تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«سفر خانوادگی «کامشاد اعتمادیان» به شاهرود، ناگهان بدل به سفری شد عاشقانه و شور‌انگیز. از همین رو، برای یافتن بوی دلاویز مهر دختری زیبا و دلنشین، راهی روستایی‌شد که در کنارکویر، در آفتاب داغ تموز آرمیده‌بود. این هم از تصادف‌های غریب و غیرقابل باور زندگی بود که او در اوج نومیدی‌های خویش، یک‌باره میهمان خانواده‌ای ‌شود که آبشخور تبار آن گمشده‌ی خیال و جادوی ذهن اوست. اما «کامشاد» که به شکل غیر مترقبه‌ای به تبار گمشده‌ی خویش دست می‌یابد، چنان از سنگینی شرم حضور و مهربانی‌های بی‌دریغ میزبانان خویش، سرشار می گردد که بر خود لازم می‌بیند که دم فرو بندد و آن روستا را به قصد تهران ترک‌گوید. سفری که به جای قطار، با یک تریلی انجام می‌گیرد که آن نیز برای وی، پُر از داستان‌ها و ماجراهای گوناگون زندگی مرد راننده‌‌است. «کامشاد» که خام و خوش‌خیال، راه سفر شاهرود را با خانواده‌ی خویش، پیش گرفته‌بود، اینک پخته‌تر و جهان‌بین‌تر از پیش، به تهران باز می‌گردد تا از فردای آن روز، در بازی‌های سرنوشت، آزمون‌های تازه‌ای را از سر بگذراند.»

 

به تنهایی به خانه بازگشتم. خسته، خاموش، ناشاد، شکست‌خورده و سرگردان از یک‌سو، نیرو‌گرفته، سوزان، شاد، توفیق‌یافته و استوار از سوی دیگر. با آن حال شگفت که مجمع‌الجزایری از تضادها بود، من در کجا ایستاده‌بودم؟ یا به راستی چه وضع و حالی داشتم؟ آیا می‌توانستم برای توصیف حال خویش، پا در یک خط روشن و مستقیم بگذارم و همه‌ی روان و جان خود را در آن نهم؟ اگر می‌توانستم چنان کرد، دیگر چه جای آن داشت که جان من از آن‌همه تضاد و شگفتی سرشار باشد؟ باید اعتراف‌کنم که هستی من به دو نیمه‌شده‌بود و هر نیم آن برای خود سازی می‌زد که با آن نیم دیگر، توافق‌نداشت. اگر خود را خسته و ملول احساس می‌کردم، از آن رو بودکه به دیدار گمشده‌ی خویش، آن چنان که در دنیای خامانه‌ی خود تصور می‌کردم، توفیق نیافته‌بودم. از دیگرسو، اگر خویشتن را نیرومند در می‌یافتم، بدان‌جهت بود که توانسته‌بودم در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی، به چراغی دسترسی‌یابم که بیش از هرچیز، یادآور چراغ جادوی علاء‌الدین در افسانه‌های هزار و یک‌شب بود تا هرچیز دیگر. من نیازمند زمان بودم تا از آن شادی و افسردگی، از آن حس سرگردانی و استواری که هرکدام در خود گدازه‌های خاصی داشتند به درآیم.

 

خوشبختانه، زمان با من یار بود. اعضای خانواده‌ام هنوز در شاهرود بودند و قرار هم آن بود که تا چند روز دیگر در آن‌جا بمانند. در آن صورت، می‌توانستم در تنهایی نجیبانه و غریب خویش، کتاب کوتاه لحظه‌هایی را که از سر گذرانده‌بودم، ورق بزنم. البته برای آن‌که خیالم را راحت‌کنم، قبل از هرچیز، با پدر و مادرم تماس‌گرفتم و به آن‌ها اطلاع‌دادم که من به تهران بازگشته‌ام بی‌آن که در پیداکردن آن دوست توفیقی یافته‌باشم. گذشته از آن، به آنان گفتم که به احتمال زیاد، از طرف من اشتباهی در نوشتن آدرس محل سکونت آن‌ها دست داده‌است که موجب شده، سرگردان بمانم و بدون نتیجه به تهران بازگردم. پدرم تا آن‌جا به من اعتماد می کرد که وقتی چیزی را به او می‌گفتم، اگر آن‌چیز، چهارچوبی منطقی و قابل قبول داشت، بیشتر از آن پاپیچ نمی‌شد که وارد جزئیات‌شود و به شکلی کارآگاهانه به کشف و شهود خود برسد. این‌بار نیز در جواب من گفت خوشحال است که من به سلامت به خانه بازگشته‌ام. او حتی با حالتی سرشار از غرور و اعتماد به نفس، این نکته را یادآورشد که می‌دانسته که من از عهده‌ی کار خود برمی‌آیم و هرگونه نگرانی در این زمینه، کاملاً بی‌مورد بوده است. وی حتی مادرم را متقاعد کرده‌بود که برای من دلشوره‌ای به خود راه‌ندهد.

 

پس از تماس تلفنی‌ و راحت‌شدن خیالم از ‌جهت پدر و مادرم، اول کاری که کردم، گرفتن یک دوش طولانی‌بود. من از طرفداران اسراف آب و نان نیستم. اما این‌بار، نیاز به چنان دوشی اسراف‌گرانه داشتم تا بتواند، هم غبار بیابان را از تنم بزداید و هم گرد و خاک اندیشه‌ها و خیال‌های پراکنده‌ای که مانند کبوتران سرگردان، در آسمان ذهن من، بال و پر می‌زدند. پس از رفع خستگی، نیاز به آن داشتم که در خلوت خانگی خویش، مقداری به امروز و فردای زندگی‌ام بیندیشم. راستی تا کجا می‌توانست سرنوشت من به سرنوشت «نوشین‌دخت مغربی» گره خورده‌باشد؟ آیا کسی که هنوز در فضای درس و مشق در پرواز است و الفبای زندگی اجتماعی را در جهانی تا این حد پیچیده، تجربه نکرده‌است، چگونه می‌تواند به این سادگی، سرنوشت خود را به سرنوشت انسان دیگری با عنصر عشق و شورمندی، گره بزند؟ من که اینک سال‌ها از آن روزگاران خوش‌خیالی‌های دلپذیر فاصله گرفته‌ام، با قاطعیت می‌توانم چنان گره‌زدنی را نفی‌کنم. اما در چنان دورانی از زندگی که همه‌چیز در دوران «طلوع» درخشان خویش به سر می‌بَرَد، راحت و متقاعد‌کننده نیست که کسی نوای نومیدی سردهد و یا شخص را از این یا آن عمل برحذر دارد. شاید بیشترین اشتباهات و یا کارهای درست ما که در بقیه‌ی سال‌های زندگی گریبان ما را می گیرد و یا در بهبود وضع زندگی‌مان تأثیر می‌گذارد، در همان سن و سال‌های پانزده تا بیست‌سالگی اتفاق می‌افتد. سن و سال‌هایی که بی‌دانشی و کم‌تجربگی از یک‌سو و حس غرورمندانه‌ی داشتن دانش و تجربه‌ی کافی از سوی دیگر، انسان را به نبردی نابرابر فرامی‌خوانَد. حتی عشق نیز از این قاعده برکنار نیست. تصادف محض خواهد‌بود که در اوج آن خامانگی، کسی بتواند با تشخیصی واقع‌بینانه به مصاف بازی‌های روزگار برود.

 

البته من نیز از این خامی‌ها و خوش‌خیالی‌های چنان دورانی، نه بی‌نصیب‌بودم و نه برکنار. اما در درون من، چیزی قبل از همه‌ی این‌ها بناشده‌بود که می‌توانست در لحظه‌های حساس زندگی، زنگ خطر را به صدا در آوَرَد. آن چیزی که در وجود من بناشده‌بود، حاصل برخوردهای پخته، عمیق و متوازن دایی‌ام بود که توانسته‌بود دستگاه معنوی نامرئی اما کنترل‌کننده‌ای در اعماق جانم نصب‌کند. شاید هرکس دیگر جز من هم می‌بود، این انتظار را اگر نه از مادر خویش، حداقل از پدر خود داشت. اما من به چنان شناختی از پدرم رسیده‌بودم که هرگز چنان انتظاری از وی نداشتم. پدرم مانند هر موجود زنده‌ی دیگر، در برخی زمینه‌ها، خصلت‌های بسیار متضاد و نادلپسندی داشت. با وجود آن که انسان تحصیل‌کرده و مهربانی بود اما همیشه در رفتارش، نوعی چپ‌روی، نوعی افراط، نوعی حق به جانب بودن، در همه‌ی زمینه‌ها جلوه‌گری می‌کرد. درست از همین‌رو بود که او با دایی‌ام میانه‌ی چندان خوبی‌نداشت. آن‌ها به ظاهر به همدیگر احترام می‌گذاشتند و در سال، چندباری هم به خانه‌ی هم رفت و آمد می‌کردند. اما در نشست‌های خانوادگی، کمتر می‌شد آن‌دو را دید که صمیمانه درکنار هم بنشینند و از «ری» و «روم» زندگی صحبت کنند. من و مادرم و دیگر بچه‌ها برای رفتن به خانه‌ی دایی‌ هیچ‌گونه محدودیتی نداشتیم. زن و فرزندان دایی‌ام نیز مرتب به خانه‌ی ما می‌آمدند. اما همیشه برای نیامدن دایی به خانه‌ی ما و یا رفتن پدرم به خانه‌ی آن‌ها، بهانه‌های معقول و منطقی وجود داشت. همه، این را می‌دانستند و به سادگی نیز از کنارش می‌گذشتند. تقریباً همه به غیر از پدرم، اقرارداشتند که مقصر اصلی پدر من است. اما در واقع، کاری از دست کسی ساخته نبود.

ادامه دارد

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط شمیم استخری   | 


«راننده‌ی تریلی «جمال لاله‌جینی» مانند قصه‌گویی که داستان زندگی افراد دیگری را بیان می‌کند، دور از هرگونه پنهان‌کاری و یا جابه‌جایی آجرهای واقعیت، تلاش دارد تا بزرگ‌ترین و روشن‌ترین خطوط زندگی‌اش را برای مسافر ناآشنا و خامی مانند «کامشاد اعتمادیان» که هم کم صحبت است و هم صمیمی، شرح‌دهد. «جمال» که پس از گرفتن دیپلم، برای خواندن یکی از رشته‌های مهندسی به تهران می‌آید، در خانه‌ای در خیابان امیرآباد به عنوان مستأجر ساکن می‌شود. در همان‌جاست که او دل به مهر دختری می‌بندد که از کرمانشاه به تهران آمده است تا دیداری با خانواده‌ی عمویش داشته‌باشد. عشق پرشور آن دو به یکدیگر موجب می‌شود که «جمال»، از کنکور بازمانَد و همین بازماندن، حتی رشته‌ی زندگی او را به کلی دگرگون‌کند. وقتی انسان دل در گرو کسی داشته‌باشد که منتظران دیگری نیز بر دم در ایستاده‌باشند، موجب می‌شود که وی با شتاب هرچه بیشتر، راه گریزی برای خویش بیابد. راه گریز «جمال لاله‌جینی»، آن بود که درس و مشق را رها‌کند و به عنوان راننده‌ی تریلی، راهی دشت و بیابان شود. گذشته از آن، او می‌بایست از شهر زادگاه خود، همدان نقل مکان‌کند و در شهر کرمانشاه که شهر همسر آینده‌ی اوست، ساکن‌شود.»

 

مصاحبت با «جمال لاله‌جینی»، به عنوان راننده‌ا‌ی «بدعُنُق» و تلخ در نخستین برخوردها و البته مهربان و قابل احترام  در ‌آخرکار، برای من دریچه‌ی دیگری را به افق‌های زندگی گشود. قبل از همه‌چیز به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها را نباید با توجه به «قالبی» که از نظر جایگاه اجتماعی، شغل و یا حتی لباس در آن قرار گرفته‌اند در ترازوی داوری گذاشت. گاه این قالب، کاملاً اجباری و ناخواسته‌است و گاه حاصل میراثی‌است که از پدر و مادر، به آن شخص به ارث رسیده‌است. در بعضی موقع‌ها نیز نتیجه‌ی بلافصل اعمال و حرکاتی است که انسان به علت خامی و نادانی در طول زندگی خود انجام داده و قاعدتاً جز آن، انتظار دیگری هم ندارد. تصویری که من تا آن زمان از یک راننده‌ی تریلی و یا کامیون داشتم آن بود که آنان نه به اخلاق انسانی وفادارند و نه تحصیلاتی دارند تا موجب‌شود که اندیشه‌هایی حرمت‌برانگیز در ذهنشان جاری‌باشد. به طور طبیعی، من این تصویر را از آسمان به دست نیاورده‌بودم. در همسایگی خاله‌ی من در تهران، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که عبارت‌بودند از یک‌زن و شوهر با چهار تا دختر قد و نیم قد. شوهر این زن، راننده‌ی تریلی بود. خوشحالی بزرگ زندگی‌ آن زن آن بود که شوهرش هیچ‌وقت پا به آن خانه نگذارد. آن‌چه که او می‌خواست تنها تأمین مخارج زندگی او و بچه‌هایش‌بود. آن زن برای خاله‌ام بارها توضیح داده‌بود که هربار شوهرش از مسافرت‌های کاری خویش به تهران می‌آمد، جز آزار و اذیت و فحاشی کار دیگری نسبت به همسرش انجام نمی‌داد.

 

او خود را ژنرالی به تصور در می‌آورد که دارد پا به سربازخانه می‌گذارد. خاله‌ام بارها از دهان دختر بزرگ آن خانواده شنیده‌بود که نسبت به پدرش ابراز نفرت می‌کرد. این آقای راننده، به غیر از آن خانم و چهار تا فرزند در تهران، یک همسر دیگر هم داشت که در اصفهان زندگی‌می‌کرد. از او هم صاحب یک پسر شده‌بود. این خانم که در اصفهان زندگی می‌کرد، زن بیوه‌ای بود که از شوهر قبلی‌اش در اهواز، دوتا دختر داشت. شوهرش در جنگ کشته شده‌بود و او از سر ناچاری به اصفهان آمده‌بود و حتی برای کرایه‌ی خانه و مخارج روزانه‌اش مانده‌بود. همین ناچاری وادارش کرده‌بود که به تقاضای آن راننده‌ی تریلی، جواب مثبت بدهد. خاله‌ام می‌گفت که این آقای راننده، دوسه تا زن صیغه‌ای هم دارد که بنا بر اعتراف خودش، یکی از آن‌ها ساکن کرمان بود، دومی ساکن قزوین و سومی ساکن کازرون. در واقع به قول خاله‌ام دو چیز مهم در زندگی‌، فکر و ذکر آن راننده را به خود مشغول داشته‌بود. زن و تریاک. با توجه به در آمد خوبی که داشت هم به زن دسترسی داشت و هم به تریاک. البته زن برای او، قبل از آن که یک همدم و همدل باشد، یک «وسیله» بود و بس. البته من هیچگاه با آن راننده برخودی نداشتم اما تصویری که از کارها و حرکات وی در ذهنم نقش بسته‌بود، در نخستین دیدار من در آن قهوه‌خانه، همان تصویر ذهنی بسیار تاریک و بدآهنگ‌بود.

 

این مسافرت و همنشینی، مخصوصاً شنیدن داستان زندگی «جمال لاله‌جینی» به من نشان‌داد که نقش پدر و مادر و یا کسانی که در کنار انسان هستند، از نظر تجربه‌ی زندگی، چه اهمیتی دارد. او به شکل آگاهانه‌ای، به چند مورد از آسیب‌های حاصل از عدم کنترل پدر و مادر در زندگی خود اشاره می‌کرد. مورد اول، آمدن او به تهران بود که دور از کنترل خانواده، دل به مهر «لطیفه» بسته بود و یکباره رشته‌ی کار از دستش خارج شده‌بود. تأثیر ویرانگر همین نبود کنترل را، خود او نیز بر روی رفتار پسرش می‌دید. اگر دخترش اهل درس و مشق بود و آینده‌نگری داشت، از آن رو بود که «لطیفه» هم قدرت بیشتری برای کنترل او داشت و هم این که آن دو بیشتر با هم دمخور بودند. «جمال» مرتب به این نکته اشاره می‌کرد که عاقبت‌اندیشی انسان، به معنی نفی دوست‌داشتن نیست. حرف‌های او در همان لحظات، بی‌آن که او خود بداند، به شکلی مرا نیز نشانه گرفته‌بود. زیرا خود من، نمونه‌ی دیگری از همان دلبستگی‌ها را دور از هرگونه پختگی و عاقبت‌اندیشی، به نمایش گذاشته‌بودم. طبیعی بود که اگر پدر و مادر من نیز در دراز مدت، کنترلی بر اعمال و حرکات من نمی‌داشتند، چه بسا بر من همان می‌رفت که بر «جمال لاله جینی» رفته‌‌بود. مورد بعدی که از حرف‌های او درک‌ می‌کردم، برخورد صادقانه و دور از حُب و بُغض او نسبت به اشخاص پیرامونش بود. من کمتر کسی را تا آن زمان دیده‌بودم که در لحظاتی که می‌خواهند کوتاه‌کاری‌ها و سهل‌انگاری‌های خویش را برزبان بیاورند، فرافکن نباشند. البته، این یک خصلت همگانی است که انسان دوست‌دارد خود را از زیر کوبه‌های ملامت و تحقیر رهاسازد و بار خرده‌گیری و گناهکاری را بر روی دوش دیگران بیندازد. اما «جمال»، انگار ظرفیت پذیرش و تحمل آن را داشت که به نکرده کاری‌های خویش زبان بگشاید. او حتی به شکل غریبی، دوست‌داشت اگر حتی مقداری کمی هم باشد، به شکل صادقانه‌ای به خصبلت‌های مثبت افراد دیگر اشاره داشته‌باشد و آنان را در زیر پاهای خود، له نکند.

 

سرانجام تریلی خسته و نالان، به گاراژ بی‌در و پیکری در غرب تهران رسید. من تمام تلاشم را به‌کاربردم تا حداقل، مقداری از پول سفر را که باید به هروسیله‌ی دیگر از قبیل اتوبوس و یا قطار می‌پرداختم به وی بدهم. اما او به شکل مهربانانه و پدرانه‌ای مرا متقاعد کرد که آن‌جور پول‌ها را نه خرج می‌کند و نه از کسی می‌گیرد. او برایم توضیح‌داد که من اولین مسافری نبوده‌ام که با او در بخشی از جاده‌های گوناگون کشور، همراه و همسفر شده‌ام. بسیاران بوده‌اند که با او همسفر شده‌اند. او می‌گفت که از شماری از آنان پول گرفته‌است و از عده‌ای دیگر نگرفته‌است. همه چیز بستگی به آن داشته که آن افراد، چه وضع و حال اجتماعی و یا اقتصادی داشته‌اند. باری، حس سپاسگزارانه‌ی عمیقی در جانم نشسته‌بود. زمانی که او را در آن قهوه‌خانه دیدم، رفتار و حتی حرکاتش، بازتاب همان تصویری بود که من از رانندگان، خاصه، رانندگان کامیون و تریلی داشتم. معتاد، بی‌تفاوت، بی‌ادب و بدزبان. حتی زمانی که او با آن لحن سرد و غیردوستانه‌اش در جواب من گفت:«فرمایش!»، همان احساس، باردیگر تقویت‌شد. اما هنگامی که در میان راه، پرده از نگرانی‌ها و دلشوره‌های زندگی‌اش برداشت، دریافتم که نمی‌شود همه‌‌ی آدم‌ها و یا رانندگان را با یک چوب راند.

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط شمیم استخری   | 


«مسافرت «کامشاد» با راننده‌ی تریلی که در آغاز، برخورد رماننده‌ای و بسیار بی‌روحی با وی داشت، در طول راه، سر از فضایی در آورد که بسیار صمیمی و دوستانه‌شد. خاصه آن که راننده‌ی تریلی دوست‌داشت دریچه‌ی دل خویش را بر روی مسافر جوان همراه خود بگشاید. هرچند «کامشاد اعتمادیان» در‌چنان هاله‌ای از بی‌تجربگی، ترس و نبود اعتماد به اطرافیان خویش به سر می‌بُرد که هیچ علاقه‌ای به پرده برداشتن از رازهای عاطفی و درونی خود نداشت. اما «جمال لاله‌جینی» راننده‌ی تریلی، بیهیچ اندیشه‌ای به کوتاه یا طولانیبودن دوران آشنایی خود با مخاطب خویش، دوست‌داشت ماجراهای زندگی‌اش را اگر چه خلاصه، در معرض دید «کامشاد» بگذارد. چنین به نظر می‌رسید که راننده، انسان منصف و واقعبینی است. این واقع‌بینی، حکایت از آن داشت که او با وجود دیدن ضربه‌های تلخ و شکننده که از بازی‌های روزگار و برخوردهای احساسی خود دیده‌بود، آن‌ها را به شکل آرام و صمیمانه‌ای، ارزیابی می‌کرد.»

 

البته باید اقرارکنم آن‌چه را که همسرم می‌گفت، عین واقعیت‌بود. من وقتی که دیپلم ریاضی خود را در شهرمان همدان گرفتم، بلافاصله در رشته‌ی مهندسی مکانیک ثبت‌نام کردم و به تهران آمدم تا در کنکور سراسری شرکت‌کنم. اما برای یک موفقیت صد در صد قطعی، لازم‌بود که یکی‌دوماه نیز در کلاس‌های تقویتی کنکور در تهران شرکت‌می‌کردم تا آمادگی بهتری برای دادن امتحانات می‌داشتم. از این‌رو، آن سال که به تهران آمدم، به طور موقت، اتاقی را در یک منزل نسبتاً بزرگ در طرف‌های خیابان امیرآباد اجاره‌کردم. در آن منزل، دو خانواده‌ی دیگر هم زندگی می‌کردند. یکی از آن‌ها صاحب منزل بود و دیگری، زنی بیوه‌ که با دختر دوازده سیزده ساله‌اش در آن‌جا زندگی‌می‌کرد. در همان‌زمان، همسر فعلی من «لطیفه»، برای دیدار دخترعموهایش از کرمانشاه به خانه‌ی عموی خود به تهران آمده‌بود. او در آن هنگام، دبیرستان را تمام کرده‌بود و منتظر بود که از اول ماه مهر آن سال به عنوان معلم در یکی از مدارس شهر خودشان مشغول به کارشود. از تصادف روزگار، آن خانه، مال عموی او بود که یکی از اتاق‌های آن‌را به من برای چندماه اجاره داده‌بود. عمویش چهارتا دختر داشت که همه‌شان در سطح‌های مختلف از قبیل دبستان، دبیرستان و دانشگاه درس می‌خواندند. از نظر زیبایی ظاهر هم، وضع بسیار خوبی‌داشتند. اما «لطیفه» برای من زیبایی افسون‌کننده‌ای داشت. همین زیبایی نیز سرانجام، هم دل مرا بُرد و هم زندگی و آینده‌ی مرا به کلی تغییرداد. البته این موضوع، یک‌طرفه نبود. او هم سخت به من دل بسته‌بود. در آن هنگام، هردوی ما، روی ابرها پرواز می‌کردیم و دریافت صحیحی از زندگی خاکی و واقعیت‌های خشن پیرامون خود نداشتیم. من آن‌قدر نسبت به خود بیگانه بودم که حتی نمی‌دانستم چه خصلت یا خصلت های برجسته‌ای در شخصیت من وجود داشته که «لطیفه» را نسبت به من چنان علاقه‌مند ساخته‌بود.

 

هرچند همسرم بعدها به من می‌گفت که دو چیز در شخصیت من، او را به خود حذب‌کرد‌ه‌بود. یکی خوب صحبت‌کردن من و دیگری صداقت رفتارم بود. من به هیچ کدام از آن‌ها آگاه نبودم. اگر تعریف از خودم نباشد، لااقل، همیشه به آن دومی وفادار بوده‌ام. این وفادار بودن، آن‌چنان بخشی عمیق از زندگی من بوده که هیچ‌گاه نتوانسته‌ام آن را کنار بگذارم. البته خوشحالم که «لطیفه» در همان روزهای اول ازدواجمان، این مورد را به من یادآوری‌کرد. با آن که زندگی من در این سال‌ها، زندگی چندان راحتی نبوده اما می‌توانم بگویم که «شرف» انسانی خود را با هیچ چیز معامله نکرده‌ام. در این جاده‌ها و قهوه‌خانه‌ها و ترمینال‌ها، به آدم‌های بسیاری برخورد کرده‌ام. آدم‌هایی بسیار شرور، دزد و بی‌وفا به صداقت انسان از یک‌طرف و آدم‌هایی بسیار بزرگوار و حاتم‌وار که مال دنیا در نظرشان کمترین ارزش را نداشته‌است. این را هم بگویم که بسیاری از مردم، تصور می‌کنند که هرکس راننده‌ی تریلی شد، آدمی‌است دهاتی و بی‌سواد که می‌شود همه چیز بارش‌کرد. دور از جان شما، منظورم از «دهاتی» به معنی کسی نیست که حتماً در «دِه» زندگی می‌کند بلکه منظور، کسی‌است که سطح تحصیلات بسیار پایینی‌دارد و یا اصلاً ندارد و نمی‌تواند «هِر» را از «بِر» تشخیص‌بدهد. به هرصورت، ماجرای این دلدادگی‌ها تا آن‌جا ادامه‌یافت که من نه تنها از شرکت در کلاس‌های تقویتی کنکور بازماندم بلکه حتی چنان دچار هیجان‌ها و تخیلات شیرین‌ و کودکانه شدم که فکر امتحان در کنکور، به کلی از سرم‌پرید. البته عموی «لطیفه» و زن عمویش، چندی بعد موضوع دلدادگی ما را نسبت به هم فهمیدند و پدر «لطیفه» را در جریان موضوع گذاشتند. پدرش نیز سریع به تهران‌آمد تا دختر خود را به کرمانشاه ببرد. مقداری هم او را تهدیدکرد که شاید عاشقی را فراموش‌کند. اما «لطیفه» پایش را در بک کفش‌کرد که اگر پدر و مادرش با ازدواج او مخالفت‌کنند، از خانه فرار خواهدکرد. مخصوصاً که استدلال او در برابر پدر و عمویش بسیار قوی‌ هم بود. او به آن‌ها گفته‌بود:« من تاکنون دختر سر به‌ راه و پا به راهی بوده‌ام. با هیچ پسری نه رابطه داشته‌ام و نه قول و قراری گذشته‌ام. من از آن آدم‌ها نیستم که هرروز، دلم هوس این یا آن را بکند. من «جمال» را چه برای شما بد باشد و چه خوب، دوست‌دارم.»

 

آن‌ها نه تنها تهدید‌ او را جدی‌گرفته‌بودند بلکه حتی نحوه‌ی استدلالش را هم، دور از عقل نمی‌دانستند. آخر پدر لطیفه، دبیر دبیرستان‌های کرمانشاه بود و لیسانس فیزیک هم داشت. از این‌رو قبول‌کردند که ما با هم ازدواج‌بکنیم به شرط آن که من درس دانشگاهم را تمام کنم و کاری نیز به دست بیاورم.آن گاه می توانستم آستین‌ها را بالابزنم و به سراغ «لطیفه» بیایم. از نظر پدر «لطیفه» مهم آن نبود که من پولی در بساط نداشته‌باشم و یا صاحب مال و یا خانه‌ای باشم. پدرش می‌گفت:«من به آدم‌های جوان، به چشم ناداری نگاه نمی‌کنم. این نکته اصلاً اهمیت‌ندارد. همین‌قدر که آنان شغلی داشته‌باشند، حکایت از آن‌دارد که زندگی را به جد می‌گیرند و برای آینده‌ی خود و همسر و فرزندان خویش، احساس مسؤلیت می‌کنند.» البته بدبختی آن بود که من از عشق لطیفه، درس و مشق را به کلی کنارگذاشتم و چون گرفتن کار با داشتن دیپلم، کار چندان ساده‌ای‌نبود، به فکر افتادم که گواهی رانندگی پایه‌ی یک بگیرم. در همان زمان، گواهی‌نامه‌ی پایه‌ی دو را گرفته‌بودم. پس از آن، در عرض سه چهار ماه توانستم گواهی پایه‌ی یک را هم بگیرم. اما من که در همدان زندگی می‌کردم، ساده نبود که بتوانم به عنوان راننده‌ی تریلی، کامیون و یا اتوبوس در جایی‌، کار پیدا‌کنم. سرانجام به تهران آمدم و از طریق یکی از اقوام پدرم که تاجر برنج بود، توانستم رانندگی یک ماشین کُمپرسی را که هم آجر و خاک حمل می‌کرد و هم کیسه‌های برنج و یا بارهای دیگر، به عهده‌بگیرم. پدر «لطیفه» که از دست دخترش و من سخت عصبانی شده‌بود، به من پیغام‌داد که اگر دختر مرا دوست‌داری و می‌خواهی با او ازدواج‌کنی باید در عرض سه چهار ماه دیگر، این کار را سر و سامان دهی. از طرف دیگر، یکی از پیش‌شرط‌های او آن بود که من نباید در جای دیگری غیر از کرمانشاه زندگی‌کنم. هرچند مادر لطیفه با این نظر شوهرش مخالف بود اما وقتی زورش به او نمی‌رسید، مخالفتش معنایی نداشت. من هم که هنوز پولی در بساط نداشتم، ناچارشدم مقداری از پدرم پول بگیرم و مقداری هم از دیگر قوم و خویش‌ها قرض‌کنم و بساط عروسی بسیار ساده‌ای را راه بیندازم. آری از آن زمان، من ساکن کرمانشاه هستم. خوشبختانه «لطیفه» زنی است کاربُر، هوشیار و وفادار. او در این سال‌ها به کار معلمی‌اش ادامه داده‌است. من از این بابت بسیار خوشحالم. گاه با خود فکر می‌کنم که اگر من او را در زندگی‌ام نداشتم، وضع و حالم هنوز هم بدتر از این بود که هست.

ادامه دارد   

  نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:59  توسط شمیم استخری   | 


«سرانجام «کامشاد اعتمادیان» با راننده‌ی «تریلی» به توافق می‌رسد که با وی، راهی تهران‌شود. راننده‌ی تریلی که در آغاز، برخورد سرد و نسبتاً بی‌ادبانه‌ای با «کامشاد» داشته‌بود، در لحظه‌های بعد و در میان جاده، نشان‌داد که انسان صمیمی، دردکشیده و خوش‌صحبتی است که منتظر فرصتی بوده تا پرده از برخی رویدادهای زندگی‌اش بردارد. راننده که در کرمانشاه ساکن است، دو فرزند دارد که یکی دختر است و دیگری پسر. دخترش، دیپلم خود را گرفته و دارد خود را برای رفتن به دانشگاه و خواندن رشته‌ی مورد علاقه‌اش مامایی، آماده می‌کند. اما پسرش که تحصیلات خود را نیمه‌کاره گذاشته، به علت معاشرت با دوستان ناباب، به تریاک معتاد شده‌است. این موضوع، در واقع بزرگ‌ترین مشکل زندگی پدر و مادر خانواده‌است. راننده که آدم واقع‌بینی‌است، گناه این کار را بیشتر به گردن خودش می‌اندازد تا به گردن همسرش. او معتقد‌است که به علت شغل خاص خویش، فرصت رسیدگی به وضع و حال پسرش را نداشته‌است.»

 

راننده‌ی تریلی که از اهالی همدان بود و «جمال لاله‌جینی» نام‌داشت، انگار در همه‌ی زندگی‌اش، چنین شنونده‌ی آرام و مشتاقی پیدا نکرده‌بود. شاید هم او مدت‌ها بوده که چنین فرصتی پیدانکرده تا حرف‌های دلش را برای آدم آرام و سر به‌ راهی، برزبان آوَرَد و زیر و بالای زندگی‌اش را به شکلی در معرض تماشای یک فرد بیگانه بگذارد. شاید هم من به علت خام و جوان‌بودن، از دیدگاه او، هم معصوم بودم و هم توانایی سودجویی اجتماعی و یا برملا کردن راز زندگی‌اش را نداشتم. شاید هم این از خاصیت چنان معاشرت‌ها و مسافرت‌هایی است که انسان‌ها و یا شماری از آن‌ها چنان با هم صمیمی می‌شوند که انگار سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسند. در این میان، کاملاً طبیعی بود که من چیز چندانی برای گفتن نداشتم. از طرف دیگر، آن چه هم از نظر من «گفتنی» بود، باز «قابل‌گفتن» برای دیگران نبود. آن هم دیگرانی که از زندگی خصوصی من و انتظارات و آرزوهایم، هیچ چیز نمی‌دانستند. البته او پس از مقداری صحبت‌کردن، از من پرسید که اهل کجایم، چه می‌خوانم و پدر و مادرم چه کاره هستند و علت تنها مسافرت‌کردنم چیست. جواب این چند پرسش، آنقدر کوتاه‌بود که او هرگز خود را برای خیزبرداشتن بعدی آماده نکرده‌بود. تردید نیست که زبان دل شخص «دردمند» را فقط اهل درد می‌فهمد. از دیدگاه من، او «اهل درد» نبود. منظورم «درد»‌ی است که خواسته یا ناخواسته بر جان من نشسته‌بود و با درد بسیارانی دیگر، تفاوت‌ها داشت.

 

در همان لحظات با خود می‌اندیشیدم که اگر آن‌چه را که من در دل دارم برای او بیان‌کنم، چه بسا بر من بخندد. از آن خنده‌ها که در آن، هزاران ملامت نهفته‌است. چه بسا او در دل خود، خطاب به من می‌گفت: «دوست عزیز! فکر نان کن که خربزه آب است! من از اعتیاد پسرم صحبت می‌کنم که جان و جوانی‌اش در آستانه‌ی شکوفایی زندگی در خطر است و تو از تکانه‌های عاطفی‌ات حرف می‌زنی. آن  هم تکانه‌هایی که در چند لحظه‌ی کوتاه و گذرا، در ایستگاه قطار، برجان جوانت عارض شده‌است!» به هرحال، چنان که گفتم، من نه توان بیان امواج خروشان عاطفی‌ام را برای کسی داشتم و نه می‌خواستم حتی در صورت داشتن چنان توانی، آن «درونی»‌ترین احساسات شعله‌ور خویش را در برابر چشم و گوش کسی بگذارم. اینک که به آن گذشته‌های دور نگاه می‌کنم در می‌یابم که در آن لحظات، ظاهر آرام و ساده‌دلانه‌ی من، هیچ نشانی از آن آتش‌فشانی که در اعماق جانم، در حال و جوش و خروش بود، نداشت. انگار از دیدگاه آنان که مرا مخاطب قرار می‌دادند و یا از کنارم می‌گذشتند، ساده‌ترین و آرام‌ترین جلوه‌ی زندگی در جان من تجلی کرده‌بود. من حتی این احساس خاص را در برخوردهای «منصوره‌خاتون» و «حاج ملا حسن» نیزدیده‌بودم.

 

باری، لحظه‌ای میان ما سکوت برقرارشد. موتور تریلی چنان ناله می‌کرد که انگار آن را در غُل و زنجیر دنده‌های سنگین، زندانی کرده‌بودند که کمترین امید رهایی برای آن و رسیدن به دنده‌‌های سبُک وجود نداشت. انبوه خاک‌های نرم کویر که بر جاده‌ی آسفالته نشسته‌بود، از برابر هیمنه‌ی تریلی چنان به هوا برمی‌جست که انگار آن عفریت افسانه‌ای است که علاءالدین هزار و یکشب، آن را از تُنگ بلور، رها کرده‌است. ماشین‌های سواری که از روبرو می‌آمدند، انگار با هول و هراس از برابر چنان غولی می‌گذشتند که می‌توانست با اندک اشاره‌ای، آن‌ها را در زیر پاهای گردنده‌ی خویش له‌کند. نوعی ترس و احترام در برخورد آن‌ها خانه کرده‌بود.  در این لحظه، راننده ناگهان احساس‌کرد که دارد زمان را از دست می‌دهد. از این‌رو، بی‌آن که اصراری در شنیدن حرف‌های من داشته‌باشد، اندیشه‌هایش را کمی سر و سامان داد و رشته‌ی سخن را دوباره به دست گرفت:«البته این را اقرارکنم که من ترک اعتیاد خود را قبل از آن که در گرو اراده‌ی قوی خود بدانم، مدیون محبت‌های همان دوستی می‌دانم که تمام تلاشش را برای نجات زندگی من و خانواده‌ام به کار برده‌بود. شاید چندان جالب نباشد اگر بگویم که من در کرمانشاه، همیشه خود را غریب احساس کرده‌ام. این را هم بگویم که همه‌ی خانواده‌ی همسرم و خویشانشان، کرمانشاهی هستند. اعتیاد من و دور بودن از خانواده‌ام، تقریباً داشت به قیمت آن تمام می‌شد که همسرم از من جداشود. شاید هم او تهدیدش را برنامه ریزانه انجام داده‌بود تا من مجبور به ترک اعتیادشوم. خودش می‌دانست که من خیلی دوستش‌دارم. او هم همیشه مرا دوست داشته‌است. هر انسانی هم از نظر صبر و مقاومت، یک ظرفیتی دارد. حتی خدا هم با همه‌ی قدرت و تحملش، صبرش بی‌پایان نیست. چون وقتی نسبت به بندگان نافرمانش خشم می‌گیرد، هیچ چیز جز انتقام، خشم او را خاموش نمی‌کند. بی‌خود نیست که پدران ما گفته‌اند:«چوب خدا صدا ندارد اما وقتی که زد، دوا ندارد.»

 

به هرحال، اگر همسرم این جا نیست، خدای او که این‌جا هست. اگر من از او ناراضی باشم، دین و ایمانم را برباد داده‌ام. زن من همیشه زن خوبی‌ بوده‌است. همسرم به من می‌گفت:« من باید، هم مرد خانه باشم و هم زن خانه. هم مرد بیرون باشم و هم زن بیرون.» راست می‌گفت. او باید دوتا بچه را تر و خشک می‌کرد و مرا هم تقریباً هرگز نمی‌دید. وقتی هم که می‌دید یا خسته‌بودم و یا تمام سر، تن و لباسم روغنی و خاک‌آلود بود. آن چندسال هم که تریاکی شده‌بودم، بیشتر از پیش، روی روحیه‌اش تأثیر مُخَرّب گذاشته‌بود. همسرم مرتب از پدر، مادر، خواهران و برادرانش سرکوفت می‌شنید. آن‌ها به او می‌گفتند که زندگی‌اش را در پای مردی تلف‌کرده که روزی قراربود آقای مهندس بشود اما سرانجام، یا سر از منقل و وافور در آورده‌ و یا در میان جاده‌های خدا، خاک بیابان می‌خورد. اگر راستش را بخواهید، حرف آن‌ها بیراه نبوده‌است. من اگر آدم بدی هم‌باشم، بی‌انصاف نیستم. حق را کاملاً به آن‌ها می‌دهم و می‌دادم. از طرف دیگر باید بگویم که من از آن مردها نیستم که دست بر روی زن و فرزندشان دراز‌می‌کنند. من این کار را «ضعیف‌کُشی» می‌دانم. به عقیده‌ی من، دست بر روی ضعیف‌تر از خود دراز کردن، از هرگونه «نامردی» و «خیانت» در دنیا بدتر است. این درس را من از پدر مرحومم دارم. گاهی مادرم کارهایی می‌کرد که پدرم را وادارَد تا دست به کارهای احمقانه بزند و یا حرف زشت از دهانش خارج‌شود. اما پدرم می‌گفت:«کور خوانده‌ای زن! اگر آرزو داری که من رفتاری حیوانی داشته‌باشم و از دهانم کلمه‌های زشت خارج شود، آرزوی تقریباً محالی است.»  

ادامه دارد

  نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM