شمیم استخری |
«وقتی که «کامشاد اعتمادیان» به ایستگاه قطار میرسد تا از آنجا راهی تهرانشود، در مییابد که ساعتهای متمادی باید در آن کویر، منتظرقطار بعدی بماند. اما در آن میان، ناگهان سر و کلهی یک قطار باری پیدا میشود که از طرف شاهرود به سوی تهران در حرکتاست. قطار مورد نظر در آن ایستگاه، توقف کوتاهی میکند. «کامشاد» نیز از همین توقف بهره میجوید و خود را به رانندهی قطار میرساند تا شاید امکان آن وجود داشتهباشد که او را با خود به تهران ببرد. اما در این زمینه، توفبقی نمییابد. به او گفته میشود که خود را به جادهی ماشینرو شاهرود به تهران برساند. در آن جا قهوهخانهای است که ماشینها توقف میکنند. آدم خیلی سریع میتواند ماشینی را پیداکند که با آن راهی تهرانگردد. «کامشاد» در قهوه خانهی مورد نظر، به یک رانندهی تریلی برمیخورد. حضور آن راننده و تریلی، این امید را در دلش زنده میکند که هرچه زودتر خود را از آن مخمصهی غریبانه اگر چه به طور موقت، نجاتدهد.»
راننده تریلی همچنان پشت یکی از میزهای فلزی کثیف و زنگزدهی قهوهخانه نشستهبود و با لذتی که انگار همهی زندگیاش در آن خلاصه شدهبود، داشت چای میخورد. نزدیکتر رفتم و پشت میزی که با فاصلهی کمی در کنار میز او قرارداشت، نشستم. یک لحظه افکارم را جمع و جور کردم تا بتوانم مطالب ذهنیام را به شکل درست و مؤثری توضیحدهم. آنگاه از او پرسیدم که آیا عازم تهران است یا نه؟ تقریباً تردید نداشتم که مسیر او به طرف تهران است اما در زندگی کوتاه خود، دستکم این نکته را آموختهبودم که هیچ چیز را از همان آغاز قطعی نپندارم. در حالی که آخرین قُلپ چای خود را سرمیکشید، در جواب من با تکاندادن سر اشاره کرد که بله. و بعد با صدای خفه و خستهای گفت:«فرمایش؟!» با کمی معذرتخواهی جواب دادم که:«من برای رفتن به تهران، کمی عجلهدارم و به دلیل آن که تا چند ساعت آینده قطاری هم به آنطرفها نمیرود، فکر کردم اگر امکان داشتهباشد مزاحم شما بشوم. البته هرمقدار که پولش بشود، خدمتتان تقدیم میکنم.» لبخند مهربانانه و گرمی بر لبانش نشست. انگار یکباره آن آدم خسته و شاید بیادب، تبدیل به موجودی شدهبود که پوست انداختهاست. او در جوابم با حالتی دوستانه گفت:«شما مزاحم من نیستی. اگر سنگینیای هم داشتهباشی، بردوش من نیست، بردوش ماشین است. آنهم این تریلیهای قرن بوقی که اصلاً انگار از مرگ نیستند. آنها میتوانند به صد نسل از یک دودمان خدمتکنند. اگر آماده هستی، من عازم تهرانم.»
من آمادهبودم. زیرا با چنان شرایطی که بر دنیای ذهنیام حاکمبود، تمام وجودم آرزو شدهبود که خود را هرچه زودتر به تهران برسانم و روح خویش را از آن بافت غریبانه و توفیقنایافته خارجسازم. درست است که سفر من به آن روستای نشسته در قلب کویر، دست کم این توفیق را نصیب من ساخته بود که بتوانم ردپایی از آن پرندهی معصوم خیال که در گذاری غیر منتظره، جانم را به دایره ی جاذبهی زیبایی و متانت خویش کشانده بود، بیابم و حتی با بخشی از ریشهها و ماجراهای خانوادگی او آشناشوم. اما در آن حال و هوایی که من قرارداشتم، آن چه برایم اهمیت نداشت، آشنایی با ریشهها و تبار او بود. من در پی پیداکردن، دیدار و صحبت کردن با او بودم نه در پی تبار تاریخی او. اما شرایط سنی من و جایگاه اجتماعیام بیشتر از آن اجازه نمیداد که بخواهم از «منصورهخاتون» و یا شوهرش پرس و جوی بیشتری بکنم. سرعت تریلی در بخشهای ناهموار جاده، چندان زیاد نبود مگر زمانی که به جادهی صاف میرسید. در آن صورت، سرعتش گاه به هفتاد، هشتاد کیلومتر هم میرسید. برخلاف تصورم که رانندهی تریلی را آدمی معتاد تصور کردهبودم و حتی احساسم آن بود که به دلیل همان اعتیاد، میبایست نسبت به خیلی چیزها بیتفاوتباشد، چنان نبود که اندیشیدهبودم. از همان لحظات آغاز سفر، او چهرهی دیگری از خود به نمایش گذاشت که هم همدلی انسانی مرا برمیانگیخت و هم احترامم را.
آدمی بود بسیار صمیمی و بسیار راحتاندیش و راحتگوی. انگار منتظر بود تا کسی پیداشود و او بتواند فیلم زندگیاش را بر روی صحنهی کلام در معرض نمایش گوش من بگذارد. دو تا فرزند داشت، یک دختر و یک پسر. بعد از آنها، صاحب دو پسر دیگر هم شدهبود که به علت یک بیماری ارثی که معلوم نبوده از او به ارث رسیده یا خانمش، در سن چهار پنج سالگی مردهبودند. از او پرسیدم که اگر این بیماری ارثی، خطرناک و کُشنده بوده، چرا دو فرزند اول آنها، آن را نگرفته بودند؟ جواب او آن بود که نمیداند. او میگفت که: دکترهای ما، هیچ چیز را برای آدم به درستی توضیح نمیدهند. البته حق هم دارند. مگر پدر و مادرهای ما، چیزی را برای ما توضیح میدادند؟ یا مگر ما برای بچههایمان، چیزی را توضیح میدهیم؟ حالا هم دکترهای ما، انگار مانند بزرگترهای ما با ما رفتار میکنند. آنها، آن بالابالاها مینشینند و یک چیزهایی را برزبان میآورند که ما نه میفهمیم و نه آنها میخواهند که ما بفهمیم. وقتی ما چیزی را نفهمیم، کمتر مزاحمشان میشویم. آن ها هم هرجور که دوست دارند، کار خود را انجام میدهند. خوشحال بود و خدا را شکر میکرد که لااقل دو فرزند دیگر برایش ماندهاست. از نظر درآمد، شکایتی نداشت. مخصوصاً که از طرف سفارشدهندگان و سفارشگیرندگان بار، بیشتر اوقات، پولی دریافت میکرد که در ماه، به اندازهی نصف حقوق و گاه تمام حقوقش میشد. در کرمانشاه زندگی میکرد. پسرش بیستساله بود و دخترش هیجده ساله. از دخترش کمال رضایت را داشت. دخترش میخواست ماما بشود و خود را برای ورود به دانشگاه آماده میکرد. اما پسرش، در عمل بدل به رنج بزرگ زندگیاش شدهبود. پسرش نه تنها هنوز دیپلم خود را نگرفتهبود بلکه به علت معاشرت با دوست و رفیق بد، به تریاک معتاد شدهبود.
او میگفت که چون من خودم درد اعتیاد را تجربه کردهام، میدانم که چه بلای خانمانسوزی است. خوشبختانه در مورد خودم همت کردم و پس از سه چهارسال اعتیاد، به کمک یک دوست خیلی خوب، توانستم آن را ترککنم. البته سیگار را همچنان میکشم. اما فکر میکنم که سیگار در مقابل اعتیاد به تریاک مانند مار است در مقابل افعی. من همچنان گرفتار این مارهستم. اما از بخت خوش، افعی را از سرم دورکردهام. حالا هم اگر تمام عالم در برابر من جمع شوند و از مزایای تریاک صحبتکنند، هیچگونه آرزو و یا وسوسهای نسبت به آن دردل ندارم. البته این را بگویم که من مقداری از گناه اعتیاد پسرم را خودم به گردن میگیرم. علتش هم این است که من به خاطر شغلم، بیشتر وقتها در خانه نیستم. پسرها به اندازهی کافی از مادرهایشان حرفشنوی ندارند. مادرش چندبار به من گفتهبود که او خطر انحراف و اعتیاد را در پسرمان احساس میکند اما من که در خانه نبودم و یا وقتی هم که میآمدم باید به کارهای عقبمانده میرسیدم، فرصت آن را نداشتم که بتوانم با او از نزدیک صحبتکنم. البته میدانید که ما آدمها، چندان نصیحتبردار هم نیستیم. قبل از آن که به دهان پدر و مادرمان نگاهکنیم به حرکات و رفتار آنها نگاه میکنیم. اما من با وجود آنکه از این موضوع در رنج هستم، هرگز امیدم را از دست ندادهام. میدانم که پسرم، دیر یا زود اعتیاد را ترکخواهد کرد و آدم سر به راه و پا به راهی خوهدشد. وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم که هرگز امید آن را نداشتم که یکروزی تریاک را کنار بگذارم در حالی که وقتی متوجه شدم که تریاک مانند دُم شیر است و با آن نمیتوان بازیکرد، هم خودم تصمیمگرفتم که آن را ترککنم و هم دوستم از تهدل به من کمک کرد.
ادامه دارد
«در شمارهی پیشین به آنجا رسیدیم که من خانهی «حاج ملّا حسن» و «منصوره خاتون» را به قصد ایستگاه راه آهن ترک کردم. هنوز هم گردبادی از اندیشههای اهلی و وحشی، جان مرا در خود گرفتهبود. چاره را در آن دیدهبودم که راهی تهرانشوم تا در این چند روزی که هنوز پدر و مادر و برادر و خواهرم در شاهرود بودند، من در تهران، در خلوت خویش به چارهجویی بپردازم و خود را از غرقابهی اندیشه به دختری که در یک نگاه گذرنده، جانم را با آهنربای قدرتمند وجودش به خود کشیدهبود، به شکل عاقلانهای نجاتدهم. من با اطمینان خاطر میدانستم که امکان دسترسی و دیدار او جز در شرایط تصادفی محض، در هیچ وضع و حال دیگری امکانپذیر نیست. اما همین که در تهران، می توانستم با اندیشیدن به او، اندیشیدن به فردای نزدیک و دور، ارزیابی حس و حال خویش، راهی برای رهایی از زیر بار سنگین غُل و زنجیر احساس خویش بیابم، آرامش گذرندهای جانم را فرا میگرفت.»
در همین اندیشهها بودم که سر و کلهی یک قطار باری بسیار طولانی از طرف شاهرود به سوی تهران، پدیدارشد. از قطارهای تریلرمانند بود که فقط بارهای متفرقه حمل میکرد. اگر قرار بود آن بارها را بر کاروان شتری در زمانهای قدیم میبستند، دست کم، هزارشتر با صد ساربان و چندین خروار علوفه و غذا لازم بود تا آن بار از مشهد یا شاهرود به تهران برسد. احساس میکردم که انسان در حوزهی امکانهای مادی، چه رشد شگفتی کردهاست. اما در شکنندگی درون، در به زانو افتادن در برابر یک نگاه نوازشگر، هنوز همان است که بودهاست و یقیناً در سدههای دور و نیامده، باز هم همان خواهدبود که اینک هست. وقتی قطار به ایستگاه راه آهن رسید، لحظهای توقفکرد. رانندهی آن از کوپهی خود خارج شد و سیگاری آتشزد. کنجکاوانه جلو رفتم و با گفتن سلامی مؤدبانه از او پرسیدم که آیا امکان آن هست که مرا با خود به تهران ببرد؟ برایش توضیحدادم که قطار قبلی را از دست دادهام و برای رسیدن به تهران خیلی عجلهدارم. راننده که مرد میانسال و آرامیبود، نگاهی به سر و وضع من انداخت و گفت:«شما میدانید که کار ما مسافرکشی نیست. از نظر قانون، ما حقنداریم کسی را سوارکنیم و گرنه مطمئن باشید که باری بردوش من نخواهیدبود. البته من در این میان، میتوانم شما را یک راهنمایی بکنم تا بتوانید هرچه زودتر به تهران برسید. آنگاه دست مرا گرفت، بالای یک بلندی که شاید یک متر و نیم از سطح زمین مرتفعتر بود و با ایستگاه راه آهن هفت، هشت متر فاصلهداشت، بُرد و با انگشت سبابهاش، جادهی ماشینروی که تهران را به مشهد وصل میکرد، نشانداد. تقریباً یک کیلومتر تا آنجا فاصلهبود. او همچنین به ساختمانی در همان بخش بالایی جاده اشارهکرد که از قهوه خانههای میان راه به حساب میآمد. رانندهی قطارگفت نگران نباشم. زیرا به اندازهی کافی وسیلهی نقلیه از آن جاده رد میشود.» با راهنمایی و حرفهای او، گُل از گُلم شکفته شد.
در آن سرگردانی و آویزان بودن میان شوق رسیدن به دیدار آن کس که جانم را در قفس مهر خویش، در طلسم جادو زندانی کردهبود و ناتوانی خویش از گشودن گره های پیداشده در زندگیم، راهنمایی رانندهی قطار باری، گرهگشای جانم بود. با خود اندیشیدم که شاید این گرهگشایی غیرعادی از سوی او، آغاز گشایشهای بیشتری در زندگیام باشد. رانندهی قطار حتی این نکته را یادآورشد که اگر برای سفرم به تهران، احتیاج به پول داشتهباشم، می تواند مقداری در اختیارم بگذارد. از محبت او تشکر کردم و گفتم که به اندازهی خرج راهم پولدارم و نگران این موضوع نیستم. مشکل من، تنهایی و عدم اعتماد به نفسی بود که در آن گیر ودار، برجانم فشار میآورد. از او صمیمانه تشکرکردم و از روی ریل قطار به آن سوی دیگر به طرف جاده به راه افتادم. هوا داشت گرم و گرمتر میشد. اما طبیعی بود که هنوز حالت گزنده و آزارنده ای نداشت. خود را به جاده تهران، شاهرود رساندم. جاده، آسفالتهبود اما دست کمی از جاده های شوسهی قدیم نداشت. زخمی که بر تن جاده دیده میشد و ناهمواریهایی که در جای جای آن به چشم میخورد، حکایت از بدی لاستیک ماشینها و یا سنگینبودن چرخ آنها نداشت بلکه نشان از آن داشت که مقاطعهکاران «با انصاف» و شرکتهای مهندسی «مسؤل»، کار را تا آنجا انجام دادهبودند که ساختمان جاده، بتواند مدتی دوام بیاورد و پول دریافت شده از هضم رابعهی آنان بگذرد. این که بعد از چندماه، چه بلایی بر سر جاده و ماشینهای مردم میآید، مشکل آنان نیست. مشکل مردم است.
در فاصلهی دویست متری جاده، چشمم به همان ساختمانی افتاد که رانندهی قطار اشاره کرده بود. از پنجرهها میشد حدس زد که چهار تا اتاق در آنجا قرارداشت که ناهارخوری، آشپزخانه و احتمالاً محل خواب برخی مسافران و محل خواب کارکنان آنجا را میتوانست جوابگو باشد. در جلو قهوهخانهی مورد نظر، یک تریلی هیجده چرخ توقف کردهبود. از آن تریلیهایی که مطمئناً اگر نه نیم قرن، دست کم چهل سالی در جادههای ایران خدمتکردهاند. من عکس همین تریلیها را در آلبوم عکسهای پدرم دیده بودم که یکبار در همان چهل سال قبل، وقتی هفت هشت ساله بوده و همراه پدر و مادرش به قم میرفتهاند، گرفتهاست. چنین به نظر میرسد که این تریلیها، در جادههای ایران، عمر ابدی دارند. البته مهم نیست که عمر رانندگانشان کوتاه باشد. یا به علت خرابی آنها، در میان جادهها، دچار حادثه شوند و جان سرنشینان خویش را به سیاهی ابدی بسپرند. باری، کمی در جلو همان قهوه خانه که تابلو زنگزدهای بر سر در آن حکایت از آن میکرد که نامش را «چایخانه و غذاخوری سوپر» گذاشتهبودهاند، ایستادم. چیزی که به ظاهر آن نمیبرازید، همان واژهی «سوپر» بود که در ایران ما، مردم فقیر و کمدر آمد، راست و چپ از آن استفاده میکنند. «در»ِ ورودی قهوه خانه ، سه چهار پله بالاتر از سطح جاده قرارداشت. وارد که شدم، چهار پنجتا میزفلزی زنگزده که دور هرکدام سه چهارتا صندلی گذشتهبودند، از فرط خستگی و فرسودگی، خمیازه میکشیدند. کارکنان قهوهخانه در آشپزخانه بودند و بر روی یکی از میزها، سینی نیمهکارهی چای و صبحانه، باقی ماندهبود. گمانم برآن شد که رانندهی تریلی، صبحانهاش را خورده و احتمالاً سری به دستشویی زده تا پس از آن، راهی تهرانشود.
لحظاتی بعد، حدسم درست از آب درآمد. البته کسی اعتنایی به من نکرد. کارکنان قهوهخانه، با آنکه مرا دیدند، چیزی نگفتند و حتی نپرسیدند که به دنبال «که» و «چه» هستم. شاید گمان کردهبودند که من با پدر و مادرم راهی تهران هستم و آنها مرا به داخل قهوهخانه فرستادهاند تا سر و گوشی آب بدهم که اگر محل مناسب و غذای مناسبتری وجود دارد، آنها نیز بیایند. شاید کم سن و سال بودن من، موجب آن شدهبود که نه رأی من برای آنان تعیین کننده بود و نه اصولاً به دنبال آن بودند که مرا تحت تأثیر رفتار مهمان نوازانهی خود قراردهند. اما همینکه چشم من به رانندهی تریلی افتاد، نگاهی جوینده به او کردم و از راه ادب، سلامی به وی تحویلدادم. احساسم آن بود که من به دست او احتیاجدارم. او راهی تهران است و احتمالاً اگر بخواهد میتواند مرا با خود بی هیچ معطلی ببرد. راننده سلامم را پاسخ گفت. مردی بود هم سن و سالهای پدرم. اما از قیافهی او نوعی پیری زودرس، نوعی خمودگی و خمیدگی فریاد میزد. تقریباً تردید نداشتم که او اگر معتاد هیچ چیز نباشد، تریاک را به فراوانی میکشد. سیگار که در اینجور موقعها مقولهی جداگانهای دارد. سیگار کشیدن نه «اعتیاد» به شمار میآید و نه چندان «مُخِلّ» سلامتی در نظر گرفته میشود. ظاهراً سیگار، «سالمترین» مادهی «مخدر»ی است که مردم بدان دسترسی دارند. لباسهای راننده، کثیف و مچاله بود. پیراهنش مشکی اما احساس میشد که حداقل چند هفتهای بر تنش آویزان بودهاست. کفشهایش مشکی و چرمی اما بسیار چروکیده و کثیف بود. انگار گرد و غبار و روغن ماشین، جنس آن را تبدیل به چرم خاصی کردهبود که با یک چرم سالم و معمولی، از زمین تا آسمان، تفاوت داشت.
ادامه دارد
اندیشههای گوناگونی که مانند پرندگان وحشی در آسمان ذهن «کامشاد اعتمادیان» به پرواز در میآیند، بازتاب آنست که او میباید انبوه دادههای حسی و تجربی آن لحظات غافلگیرکننده را از صافی باورها، پذیرشها و عدم پذیرشهای ذهنی خویش بگذراند. «کامشاد» مانند هر انسان دیگری که در چهار راههای حوادث خوشایند و دلپذیر و یا ناخوشایند و تلخ زندگی قرار میگیرند، حقدارد به همهی گزینههای ممنوع و محتمل، یا مجاز و گشایش بار بیندیشد. این اندیشیدنها تنها در مسیر گرهگشایی مشکلات و سنگینیهای طاقتفرسا نیست بلکه گاه در جهت آنست که از یکسو، دم مسیحایی پدیدههای نوازشگر، بیش از پیش، روح او را از پژمردگی و مرگ نجات میبخشد. از سوی دیگر، اندیشه به دشواریها و زهرابههای ناسازگاری بدان دلیل صورت میگیرد که وی نه خود را به آنها نزدیکسازد بلکه بیشتر بدان دلیل که با انتخاب راه گریز، آنها را در پس پشت خویش به فراموشی بسپرد.
آن شب پس از دیدن عکسهای «نوشیندخت مغربی»، نوهی «منصورهخاتون» و «حاج ملاحسن»، در حالی که شب به درازا کشیدهبود، در اتاق جداگانهای، برای من رختخواب انداختند تا بخوابم. «منصورهخاتون» یک قابلمهی فلزی را پُر از آبکرد و در حالیکه سرپوش آن را هم محکم بر سرش گذاشتهبود با لیوانی در کنار رختخوابمگذاشت. گفت:«تابستاناست و شب تشنه میشوید.» از محبت هردوی آنان تشکر کردم و با ظاهری آرام و درونی آشفته، به رختخوابرفتم. صدای سگهای «حاج ملاحسن»، همراه با صدای شکافنده و مطنطن جغدی که ظاهراً در آن باغ بزرگ به اندازهی کافی، شکم خود را سیر میکرد، سکوت نشسته بر فضا را درهم میشکست. من از زمین کَندِه شدهبودم. اما واقعیت آنست که در آسمان هم نبودم. در جایی بودم که داشتم با تصورات خود، آن جا را به وجود میآوردم. اما تصورات من وقتی که از آبشخور واقعیتها تغذیه نکردهباشد، چگونه میتواند شکل راستین خویش را پیداکند؟ از اینرو، واقعیترین فضایی را که میتوانستم در آن لحظات بازسازیکنم، همان ایستگاه کویری راه آهنبود. با او قرار ملاقات گذاشتهبودم. با دامنی بلند اما نه پرچین، با گیسوانی افشان اما نه پفکرده، با چهرهای پر از شرم و انتظار، نه پسزننده و نه خواهنده، در گوشهای ایستادهبود. بار اول که او را به شکلی یک سویه دیده بودم، من در قلب او جایی نداشتم. اما اینک به آن دژ لطیف اما محکم، راه پیدا کردهبودم. برایش داستان جستجوهای بیحاصل خویش و گرمای گزندهی بعد از ظهر مردادماه را در آن کوچههای خاکی روستاهای یلهداده بر دامن کویر، شرحدادم. برایشماجرای آشنایی خویش را با پدر بزرگش و ناامیدی بیپایان خویش را بر زبان آوردم و به او گفتم که چگونه در اوج آن نومیدیهایی که داشت مرا از پیداکردن وجود او دور میکرد، ناگهان خود را در مرکز دژ یافتم. نگاه او مهربان بود. اما پرسنده نبود. نگاه او گرم و همدلانه بود اما از آمیختن با کلام، فاصله داشت. ناگهان احساسکردم که همهچیز از جلو دیدگانم ناپدیدشد. آرامشی ابدی برهمهجا سایه افکندهبود. من در اتاق تاریک باغ «حاج ملاحسن» به خواب عمیقی فرو رفتهبودم.
وقتی به خود آمدم که پاسی از روز گذشتهبود. ظاهراً «حاج ملاحسن»، صبح زود به مزرعه رفته بود. من ماندهبودم و «منصوره خاتون». نوعی احساس شرم بر وجودم سایه انداختهبود که نتوانستهبودم صبح زود از خواب برخیزم. اما برخورد مادرانه و گرم همسر حاجی، بر همهی این احساسها چیرهشد. پس از صرف صبحانه، درنگ جایز نبود. من می باید آنجا را ترک میکردم. اما چگونه میتوانستم این کار را انجامدهم بیآن که نشانهای از خانهی «کاظم مغربی»، پدرخواندهی «نوشیندخت» به دست آورم؟ آیا من توان آنرا داشتم که این موضوع را با «منصورهخاتون» مطرحکنم؟ هرچه با خود کلنجار رفتم، نتوانستم از آستانهی ممنوعیتهای اخلاقی و اجتماعی بگذرم و خواستهی خویش را مطرحسازم. تصورم آن بود که با طرح چنان موضوعی، چه بسا، همسر حاجی را برای همیشه از خود دلآزرده میساختم. او چگونه میتوانست در ذهن خود مجسم سازد که این پسر راهگمکرده، قبل از آن که در جستجوی دوست ساختگی خویش باشد، در پی یافتن نشانی از «نوشیندخت» بوده است که در هفت آسمان خیالش، یک ستاره نیز به نام «کامشاد اعتمادیان» نامگذاری نشدهاست. باری، برای من، طرح چنان خواستی کاملاً غیر ممکنبود. ایکاش من در برابر فشار روحیخویش در شاهرود، آنقدر مقاومت نمیکردم و هرچه زودتر به این منطقه میآمدم. در آن صورت چه بسا همان تصادفی که موجب شد که «حاج ملاحسن» در جلو راه من سبز شود، پیش میآمد و من می توانستم نه تنها «نوشیندخت» را ببینم بلکه حتی مادرش «سودابه مغربی» را نیز از نزدیک ملاقاتکنم.
اما چیزی که از دست رفتهبود، رفتهبود. شاید لازم بود من یک هفته، ده روز بعد باز به بهانهی همان دوست ساختگی از تهران به راه میزدم و به باغ «حاج ملاحسن» میآمدم و به بهانهی تشکر از محبتهایشان، چیزی با پول توجیبیام از تهران میخریدم و به آن ها هدیه میدادم. این کار هم فال بود و هم تماشا. هم سپاس راستین از پذیرایی مهربانانهی آنان بود و هم فرصتی برای دیدن «نوشیندخت». اما همهی این اندیشهها، جویبارهای فکری پراکنده ای بود که در شنزار ذهنم جاری میشد و لحظاتی بعد در اعماق آن ناپدید میگردید. سرانجام بر دودلیهای خویش غلبهکردم و تصمیمگرفتم راهی تهرانشوم. برگشت به شاهرود، اگر چه میتوانست برای پدر و مادرم کاملاً عادی جلوهکند اما برای من جز بازگشت به جهنم، چیز دیگری نبود. من میتوانستم برای پدر و مادرم بازگویم که نشانی آن دوستم را احتمالاً اشتباهی نوشته بودهام و یا اشتباهی به ذهن سپرده بودهام و از این رو، شب را در خانهی یکی از روستائیان آن منطقه به سر آوردهام تا روز شود و به شاهرود برگردم. قطعاً من این توضیح را به همان شکل، بعداً به پدر و مادرم میدادم اما تا آن هنگام که آنان به تهران برمیگشتند، برای من، هزار و یک اتفاق میتوانست بیفتد. البته همسر حاجی اصرارداشت که ناهار را پیششان بمانم تا شوهرش نیز برگردد. اما در برابر اصرارهای او، بر زبان من، بهانه های گوناگون جاری میشد که همهی آنها را برای او منطقی جلوه میداد.
باری، روستای «حاج ملاحسن» را به قصد ایستگاه قطار ترککردم. تا آنجا مسافت چندانی نبود. اما در ایستگاه قطار، دریافتم که باید شش هفتساعت منتظر بمانم تا قطار شاهرود به تهران از راه برسد. با آن بیقراری درونی، با آن نبرد بیسرانجام که نشانی «نوشیندخت» را بگیرم یا نگیرم، خود را از نظر روحی، شکنندهتر از روز پیش احساس میکردم. اگر روز قبل با همهی خستگیها، نومیدی بر جانم تازیانه میزد، اما در عوض روزنهای ناشناخته از امیدهای واهی و احتمالی در جانم باقیبود. اما امروز که نشانههایی از آن گمشده یافتهبودم، خود را در زیر فشار بیشتری از خواست و آرزو، از نومیدی و سرگردانی احساس میکردم. گاه به خود میگفتم، پای پیاده و به موازات خط آهن به سوی تهران راه میافتم. رنج رفتن کمتر از ایستادن و توفیق نیافتن است. اما ناگهان به خود هیمیزدم که این کار بیش از آن که عاقلانه باشد، احمقانه است. اگر مأموران بازرسی راه آهن مرا در چنان وضع و حالی ببینند، چه خواهندگفت؟ از سوی دیگر تصور آن که چه زمانی پای پیاده به تهران خواهم رسید، برجانم به سختی نیشتر میزد.
ادامه دارد
راستی چه سرنوشتی در انتظار جوان هفده سالهای است که دور از هرگونه چارهجویی و عاقبتاندیشی، پا در راهی گذاشتهاست که در اوج خامخیالیهای خویش، نمیداند مسیری را که برگزیدهاست، «راه» است و یا «چاه»؟ پسرجوانی که انگار جادوگری ناشناخته از افق های مرموز هستی، او را واداشتهاست تا به دنبال گمشدهای بگردد که حتی مشخصات تصویری او، در مهی از خیال و رؤیا، شناور است. آیا در جامعههای دربسته که هنوز پسران و دختران باید انتخابهای خویش را با ضابطههای ذهنی اطرافیان انطباقدهند تا با امواج توفندهی ذهن عطرآگین خویش، ماجراجوییهایی از این دست، نوعی بازی با دم شیر نیست؟ آیا واضعان ضابطههای اجتماعی تنها به تداوم نسل آدمی میاندیشند و یا نیمنگاهی هم به آرزوهای گرم و دلانگیز انسانهای خواهنده و جوینده نیز دارند؟ سرنوشت «کامشاد اعتمادیان» در این بازی سرنوشت، بازتاب این جدالی است که رگه های آغازین آن در این داستان، در معرض نگاه خوانندگان قرارگرفته است.
اگر در اوج آن سرگردانی عمیق روحی که از لحظهی توقف قطار تهران به شاهرود آغازشدهبود، من در آرزوی دیدن خضر پیغمبر، ناگهان او را بر سر راهم میدیدم، آنقدر شگفتزده نمیشدم که تصویر تپندهی «نوشیندخت مغربی» را در جایی پیداکنم که از بد روزگار، بدانجا پناه آوردهام. در سن و سالی که من بودم، همهچیز میتوانست در اوج ناممکنی خویش، ممکنباشد. اما برای من که هنوز بسیاری از افقهای زندگی چهره نگشودهبود، چگونه چنان رویداد غریب و تکاندهندهای، میتوانست قابل توضیح باشد؟ حتی زمانی که به بهانهی دیدار دوستم، پدرم را مُجاب ساختم که بیهیچ اخم و تَخمی به من اجازهدهد که جمع خانوادگی را در شاهرود ترککنم، هیچگاه نمیتوانستم تصورکنم که امید به پیداکردن ردپایی از آن دختر ناآشنا وجود دارد. زمانی که دز آن بعداز ظهر سوزان تموز، کوچههای آن سه روستای نسبتاً بزرگ اما کاملاً ناآشنا و غریب را زیر پا میگذاشتم، در اوج آنهمه اشتیاق و اضطراب، نمیدانستم که برخوشخیالی کودکانهی خود، بخندم و یا بگریم. در چنان وضع و حالی، نه جای خندهبود و نه زمان گریه. نه من به کاری غیر انسانی و احمقانه دست یازیدهبودم که سزاوار خنده و تمسخرباشم و نه فاجعهای پدید آوردهبودم که اشک و آهی را با آن همراهسازم.
خوشخیالی کودکانهی من در آن بود که قبل از آنکه حتی مجالی به عقل و تجربهی نارسای خویش بدهم، از دامن نازکترین و شکنندهترین احساسات عطرآگین جوانی آویزان شدهبودم. اگر این کار من جُرم بود و سزاوار تمسخر و خردهگیری، موضوع دیگری بود. در غیر آنصورت، من همان مسیری را پیگرفتهبودم که دل بی قرار من، نور افکن خویش را در تاریکی مطلق لحظاتی از زندگی، روشن کردهبود و همهی جانم را به دست تقدیر کور سپردهبود. در آن جستجوی شتابزدهای که من در آن کوچهباغ های سهروستا بدان مشغولبودم، سنگینی شکست و نومیدی، کمتر جایی برای خامخیالی من گذاشتهبود. اما باوجود این، من میبایست، جستجوی خویش را به سرانجام میرساندم. این عمل، شاید رهایی من از یک مرگ عذابآور روحی بود. وقتی که در شرایط معینی، سوز و درد، آرام و قرار ما را می گیرد، گاه ما با حرکت و جا به جایی خویش، انگار به شکلی، کوه درد را میشکافیم و طلسم جانکاه آن را به نوعی در آتش «بازگشایی» قرار میدهیم تا برجان ما کوبهی کمتری واردسازد.
حرکت من از شاهرود برای پیداکردن آن غریبه، در واقع، راه رهایی من از آن خفگی مطلق جان بود. حتی احساس میکردم که دیگر نفسکشیدنم ممکن نیست. شاید اگر محرمی را میداشتم که میتوانستم در همان لحظات، یعنی پس از دیدن آن دختر ناآشنا در ایستگاه قطار، دردهای گزندهی درون خویش را همراه با اندیشهها و خیالبافیهایم، با وی در میان بگذارم، چه بسا حتی فکر بازگشت به آن ایستگاه و به دنبال وی گشتن در آن روستاها، از دایرهی افکار چارهجویانهی من به کلی خارج میشد. کاملاً طبیعی بود که من در آن تنهایی مطلق، باید کاری میکردم. درست است که بسیار خام و سادهاندیش بودم اما تا آنجا سادهاندیش نبودم که تصورکنم دختری در آن سن و سال، در کوچه، پسکوچههای یک محله و یا روستا سرگردان باشد و انتظار قدمهای کسی را بکشد که حتی تصویر او در مردمک نگاهش، انعکاسی نداشتهاست. حتی وقتی که خسته و گرسنه با مقداری ترس در عمق جان خویش که از غریبه بودنم ناشی میشد، راهی ایستگاه قطار بودم، هنوز سنگینی شکست پیدانکردن او را با همهی وجود خود، احساس نکردهبودم.
برای کسی که جوان است، انگار افق زندگی، افقی تمامیناپذیر مینماید. من آیندههای دور و نزدیک را، چنان در ملک طلق خود میدانستم که «شکست نخستین» را گامی برای «پیروزی دومین» و «شکست دومین» را هموارکنندهی «پیروزیهای اجتنابناپذیر سومین و چهارمین» تصورمیکردم. برای کسی که جوان است، زندگی در واقعیت، پایانی ندارد. همه چیز، حرکت است و کشف. اما باوجود این، زمانی که از تصادف روزگار، با «حاج ملاحسن» برخورد کردم، فقط در اندیشهی آن بودم که خستگی، گرسنگی و تشنگی خویش را به طور موقت برطرفسازم و سپس باردیگر، کار و حرکت خود را برای پیداکردن ردپایی از آن «یار» گمگشته، آغازکنم. حتی برخورد مادرانهی «منصورهخاتون» عاقل و دردمند و شوهرش که «جنسبرتر» همهی مردان را در گسترهی جامعه، بازتاب میبخشید، تسکینی بود بر همهی سوزشهای درونی من. خاصه آن که در آن ساعات نخستین در خانهی «حاج ملاحسن»، همهچیز برای من در خلال لحظاتی، به فراموشی سپردهشدهبود. در اوج درد و خستگی جسمی و روحی، ناگهان وارد فضایی شدهبودم که احساس میکردم هزاران فرسنگ از بافت ذهنی من که با اشتیاق و عشق و تپندگی آمیخته شدهبود، فاصله دارد. در مییافتم که با آنان، از تنها چیزی که نمیشود صحبتکرد، عشقاست. البته آرام آرام با صحبتهای «حاجی» و همسرش در چنان بافتی قرارگرفتم که انگار دوان دوان، از تونل تاریخ زندگی آنان گذشتهام و حتی در هر ایستگاه سرنوشتسازی از افت و خیزهای زندگی آنها، نیز توقف کوتاهی کردهام.
از این رو، تصور آن که من گمشدهی خویش را در جایی بیابم که حتی روزنهی قابل تصوری هم به آن افق برایم وجود نداشت، بیشتر به رؤیاهایی شباهتمییافت که همهعناصر تشکیلدهندهی آن، جزو غیرممکنهای خیال و جادو بود. حتی در آن لحظهای که «منصورهخاتون»، عکسهای چندگانهی «نوشیندخت» را نشان میداد، در هفت آسمان خیال من نمیگنجید که آخرین عکس آن دختر، نشان از کسی داشتهباشد که من برای پیداکردنش، حاضرشدهام سرزنش خار مغیلان زندگی را بر پاهای خویش تحملکنم. من هنوز در موجی از خواب و رؤیا، در موجی از باور و ناباوری غرقبودم. در همان دقایق، ناگهان این اندیشه به ذهن من راهیافت که از کجا این دختر میتواند همانباشد که تو در جستجوی آنی؟ آیا اشتباه نمیکنی؟ گاه بسیار اتفاق میافتد که شباهتهای شگفتی میان برخی آدمها پیدا میکنیم و درست از همان رو، از خود واکنشهایی نشان میدهیم که اطرافیان ما را متعجب میسازد. اما این تردید من در انطباق داشتن هویت گمشدهام، انگار موج کوتاه، کوبنده و گذرندهای بود که از کنار «خودآگاه» من گذشت و در افق خاموشی و فراموشی ذهنم فرو رفت. چنین برمیآمد که من در اوج خامی خویش، حتی لحظهای در انطباقداشتن آن عکس با دختری که در ایستگاه کویری قطار دیدهبودم، تردید نداشتم.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|