهایی از این دست ندارند، نیز کاملاً عادی است. از اینرو من نیز نه تعجبکردم و نه اجتناب. اما باید آشکارا بگویم که ابتکار عمل در این مورد، کاملاً از آن او بود و نه من. هدیهاش را که بازکردم، یک کتاب جیبی در آن بود. کتابی بود به زبان انگلیسی. یک مجموعهی شعر از یک شاعر اروپایی به نام «کارین بویه Karin Boye». لحظهای اندیشههای وحشی و ناآرام، ذهنم را در خودگرفتند. آیا این مرد جوان، یک متظاهر به تمام معنی است که توانستهاست از یک شرکت خارجی که برای معاشرتهای موفق با خانمها، هزار و یک راه را پیشنهاد میکنند کمک بگیرد و یا آن که این کتاب، انصافاً بازتاب شخصیت واقعی اوست؟ در آن لحظات، جایی برای بیشتر اندیشیدن وجود نداشت.
«برمک» برایم توضیح داد که چندسالیاست شاعر مورد نظر را میشناسد و مقدار نسبتاً زیادی در بارهی زندگیاش مطالعه کردهاست. وی با خود فکرکرده که شاید من هم به مطالعهی زندگی چنین زنانی علاقهمند باشم و یا اگر هم نباشم، دستکم زندگی و اندیشههای آنان، میتواند بهانهای برای صحبتکردن بیشتر ما با همدیگرباشد. آن شب از ساعت هفت بعد از ظهر تا ساعت سهی بعد از نیمه شب، ما همچنان در حال حرفزدن بودیم. زمان و گذشت آن، تنها پدیدهای بود که در آن دیدار جایینداشت و یا اگر داشت، ما نگران گذشت آن نبودیم. آن روز پیشاپیش، محض احتیاط مقداری غذا پختهبودم که اگر «برمک» دوست داشت شام را پیش من بماند، چیزی برای خوردن داشتهباشم. وقتی به او گفتم اگر دوستدارد میتوانیم با هم شام بخوریم، با کمال شوق و میل، دعوت مرا قبول کرد.ما روبروی هم نشستهبودیم و بساط چای نیز همچنان برقرار بود. البته محض احتیاط، قهوه نیز درست کردهبودم. اما «برمک» توضیحداد که به چای علاقهی خاصی دارد. چه در شادی و چه در غم، چه در خستگی و چه در نگرانی و بی قراری، چای در زندگی اش نقش خاصی داشتهاست. البته در مواقع ضرور، از خوردن قهوه نیز، ابایی ندارد اما بازی کننده ی اصلی این میدان، چای است.
آن شب تلاش «برمک» در آن بود که بیشتر «به حرف وادارنده» باشد تا «به حرفآمده». در بسیاری موقعها تلاش میکرد نکتهای را مطرح سازد و با طرح آن، مرا به صحبت وادارد. صحبتهای ما بیشتر در پیرامون ادبیات شاعرانه و داستانی دور میزد. برخلاف تصور من که «برمک» را بسیار خالی و دور از چنین مقولاتی میدانستم، او را کسی یافتم که به پیرامونیان خود، قضاوت نادرستی از خویش ارائه دادهاست. آن جوانی که سرشار از «غرور» و متکی به ثروت پدری دیدهمیشد، بیآنکه علاقهای به خواندن کتاب و یا ژرفش در اندیشههای انسانی داشتهباشد، آن «برمک»ی نبود که آن شب به خانهی من آمدهبود. او شکوفاتر و عمیقتر از آن بود که در برخورد با دیگران می نمود و یا من از او در ذهن داشتم. شگفتی من در آن بود که او حتی در در محیط دانشکده، درصدد آن بود که از خود چهرهای فرازنشین نسبت به دیگران ارائه دهد در حالی که آنگونه فرازنشینیها با اندیشههایی از این دست، نمیتوانست همخوان باشد.
ادامه دارد
این مطلب در این آدرس هم هست:
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|