شمیم استخری |
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«هر روز از که از آشنایی و عشق شورمندانهی «دلاویز» و «برمک» نسبت به یکدیگر میگذرد، «دلاویز» چشمههای شورانگیز و احترامآمیزی را نسبت به این فرزند قدرت و ثروت پیدا میکند. اینک برای «دلاویز» تردیدی باقی نماندهاست که «برمک» نه تنها انسانی عمیق و دوستداشتنی است بلکه آنچه را هم که برزبان میآورد از روی صداقت شفاف و آرزومندانهی اوست. همهی قرائن حکایت از آن دارد که «برمک» در طول سالهای گذشته، آگاهانه در پی آن بودهاست که نه تنها احساسات انسانی خود را نسبت به «دلاویز» بروزندهد بلکه تا حد ممکن از انفجار احساسات دختران دیگر نسبت به خود جلوگیریکند و به آنان نشان دهد که او هیچ علاقهای به داشتن نامزد و یا حتی دوست دختر ندارد.»
درست در همین راستا بود که «برمک» همراه با «خاطره امتنانی» و همفکری «رخساره میمندی» تلاش کردهبود که مرا به آن محفل بکشاند. من نمیدانم که «رخساره» و «خاطره» در آن زمان تا چه حد میتوانستند حدسبزنند که «برمک» به من علاقهمند بودهاست. شاید یکی از تضادها و نیز از نقاط برجسته و عمیق شخصیت «برمک» درست در همین نکتهباشد که او در خلال چهارسال آزگار، تنها دوبار خواستهبود محبت و حرمت خود را نسبت به من به تماشابگذارد. محبت و حرمتی که در واقع حاصل علاقهی بسیار سوزان، عمیق و دلپذیر او نسبت به من بودهاست. او در یکی از دیدارهایمان در روزهای اخیر، برای من از نخستین خاطرهی خویش نسبت به من پردهبرداشت. این دیدار بر خلاف تصور من، هیچ ارتباطی با دیدارهای آغازین ما در دانشکده نداشت. بلکه مربوط به تابستانی بود که همراه پدر و مادرم از تبریز به تهران آمدهبودم. همان تابستانی که از اول ماه مهر آن، وارد دانشگاهشدهبودم. بر اساس آنچه برمک توضیح میدهد، گویا در یک غروب دمکردهی تهران، ما وارد یک بوتیک لباسهای زنانه شدهبودیم. آن بوتیک، ظاهراً یکی از صدها مغازهای بود که مالک آن پدر «برمک» بود. در آن شب، او به تصادف به آن مغازه آمدهبود تا برای تولد «خاطره امتنانی» که از چندسال قبل او را میشناخت، هدیهای بگیرد. رابطهی آنها همیشه رابطهای خواهرانه – برادرانه بودهاست. درست در همان شب، در مغازهی پدر، نگاه «برمک» به روی من لغزیده بود. او برای من تعریفکرد که در آن هنگامهی خرید، مادرم بیشتر از من، شوق خریدن لباس برای مرا داشت تا من برای خودم. در آن دیدار نخستین و تصادفی، چهرهی آرام من و به قول او، چهرهی متفکر من، چنان در ذهن او نشستهبود که در خود «تکانی» احساس کردهبود. توصیفی که او از آن لحظات برای من کردهاست، جز آن نیست که احترام و مهر عمیق مرا نسبت به «برمک» افزایشدهد. توصیف برمک در یکی از یادداشتهایش که برای من نوشتهاست، از آن نخستیندیدار، اینگونه است:
«وقتی که نگاه من به روی نگاه نازنین و خواهندهی تو افتاد، انگار شعلهای از آن متصاعد میشد که قطعاً هرکسی را در خور توانایی و یا طول موج فکری و احساسیاش گرم میکرد. اما برای من، جز توفانی کردن و آرامش بخشیدن در اعماق دریای وجودم، حاصل دیگری نداشت. میگویم توفانی کردن و آرامشبخشیدن. شاید از آنرو که زبانم برای بازکردن آن گره درونی از اندیشهها و احساسها، کاملاً ناتوان است. باید زمان بگذرد یا شاید لازم است من در زبان فارسی، توانایی بیشتری پیداکنم تا بتوانم آن دقایق ناب و مستی بخش را به توصیف درآورم. اما باید صمیمانه اعترافکنم که در همان لحظات با خود اندیشیدم که چگونه ممکن است انسان زندهباشد اما بدون چنین موهبتی انسانی در کنار خویش به زندگی خود ادامهدهد. آیا ثروت پدری من میتواند در برابر چنین عطر دلپذیری که همهی زندگی آدمی را پُرمیکند، ادعای برابری داشتهباشد؟ نگاه معصومانه و بیادعای تو که دریایی از شوق و خلوص و نجابت را فریاد میزد، چنان به اعماق جانم رخنه کردهبود که برای یک آن، انگار دچار برقزدگی شدهبودم.»
پس از آن که ما مغازه را ترک کردهبودیم و او توانستهبود خود را از آن حالت بهتزدگی بیرون بکشد، بیاختیار به خیابان آمدهبود و گیج و آسیمهسر به این طرف و آن طرف دیدهبود تا شاید ردپایی از من پیداکند و در صورت امکان، کلامی چه با من و چه با پدر و مادرم رد و بدلسازد. اما از نظر او، توگویی ما همه آب شدهبودیم و به زمین فرو رفتهبودیم. روز بعد و روزهای بعد، بازهم او به طرز بیقرارانهای، خیابانها را زیر و رو کرده بود و حتی همان منطقه را چند و چندین روز زیر نظرگرفتهبود و به کارمندان و کارکنان پدرش که در بسیاری از آن مغازهها کار میکردند، سپردهبود که اگر افرادی با چنان مشخصاتی را دیدند، آنها را به بهانهای سرگرمکنند تا او خود را به آنجا برساند. اما هرچه در این زمینه تلاشکردهبود، نتیجهای نصیبش نشدهبود. علتش نیز آن بود که من در تهران زندگی نمیکردم. ما یکی دو روز بعد از رفتن به آن مغازه، به شهرم خودمان تبریز برگشتهبودیم. آنگاه زمانی که «برمک» در نخستین روزهای مهرماه همان سال، مرا در محوطهی دانشگاه تهران دیدهبود، دیگر نمیدانست چگونه این سعادت بازیافته را در ذهن بیقرار خود، تجزیه و تحلیلکند. البته او این آرام و قرار را یافتهبود که من به جایی آمدهام که حداقل چهارسال دیگر خواهمماند و او فرصت کافی برای نزدیکشدن به مرا دارد. از همین رو نخواستهبود خیلی سریع به من نزدیکشود و حتی احساسات عاشقانهی خویش را به نمایشبگذارد. خاصه آن که او به خوبی این نکته را دریافتهبود که از نظر شخصیتی، من آدم «سادهشکار»ی هم نیستم. نکتهی دیگر آن که او چندی بعد شنیدهبود که من نامزد هم دارم. شنیدن این نکته به شکل دردآوری، بر بیقراری و درد درون او افزودهبود. شاید اگر آن بُعد سیاه انسانی یا شیطانی بر شخصیت او غلبه داشت، آرزو میکرد که نامزد من «پرهام آوینیان» هر چه زودتر از عرصهی خاک ناپدیدشود تا او بهانهای برای دیدار من و در صورت امکان گشودن باب دوستیهای عمیق خود را داشتهباشد.
اما «برمک» هرگز چنین آرزویی در دل خود نپروراندهبود. او حتی پس از شنیدن خبر نامزد بودن من با «پرهام»، خشمگین هم نشدهبود. باید اعتراف کرد که فاصلهی میان بیقراری و درد حاصل از شنیدن چنین خبری با خشم و نفرت حاصل از شکست و نومیدی چندان زیاد نیست. اما این را حالا میدانم که گفتههای «برمک» برای من، سند قابل اطمینانی است. زیرا تصویرهای ارائهشده از سوی او با آنچه که من خود در خلال آن چهارسال از وی تجربه کردهام، کاملاً انطباقدارد. اما دریغا که «پرهام» بدان شکل دردناک و غیر منتظره، زندگی را بدرود گفت و این نکته بهانهای شد تا وی با اولین بهانهی ممکن، خود را در معرض نگاه من بگذارد. زیرا من با وجود آن که او را قبلاً در محوطه ی دانشکده، بارها و بارها به گونهای بس گذرا ملاقات کردهبودم اما آن «دیدار»، آنهم در بیمارستان، در چنان وضع و حالی که من بودم، البته جنس دیگری داشت. دیدار او از من در آن حالت ناآرام و داغدیده، اگر چه حسی از تعجب را در ذهن من برانگیخت اما در آن حال و هوا، دیگر مجال آن نبود که بتوانم به آن بیندیشم. من به دلیل مرگ «پرهام»در حالتی از بیداری و بیهوشی فکری و عاطفی شناور بودم. ابتداییترین و سادهدلانهترین تعبیری که میتوانستم از آن دیدار در ذهن خویش داشتهباشم آن بود که «برمک» از راه کنجکاوی انسانی و شاید هم برای زمینهچینی بیاعتناییهای بیشتر بعدی، به دیدار من آمدهاست. شاید هم در بهترین حالت با خود اندیشیدهاست که چنین دیداری می تواند برای یک شخص زمینخورده و داغدیده، تسلای خاطری باشد.
ادامهدارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به زمزمهکردن لحظهها و دقیقههایی مشغول است که هنوز جان جوانش از آن لبالب است. «دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آیندهای نه چندان دور، میبایست تازیانهی خامخیالیهای خویش را بر جان خویش احساسکند. او که تصور واژگونهای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشتهبود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب میپردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونیها را در جایی از زندگی وی پیداکند. یا مردم و قضاوتهایشان، یکسره کژ و مژ بودهاست و یا «برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی پیوند خورده، یکسره ترک کردهاست و یا در اندیشهی آنست که آرام آرام ترککند.
چند هفته پس از آغاز نخستین دیدارمان، یک روز این پرسش را برای «برمک» مطرح کردم که دوست دارم دلیل رابطهی بسیار سرد و بیاعتنایانهی او را با دختران گوناگون دانشکده در خلال سالیانی که گذشتهاست بدانم. همچنین دوست دارم پاسخ این سؤالم را پیداکنم که چرا او در همان زمان، برخوردی کاملاً متفاوت با من داشت. خاصه آن که قرائن موجود در آن هنگام حکایت از آن نمیکرد که او به من دلبستگی عاطفی پیدا کرده باشد. با حذف این گزینه، من چگونه میتوانم رفتار متفاوت او را نسبت به خود توضیح بدهم. از همینرو، من هنوز نتوانستهام دلیل قانعکنندهای برای جنان واکنشهایی از سوی «برمک» پیداکنم .به نظر من طرح پرسشهایی از این دست برای هر فردی کاملاً طبیعی است. خاصه آن که انسان پس از گذراندن دورانی پر از تنش و اضطراب و یا حتی هیجان، وقتی به یک آرامش نسبی دست مییابد، دوست دارد برای تنظیم روابط آیندهی خویش با شخص مورد نظر، پا به آن سردابهی پر از رمز و راز دنیای درون او پابگذارد و برای برخی ازپرسشهای ذهنی خویش، پاسخهای لازم را بهدست بیاورد.
البته «برمک» با شفافیتی دوست داشتنی و آرامشی اندیشمندانه، برایم توضیحداد که ریشهی آنگونه رفتارهای او در خلال سالهای مورد نظر با دختران دیگر و من در کجا بودهاست. نکتهای که مرا به شگفتیانداخت آن بود که او از همان نخستین روزی که مرا دیدهبود، شیفته و بیقرار من شدهبود. شنیدن این نکته، برای من کاملاً غیر قابل باور بود. با وجود پذیرفتن صداقت رفتاری و گفتاری «برمک»، نمی توانستم شنیدن چنین نکتهای را در همان لحظات نخستین باورکنم. اما توضیحات بعدی او برای من جای هیچگونه تردیدی باقی نگذاشت. موضوعی که مرا به اندیشه انداختهبود آن بود که من در آن سالها در برخورد با «برمک» چگونه واکنشی از خود نشان دادهبودهام که او شیفتهی شخصیت من شدهبود. با توجه به آن که وقتی من در سال اول دانشکدهبودم، ماهها قبل از آن، با «پرهام آوینیان» آشناشده بودم و از مهربانیهای انسانی بی دریغ او نیز بهرهور.
گاه با خود میاندیشم در آن لحظاتی که «برمک» مرا برای نخستینبار دیدهبود، نوع نگاه، رفتار و صحبتکردن من چگونه بوده که توانستهاست، یک مرد دیگر را به دنیای حس و حال من بکشاند بیآنکه من خود از آن خبر داشتهباشم. درست است که من در رابطهی زناشویی و عاشقانه به چیزی به نام «مالکیت دوجانبه» اعتقاد ندارم اما وفاداری انسانی را از ضروریترین آنها میدانم. خاصه «حرمت متقابل» و «استقلال شخصیتی» زن و مرد را نسبت به یکدیگر از پایهایترین شرطهای تداوم چنان مناسباتی میدانم. این که در جامعهی ما و جوامع مشابه ما، زن و مرد، خود را مالک رفتار، فکر و قضاوتهای ارزشی طرف مقابل میدانند، از نکاتی است که من هرگز بدان اعتقاد نداشته و ندارم. البته این نکته آشکار است که در جامعهی ما، مردان از جایگاه قانونی و سنتی قویتری برخوردارند و همین نکته، آنان را وا میدارد که حتی تفکر و رفتار زنان ما را بر خلاف میلشان، در بیشتر زمینهها، به شکل دلخواه خویش درآورند آن هم شکل دلخواهی که هرگز به معنی بهترین شکل هم نیست. باید بگویم که اگر حتی چنان شکلی، «بهترین» شکل ممکن هم باشد باز تحمیل چنان دیدگاههایی به زن، به معنی ندیدهگرفتن و لگدمالکردن، نیمی از دنیای درونی موجود در روی کرهی زمین است.
من حتی در آن زمان که «پرهام» زندهبود و او را از صمیم جان دوستداشتم، هرگز نسبت به او احساس مالکیت نمیکردم و اگر او در عمل چنین احساسی نسبت به من نشان میداد که مانع تفکر و رفتار مستقل انسانی من میشد، قاعدتاً با او از در مخالفت در میآمدم. این که من متعجب شدهبودم از آن رو بود که «برمک» بر اساس گفتهی خود او، زمانی به من علاقه پیدا کردهبود که من و «پرهام» در دریای مواجی از تپش و مهر و گرمی در نوسان بودیم. این را نیز بگویم که «برمک» برایم توضیحداد که او در همان هفتهها و ماههای آغازین ورود من به دانشگاه، فهمیدهبود که من نامزد دارم و نامزدم پزشک نیز هست. البته او نمیدانست که آن پزشک کیست و در کجاست. ناگفتهنماند که او این خبر را از همسایهی خواهر پرهام که خویشاوندی نزدیکی با «رخساره میمندی» دارد به تصادف شنیدهبود. حتی خبر مرگ «پرهام» نیز از همان طریق به گوش او رسیدهبود. زمانی که «برمک» به بیمارستان برای دیدن من آمدهبود، در واقع با دو هدف آمدهبود. نخست آن که حضورش به عنوان یک انسان نیمآشنا، تسلایی برای دل من باشد و دیگر آن که به سختی دلتنگ من شدهبود. او میخواست مرا ببیند و همدلی عمیق خویش را نه از طریق واژهها بلکه با حضورش در بیمارستان به نمایش بگذارد. او هرگز قصد آن را نداشته تا به من نشانبدهد و یا وانماید که دوستمدارد.
به اعتقاد او در چنان شرایط دردبار و فاجعهآمیزی، جای آن نبود که او بخواهد از «آب گلآلود» زندگی داخلی من برای منافع شخصی خویش ماهیبگیرد. هرچند او، این ماهی را دیر زمانی بود که دستکم در دنیای درون خود، در «برکه»ی یکطرفهی قلب خویش احساسکردهبود. برمک برایم توضیحداد که بعد از مرگ «پرهام»، او با وجود همهی مهرانفجارگونه و آتشفشانی خویش که نسبت به من احساس میکرد، نمیتوانست خود را به من نزدیکسازد. او البته همهی دلایل خویش را در این زمینه برای من بازنگفته است اما ظاهراً نوعی ترس معنوی، نوعی ترس از پاسخ ردکننده از سوی من، او را در چنان فضایی از تنش درونی و اضطراب عاطفی قرار داده بوده که دیر یا زود، خود را در آستانهی درهم شکستگی روحی و عاطفی میدیدهاست. حتی افسردگی عمیقی که «رخساره میمندی» و «خاطرهامتنانی» از آن صحبت کردهبودند، دقیقاً در همین رابطه و حاصل تنشهای عاطفی او نسبت به من بودهاست. تنشهایی که از یکسو، او را وامیداشت که بخواهد خود را به من نزدیکسازد و از سوی دیگر نوع رفتار من که کاملاً ردکننده بوده، او را به کلی در یک فاصلهی سرد و یخزده نگاه داشتهبودهاست. حتی توصیفی که «برمک» از من پس از مرگ «پرهام» به دست دادهبود، آن بود که من انگار با هرچه حس و حال زنانه و شور و شوق دخترانه بوده، بیگانه شدهبودم.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به
زمزمهکردن لحظهها و دقیقههایی مشغول است که هنوز جان جوانش از آن لبالب است.
«دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از
راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آیندهای نه چندان دور،
میبایست تازیانهی خامخیالیهای خویش را بر جان خویش احساسکند. او که تصور
واژگونهای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشتهبود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و
تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب میپردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونیها را در
جایی از زندگی وی پیداکند. یا مردم و قضاوتهایشان، یکسره کژ و مژ بودهاست و یا
«برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی
پیوند خورده، یکسره ترک کردهاست و یا در اندیشهی آنست که آرام آرام ترککند.
در آن جمعهی
شورانگیز و غنابخشنده، پس از آن گفتگوی تلفنی، وقتی «برمک» پیش من آمد تا با هم صبحانه
بخوریم، ساعت، نُه و نیم صبح را نشان میداد. اما وقتی که به خود آمدیم تا «راهی»
خیابان شویم، متوجهشدیم که ساعت از نُه و نیم شب نیز گذشتهاست. واقعیت آنست که برای
یک لحظه، چشمانم از تعجب گردشد. هیچگاه در زندگیام تا آنجا که به یاد میآورم،
لحظهها را با آنگونه سبکباری و سرعت، سپری نکردهبودم. انگار گفتگوهای ما در
چنان فضای سیّال و عطرآگینی گذشتهبود که حتی از سنگینی بار خود، ردپایی در ذهنمان
نگذاشتهبود که بتوانیم به خودآئیم و نگاهی به حرکت چرخ زمان داشتهباشیم. حتی
گرسنگی نیز قدم واپس کشیدهبود تا ما در آرامش خواستنی و فراکشیدنی خویش بیهیچ
مزاحمتی باقی بمانیم. «برمک» خندهی ملیحی سرداد و با لحنی طنزآمیز گفت:«من حقیقتاً
بی تقصیرم خانم کنعانی!» نگاه من در نگاه سوزان و خواهندهاش چنان تلقیکرد که
انگار هزاران سال بود که او را میشناختم اما هزاران سال نیز بود که نتوانستهبودم
نگاه تشنهام را به چشمان پرجاذبهاش بدوزم. در جوابش با خنده گفتم:«منهم بیتقصیرم
آقای میمندی!» ظاهراً نه تقصیر او بود و نه تقصیر من. تقصیر از آن دلهای بیقراری
بود که آرامشی همچون آرامش سپیدهدمان دریا را به دست آوردهبود. دریایی که انگار
همهی توفانهای عالم در پیرامون او به خواب ابدی فرو رفتهبودند تا وی بتواند تن
نرم و زندگیبخش خویش را بر روی شنهای ساحل رهاکند. تقصیر از دلهایی بود که پس
از تنهایی شگفت هزاران ساله، هم آرامشی را بهدست آوردهبود و هم آرامشی را از دست
دادهبود.»
«برمک» جوابداد:«من
از درک این نکته عاجزم که چگونه میتوان در این بُرش فکری، هم آرامش داشت و هم
آرامش نداشت؟ هم به دنبال آرامشدرون بود و هم درون خویش را از آرامشی دیگر تهیکرد؟»
در این زمینه، ذهن «برمک» با تردید و پرسشهای عمیقی درگیربود. او اعتقاد داشت که
نمیتوان در یکزمان، تضادی را در خود فراهم ساخت که هم شکوفندهباشد و هم دلانگیز.
حداقل، چنین دیدگاهی برای وی پذیرفتنینبود. البته من در حد توان خود برای او
توضیحدادم که غرض من از این «آرامش»های از دسترفته و «آرامش» های به دست آمده،
آرامشهایی از «دو جنس» متفاوت است. فقط زبان انسانی ماست که به علت ناتوانی
خویش، «آرامش» را در یک واژه خلاصه میکند در حالی که جنس «آرامش»ها در ارتباط
با پدیدههای گوناگون زندگی، به کلی متفاوت هستند. اگر من خالق زبان بودم شاید
برای هرحالت خاص از این آرامشها، واژهای مشخص میآفریدم. آرامشی که از غذاخوردن
ما، پس از یک گرسنگی شدید حاصلمیشود همان آرامشی نیست که پس از یک خستگی عمیق، با
نوشیدن یک فنجان چای و یا قهوه بهکف میآید. همان آرامشی نیست که پس از مدتی
نگرانی از یک بیماری مرموز برای خود یا یکی از عزیزانمان، از پزشک مربوطه میشنویم
که همهچیز حالت عادی داشته و جای کمترین نگرانینیست. مگر «عرب»ها برای شتر،
انبوهی نام نیافریدهاند؟ مگر «اسکیمو»ها برای برف، نامهای بسیار متفاوتی خلق
نکردهاند؟ مگر یونانیها، عربها و هندیها برای پدیدههای گوناگون، خدایان
متفاوتی بهوجود نیاوردهاند؟ در حالی که ما «شتر» و «برف» و «خدا» را شتر و برف و
خدا میبینیم بیآنکه به تفاوتهای آشکاری که در میان انواع آن، از دیدگاه انسانهای
دیگر در زمانهای دیگر وجود داشتهباشد توجهکنیم.
من و شما
هرکدام در زندگی خود، قبل از این آشناییها، آرامشی از جنس دیگر داشتهایم. آرامشی
که در عمل، حاصل جریان گذرندهی همیشگی زندگیِ روزان و شبان ما بودهاست. اما در
همین آرامش، ما از یک ناآرامی خاص در رنج بودهایم. آن ناآرامی، حاصل نیاز ما به
یک همدل یا به یک مخاطب خانگی بودهاست که بتواند صدای تپشهای دل ما را بشنود.
مخاطبی که بتواند در ژرفای این همدلی، با «تب» ما «تب»کند و با شکوفایی ما شکوفاگردد.
در این حالت، وقتی که آرامش آرزویی ما در آن زمینهی خاص فرامیرسد، طبیعی است که
آرامش دیرین از دست میرود. زیرا به جای آن، آرامشی دیگر از جنسی دیگر پا به سرای
وجود ما میگذارد. آرامشی که نوعی از آرامش است اما باوجود این، مانند گردبادی است
که زندگی ما را در توفان به خود پیچندهاش، به اوج میبرد و در عین حال، بدان، رنگ
و بوی دیگری میبخشد.
در آن جمعه
شب، دیگر مجال آن نبود که گذاری به خیابانهای نیمه تاریک تهران و یا طبیعت اطراف
آن داشتهباشیم. گذشته از آن، تازه به خود آمدهبودیم که گرسنگی نیز دارد برما
غلبه میکند. در آن گیر ودار، شاید تنها کاری که میتوانستمکرد آن بود که به یکی
از نزدیکترین رستورانها غذایی سفارشبدهم که به خانهبیاورند. «برمک» با نظر من
هیچ مخالفتی نداشت. او در نشان دادن نقش خویش در بخشی که به ثروت و ماشین و دیگر
امکانات مادی مربوط میشد، با من در نهایت احتیاط رفتار میکرد. از آن روز به بعد،
«برمک» تقریباً بیشترین لحظاتش را با من به سر میبُرد. اما نه او هنوز از من دعوت
کردهبود که به خانهاش بروم و نه من علاقهای برای رفتن به آنجا نشان دادهبودم.
او در همان دیدارهای نخستین، درک کردهبود که در من، نسبت به خانه و ماشین و ثروت
پدری وی، مقاوت بسیار عمیقی وجود دارد. البته هرمقدار که زمان میگذشت و شناخت من
از او بیشتر میشد، مقاومت درونی من نیز کاهش مییافت. احساسی که به تدریج در من
شکل میگرفت آن بود که من به گونهای متعصبانه در برابر چیزی سنگرگرفتهام که نه
مهاجم است و نه در کنار ارزشهای مهاجمگونه ایستادهاست.
«زمان»ی را که
ما در آن دو هفتهی آغاز آشنایی به هم اختصاص داده بودیم، دیگر حساب و کتاب نداشت.
«برمک» تقریباً به غیر از وقت خواب، همهی لحظاتش را در کنار من به سر میبُرد.
هرچند کمی بعد به او هشدار دادهبودم که در آن دوماههای که از نیمسال آخر تحصیلی
و سال آخر درسهایمان باقی مانده، باید تلاشکنیم که چیزی را از دستندهیم. اما «برمک»
با وجود آن که به اندازهی من از درس و مشق سال آخرش باقیماندهبود اما به هیچوجه
به اندازهی من، نگران نبود یا دست کم، خود را نگران نشان نمیداد. با آن که روزها
سخت مشغول کارهای دانشگاهیام بودم اما انگار او نیز در همهچیز و همهجای زندگی من
حضوری تردید ناپذیر داشت.
ادامهدارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«دلاویز» هنوز ازسرمستی دیدار آن شبِ «برمک»، به
زمزمهکردن لحظهها و دقیقههایی مشغول است که جان جوانش از آن لبالب شده است.
«دلاویز» معتقد است که اگر انسان نتواند چنان لحظات سرنوشت سازی را برای خود از
راه متانت و خِرَد به زنجیربکشد و زیر و رو کند، چه بسا در آیندهای نه چندان دور،
میبایست تازیانهی خامخیالیهای خویش را بر جان خویش احساسکند. او که تصور
واژگونهای از «برمک میمندی» در ذهن خویش داشتهبود، اینک در کمال حیرت به تجزیه و
تحلیل رفتارها و گفتارهای آن شب میپردازد تا بتواند سرنخ آن دگرگونیها را در
جایی از زندگی وی پیداکند. یا مردم و قضاوتهایشان، یکسره کژ و مژ بودهاست و یا
«برمک» نازپرورده، فضای فرهنگی و رفتاری سرای پدری را که با ثروت و بادآوردگی
پیوند خورده، یکسره ترک کردهاست و یا در اندیشهی آنست که آرام آرام ترککند.
راستی اگر
من بخواهم تکتک لحظات آنشب را زمزمهکنم و از طریق واژهها به زبان آورم، بیتردید
بس به درازا خواهدکشید. باید اقرارکنم که در آن شب، پس از رفتن «برمک»، خواب به
چشمان من راهنیافت. روی تخت خود درازکشیدم و صحنهها و حرفها
را یکی پس از دیگری از دیده و نظر گذراندم. جالب آنست که در چنان دقایقی، انگار
انسان خود را فراموشمیکند. شاید هم خود را در نقش تماشاگری در نظر میآورد که در
گوشهای دور از چشم دیگران پنهان شدهباشد تا شاهد گذشت لحظهها و تلاقی نگاهها
و شنیدن صدای تپش دلهای بیقرارباشد. آن شب با آن که تا صبح خواب به چشمانم راه
نیافت اما از آنجا که روز بعد با جمعه مصادف بود، چندان نگران دیر و زود از
رختخواب در آمدن نبودم.
هنوز در غرقابهی
اندیشههای ریز و درشت شب پیشین و یاد «برمک» شنا میکردم که زنگ تلفن مرا از جا
پراند. ساعت نُه صبح بود. کمی نگران شدم. معمولاً اگر صبحهای زود و یا شبهای
دیروقت، صدای زنگ تلفن من به صدا درمیآمد، پدر یا مادرم بودند که کاری
فوری با من داشتند و این شیوه برای من کاملاً عادی به نظر می رسید. اما از آن جا که روز
قبل با آنها صحبت کردهبودم، کمی نگران شدم. آیا باز اتفاقی افتادهاست؟ ذهنم یکباره
متوجه خبر مرگ «پرهام» شد. خبری که آن را نخستینبار توسط پدرم شنیدم. برای دقایقی،
ذهنم از کار ایستاد و خود را به کلی قفل شده احساسکردم. اما به هرصورت میبایست
گوشی را برمیداشتم. با کمال حیرت، صدای «برمک میمندی» بود. «برمک میمندی» و زنگ زدنی در ساعت نُه صبح جمعه؟ باز چه اتفاق افتاده است؟ با آن که تپش قلبم به شدت
افزایش یافتهبود اما وقتی صدای خواستنی، پرمهر و تپندهی او را شنیدم که مرا به
عنوان «دلاویز عزیز» مخاطب قرار می داد، به جای آن که آهنگ تپش قلبم در همان فضای اندوهگینانه
و نگران کننده ادامهیابد، آرامشی نوازشگر، یکباره همهی وجودم را در شوق و شور خویش
فرو برد. صدای برمک، گرم و خواهنده، مهربان و بخشنده بود. وقتی به او گفتم که تمام
شب را بیدار بودهام او نیز این مصراع شعر را برایم نقلکرد که :«جانا سخن از زبان
ما میگویی!»
پس از مقداری
صحبتکردن، «برمک» پیشنهادکرد که اگر دوست داشتهباشم، به دنبالم بیاید تا با هم،
مقداری در شهر و اطراف آن گردشکنیم. من با پیشنهاد او مخالفتی نداشتم اما هنوز در
این حال و هوا بودم که از سوار شدن در ماشین بسیار لوکس و گرانقیمت او خودداری کنم.
با آن که بسیاری از حصارهای فکری من در مورد «برمک» فرو ریختهبود اما باوجود این،
همان مقدار باقیمانده، مرا از سوارشدن در آن «ب.ام.و» یا «بنز» گرانقیمت برحذر
میداشت. شاید این واکنش من در رابطه با حس و حال دختران بسیاری بود که در
دانشکده، «برمک» را به خاطر ثروت پدری و ماشینهای بسیار گران قیمتش دوستداشتند. من میخواستم
این نکته را با زبان بیزبانی به او بقبولانم که باید در مورد من از چنین ذهنیاتی
عقبمانده و ارزان فاصلهبگیرد. «برمک» هیچگاه نسبت به من چنین اندیشههایی را
نشان ندادهبود اما من همچنان، بدگمانی های سخت جان خویش را نسبت به او نگه داشته بودم. او حتی در همان شب
قبل به من نشان دادهبود که چه احترام عمیقی برای عدم وابستگی من به مادیات و نداشتن
نگاه طلبنده به ثروت پدری وی نشان دادهبود. اما شاید لازم بود که کارها هنوز
مقدار بیشتری براین مدار بچرخد تا برف همه ی بدگمانی ها آب شود. از این رو در جواب او گفتم که من هنوز صبحانه
نخوردهام. اگر دوست دارد میتواند به این جا بیاید تا با هم صبحانهبخوریم و سپس
با ماشین من به گردش برویم.
سال گذشته که گواهینامهام را گرفتم، پدرم به عنوان شیرینی آن، برایم یک ماشین
سواری «میتسوبیشی» خرید. اما من با وجود این،
سعیکردهام بیشتر پیادهرویکنم و بسیاری از مسیرهای دور را با تاکسی بروم تا با ماشین خودم که فقط یک نفر سوار آنست.
«برمک» در جواب من بدون هیچ تأملی گفت:« با کمال میل. اما من نمیدانستم که شما
گواهینامه دارید و از ماشین نیز استفاده میکنید.» در جوابش گفتم:«البته فقط وقتی
که ضرورت داشتهباشد. من از طرفداران سرسخت حفظ محیط زیستم و در این زمینه هر قدمی
را که لازم باشد در حد توانم برمی دارم.» او بدون ذرهای تردید، پیشنهاد متقابل
مرا پذیرفت. هنوز زمان چندانی نگذشتهبود
که حضور او در پشت میز آشپزخانه، گرمای وجود مرا بیش از پیش افزایش دادهبود. تا
برمک برسد، چندتا تخم مرغ را با فلفل سبز، گوجه، خرما و مقداری نعنا مخلوط کردم و برای
صبحانه با برخی مخلفات دیگر آماده ساختم. «برمک» چنان احساسی از یک شادی دلپذیر و نگاه آرام
و شکفتهای داشت که دوستداشتم بیاختیار او را درآغوش بگیرم و صورتش را بوسهبارانکنم.
اما زبان احساس، همیشه زبان عقل نیست.
من اینک
باکی ندارم از اینکه خصوصیترین احساسات فردی خویش را در رابطه با شخصی که داشت
فضای زندگیام را پس از خالی بودنی چنان طولانی در زمینههای احساسی، پرمیکرد برزبان
بیاورم. من هیچ گونه اثری از خستگی شبانه و کمبود خواب در صورت و یا چشمانش احساسنمیکردم.
برخلاف شب گذشته، آنروز او لباسهای معمولی همیشگیاش را برتن داشت. لباس هایی که
میشد از آنها «دارندگی» و«برازندگی» را برای زندگی افرادی از آن دست احساسکرد.
به «برمک» گفتم اگر عجله داشتهباشد، میتوانیم پس از خوردن صبحانه، راهی بیرون
شویم اما در غیر آنصورت، میتوانیم کمی دیرتر بیرونبرویم تا هم در آن صبح جمعه،
جادهها و خیابانها از خواب شبانگاهی برخاستهباشند و هم ما فرصت بیشتری برای با
هم بودن داشتهباشیم. «برمک» در جواب من گفت که آن چه در آن صبحگاه جمعه برای او
اهمیت دارد، بودن در کنار «دلاویزکنعانی» است و نه خیابان گردی با ماشین لوکس و
غیر لوکس. البته من با گردشی از آن دست مخالفتی نداشتم. دوست داشتم در کنار «برمک»
هوای تازهای بخورم و با حس گرمای آرامشبخش وجودش، به خیابانها و آدمها، نگاهی
دیگر، از جنسی دیگر بیندازم. نگاه یک عاشق.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|