شمیم استخری |
«برخی سادهدلیهای انسانی نه «دانش» میشناسد و نه «تجربه» و «سن و سال». این سادهدلیها، ریشه در همان احساسات شکننده، لطیف، آرامشبخش و غنادهندهی هر انساندارد. اگر شخصیتی مانند «کامشاد اعتمادیان» که در این برهه از تاریخ زندگی خویش، در آستانهی هفدهسالگی به سر میبرد، دست به واکنشهایی ظاهراً ابتدایی اما قابل درک میزند، نه از آنروست که هنوز جان جوان او، درد و داغ زندگی را به اندازهی کافی نچشیدهاست. بلکه باید گفت که اگر پدر و پدر بزرگ او نیز با همهی تجربههایی که از درد و داغ زندگیدارند، در معرض وزش نسیم بهارانهی چنان زیباییهای انسانی قرار میگرفتند که با سن و سال آنان تناسب داشت، چه بسا آنها نیز برآن میشدند تا دشت و دمن را زیر پا بگذارند تا شاید نشانی از آن «گمشده»ی لحظههای پرابهام زندگی بیابند. آنچه را که «کامشاد اعتمادیان» انجام میدهد، در سایهی انگیزههای عمیق و گستردهی تداوم زیباییها و تثبیت حضور گرم انسان بر عرصهی کرهی خاک است.»
پس از پایان یافتن گشت و گذار شتابآمیز و پر اضطرابم در آن روستای ناشناخته، آنهم در جستجوی موجودی ناشناختهتر، نه تنها خود را خسته و افسرده احساس میکردم بلکه بیش از پیش، حسی از سرگردانی و تنهایی برجانم نیشتر میزد. همهی وجودم در آن لحظات فشرده، سنگین و دلتنگانه، آرزو شدهبود تا او سر از پنجرهی خانهای درآَوَرد و مرا بشناسد که به دنبال «که» و در پی «چه»میگردم. مرا به جا آوَرَد که من همانم که از پنجرهی قطار، دل تپندهام را در دامانش جاگذاشتم و ناخواسته و بیقرار، راهی شاهرودشدم. مرا بهجا آوَرَد و بداند که نه تنها دوستشدارم بلکه فرسنگها راه را طیکردهام تا او را بیابم و نگاهم را در نگاهش بدوزم و واژههای مهرآمیزم را با عطرزندگی، به سرای ذهنش روانهسازم. اما واقعیت در برابر من، چیز دیگری را نشان میداد. من در آن دقایق، سرگردانتر از پیش، میباید آن روستا را ترک میکردم تا شاید ردپای او را در روستایی دیگر بیابم. از اینرو با خود اندیشیدم که دیگر درنگ جایز نیست. وقت، تنگ است و اگر من نتوانم یکی دو روستای دیگر را که در فاصلههای کوتاهی از همان روستا قرار گرفتهاست، بگردم، دیگر امکان پیدا کردن او به حداقل خواهدرسید. چرا که به زودی غروب فرا میرسید و من میبایست به جایی پناه میبردم.
در همان دقایقی که داشتم خود را به روستای بعدی که به موازات همان روستا، با فاصلهای حدود نیم کیلومتر قرارداشت می رساندم، این اندیشه در ذهنم شکل گرفتهبود که اگر رفتار من در ذهن یکی از مردان و یا زنان این روستاها، شک و گمان بدی را برانگیزد، در آن صورت، من چه جوابی در آستیندارم؟ آن هم جوابی که بتواند هم مرا از درگیریهای احتمالی نجاتدهد و هم این که امکان بازگشتهای بعدی مرا با مشکل روبرو نسازد. با خود قرارگذاشتم که اگر در معرض بدگمانیهایی از آندست قرارگیرم که مرا «دزد» و یا «شکارگر» ناموس مردم تلقیکنند، در جوابشان بگویم که من به دنبال یکی از همکلاسیهایم میگردم که از من دعوت کردهبودهاست تا در روزهای تعطیلی تابستان به سراغش بروم و چندروزی، مهمانش باشم. بیان این داستان ساختگی، در عمل، به شکلی در راستای همان نکتهای بود که برای پدرم مطرح کردهبودم و او نیز به هماندلیل، متقاعدشدهبود که به من اجازهی سفر بدهد. البته به زبان آوردن نام یک شخص معین نیز چیز عجیب و غریبی نبود. مطمئناً آنها میگفتند که چنین فردی در روستای آنان و یا حتی در آن دو روستای دیگر هم زندگی نمیکند. پس در آن صورت، اشتباه از من بودهاست که فکرکردهام خانهی آنان در نزدیکترین روستاهای مجاور راهآهن قرار گرفته است. اگر هم در عمل، کسی پیداشود که شباهتهایی با آن نام داشتهباشد، میشود موضوع را به عنوان تشابه اسمی مطرح ساخت. خاصه آنکه انسان پس از روبروشدن با چنان شخصی، میتواند بگوید که وی، آن نیست که من در پیاش هستم. زیرا بسیار کسانند که نامهای مشابهی دارند، بیآن که هویت و سرنوشت مشابهی داشتهباشند.
باری، با شتاب و تشویشی کوبنده و اوجیابنده، خود را به روستای دوم و از آنجا به همان شکل به روستای سوم رساندم. البته این یک تصادف محضبود که با پرسش غیرعادی کسی برخوردنکردم. ظاهراً چنان به نظر میرسید که من در نهایت احتیاط، سعی کردهبودم که تردید و بدگمانی کسی را هم برنیانگیزم. اما نکتهی اصلی آن بود که من نشانی هم از آن «گمشده» نیافتم. با همهی باور سادهدلانهای که به امید و توفیقهای احتمالی در آخرین لحظات داشتم، در عمل احساسکردم که برخی باورها، سنگچینهای حاشیهی جادههای کور و ناهمواری است که انسان برای آن که نیروی حرکت خویش را به دلیل دوری راه از دست ندهد، سخت خود را بدانها امیدوار و دلبسته میبیند و مقصد را اندکی نزدیکتر به خویش. در حالی که در عمل، واقعیت تلخ، بازهم همان راه دراز و ناهموار است که انسان، فراروی خویش دارد. در آن لحظه ها، احساس می کردم که دیگر پاهایم کشش بیشتری برای به جلوبردن بدنم ندارند. اما این احساس نه از آنرو بود که واقعاً خسته شدهبودم بلکه بدان دلیل بود که حتی کوچکترین روزنهی امیدی در برابرم نمودار نشدهبود. با توجه به آن که من در طول آن بعداز ظهر داغ، توانستهبودم، کوچه پسکوچههای سه روستای نسبتاً بزرگ را زیر پا بگذارم، دستکم این آرزومندی انسانی را داشتم که بتوانم کمترین نشانی از او پیداکنم. اما حاصل کار من چیزی جز یک فشار روحی انفجارآمیز، جز یک امید پرپرشده و یک نومیدی سنگین و گزنده، چیز دیگری نبود.
در حالی که در دنیای ذهنی خود سرگردان بودم، متوجهشدم که هوا تقریباً تاریک شدهاست. دیگر مطمئن بودم که در هیچکدام از آن سه روستا، مسافرخانه و یا قهوه خانهای وجود نداشت که انسان بتواند از بد روزگار بدانجا پناهبَرَد. تنها راهی که در برابرم ماندهبود آن بود که به ایستگاه راهآهن برگردم و در این مرحله، با اولین قطاری که از شاهرود میرسید، راهی تهرانشوم. این که بعد چه میکردم، به درستی نمیدانستم اما این را میدانستم که میباید افکارم را جمع و جورمیکردم و از غیبت چند روزهی دیگر اعضای خانواده این بهره را میبردم تا شاید با گشتنهای بیشتر، چراغی از امید در افقهای دوردست ذهن و یا زندگیم روشنکنم. سخت گرسنه و تشنهبودم. شاید هم فقط تشنهبودم. اما میتوانم اقرارکنم که حال خود را نمیدانستم. در چنان حالتهایی، حتی یک لیوان آب سرد، یا یک لیوان چای گرم و یا یک تکهنان، میتواند کوه عظیم خستگیهای جسمی را حداقل از شانههای انسان بر زمین بگذارد. اما در هیچکدام از آن سه روستا و حتی در ایستگاه راهآهن، جایی که کمی نوشیدنی و یا خوردنی داشتهباشد نبود. تنها امیدم به آن بود که وقتی قطار شاهرود به تهران به آن جا برسد، میتوانستم از رستوران آن، چیزی بخرم و بر گرسنگی و یا تشنگی خویش فائقآیم. پیادهرویهای شتابآمیز و تشویشهای کاهنده، نه تنها جانم که جسمم را نیز آزردهبود. در حالی که به سوی ایستگاه راه آهن میرفتم، در گرگ و میش شبانگاهی، چشمم به مرد سالمندی افتاد که افسار الاغش را در دستداشت و او را به دنبال خویش میکشید. مقداری بار نیز برپشت الاغ خود بستهبود. ظاهراً او به سوی یکی از آن سه روستایی که من تکتک کوچههای آنجا را تا دقایقی قبل، نومیدانه زیر پا گذاشتهبودم، روانهبود.
ادامه دارد
«سفر تابستانهی خانوادهی «اعتمادیان» به شاهرود که قراربود آرامشی پایدار و دلپذیر برای «کامشاد» و دیگر اعضای خانوادهاش به ارمغان بیاورد، تمام آرام و قرار این پسر بزرگ و عاقل خانواده را از او بازگرفت. سفری که وی با شوقی بیشتر از خواهر و مادرش برای آن برنامهریزی کردهبود، اینک تا آنجا او را به ناآرامی و تب و تابافکند که تصمیمگرفت در روز چهارم اقامت در آن شهر، به بهانهی دیدار دوستی در اطراف سمنان، شاهرود را برای جستجو و پیداکردن آن غریبهی رازبار و رؤیایی ترکگوید. «کامشاد اعتمادیان» در جستجوی کسی است که نه وی را میشناسد، نه نام او را میداند و نه حتی از حوزهی جغرافیایی خانه و خانوادهاش چیزی میداند. آیا جای آنست که او را برای «خطر»کردنهایی از این دست، مورد ملامت قراردهیم یا آن که واقفباشیم که زندگی، حتی برای بزرگسالان و تجربهدارانی با چندبرابر عمر و تحصیلات وی، چنین لحظاتی را فرامیآورد که انسان، تنها لحظهای به «آرامش« میرسد که «آرامش» نداشتهباشد. «کامشاد» با همهی دشواریهای جستجو و سفر، در پی آرامکردن دریای پرخروش احساسات خویشاست.»
اگر آنروز با قطار به آن منطقه میآمدم، شاید که دمدمای غروب هم بدانجا نمیرسیدم. اما آمدنم با اتوبوس، میتوانست فرصت کافی برایم باقیبگذارد تا بتوانم در آن گستره ی جغرافیایی، گشت و گذار لازم را داشتهباشم. تقریباً یکی دو ساعت از ظهر گذشتهبود که به محل موعود رسیدم. خورشید همچنان بیدریغ میتابید. نوعی رهاشدگی و وادادگی در سراسر دشت و دمن پدیدار بود. انگار نورخورشید در آن ساعتها، به همه جا و همه کس، شوک الکتریکی وارد کردهبود. زیرا گرد نوعی خاموشی و بیهوشی بر همهجا پراکنده شدهبود. اما برای من که در پی گمشدهای میگشتم، چگونه میتوانستم از گرمای تابستان و یا سرمای زمستان گلایه سردهم؟ باوجود این، احساسکردم که بهتر است کمی منتظر بمانم تا گرمای هوا، مقداری کاهشیابد. نه از آنرو که من از آن هراس داشتم بلکه بدانجهت که باید مردم و از جمله آن گمشدهی رؤیاها بتوانند از خانههای خود بهدرآیند. ساعتی در ایستگاه قطار ماندم. در واقع جسم خود را در همان ایستگاه قطار زندانیکردم اما روحم، ساعتها پیش از آن، به گسترههای مرموز و ناشناخته پرواز کردهبود. انگار درهی عمیق و هراسناکی، میان جسم و روح من ایجادشدهبود. با وجود آن، چارهنبود. باید مقداری منتظر میماندم تا گرمای هوا، اندکی کاهشیابد.
کمی بعدتر بیآن که بتوانم آرامش خود را حفظکنم، سایهسار ایستگاه قطار را به دست ماجراجوییهای جوانانهی خویش سپردم. البته قبل از آن، همهی دور و بر ایستگاه را نگاه کردهبودم تا شاید برحَسَب تصادف، قبل از آنکه به دنبال وی بگردم، او را در همان نزدیکیها بیابم. از آن خیالها که گاه در اوج نومیدی و سقوط، به انسان دست میدهد. خیال باطلی که مانند تبی مرگبار و زندگیبخش، همزمان همهی جان مرا در خود گرفتهبود. قبل از آنکه به سوی اولین روستای نزدیک به ایستگاه قطار راه بیفتم، خود را شوقزده و بیتاب به همانجایی رساندم که «او» را دیدهبودم. در نخستیندیدار، او در فاصلهی دومتری قطار ایستادهبود و من در داخل آن قفس متحرک، به گونهای نیمخیز، به تماشای زیباییهای پایانناپذیر او مشغول بودم. زیباییهایی که در وجود او، انگار در سایهی معجزهای باورناکردنی از هیچستان هستی ظاهر شدهبود و یکباره، بود و نبود مرا به بازی گرفتهبود. انگار محل ایستادن او برای مسافری که منتظرش بود، برای من بدل به مکان مقدسی شدهبود که میتوانستم همانند زائران غریب و غمگین، تقاضای تحقق همهی آرزوهای ریز و درشت زندگی بسیار کوتاهم را داشتهباشم.
از ایستگاه قطار تا روستایی که گمان میکردم ممکناست آن دختر غریبه از آن جا آمده باشد، راه درازی نبود. روستای نسبتاً بزرگی بهنظر میرسید. شاید سیصد چهارصد نفر جمعیتداشت. البته، این گمان آنروز من نبود. بلکه دریافت روزگار پختهسالی من است. در آن روزگار، روستای مورد نظر برای من، شهری بود که شاید هزاران نفر در خانههای گِلی و گاه دخمهمانندش نهانبودند و همزمان از پنجرههای کوچک و کور خویش، این عابر غریبه را از نظر میگذراندند. در همان حال، کمتر کسی در کوچههای زخمی و گرسنهی آن روستا در رفت و آمد بود. منِ جستجوگر، نه نامی در دستداشتم و نه نشانهای. حتی اگر نام و نشانهای هم در دستداشتم، چگونه میتوانستم منظور خویش را بی هیچ مقدمهای بیانکنم؟ چگونه میشد به مردمان آب و علف، به مردمان سادگی و رنج، این نکته را فهماند که میشود کمیگرسنه و خستهبود اما عاشق هم بود! عشق در روستاهای ایران، هنوز در ردیف محرمات است. چه معنیدارد که دلی بیهیچ مذاکره و مقدمهچینی اولیه، یکباره، خواهان دلی دیگر گردد؟ چگونه میشود اجازه داد که فردی غریبه، از دوردستهای افق سررسد و به کسی که نه میشناسد و نه حتی با وی کلامی رد و بدل کردهاست، بگوید دوستت دارم؟ آنهم جوان تازه به دوران رسیدهای که نه در سن ازدواج است که بتواند آشکارا به خواستگاری چنان دختری برود و نه حتی نشانهای از او در دستدارد تا بتواند جستجوی خویش را منطقی جلوهدهد. حتی در کاری هم تخصص ندارد تا بدان بهانه بگوید که کسی در آن روستا، سراغ تخصص وی را گرفتهاست.
شاید اگر عاقلانه اعتراف میکرد که تمام درهای امید را برای پیداکردن او، به رویش بستهبودند، دور از واقعیت نبود. اما من خام و مضطرب، در پی تنها چیزی که نبودم، ایستایی و واپسنشینی بود. فقط با گشتن و جستجو کردن بود که میتوانستم نه تنها آرام بگیرم بلکه بخشی از همان روند شکلگیری احساساتم را نیز به سامان برسانم. گاه میتوان اندیشید که بسیاری از توفیقها و به همپیوستن آرزوهای برآوردهشدهی انسانی، در گرو برخی تصادفهای «نامحتمل» و حتی «غیرممکن» بودهاست. از اینرو، همیشه اعتقاد داشتهام که تا آخرین لحظاتی که دیگر نومیدی در انتهای خط قرمز است، بازهم نباید نومیدبود. و من نومیدنبودم. چراغی در مزرعهی احساس من روشن شدهبود. چراغی که میخواستم آن را نه برای امروز و فردای نزدیک بلکه برای فرداهای بسیاردور زندگیام نیز روشن نگاهدارم. فرداهایی که من حتی از چند و چون وجودشان، هیچ نمیدانستم. اما مطمئن بودم که چنان فرداهایی وجود دارد. از همینرو، تلاشم برآن بود که از جلو تکتک خانهها بگذرم و حتی کوچه پسکوچههای آن روستا را، ندیده رهانکنم. اگر کسی در آن حال، در پی من میبود و حرکات و رفتارم را زیر نظرداشت، شاید به آن شتاب و بیهودهگردی من یا میخندید و یا به کارکردن درست شعور من، تردید میکرد. جوانی هفده ساله، با شتاب و اضطراب، از جلو یکایک خانهها میگذرد، نه به جایی کوبه میکوبد و نه در جایی توقف میکند و مهمتر از همه آنکه در هیجکجا، به داخل خانهای که حتی «در» آن باز است سرک نمیکشد. پس در آن صورت، او را چه میشود؟ آیا کسی وی را تعقیب میکند که او یکدم از پا نمینشیند؟ آیا عنان عقل را از دست دادهاست که نه سر از پا میشناسد و نه پا از سر؟ طبیعیاست که مردم می توانستند هرگونه اندیشهای را به ذهن خود راهدهند اما آن اندیشهها، پاسخگوی واقعیت جاری دنیای درون من نبود. باری، هنوز ساعتی نگذشتهبود که من همهی کوچه پسکوچههای آن روستا را زیر پاگذاشتهبودم اما به جز چند عابر روستایی، چه زن و چه مرد، کسی را ندیدم. آنان نیز در آن بُرش کوتاهی که مرا میدیدند، تنها گمانی که میتوانستند در بارهام داشتهباشند آن بود که مهمان خانوادهای هستم و دارم مستقیماً به سوی مقصدی میروم که خانهی میزبان مناست.
ادامه دارد
«چگونه میتوان از جستجوی همهی زیباییهای زندگی سرشار بود و نگاه بر جلوههای جادوگرانهی آن نبست؟ چگونه میتوان زیباییهای زندگی را که میتوانند آبستن دریای مواجی از آرامش و شور، از تضمین و اضطرابباشند، نادیدهگرفت؟ هیچ جلوهای از زندگی انسانی، در نخستین تجلی خویش، چیزی را برای ما و در ما، نه ابدی میسازد و نه نه برای بقای آن، ضمانتی چند و چونناپذیر ارائه میدهد. «کامشاد» که با نگاه کاوشگر خود در ایستگاهی بعد از گرمسار، محو زیباییهای معصومانهی دختری شدهاست، خود در یک آن، هم «شکار» شدهاست و هم «شکارچی». شکار عشق و شکارچی عشق. دشواری این موضوع در آن است که این شکار و شکارچی، از آن سوی افق که قرینهی دیگری به دنبال خویش دارد، هیچ چیزنمیداند. آیا آنکس که شکار اوست، خود به سرنوشت گریزپای خویش واقف است؟ آیا آن شکارچی پر ابهام، حتی گمان میبَرَد که زیبایی های گدازندهی وجود او، دلی را در دوردستهای افق به بند و زنجیر کشیدهاست؟» روز چهارم دیدارمان در شاهرود، احساسکردم که روح من آنقدر پریشان و از همگسیختهاست که توانایی ماندن و تحمل چنان محیطی را به کلی از دست دادهاست. محیطی که هرگونه دلبستگی های فکری و عاطفی من نسبت به آن، از رنگ و اعتبار تهیشدهاست. این نکته را ناگفتهنگذارم که موقع حرکتکردن از تهران، من خود یکی از مشتاقان سفر به شاهرودبودم. درستاست که ما هیچکدام به پدرم برای چنین سفری اصرار نکردهبودیم اما زمانی که او در برابر خواستهای مکرر خالهاش، مقاومت خویش را از دستداده و تصمیم به سفر گرفتهبود، ما نیز دوستداشتیم که او را همراهیکنیم. البته اگر اصرار مشخصی از سوی خالهاش نبود که همهتان بیایید، چه بسا حتی مادرم را هم با خود نمیبُرد. فلسفهی پدرم در این زمینه، همیشه آن بودهاست که چه لزومی دارد دیگران تاوان محبت و دوستی خویش را با یکفرد، به قیمت تحمل همهی اطرافیان آن فرد بپردازند؟ از دیدگاه پدرم، ما همه و حتی مادرم، با خالهی او بیگانهبودیم. شاید در خلال دهسال اخیر، او فقط یکبار، آنهم یکی دوساعت به خانهی ما آمدهبود. اما خالهی پدرم، خواهر زادهاش را بسیار دوست میداشت و از همین رو، پدرم حداقل سالی دوبار، به تنهایی به دیدار وی میرفت. خالهی پدرم، او را نه مانند خواهرزاده، بلکه همچون فرزند خود تلقی میکرد. شاید یک دلیلش آن بود که در طول رشد و دوران جوانی و نوجوانی او، به علت روابط گرم و مهربانانهای که با هم داشتند، شاهد تحولات رفتاری و فکری او بودهاست. همین نکته، از انگیزههای عمیق علائق مادرانهی وی نسبت به پدرم بودهاست. خالهی پدرم همیشه این فلسفه را داشت که باید به خاطر یک گل، هزاران خار را نیز آبیاریکرد. طبیعی بود که او نه مادرم را خار میپنداشت و نه ما را. اما به هرصورت، بیآن که او رابطهای فکری و عاطفی با ما داشتهباشد، دوستداشت که اینبار، همهی اعضای خانوادهی خواهرزادهاش، او را همراهیکنند. شاید هم هرگونه فکر دیگری جز آنرا، نادرست و غیر اخلاقی میشمرد. سرانجام، پدرم در برابرآن همه مهر و بزرگواری خالهاش، مقاومت اصولی خود را از دستداد و قبولکرد که با همهی اهل و عیال به شاهرود برود. خالهی پدرم حتی گفتهبود که اگر خواهرزادهاش دوست ندارد به علت تنگی دست و پا و محظوراتی از این قبیل در شهر بماند، میتواند بابچهها، راهی روستای کوهپایهای آنان گردد تا در آنجا، یکی دوهفته را دور هم باشند. این را نیز بگویم که از مرگ مادر پدرم، چندسالی میگذشت. در عمل باید گفت که از تبار خانوادهی مادری پدرم، یگانه کسی که هنوز زندهبود، همین خالهای بود که در شاهرود زندگی میکرد. او نیز با توجه به سن و سالی که داشت، آفتاب عمر خویش را بیش و کم بر لب بام زندگی میدید و مهمتر آن که معتقد بود قبالهی عمر همهی انسانها پنهان است و مرگ در هر لحظه از زمان و مکان، میتواند گریبان انسان را بگیرد. از اینرو، دوست داشت که دست کم در آن این سالهای غروبین زندگی، یاد خواهرش را از این طریق، بیشتر و بیشتر زنده نگاهدارد. اما من در شاهرود نبودم. من حتی نسیم دلپذیر آن روستای کوهپایهای خالهی پدرم را در زیر پوست تبدارم احساس نمیکردم. به همین دلیل، در خلال آن چندروز، به راه حلهای گوناگونی فکرکردم. برای من چیزی که اهمیتداشت آن بود که خود را به آن ایستگاه کویری و روستای مجاورش برسانم تا شاید نشانهای از آن گمشده که برای من، داشت به رؤیای ابدی زندگی تبدیل میشد، بیابم. سرانجام به راه حلی رسیدم که میباید آنرا با پدرم در میان میگذاشتم. به او گفتم حالا که من چند روزی هم در شاهرود بودهام، بد نیست سری به یکی از دوستان همکلاسیام بزنم که تابستانها به دهکدهای میروند که در فاصلهی میان سمنان و گرمسار است. پدرم آن دوست مرا بارها ملاقات کردهبود. از اینرو، پیشنهاد من چندان دور از واقعیت نبود. خاصه آن که خانههای ما در تهران، فاصلهی زیادی هم از یکدیگر نداشت. پدرم در آغاز، کمی فکر کرد و ظاهراً دودل به نظر میرسید. حتی سؤالی را مطرحکرد که من جواب آن را از قبل در آستین داشتم. او گفت:«حالا آمدیم و تو پیش دوستت رفتی. اگر آنها در خانه نبودند و یا پیدایشان نکردی، چه میکنی؟» من جوابدادم:«اولاً قبل از رفتن، با او تماس میگیرم. ثانیاً اگر هم آنها در خانه نبودند، من با قطار بعدی به تهران میروم و درخانه، منتظر شما میمانم.» پدرم که از وسط راه تهران، قبل از رسیدن به شاهرود، متوجه حواسپرتی، دلگرفتگی و حالت اندوهگین من شدهبود، دیگر درنگ را جایز ندانست. بخصوص که این رفتن، از نظر او، گریزی بود برای رهایی از آن خستگیهای روحی که انسان، گاه به دلایل ناگفتهای گرفتارش میشود. پس از آنکه موافقت او را جلبکردم، احساسی از آرامش و توفیق، جانم را فراگرفت. احساس میکردم که آبشاری از زیباییها و نوازشهای زندگی به جان من سرازیر شدهاست. مهم تر از همه آنکه در گسترهی خاماندیشیهای جسورانه و عاقبت نیاندیشانهی جوانی، بیشترین امیدم را برآن تمرکز دادهبودم که بتوانم آن غریبهی منتظر را که از وجودش زیبایی و مهر سربرمیکشید، یکبار دیگرببینم و همهی احساسهای متلاطم آن چندروزهام را برایش بازگویم. باری، روز بعد، صبح زود با اولین اتوبوس به سوی سمنان راه افتادم. بیقرار و جستجوگر. انگار با کسی قرار قطعی گذاشتهبودم که او نیز میبایست چشم به راه من لحظهشماری کند. تمام طول سفر از شاهرود تا سمنان در موجی از اندیشههای دور و دراز ماجراجویانههای ذهنی خویش، شناور بودم. وقتی به سمنان رسیدم، پرسان پرسان، سراغ همان ایستگاه قطاری را گرفتم که نامش را در ذهنم انگار برای همیشه، حک کردهبودم. پس از آنکه فهمیدم کدام اتوبوس به سوی گرمسار و مشخصاً همان منطقهی ایستگاه قطار میرود، دقیقهای درنگ نکردم و پا در راه گذاشتم. ادامه دارد
«سفر به شاهرود و کوهپایههای اطراف آن، ظاهراً قرار بود علاوه بر پاسخدادن به خواست و نیاز خالهی پدری «کامشاد»، تنوعی هم در زندگی سرشار از دود و دم تهران برای آنان پدید آوَرَد. اما توقف قطار در یکی از ایستگاههای بعد از گرمسار، در فاصلهی میان شاهرود و این شهر، موجبشد که نگاه جستجوگر او، در افق زیباییها و جاذبهی دختر منتظر و مضطربی در ایستگاه مورد نظر، یکباره متوقفشود و در پی خویش، همهی هستی وی را نیز به غارتبَرَد. گویی «کامشاد» تنها یکبار به نمایشگاه زندگی پا گذاشته بود و همان یکبار نیز، چنان عطشزده و بیقرار بوده که بادیدن چشمهساری از زلالیهای زیبایی حضور یکدختر نیمهروستایی و نیمهشهری، تاب و توان انسانی خویش را از دستدادهاست. سفر به شاهرود که قراربود همهی خستگیهای درس و مشق تهران را از تن او بیرون سازد، اینک او را در برابر آزمونهایی هنوز هم دشوارتر قرار دادهاست.»
قطار راه افتادهبود اما من هنوز در آنجابودم. در گوشهای از محوطهی پژمرده و رنگ و رورفتهی کویری ایستگاه راهآهن، پشت به خورشید رنگباختهی مغرب کویر ایستادهبودم و تندیسی از معصومیت و زیبایی را تماشا میکردم. اما او متوجهی حضور من نبود. من نیز در وضعیتی نایستادهبودم که بدگمانی و یا پرسشی در ذهن او برانگیزم. اگر من در مغربزمین بزرگشدهبودم و ناگهان خود را در برابر آنهمه زلالی و عطر زندگی قرار میدادم، هیچکس را حق اعتراض نبود که چرا نگاهم را یکدم از او بر نمیدارم. نه قانون میتوانست مرا منعکند و نه بستگان آن دختر و نه حتی خود او. من حقداشتم در هرجا که میخواهم بایستم و چیزی یا کسی را که دوستدارم، سیر و پُر تماشاکنم. نگاه من نه به حریم کسی تجاوز میکرد و نه موجب آزار و یا وقفه در کار این و آن میشد. اما چنین خواستی، نه در مشرقزمین عملی است و نه در یکی از سرزمینهای مشرقزمین یعنی ایران. در سرزمین ما، هر نگاهی میتواند دنیایی از وسوسه، هنگامهای از اندیشههای ممنوعه و پر از طرح و توطئه را در خود نهان داشتهباشد. من و ما در بافت زندگی اجتماعی، خیلی زود میآموزیم که «مرز»های فردی و اجتماعی را بشناسیم و تا حد مقدور، به رعایت آنها ملزم باشیم. او اما همچنان نگاه خویش را که این بار با مقداری نگرانی و اندوه توأم شده بود از افق برنمیگرفت.
قطار رفتهبود اما او با نگاهش، سمت و سوی تهران را نشانه گرفتهبود. زیرا کسی که قرار بود بیاید، ظاهراً باید با همان قطاری میآمد که ما از تهران عازم شاهرود بودیم. شاید در نهایت نومیدی، انتظار آنرا میکشید که ناگهان قطاری دیگر پر از عطر آن کس که او انتظارش را میکشید، از راه فرارسد و کبوتر اندوهش را برای لحظهای هم که شده به هیچستان زندگی پروازدهد. گاه دست راستش را سایبان ابروانش میگرفت و گاه دست چپش را. اما آرام آرام احساس میشد که تاب و توان خویش را از دست دادهاست. برخی زیباییها و یا موهبتها چنان بزرگند که انسان احساس میکند که قدرت پذیرش و یا دارندگی منحصر به فرد آنها را ندارد. انگار اینگونه زیباییها از آنرو در نمایشگاه زندگی گذاشته شدهاند که نگاه زیباییپسند انسان، دور از تعلقهای فردی، بتواند از سرچشمهی پرفیض آنها سیرابگردد. زیبایی و جاذبهی نیمزنانه و نیمدخترانهی او چنان بود که عطری از بهترین دلپذیریهای پایانناپذیر زندگی را در اطراف خویش پاشاندهبود. من در آن خامیها و آتشفشانیهای درونی خویش، با تضاد خاصی در نبردبودم. تضاد میان خواستن انحصارطلبانهی آن همه نجابت و زیبایی و از سوی دیگر رهاکردن آن خواست انحصارطلبانه و تاریک و کور که هنوز در من زبانه میکشید. من به آن درجه از پختگی نرسیدهبودم که بتوانم میان این دو احساس، گفتگویی سازشکارانه برقرارکنم. گفتگوهای درونی کاوندهای از این دست که پس از گذشت سالیانی چند صورت میگیرد، رنگ و وزن دیگری دارد تا گفتگوهایی که در آن سالیان و در آن لحظات، دنیای درون مرا بدل به مرکز درگیریهای عقل و احساس، مصلحتطلبی و جسارت، انحصارطلبی و آزادهاندیشی کردهبود.
باری، دختر، اینبار نگاهش را از افق برگرفت و با همان بیقراری انسانی خویش، آن را به پیرامون خویش چرخاند. درست در همین لحظه، آن را به روی من تمرکزداد. انگار در من چیزی را یافتهبود که هرگز در جایی دیگر ندیدهبود و شاید هم حیرتکردهبود که در میان آنهمه روندگان و چرخندگان انسانی، جوانی به سن و سال من، دور از هرگونه جسارت، نگاه ستایشگر و خواهندهی خویش را با نرمی و شوق بدو دوختهاست. لبخندی بسیار کمرنگ اما بسیار قدرتمند و آهنربایی، لبانش را پوشاند. اما من چنان غافلگیر و حیرتزده شدهبودم که حتی نتوانستم پاسخ آنهمه شکوفایی و زیبایی را با لبخندی از همان سرشت ارائهدهم. غافلگیرانگی من هیچ مرز و ارتفاعی نداشت. قطار همچنان میدوید و میخزید. ناگهان دست پدرم را روی شانهام احساسکردم که گفت:«کجایی کامشاد! خوابت بردهاست!؟» و من در آن لحظات خوابم نبردهبود. اما سیلاب خیال، همهی وجودم را درو کردهبود. از پدرم معذرتخواستم. او نیز بیشتر از آن پاپیچنشد. اما توضیحداد که سهچهار با مرا صدا زده و من جوابی ندادهام. من البته منکر نشدم که حواسم پرت بودهاست اما پدرم نیازی به بازجویی نداشت تا بداند پرندهی خیالم به کجا پرواز کردهاست. او حداقل این درک انسانی را داشت و دارد که هرانسانی، گاه به گردابی از اندیشههای دَوَرانی میافتد که نه او را سر مقاومتاست و نه آن اندیشهها را سر ایستادن! با آن که بقیهی مسیر را نیز همچنان دم پنجرهی قطار نشستهبودم اما دیگر دنیای بیرون را نمیدیدم. بیابان غریب و مبهوت با آن کویر تنها و فرسوده، فرسنگ در فرسنگ همچنان حضور خویش را به آدم اعلام میداشتند. اما مرکز فرماندهی ذهن من، همچنان در ایستگاه بسیار کوچکی بعد از گرمسار، به بند و زنجیر کشیده شده بود.
روزهای حضور من در شاهرود، روزهای سنگین و پاره پارهای بود. با همه حرف میزدم. به خیابان میرفتم و در خانهی پسرخالهها و دخترخالههای پدرم که آنان نیز مقیم شاهرود بودند، خوش و بش میکردم. اما من در جمع واقعی آنان حضور نداشتم. چیزی بر جانم نیشتر میزد. خیال از دست دادن آن دختر غریب و گرمابخش، آن دختر نگران و منتظر، یک لحظه آرامم نمیگذاشت. گاه از خود میپرسیدم که او را با جان من چهپیوندی است؟ جوابینداشتم. اما انگار در همان دقایق گذرا، در همان بیقراریهای جان و دل، آتشی برجان من افتادهبود. آتشی که می سوزاند اما خاکستر نمیکرد. آتشی که شعلهمیکشید اما کسی گدازههای آن را نمیدید. چگونه میتوان در جایی هم حضور داشت و هم نداشت؟ حضورداشتن با خود لازمههایی نیز دارد. با حضور داشتن، از انسان، تمرکز و بده بستان فکری میخواهند اما وقتی که حضور تو، از نوع حضورهای غایباست، چگونه میتوان پیرامونیان را به درست کارکردن رفتار و اندیشه و زبان متقاعدکرد؟ آری، روزهای گرم تابستان که میباید شاهرود را با باغی که خالهی پدرم در یکی از کوهپایههای اطراف آن داشت، بدل به بهترین تابستان زندگیام میکرد، به کلی بر من حرامساخت. تمام تلاش خود را کردم تا اطرافیانم از این دگرگونی روحی که بر من عارض شدهبود، چیزی نفهمند. اما من میبایست به هربهانه و بها که شدهبود، خود را از آن حضور غایب برهانم و سرچشمهی آن شرارههای سوزان را در دایرهی امکانات انسانیام پیداکنم.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|