تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«زندگی با قرارگرفتن در برزخ «انتخاب» و «رد»، لحظه‌های شیرین عمر را بر «کامشاد اعتمادیان»  به سختی، تلخ ساخته‌است. چگونه ممکن است در یک جامعه‌ی رنگ‌گرفته از «اخلاقیات» که قانون‌های خویش را نه براساس نیاز و شرایط روحی انسان‌ها بلکه بر پایه‌ی «مصلحت» های روزگار بر دیگر آدم‌ها تحمیل می‌کند، انسان، به گونه‌ای «مُرده»‌وار و یا همچون «بردگان»، تن به تسلیم‌بسپرد و خود را همچون برگ‌های مرده‌ی پاییز به زیرگام‌های تقدیر رهاکند؟ باید دانست که واقعیت‌های خشن از یک‌سو، «کامشاد» را در معرض دورباش‌ها و کورباش‌های بیرحمانه‌ای قرار داده‌است و از سوی دیگر، نیاز زندگی‌بخش روحی او، گوش و چشم وی را بر همه‌ی آن قاعده‌های تحمیلی، یکسره «کر» و «کور» کرده‌است. در همین گیرو دار سرنوشت‌ساز است که او مصمم می‌شود تا حل این «معما» را که حتی در رؤیاهای او برای خویش، جای پایی بازکرده‌است از «دایی» خویش بخواهد.»

 

باری دایی من، بزرگ‌ترین فرزند خانواده‌ای بوده که مادرم در آن، چهارمین فرزند است. تفاوت سنی مادر من با دایی‌ام، چیزی در حدود چهارده سال بوده‌است.  دایی‌ام سه فرزند داشته که دوتای آن‌ها پسر و سومی، دختر بوده‌است. در همان سال اول جنگ، پسرهای او که یکی بیست و دو ساله و دومی بیست ساله بود، در جهبه‌ی خرمشهر، جان خود را به عنوان سرباز از دست دادند. وقتی خبر مرگ آن‌ها به دایی‌ام رسید، همراه با همسر و دخترش، با اتوبوس راهی منطقه شدند تا دست کم جسد آن‌ها را از نزدیک ببینند. واقعیت آنست که مسؤلان امر نمی‌خواستند که آنان به منطقه بیایند. این آمدن با توجه به رنگ و بوی احساسی آن برای اعضای خانواده، می‌توانست برخی مزاحمت‌های ناخواسته برای آنان ایجادکند. اما صرف‌نظر از خواستن یا نخواستن اینان، دایی‌ام با دختر و همسر خود، پس از اطلاع از مرگ دو فرزند خانواده، به شکلی مضطرب و توفان‌زده، راهی منطقه شدند. در میان راه، اتوبوس حامل آنان با یک اتوبوس دیگر در نیمه های شب، شاخ به شاخ می‌شود. حاصل این تصادف، مرگ دختر و همسر دایی من، زخمی شدن خود او و کشته‌شدن بیست‌نفر دیگر از مسافران اتوبوس بوده است. دایی‌ام، دوسه‌ماه در حال بیهوشی و دست و پنجه نرم‌کردن با مرگ بود. هیچ‌کس امید نداشت که او بتواند از نظر جسمی به هوش بیاید و یا بار دیگر زندگی معمولی خود را از سرگیرد. حتی اگر از نظر جسمی بهبود می‌یافت، همه متفق‌القول بودند که او در زیر ضربه‌های روحی ناشی از مرگ همه‌ی اعضای خانواده‌اش، دق‌مرگ خواهدشد.

 

اما او به مرگ جواب «رد» داد و توانست پس از به هوش‌آمدن، بیمارستان را ترک‌کند و چندماه بعد، زندگی عادی خود را از سرگیرد. واکنش دایی‌ام نسبت به مرگ همسر و سه فرزندش، حیرت همه‌ی ما را برانگیخته‌بود. بسیار کم‌حرف شده‌بود. دوست‌نداشت به خانه‌ی دیگر خواهران و برادرانش برود. حتی از رفتن به خانه‌ی خواهران و برادران و پدر و مادر همسرش نیز خودداری می‌کرد. حتی دوست‌نداشت که آنان نسبت به او دلسوزی روادارند. بیشتر اوقات در خانه‌ی خویش تنها بود. من تنها کسی بودم که اجازه‌داشتم پیشش بروم و حتی در آن‌جا بمانم. او این نکته را هم به من و هم به پدر و مادرم یادآورشده‌بود. اما این را هم گفته‌بود که اگر آنان با آمدن من به خانه‌ی وی تمایلی نداشته‌باشند، گله‌ای هم نخواهدکرد. دایی من از نیروی درونی بسیار غریبی سرشار بود. اینک که من از فراز پختگی‌های زندگی، گذشته را به شکل منصفانه‌ای بازبینی می‌کنم، نمی‌توانم بگویم که دایی‌ام قدرتی «فراانسانی» داشت و یا او نمی‌توانست یک انسان «معمولی»‌باشد. اما این را می‌توانم بازگوکنم که دایی‌ام، انسانی کاملاً عادی اما بسیار پخته و اندیشمند بود. مرگ نزدیکانش، او را سختی به بازی درآورده‌بود. می‌توانم بگویم که زندگی‌اش به تَلّی از خاکستر بدل شده‌بود. اما نیرومندی او در آن بود که می‌توانست آن همه داغ و درد را در درون خود به شکل بسیار متفاوتی از صافی عقل و تجربه بگذراند.

 

مادرم گاه با لحنی شکایت‌آمیز، دور از چشم دایی‌ام، خدا را مخاطب قرارمی‌داد و به او می‌گفت:«من نمی‌فهمم که یک خدای عادل و رحیم و بخشایشگر، چرا باید بگذارد بنده‌ای با این همه مهر و بزرگی و بزرگواری، در دو حادثه‌ی پشت سر هم، همه‌ی جگرگوشگان خود را از دست بدهد. مگر برادر من چه کرده‌است؟ آیا جز آنست که همه‌ی زندگی‌اش پر از مهر و محبت  نسبت به دیگران بوده و حتی مورچه‌ای از او گله‌مند نبوده‌است. چرا باید خداوند، بعضی از بندگانش را در معرض شکنجه های روحی و جسمی قراردهد و زندگی آنان را با درد و تنهایی تؤام سازد؟» صدالبته که مادرم جوابی برای پرسش‌های صمیمانه‌ی خویش نمی‌یافت. اما دایی‌ام وقتی که به خانه‌ی ما می‌آمد، مانند همیشه آرام، عاقل و مهربان بود. تنها تفاوتی که با گذشته‌داشت، آن بود که کمتر حرف می‌زد و به سادگی، لبخند برلبانش جاری نمی شد. اما آن‌چنان هم نبود که بقیه از چهره‌اش ماتم‌زدگی و داغدار بودن را بخوانند. وقتی که من در خانه‌ی دایی‌ام بودم، او را می‌دیدم که بیشتر وقت‌ها پشت میزکارش نشسته و مشغول نوشتن چیزی است. احساس می‌کردم که او در واقع دارد با کلمات، سیل عظیمی از درد‌های درونی خویش را بیرون می‌ریزد.

 

در خانه‌اش با من خیلی صحبت می‌کرد. او همیشه می‌گفت:«من به تقدیر اعتقاد ندارم. آن‌چه بر سر من و خانواده‌ی من و خانواده‌ی هزاران هزار انسان دیگر آمده‌است و می‌آید، می‌توانست و می‌تواند نیاید. اگر بین دو کشور ایران و عراق جنگ نبود، فرزندان من کشته نمی‌شدند. اگر آن‌ها کشته نشده‌بودند، من و دخترم «نکیسا» و زن دایی‌ات «تکین» به منطقه‌ی جنگی نمی‌رفتیم. اگر جاده‌ها خوب بود و اتوبوس‌ها از نظر فنی اشکال نداشتند و رانندگان و کمک‌رانندگان، آموزش دیده‌بودند، این تصادف دردناک و تصادف‌های دردناک دیگر پیش نمی‌آمد. مهم‌تر از همه، جلوگیری از جنگ، درست کردن جاده‌ها، تربیت کردن راننده‌های خوب که تأمین مالی داشته‌باشند و به وجود آوردن جاده‌های خوب، از چیزهایی است که کار حتمی و وظیفه‌ی قطعی مسؤلان یک کشور است. خوب، هرکس که در این‌جور وقت‌ها در انجام وظایف خود کوتاهی کرده‌باشد، هزینه‌اش را من و شما و دیگران باید بدهیم. فرزندان و همسر من با جانشان، هزینه‌ی این موردها را داده‌اند و من با دردی که بر جانم نشسته‌است، دارم هزینه‌ی آن اهمال‌ها را می‌دهم. تقدیر آن قدر کور و کر و فلج است که اصلاً از جایش نمی‌تواند تکان بخورد. این تقدیر نیست که به سوی ما می‌آید. این ماهستیم که با نادانی‌ها و ندانم کاری‌ها و سهل‌انگاری‌هایمان به سوی او می‌رویم و سرنوشت خود و دیگران را خواسته و یا ناخواسته، رقم می‌زنیم و سپس ناآگاهانه، مهر او را بر پای پرونده‌های درد و داغ زندگی خود و دیگران می‌گذاریم. دل من از داغ مرگ همسر و فرزندانم پاره‌پاره است اما چه باید بکنم؟ یک‌راه آنست که مدام ضجه و مویه‌کنم و ترحم دیگران را متوجه خود سازم. البته مردم برای یک‌بار و دوبار، به آدم دل می‌سوزانند. اما بعد، موضوع برایشان عادی می‌شود. راه دیگر آنست که دردم را با کسی که مرا می‌فهمد و می‌خواهد بفهمد و دوست‌دارد بفهمد، قسمت‌کنم. این فرد، کسی جز کلام و کتاب و قلم نیست. البته راه سومی هم وجود دارد. آن راه این است که به زندگی خود با نخوردن و نخوابیدن و شکنجه دادن خویش به علت مرگ آنان، خاتمه بدهم. طبیعی است که این راه، بدترین راه است. نه من اهل این کارم و نه آن را می‌پسندم. بعضی دردها و شاید بهتر است بگویم بسیاری دردها را باید با خود قسمت‌کرد. من خوشحالم که کلام را در اختیار دارم. من خوشحالم که از این راه می‌توانم کانال‌های تخفیف درد را بیابم و مقداری از سنگینی آن را که بردوشم قرارگرفته‌است، کم‌کنم.»

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:38  توسط شمیم استخری   | 


« رشد «کامشاد» در فضایی از دو تفکر متفاوت، یکی تفکرپدر و دیگری تفکردایی، او را آمیزه‌ای ساخته‌بود از جوانی که هم بااحتیاط است و هم بی‌احتیاط. پدرش مردی «انقلابی» بود که دوست‌داشت برای بهترساختن جامعه، اول آن‌را ویران‌سازد. در حالی که دایی‌اش، مردی بود که اعتقادداشت که برای بهترساختن، باید روی عناصر دیرین کارکرد تا به روزنیامده‌ها «به‌روز» آیند و عنصرهای ازکارافتاده و ناقص، از دایره‌ی تأثیرگذاری بی ثمر، خارج‌گردند. هرگاه که او در بافت فکری و تربیتی پدر قرارمی‌گرفت، عنصر خطرکردن و به پایان کار نیندیشیدن، میدان‌دار صحنه‌های زندگی‌اش می‌شد. اما هرگاه اندیشه‌ها و ردپای تأثیرهای رفتاری دایی‌اش بر او سایه می‌انداخت، تبدیل به شخصی می‌شد متعادل، اندیشه‌ورز و آینده‌نگر. او در طول عمر کوتاه خویش، همیشه به همین شکل رشد کرده‌بود. از همین رو، پس از بازگشت به تهران و خلوت‌کردن با خویش، برآن ‌شد تا درس و مشق را بر هرگونه خیال‌پردازی‌های عاشقانه، اگر چه به طور موقت، ترجیح‌دهد. وی چندماهی نیز بر همین سیاق، توانست به زندگی خود ادامه‌دهد. اما دیری نگذشت که با ماجرای «خواب» دل‌انگیز و نوازشگری که دیده‌بود، باردیگر، به فضای همان اندیشه ها و شور و حال پیشین خویش بازگشت.»

 

پس از دیدن آن خواب و تأمل در خویشتن، نوعی شرم، وجودم را فراگرفته‌بود. شرم از این که من به خود جرأت داده‌بودم و دختری آن چنان مهربان، زیبا و زندگی بخش را کم‌کم به دست فراموشی سپرده‌بودم. آیا کار من منصفانه می‌نمود؟ مگر نه آن است که انسان را با همه‌ی یال و کوپالش، موجودی مرکب از جان و دل می‌دانند و نه آب و گِل؟ چگونه ممکن‌است انسان، آن‌همه زیبایی و جاذبه را ببیند و نسبت به آن بی‌تفاوت‌باشد؟ حساب‌گری‌های انسانی، همیشه در حوزه‌ی پدیده‌هایی بوده‌است که «احساس» و «تأثرات» درونی، فرسنگ‌ها از آن فاصله داشته‌است. چه جای آن است که من تا این حد تن به حسابگری بدهم و خود را از زیبایی‌های دل‌انگیز زندگی، دورسازم؟ گذشته از این‌ها، آیا حضور «نوشین‌دخت مغربی» در خواب من، با آن‌همه مهر و گرمی و والایی، نشان از آن نداشت که در عمل، تحول مهرآمیزی از نهان‌خانه‌ی غیب در وجود او نیز پدید آمده‌ بود؟ همین استدلال‌ها چنان آتشی در جان من بر افروخت که از فردای آن‌روز، بار دیگر، بی‌قراری من در دلتنگی نسبت به «نوشین‌دخت» و اندیشه به وی، شدیدتر از گذشته، جانم را در تعلیق درد و خیال رهاساخت. در آن لحظات، احساس‌کردم که دیگر نه یک‌گام بلکه صدها گام به «نوشین‌دخت» نزدیک شده‌‌ام. افکار گوناگون و چاره‌جویانه‌ای، باردیگر همچون کبوتران لانه از دست‌داده، در فضای ذهنم در پرواز بودند. راستی چه باید می‌کردم؟

 

آیا باید به روستای پدر بزرگ و مادر بزرگش می‌شتافتم و نشانی دقیق خانه‌ی آنان را که در تهران بود می‌گرفتم و به سراغ «نوشین‌دخت» می‌رفتم؟ آیا می‌توانستم در واقعیت زندگی، چنان جسارتی از خود به نمایش بگذارم؟ در جواب این پرسش باید بگویم که این‌بار می‌توانستم دست به چنان‌ کاری بزنم. علتش نیز آن بود که همه‌ی هستی من از ناشکیبایی و شوق دیدار او لبریز شده‌بود. از طرف دیگر، گاه به خود هی می‌زدم که لازم است مدتی دیگر نیز حوصله به خرج دهم تا فصل تابستان فرارسد و در آن موقع که تعطیلات مدارس آغازشده، به سراغ روستای پدر بزرگش بروم. اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر و بیشتر، حال و حوصله‌ی مدرسه‌رفتن، درس‌خواندن و امتحان‌دادن را از دست می‌دادم. حتی یک‌روز چنان حال بدی داشتم که نتوانستم در یکی از امتحان‌های درسی‌ام شرکت‌کنم. روز بعد، برای معلم خود بهانه آوردم که سردرد بسیار شدیدی داشته‌ام و حتی برای درمان خویش، به پزشک مراجعه کرده‌ام. البته معلمم به علت اعتمادی که به من‌داشت، عذر مرا پذیرفت و قرارشد که پس از بهبود، از من به تنهایی امتحان‌بگیرد.

 

سرانجام احساس‌کردم که ادامه‌ی آن وضع، برایم غیر ممکن است. تنها راه چاره‌ای که به ذهنم رسید، آن بود که سراغ دایی‌ام بروم و ماجرای «نوشین‌دخت» را برای او از سیر تا پیاز تعریف‌کنم و بدان وسیله از او راهنمایی بخواهم.  برای من مهم آن نبود که من اسرار درونی خویش را نه برای پدرم که برای فردی دیگر که یک حلقه دورتر از دایره‌ی خانوادگی من قراردارد تعریف می‌کنم. درست است که او از نظر قراردادهای اجتماعی، یک حلقه دورتر قرارداشت اما از نظر نزدیکی تفکر، عمق بینش و رفتار متین و متواضعانه‌اش، نزدیک‌ترین فرد به من بود. حتی اگر من چنان فردی را از میان دوستان و آشنایان و یا همسایگانمان پیدا می‌کردم که تا آن‌ درجه، از نظر فکر و دریافت به من نزدیک‌بود، باز می‌توانستم درونی‌ترین درونی‌های خویش را با وی درمیان بگذارم. نکته‌ی مهم در این ماجرا آن‌بود که من می‌خواستم و می‌توانستم به کسی که شایسته‌ی اعتمادکردن بود، اعتمادکنم و از وی راهنمایی بخواهم. البته این را هم اضافه‌سازم که داشتن اعتماد به دیگران نیز به تنهایی کافی نیست. بسیار کسان هستند که انسان به آن‌ها اعتماد دارد و یا اعتماد می‌کند. اما در عمل، کاری از دستشان ساخته‌نیست. البته داشتن خصلت همدلانه در افرادی از این دست، خود موهبت بزرگی است و چه بسا انسان در لحظاتی از همین همدلی‌ها، چنان آرامش یابد و لذت ببرد که دیگر هرگونه چاره‌جویی برای درمان درد را به فراموشی بسپارد. اگر در این ماجرا من نمی‌توانستم مشکل خود را با پدرم در میان بگذارم نه از آن‌رو بود که او قابل اعتماد نبود. از آن‌رو بود که واکنش‌های او برای من قبل از آن که حالت سازنده و راه‌بَرنده داشته‌باشد، شاید که ملامت‌گرانه و حتی ویران‌ کننده بود. من به کسی نیازداشتم که آرامش روحی خویش را حفظ‌کند. احساسات مرا دریابد و در پی آن، راهی گشایشگرانه در برابر من بگذارد. راهی که هم عملی باشد و هم از درد و رنج کمتری برخوردار باشد.

 

باری، در یکی از روزها به سراغ دایی‌ام رفتم. او از پدر من دست‌کم، ده سال مُسن‌تر بود. البته من هرگز گمان نکرده‌ام که تنها مُسن بودن دایی‌ام، موجبی برای عاقل بودن او بوده‌باشد. اگر چنان بود، ما در میان خویشانمان، افراد دیگری را هم داشتیم که از دایی من حتی بیست سال بزرگ‌تر بودند اما انسان چراغی برآستانه‌ی ذهن آنان روشن نمی‌دید تا بتواند از آن طریق، تاریکی‌های وجود خویش را روشن‌سازد. من می‌توانم گمان‌کنم که اگر دایی من با همین ویژگی‌هایی که داشت، حتی ده سال جوان‌تر از پدر من بود، بازهم همان اندازه برای من، نقش راهنمایانه و گره گشاینده‌ داشت. دایی من آدم خود ساخته‌ای بود که اگر کسی راهی به درون زندگی‌اش نمی‌یافت، هرگز نمی‌توانست جوهر اصلی شخصیت او را کشف‌کند. شاید بزرگ‌ترین توصیفی که مردم کوچه و بازار در برخوردهایشان از او داشتند، آن بود که او آدم بی‌آزار و محترمی است. خود این نکته که مردم ما، خصلت «بی‌آزاری» را جزو برجسته‌ترین خصلت‌های یک‌فرد در نظر می‌گیرند، حکایت از آن دارد که این مردم، از دست آزاردهندگان روزگار، بسیارها کشیده‌اند.

ادامه دارد

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:1  توسط شمیم استخری   | 


«در بخش پیشین، تا آن جا رسیدیم که «کامشاد اعتمادیان» پس از سفر پرماجرای خویش به حاشیه‌ی کویر و برخورد با افراد گوناگون، به تهران برگشته‌بود تا در خانه‌ی پدری و در خلوت صمیمی خویش، غبار از برخی خاطره‌های دوران کودکی پاک‌کند. پناه‌بردن به گذشته، از طبیعی‌ترین واکنش‌های انسان در زمانی است که به مشکلی برمی‌خورد و یا شکستی بر او تحمیل می‌شود. این پناه‌بردن تنها برای بهبود زخم‌های درون نیست. بلکه در عمل، نوع چاره‌جویی ‌انسانی‌است برای آن که شخص شکست‌خورده بداند که در کجا ایستاده و وجود کنونی او حاصل چه تربیت، اندیشه و رفتاری بوده‌است. «کامشاد» تصویری که از پدرش می‌دهد، کاملاً دوگانه‌است. مردی چپ‌رو که در جوانی، برای رهایی مردم، جان در آستین خویش گذاشته‌بوده‌است. اما دایی «کامشاد» انگار تبار دیگری دارد و البته باید هم داشته‌باشد. او مخالف هرگونه افراط‌گرایی فکری و رفتاری‌است. «کامشاد»جوان در همان روزهای جوانی و خامی، اندیشه‌های دایی‌اش را بیشتر می‌پسندید تا پدرش را.»

 

باری، آینده برای من اگر چه هنوز پیغام صریح و شتاب‌آمیزی نداشت اما با وجود این، در زندگی کوتاه خود آموخته‌بودم که نباید نسبت به فرداهای دور و نزدیک زندگی‌ام بی‌تفاوت‌باشم. نکته‌ی اول آن که در همان خلوت چندروزه، خود را کم یا زیاد متقاعدکردم که نباید از فضای درس و مشق فاصله بگیرم. برای ساختن آینده، تنها آرزوهای شیرین کافی نیست. باید برای آن به زمینه‌چینی‌های معینی هم پرداخت، با کار و تلاش، سرمایه‌گذاری‌هایی‌ انجام‌داد و مُجدانه برای استقبال از زیبایی‌ها و طراوت‌های دلپذیرش، خود را آماده‌ساخت. در غیر آن صورت، چه بسا ممکن بود من خود را در همان جایی ببینم که «جمال لاله‌جینی» در فردای زندگی‌اش، خود را دیده‌بود. تفکر برای آینده و جدی گرفتن آن، گذشته از آن که  تضمین‌کننده‌ی یک زندگی شایسته و انسانی بود، می توانست فراهم‌آورنده‌ی شرایطی باشد که بسیاری از «نوشین‌دخت»‌های دیگر نیز، به سوی آن و دارنده‌ی آن آینده، گرایش‌های جدی‌تری پیدا می کنند. درست است که بخشی از این گرایش‌ها، همگرایی‌هایی دو جنس مخالف به سوی یکدیگر است اما بخشی دیگر تضمین و ساختن آن آینده‌ای است که ارزش‌های انسانی نمی‌تواند در آن به جِد گرفته‌شود. طبیعی است که همین ارزش‌های آشکار و نهان است که در انسان‌هایی مانند «نوشین‌دخت»، می‌تواند جاذبه‌هایی ایجاد‌‌کند که آن‌ها را به سوی شوق و مهر و یک زندگی مشترک بکشاند.

 

چندماهی از این ماجرا گذشت. تابستان تمام‌شد و من بار دیگر درس و مشق را از سر گرفتم. در هفته‌ها و ماه‌های اول  پاییز، احساسم آن بود که دارم همه‌چیز را به فراموشی می‌سپارم. چنین احساسی برای من کاملاً تازه‌بود. از یک‌سو، مصلحت‌جویانه می‌خواستم که ماجرای تابستان را فراموش‌کنم تا مجالی برای به خودآمدن داشته‌باشم. اما از سوی دیگر، حالتی غریبانه و غم‌انگیز در وجود من راه یافته‌بود که چرا باید آن‌همه زیبایی و لطف و احساس را فدای مصلحت‌طلبی‌های روزگار سازم. من هنوز روزهای تابستان را از یاد نبرده‌بودم. روزهایی که همچون آتشفشان پایان‌ناپذیری، در وجود من سربرکشیده‌بود. اما در همان‌زمان، انگار موج خروشان دریاگونه‌ای، برآن سر بود که این آتشفشان را خاموش‌سازد. آن موج خروشان، توانسته‌بود در قالب ترس از تاریک‌شدن زندگی آینده، ترس از شکست‌های مبهم، در من نوعی احتیاط و فاصله گرفتن را تشدید کند.

 

اما ناگهان در یکی از شب‌های پاییز، خوابی دیدم که باردیگر هرگونه فراموشی و بی‌تفاوتی را از من بازگرفت. آن خواب چنان در جانم شعله‌انداخت که به شکل عاجزانه‌ای احساس می‌کردم به تنهایی قادر به ادامه‌ی آن وضع و حال نیستم.آن شب خواب می‌دیدم که به روستای پدر بزرگ «نوشین‌دخت» رفته‌ام تا احوال آنان را بپرسم. روز جمعه‌ای بود که انگار فردا و پس‌فردای آن‌روز نیز همه‌جا تعطیل عمومی‌بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ «نوشین‌دخت» که در باغچه‌ای نزدیک اتاق‌های باغ، مشغول وجین‌کردن علف‌های هرز بودند، همچون بار اول، به گرمی مرا پذیرفتند و حتی تعجب خود را از قد و بالایی که در طول آن زمان کوتاه به هم زده‌بودم، ابرازداشتند. اما ناگهان از ته باغ، چهره‌ی «نوشین‌دخت» را دیدم که با خانمی که می‌توانست مادر او باشد، به طرف ساختمان باغ می‌آید. در همان حال، هردو سگ پدر بزرگ «نوشین‌دخت»، با حالتی مطیع و رضایت‌مندانه، به دنبال آن‌دو می‌دویدند. این سگ‌های مهربان و آرام، همان دو سگی بودند که در آن شبانگاه تابستان که من برای نخستن‌بار، به دنبال پدربزرگ «نوشین‌دخت» وارد باغ شده‌بودم، همه‌ی باغ را از صدای خشمگینانه‌ی خود پرکرده‌بودند. در این میان، سگ کوچک‌تر، با شیطنت و معصومیتی کودک‌وار، با «نوشین‌دخت» مشغول بازی و ادا درآوردن ‌بود. در هردو سگ، انگار حسی به وجود آمده‌بود که حتی مرا نیزبخشی از صاحبخانه به حساب می‌آوردند. ظاهراً آن‌ها، تصویر مرا حتی در آن تاریکی شب در چندماه پیش، در ذهن خود ذخیره کرده‌بودند.

 

از ظاهر امر چنین به نظر می‌رسید که مادر و دختر در داخل باغ، به گشت و گذار مشغول بوده‌اند. همین که چشم من به آن‌ها افتاد، بی‌اختیار سلام کردم. مادر «نوشین‌دخت» جواب سلامم را داد و «نوشین‌دخت» بی هیچ خجالت و یا گریزی، نه تنها به من سلام‌کرد بلکه حتی برخلاف دختران دیگر در این سن و سال‌ها، با من احوال‌پرسی بسیار متین و گرمی هم انجام‌داد. این در حالی بود که مادرش با جواب دادن سلام من از کنارم ردشد و به داخل اتاق رفت. برخورد «نوشین‌دخت» با من، چنان گرم، صمیمی و طبیعی بود که انگار او سال‌هاست مرا می‌شناسد. تنها سؤالی که از من کرد آن بود که آیا شما مهمان پدربزرگم هستید؟ در جوابش با شرم بسیارگفتم:«من پدر بزرگ و مادر بزرگ شما را از قبل می‌شناسم. اما امروز از جلو باغشان ردمی‌شدم که با خود تصمیم گرفتم به داخل بیایم و احوالی از آن‌ها بپرسم و بروم.» او با نوعی قاطعیت و حتی حسی از مالکیت نسبت به باغ و خانه‌ی پدر بزرگ و مادربزرگش گفت:«بفرمائید داخل اتاق!» در آن دقایق، پدر بزرگ و مادر بزرگش، به حالت‌ها و حرکت‌های او نگاه می‌کردند، در حسی از لذت که بازتاب اعتماد به نفس نوه‌شان بود، غرق شده‌بودند. من البته، در چنان حالتی از شرم و فشار روحی قرارداشتم که آرزو می‌کردم هرچه زودتر آن‌جا را ترک‌کنم تا مجالی برای فکرکردن و جابه جایی آن حس و حال غریبی که به من دست داده‌بود، بیابم. درست در همان لحظه از خواب بیدارشدم و احساس‌کردم که تمام تنم داغ است و لباس خوابم تقریباً از شدت گرما خیس شده‌است. آن‌شب تا یکی دوساعت بعد، خوابم نبرد. «نوشین‌دخت» باردیگر وجود مرا احاطه کرده‌بود. او با آن دامن زرشکی تابستانه در آن خواب شیرین و آن نگاه آرام و اطمینان‌بخش، انگار بار دیگر آتشفشانی از حس و زندگی در وجود من ایجاد کرده‌بود.

ادامه دارد 

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:31  توسط شمیم استخری   | 


«اینک وقت آن رسیده‌است که «کامشاد اعتمادیان» در خلوت خویش، در حالی که پدر و مادرش هنوز در شاهرود به سر می‌برند، تأملی به رویدادهای چند روز گذشته‌ی زندگی خود داشته‌باشد و آن‌ها را از صافی قضاوت‌های فردی خویش بگذراند. تردید نیست که این «کامشادِ» از سفربرگشته، همان «کامشاد» سه‌چهار روز پیش نیست. انگار در خلال این چندروز، به اندازه‌ی سال‌ها، سرد و گرم روزگار را چشیده‌است. به همین دلیل، در او این احساس شکل گرفته‌است که به شکلی منصفانه و متوازن، لحظه‌های عشق و شوریدگی دیوانه‌وار خویش را در ترازوی قضاوت بگذارد. وجود او اینک از مشتی شکست و خستگی و مقداری پیروزی و نیرو گرفتن معنوی سرشار است. در بستر همین تضادهای درونی است که وی می‌تواند چراغی به دست‌گیرد و تاریکی‌های رفتاری درون خویش را بیشتر بکاود. راستی این سفری که او آغاز کرده‌است، چه پایانی دارد؟»

 

من این موهبت را داشته‌ام که از وجود دایی فهمیده و با سوادی برخوردارباشم. منظورم از باسواد تنها به معنی تحصیل کرده نیست بلکه به معنی آن‌است که او آدمی خوش‌فکر، عمیق و اهل مطالعه بوده‌است. کتاب ها را به آن دلیل نمی‌خواند که خوانده‌باشد. اولاً هرکتابی را نمی‌خواند و ثانیاً کتاب‌هایی را با دقت می‌خواند که می‌توانست در بهتر کردن شیوه‌ی تفکر انسان و نجات‌دادن او از دام تعصبات و باورهای کج، کمک‌کند. دریافت من از دایی‌ام آنست که «فهم» او همیشه بالاتر از میزان سواد و تحصیلاتش بوده‌است. آن‌چه را که او در زندگی خود، چه به شکل تجربه و چه به شکل دانش، کسب‌کرده، برای آن بوده که در عمل، بتواند زندگی خود و دیگران را، شکلی انسانی‌تر ببخشد. برای او، دانش و تجربه نه به خودی خود ارزش‌داشته و نه ایجادکننده‌ی غرور و بالانشینی‌بوده‌است. او همیشه به هرچیز که نگاه می‌کرده، در پی آن بوده که آن چیز، چه تأثیری در بهبود زندگی انسان می‌تواند داشته‌باشد. دایی من نه تفکر چپ‌روانه داشته و نه راست‌روانه. او همیشه می‌گفته:«آنان که در دامن افراط و تفریط می‌افتند، در عمل، کنترل رفتار خود را از دست می‌دهند. حتی آنان که درکاری، چپ‌روی یا راست‌روی می‌کنند، بدان جهت است که زندگی را از یک گوشه‌ی بسیار تنگ، کوچک و محدود نگاه می‌کنند. گوشه‌ی کوچکی که گاه می‌تواند در سمت راست واقع‌شود و گاه در سمت چپ. اما آنان که در وسط میدان می‌ایستند، هم بهتر می‌توانند ببینند و هم بهتر دیده‌شوند. انسان‌های چپ‌گرا و یا راست‌گرا، اگر اتفاقی هم بیفتند، به سرعت در همان گوشه‌ای که هستند، رد گم می‌کنند و ناپدید می‌شوند.»

 

دایی من انسانی است واقع‌بین و ملایم‌‌خو. از خشونت در هرشکل و زیر هر عنوانی که باشد، همیشه ‌گریزان بوده‌است. بر خلاف او، پدرم آدمی است که از خشونت‌های خاصی که در راه تحقق یک آرمان سیاسی باشد، حمایت می‌کند. دایی‌ام می‌گفت:«خشونت یعنی کوبیدن میخ برآهن. اما نرمی و ملایمت، یعنی راه رفتن بر روی شن‌های نرم ساحل.» او معتقد بود که در شخصیت آدم‌ها، هم آهن وجود دارد و هم شن‌های نرم و نوازشگر ساحل. نکته‌ی مهم آن است که انسان بتواند شن های نرم ساحل را انتخاب‌کند تا شیوه‌ی کوبیدن میخ برآهن را.» دایی‌ام می‌گفت:«فکر نکنید که در کشورهای متمدن دنیا، در سده‌های گذشته، خشونت، تحمیل فکر و چپ‌روی و یا راست‌روی وجود نداشته. چنین فکری از سوی ما، خیال خامی بیش نیست. آن‌چه مهم است آن‌که این کشورها، به شکل واقع‌بینانه‌ای دریافتند که زورگویی نسبت به دیگران، در دراز مدت، سنگی‌است که سر و استخوان‌های قبیله‌ی قدرت را خُرد خواهدکرد. در جایی که زبان و یا قلم را موقتاً خاموش می‌کنند، در واقع معلول را به بند می‌کشند. علت اما که همان اندیشیدن آدمی و درپی راه‌های تازه گشتن او باشد، همچنان آزاد است و کار خود را می‌کند. به همین جهت، دولت‌های غربی، خیلی زود تصمیم گرفتند تا برای بقای خویش، به گونه‌ای آینده نگرانه، قدم به جلو بگذارند. همین تغییر نیز، از آن زمان به بعد، بقای آن‌ها را در بستر حوادث روزگار، تضمین کرده‌است.»

 

اما پدرم به شکل دیگری اندیشیده‌است و می‌اندیشد. من با آن که در آن‌زمان دانشی نداشتم و از عهده‌ی استدلال هیچکدام از آن‌ها برنمی‌آمدم، اما با دایی‌ام بیشتر موافق بودم تا پدرم. پدرم در زمینه‌های سیاسی، خیلی شتاب داشت. در حالی که در زندگی روزمره، آدم عاقل‌تری بود. مادرم گاه به من می‌گفت:«وقتی پای سیاست به میان می‌آید، انگار پدرت پوست می اندازد و یک آدم دیگرمی‌شود.» مادرم به شکل زیرکانه‌ای، این دگرگونی شخصیت پدرم را ناشی از چیزی می‌دانست که دوست‌داشت آن‌را زهر هَلاهِل بنامد. از دیدگاه او، انگار همین که پدر من وارد دنیای سیاست و یا بحث سیاسی می‌شود، مانند آنست که چند قطره از زهر هلال را به جانش تزریق کرده‌باشند. انگار سیاست، او را «روان‌گردان» می‌کند. پدر من در حوزه‌ی سیاست، یک‌باره آدم دیگری می‌شود. دوران جوانی‌اش نیز تقریباً در حال و هوای سیاست گذشته‌‌است. پدرم در جوانی، عضویت یک سازمان سیاسی چپ را داشته و در عمل به زندگی مخفی روی آورده‌ بوده‌است. البته مدتی بعد، ساواک، تیم آن‌ها را ردیابی‌می‌کند و با حمله به خانه‌ی تیمی آنان، چندنفر از اعضای گروه آنان کشته می‌شوند. پدرم که در خانه نبوده، همان‌روز، سر یک قرار «لو» می‌رود و دستگیر می‌شود. اول برایش حکم اعدام صادر می‌کنند اما در دادگاه تجدید نظر، به حبس ابد محکوم می‌شود. او وقتی از زندان آزاد می‌شود که مردم ایران برای تغییر حکومت، تصمیم خود را گرفته‌بودند. این را نیز بگویم که برای پدرم، زندگی تیمی و زندان، همیشه افتخار بزرگی بوده‌است. اما دایی‌ام معتقد‌است که زندان و خانه‌ی تیمی، به خودی خود افتخار نیست. مهم آنست که این پدیده‌ها، چه تأثیری در زندگی رفتاری و فکری فرد و جامعه گذاشته‌اند.  در آن روزهای جوان‌سالی، من در شرایطی زندگی می‌کردم که مانند بسیاری از جوان‌های دیگر، نه غم آب داشتم و نه غم نان. پدر و مادرم هیچگاه پاپیچ من نمی‌شدند و به شکل عاقلانه‌ای در بسیاری از موردهای زندگی، از من مسؤلیت می‌طلبیدند. پدرم در بافت خانواده و زندگی اجتماعی، دیگر آن آدم سیاسی اندیش نبود. نه این‌که از زمین تا آسمان فرق داشته‌باشد. اما آن قدر فرق‌داشت که من خوشحال بودم که در آن لحظات، چهره‌ی عاقل و کمتر لجباز او را می‌بینم. می‌توانم بگویم که در دوران درس و مشق، در مجموع، دوستان خوبی هم داشتم. اگر از من برتر نبودند، پایین‌تر هم نبودند. در خانواده‌هایی رشدکرده‌بودند که نسبت به هم روابط سالم، سرشار از احترام و دوستانه داشتند. در میان دوستان و آشنایان هم‌سن و سالم، «دار و دسته»بازی خاصی وجود نداشت. کسی به کسی زور نمی‌گفت. کسی هم از کسی، زور نمی‌شنید. همه به هم احترام می‌گذاشتند. من به راحتی می‌توانستم بسیاری از مشکلاتم را با پدر و مادرم در میان بگذارم. نه همه‌‌ی چیزها را به مادرم می‌گفتم و نه همه‌ی آن ها را به پدرم. اما مهم‌ترین چیزهایی را که مربوط به حوزه‌ی پدر بود، با او در میان می‌گذاشتم و آن چیزهایی که مربوط به حوزه‌ی مادر و ساختار شخصیت او بود، با وی در میان می‌نهادم. البته در این میان برخی چیزها بود که فقط میان من و دوستانم مطرح می‌شد. طبیعی است که آن چیزها از جنسی بودند که می‌بایست در فضایی گفته‌شود که شنونده نیز دارای همان سن و سال و حال و هوای حسی‌باشد.

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:44  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM