شمیم استخری |
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«با آن که «دلاویز» و «برمک» در تدارک سفر به تبریز و سپس به اروپا و آمریکا هستند اما اندیشهی پاسخ به نامهی دکتر «مهران مدبر»، یک لحظه «دلاویز» را آرام نگذاشتهاست. این درحالیاست که «برمک» در بافتی آرام و آرامشبخش، خود را از این موضوع بهکلی برکنار نگاهداشتهاست. او که بیش از چهارسال آزگار، دل در بر «دلاویز کنعانی» داشته، میداند که «دلاویز» مانند «دژ»ی است که در آن، تنها میتوان اعتماد، همدلی، مهر و شورمندی انسانی را پیداکرد. اگر «برمک» خود را به نامهی «مهران مدبر» بی اعتنا نشان میدهد نه از آنروست که برای او اعتباری قایل نیست بلکه بدان دلیل است که «دلاویز» را شخصیتی میداند قابل اعتماد و مستقل که خود قادر است مشکلات زندگی را آنگونه که تشخیص میدهد حلکند.»
«برمک» و من در طول این دوران کوتاه و فشردهی آشنایی و مهر سوزان و عمیق به یکدیگر که تلخیها و تجربههای گذشته نیز پشتوانهی آنها بودهاست، چنان پلی از اعتماد انسانی میان خود بنا کردهبودیم که موردهایی از قبیل نامهی «مهران مدبر»، نمیتوانست بدان خللی واردسازد. اگر من درمییافتم که «برمک» برای دیدن و خواندن نامهی دکتر«مدبر» کنجکاوی نشان میدهد، در آنصورت، میتوانستم دریابم که او به گونهای متفاوت و بیکلام، نگران از دستدادن چیزیاست که در ارتباط با مناست. در حالی که او نه نگرانبود و نه کنجکاو. نگران نبود زیرا می دانست که چیزی در معرض تهدید و فروریزی نیست. کنجکاوی نداشت زیرا میدانست که جوهر نامههایی از این دست، میتوانست بازتاب علائق اشخاصیباشد که روزگاری در اندیشهی ازدواج با من بودهاند. حتی از دیدگاه او، این نیز حق طبیعی هرکسی میتوانستهاست باشد که قدم به جلو بگذارد و خواست خویش را مطرحسازد. به همیندلیل، میتوانم بگویم که برخورد پخته و متین او با این ماجرا، حتی حس احترام عمیق مرا به وی هنوز عمیقترهم میساخت.
من و «برمک» تازه در آستانهی برنامهریزی برای زندگی آیندهی خود قرارداشتیم. اینرا نیز بگویم که ما تصمیمگرفتهبودیم از برگزاری مراسم ازدواج به شکلسنتی خودداری کنیم. برای ما کافی بود که به محضر برویم و ازدواج رسمی خویش را بر روی اسناد رسمی دولتی ثبتکنیم. حتی در اینزمینه، هم با پدر و مادر «برمک» و هم پدر و مادر خودم صحبتکردهبودیم تا نظر آنان را بدانیم. در اینگونه موردها، آنان خود را در حاشیه نگاه می داشتند و توافق و رضایت دو نفرهی ما را شرط اصلی و عملی این گونه کارها میدانستند. آنچه برایشان مهم بود، زندگی آیندهی ما بود و نه اسرافهای مالی برای چیزی که از نظر من و او کاملاً خصوصی تلقی میشد. البته من و «برمک» به این نتیجه رسیدهبودیم که با پول مراسم ازدواجمان، یک ساختمان سهچهارطبقه بخریم و آن را با تغییراتی، تبدیل به آپارتمانهای یکاتاقخوابه بکنیم و سپس در اختیار زنان و دخترانی بگذاریم که مورد تهدید شوهرانشان قرارمیگیرند و بدین وسیله، جان و سلامتیشان در خطر است. خاصه آن که آنان سرپناهی هم ندارند و به شکلی آواره و سرگردان هستند. حتی برای استخدام شماری کارمند، روانشناس و مشاور خانواده نیز با پدر «برمک» صحبت کردهبودیم. او قرار بود که ترتیب همهی آنها رابدهد.
البته از نزدیکترین برنامههایی که باید عملی میشد، سفر ما به تبریز و دیدار با پدر و مادر من و همچنین دیدار با پدر و مادر «پرهام آوینیان» بود که نه تنها به عنوان پدر و مادر«پرهام» بلکه به عنوان شخصیتهایی دوستداشتنی در همهی مراحل زندگی من مطرحبودند. آنگاه میبایست به چندکشور اروپایی میرفتیم و از آنجا راهی آمریکا میشدیم. مرحلهی بعد آنبود که میبایست برای ماندن در جایی که بیشتر پسند میکنیم، تصمیمبگیریم. دیگر برای من با توجه به شناختی که از خانوادهی «میمندی» به دست آوردهبودم، فرقی نمیکرد که در کجا و در کدام مؤسسه کار میکنم. در آن لحظات که به آن شناخت لازم رسیدهبودم، ترجیح میدادم که در یکی شرکتها و مؤسسههای پدر «برمک» کارکنم. خاصه آنکه دیر یا زود، «برمک» وارث همهی آن امپراتوری بی تاج و تخت نیز میشد.
البته این یک تصادف محضبود که من سرانجام دل به کسی بستهبودم و یا کسی دل به من بستهبود که از چنان موقعیت استثنایی مالی برخوردار بود. اما من به آن حد از قناعت درونی رسیدهبودم که هرگز به آن نمیاندیشیدم که بیشتر از حدی که نیازدارم در پی کسب ثروتباشم. حتی واکنش من به خانهای که پدر و مادر «پرهام» به من بخشیده بودند نیز بازتاب همین دیدگاهبود. من در خدمت ثروت نبودم. این ثروت بود که میبایست در خدمت من یا هرانسان دیگری باشد. اعتقاد من همیشه آن بودهاست که وقتی چیزی نتواند بیشتر از نیازطبیعی انسانی من، مرا خوشبختسازد، چه جای آنست که نگرانش باشم و برایش سلامتی فکر و احساسات خویش را به خطر بیندازم. این نکته را «برمک» نیز درک کرده بود و شگفتا که او نیز با من در این زمینه، همآوا بود. حتی میخواهم بگویم که رفتار پدر «برمک» نیز حکایت از همان حس سیری و بینیازی داشت. نه آن حسی که انسان میخواهد با وجود آن همه داشتن، به هرقیمتی، خشت بر خشتبگذارد. بی سببی نبودهاست که پدر «برمک» این همه در مؤسسههای خیریه و انساندوستانه سرمایهگذاری کردهاست.
تا آنجا که من از زبان «برمک» شنیدهام، هیچگونه رنگ و بوی استثمارگرانه بر فضای مؤسسهها و بنگاههایی که پدرش مالک آنهاست، حکمفرما نبودهاست. کارکنان او نه تنها از حقوق کافی برخوردارند بلکه او با ایجاد نظامی درونی در شرکتهای خویش، با ایجاد نوعی کنترل بر کنترل، بیآن که رنگ و بوی جاسوس مآبانهداشتهباشد، تلاش کردهاست تا حق کسی پایمال نشود و در عین حال، امکان هرگونه سوء استفادهی مادی و معنوی نیز منتفیگردد. با چنان وضع و حالی، طبیعی بود که دیگر در من حسی از بیگانگی و فاصلهگرفتن وجود نداشت. هرمقدار که از دوستی عمیق و عاشقانهی ما میگذشت ، پوستهی آن تعصبات و مقاومتهایی که در آغاز، در وجودم انبارشدهبود، از میان میرفت. واقعیت آن بود که اگر من نمیتوانستم روزی با خود کنار بیایم، هرگز نمیتوانستم با «برمک» نیزکنار بیایم. اما در طول این مدت کوتاه، دریافتم که «برمک» و پدرش در زمینهی ارزشهای مادی از یکطرف و ارزشهای معنوی از طرف دیگر، همان دیدگاهی را دارند که من دارم. پس در آن صورت چه جای نگرانی و یا مقاومتهای سرسختانهای از آن دست میتوانستباشد؟
آن شب «برمک» پیشنهادکرد که قبل از سفر به تبریز، بهتر است فردای آنروز، یکبار دیگر، صبحزود به کوهنوردی برویم. زیرا احتمال آن وجود داشت که پس از بازگشت از تبریز، دیگر نه تنها فرصت چندانی در تهران نداشتهباشیم بلکه چه بسا ماهها این ورزش دوستداشتنی دچار وقفهشود. من هم که تازه به کوهنوردی از نوع غیر حرفهای آن علاقهمندشدهبودم، از پیشنهاد او استقبالکردم. او پیشنهادکرد که اگر دوستداشتهباشم با «خاطرهامتنانی» و «رخساره میمندی» که قبلاً با آنها نیز به کوه رفتهبودیم، تماس بگیرد تا اگر آنها نیز تمایلداشتند، شب به خانهی ما بیایند تا صبح روز بعد، چهار نفره، راهی کوههای «دَرَکه»شویم. در این زمینه من نیز مخالفتینداشتم. رابطهی من با آنان نه تنها دوستانه بود بلکه حضورشان در زندگی ما، نیز از زمان برقراری روابط مهرآمیز من و «برمک»، بیشتر و بیشترشدهبود. روزی که قراربود به «دَرَکه» برویم، ساعت چهارصبح همهمان در ماشین «برمک» نشستهبودیم و راهی مقصدبودیم.
ادامهدارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«از آغاز «صبوریهای بیقرار» تا این لحظه، «دلاویز کنعانی» همیشه در همهی رویدادهای این زندگی به همپیوسته، سنگ زیرین آسیاب تلخیها و شیرینیها بودهاست. در بخش گذشته در حالی که احساسمیشد که دیگر آن اضطرابها و تپندگیهای آغازین روابط «برمک» و او، فروکشکردهباشد، ناگهان نامهای از دکتر «مهران مدبر» به دست او میرسد. باید گفت که نه تنها «دلاویز» بلکه چه بسا خوانندگان «صبوریهای بیقرار»، نیز او را فراموش کردهباشند. اما انگار، زندگی، او را هنوز از یادنبردهاست. نامهی «مهران مدبر» نامهایاست عمیق، عاقلانه و حتی میتوانگفت عاشقانه. هرچند او خود منکر جوهر عاشقانگی آنست. اینک «دلاویز» به عنوان انسانی استوار در تندبادهای زندگی، لازم است از عهدهی پاسخ گویی «مهران مدبر» چنان که شایستهاست برآید و همچنین چنان رفتارکند که خللی به مناسبات مهرآمیز او و «برمک» وارد نگردد.»
البته لازمبود که من جواب «مهران مدبر» را میدادم. این در سرشت برخورد و چگونگی شخصیت من نبودهاست که جواب مردی چون او را که استاد منبوده و در این زمینه هیچ کار خلافی هم نکرده است ندهم. به اعتقاد من، این حق هرکسیاست که کسی دیگر را دوستداشتهباشد. حق هرکسیاست که دست دوستی به سوی کسی که دوستشدارد، درازکند. این که طرف مقابل، آندست را به گرمی بفشارد یا به سردی، موضوع دیگریاست. رفتار «مهران مدبر» با من و حتی با دیگران در خلال سالهایی که در دانشکدهی ما تدریس میکرد، رفتاری خردمندانه، دوستانه و بسیار مهرآمیز بودهاست. این که او خواستهبود قرعهی فال زندگی مشترک خویش را به نام من بزند، حدیثیاست که او خود، داستان آن را میداند. البته این را میدانم که در مناسبات تعصبآمیز و سنتی جامعهی ما که زنان «ناموس شکننده»ی طبیعت هستند، اگر کسی به اشتباه از زنی خواستگاریکند که نامزد کرده و یا حتی به خانهی شوهر رفته باشد انگار که دود در لانهی زنبوران رهاساخته و یا آب در خانهی مورچگان ریختهاست. من نه به چنین اصول فکری اعتقاد دارم و نه آنرا درست میدانم.
نکتهای که ذهن مرا پس از دریافت نامهی «مهران مدبر» مشغول کردهبود آن بود که او چگونه در خلال سهسال گذشته، هیچ اقدامی نکردهبود و یا تلاشی برای جلب نظر من انجام ندادهبود. صدالبته او میتوانست هزار و یک دلیل گوناگون داشتهباشد اما برای من که اینک او را همچنان مشتاق زندگی مشترک با خویش میدیدم و حتی رنگ و بوی عشق را در کلماتش احساس میکردم، جالببود بدانم که چرا زودتر از این اقدام نکردهاست. ناگفته نماند که اگر حتی آن موقع هم که هنوز با «برمک» پیمان زندگی مشترک نبستهبودم، باز برایم نامه مینوشت و علاقهی مجددش را به زندگی با من ابراز میداشت، بازهم به او جواب منفی میدادم. در حالی که میتوانم بگویم که او را همچنان به عنوان دوستی مهربان، دوستداشتهام و هنوز هم دارم. حتی هماکنون نیز دوست دارم که پس از آغاز رسمی زندگی مشترکمان و پس از آنکه او نیز برای خود، «سر» و «همسر»گرفت، ما با او، رابطهی خانوادگی داشتهباشیم. باید صمیمانه اعترافکنم که اگر من در وجود او آن برق سوزانی را که من در وجود «پرهام آوینیان» و «برمک میمندی» پیدا کردهبودم، مییافتم، لحظهای در پاسخ مثبتدادن به او، درنگ نمیکردم. من کاملاً بهیادمیآورم که او در ملاقاتی که با هم در رستورانی داشتیم، ازدلبستگی خویش به بعضی خصلتهای من بسیار صحبتکرد. اما میتوانستم دریابم که صحبتهای او همهی آنچیزهایی نبود که او دوستداشت برزبان بیاورد. انگار نوعی محدودیت کلامی و جغرافیایی، مانع از بیان احساسات درونیاش میشد. اگر او اجازه مییافت، شاید دوستداشت، کلامش نسبت به من، رنگ و بوی دیگری از مهر و گرمی داشتهباشد.
البته باید بگویم که من برای چنان جوابدادنی، چندان شتابنداشتم. او که دانشکدهی ما را ششماه پس از دریافت جواب منفی من، ترککردهبود و سه سال دیگر نیز بر آن زمان گذشتهبود، اینک میتوانست چندروز و چندهفتهی دیگر هم صبرکند. خاصه آنکه این بار هم از من جواب مثبتی دریافت نمیکرد و مهمتر از همه، شاید که خود او نیز امیدی به دریافت جواب دلخواه خویش نداشت. از همهی اینها گذشته، ادب حکم میکرد که من جوابی پخته و خردمندانه به او میدادم. زیرا او باید میدانست و میفهمید که جواب منفی من به او، چه در گذشته و چه در زمان حال، ریشه در آن نداشت و ندارد که او انسان مناسبی برای ازدواج با من نبودهاست و نیست. بلکه دقیقاً ریشه در آنداشت که من در آن زمان با وجود علاقهی انسانی و گرمی که به او داشتم، شعلهی شوقی در من، برای ازدواج با وی زبانه نمیکشید.
درستاست که فاصلهی سنی او بامن تقریباً زیاد مینمود. اما بعدها دانستم که او دقیقاً دهسال از من بزرگتر بودهاست. در حالیکه من در حوزهی «دل»، به تنها چیزی که نیندیشیدهام، حسابگریهایی از این دست بودهاست. در همان زمان، که من جواب منفی به او دادهبودم و او هنوز در دانشکدهی ما باقیبود و حتی به سر کلاس درس هم میآمد، یکی دوبار خود را ملامتکردهبودم که انسانی چون او که اینقدر بزرگوارانه، مخالفتهای شاگرد خویش را تحمل میکند و کوچکترین قطرهای از آن دلگیریها بر رفتار و گفتارش، علیه شخص مقابل او که من باشم نمیچکد، قطعاً میتواند شخصیت ارزندهای به عنوان جفت زندگی حسابشود. اما متأسفانه و یا خوشبختانه، یکی از بزرگترین عیبهای من در زندگی، همیشه آنبودهاست که نتوانستهام آدمها را در رایجترین ترازوی مناسبات اجتماعی بگذارم. بلکه من فقط باید آنان را در آن ترازویی ببینم که معیارهای من در آن وزن میشوند نه در ترازویی که دیگران تعیین میکنند و یا مشتی اعتبارهای ریز و درشت اجتماعی، آنها را تعیین میکند. شاید برای بعضیها چندان قابل هضم نباشد که مردی با تحصیلات و شخصیت و حتی «بر» و «رو»ی دکتر «مهران مدبر» باید از سوی دانشجوی خود او که مجرد نیز هست جواب منفی دریافتکند.
در جواب کسانی از این دست باید گفت که اگر ما «کالا»باشیم و دل ما «دروازه»ای برای خرید و فروش اندیشه و احساسات زلال انسانیمان، حق با آنهاست. اما در غیر اینصورت باید قبولکرد که هر انسانی باید به دنبال چیزی برود که در درون او، آتش شوق و شور رسیدن به آن زبانه میکشد. از این رو، من هم نیاز به فرصتداشتم تا افکارم را تمرکزدهم و هماینکه میباید بهگونهای جواب او را میدادم که قاطعانه و برای همیشه از من قطع امیدکند. و برای این کار باید فرصت میداشتم تا شخصیت «برمک» را نه به عنوان دانشجوی سابق او بلکه به عنوان شوهر آیندهی خویش و همراه استوار زندگیام معرفیکنم. فکر کردهبودم که پس از بازگشت از تبریز و در آستانهی سفر به خارج از کشور، این کار را انجامدهم. اما طبیعیبود که نامهی «مهران مدبر» یگانه احساسی را که در من برانگیخت همان حس رضایت انسانی بود. تصور من آنست که این در سرشت همهی انسانهاست که از توجه و مهر دیگران نسبت به خود خوشحال میشوند. این خوشحالی در واقع هیچ تضادی با مهر عمیق من نسبت به «برمک» نداشت. حتی بیاعتنایی او به نامهی «مهران مدبر»، درست از همین آبشخور تغذیه میکرد. او نگران چیزی نبود.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«از آغاز «صبوریهای بیقرار» تا این لحظه، «دلاویز کنعانی» همیشه در همهی رویدادهای تلخ و شیرین این زندگی به همپیوسته، سنگ زیرین آسیاب رویدادها بودهاست. در بخش گذشته در حالی که به نظر میرسید که آن اضطرابها و تپندگیهای آغازین روابط بسیار عمیق و دوستداشتنی «برمک» و او، اندکی فروکشکردهباشد، ناگهان نامهای از دکتر «مهران مدبر» به دست او میرسد. باید گفت که نه تنها «دلاویز» بلکه شاید خوانندگان این صبوریهای بیقرار، نیز او را فراموش کردهباشند. اما انگار، زندگی، او را هنوز از یادنبردهاست. نامهی «مهران مدبر» نامهای است عمیق، عاقلانه و حتی میتوانگفت عاشقانه. هرچند او خود منکر جوهر عاشقانگی آنست. اینک «دلاویز» به عنوان انسانی استوار در تندبادهای زندگی، لازم است که از عهدهی پاسخ گویی «مهران مدبر» چنان که شایستهاست برآید.»
درست در همان لحظهای که نامه را میخواندم به این فکرافتادم که «برمک» را از جریان دریافت آن آگاهسازم. درست مانند آنکه اتفاق بسیار ناگواری افتادهباشد، انسان در موردهایی از این قبیل برآن سراست که تلخی و یا شیرینی رویداد را با جفت زندگی خود تقسیمکند. البته این را بگویم که من قبلاً در مورد خواستگاری «مهران مدبر» که سالها پیش اتفاق افتادهبود، با او صحبت کردهبودم. شنیدن این نکته در آن زمان، برای او کاملاً تازگیداشت. از اینرو، «برمک» تعجب کردهبود که چرا «مهران مدبر»، یکباره دانشکدهی ما را ترککردهبود و ناپدید شدهبود. درست در همانزمان که این موضوع را برای «برمک» توضیح میدادم، برخورد او را بسیار متین و پذیرنده دیدم تا آنجا که کوچکترین نیش و یا کنایهای از سوی او نسبت به «مهران مدبر» که در روزگاری دور، خواستهبود، در عمل با من ازدواج ند، برزبان نیامد. در این زمینه، قاعدهی کار معمولاً بر آنست که اگر خواستگار فعلی و یا به عبارتی، شوهر آیندهی یک دختر ایرانی دریابد که چه کسانی خواستگار قبلی همسر او بودهاند، در بهترین حالت، مشتی لیچار و تحقیر به سویشان روانه میکنند. و صد البته اگر او را خطاکار تصورنمایند در آنصورت باید شاهد بارانی از سنگ نفرین و نفرت به سوی آنان بود.
اما «برمک» از نخستین لحظاتی که وارد زندگی من شده بود، هیچگونه احساس مالکیتی نسبت به من نشاننداده بود و نبودن همین احساس بود که او را وامیداشت تا با موضوعاتی از این دست، برخوردی انسانی، پر از حُرمت و برابرطلبانه داشتهباشد. البته چنین برخوردی از سوی افرادی مانند «برمک»، این ذهنیت را در ذهن بسیاری از مردم ما شکل میدهد که شوهر و یا نامزد فعلی آن دختر، از هرگونه «رگ تعصب» ناموسی تهیاست و چه بسا در بدترین حالت، موجودی «فاسد» و «بیغیرت» به توصیف درآید. اما در همان زمان، وقتی با «برمک» از علاقهی «مهران مدبر» نسبت به خود صحبتکردم با آرامش و پذیرشی دوستداشتنی گفت:«زندگی انسان نه تنها عرصهی داد و ستدهای مالی که عرصهی «داد» و «گرفت»های عاطفی و فکری نیز هست.» او حتی کنجکاوی بیشتری هم در مورد او نشاننداد. اما به گونهای نیز برخورد نکرد که من دریابم که او میخواهد هرچه زودتر از طرح این موضوع درگذرم. البته این را نیز یادآورشوم که دکتر «مهران مدبر» در طول مدتی که در دانشکدهی ما کار میکرده، برای چند واحد درسی، استاد «برمک» نیز بودهاست. از این رو شناخت وی از «مهران مدبر» کمتر از شناختی که من از او داشتم نبود.
اما در گیر ودار همین اندیشهها از فکری که به ذهنم رسیدهبود تا موضوع نامهی «مهران مدبر» را فوری به برمک اطلاعبدهم، صرف نظرکردم. نه فاجعهای رخ دادهبود و نه کسی پای خویش را از حریم قانونی یا اخلاقی خود فراترگذاشتهبود. از طرف دیگر ما دو انسان توانا و آگاه بودیم و میدانستیم که چگونه رابطهی خود را با افراد پیرامون خویش تنظیمکنیم. به نظر من لزومینداشت که من به موضوع مورد نظر، «وزن»ی فراتر از آنچه که داشت بدهم. از طرف دیگر، خودداری از گفتن این موضوع در آن لحظه نه از آنرو بود که بخواهم آن را از او مخفیسازم و یا آن را به شکل دیگری جلوهدهم. بلکه میخواستم فقط وقتی که همدیگر را میبینیم برایش توضیحدهم که چه اتفاقی افتادهاست. واقعیت آنست که در ته دل، خوشحال هم بودم که «مهران مدبر» را شخصیتی میدیدم که هنوز پس از سه سال، نه تنها احساسات خود را نسبت به من مخفی نکردهاست بلکه به شکلی دوستانه و مؤدبانه در پی آنست که مرا به عنوان همسر آینده، در کنارخویش داشتهباشد. «مهران مدبر» در بخشی از نامهاش به نکتهای اشاره کردهبود که سخت برایم کاونده بود:
«خانم کنعانی عزیز! من در پی آن نیستم که با شخصیتی به نام «زن» ازدواجکنم. اگر هدف اینباشد باید بگویم که در پیرامون من، افرادی از این دست، کمنیستند. موضوع بر سر آنست که من در پی کسی هستم که نام او حتی اگر «دلاویز کنعانی» هم نباشد، لازم است اندیشه و قلب او از همان سرشتیباشد که در جان عطرآگین شماست. فقط آنست که میتواند آن جوهری را که من از زندگی مشترک انتظاردارم، برمن ارزانیدارد. باید اقرارکنم که مهر عمیق من به شما از نوع مهری که دوجوان بیست ساله نسبت به یکدیگر دارند نیست. اما چیزی است فراتر از آن. چیزی که دل را می لرزاند و جان را در کهکشان خیال رها میسازد. باید باورکنید که من هنوز کسی را که بتواند ستارهی درخشانتری از ستارهی مهرشما بربالای سرش داشتهباشد، پیدانکردهام. من میتوانم به گونهای صبورانه تا چندسال دیگر هم منتظر قدمهای شما باشم. البته نه از آنرو که برسر شما منتداشتهباشم بلکه از آنرو که میزان علاقهی خویش را به شما بازنمایم. در خلال این سالها، خیال شما لحظهای مرا رها نکردهاست. اگر در خلال این چند سال صبرکردن، این امکان فراهمشود که توفیق ازدواج با شما را داشتهباشم، میتوانم بگویم که سهم خویش را بیشتر از آنچه نصیب من میشود، از زندگی گرفتهام. من نه تنها شما را دوستدارم بلکه احساس میکنم که زندگی بدون شما، برای من هرگز آن حس و شور تپنده را نخواهدداشت. من با آن که نمیخواهم خود را در «بند» عشق به تصویربکشم اما انگار گرمای شخصیت، نگاه و کلام شما، در همهی جان من شناور است. من هنوز جرأت نکردهام نام این احساس را عشق بگذارم اما هیچ نام شایستهی دیگری نیز برای آن نیافتهام.»
شب که «برمک» به خانه آمد، موضوع نامه را برایش تعریفکردم. اما نه او خواست که آنرا بخواند و نه من اصراریداشتم که آنرا در اختیارشبگذارم. ناگفتهنماند که در همهی ماجراها، حتی نوع تعریفکردن ما از یک موضوع، میتواند اندیشهها و ذهنیات شنوندگان ما را به سوی قطبهای مثبت و منفی هدایتکند. من از دخترانی نبودهام که یک «دل» داشتهباشند و «چند» دلبر. قطعاً چنین احساسی نه در شأن من بوده و نه من بدان گرایشیداشتهام. از طرفدیگر تلاش من همیشه آن بودهاست که به شکلی منطقی، دور از احساسات جانبدارانه و یا غیرجانبدارانه، موضوع را برای دیگران چنان بازگونمایم که انگار خبری از دوردستهای افق را به گوش کسی میرسانم نه آن که از مسألهای صحبت میکنم که چه بسا بخواهد و یا بتواند سرنوشت مرا و شنوندهی مرا به کلی دگرگونسازد. آن هم «برمک»ی که والایی شخصیت او با گذشت هر روز از آشنایی ما، نه تنها بر من بیشتر آشکارشدهاست بلکه احترام و مهر من به او، لحظه به لحظه افزایش یافتهاست. من چه بسا در نخستین روزهای دانشکده، عمق شخصیت او را به عنوان مقداری آب در مشت، چیز بیشتری نمیدیدم که آن نیز آرام آرام چکهمیکرد و از میان میرفت. اما جالب آنکه گذشت زمان، آن «مشت آب» را برای من تبدیل به یک «اقیانوس» کرده است. «عیب» بزرگ «برمک» همیشه در آن بودهاست که بسیار کمتر از آن به نمایش درآمده که در واقعیت بودهاست. آیا ثروت پدری، در این رهگذر نقشی داشته و یا تربیت او و یا معاشران وی، من هنوز آن را کشف نکردهام. اما «برمک» خورشیدی است که همیشه خود را به صورت شمعی کمنور به جلوه در آوردهاست. فقط باید به دنیای درون او راه یافت و او را با نگاهی ژرفنده به تماشا نشست تا آن ویژگیهای ارزشمند انسانی را کشفکرد.
ادامه دارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«حضور «برمک» در زندگی «دلاویز»، تنها حضور «خواستن» و «شوریدگی»های دلانگیز دوسویه نیست بلکه فراتر از آن، حضور آواز مهتابگونهی «کشف» است در شبهای «تار» بیقراری زندگی. شبهایی که میتواند لحظهها را معنای دیگری ببخشد. در حالی که قبل از آن، بیحضور آن «جفت» گمشده، چنان حضوری، تنها در موج موج وحشی خیال، میتوانست جلوهای گذرا داشتهباشد. اینک به نظر میرسد که آنان در آغاز این وزشهای مستانهی توفان حس و حال و خیال، تصمیمهای گوناگونی در سردارند. «برمک» دوستدارد که سری به اروپا و آمریکا بزنند و اگر زندگیکردن در یکی از آن کشورها بر دلشان نشست، چه بسا در آنجا ساکنگردند و گرنه به سرزمین مادری خویش برگردند. اما قبل از همه، آندو سفری به حوزههای خانوادگی یکدیگر در پیشدارند.»
«برمک» برایم توضیحداد که دلیل درستکردن ساختمانی با آن عظمت، آنهم با آجر قرمز، نشانهی علاقهی عمیقی است که پدرش به حضور «آجر» در درستکردن خانهدارد. از این رو، اگر پدرش بخواهد جایی را از بنیاد درستکند، ترجیح میدهد که در همهجا از آجر، آنهم آجر قرمز استفادهکند. به نظر میرسد که او در درون «آجرقرمز»، یک طبیعت تحولیافته را میبیند که گویی زندگی به شکل استوارتر و مطمئنتری در آن، دچار دگردیسیهای مکرر شدهاست. خاصه آن که دست انسان در شکلگیری آن، نقش تعیینکنندهای نیز داشتهاست. پدر «برمک» با وجود ثروت بیحساب و کتابی که دارد، هرگز نمیخواهد دُمش را به اشرافیتی گرهبزند که از ارزشهای کاملاً پوسیده و رنگباخته دفاع میکند. از دیدگاه او، آجر قرمز، بیشتر بازتاب یک طبیعت ساده و روستاییگونه است تا مصنوعیتی پیچیده و بالانشین. به اعتقاد پدر «برمک»، سنگ مرمر بازتاب آن اشرافیتیاست که او آشکارا از آن میگریزد.
چنان به نظر میرسد که «بخشش میمندی» برای بالابردن کیفیت یکپدیده و یا کار، از خرجکردن پول، هیج هراسی ندارد. زیرا معتقد است که یکی از ماندگارترین پیوندهای زندگی، پیوند انسان با انسان و ارزشهای انسانی در میانآنهاست، نه حسابهای بانکی و یا مستغلات و ثروتهای سرگیجهآور. از اینرو اگر قرارباشد که برای لعابدادن ظاهرسازانهی خویش، بی آن که تغییری در کیفیت و درونهی پدیدهها به وجودآید، پول خرجکند، «آهن» زنگزدهی مقاومت او تبدیل به «پولاد» میشود. در همین راستاست که او حتی برای بالابردن کیفیت آجرهای خانهی خویش، آنها را از ایتالیا وارد کردهاست. بیآن که نگران هزینهی سنگین آن باشد. خاصه آجر قرمز که برای او رنگ و بوی زندگی و حضور خورشید را دارد. شاید لزومی نداشتهباشد که از اشرافیت خانهی پدر «برمک» صحبتیبکنم. اما میتوانم بگویم که در تمام عمرم، سرو سامانی با آن شکوه و جلال ندیدهبودم. از لوسترها، فرشها، تابلوهای گرانقیمت و زیبای دیوارها گرفته تا موسیقی بسیار نرم و نوازشگری که انگار در همهجای آن ساختمان حضورداشت بیآنکه کمترین مزاحمتی برای گفتگوها و یا حتی خلوتکردنهای فردی به وجودآوَرَد. برخورد پدر و مادر «برمک» با من آنچنان گرم، صمیمانه و متواضعانهبود که هرگز در افقهای دوردست تصوراتم نمیگنجید که بتوانم چنان برخوردی را از سوی آنان ببینم. آنان چنان با مهر، بزرگواری و اشتیاق به استقبال من آمدند که انگار شاهزادهای، پا به کلبهی خانواده ای روستایی نهادهاست.
من نمیدانم که آیا این نوع برخورد، حاصل دریافتهای معینی بوده که «برمک» با پدر و مادرش در میان گذاشته یا آن که برخورد آنان بهطور کلی با مهمانانشان، همیشه همین رنگ و بو را داشتهاست. در خلال ساعاتی که در آنجا بودیم تنها صحبتی که نشد، موضوع رابطهی «برمک» و من بود. انگار آنان بیشتر از خود من در جریان همهی تحولات زندگی من بودند. جالبتر از همه آنکه صحبتهای ما بیشتر در اطراف نگرانیهای عمومی جهانی، فقر، نابرابری اقتصادی و اجتماعی، نظامهایی که کمتر به افکار عمومی جهانی و یا به افکار مردمان کشور خود اهمیت میدهند و نیز پدیدهی فلسفه، شخصیت بودا، کنفوسیوس و موردهای دیگری از این قبیل دور میزد. ناگفته نگذارم که پدر و حتی مادر «برمک» را کسانییافتم که هم دارای بینش اجتماعی سالم و رشدیافتهای بودند و هم نگاه فرازجویانهی فرهنگی به پدیدههای زندگی داشتند. محیط خانهی آنان بیآن که من فکر کردهباشم یکباره تبدیل به یک مجمع فرهنگی گرم و صمیمانه شدهبود.
واقعیت آنست که با دیدن چنان برخوردهایی از سوی آنان، یکباره از مقاومت شاید «سطحینگرانه»ی خویش مبنی برخودداری از رفتن به خانهی آنان و یا سوارنشدن به ماشین «برمک»، احساس خجالتکردم. زیرا در همان نخستین دیدار، دریافتم که آنان در فضایی کاملاً متفاوت به سر میبردند و «برمک» برای آنها، شخصیتی کاملاً مستقل و قابل احترام بود. اینک میتوانم دلیل اصرارنکردنهای «برمک» را برای رفتن به خانهی پدر و مادرش بدانم و یا حتی واکنشهای خونسردانه و بیاعتنای او را برای سوارنشدن به ماشینهای لوکس و گرانقیمت وی بهجاآورم. دیگر میتوانم مطمئن باشم که «برمک» آنچنان در فضای ذهنی اطمینانبخشی به سر میبرده که کوچکترین نگرانی برای تغییر عقیدهی من نسبت به خانوادهی خود نداشتهاست. به همین دلیل، او با صبوری غیر قابل تصوری، مقاومتهای مرا، واکنشی طبیعی و قابل قبول تلقی کردهاست و تنها منتظر فرصتی بوده که خلاف آن را در واقعیت زندگی به اثبات برساند.
قبل از آنکه با «برمک» عازم تبریزشویم، باید به یک رویداد غیر منتظره که دو سه روز قبل از سفرمان اتفاقافتاد اشارهکنم. البته این را نیز بگویم که «برمک» علاقهی بسیار زیادی به کوهنوردی داشت و به جز آن نخستین جمعهای که او صبح زود به من زنگزد و برای صرف صبحانه به خانهی من آمد، بقیهی جمعهها را با هم به کوه های اطراف تهران میرفتیم. این را نیز بگویم که من در این زمینه، نه تجربهای داشتم و نه چندان به آن فکر کردهبودم. اما بعداً متوجهشدم که «برمک» حتی از دوران نوجوانی، به این ورزش یا گردش سنگین اما دلپذیر، کاملاً عادتداشتهاست. روز پنجشنبهای که فردای آن قرار کوهنوردی داشتیم، من به طرزی غیر منتظره، نامهای از دکتر«مهران مدبر» دریافتکردم. نامهاش کوتاهبود اما پیغام آن، همان پیغام قبلیاو بود که دوستداشت با من ازدواجکند. محتوای نامهاش بسیار مؤدبانه، دوستانه و صمیمانه بود. در آن جا ذکر کردهبود که او در خلال این چندسالی که از اظهار محبت و علاقهی او به من میگذرد، همچنان همیشه، مرا مانند ستارهی صبحگاهی زندگی خود به تصور درآوردهاست. هنوز نه تنها ازدواج نکرده بلکه تا زمانی که برای وی، ازدواج من با کسی دیگر قطعینشود، از ازدواج خودداری خواهدکرد. ممکن است این کار از نظر بسیاری احمقانه جلوهکند اما او تصمیم خود را گرفتهاست و حتی اگر از سوی من جواب منفی مجددی دریافتکند بازهم از من قطع امید نخواهدکرد مگر آنکه بشنود که من رسماً با کسی ازدواج کردهام. با دریافت آن نامه، متوجهشدم که دکتر مهران مدبر، هنوز دل در پی من دارد و با وجود ترک کار در دانشکدهی ما، نه تنها از طریق برخی شاگردان قدیم خود، سرنوشت مرا پیگیری میکرده بلکه همچنان منتظر فرصتی بوده است تا باردیگر بخت خویش را در آستانهی دل من بیازماید. ظاهراً او از ماجرای آشنایی و رابطهی من با «برمک میمندی» یا اطلاعی نداشته و یا اگر هم داشته، در نامهاش به این موضوع، اشارهای نکردهاست.
ادامهدارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«هر روز از که از آشنایی و عشق شورمندانهی «دلاویز» و «برمک» نسبت به یکدیگر میگذرد، «دلاویز» چشمههای شورانگیز و احترامآمیزی را نسبت به این فرزند قدرت و ثروت پیدا میکند. اینک برای «دلاویز» تردیدی باقی نماندهاست که «برمک» نه تنها انسانی عمیق و دوستداشتنی است بلکه آنچه را هم که برزبان میآورد از روی صداقت شفاف و آرزومندانهی اوست. همهی قرائن حکایت از آن دارد که «برمک» در طول سالهای گذشته، آگاهانه در پی آن بودهاست که نه تنها احساسات انسانی خود را نسبت به «دلاویز» بروزندهد بلکه تا حد ممکن از انفجار احساسات دختران دیگر نسبت به خود جلوگیریکند و به آنان نشان دهد که او هیچ علاقهای به داشتن نامزد و یا حتی دوست دختر ندارد.»
سرانجام سال تحصیلی به پایانرسید و تابستان واقعی تهران، چهره آشکارساخت. دیگر «برمک» برای من و دل من، شاهزادهی ثروت و افسانههای بادآوردهای نبود که جرم آنان آنست که ناخواسته در خانوادهای پا به جهان گذاشتهاند که هرچه در پیرامون آن هاست، رفاه است و فراوانی. «برمک» به عنوان مرد زندگی من میتوانست برعکس درخانوادهای پا به جهان گذاشتهباشد که هرچه در پیرامون او دیده شود، فقر و نیاز و تنگدستی و درد باشد. انصاف را که او در شکلدادن هیچکدام از آنها نمیتوانستهاست نقشی داشتهباشد. او چراغ دل من بود که روشنایی زندگیبخشش، هرلحظهام را از مهر و امید سرشار میساخت. هردو انگار لحظه شماری میکردیم تا زندگی مشترک خویش را آغازکنیم. زندگی مشترکی که برای من تا چندماه قبل، تصورش با فرزندی از تبار قدرت و ثروت، امکان پذیر نبود و برای «برمک» از سالها پیش، دردی در دلش خانهکردهبود با نام دردعشق و او با مقاومتی کم نظیر و بزرگوارانه، همهچیز را در دل خویش پنهان نگاهداشتهبود.
پیشنهاد «برمک» آن بود که پس از پایان تابستان، نخست سفری به آمریکا داشتهباشیم و اگر از زندگیکردن در آنجا خوشمان آمد، در آنجا بمانیم و گرنه در یکی از کشورهای اروپایی، بخت بعدی را خویش را بیازمائیم. اگر هم از آنجا خوشمان نیامد، باز به ایران برگردیم. البته من مخالف سفرهای مورد نظر نبودم اما دوستداشتم گذشته از سیر و سفر در دیگر نقاط دنیا، به طور کلی در ایران بمانم و مهمتر از همه برای خود کاری نیز دست و پاکنم. «برمک» به من گفتهبود که اگر تمایل داشتهباشم میتوانم مسؤلیت بخشی از کارهای پدرش را به عهدهبگیرم و با استقلال عمل، کار خویش را در آنجا ادامهبدهم. اما من قاطعانه مخالفت کردهبودم. موضوع دوستی و نامزدی من و «برمک» را نه تنها پدر و مادرم بلکه پدر و مادر«پرهام» نیز میدانستند. آنان باوجود غمی که هنوز بردلشان سنگینی میکرد اما هرگز خود را با من بیگانه احساس نکردهبودند. همچنان که من نیز با آنان همین احساس را داشتم. آنان صمیمانه خوشحال بودند که من توانستهام پس از گذشت سهسال از مرگ «پرهام»، جفت دلخواه خویش را پیداکنم. در ذهن آنان این واقعبینی وجود داشت که زندگی انسانی، سیر طبیعی خود را خواهدداشت و لازم است انسان با همهی حرمتی که برای ازدسترفتگان خویشدارد، برای تداوم و بهبود زندگی انسانی خود از هیچ کوششی فروگذارنکند. آنان از من و «برمک» دعوت کردهبودند که تابستان همانسال به تبریز برویم و از نزدیک ملاقاتشانکنیم.
«برمک» نه تنها این دیدارها را دوست داشت بلکه برای دیدار پدر و مادر من نیز روزشماری میکرد. در گفتگوهای تلفنی که میان مادر و پدرم و او پیش آمدهبود، گرمای کلام آنان و برخورد بسیار پختهشان، سخت «برمک» را تحت تأثیر خود قراردادهبود. در این میان، «برمک» هنوز نه پیشنهاد دیدار پدر و مادرش را به من داده بود و نه حتی از من خواستهبود که با آنها تلفنی صحبتکنم. البته این نوع برخورد من با خانوادهی او، آرام آرام در من حس نامطبوعی را شکلدادهبود. حس خاصی که انگار مرا از دست خودم آزردهخاطر میساخت. در عمل، انگار نوعی تحریم رفتاری نسبت به خانوادهی او از سوی من در حال اجرا بودهاست. انگار من به شکلی خودخواهانه از جایگاه بسیار گرم و محکم خویش در قلب «برمک» بهره جستهبودم و همهچیز را مطابق ارادهی خویش، پیش بردهبودم. به تدریج، این حس در وجود من تبدیل به بار سنگین آزاردهندهای میشد که نه از نظر منطق پذیرفتنیبود و نه از نظر احساس. در حالی که «برمک» حتی کوچکترین گلایهای را هم در این زمینه از من برزبان نیاوردهبود.
از اینرو یکروز به «برمک» پیشنهادکردم که قبل از سفرمان به تبریز، دوست دارم پدر و مادرش را ملاقات کنم. مهمتر از همه این که آیا او با آنان در مورد دوستی خود با من و تصمیم برای ازدواج، صحبتکردهاست؟ پاسخ «برمک» آن بود که او نه تنها همهچیز را با پدر و مادرش در میانگذاشته بلکه حتی در برخی مواقع از کمک فکری آنان نیز برخوردار بودهاست. او حتی برای آنان توضیح دادهاست که «دلاویز کنعانی»، آگاهانه از نزدیکشدن به آنان اجتنابکرده تا این اندیشهی احتمالی را از ذهن آنها و دیگران دورسازد که وی با این رابطهی عمیق عاشقانه، نگاهی به ثروت بی حساب و کتاب پدر وی دارد و یا چشمانش از آنهمه دارندگیهای پرشکوه، گِرد شدهاست. آنان نیز با توجه به خواست من و توافق پسرشان، این موضوع را اهانتی به خویش تلقی نکردهاند بلکه مشتاقانه منتظر لحظهای بودهاند که یا به خانهی من بیایند و یا من و «برمک» به دیدارشان برویم.
در این میان برای «برمک»، تعیینکنندهترین موضوع، خواست و رضایت من بود. او این نکته را توضیح دادهبود که مسائلی از این قبیل که در چهارچوب اصول اخلاقی و یا دریافتهای فرد قرار میگیرد، از آنچنان حساسیتهای خاصی برخوردار است که باید بدان احترامگذاشت. دیدار ما نه در خانهی آنان در تهران و نه در دفتر کارپدرش بلکه در خانهی بسیار بزرگی که آنان در منطقهای نزدیک کرج داشتند صورتگرفت. «برمک» پیشنهاد کردهبود که در همان اولین پنجشنبهشب به دیدارشان برویم. اما من دوستداشتم که این دیدار در یکروز جمعه و در هوای روشن و آفتابی صورتگیرد تا درک درستتری از برخی نکتهها و پدیدهها داشتهباشم. خانهی آنان در میان باغی قرار داشت که دیوارهای بسیار بزرگ، به آن حالتی چون دژ میبخشید. درختهای بلند و سر به فلک کشیده، انگار همهچیز را در زیر سایهی خود پنهان کردهبود. بوی گل و درخشش رنگارنک آن ها در سایهروشن آرامشبخش درختها، فضایی پدیدآورده بود که انگار انسان از عالم واقعیت، یکباره پا به دنیای افسانه و رؤیا میگذارد. نه تنها دوربینهای مختلف، درهای ورودی باغ را از حضور مزاحمان در امان میداشت بلکه حتی در نقاط مختلف آن نیز چنان ابزاری نصب شدهبود که هرحرکت مشکوکی را میتوانست ضبطکند. از در ورودی باغ، دستکم میبایست یک کیلومتر به داخل آن رفت تا به خانهی مسکونی پدر و مادر «برمک» رسید. خانهای بسیار بزرگ، دو طبقه و درست شده از آجر قرمز. انتظار من آن بود که این خانه از سنگ مرمرباشد. اما «برمک» برایم توضیحداد که پدرش در این زمینه، فلسفهی خاصیدارد.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|