شمیم استخری |
حضور «کامشاد اعتمادیان» در خانهی «حاج ملاّ حسن»، بهانهای شدهاست تا «منصوره خاتون»، قفل کلام خویش را هنوز هم بیشتر بازکند. حرفهای «منصورهخاتون»، آمیخته به تضادی است که میتواند بخشی از آن، «حقیقت» داشتهباشد و بخشی دیگر، تفسیر «حقیقت»باشد. اما همسرحاجی که شنوندهی آرام و ظاهراً حرفشنوی پیداکردهاست، دوست دارد سیلاب کلام را چه در قالب «حقیقت» و چه در قالب «تفسیرحقیقت» به سوی وی جاریسازد. برای ما انسانها، گاه «تفسیر حقیقت» از خود «حقیقت»، پررنگتر، عمیقتر و تکاندهندهتر است. «تفسیر حقیقت» برای «منصورهخاتون»، بازتاب احساسات جریحهدارشدهی انسانی اوست در رابطه با برخی حرفها و کارهای «حاج ملاحسن» که در بُرشهایی از زندگیاش با او، از روی انصاف و حرمت نبودهاست. برای پسرجوانی همچون «کامشاد» که از «بد» حادثه، شبی را بدانجا پناه آوردهاست، شنیدن تفسیرها و تحلیل های «منصورهخاتون» از حقیقت یا رویدادهایی که بر او گذشتهاست، بیشتر به داستانهای غیر قابل تصوری شباهتدارد که مکان وقوع آنها، بیشتر برفراز ابرها قراردارد تا برسطح کرهی خاک.»
البته وقتی دخترم چندسال بعد، با مرد دیگری به نام «کاظم مغربی» ازدواجکرد. شوهر دومش از آن آدمها بود که ما، در آسمانها دنبالش میگشتیم اما درزمین پیدایشکردیم. شوهر «سودابه» از آن مردهاست که در «نجابت» و «اخلاق»، نمونهاست.» در این لحظه، «حاج ملاحسن» به وسط حرفهای «منصورهخاتون» دوید و با لحنی که دیگر بیحوصلگی و شکایت از آن میبارید، گفت:«من فکر میکنم که مادر «سیفالدین» تصمیمگرفته تا همهی تسویهحسابهایش را با دنیا و عُقبا، همین امشب انجامدهد. در دین و مذهب ما، همهی عالمان دین تأکیدکردهاند که آدم باید از لُغزخوانی در پشت سر مُرده، خودداریکند. مخصوصاً که او حالا در جای «راست» است و ما در جای «دروغ». اگر آدم بدی بوده که من هم در بد بودنش شکی نداشتهام، مطمئناً در روز قیامت به جزای اعمالش میرسد. مگر نشنیدهای که میگویند خداوند تبارک، از بزرگترین انتقام گیرندگان روزگار است. در واقع، سرهنگ، با کشته شدنش، جزای اعمالش را در همین دنیا دریافتکرد. اگر در آندنیا هم مجازاتشود و یا به جهنمبیفتد، مجازاتش دوبرابر شدهاست. البته اگر هم آدم خوبی بودهباشد، شک ندارم که یکی از اعضای خاندان امامت و طهارت، انتقام خون او را از قاتلانش خواهدگرفت. شاید هم گرفتهباشد. ما چه می دانیم!»
اما «منصورهخاتون» که قصد سکوتکردن نداشت، در جواب شوهر گفت:«من با این فکر وذکری که حاجی در «کلّه» دارد، گاه از کوره در میروم. گیرم که آن آدمهایی که او را کشتهاند، آدم بدی بودهباشند. اما کار آنها، هیچ پردهای بر اعمال این سرهنگ بیهنگ نمیکشد. یعنی پردهی فراموشی و گذشت.» ظاهراً «حاج ملاحسن» دریافتهبود که دست کم با حضور این مهمان ناآشنا و ناخوانده، حریف «منصوره خاتون» نمیشود. همسرحاجی، صحبتهایش را در بارهی شوهرسابق دخترش، به شوهر جدید او پیوندزد و ادامه داد:«کاظم مغربی»، داماد بعدیمان، مرد جوانی بود که در ادارهی آب و برق تهران کار میکرد. این بیچاره، خانم اولش را نزدیک به یکسال قبل از آشنایی با «سودابه»، در یک حادثهی رانندگی، در راه تهران به اندیمشک که زادگاه خانمش بوده، از دست دادهبود. البته هردوتاشان سوار اتوبوس بودهاند که در تاریکی شب، راننده به علت خستگی و خواب آلودگی، کنترل اتوبوس را از دست میدهد. اتوبوس از جاده منحرف میشود و به داخل یک گودال بزرگ که عمق چندانی نداشته، سقوط میکند. اگر آن گودال، دره یا کوه بود، حتماً تلفات اتوبوس بیشترها از این میشد. همسر «کاظم مغربی» که حامله هم بوده، جا بهجا کشته میشود اما خود «کاظم» از دست چپ، آنقدر صدمه میبیند که نزدیک بود آن را قطعکنند. اما بعدها با چند عمل جراحی، توانستند دستش را از قطعشدن نجاتدهند.»
«منصورهخاتون» در حالی که باز چشمانش کمی اشکآلودشدهبود، با همان دستمال قبلی که آنرا در کنار خود روی زمین گذاشتهبود، هم اشکهایش را پاککرد و هم راه گلویش را صاف. و قبل از آنکه اجازهدهد که حاجی به وسط حرفهایش بدود، داستان زندگی دخترش را ادامهداد:«مرحوم پدرم میگفت:آنچه نصیب است نه کم میدهند/ گرنستانی به ستم میدهند. البته قسمت آن بود که «کاظم مغربی» را به همان بیمارستانی در تهران منتقلکنند که دختر ما «سودابه»، سرپرستار همان بخش بوده است. او از رفتار دختر ما و دلسوزی خاصی که نسبت به حال همهی بیماران نشان میداده، چنان خوشش میآید که پس از آن که میفهمد «سودابه» نیز شوهرش را از دست داده و یک دختر کوچک دارد، به او پیشنهاد ازدواج میدهد. «سودابه» نیز از او خوشش آمدهبود و پس از مدتی صلاح و مشورت با ما، به او جواب مثبت دادهبود. وقتی که آنها با هم ازدواجکردند، هردوی آن ها یکسالی بود که بیوه شدهبودند.» «حاجی» اینبار طاقت نیاورد و گفت:«مادر سیفالدین، حالا که تو جریان زندگی ما را از سیر تا پیاز، از خضر پیغمبر تا یعقوب نبی تعریف کردهای، از محبت «کاظم آقا» هم بگو که با نوهی ما «نوشیندخت»، چه برخوردی داشتهاست.» «منصورهخاتون» گفت:«همین الان سرزبانم بود که این ماجرا راهم برای «آقا کامشاد» تعریفکنم.» و بعد ادامهداد:«از آنجایی که سرهنگ، تنها فرزند خانوادهاش بود، و پدر پیرش هم بیمار و بی حوصلهبود، کسی مدعی خصوصی «نوشین دخت» نشد. مادر سرهنگ، خیلی سالها پیش، قبل از مرگ پسرش فوتکردهبود. از طرف دیگر، برای آن که دیگر قوم و خویشهایشان بدنام نشوند، به کلی از موضوع «نوشیندخت» فاصلهگرفتند. پدر سرهنگ حتی اجازهداد که اگر سودابه بخواهد میتواند نام خانوادگی دخترش را به نام خانوادگی «کاظم» که «مغربی» بود تبدیلکند.»
همسر حاجی در حالی که کمی آرام گرفتهبود، به شوهرش گفت که آن قاب عکس نسبتاً بزرگ را که پُر از عکسهای کوچک بود از دیوار پایین بیاورد تا آنها را به من نشانبدهد. در آنجا، میشد عکس های فرزندان آنها را با همسران و نیز شماری از نوههایشان دید. اما عکسی از سرهنگ در آنجا وجود نداشت. «منصورهخاتون»، اصرار داشت که عکس داماد جدیدشان «کاظم مغربی»، دخترشان «سودابه» را همراه با نوهشان به من نشانبدهد. از «نوشیندخت» که گویا جایگاه خاصی نزد آنان داشت، چندین عکس دیده میشد که همسر حاجی، یکایک آنها را نشانمداد. اما آخرین عکسی که از «نوشیندخت» دربرابرم قرارگرفت، یکباره مانند یک«شوک» الکتریکی، نزدیکبود فریادم را به آسمان هفتم بلندکند. لرزه براندامم راهیافته بود. انگار دلم مانند سنگی سنگین، از ارتفاعی نامرئی، همچنان در حال سقوط قرارداشت. نوعی سرگیجه و نوعی جادوزدگی،جانم را در خود گرفته بود. نمیدانستم چه حالی دارم. اما دوست هم نداشتم کسی بداند که در چه حال روحی توفانی، لرزاننده و غبارینی به سرمیبرم. این عکس آخرین «نوشیندخت»، دقیقاً تصویر همان دختری بود که من از راه تهران به شاهرود، در آن ایستگاه کویری قطار دیدهبودم. دختر گمشدهای که حتی حضور من در آن خانه به عنوان مهمانی ناخوانده، زاییدهی همان جسنجوها و سرگردانیها بود.
ادامه دارد
«همسر حاجی یعنی «منصوره خاتون» وقتی «کامشاد» را میبیند، انگار دیوار «نُدبه»ی تازهای پیدا کردهاست تا بدان وسیله بتواند دردهای درون خود را از پرده بیرونبریزد و از آن راه به نوعی «تأیید درد» و همدلی انسانی در افقهای دیگر زندگی دستیابد. «منصورهخاتون» به ماجرای مرگ دامادش اشاره میکند که در ماههای آغاز انقلاب، سرهنگ شهربانی و جزو افسرهای ضدشورش بوده که با مردم، رفتاری خشن و غیر انسانی داشتهاست و به همین جهت، چندماه قبل از انقلاب، توسط دو نفر موتور سوار از پشت به گلوله بسته میشود و جانش را از دست میدهد. همسرحاجی، هنگام بیان این ماجرا، انگار در صدد است تا غبارهای حاصل از رفتار غیر انسانی دامادش را که هنوز بر بلور دل او و بر اعتبار و تاریخ زندگیاش باقی مانده است با اشکهای خویش بشوید.»
«منصورهخاتون» همسر حاجی به حرفهایش ادامهداد:«با این که ما از دست او و رفتارهایی که با مردم داشت، سخت ناراحتبودیم اما دخترم میگفت که از شوهرش راضی است. البته من کمی شکداشتم. هرچند خود من، همیشه از حاجی راضی بودهام و هستم. اما با وجود این، انسان بسیاری وقتها بنا بر مصلحتهای زندگی و اطرافیان، «مجبور» است به شرایطی که دارد راضیباشد. به قول آن شاعر و صدالبته دور از جان «حاجی»:
در کف شیر نـــــر خونخوارهای
غیر تسلیم و رضا، کو چارهای؟
باید بگویم این رضایت برای آنست که انسان چارهی دیگری ندارد. البته منظورم آن نیست که زندگی من در کنار «حاجی»، خدای ناخواسته، تلخ بودهاست. اگر زندگی من تا آن حد برایم تلخبود که خود را در جهنم احساس میکردم، حتی یکساعت هم در خانهی «حاجی» نمیماندم. به قول معروف:«از اسب افتادهبودم. از اصل نیفتادهبودم.» اما واقعیت آنست که در طول این زندگی طولانی و پر از ماجرا، خیلی چیزها را خواستهام که حاجی انجامدهد اما چنان که من خواستهام نکردهاست. قبل از ازدواجم، خیلی آرزوهای دور و درازیداشتم که هیچکدام عملینشد. باید میدانستی که به من میگفتند دختر «حاج مجتبی باغدار».
در آن زمان، پدرم تنها کسی بود که در میان دوستان و آشنایانش، مرا به مدرسه میفرستاد. من تا کلاس نهم هم خواندم. در همین شهر «گرمسار» درس میخواندم. میخواستم معلمبشوم اما پدر این «حاج ملا حسن»، آنقدر آمد و رفت تا آدامس پدر مرا دزدید و سرانجام به ازدواج ما رضایتداد. پدر من یکی از مالکان بزرگ این منطقه بود. یک «حاج مجتبی» بود و دهها آبادی. اما کو آن روز و روزگار؟ من اصلاً طرفدار بچهی زیاد و نوه و نبیره هم نبودم. اما ای کاش، زنان در این جور چیزها، کمی قدرت تصمیمگیری داشتند. اگر آدم حرفی هم میزد، گفتهمیشد که دخالت در کار خداست. البته حاجی همیشه مرد شریفی بوده. اما او هم گاهی فیلش یاد هندوستان میکردهاست.» حاجی حرفش را قطعکرد:«بساطی را که من امشب میبینم انگار تو قصد داری تاریخ زندگی ما را از حضرت آدم تا ظهور حضرت قائم برای این پسر معصوم و خسته شرحدهی! پدر آمرزیده، این بندهی خدا خسته و هلاک است. بگذار برود بخوابد. بیچاره بدشانسی آورده، هم دوستش او را قالگذاشته و هم این که خود او اشتباه کرده و آدرس باغ یا ده آنها را از سر حواسپرتی و جوانی، به دقت در ذهن خود نسپردهاست.»
«منصورهخاتون» گفت:«مطمئن باش حاجیجان! اگر چیزی را هم شرحدهم، کارهای ترا شرح نمیدهم. زندگی من و تو از اول با هم گره خورده و تا زمانی هم که زندهباشیم، این گره ادامه خواهد داشت.» البته من از برخی اصطلاحات و کنایات رد و بدلشده میان آنها، چیزی نمیفهمیدم. آنچه را که میفهمیدم آن بود که «منصورهخاتون» میخواهد بعضی حرفها را برزبان بیاورد، اما حاجی به شکل بسیار زیرکانه و سیاستمدارانهای، سعی برآن دارد که آنحرفها برزبان نیاید. اما همسرحاجی آنقدر از شوهرش شناختداشت و آنقدر در جای محکمی نشستهبود که باکی از برخی زیادهرویها و یا افشاگریهای خویش نداشت. همسرحاجی ادامهداد:«درست است که دخترم از او رضایتداشت اما آنها بیشتر از پنجسال با هم زندگی نکردند. شاید پنجسال برای امتحان کردن بعضی آدمها کافی نباشد. شاید برای بعضی دیگر کافی باشد. یک خدا هست و میلیون ملیون خلق خدا. هرکدام هم سازی میزنند.
از طرف دیگر، دخترم چنان مطیع او بود که هیچ بردهای نمیتوانست تا آن حد مطیع ارباب خود باشد. بیاجازهی شوهرش، جرأت نمیکرد از تهران به خانهی ما بیاید. حتی برای رفتن ما هم به خانهشان به تهران، اصرار چندانی نداشت. حالا میفهمم که دخترم زیر فشار بودهاست. درست است که دختر من بیشتر از دوازده کلاس سواد نداشت اما خیلی چیزها را خوب میفهمید. او دوستداشت که شوهرش از او راضیباشد. هیچگاه کاری برخلاف میل او انجام نمیداد. در حالی که زن و مرد دوتا انسان مختلفند. اگر زن کاری هم بر خلاف میل شوهرش انجام دهد، آسمان خدا خراب نمیشود. البته به شرط آنکه کارش بر خلاف عُرف و شرع و اخلاق نباشد. خود من بارها در زندگیام کارهایی کردهام که حاجی نپسندیدهاست. غُر هم زده. اما خونم را به شیشه نکرده است. البته این را میدانم که اگر دختر من کاری بر خلاف میل شوهرش انجام میداد، چه بسا خونش به شیشه میشد. حتی قبل از آنکه برای همهی ما مشخصشود که شوهر او، جزو افسران ضد شورش بوده، فهمیدهبودیم که گاهی در «کمیتهی شهربانی» نیز، برخی از جوانهای آنروز را که به جرم «خرابکار»ی دستگیر میکردند، کتک میزدهاست.
من این گیسها را تنها سر بچهداری و لباسشویی و نانپزی و رُفت و روب سفید نکردهام. این را میدانم که اگر مردی در بیرون از خانه به کاری مشغول باشد و یا رفتاری از او سربزند که از نظر اخلاق و انسانیت محکومباشد، احتمال اینکه او آنها را به شکلی در خانه هم تکرارکند، همیشه وجود دارد. شاید هم آن مرد در خانه، دخترم را اذیت میکرده اما دخترم بر اساس رازداری، تهدید و یا هرچیز دیگر، سکوت میکرده و حرفی نمیزدهاست. اما این که دخترم مانند خدمتکاری در برابر اربابش رفتار میکرد، شکیندارم. وقتی که سرهنگبی هنگ کشتهشد، تنها فرزندشان یک دختر چهارساله بود به نام «نوشیندخت». اگر بگویم که من از مرگ او ، هم خوشحالشدم و هم ناراحت، دروغ نگفتهام. خوشحالبودم چونکه آدمی مثل او، دیر یا زود به سزای اعمالش میرسید. انتقام، همیشه با کفشهای آهنی راه نمیرود که آدم، صدایش را بشنود. هرچند گاهی با طبل و نقاره نیز آدم را خبر میکند که من در راهم. اما بیشتر وقتها، کفشهای انتقام، نرم و بیصداست. از این جهت که بتواند بدون مانع جلو برود و کار خود را انجامدهد. گذشته از اینها، برای خانوادهی ما سرافکندگی داشت که داماد من، آدم بیرحم و خشنی باشد.»
ادامه دارد
«کامشاد اعتمادیان» این موهبت را یافت که در آخرین لحظات نومیدی، خستگی و گرسنگی که زائیدهی توفانهای ذهنی و عاطفی سن و سالهایی است که انسان نه برآوردی از توانایی خویش دارد و نه از کوری قوانین طبیعی، توانست به مردی برخورَد که از سر مهر و همدلی، او را به خانهی خود مهمانکُنَد. برای کسی که هیچگاه در خلال زندگی هفده سالهاش از خانهی پدری دور نبوده، این اتفاق از آن موردهایی است که بدل به ورقهای بزرگی از تاریخ زندگیاش میشود. تصادف را که او با مردی آشنا میشود که جز کمک و مهر انسانی نسبت به دیگران، چیز دیگری در دل ندارد. اما می توانست برعکس همهی اینها نیز باشد. افتادن به دام افراد ناباب، حتی خطر آن می توانست وجود داشتهباشد که زندگیاش را به بازی بگیرد. اما «کامشاد» و جوانانی از این دست در چنان لحظاتی، زندگی را تنها در یک نکته خلاصه میبینند. رفتن، خطرکردن و توفیق یافتن. آیا «کامشاد» خواهد توانست نشانی از گمشده ی خویش بیابد؟
وقتی که برخاستم تا به همسر«حاجی» کمککنم، او با مهربانی مادرانهای گفت:«پسرجان شوخیکردم. درست است که ما، هم دهاتی هستیم و هم قدیمی. اما معنیاش آن نیست که مهمان را عزیز نمیداریم. شما به جای نوهی من هستید. اما با وجود این، من به شما به عنوان یک مرد احترام میگذارم. فکر نکنید که در دهات ما فقط به مردها احترام میگذارند. در روستاهای ما، قدرت زنها کمتر از مردان نیست. اما این را میدانم که هرکسی به کاری عادت کردهاست. مردها به کارهای بیرون و زنها به کارهای داخل خانه. اما این را بگویم که خیلی از زنهای روستای ما، هم در خانه کار میکنند و هم در مزرعه.» حاجی که به حرفهای خانمش گوش میکرد، جوابداد:«این مادر سیفالدین مثل شیر نر است. از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد. من در طول زندگیم با این زن، یک ذره بدی از او ندیدهام. اگر گلایهکنم، خاک قبولم نمیکند. همین زن بوده که همهی بچهها را با صبر و حوصله بزرگ کرده، کارهای خانه را انجام داده و حتی یکبار هم «اِلّاه» نگفتهاست. خودش شاهد است که بارها به او گفتهبودم که اگر کمک میخواهی، هرکس را که دوست داری به خانه بیاور تا کمکتکند. نگران بقیهاش نباش. «رزق را، روزیرسان پر میدهد.» اما مادر «سیفالدین» همیشه گفتهاست:«من به بلای جان احتیاجندارم. دوست ندارم کسی را به خانهام بیاورم که از همهچیز زندگیام سر در بیاورد و بعد داستان زندگیام را یک کلاغ، چهل کلاغ کند و بر سردر هر خانهای بنویسد.»
همسر حاجی، حرفهای شوهرش را با تکاندادن سر تأییدمیکرد. آنگاه او در دنبالهی صحبتهای شوهرش گفت:«نمیدانم چندسال است که خانهداری و شوهرداری میکنم. فقط میدانم که از چهلسال بیشتر است. شکرخدا، از هیچچیز گله ندارم. نه از بچههایم و نه از شوهرهای آنها و نه از زنهایشان و نه حتی از نوههایم. خیلیها میگویند که مادرشوهر، دشمن خونی عروس است اما دلم میخواهد شما از عروسهای من، حتی مخفیانه بپرسید که نسبت به من چه میگویند. به همین غروب مقدس قسم که بارها و بارها گفتهاند که من از مادر خودشان برایشان مهربانتر بودهام. شاید از راه لطف، این قدر مرا بالا بردهاند. اما هرچهباشد من به آنها بدی نکردهام. از آنها هم جز خوبی و احترام، چیز دیگر ندیدهام. از این بابت خوشحالم. میدانم که اهل بهشت نیستم اما با وجود این، ته دلم صافاست که خداوند تبارک و تعالی، مرا به جهنم هم حواله نمیدهد.» در این میان، ناگهان چشمهای همسر حاجی پر از اشکشد و گریه، به کلی راه گلویش را بست. حاجی که داشت به همسرش نگاه میکرد، سرش را پایینانداخت. شاید او فهمیدهبود که همسرش چه میخواهد بگوید اما من که با بافت فکری و عاطفی آن خانواده بیگانهبودم، نمیدانستم آنگریه، نشانهی چیست.
او پس از مقدار تأمل که نشانهی آنبود که دارد اشکهای جاری در گلویش را قورت میدهد، به صحبتهایش ادامهداد:«از میان دامادها و عروسهایم فقط یکی خوب از آب درنیامد که همان یکی نیز سالیان دراز، زندگی را بر ماتنگکرد.» حاجی به میان حرف همسرش پرید و گفت:«فکر نمیکنم که وقت آن باشد که الان سری به صحرای کربلا بزنی. ما مهمان داریم و شاید بهتر باشد از شادیها صحبتکنیم تا از غمها.» اما همسر حاجی که بعداً فهمیدم «منصورهخاتون» نام داشت، به شکل غریبی مُصر بود تا داستان «پرآب غم» دامادش را برای من بگوید. من البته در آن حدی نبودم که بتوانم در وسط دعوا نرخ تعیینکنم بلکه میباید شنونده و مخاطب هرکس که صحبتی را شروع میکرد باشم. «منصورهخاتون» به صحبتهایش ادامهداد:«هروقت که من خواستم از آن سرهنگ بیهنگ صحبتکنم، این حاجی به شکلی جلودار من شد. اما شما که نمیدانم اسمت چیست مثل نوهی من هستی و من دوستدارم این درد دلم را امشب با شما در میانبگذارم.» حاجی بر خلاف میلش سکوتکرد. هرچند یک لحظه خواست دورخیزکند و به همسرش جوابی بدهد. اما واژهها در دهانش ماندند و او پس از آن، ترجیح داد که او هرچه دل تنگش میخواهد بگوید. قبل از آنکه «منصوره خاتون» به صحبتهایش ادامهدهد، من گفتم:«اجازه میخواهم که یکبار دیگر، خود را معرفیکنم. من «کامشاد اعتمادیان» هستم و در تهران زندگی میکنم.» «منصوره خاتون» به حرف هایش ادامه داد:«بله کامشادجان! یکی از دامادهای من، ننگ از آب درآمد. هرچند این ما نبودیم که او را به دامادی انتخاب کردیم بلکه به علت حرف های اطرافیان و بعضی وسوسههای این یا آن قوم و خویش، تن به این وصلتدادیم. پدر این داماد ناباب ما از خویشان پدر مناست که پدر در پدر، در همین روستای بغلدستی زندگی میکردهاند. همین قوم و خویشی باعثشد که ما راضیشدیم و بر خلاف میلمان، دخترمان را به او دادیم. او وقتی که با دخترما ازدواجکرد، سروان شهربانی بود. چندماه بعد، به درجهی سرهنگی رسید.
چیزی را که ما نمیدانستیم آنبود که او در جایی از شهربانی کار میکرد که به عنوان افسر ضدشورش خوانده میشد. در روزهای انقلاب، او نسبت به خیلی از مردم رفتار توهینآمیز و بسیار خشنی پیش گرفتهبود. خیلی از کسانی که میدانستند او داماد ماست، در این زمینه از دست او شکایت کردهبودند. اما او میگفت که من وظیفهام را انجام میدهم و ضامن چیزهای دیگر نیستم. سرانجام چند هفتهای به پیروزی انقلاب باقی ماندهبود که دو نفر موتورسوار، او را پاییدهبودند و درست وقتی که از ماشین پیاده میشده، از پشت به او شلیک میکنند که جابهجا کشته میشود.» گریه امانش نمیداد. اما احساس میکردم که این گریه برای مرگ او نیست. برای چیز دیگری است. یا شاید چیزهای دیگری. شاید برای آن بود که دختر آنان بیوه شدهبود، شاید هم برای آن که چنان دامادی نصیبشان شدهبود که آنها هیچ گاه نمیتوانستند از او دفاعی داشتهباشند. همسر حاجی با دستمال پارچهای بسیار بزرگ و پهنی که روی زمین افتادهبود، اشکهایش را پاککرد. حاجی سرش را پایین انداختهبود و ساکت بود. انگار داشت لحظهشماری میکرد تا از تونل این ماجرا ردشود و فضای خانه به حالت عادی درآید. اما ظاهراً «منصورهخاتون»، شنوندهی آرام و خامی گیرش آمدهبود که دوست داشت آنچه را که در گوشههایی از دلش تلنبارشدهبود، در گوش و ذهن او خالیکند.
ادامه دارد
«من همیشه و در هرحال، به این شعر که «در نومیدی بسی امیداست/ پایان شب سیه، سپید است» اعتقاد نداشتهام. علتش نیز آنست که شاهد آن بودهام که در زندگی بسیاری از انسانها، گاه شبهای سیاه زندگی آنان، هیچ پایانی نداشتهاست. پایان آن شبهای سیاه، در عمل، مصادف بودهاست با پایان زندگی آنان. اما در آن بعد ازظهر تبآلود مردادماه که من بیقرار و پریشاناحوال، منتظر و گیجسر، در حال گشتن به دنبال «گمشدهای» بودم که حتی کوچکترین نشانهای هم از او نداشتم، ناگهان به مردی روستایی برخوردم که انگار «خضر پیغمبر»، او را به پیشواز من فرستادهاست. اگر کمی باورمندتر بودم، چه بسا میتوانستم او را خود «خضر پیغمبر» بدانم و بس! «خضر پیغمبر»ی که در ذهن بسیاری از آدمها، درست در آخرین دقایقی که رشتههای پوسیدهی امید انسانی در حال پارهشدن است به سراغش میآید. اما باید اعترافکنم که حضور آن مرد روستایی غریبه در برابر من، گره سنگین و ناگشودهی ذهن آشفتهحال مرا نگشود. اما او توانست در آن خستگی عمیق و بیسرپناهی «یتیمانه»، حداقل مرا از سقوط مطلق در چاه نومیدی نجاتدهد.»
همین که وارد باغشدیم، آنمرد با برزبان آوردن کلمهی «ساکت»، سگهایش را آرام کرد. آنان خود را به او رساندند و به دست و پایش افتادند. با اینکه کمی ترس در جانم باقیبود اما با حضور او، میدانستم که سگها در مییابند که من مهمانم و کاری به کار اربابشان ندارم.. صدای خاصی که از سگها برمیآمد، حکایت از اطاعت، مهر و وفاداری آنان به صاحبشان میکرد. مرد به سگهایش گفت:«از اینجا بروید!» و آنها تقریباً بلافاصله به درون باغ پراکندهشدند. عطر سبزهها و علفها، بوی خوش سبزینهی برگ درختها و نیز بوی میوههای گوناگون، که انگار بر دوش نسیم بسیار ملایمی، پوست صورت انسان را نوازش میداد، سراسر باغ را در تاریکی نه چندان عمیق شبانه، حالتی بهشتی بخشیدهبود. شاید برای آنان که در آنجا زندگی میکردند، آن بوهای بهشتی آرامشبخش، بدل به عادیترین بوها شدهبود و چه بسا که آنان تفاوتی میان بوی کوچهباغ و بیابان و یا خود باغ احساس نمیکردند. زیرا مرتب در میان آن سه منطقه در رفت و آمد بودند. درست مانند کسانی که در شهری مانند تهران، به سادگی، بوی آلوده و مسموم خیابانهای پر رفت و آمد را با بوی خیابانی خلوتتر و یا حتی بوی فضای حیاط خانه، به سادگی از هم جدا نمیکنند. زیرا همهی آن بوها در مشام آنان به شکلی، جاخوش کردهاست.
اما برای یک تازهوارد، طبعاً هر حالت جدیدی، هم محسوس است و هم قابل تشخیص. از میان مسیر باریکی که پر از علفهای هرز بود ردشدیم و سرانجام به قسمت اتاقهای باغ رسیدیم. مرد که خود را «حاج ملا حسن» معرفیکرده بود، قبل از رسیدن به داخل راهرو ساختمان، با صدای بلند اعلام کرد:«مادر سیفالدین، امشب با یک مهمان عزیز برگشتهام!» صدایی از داخل ساختمان نیامد. یا همسرش آن را نشنیدهبود و یا اگر شنیدهبود و پاسخی هم دادهبود، چنان آهستهبود که ما آنرا نشنیدیم یا دست کم، من نشنیدم. در همان تاریکی شب، میشد تشخیصداد که ساختمان خانهی او، مجموعهای یک طبقهاست که از شش اتاق درست شدهاست. سه اتاق در یک طرف بدنهی ساختمان و سه اتاق دیگر در روبروی آنها با حالتی قرینه نسبت به هم. در این میان، فقط چراغ یکی از اتاقها روشنبود. چراغی گردسوز که نور آن، مقداری هم به محوطهی باغ پاشیده میشد. «حاج ملاحسن» همین که نزدیک در اتاقی که چراغش روشنبود رسید، با صدای بلند، یکبار دیگر حرفش را تکرارکرد: «امشب مهمانداریم. یک مهمان عزیز!» همسرش ظاهراً چندان تعجبنکرد. یا حرف او را به جد نگرفت و یا به داشتن مهمانهای ناخواندهای از قبیل من، عادتداشت.
همین که وارد اتاقشدم، با حالتی پر از شرم و تحمیل، سلام کردم. او وقتی دید که من سن و سالیندارم، طبعاً با حس دیگری با من روبروشد. حسی که بیشتر مادرانهبود تا میزبانانه. احساسم آن بود که او صدای شوهرش را در هر دوبار شنیدهبود. اما وقتی که نمیدانست چه کسی مهمان او خواهدبود، منطقی آنبود که عجلهای برای خوشآمدگفتن نداشتهباشد. مگر زمانی که مهمان را رو در رو ملاقاتکند. من نیازی به توصیف در و دیوار خانهی آنان نمیبینم. درست است که دیوارهای اتاقشان کاهگلی بود اما باید بگویم که به نظر میرسید که از نظر مادی، در وضع و حال بسیارخوبی بهسر میبردند. اتاقی که من بدان واردشدم، یکسره، با قالیهای خوشرنگ و بسیار گرانقیمتی فرشبود. وسایل و ابزار خانه، همه حکایت از دارندگی دیرینهای میکرد. در یک طرف اتاق، چندین قاب عکس بزرگ به دیوار زده شدهبود که پر از عکسهای ریز و درشت بود. در طرف دیگر اتاق، عکسی بزرگ از یکی از شخصیتهای مذهبی آویزان بود. در کنار آن عکس بزرگ، قاب کوچکتری وجود داشت که چند خط آیهی قرآن به خط نستعلیق نوشتهشدهبود. در میان همهی چیزهایی که بر در و دیوار اتاق آویزان بود، نسبت به عکسهای خانوادگی «ملا حسن» بیشتر از همه کنجکاو شدهبودم. البته این کنجکاوی انسانی، چیز غریبی هم نیست. ما در هرکجا که هستیم در صدد کشف حوزههایی برمیآییم که درک و دریافت آنحوزهها برای ما سادهتر است. شاید اگر بزرگتر و پختهتر بودم و میتوانستم خط نستعلیق را بخوانم به سراغ قاب عکسی میرفتم که آیههای قرآن را بر آن نوشتهبودند. اما در آن شرایط که من از شرم و خستگی سرشاربودم، جای آن نبود که نسبت به چیزی کنجکاوی نشاندهم. همین که آنان به من سرپناهی دادهبودند، باید بسیار سپاسگزار میبودم.
نه در برخورد همسر «حاجی» و نه در رفتار شوهرش، حس کنجکاوانهای که بخواهند تبار مرا به روشنایی بکشانند نبود. همسر «حاجملاحسن» نیز همان داستانی را که من برای شوهرش نقل کردهبودم از زبان او شنید. بدین شکل که این طفلکی، یک عالمه راه آمدهاست تا به خانهی دوستش برود اما آدرس او را اشتباهی فهمیده و در دمای غروب، در این منطقهی نا آشنا، سر و سرگردان ماندهبودهاست. همین توضیح برای همسر «حاج ملاحسن» کافیبود. آنان حتی از من نپرسیدند که کلاس چندم هستم و در کجای تهران زندگی میکنم. یا مثلاً پدرم چندتا فرزند دارد. ظاهراً موردهایی از این قبیل در حوزهی کنجکاوی آنان نبود. اما خود آنان با صداقتی تمامعیار، دوست داشتند همهی ابعاد زندگیشان را در برابر من، روی پرده بریزند و همهی گذشتههای دور و نزدیک خویش را به گونهای از صافی ارزیابیهای مجدد بگذرانند. لحظهای بعد از نشستن و خوردن یک لیوان چای «دِبش» و خوشرنگ، «حاجی» به همسرشگفت اگر غذا حاضر است، دست به کار بشود. در آن لحظهبود که در برابر حس مادرانهی همسر «حاجی»، من نیز از راه ادب پرسیدم که اگر به کمک احتیاج دارند، من با کمکهای خانگی، چندان بیگانه نیستم. زن «حاجی» که بسیار آرام و متین و مهربان بود، گفت:«دست شما دردنکند پسرم. معلوم میشود که شما در خانه به مادرت کمکمیکنی!» جوابدادم:«همیشه دوست داشتهام کمک بکنم. اما خیلی وقتها، مادرم به کمک من احتیاج نداشتهاست.» زن جوابداد:«چگونه ممکن است احتیاج نداشتهباشد؟ در خانههای عیالواری، آنقدر بریز و بپاش هست که اگر انسان صدتا دست و هزارتا پاهم داشتهباشد بازهم برای از عهده برآمدن بچههای کوچک، کماست.» گفتم:«بله راست میگویید!» به نظر من حرف درستی میزد هرچند تا آن روز، چندان به آن فکر نکردهبودم.
ادامه دارد
«آیا عشق، بارقهای از «جستجو»های ماست و یا «پیداکردن» ما؟ چگونه میتوان جانی آکنده از شور و التهابداشت و خود را تنها در کوره راههای مفاهیم انتزاعی اسیرساخت؟ من هرگز تصورنکردهام که میتوان میان «گشتن» و »پیداکردن» مرزی گذاشت. در مرحلهی «گشتن» به دنبال کسی یا چیزی که جان انسان را تبآلود کردهاست، اگر مانعی برسر راه انسان نگذاشتهباشند، لطف و حال حاصل از آن گشتن، همان اندازه نیروبخش و شکوفندهاست که «یافتن» آن گمشدهای که ما آن را یا لحظاتی در خیال خود از آن خویش ساختهایم و یا حتی وجود و حضورش را در سیلابی از خیال و جادو، غرقه ساختهایم. «کامشاد اعتمادیان» در پی گمشدهای است که حضور او در دنیای ذهنی وی به بیش از دقایقی محدود نبودهاست. اما او اینک، آن حضور اندک را بدل به اقیانوسی از آرزومندی و تپندگی کردهاست تا بتواند با کفشهایی از پولاد و عصایی از آهن، گسترهی خاک را برای «گشتن» به دنبالش و یا «پیداکردن» و جودش زیر پا بگذارد.»
بیاراده و در اوج خستگی و نومیدی، بیآنکه حتی از راه ادب او را سلامکنم، پرسشم را مطرحکردم. سؤالم آن بود که قطار شاهرود به تهران، کی به آن ایستگاه میرسد. او در همان تاریکی ملایم شبانگاهان ایستاد و با حالت پدرانهای جوابداد که از ساعت دقیق حرکت قطارها و یا آمد و رفت آنها خبر ندارد اما بر اساس تجربه، میداند که قطار مورد نظر، تادو سه ساعت دیگر به آنجا میرسد. او این نکته را نیز اضافه کرد که معمولاً در آن وقت شب، نه کسی مسافر این روستاهاست و نه مسافری از این روستاها، عازم مناطق دیگر است. از این رو، شانس آن که قطار شاهرود به تهران، در آن ایستگاه فرعی و کوچک، آنهم در آن وقت شب توقفکند بسیار کماست. باشنیدن جواب او، بیش از پیش، ناامیدی برجانم سایهافکند. حتی میتوانم بگویم که یکباره، تمام نیروهای باقیماندهام را نیز به کلی از دستدادم. نگرانی بیسرپناهی و گرسنگی، یکباره مانند هواری برسرم ریزشکرد.
چه باید میکردم؟ با خود میاندیشیدم که آیا همهی آنخیالها و خیالبافیها، زیباییها و زیباییآفرینیهای ذهنی من، پدیدههایی دور از واقعیتهای خشک و خشن زندگی روزانهی من بودهاست و یا آن که همین زندگی روزانه، همین افت و خیز روزمره، همین اضطرابها و نگرانیها نیز بخشی از همان عشق است که زندگی را به اوج میکشاند و انسان را از بوی دلاویز خویش سرمست میکند. اگر زندگی روزمره، سخت است و توانفرسا، عشق نیز ریشه در همین سختی و توانفرسایی دارد. مرد روستایی ناآشنا با نگاه و لحنی بسیار مهربان و آرام، همهی وجود مرا به خود واکشید. انگار در سالمندانگی، رفتار ساده و مهربانانهی او، داشتم پناهگاهی را میجستم. سن و سالش از نگاه آن روز من، تا آنجا بالا بود که انگار «پیردهر» در نگاهم مجسم میشد. اما اینک که به آن دوران برمیگردم، او را میتوانم در سن و سالی میان شصت و تا شصت و پنج سالگی ارزیابیکنم. او که شاید متوجه نگرانی من شدهبود، پرسید:«آیا به دنبال کسی میگردی پسرم؟» جوابدادم:«دوستی از دوستان مدرسهام، به من آدرس یکی از همین روستاهای زیر راه آهن را دادهاست تا به سراغش بروم و چندروزی مهمانش باشم. آنها تمام تعطیلات تابستان را در باغ خود در آن روستا به سر میبرند. مشکل بر سر آنست که من نام آن روستا را از یاد بردهام. اما نام دوست من و نام خانوادگی او این است.»
طبیعی بود که من همان اسمی را که در ذهنم آماده کردهبودم به او معرفیکردم. لحظهای فکرکرد و گفت:«تصور نمیکنم که در این آبادیهای نزدیک، کسی با این نام زندگیکند. من همهی عمرم را در همین روستا زندگیکردهام و مردم همهی این روستاهای دور و بر را نیز میشناسم. اگر دوست داشتهباشی، میتوانی امشب را مهمان ما باشی. من و مادر بچهها تنها هستیم. بچههای من همه ازدواج کرده و به دنبال بخت خود رفتهاند. چهارتا دختر دارم و سه تاپسر. شکر خدا، تا همین الان، بیست و سه نوهدارم. بیست و چهارمین آن هم در راه است. اگر راستش را بخواهی دوتا هم نبیره دارم که نوههای دختربزرگ من هستند. شما هم میتوانی به جای نوهی من باشی. بگذار این یک شب به شما خیلی خوشنگذرد. اما «درِِ» خانهی ما همیشه به روی مهمان باز است.» نخست باکمی تردید به علت ناآشنایی با او اما به علت گرسنگی و تشنگی و حتی خستگی، با تمایل بسیار، مِن و مِنکنان نه تنها پیشنهادش را قبولکردم بلکه بیاراده به دنبالش راهافتادم. خانهی او در بخش مرکزی هیچکدام از آن سهروستا نبود. ظاهراً از نظر ادارهی کشاورزی و تقسیمبندیهای روستایی، متعلق به روستای دومبود که من آنجا را نیز زیر پا گذاشتهبودم. اما به علت بیرون بودن از حوزهی جغرافیایی روستای مورد نظر، خانهی او را ندیدهبودم.
نسیم مطبوعی میوزید. این نسیم، حاصل اُفت گرمای روز و افزایش خُنَکای لطیف کویری شبانه بود. انگار با افزایش تاریکی، روح زندانی کویر، با جان از قفس آزادشدهی خویش، یکباره میخواهد خود را در ژرفای تن هرجنبدهای جاریسازد. درست است که هوا تاریکبود اما من که چشمانم به تاریکی عادت کردهبود، همه چیز را میتوانستم با کمی درهمریختگی و کمی تیرهتر ببینم. او در حالی که همچنان افسار الاغ خویش را در دست داشت به سوی خانهاش گام برمیداشت. من اما در کنارش با مقداری فاصله و اندکی عقبتر، مسیر گامهای او را تعقیب میکردم. نمیدانستم خانهی او چگونهاست. حتی نمیدانستم واکنش همسر او با من چگونه خواهدبود. زیرا در این غروب آرام، بیآن که انسان بخواهد تصورکند، ناگهان مهمان ناخواندهای آنهم نه روستا زاده ای ناآشنا، بلکه پسری از تهران، با خُلق و خوی مردمی که در آن آشفتگی مناسبات اجتماعی رشد کردهاند، برآنها وارد میشد. اما وقتی که به خود مراجعه میکردم، حسی از آرامش، جانم را فرامی گرفت. دیگر از آن اضطراب ساعات پیش، از آن حالت آویزان میان نومیدی و خستگی، خبری نبود. شگفت آنکه حتی احساس میکردم که خستگی و تشنگی نشسته برجانم، به مقدار زیادی کاهش یافتهاست. من میباید به او اعتماد میکردم و رفتار او جز مهربانی و گرمای انسانی، چیز دیگری به من نمیداد. از زمانی که با او برخوردکردم تا هنگامی که به نزدیکیهای باغش رسیدم، بیست تا بیست و پنج دقیقه طول کشیدهبود.
او باغ بسیار بزرگیداشت که شاید به چندهزار متر مربع میرسید. این باغ، ظاهر متروکهای داشت. دیوارهایش کج و کوله و نسبتاً کوتاه بود. حتی در برخی قسمتها ریزشکردهبود اما به جای آن، درختهایی سر به فلککشیده، انگار دور تا دور باغ را بدل به یک برج و باروی چوبین و سبز کردهبود. درختها انگار از دل دیوارهای باغ روییدهبودند. همین که به درِ باغ نزدیکشدیم، صدای عوعو قدرتمند چند سگ به هوا بلندشد. مقداری ترس در جانم خانهکرد. زیرا اگر به تنهایی از کنار آن باغ ردشدهبودم و صدای عوعو سگها بلند میشد، چه بسا بسیارانی از روستانشینان، متوجه حضور غریبهای میشدند که ویلان و سرگردان، داشت کوچهها را یکی بعد از دیگری، زیر پا میگذاشت. اما نه گذارمن بدان باغ افتاده بود و نه خوشبختانه و یا بدبختانه در هر سه روستا، با صدای عوعو سگی روبرو شده بودم. شاید سگها نیز به علت گرمای هوا، حال و حوصلهی داد و فریادزدن را نداشتند و شاید هم آنها نیز با صاحبانشان به بیابان رفتهبودند تا در کنار آنان که به کار برداشت محصول در آن فصل سال مشغولبودند، نوعی همدلی ارزانیدارند.
ادامه دارد|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|