تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«آتشی که «نوشین‌دخت مغربی» در آن‌ آخرین شب دیدار در خانه‌ی «فرید مسمائی» به جان «کامشاد اعتمادیان» انداخته‌است، هنوز در برابر چشمان ما چنان شعله نکشیده‌است تا جان او را در خود بسوزاند. اما او بی‌توجه به آن چه ما می‌بینیم یا نمی‌بینیم، برآن سراست تا راهی به سرزمین مهر آن«نوشین‌دخت» مرموز و متین بگشاید و پرده از موج‌های پرافت و خیز جان جوان خویش بردارد. برای این پرده‌برداشتن، شاید منطقی‌ترین راه، کاوش در همه‌ی آن لحظاتی است که انسان در بستر زمان، جان خود را از مهر و ایثار، از خیال و جادو، سرشار می‌بیند. «کامشاد» با صمیمیتی بازگوینده و آشکار، برآن است تا ما را در آستانه‌ی سومین افت و خیزهای عاطفی روزگاران خامی و زلالی خویش قراردهد.»

 

سومین ماجرای عاطفی زندگی من به زمانی برمی‌گردد که با قطار، همراه با پدر و مادرم به شاهرود می‌رفتیم. خاله‌ی پدرم در شاهرود زندگی‌ می‌کرد و مرتب گله‌مند بود که خواهرزاده‌اش، او را به کلی فراموش کرده‌است. در یکی از روزهای تابستان که همه‌ی ما از درس و مشق مدرسه رهایی یافته‌بودیم، پدرم به ما خبرداد که بار و بندیلمان را ببندیم تا فردای آن روز، راهی شاهرود شویم. این نخستین سفر من به شاهرود بود. قبلاً یک‌بار در سفری که به مشهد رفته‌بودیم، از کنار شاهرود گذشته بودم. اما در واقعیت، دریافتی از این شهر و مردمش نداشتم. خوشحال و منتظر، روی صندلی‌های رنگ و روفته‌ی قطار درجه دوم، با دیگر اعضای خانواده جاگرفتیم. من همیشه، نشستن یا ایستادن در کنار پنجره را دوست داشته‌ام. چه وقتی که سوار اتوبوس شده‌ام و چه حتی زمانی که با ماشین پدرم به جایی می‌رفته‌ایم، همه می‌دانستند و می‌دانند که برای نشستن در کنار پنجره، هیچ‌کس نه حریف من است و نه قادر به رقابت. ظاهراً دیگر اعضای خانواده نیز به این «حق غیر طبیعی» من اعتراف کرده بودند و چیزی نمی‌گفتند. کنار پنجره برای من، دریچه‌ی کشف افق‌های تازه‌ی زندگی بود.

 

وقتی که در آن جا می‌نشستم و یا می‌ایستادم، احساس می‌کردم که با گذشتن از خیابان‌ها و بیابان‌ها، ردشدن از برابر عابران و ایستادگان، ردشدن از کنار ساختمان‌ها و مزارع، دارم تاریخ زندگی را در خود فرو می‌برم تا بعدها در فرصتی دیگر به نشخوار لحظه‌ها و دقایقی بپردازم که در ذهن من تأثیر خاصی گذاشته‌بود. هرچند ظاهراً مردم، ساختمان‌ها و حیوان‌ها از برابرم به سرعت می‌گذشتند بی آن که من مجال آن را بیابم که تصویر هضم شده‌ای از آن‌ها را در ذهن خویش فروبرده‌باشم. در همان دنیای کودکی و نوجوانی، احساس می‌کردم که حضور زندگی و آدم‌ها را پایانی نیست. انگار این رشته به ابدیت گره خورده‌بود. البته این احساس من بود. زیرا در آن دقایق محدود سفر که من می‌خواستم در ساعت‌هایی چند، همه‌ی آن پدیده‌های بیرونی را از گذرگاه ذهنم بگذرانم، طبیعی‌بود که آن ها تمامی‌ناپذیر جلوه می‌کردند. در حالی که در عمل، چنان نبود. اگر من از تهران تا شاهرود، از برابر هزاران آدم‌ هم عبور کرده‌باشم، باید گفت که در عمل توانسته‌بودم از برابر تاریخ پرپیچ و خم هزاران زندگی ردشده‌باشم. اما از طرف دیگر، هزاران زندگی در برابر میلیون‌ها و میلیاردها زندگی، چیزی به حساب نمی‌آید. البته برای من که در آستانه‌ی رهاکردن قفس نوجوانی، خود را در مزرعه‌ی «جوانی» تصور می‌کردم، حتی عبور کردن از کنار یک‌روستایی یا یک کارگر، دختری زیبا یا زنی سالمند، اندیشه برانگیز بود. من به مرحله‌ی دیگری از کشف و شهود زندگی رسیده‌بودم.

 

اینک وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، درمی‌یابم که هردوره از عمر انسان، مرحله‌ی تازه‌ای برای کشف افق‌های تازه‌ی زندگی‌است. از لحظه‌ای که کودک، نگاه خود را به دنیای پیرامون خویش می‌گشاید، همچنان در حال کشف‌است. اما در هر دوره از عمر خویش، با توجه به رشدی که کرده و نیازهای تازه‌ای که در او شکل‌گرفته، این بازگشایی‌های معنایی، جنس و رنگ دیگری دارد. من نیز دوران کودکی و نوجوانی خویش را پشت سرگذاشته‌بودم و خاصه آن که از چشم‌انداز عاطفی دو دختر نیز اگر چه کوتاه، به ارزیابی نشسته‌بودم. من در سنین شانزده، هفده سالگی خویش که این ماجرا بدان ریط پیدا می‌کند، خود را جوانی پخته و سرد و گرم روزگارچشیده‌ای می‌پنداشتم. درست است که نسیم دل‌انگیز هفده‌بهار زندگی بر من وزیده‌بود اما در هر موج نوازشگر آن نسیم‌ها، پیام‌های معنایی و فکری گوناگونی نهفته بوده‌است. باری، قطار از میان دشت و دمن می‌گذشت. انگار انبوهی از دزدان عالم در پی او می‌دویدند تا هستی‌اش را به غارت‌برند و او با اقیانوسی از آدرنالین نجات‌بخش، در حال دویدنی خستگی‌ناپذیر بود. خاصه زمانی که فریاد درد می‌کشید، انگار همه‌ی آفاق عالم، صدای زنجموره‌اش را می‌شنیدند بی‌آن‌که بدان اعتنایی نشان‌دهند. نزدیکی‌های غروب بود که قطار در ایستگاهی که چندان آباد نبود توقف‌کرد. بیشتر به یک بخش و یا روستا شباهت‌داشت.

 

تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، شاید، دوسه مسافر پیاده و یا سوار شدند. شاید هم سازمان راه آهن، برای نقل و انتقال کالاهایی که مربوط به خود آن‌ها بود، در آن‌جا توقف کرده‌بود. زیرا توقفی که برای دوسه مسافر باشد، بیشتر از یکی دو دقیقه به درازا نمی‌کشد. در حالی که در آن ایستگاه، بیشتر از ده‌دقیقه توقف کرد. پنجره‌ای که من در کنار آن نشسته‌بودم، در سمت جنوبی طول قطار بود. یعنی در جایی که خورشید، آرام‌آرام در افق مغرب فرو می‌رفت. خورشید، رنگ‌باخته‌بود اما انگار در آستانه پیری یک‌روزه‌ی خویش، زیباتر از درخشش صبحگاهانش شده‌بود. خورشید صبحگاهان چنان بر دیدگان انسان نور می‌پاشد که مجالی برای دیدن اندام او نیست. اما در دم دمای غروب، آن‌هم در گستره‌ی کویر که بعد از شهر «گرمسار» آغاز می‌شد، انگار متانت و زیبایی جاافتاده‌ی خویش را دور از آن همه برق‌افشانی‌های کورکننده‌ی صبحگاهی، بازیافته‌بود. در حالی که اندیشه و نگاه من، میان خورشید و کویر شناور بود، ناگهان چشمم به دختری افتاد که با فاصله‌ی چند متری از قطار، ایستاده‌بود. روسری صورتی رنگ بسیار نازکی، فقط بخشی از موهایش را پوشانده‌بود. قسمتی از موهای خرمایی رنگش، از زیر روسری‌اش افشان شده‌بود و بخشی، مرتب به روی صورتش می‌افتاد. قدی متوسط، شاید کمی بلندتر از متوسط، اندامی توپُر و صورتی سبزه ‌داشت. بلوزی شرابی و دامن مشکی نسبتاً بلندی، اندامش را پوشانده‌بود. نگاهش به افق دوخته‌شده‌بود. به نظر می‌رسید که یا به بدرقه‌ی کسی آمده‌است و یا به استقبال کسی. اما من که در تمام آن مدت، بیرون را نگاه می‌کردم، نه در آن قسمت کسی را دیدم و نه حتی توانستم بفهمم که از چه زمانی در آن‌جا ایستاده‌است. فقط می‌توانستم این امکان را بگذارم که من بیش از پیش به خورشید و ترکیب رنگ و شمایل آن در افق و گرد و غبار کویر توجه کرده بودم و متوجه حضور او نبود‌ه‌ام.

 

اما در آن لحظات و در آن سن و سال آتشفشان‌گونه، او برای من، مظهری از زیبایی های نجیب جادویی بود. زیبایی‌هایی که نه انسان می‌تواند شاهد شکل‌گیری و شکوفایی آن‌ها باشد و نه شاهد افت و پژمردگی‌شان. زیبایی هایی که ناگهان در برابر انسان پدیدار می‌شوند، او را گیج و گنگ و مست می‌کنند و سپس ناگهان مانند یک رؤیای عمیق، وی را به حال خود رها می‌سازند. مشخص بود که او زاده‌ی شهر نبود اما مشخص بود که داشت درس می‌خواند. شاید در آن روستا دبیرستان دخترانه وجود داشت. شاید هم تباری روستایی داشت و فقط در هنگام درس و مشق به شهر می‌آمد. سپس تابستان که می‌شد به روستای پدری و یا مادری خویش برمی‌گشت. زیبایی کلی اندام او، نگاه فرازجویانه و غرورآمیز وی، همراه با نوع ایستادنش، در وجود من چنان جرقه‌ای ایجادکرده‌بود که اگر همراه پدر و مادرم نبودم و از امکانات مادی نیز برخوردار بودم، از قطار پیاده می‌شدم و کمترین کاری که می‌کردم، از زیبایی مست‌کننده‌اش، تا زمانی که در آن‌جا ایستاده‌بود، بیشتر و بیشتر می‌نوشیدم. اما بوق قطار به صدا درآمد و من داشتم در زیر هواری از اضطراب و اشتیاق، درهم می‌شکستم. همه‌ی وجودم آرزو شده‌بود که قطار حرکت‌نکند. همه‌ی وجودم آرزو شده‌بود تا قطار از حرکت بازایستد تا من بتوانم عطر نگاه پروازکننده‌ی او را به افق‌های دوردست، با همه‌ی جانم استشمام‌کنم. اما قطار را سر ایستادن نبود!

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:32  توسط شمیم استخری   | 


«اگر آن‌چه را که «کامشاد اعتمادیان» بر زبان می‌آورد، اعتراف‌های شفاف کودکی‌ها و دیوانگی‌های نوجوانی بدانیم، در واقع باید به شکلی، آن ها را مرهون بارقه‌ی سوزنده‌ی نگاهی بشمریم که «نوشین‌دخت مغربی» در نخستین برخورد پیش‌بینی‌نشده‌ی خویش در منزل «فرید مسمایی»، آتش آن را به جان وی انداخته‌است. «کامشاد» در عمل، در میان موج کوبنده و شتابنده‌ای از اندیشه‌ها و احساسات گرم، فشارنده و گاه نوازش‌کننده، گرفتار آمده‌است. او باکاوش در آن گذشته‌های دور و نزدیک، از یک‌سو می‌خواهد کمری راست‌کند و افکار خود را به شکلی قابل قبول سر و سامان‌دهد و از سوی دیگر می‌خواهد بداند انصافاً چه رابطه‌ای می‌تواند میان این «برق‌گرفتگی عاطفی» نسبت به «نوشین‌دخت» در روزگار بزرگسالی و آن دختران نازک‌خیال در دوران نوجوانی وجود داشته‌‌ باشد.»

 

به خود جرأت دادم و سلامش کردم. لحن کلامم کمی جدی و کمی آمیخته به شوخی بود.  نمی دانم چرا. گاهی آدم کارهایی می‌کند که خود از دادن توضیح عاقلانه‌ی آن‌ها بازمی‌ماند. موقعی که به او سلام کردم و اسمش را پرسیدم، لبخندی پر از زندگی و خواهندگی برلبانش نشست. تبدیل به موجی از شرم شد. موج شرم، «پاشه»‌های دوست‌داشتنی‌ خویش را بر صورت زیبایش ریخت. آن گاه جواب‌داد:«مهتاب!» در جوابش گفتم:«چه اسم شاعرانه و زیبایی!» البته راست می‌گفتم. اسم او اگر «مهتاب» نبود و «زیبده»‌بود بازهم از زیبایی و جوانی معطرش چنان رنگ می‌گرفت که در ذهن من بدل به اسمی زیبا می‌شد. از تصادف روزگار، در همان‌روزها، شعر «مهتاب» فریدون مشیری را نیز خوانده‌بودم و مصراع اول آن همچنان در ذهنم طنین‌داشت:«بی‌تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم»! به خود جرأت دادم و بلافاصله همان مصراع از شعر مشیری را برایش خواندم. چنان گُل از گُلش شکفت که انگار برای نخستین بار شعری می‌شنید و یا نام خود را در پژواک صدای جنس مخالف خویش، احساس‌ می‌کرد. با همان صدای شرم‌آگین و کاونده گفت:«چه شعرهای قشنگی بلد هستید!»

 

من البته برایش توضیح‌دادم که خواندن این شعر که نام «مهتاب» در آنست، برایم کاملاً تصادفی بوده‌است. صمیمانه اقرارکردم که شعرهای زیادی بلد نیستم. او کنجکاو بود بداند که من چه نسبتی با صاحب خانه‌دارم. وقتی گفتم که نوه‌ی پسری او هستم،  انگار احساس‌کرد که این گنج تازه پیدا‌شده، به این سادگی‌ها از دست نخواهد رفت. بدان معنی که وقتی چنان نسبتی با وی داشته‌باشم، قطعاً رفت و آمدها ادامه خواهدیافت. شاید هم این احساس خود من بود و او در میان موج دیگری از اندیشه‌های ریز و درشت و خامانه‌ی خویش، شناور بود. تعجب او از آن بود که چرا تا آن زمان مرا ندیده‌است. من پاسخی‌نداشتم جز آن‌که کنجکاوی چندانی نداشته‌ام که از پنجره، خانه‌های همسایه‌ها را با نگاهم زیر و رو کنم. خنده‌ای کرد و گفت:«مگر می‌شود با نگاه هم، جایی را زیر و رو کرد؟» گفتم:«شاید بشود»! در همین لحظه صدای مادرش شنیده‌شد که او را فرامی‌خواند.  از من خداحافظی‌کرد و قول‌گرفت که بازهم به آن‌جا بیایم و او را از نزدیک ملاقات‌کنم.  البته من با توجه به تجربه‌ای که نسبت به دختر قبلی‌داشتم، این‌بار خیلی محتاط‌تر شده‌بودم.

 

مدتی‌گذشت. دلم برایش تنگ شده بود. آن نگاه نمکین، معصوم و متین، کمی وجودم را قلقلک داده بود. در یکی دیگر از روزهای هفته که دیر وقت عصر بود و پیش مادر بزرگم آمده‌بودم، از پنجره‌ی خانه‌اش، قلاب نگاهم رابه دریای خانه‌ی او انداختم تا شاید آن ماهی زیبای شرماگین که با او چند کلمه رد و بدل‌کرده‌بودم، باردیگر آفتابی‌شود. اما با کمال تعجب و به جای او مادرش را دیدم که در همان محلی که قبلاً دخترش «مهتاب» آفتابی شده‌بود، ایستاده‌است و با کنجکاوی آمیخته به نوعی عصبانیت دارد به من نگاه می‌کند.  طبیعی‌بود که من نمی‌توانستم قدرت نگاه یک زن بزرگسال آن هم کمی عصبانی را برتابم.  چشم‌هایم را بستم، صورتم را برگرداندم و آرام‌آرام از جلو پنجره، دورشدم. دو سه‌روز بعد که باز کنجکاوانه و مشتاق به خانه‌ی مادر بزرگم آمدم و در جلو پنجره ظاهرشدم، به جای «مهتاب» بازهم چشمم به آفتاب جمال آن خانم روشن شد. آن بار همین‌که خواستم از آن جا دورشوم، با صدای بلند مرا مخاطب قرار داد و گفت:«اگر به خاطر خانم اعتمادیان نبود، ترا به دست پلیس می‌سپردم. اگر دست از سر دختر من برنداری و هی روز شب، از پنجره‌ی خانه‌ی مادر بزرگت مزاحم‌شوی، برایت دردسرهای بزرگی پیش خواهد آمد.»

 

من که در این زمینه‌ها نه تجربه‌ای داشتم و نه روحیه‌ی کلنجار رفتن با کسی را، تنها جوابی که می‌توانستم‌داد آن بود که:«ببخشید خانم! دوست‌داشتم بدانم چه‌کرده‌ام که شما این‌قدر توپِ پُر دارید؟ من نه از عصبانیت شما سر در می‌آورم و نه از نسبتی که به من می‌دهید. شما فکر می‌کنید که من وقتی دم پنجره می‌آیم، باید چشم‌هایم را ببندم؟» احساسم آن بود که اصلاً انتظار چنان برخوردی را با من نداشت. کمی یکه‌خورد. تلاش‌کرد که چیزی سرهم‌کند و بگوید که مثلاً تو داری سر دخترهای مردم را از راه بیرون می‌کنی. اما احساس می‌شد که نوع برخوردش، بیشتر حالت تهاجم تخریبی دارد تا دفاعی. خوشبختانه من از مادر بزرگم یاد گرفته‌بودم که:«هروقت می‌خواهید با کسی که نمی‌شناسید حرف‌بزنید اول کمی فکرکنید تا حرفتان، هم مخاطب درست و مناسب داشته‌باشد و هم معنای درست. توصیه‌ی دیگر او این نیز بود که آدم‌هایی پیدا می‌شوند که همیشه در صحبت‌کردن و یا بحث و دعوا، چنان دست‌بالا را می‌گیرند که اگر کسی در کنار ایستاده‌باشد فکر می‌کند که مخاطب آن‌ها، یک انسان جنایتکار است و بس. از این‌رو بهتر است از شنیدن چنان حرف‌هایی از جا در نروید و کنترل خود را ازدست ندهید.» البته من نمی‌خواستم پیش‌دستی‌کنم و بگویم که مزاحمت من برای شما، رد و بدل‌کردن چند کلمه با دختر شما بوده‌است، آن‌هم به شکلی بسیار مؤدبانه. اما دوست داشتم حتی این مورد اگر لازم‌شد، وقتی حرفی را برزبان بیاورم که مجبورباشم. طبیعی‌بود که حتی در آن عالم جوان‌سالی می‌دانستم که کار خلافی نکرده‌ام. نه قراری با دخترشان گذاشته‌بودم و نه حتی دست من به بدن او خورده‌بود.

 

آن خانم پس از صحبت معقول و قاطع من تنها جوابی که داد آن بود:«من یک‌بار دیگر سربسته می‌گویم که ما نسبت به هرگونه مزاحمتی که از سوی کسی پیش بیاید، عکس‌العمل شدید و قانونی نشان می‌دهیم. همین و بس!» طبیعی بود که من دنبال دردسر نمی‌گشتم و مهم تر از همه آن که تصمیم‌گرفتم از خیر برقراری ارتباط فکری و عاطفی با «مهتاب» نیز درگذرم. البته کمی بعد، متوجه شدم که مادر مهتاب، همان خانمی که مرا تهدید کرده‌بود، رئیس دبیرستانی بود که خواهر من در آن‌جا درس می‌خواند. این را در حالی کشف‌کردم که حتی خواهر من نفهمید علت کنجکاوی من برای دانستن چند و چون کار و زندگی خانم «شکوفه‌ مهرآبی» چیست. البته این نکته کمی برایم غیر قابل فهم بود که چرا مادر بزرگم با آنان به عنوان همسایه رفت و آمدی ندارد. بعدها دانستم که آنان همان قدر که از یک‌طرف به هم نزدیک بودند، از طرف دیگر، چند و چندین برابر آن از یکدیگر فاصله‌داشتند. بدین معنا که مسیر خانه‌ی «مهتاب» حداقل دو کیلومتر از مسیر خانه‌ی مادر بزرگ من فاصله داشت. انگار آن‌ها هرکدام در انتهای کوچه‌ای زندگی می‌کردند که ورودی آن کوچه‌ در قطب متضاد کوچه ی مادر بزرگ من قرارداشت و درست به همان دلیل، چندان میسر نمی‌شد که میان آنان رفت و آمدی باشد و یا دیداری صورت‌گیرد. باری، ماجرای عاطفی دوم زندگی نوجوانانه‌ی من، تقریباً یک‌روزه آغازشد و در همان یک‌روز هم پایان‌پذیرفت. اگر چه غبار آن تا کمی بعدتر، هنوز گریبانم را گرفته‌بود. زیرا صدای مادرش، خانم «شکوفه مهرآبی» همچنان در ذهنم زنگ می‌زد.


       ادامه‌دارد 

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:5  توسط شمیم استخری   | 


««کامشاد» در صدد است نقبی به خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خویش بزند. انگار او دوست دارد، قبل از آن‌که خوانندگان، تصویری شتاب‌زده و نیمه‌کاره از شخصیتش داشته‌باشند، با وی، قدم به کوچه‌ پس‌کوچه‌های کودکی و نوجوانی وی بگذارند و لحظاتی، او را با آن تب‌و تاب‌های کور و مهاجم همراهی‌کنند. بازکردن دریچه‌ی دل به خاطرات عاطفی روزگارانی که وجود انسان نه «یک مشتِ گِل» بلکه آتشفشانی از حس و موج و دل است، قبل از آن که اعتراف به خامی و نادانی باشد، اعتراف به بازگویی روند رشد انسانی‌است.»


ماجرای دوم من زمانی آغازشد که در همان سن و سال پانزده، شانزده سالگی، در یکی از روزهای دلپذیر اردیبهشت ماه که در خانه‌ی مادر بزرگم بودم، از پنجره‌ی خانه‌ی آن‌ها، چشمم به دختری افتاد که در خانه‌ی روبرو، یک طبقه پایین‌تر از خانه‌ی مادر بزرگ، جلو پنجره ایستاده‌بود. هوا نسبتاً گرم اما بسیار دل‌انگیز و عطرآگین‌بود. انگار همه‌ی هستی، بدل به آن لحظه‌ی خواستنی و زمزمه‌گر شده‌بود. هزاران زمزمه را می‌توانستم در فضا بشنوم. صدای بازی بچه‌ها در میان کوچه، صدای کسی که آب حوض خالی می‌کرد، صدای دستفروش سر کوچه که «حلوای ارده» می‌فروخت، صدای گنجشک‌های شاد و سرمست از گرمی متوازن هوا و فراوانی غذا، همه و همه، «ارکستر» خوش‌نوای زندگی را هنوز هم خوش نواتر کرده‌بود. این را بگویم که مادربزرگم در آپارتمانی در طبقه‌ی سوم آن ساختمان زندگی می‌کرد. آپارتمان بسیار بزرگی بود که پدر بزرگم آن را در سرانه‌ی پیری، پس از آن که بازنشسته شده‌بود، خریده‌بود. اما عمرش به آن خانه‌ی جدید وفا نکرد و چندماه پس از نقل مکان به آن‌جا، به علت سکته‌ی قلبی درگذشت. از آن زمان به بعد، مادر بزرگم در آن‌جا تنها زندگی می‌کرد.

 

هرچند ما نوه‌ها که چندان کم هم نبودیم، هیچ‌وقت تنهایش نمی‌گذاشتیم. سه‌تا عمه‌داشتم با ده دوازده‌تا دختر و پسر متعلق به آن‌ها همراه با یک عمو که فقط دو تا دختر داشت. رابطه‌ی پدرم با عمه‌ها بسیار خوب بود. همه‌ی آن ها از پدر من بزرگ‌تر بودند اما با وجود این، از او حساب می‌بردند و برای حرف‌هایش، گوش شنوایی داشتند. انگار «مرد» بودن پدرم، نه تنها به او اعتبار عقل و عمل بخشیده‌بود بلکه انگار او همه چیز زندگی را بهتر از خواهرها و به تَبَع آن، بهتر از شوهر خواهرهایش می‌دید. باید بگویم که هم پدر من به این نتیجه‌ی معین رسیده‌بود و هم خواهرهایش. هرچند شوهرانشان با آن که چندان زبان به اعتراف نمی‌گشودند اما برای این که زندگی بی‌دغدغه‌ای‌ با عمه‌های من داشته‌باشند، حداقل چیزی که خراب‌کننده‌ی برادرزنشان یعنی پدر من باشد برزبان نمی‌آوردند. در مجموع، زندگی آرامی داشتند. اما رابطه‌ی پدرم با برادرش که از او کوچک‌تر بود، اصلاً رابطه‌ی گرمی نبود. بهتر است بگویم بسیار سرد و بد‌بود. آن ها به خانه‌ی هم رفت و آمد نمی‌کردند. زن برادرها هم تحت تأثیر القائات شوهرانشان، در واقع از همدیگر خوششان نمی‌آمد. در این میانه ما بچه‌ها که هیچ‌گونه کینه‌ای نسبت به هم نداشتیم، در فضایی متشنج و گاه پر از ابهام و یا اتهام نسبت به پدران و مادران یکدیگر زندگی می‌کردیم. ما زندانی آن فضا بودیم و پدران و مادرانمان، زندانی پاره‌ای ارزش‌ها که قدشان حتی به سقف کوتاه خانه‌مان نیز نمی‌رسید.

 

گفتن این حرف نه از آن روست که بخواهم پدر و مادرم را محکوم‌کنم. بلکه از آن روست که می‌خواهم نشان‌بدهم که سرنوشت ما بچه‌ها و آینده‌ی رفتاری ما گاه به «مو»ی برخی از همین رفتارهای ناسنجیده، خام و حتی بیمارگونه آویزان است. گاه با خود می‌اندیشم که اگر من پدر و مادری روستایی و تحصیل ناکرده می‌داشتم، شاید زندگی‌ام به اندازه‌ی امروز از این همه پیچیدگی‌های ریز و درشت رفتاری، آکنده نبود. چه بسا که آن پدر و مادر روستایی، سواد خواندن و نوشتن نداشتند. چه‌بسا حتی علاقه‌ای برای فرستادن بچه‌های خود به مدرسه نشان نمی‌دادند. اما مطمئن بودم که زندگی‌شان، آهنگ نرم‌تری داشت. به دلیل کوچک بودن دایره‌ی معاشرتشان هم ادعای کمتری داشتند و هم در واقعیت، کبوتر اندیشه‌هایشان، در ارتفاع پایین تری پرواز می‌کرد. گذشته از آن، در آن دایره‌ی محدود روستایی خویش، نه آرزومند زندگی‌های پر زرق و برق‌ بودند و نه در جهت شکل‌دادن چنان زندگی‌هایی تلاش می‌کردند. البته شاید این حرف من، بیشتر بازتاب احساسات خاصی باشد که در رابطه با زندگی شهری در ذهن من شکل گرفته‌است. و گرنه حتی زندگی در روستا و داشتن پدر و مادر روستایی نیز، بازهم همین نبرد ارزش‌ها را در درون خود دارد. اگر چه، شکل آن، قطعاً با نبرد ارزش‌ها در جامعه‌ی شهری، تفاوت‌های ساختاری خواهد‌داشت. اما تردید نمی‌توانم‌کرد که جوهر وسوسه‌برانگیز آن همان خواهدبود که در زندگی شهری وجود دارد. البته این خاصیت انسان‌است که اگر در اعماق یک «غار» هم زندگی‌کند، بدون پاشیدن رنگ و روغن ارزش‌های ذهنی خویش بر پیرامون خود، لحظه‌ای آرام نخواهدنشست.

 

من عادت‌داشتم که حداقل هفته‌ای یک‌بار به خانه‌ی مادر بزرگم بروم. اول کاری که در آن جا می‌کردم آن بود که برای مادر بزرگم، هرخریدی که لازم بود انجام می‌دادم. حتی آن‌قدر در شناخت از نیازها و عادت‌های او پیش رفته‌بودم که می‌دانستم چه چیزهایی را با چه مقدار و چه کیفیتی بایدبخرم. حتی اگر مادر بزرگم در خانه‌نبود و برای شرکت در مراسم روضه‌خوانی و یا دید و بازدید به خانه‌ی این یا آن همسایه رفته‌بود، باز من به بازار می‌رفتم و از دکان‌هایی که او همیشه خریدمی‌کرد، خریدمی‌کردم. فقط کافی بود بگویم من نوه‌ی خانم «عادله اعتمادیان» هستم. آن‌ها آن‌چنان خوش‌حسابی‌هایی از مادر بزرگم دیده‌بودند که اگر مغازه‌شان را هم خالی می‌کردم، می‌دانستند که او به عنوان ضمانت‌کننده‌ی کارهای من، پولشان را پرداخت خواهدکرد. آری، آن روز دلپذیر اردیبهشتی، تازه از خرید برگشته‌بودم و منتظر بودم تا مادر بزرگم برگردد. وقتی که آن دختر را دیدم، متوجه‌شدم که خود را به سرعت، واپس‌کشید تا از دیدرس من دورشود. نخستین احساسی که در وجودم شکل‌گرفت آن بود که چه دخترانی پیدا می‌شوند که حتی «تاب» یک نگاه ناآشنا را هم ندارند. احساس دیگرم آن بود که شاید در همان لحظه، پدر و مادر آن دختر وارد اتاق شده‌اند و دختر مورد نظر، صلاح را در آن دیده که فعلاً بدگمانی پدر و یا مادرش را برنیانگیزد. از این‌رو، هرچه زودتر از جلو پنجره رد شده‌است. اما لحظاتی بعد، هرچه را که در ذهنم رشته‌بودم، با حضور مجدد آن دختر، پنبه‌کردم. زیرا به زودی فهمیدم که دختر همسایه، به آن دلیل از جلو چشم من ناپدید شده‌بود تا برود لباس زیباتر و خوش‌رنگ‌تری بپوشد. درست مانند کبوترانی که «پر»‌های قایم‌شده اما رنگارنگ و زیبای خویش را بیرون می‌کشند تا جفت احتمالی آینده‌شان را به سوی خود جذب‌کنند. البته احساسم آن بود که او خیلی پخته‌تر از من به نظر می‌رسید. زیرا این‌بار هم که آفتابی‌شد، به شکلی به جلو پنجره آمد که انگار مرا ندیده‌است و نمی‌بیند. رفتارش از آرامش و متانت خاصی برخوردار بود. خاصه آن که تلاش‌داشت سرش را با چیزی گرم‌کند که من به درستی نمی‌توانستم آن‌را ببینم. اما احساس‌ می‌کردم که منتظر است تا از سوی من چیزی بشنود. ظاهراً همه‌ی وجودش گوش‌بود اما می‌خواست نشان‌بدهد که نمی‌شنود. حتی اطمینان داشتم که بخشی از وجودش چشم بود و انتظار که مانند آبشاری وحشی بر او کوبه می‌نواخت اما می‌خواست وانمود‌کند که نه کسی را می‌بیندو نه انتظار چیزی را می کشد.

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:42  توسط شمیم استخری   | 


«آخرین شب‌های دیدار دوستان و خویشان، برای «فرید مسمایی»، قطعاً از آن‌شب‌هاست که او می بایست سال‌ها بعد در انگلستان، آن‌ها را به عنوان حلقه‌ی مفقوده‌ی حس و حال خویش با سرزمینی که آن را به طور موقت ترک کرده‌است، به یاد بیاورد. «کامشاد اعتمادیان» ماجرای آشنایی خویش را با «مهسا آزرمگین» که چند سال بعد همسر آینده‌ی «فرید» شد برای ما بازگفت. اما او هنوز در آن شب آخرینِ از نیمه گذشته، خانه‌ی پدرزن «فرید» را ترک نکرده‌است. او چیزی در دل‌دارد که باید قبل از آن که «فرید» ایران ترک‌کند، با او در میان‌بگذارد.»

  

چندی بعد از آن دیدارها، من موضوع آشنایی‌ام را با «آناهیتا» و دختر خاله‌اش «مهسا» با «فرید» در میان‌گذاشتم. او نه تنها نسبت به این موضوع کنجکاو شد بلکه دوست‌داشت با توجه به توصیفی که من از آنان کرده‌بودم، هرچه زودتر باب آشنایی را با یکی از آن‌دو بگشاید. البته من به او گفته‌بودم که هردوی آنان، دخترانی سالم، شیطان، فهمیده، هوشیار و درس‌خوان هستند. «فرید» نه تنها باب آشنایی را با «آناهیتا» و «مهسا» بازکرد بلکه به تدریج، گرایش‌های عاطفی و فکری‌اش به سوی «مهسا»، قوی و قوی‌تر شد. به همین جهت، آنان پس از دوسال آشنایی و دوستی، سرانجام با یکدیگر ازدواج‌کردند. با توجه به دیروقت‌بودن شب و خستگی خانواده‌ی «مهسا» که میزبان مهمانان «فرید» بودند، ضرورتی نداشت که من صحبت خویش را با او به درازا بکشانم. آن چه برای من اهمیت‌داشت آن بود که بدانم آن دخترخانم ساکت و پرجاذبه، چه کسی بود و مهم‌تر آن که آیا متأهل بود یا مجرد. از صحبت‌های «فرید» دریافتم که نام او «نوشین‌دخت مغربی»‌است و هنوز ازدواج هم نکرده‌ است.

 

«فرید» اضافه‌کرد که «نوشین‌دخت» از دوستان دوران دبیرستان «مهسا»‌ بوده‌است. هرچند در سال های اخیر با او نیز رابطه‌ی چندان مرتبی نداشته‌است بی آن که علتش چیزی از نوع ملال خاطر دوسویه‌باشد. «فرید» آن شب منتظر آن نشد که من سؤال اصلی‌ام را که مربوط به «نوشین‌دخت» بود مطرح‌کنم. او خود پیش دستی کرد و گفت:«من اجازه ندارم تلفن و یا آدرس «نوشین‌دخت» را در اختیارت بگذارم اما فردا با وجود آن که سرم شلوغ‌است، سعی می‌کنم از او برای این کار اجازه بگیرم. اگر از طرف تو هم اشکالی نداشته‌باشد، می‌توانم شماره‌ات را اگر خواست در اختیار او بگذارم.» پس از این گفتگوی کوتاه، احساس کردم که در چنان لحظه‌ای که دوساعت از نیمه‌شب گذشته و همه آماده‌ی خوابیدن هستند، به درازا کشاندن آن ماجرا، کار چندان درستی نیست. از این‌رو از «فرید» خداحافظی‌کردم و به خانه آمدم.

 

اندیشه‌های متراکم و گوناگونی، ذهنم را از هرگونه تمرکز باز می‌داشت. از یک‌سو، واکنش‌های گوناگون شخصیت‌هایی که در خانه‌ی پدر زن «فرید» گردآمده‌بودند. برای کسی که از بیرون به آن‌ها نگاه می‌کرد، شاید نخستین اندیشه‌ای که به ذهنش راه می‌یافت آن‌بود که چه دوستان صمیمی و با محبتی که حتی در آخرین لحظات که او دارد خاک وطن را ترک می‌کند، تنهایش نمی‌گذارند. اما واقعیت حاکم بر مناسبات انسانی، آن نیست که ظاهرهایی از این دست نشان‌می‌دهد. «فرید» نه تنها با بسیاری از آنان دوست نبود بلکه شماری از آنان را حتی اگر نه جزو دشمنان بلکه در ردیف مخالفان خود به شمار می‌آورد. جمع‌شدن چنان افرادی در یک‌جا و آن‌هم به مناسبتی از آن دست که برای «فرید» اعتبار داشت، به هیچ‌وجه به معنی آن نبود که همه‌ی آنان خواسته‌باشند آخرین دیدار دوستانه‌ی خویش را با وی داشته‌باشند. برخی از افراد آن جمع، آشنایانی بودند که «فرید» با آنان حتی به زحمت سلام و علیک می‌کرد. چه برسد به آن که میان آنان، کلامی رد و بدل شود. در چنین مواقعی، برخی از راه دوستی، شماری از راه کنجکاوی و عده‌ای از راه بناکردن حسابگرانه‌ی پایه‌های احتمالی دوستی آینده، قدم به پیش می‌گذارند. بدین معنی که اگر روزی به آن طرف‌ها سفری کردند، کسی را داشته‌باشند و یا اگر زمانی خواستند چیزی را که در ایران پیدا نمی‌شود، به آن‌جا سفارش بدهند، کسی را با نام و نشانی به جا آورند. گروهی نیز گاه در اندیشه‌ی آنند که اگر شخص مورد نظر، فردا به ایران برگشت و احتمالاً صاحب جاه و مقامی شد، دست آنان در این زمینه نیز خالی نباشد.

 

از سوی دیگر، ذهنم با اندیشه‌هایی پُر از فراز و نشیب نسبت به خانم جوانی که با نخستین دیدار غیر مستقیم خویش، انگار مرا در میان موجی از جادو، به اسارت گرفته‌بود، کلنجار می‌رفت. نگاه، صدا و حالت نشستن «نوشین‌دخت» در میان جمع آن‌شب چه در میان خانم‌ها و چه آقایان، حال و هوای دیگری داشت. اگر من در سنین هیجده نوزده سالگی بودم، شاید بی‌اختیار به یاد این بیت مولانا می‌افتادم که گفته‌است:«عشق‌هایی کز پی رنگی بُوَد...». اما من اطمینان‌داشتم که در درون من چیزی جا به‌جا شده‌بود. باید بگویم که «نوشین‌دخت» اولین دختری نبود که من به او علاقه‌مند شده‌بودم. حداقل می‌توانم از سه «عشق»دیگر در دورانی که نوجوان بودم نام ببرم. می‌توانم اطمینان بدهم که با آغاز گرفتن هرکدام درآن زمان، انگار کائنات برای من شکل گرفته‌است و با پایانشان، همان کائنات در حال ریزش ابدی‌است. اما واقعیت زندگی و کوتاه بودن دوام چنان احساساتی که بیشتر به گردبادی شباهت داشت، نشان می‌داد که به سرعت، همه چیز در حال رنگ‌باختگی‌است.

 

بار اول فقط پانزده‌سال‌داشتم. در یک مجلس عروسی که مربوط به یکی از خویشان مادرم بود، دختری را دیدم که در همان نگاه اول، وجودم را نه تنها گرم‌کرد که آتش‌زد. همان شب توانستم با او خیلی از «قول و قرار»های آینده، حتی «ازدواج» را بگذارم. در حالی که نه او دریافتی از آینده‌داشت و نه من. نکته‌ی برجسته در وجود او آن بود که موهایش بسیار بلند و بسیار نرم بود. یک‌دم آرام نداشت و دوست داشت مرتب کاری انجام‌دهد. یا می‌رقصید، یا با صدای نسبتاً بلند با خود چیزی می‌خواند و یا به این طرف و آن طرف می‌دوید. باید اقرار‌کنم که ابتکار عمل در گشودن باب این آشنایی با من بود. او نیزگفت که از من خیلی خوشش آمده‌است. احساسم آن بود که نه از پدر و مادرش چندان چشم می‌زد و نه از دیگرانی که او را نگاه می‌کردند. فردای آن روز، هردوی ما به جای آن که به مدرسه برویم باهم قرارگذاشتیم که در یک قنادی ملاقات‌کنیم. هنگامی که به محل ملاقات آمد، دختر عاقل‌تر و آرام‌تری از شب قبل به نظر می‌رسید. این اختلاف فاحش رفتاری، ذهن مرا متوجه آن کرد که نکند در شب قبل، لبی ترکرده‌است. وقتی که این پرسش را با او درمیان‌گذاشتم، دیدم حقیقت‌داشت. او توسط یکی از دوستان بزرگترش که به انبار مشروبات الکلی میزبان دستبرد زده‌بود، توانسته‌بود چند جرعه‌ی درست و حسابی بالابکشد بی‌آن که بداند این کار چه عواقبی‌دارد. آری این «عشق» یک هفته بیشتر به درازا نکشید. هفته‌ی بعد، او را با پسری دیدم  که هم خوش‌تیپ‌تر از من بود و هم درشت استخوان‌تر. آسمان در برابرم خراب‌شد. زمین به لرزه درآمد. آبشارها یخ‌زدند. دریاها، رقص موج‌های وحشی خویش را متوقف کردند و پرنده‌ها با پرهای لرزان خویش، در انتظار فاجعه‌ای وعده‌داده‌شده، به گونه‌ای هراسناک انتظار می‌کشیدند. اما ظاهراً چند روز بعد، زندگی برای من نیز همان بود که شب قبل از آشنایی با آن دختر وحشی.

ادامه‌دارد


  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:12  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM