شمیم استخری |
«کامشاد اعتمادیان»، جزو آخرین نفرهایی بود که آنشب، خانهی «فرید مسمائی» را ترککرد. او در بخشهای گذشته، به سابقهی دوستی خویش با «فرید» و نیز با همسر او «مهسا آزرمگین» مقداری اشارهکرد. آنچه ذهن «کامشاد» را در آنشب به خود مشغولداشتهبود، برخورد و شخصیت پرجاذبهی «نوشیندخت مغربی»بود. انگار «توفان»ی خانهی او را زیر و رو کردهبود.»
دختر خالهی «مهسا آزرمگین» که «آناهیتا کمانگر» نام داشت، همسایهی روبروی ما بود. رابطهی «مهسا» با دخترخالهاش بسیار گرم و صمیمی بود و من بسیاری از اوقات، او را در حال آمد و رفت به آن جا میدیدم. «آناهیتا» تقریباً همسن و سال «مهسا» بود و آنان خیلی خوب با هم کنار میآمدند. خانوادهی «آناهیتا» دو سه سالی بود که به محلهی ما آمدهبودند. درست است که ما از قدیمیترین ساکنان آن محله نبودیم اما بیست سال زندگی کردن در یک محله، عمر کمی هم نبود. دستکم در طول سالهایی که من به یاد میآوردم، من خود را در آن محله، صاحب آب و گِل میدانستم. درست است که با توجه به سابقهی سنیام، نمیدانستم قدیمیترها از خانوادهی ما در آنجا چه کسانیهستند اما همهی کسانی را که در سالهای بعد به آنجا نقل مکان کردهبودند، به جا میآوردم. من در تمام طول عمرم، چه زمانی که هنوز دست راست و چپ خود را نمیشناختم و چه زمانی که به سن هیجده، نوزده سالگی رسیدهبودم، رابطهی بسیار دوستانهای نه تنها با پسران که با دختران محلهمان داشتم.
من در آنسالها، همیشه آدم برونگرایی بودم. میان برخوردهای ظاهری من و دنیای درونم، فاصلهی چندانی نبود. مخصوصاً که دوسه سفر خانوادگی ما به چند کشور اروپایی از جمله ایتالیا، اسپانیا، آلمان و اتریش، در من دیدگاه بازتری نسبت به روابط انسانی پدید آوردهبود. پدر من نیز اهل بگیر و ببندهای خانوادگی نبود. من رفتار او را با خواهرم «ساویز» میدیدم. «ساویز» از من سه سال کوچکتر بود. البته نمیخواهم آشکارا بگویم که پدرم به من همان اندازه آزادی عمل دادهبود که به خواهرم اما در مقایسه با برخی از خویشان و دوستانمان، میتوانم بگویم که آزادی عمل هردوی ما، کاملاً غیرقابل قیاسبود. در خانوادهی ما نه وجود «پسر» با «محرمات» و «ممنوعیت»ها درآمیختهبود و نه وجود «دختر». همین نکته موجب شدهبود که من از بسیاری از خیالپردازیهای جوانانه فاصلهداشتم. نیازی نمیدیدم که شبانه به سردابهی خلوت خویش پا بگذارم و در آنجا با عدسی درشتبین دوربین ذهنیام، دخترانی را که از دور و نزدیک دیدهام، براندازکنم و سرانجام در همان دنیای ذهنی، خود را به یکی از آنان بیاویزانم.
هنوز هم در فرهنگ ما به دلیل مردسالارانگی جامعه و محدودیت ها و ممنوعیتهای نادلپسند، وقتی انسان به یک کوچه و محله میرود، بیشتر چشمش به پسرها میافتد تا دخترها. انگار تنها موجودات مجاز و سوگلی کوچه و خیابان، آنان هستند که میتوانند در طبیعیترین شکل رفتاری، خود را به نمایش بگذارند و گاه، حتی هرچه به ذهنشان میرسد بر زبانآورند. اگر دوچرخه و موتور سیکلتدارند، با دوچرخه و موتورسیکلتشان و اگر دستشان به ماشینی بند است با ماشینشان و اگر هیچکدام را ندارند، به شکلی خود را در سراسر محله به نمایشبگذارند. در حالی که دخترها، حتی مجاز نیستند در گوشهای از محله بایستند. مجاز نیستند، با صدای بلند گُل بگویند و گُل بشنوند. گویی در وجود آنان، جادوی نفرینشدهای است که اگر به سادگی و راحتی در معرض دید دیگران و خاصه مردان، قرار بگیرند، آتش به جان عارف و عامی در میاندازند. حتی برای یک گذرندهی ناآشنا به یک کوچه و محله، ممکناست در نگاه اول این فکر به ذهن خطورکند که شمار پسران آنجا، بیشتر از تعداد دختران است. در حالی که واقعیت، همیشه زبان دیگریدارد. به هر صورت، شرایطی پیشآمد که من و «آناهیتا» به عنوان همسایگان دائمی، خیلی زود سر سلام و علیک را با یکدیگر بازکردیم و به دنبال آن، با «مهسا» نیز. البته من هرگز در پی آن نبودم که این رابطهی لبخندی سلام و علیکانه را گرمتر از حد معمول بسازم. اما دیری نگذشت که «آناهیتا» یکروز از من خواست اگر وقت و حوصله داشتم به خانهی آنان بروم و به او دخترخالهاش «مهسا» در درسهای ریاضی و شیمی کمککنم. من مطمئن بودم که او از زمینهی درسی من و میزان تسلطم به شیمی و ریاضی، هیچ اطلاعی نداشت. ظاهراً دعوتکردن او برای گرفتنکمک، همان معنای خاص سنتی همیشگی را داشت.
کاملاً طبیعی بود که من دعوت «آناهیتا» را بپذیرم. از تصادف روزگار، وضع من در ریاضی و شیمی همیشه خوب بوده است. از اینرو اگر حتی در جوهر آن دعوت، کمکخواستن واقعی نیز نهفتهبود باز من میتوانستم از عهدهی آن برآیم. اما در همان جلسهی اول دریافتم که مشکل آندو، نه ریاضیاتبود و نه شیمی. هر دو به درسهای خود تسلطی بهتر از من داشتند اگر چه در آغاز، سعی میکردند خود را به ندانستگی بزنند. هرچند هیچکدام از ما در این زمینه، آشکارا چیزی به هم نگفتیم. معاشرت آنان به عنوان جنس مخالف، آنهم در ممنوعیتهای آشکار و نهان اجتماعی، طراوتبخش روح انسانبود. بهویژه که دخترها در بسیاری از زمینهها، چشمانداز دیگری دارند که شنیدن و نگاهکردن به آن چشمانداز، در غنابخشیدن به روح یک جوان، نقش انکارناپذیریدارد. هرچند من در آن زمان، اسیر دنیای ذهنی دیگری بودم که مرا در دایرهی خویش، بیش و کم محکم نگاهداشتهبود. از اینرو چندان آسان نبود که به سادگی بتوانم خود را از آن «فضا»ی ذهنی بیرون بکشم. شاید تعبیر درستتر این موضوع، آنبود که من در واقعیت زندگی، دور شخصیتم را حصاری نامرئی کشیدهبودم که ممکنبود خیلیها آن را نبینند و یا حسنکنند. این حصار نامرئی، هیچگونه تضادی با خصلت برونگرایانهی من نداشت. بلکه در واقع بازتاب معیارهایی بود که من با آن ها تربیتشده بودم. بسیاری از پیرامونیان من، این حصارها را نمیدیدند اما وقتی که به آن نزدیکمیشدند، در مییافتند که چنان «حصار»ی وجوددارد و بهسادگی، بهکسی اجازهی بالارفتن و یا داخلشدن به آن را نمیدهد.
این را نیز بگویم که من پس از جلسهی دوم، سوم که به خانهی «آناهیتا» میرفتم، دریافتم که آندو، دختران سالمی هستند. دخترانی کاملاً طبیعی، کمی شیطان، نسبتاً مؤدب و نیز دارای قفل و بست رفتاری. به این نکته نیز باید اعتراف کنم که فضای آن چند جلسهای که من برای کمک به درس آنان به خانهشان میرفتم، بسیار دلپذیربود. زیرا رفتن من اگر چه پنهانی اتفاق نمیافتاد اما بیشتر زمانی بود که فقط مادر «آناهیتا» در خانهبود. هرگاه که من برای کمک درسی به خانهشان میرفتم، برادر بزرگ او و پدرش در آن لحظات در خانه نبودند. شاید اگر هم در خانه میبودند مشکلی ایجاد نمیشد زیرا برخورد ما حالتی کاملاً رسمی و دوستانه داشت. گذشته از آن، من به آنان گفتهبودم که برای کمکهایم، انتظار دریافت پولی را ندارم. هرچند در عمل، بخش زیادی از وقت ما، صرف صحبتهای متفرقه نیزمیشد. صحبتهایی که در آن سن و سال، هم گفتنش لازم بود و هم شنیدنش. البته پس از چندبار به آنجا رفتن، ترجیحدادم که دیگر برای کمکدرسی به خانهشان نروم و این رابطه، در حد همان سلام و علیکهای همسایگانی باقیبماند. زیرا در واقعیت، من در پی شکار کسی یا چیزی نبودم و مهمتر از همه آن که دوست نداشتم از «چیز»ی که وجود نداشت، مردم بتوانند «چیز» ها درستکنند.
ادامهدارد
«فرید مسمّائی»، آخرین فرد از خاندان «مسمّائی»ها، راهی انگلیس است. این سفر نه برای دیدار بلکه برای اقامت موقت در آن سرزمین صورت میگیرد که صدالبته بیشتر اوقات، سر از همان اقامتهای همیشگی در میآورد. دوستان دور و نزدیک «فرید»، دور هم جمع شدهاند تا با او خداحافظیکنند و شب آخر یا یکی از آخرینشبهای اقامت او را در ایران، بدل به شبی خاطرهانگیز و تاریخی بسازند. جمع ناهمخوانی که وجه مشترک همهی آنها «فرید» بودهاست، در آن شب، بازتاب تنوع نگاه و ارزشیابیهای متفاوت انسانها از خود و زندگیاست. «نوشین دخت مغربی» یکی از میهمانان آن شب از میهمانانی است که در آن جمع، تلاش کردهاست بیشتر شنوندهباشد تا گوینده. نحوه نگاه و رفتار او، در ذهن روایتگر این ماجرا، شکوه، حرمت و درخشش اعتباربخشندهای ایجاد کردهاست.»
دیدار دسته جمعی آنشب به درازاکشید. هرچند همه تا آخرمجلس نماندند. این مجلس از آن مجلسها نبود که مهمانان را از ساعت هفت تا دهشب در قفس زمان به اسارت بگیرند. یکشب نیز هزارشب نمیشد. هیچکس، کسی را دعوتنکردهبود. اما همه به هم گفتهبودند که اگر دوستدارند با «فرید مسمائی» خداحافظیکنند، میتوانند به خانهی پدرخانم او بیایند. ناگفتهنماند که هیچکس نیز نه دست خالی برای دیدار «فرید» رفتهبود و نه دست خالی به خانهی پدرخانم فرید. حتی اگر هم دستخالی میرفتند باز جای آن نبود که کسی از کسی طلبکارباشد. سنت ها چنینند. جرقههای کوچک و چشمنوازی که با خواستها و شرایط شخصیتی یک یا دو فرد، تداوم مییابند و بعد مانند آتش از هر خانهی سرمیکشند و سپس بر فراز قلهی نسلها نیز شعلههای خود را زبانهکشان زنده نگاه میدارند. آنان که بچههای سر و نیمسر در خانهداشتند، از میزبان معذرتخواستند و رفتند. «نوشیندخت مغربی» نیز جزو آنان بود که در دور دوم خداحافظیها که بخشی دیگر از میهمانان، عزم رفتن کردند، خداحافظی کرد و رفت. در دور سوم، سهچهار نفر آخر نیز با آرزوی دیدارهای بعدی یا در انگلستان و یا مجدداً در ایران، از «فرید» خداحافظیکردند و رفتند.
من آخرین نفر بودم که ماندم. «فرید» شاید کمی تعجبکردهبود که من مصرانه باقی ماندهام. روابط من و او، اگرچه همیشه صمیمانه بوده اما در سالهای اخیر، فشردگی و گرمای قبلی خویش را از دستدادهبود. نه از آنرو که از سوی من یا او علاقهای وجود نداشتهباشد. حداقل ازخود مطمئن هستم که نسبت به «فرید»، هیچگونه ملالی در دل نداشتهام. بلکه بیشتر بدان دلیل که هرکدام از ما در مؤسسههای مختلفی شروع به کار کردهایم و طبعاً مجال کمتری برای دید و بازدیدهای خانوادگی و خصوصی داشتهایم. از طرف دیگر، «فرید» به گروه متأهلان پیوسته بوده است و من هنوز در جرگهی مجردان باقی ماندهام. ازسوی دیگر باید به این واقعیت نیز اعترافکرد که در محیطهای جدید کار یا محلهای که انسان به آن جانقل مکان میکند، اگر کسی پیداشود که شایستگی معاشرتهای محفلی و یا خانوادگی را داشتهباشد، قطعاً دست انسان به سوی او دراز میشود. این طبیعت انسان است که با نشانههای رفتاری مناسب از سوی افراد دیگر، دوست دارد، رابطهای را آغازکند. شوق کشف افقهای دیگر فکر و رفتار و نیز امید مبهم گشایشهای شوقانگیز دیگری در زندگی، ما را به سوی نوعی «نوگرائی» و یا عضوگیری از دوستان جدید در دایرهی معاشرتهای خصوصی سوق میدهد.
البته عوامل دیگری نیز در تجدیدنظرهای ما در انتخاب دوستان جدید و کنارگذاشتن دوستان قدیم دخیلهستند. تحولاتی که در ارزشیابیها و نگاه ما به پدیدههای فکری و رفتاری رخ میدهد، موجب میشود که اگر دوستان قدیم را با خود هماهنگ نبینیم، رهایشانکنیم و در پی دوستان هماندیشهی جدیدی باشیم. اما طبیعی است که بسیاری از روابط ما با دیگران از همان نخستین دید و بازدیدهای خانوادگی، نشانههای شکست خویش را به تماشامیگذارد. خاصه اگر این مناسبات، حالت خانوادگی داشتهباشد، دیگر پای خواستها و معیارهای یک فرد در میان نیست. کافی است که یکی از افراد این جمع، از معاشرت با آن دیگری، رضایت خاطر نداشته باشد. در آن صورت، پایهی این بنیاد، رو به تزلزل و ویرانیاست. هرچند تا انسان جوان است و جویای کشف زندگی، از این گونه ماجراجوییها، بیمی به دل راه نمیدهد. اما در سالهای پختگی و میانسالی، محتاط و محتاطتر میشود. از طرفدیگر باید گفت که «زمان» برای انسان، همان است که بودهاست. نه شبانهروز از بیست و چهار ساعت کمتر شده و نه بیشتر. از این رو، باید از میان آنان که در دایرههای نزدیک و دور فکری و عاطفی وی قراردارند، شماری را انتخابکند و شماری دیگر را یا پسبزند و یا در انتظار نوبتهای بعدی بگذارد.
من و «فرید» از همان سال اول، خیلی زود، طول موجهای فکری یکدیگر را پیداکردیم و به تبعیت از آن، طول موجهای عاطفی همدیگر را. از آنجا که ما همکلاس هم بودیم، خیلی وقتها با هم، درس میخواندیم. یا او پیش من بود و یا من در خانهی پدر و مادر او. من و او، بلافاصله پس از پایان دبیرستان وارد دانشگاه شدیم. هرچند هریک رشتههای متفاوتی را انتخابکردیم و حتی دانشکدههایمان به هم نزدیک نبود. با وجود این، تا زمانی که «فرید» ازدواج نکرد، روابط فشردهی ما همچنان ادامهداشت. البته پس از ازدواج او با «مهسا آزرمگین»، بافت خانوادگی او از شکل گذشتهاش خارجشد. هم او به این نکته واقف بود و هم من. نه از آنرو که همسرش «مهسا» علاقهای به معاشرت شوهر یا خودش با من نداشته باشد بلکه از آن رو که در دایرهی این معاشزت، افراد دیگری، خواسته یا ناخواسته وارد می شوند که جا را کمی برای قبلیها تنگ میکنند. این اگر عیب است یا حُسن، فقط یک واقعیت انکارناپذیر است. این را نیز بگویم که من، واسطهی آشنایی «فرید» با «مهسا» بودم. علتش نیز آن بود که من «مهسا» را از سال آخر دبیرستان میشناختم. روابط ما کاملاً دوستانه و از روی مهر و صمیمیتبود. نمیگویم از نوع رابطههای خواهرانه و برادرانه. چون در آنصورت، ارزشهای اخلاقی دیگری وارد این نوع رابطهها میگردد. اما از طرف دیگر، هرگز از نوع رابطهای که یکپسر نسبت به یکدختر، آنهم در جامعهای مثل جامعهی ایران دارد نبود. رابطهای که عمدتاً جوهر اصلی آن، رنگ و بوی «جنسی» دارد تا عاطفی، فکری و فرهنگی. او دختر جذابی بود اما قبل از هرچیز، تحرک و مهربانی او، آدم را وادار به احترام میکرد. شاید کمی رفتار «پسرواره» داشت تا «دخترواره». این را از آنجهت میگویم که در جامعهی ما اگر دختر یا زنی، در مناسبات اجتماعی، حالت منفعل و شکنندهای نداشتهباشد و بخواهد در همهجا از عهدهی کارهای خود بدون کمکگرفتن از مردان برآید، رفتار او را «مردانه» توصیف میکنند. البته این در صورتیاست که بخواهیم با برخی از معیارهای نخنمای جامعهی ایران چنین چیزی را بسنجیم. اما اگر بخواهیم از دیدگاه منطق و حقوق انسانی به چنان پدیدههای رفتاری نگاهکنیم، در آن صورت، آن واکنشها، میتواند به طبیعیترین رفتار انسانی تعبیرشود. حتی اگر مردی در رفتار خود، مقدار زیادتری مهربانی و انفعال نشاندهد، باز کل جامعه، آن را به کُنشهای «زنانه» تعبیر میکند تا کُنشهای «انسانی» و «خردمندانه».
ادامه دارد
من وقتی
با نام «نوشیندخت مغربی» و خود او، در مجلس خداحافظی یکی از دوستانم،«فرید
مسمایی» برخوردکردم، یکباره وارد دنیایی شدم که نه واقعیت بود و نه خیال. دنیایی
که انسان در آن، یکباره حس حضور در زمان و مکان را ازدست میدهد. «فرید مسمائی» آخرین فرد از خاندان «مسمائی» بود که ایران را به طور قانونی ترک میکرد. پدر و مادر و دو خواهرش، قبلاً به آلمان رفتهبودند. همسر او، همراه با دختر یکسالهشان به انگلیس پناهنده شدهبودند. «مهسا» خانم «فرید»، اقامتش را در آنجا گرفتهبود و حالا شوهرش میتوانست بیهیچ دردسری، راهی «لیورپول Liverpool» در شمال غربی انگلیس شود. شهری که «مهسا» از آغاز ورودش، توسط مسؤلان ادارهی مهاجرت به آنجا فرستاده شدهبود. «فرید» از دوستان دوران دانشگاه، دو سه سالی از من بزرگتر بود اما خیلی زود ازدواجکرد. همیشه میگفت تا سی سالگی، حتی به فکر ازدواج هم نخواهمافتاد. اما در بیست و دو سالگی، وقتی «مهسا»را دید، دیگر قول و قرارهای پیشین را فراموشکرد. با توجه به آنکه دست پدر و مادرش نیز به دهانشان میرسید و حتی میتوانستند به او کمک مادیبکنند، مشکلی برای مخارج اولیهی ازدواج نداشتند. اما وقتی پدر و مادر و خواهرانش، ایران را ترککردند، او نیز به فکر مهاجرتافتاد. البته در آن بُرهه از زمان، گرفتن پناهندگی در انگلیس راحتتر بود. اول «مهسا» و دخترشان «هیراب» را فرستادند و حالا که کارش درست شدهبود، او خود عازم آنجابود.
در آن مجلس، دهپانزدهنفر از دوستان و آشنایان «فرید» حضورداشتند. از جملهی آنان، چهار پنج نفر خانم جوانسال هم آمدهبودند. یکی از آنها «نوشیندخت» بود که جادوی نگاه مستیبخشش، مرا در همان نگاه اول، میخکوب خودکرد. من نمیدانستم که او از جانب چه کسی در آنمجلس شرکتکردهاست. اما به هرصورت یا باید از دوستان همسر «فرید» میبود و یا از دوستان خانوادگی «فرید». آنچه که مسلمبود، پس از ساعتی که از جمع شدن حضار گذشت، دریافتم که «نوشیندخت» با یکی دوتا از خانمها نیز آشناست و به غیر از «فرید»، یکی دیگر از مردهای مجلس را نیز میشناسد. جوانی در سن و سال من که دیوانگی های بلوغ را پشتسر گذاشته و بارها و بارها به پیشنهاد پدر و مادر خود برای رفتن به خواستگاری دختر عمه و دختر دایی و همچنین چندتا از دختران همسایه و همکار آنان، جواب رد داده، چندان سادهنبود که میخکوب جاذبهی یکدخترشود. دختری که انگار از میان تاریکی مطلق زندگی با ردایی از روشنایی و مهر، به طور ناگهانی در مقابل انسان ظاهرگردد. قامت بلند او، با اندامی نسبتاً باریک اما نه استخوانی، با پوستی متمایل به تیرگی، با موهایی نهچندان بلند، همراه با سکوت و دقتی که در نگاهش موج میزد، برایم برجستهشدهبود.
رفتار او بیشتر به رفتار یک آدم کاملاً غریبه میمانست. هرچند وقتی «فرید» در ضمن کلامش، او را مخاطب قرار میداد، انگار یخ آن غریبانگی، اندکی آب میشد. در جمع آنشب، او تنها کسیبود که حرفزدنش جز از حد «بله» و «نه» فراتر نرفت. هرچند زمانی که موج خنده، فضا را میپوشاند، او نیز با آنان میخندید. اما باوجود این، انگار در ژرفای نگاه او، چراغ نوعی غمنگنانگی مرموز و نوعی تنهایی عمیق، سوسو میزد. و این در حالی بود که بعضی از افراد حاضر در آن جمع، در شب آخر اقامت «فرید» در ایران، داشتند کفگیر حافظه را به ته دیگ خاطرهها میزدند تا موردهای مناسب و شنیدنی را به جمع و خاصه به خود «فرید» ارائهدهند. اما «نوشیندخت» انگار حرفی برای گفتن نداشت. او در آنشب، روسری مشکی رنگی برسر داشت اما مانند دیگر خانمهای حاضر در مجلس، پس از لحظاتی، آنرا از سرش برداشت. کت و دامن مشکی با بعضی گلهای زرشکی در هردو، زیبایی او را با متانت و جاذبهی زنانهاش، دوچندان کرده بود.
یکی از دوستان «فرید» به نام «منوچهر» که آدم زبانآور اما سطحیگرایی بود، داشت با کلام طنزآمیزش، به «فرید» التماس دعا ارائه میداد:«خلاصه اگر توانستی، دست ما را هم بگیر و از این خرابشده نجاتمان بده!»
«فرید» در جوابش میگفت:«آنجور که «مهسا» تعریف میکند، در آنجا «علیآباد»، چندان شهری هم نیست که دوستان تصور کردهاند. شاید که آنجا به بعضی از «کمبود»های ما در زمینههای دیگر پاسخبدهد اما قطعاً «کمبود»های دیگری نیز ایجاد میکند. کمبودهایی که در واقع میتوان عنصر جبرانکنندهی آنها را در میان همین مردم پیداکرد که ما بسیاری چیزهایشان را نمیبینیم.»
یکی دیگر از حاضران به نام «حامد» در جواب «فرید» گفت:«راست میگویی فریدجان! من میتوانم ترا درککنم. اما تو که خرت از پل گذشته، چگونه جرأت میکنی از رفع آن کمبودها در فرنگستان صحبتکنی؟ البته اگر در آنجا تنها بودی، حرفت را تصدیق میکردم اما نه حالا که «شاهزاده»ای بر بالای سرتداری و شاهزادهی کوچولویی در بغلت!»
صدای انفجار خندهی جمعیت، فضا را لبالبکرد. نگاه من به روی «نوشیندخت» لغزید. او نیز خندهکرد. اما بیشتر زهرخند بود تا خندهای که او را خوشحال کردهباشد.
«منوچهر» گفت:«بسیاری از بچهها تعریف میکنند که در آنجا میتوان چندتا «صیغه» و «مُتعه» نیزداشت اما صدالبته به شکل دیگری که حتماً با اینجا فرقدارد. درست است که دست مردها، در آنجا از نظر قانونی بازنیست اما راههای دیگری وجود دارد که میتوان با فیل لنگان خویش، نه تنها یاد «هندوستان» کرد بلکه به خود «هندوستان» هم رفت.»
خانمی از میان جمعیت جوابداد:« اینجوری به نظر میآید که در همهجا، آسمان همین رنگاست!»
«حامد» خطاب به آن خانم گفت:« این جوریها هم نیست که شما فکر میکنی «شیلا» جان! آدم از راه دور فکر میکند که رنگ آسمان در همهجا یکیاست. حتی همین رنگ بالای سرما، کمی که به آن نزدیکترشویم یا از آن بگذریم دیگر آبیرنگ نیست بلکه سیاهاست.»
«شیلا» جوابداد:«شما مردها اگر جوابی هم نداشتهباشید، حتی اگرشده، از آستینتان هم یکچیزی درمیآورید و نام آنرا جواب میگذارید.»
«حامد» خطاب به «شیلا» گفت:«خواهر عزیزم! باز یاد دعواهای دوران نوجوانیمان افتادی که همیشه جوابهای مرا تار و مار میکردی و حتی اگر حرف درستی هم میزدم قبولنداشتی. میدانی چرا؟ برای این که تو آنجوری فکر نمیکردی!»
منوچهر گفت:«بابا صلوات بفرستید! حالا دعواهای برادر خواهری را این جا نیاورید. ما به اینجا آمدهایم تا امشب را تبدیل به «یادگار تاریخ» زندگیمانکنیم. فردا کی زنده، کیمرده. به قول مادربزرگم:«آدمی، دمی!».
«کاوه» که تا این لحظه ساکت ماندهبود گفت:«راستی «فرید»جان از نامه فراموشنکنی!»
«فرید» چشمهایش را رویهم گذاشت و گفت:«چشم!»
«منوچهر» گفت:« منظور «کاوه» همان «پیامک»است! اما «کاوه»جان، پیامک برای «فرید» خیلی مایه برمیدارد!»
«کاوه» جوابداد:«آقا «منوچهر»! شما ازکجافهمیدی که منظور من «پیامک»است؟ شاید نامهی معمولی بود، شاید هم نامهی الکترونیکی؟ شما یکجوری حرف میزنی که انگار ما از پشت کوه آمدهایم!»
فضای صحبتها دوستانهبود. اگر طعن و تَسخری هم بود بسیار کمرنگ و ملایم به این و آن پرتاب میشد. همه میخواستند چیزیبگویند اما در این گفتنها، گاهی حرفی به تریج عبا و قبای کسی برمیخورد و برخی واکنشهای ناشیانه را پیش میآورد.
«منوچهر»گفت:«خودت اخلاق این «نخود آش» را بهجا میآوری! میدانم که به بزرگیات میبخشی!»
«کاوه» جوابداد:« مخلصتم «منوچهر»جان! خودت میدانی که حرف از روی حرف میآید و باد از روی برف!»
«افسانه» که در میان خانمها از همه مسنتر به نظر میرسید گفت:«راستی «فرید»آقا، وقتی که کمی زبان یادبگیری، با این لیسانس ادبیات که داری، فکر میکنی چه شغلی انتخاببکنی؟» فرید جواب داد:«واقعاً نمیدانم! برای من در حال حاضر، هیجان رفتن به آنجا، پردهای بر همهی آیندهام کشیدهاست! تنها کار عاقلانهای که «مهسا» و «من» کردهایم آنست که از کارمان مرخصی بدون حقوق گرفتهایم. عاقلانه آنست که آدم پلهای پشت سرش را خرابنکند. شاید نتوانستیم آنجا بمانیم. شاید هم به آمریکا رفتیم. شاید هم به آلمان! دنیا خیلی بزرگ نیست!»
ادامهدارد
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«مرگ «برمک» اگر چه آخرین صفحهی زندگی او را در بسیاری از کتابهای اطرافیان ورقزدهاست اما من باید اقرارکنم که کتاب زندگی او هنوز برای من بستهنشدهاست همچنان که حتی کتاب زندگی «پرهام» نیز برای من بسته نشده بود. این بدان معنا نیست که من راهبهوار، در صومعهای اطراق میکنم و «در» بر آشنا و بیگانه میبندم. اما برای دختری در سن و سال من که هنوز در آستانهی بیست و چهارسالگی قرار نگرفتهاست، گذراندن این همه داغ و درد، از نارواترین ناروایی های زندگی انسانیاست. من در اعماق جانم، همچنان وفاداری عمیق خویش را به خاطرهها و رفتارها و آرزومندیهای آنان حفظ خواهمکرد. گذشته از آن که در آینده، مرد زندگی من چه کسی باشد، این شور و شوقی را که من از «پرهام» و «برمک» گرفتهام، پنهان نخواهم ساخت.»
گاه با خود میاندیشم که آیا بهراستی من «برمک» را از دست دادهام؟ آیا موجودی چون «او» در زندگی من، حضوری «زنده» و «واقعی» داشتهاست؟ شاید من در رؤیایی به سر میبرم که فقط یک کابوس مهاجم و مطلق، آن را به کلی در چنگ خود گرفتهاست. احساس درونیام آنست که در این روزهای غبارگرفته و غمگین، تشخیص «واقعیت» و «خیال» در بخشی از وجود من، تا آن جا کمرنگ شدهاست که قراردادن آنها در جایگاه درستشان، برایم دشوارمیشود. بسیاری از اوقات، حس میکنم که توازن دوسویهی رابطهام با جهان خارج، تا آنجا آشفتهشدهاست که در میمانم آیا در آن لحظه که میاندیشم شباست یا روز؟ خوابم یا بیدار؟ انگار اندیشههای خشمگین، وحشی، انتقامجو و بیقرار، انتقام مرگ «برمک» را از من میطلبند. هجوم آنان به ذهن ناآرام من، مرا هنوز هم ناآرامتر و تبدارتر میکند. از خود میپرسم که آیا باورکردنی است انسانی با آن همه غرور، نیرو، عشق و انطباق و تکامل در مسیر دگرگونیهای عمیق زندگی، یک باره مرا رها کردهباشد؟ آیا بهراستی این منم که «برمک» را رها کردهام یا آنکه او، درست در لحظهی اوج، مرا از آسمان خیال و شیدایی و آرامش به اعماق درد و ناآرامی پرتاب کردهاست؟ از خود میپرسم آیا وقتی که «برمک»، پیشنهاد رفتن به کوههای «دَرَکه» را میداد، به مرگ میاندیشید؟ آن هم مرگی که در دوقدمی او ایستادهباشد؟ آیا میتوان مجسمساخت که «مرگ»، در لحظاتی که از عشق و زندگی سرشاریم، در کنار ما چمباتمه زدهباشد و با چهرهای در هیأت عاشقان جهان، اما خواهنده و کاونده، بخواهد انسان را به اعماق خاموشی ابدی پرتابکند؟ اینک آنچه برای من حضور مسلمدارد، آن تنهایی عمیق و خراشندهای است که جانم را در رنج توانسوز خویش در برگرفتهاست. هرشب منتظرم که او از راه برسد. هر روز منتظرم که او به من زنگ بزند و احوالم را بپرسد. از خود می پرسم «برمک» کجاست؟ من چگونه میتوانم باورکنم که او دیگر نیست؟ او دیگر نخواهدبود. چگونه می توانم پس از درد و داغ آغازین که ناشی از مرگ «پرهام» بود، درد و داغی عمیقتر، گزندهتر و ویرانگرتر را در جانم فراهمآرم. صحبت من از نتوانستن نیست، از چگونه توانستناست. عقل و تجربهام میگوید که با مرگ «پرهام» و «برمک»، زندگی برای هیچ کس به پایان نرسیدهاست. اما احساس من، در فضای دیگری شناوراست. برای از عهده برآمدن آن تنهایی عمیق و آن زخم خونین بر پیکر روح، نیاز به توانایی، شجاعت و بردباریهای قابل اعتنایی است که به سادگی در اختیار همهی انسانها نیست. من در مرگ «پرهام»، خیلی زود توانستم با وجود درد عمیقی که برجان داشتم، از آن بافت و فضا فاصلهبگیرم بیآن که ارزش فکری، عاطفی و اجتماعی او را از خود دورسازم. اما در مورد «برمک» احساس میکنم که معادلههای زندگی به شکل دیگری عمل میکند. گویا من هنوز حتی عمق فاجعه را احساس نکردهام. روزهای من در گیجی و منگی غریبی سپری میشود. هنوز در این اندیشهام که «برمک» کجاست؟ آیا هست؟ آیا نیست؟ آیا روزی برخواهدگشت؟
اکنون از لحظهی وقوع آن حادثه، ماهها میگذرد. نیمی از این دوران تاریک درد را در تهران بودهام و نیمی را در تبریز. در تهران، هنوز نتوانستهام حتی یکشب در خانهی خویش که سرشار از خاطرههای زندگیبخش «برمک» بودهاست، بخوابم. پدر و مادر او، لحظهای تنهایم نگذاشتهاند. «خاطره» و «رخساره» نیز انگار فرشتگانی بودهاند که تنها برای مهربانی و ایثار به دنیا آمدهاند. از سوی دیگر، نیمی از وقت و زندگی من در تبریز در کنار پدر و مادرم میگذرد. آنان که نه موفق به دیدار «پرهام» شدند و نه «برمک»، باید در عمل عزادار هردو باشند. در یکی از سفرهایم به تبریز، وقتی در خانهی پدر و مادر «پرهام»بودم، آنان که یکبار دیگر در میان کاغذهای او به دنبال چیزی میگشتند، داستان نیمه کارهای را پیداکردهبودند که با خط «پرهام» نوشتهشدهبود. آنان داستان مورد نظر را در اختیار منگذاشتند.
واقعیت آنست که من این داستان را زمانی که پس از مرگ «پرهام آوینیان»، خانهی او را جمع و جور میکردم پیداکردهبودم اما با توجه به عنوانی که بر پشت آن نوشته شدهبود، به تصور آن که از جمله دفترهای درس و مشق اوست، آن را در کنار دیگر کاغذهای مدرسه و دانشگاهش به رسم یادگار گذاشتهبودم. از قرائن چنان برمیآید که «پرهام» خواستهاست داستانی بنویسد. اما پس از نوشتن سی چهل صفحه، به هردلیلی آن را ادامه ندادهاست. داستان مورد نظر، خط خوردگیهای بسیار دارد. در آن داستان، زنی زبان به سخن گشادهاست که پس از گذران یک زندگی دشوار و سرشار از تشنج زناشویی، توانستهاست سرانجام، خود را از میان جهنمدرهی نادانی جفتخویش، رهاسازد. تصویری که از زندگی قبل از ازدواج آن زن ارائه شده، انگار زندگ آرام خانوادگی من است قبل از آن که «پرهام آوینیان» بر سر راهم سبزشود. اما در آنجا بی آن که اشارهای به ریشه های انتخاب آن زن برای ازدواج با چنان مردی داشتهباشد، یکباره به فاجعهی زندگی زناشویی آنان اشاره میشود. جالب این جاست که آن زن نیز از تهران عازم تبریز است و در میان راه، با پزشکی همسفر میشود که آنپزشک، تصویری است خیالانگیز اما شبیه «پرهام آوینیان». در این نکته تردیدندارم که او قطعاً در یکی از سفرهایش با چنین زنی نیز همسفرشدهاست بیآن که میان آنان رابطهای عاطفی پدیدآمدهباشد. انگار آن زن، در بُرشهایی از تاریخ زندگی خویش از کنار سرنوشت من عبور کردهاست. او که ازدواج بسیار ناموفقی را پشت سر گذاشتهاست، ناچار میشود دو فرزند «همزاد» خویش را نیز با همهی دردی که در جانش تلنبارشدهاست رهاکند. «پرهام»، عنوان داستان خود «برکههای منتظر» گذاشتهبودهاست.
برایم باورکردنی نیست که او با وجود تخصص در رشتهی پزشکی، از چنان توانایی پرجاذبهای در توصیف صحنههای سفر با اتوبوس و یا ارائهدادن چهرهی یکایک شخصیتهای آنداستان برخوردارباشد. با توجه به خطخوردگیهای نوشتهها، کاملاً آشکاراست که او آنها را خود قلمی کردهاست بی آنکه از کمک کسی برخوردارباشد. هرچند احساس میشود که او برای نوشتن جملههای زیبا و یا صحنههای عمیق عاطفی، تلاش بسیار بهکار بردهاست. تا آن جا که گمان من اجازه میدهد، «پرهام» نوشتن آنرا قبل از دستگیریاش، شروع کردهبودهاست و بعد با پیشآمدن چنان گرفتاری ناخواستهای، اینداستان، همچنان نیز نیمهکاره ماندهاست. زمانی هم که از زندان آزادشد، بیهیچ تأملی، راه سفر کانادا را در پیشگرفت تا درس و مشقش را برای گرفتن تخصصی که ثبت نام کردهبود، پیگیریکند. از این رو در آن فضای متشنج و اضطرابآور، طبیعی به نظر میرسیده که او آن نوشته را فراموشکرده باشد با خود به کانادا ببرد. شاید هم پس از مقداری نوشتن، از صرافت ادامهی آن افتادهاست. من حتی در این زمینه با پدر و مادر «پرهام» نیز صحبتکردهام که آیا آنها احتمال میدهند که «پرهام» تحت تأثیر اتفاق خاصی در پیرامون خویش بوده که بعداً آن را به شکل آن داستان، بر صفحهی کاغذ آوردهاست؟ آنان نیز نتوانستند در این زمینه اطلاعاتی در اختیار من بگذارند که ردپای تأثیرپذیریهای «پرهام» را در نوشتن آن داستان نیمهکاره پیداکنم. از خود میپرسم فردا چه خواهدشد؟ هیچ نمیدانم. اما این را میدانم که باید زندهبمانم و از میان خاکستر درد و داغ زندگی، خود را فراکشم. درستاست که خاطرههای «پرهام» و «برمک» هرگز مرا رهانخواهندکرد. اما باید اعترافکنم که من نیز خاطرههای آن دو را رها نخواهمکرد. من چه اعترافکنم و چه نکنم، بخشی از وجودم را متعلق به آنان میدانم.
پایان
خلاصهای از گذشتههای دلاویز:
«معاشرت با «برمک میمندی»، گسترههای تازهای از زندگی را در برابر «دلاویز» جوان قرارداده است. «برمک» در میان چنان امکانات متنوع و آرزوبرانگیزی زندگیکردهاست که اندیشیدن به هرشکل محدود آن برای او و همسر آیندهاش «دلاویز کنعانی»، غریب جلوه میکند. وقتی که غم نان و آب در افق زندگی پدیدارنیست، باید به سوی افقهای دیگری پاگذاشت تا زندگی را از رنگارنگی معنایی بیشتری برخوردارساخت. «برمک» که در خلال سالهای اخیر به عنوان جوانی جلوهکردهاست که دست رد بر سینهی هر دختر عارف و عامی زدهاست، این بار کسی را در مقابل خود دارد که نه عارف است و نه عامی. اما موجودی است از تبار انسان با همهی ضعفهای و تواناییهای انسانیاش.»
به جز «برمک» تقریباً همهمان خوابآلود به نظر میرسیدیم. خاصه من که دیرتر از همه نیز خوابم بردهبود. این را نیز متوجهشدم که «رخساره» و «خاطره» از نظر کمخوابی، وضع و حالی بهتر از من نداشتند. اما «برمک» که چیزی بیشتر از بقیه نخوابیدهبود، نشانهای از خستگی در صورتش پدیدارنبود. روحیهی او درماههای اخیر، به طرزی شگفت، رو به شکفتگی شاعرانه و لطیفی گذاشتهبود. او به پروانهای میمانست که انگار پس از یک عمر اسارت در حوزهی نبود عشق، اینک از «پیله»ی کوچک خویش به هوای آزاد و زندگی بخش عشق پرواز کردهبود. رفتار، گفتار و نگاه او، شفافیت احترامبرانگیزی داشت. «رخساره» دختر عموی «برمک»، چندروز قبل از رفتن به کوه به من میگفت که پسرعمویش در بسیاری زمینههای زندگی، آن چنان دگرگونشده که من جز پوستانداختن روحی، هیچ تعبیر دیگری برای آن ندارم. در کلام او هرچه هست گرمی و شوریدگی است. «رخساره» تأکید میکرد که هرگز گمان نمیکردهاست که روزی فرارسد که «برمک» به کسی دلببندد و تا این حد دلببندد. «خاطره» و «رخساره» که در گذشته و در عمل، هرگونه امیدی را از «برمک» مبنی بر دوستداشتن یک دختر و یا ازدواج با وی، قطع کردهبودند، از واکنشهای بزرگوارنه، مهربانانه و ایثارگرانهی او نسبت به من در شگفتبودند. البته آنان نیز میدانستند که «برمک» برای من، آن جزیرهی متنوع و مرموزی بودهاست که باوجود عبور از کنار آن در خلال چهارسال زندگی دانشجویی، هرگز به کشف آنهمه عمق، اعتبار فکری و نگاه انساندوستانهاش نائل نشدهبودم.
قرار ما در آن روز آنبود که تا ساعت هشت صبح از کوه بالا برویم و سپس در اولین قهوه خانه، برای استراحت و صبحانه توقفکنیم. برای برگشتنمان تقریباً دو ساعت زمان گذاشتهبودیم. هرچند در عمل همیشه زودتر به پایین میرسیدیم. در نیمههای راه رفتن، حدود ساعت شش تا شش و نیم صبح، ناگهان «برمک» مانند کودکی شاد و شیطان از جمع چهارنفرهی ما جداشد و راه باریک و سختی را به طرف یک تپهی نسبتاً بلند در دامنهی کوه پیشگرفت. «رخساره» داد زد: «چرا تنها میروی «برمک»؟» او جوابداد:«تا شما کمی بالابیایید من این مسیر را میروم و برمیگردم.» هنوز بیش از ده دقیقه از رفتنش نگذشتهبود که ناگهان صدای ریزش سنگ و حتی سقوط چیزی را شنیدم. نمی دانم چرا بیاختیار فقط فریادکشیدم:«برمک»! اما جوابی نیامد. هوا تقریباً روشن بود. اما در داخل کوهستان، روشناییهای صبحگاهان، یکدست نیستند. انگار در همهجا، سایهها و روشنیها، بهگونهای سازشکارانه، پستیها و بلندیها را میان خود تقسیم کردهاند. تمام نیرویم را تمرکزدادم تا به طرف صدا بدوم. اما انگار پاهایم از شدت نگرانی، توان خود را ازدستدادهبودند. درست مانند زمانی که انسان میخواهد در خواب بِدَوَد اما با همهی حرکتی که پاهایشدارد، ازجای خودتکان نمیخورد.
وقتی که خود را به اولین تپهرساندم، اثری از «برمک» پیدانبود. «رخساره» و «خاطره» نیز با حالتی آشفته و دیوانهوار مرا همراهی میکردند. وقتی نگاهم را به تاریک و روشنای ته دره انداختم از بلوز زرشکی سیری که بر تن «برمک» بود، او را به جاآوردم. از همان فاصلهی دور احساسکردم که او مانند تکه سنگی بیجان، روی زمین غلتیدهاست. فریادی از اعماق جان کشیدم و از همان بالا به سویش دوان دوان روانهشدم. بعد از آن لحظه، دیگر چیزی به یاد نمیآورم. «رخساره» و «خاطره» با موبایل خود به آتشنشانی و اورژانس، موضوع سقوط «برمک» را اطلاعدادهبودند. وقتی که بههوشآمدم، مأموران آتشنشانی، او را از ته دره بالاکشیده و روی «برانکار»گذاشتهبودند. «رخساره» و «خاطره» بعداً برایم تعریفکردند که من نیز در نخستین خیزشی که به سوی دره و «برمک» برداشتهبودم، پاهایم تاخوردهبود و به تصادف، پشت تختهسنگی افتادهبودم. همان تختهسنگ نیز مانعشدهبود که من به پایین درغلتم. هرچند سر و صورت، پاها و دست هایم از خراشهای ریز و درشتی که بر اثر افتادن حاصلشدهبود، پُر بود.
صورت «برمک» چندان پیدانبود. فقط یک پارچه خون لختهشده همراه با سنگریزهها و خاشاک کوه، آن را پوشاندهبود. «رخساره» همراه با مردی که در میان جمعیت ایستادهبود، سعیکردهبود خود را به ته دره برساند. اما در بخشی که «برمک» سقوط کردهبود نه تنها نمیشد به سادگی پایینرفت بلکه خطر ریزش سنگ و سقوط شخص غیر مجهز، بسیار زیادبود. هنوز آنان به ته دره نرسیدهبودند که مأموران امداد و آتشنشانی، سررسیدند. آنها در همان محل، پس از معاینهی بدن «برمک» دریافتهبودند که کمترین آثار حیات در جسم او پیدانیست. از لحظهی سقوط وی تا آمدن مأموران، بیش از یکساعت طول کشیدهبود. با وجود این، مأموران آتشنشانی و اورژانس، تمام تلاش خود را به خرجدادهبوند تا شاید با ماساژ قلبی، امکان نجاتی برایش فراهمآورند. اما هرگونه کاری برای دمیدن حیات به جسم او بیفایدهبود. پزشکان، مرگ او را ناشی از ضربهی مغزی حاصل از سقوط و برخورد با سنگها تشخیصدادهبودند.
وقتی در سردخانهی بیمارستان، صورت شستهشدهی او را دیدم، آرامش ابدی برتکتک سلولهای صورتش آرمیدهبود. از آن صورت شفاف، زیبا و مهربان، چیز زیادی باقی نماندهبود. اما با وجود آن، هنوز میشد در زیر پوست تنش، گرمای باقی ماندهی عشق را احساسکرد. موهای خرمایی رنگ و نسبتاً بلندش که نظم خود را از دست دادهبود، به گونهای شانهخوردهبود که نشان میداد که مأموران سردخانه به شیوهی ناشیانهی خویش، آنها را شانهکردهاند. وقتی که همه خواستند سردخانه را ترککنند، من گفتم که بیشتر از بقیه در آنجا به تنهایی میمانم تا بتوانم «برمک» را آنگونه که دوست میداشتم بوسهبارانکنم و آخرین زمزمههای «بودن» را درگوشش فراخوانم. اما پدر و مادر او، همراه با «رخساره» و پدرش و نیز دکتر منصور امتنانی، به من توصیهکردند که ماندن در چنان شرایط روحی دیوانهکنندهای که من داشتم مجازنیست. اما آیا من میتوانستم «برمک» را در آنجا رهاکنم؟ آیا میتوانستم به خود بقبولانم که تنها به خانه برگردم در حالی که صبح همانروز در کنار او، خانه را ترک کردهبودم؟ اما واقعیت، خشنتر از خواست و خیال من بود. از اینرو، باردیگر، جسد «برمک» را در آغوشگرفتم و بی آنکه دیگر اشکی از چشمانم جاریشود، آهسته در گوشش زمزمهکردم:« دوستت دارم «برمک» عزیزم! تو افتخار عشق هستی! افتخار من نیز!»
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|