شمیم استخری |
انتظاری که «کامشاد» از راهنماییها و گرهگشاییهای داییاش داشت، در عمل چیز دیگری از آب درآمد. او میخواست تا وی همان چیزهایی را به او بگوید که در کارگاه ذهن خود آماده کردهبود تا از زبان کسی دیگر بشنود. اما واقعیت زندگی و برخورد پخته و مسؤلانهی داییاش نسبت به او، ساخت و بافت دیگری داشت. البته دایی «کامشاد» از آنان نبود که با دادن پیام تلخ خویش، آنهم به شکلی یکسویه، «کامشاد» و یا هرشخص دیگری را به حال خویش رهاکند. «فرزین سماواتی» همیشه براین باور بودهاست که مردم وقتی چیزی را از انسان میپذیرند که آنان در حد توانایی ذهنی و تجربی خویش، صادقانه قانع شدهباشند. قاعدهی کار براینست که نمیتوان کسی را یافت که راهی برای قانعشدنش وجود نداشتهباشد. آنان که در این زمینه مقاومت میکنند، شاید بتواند ریشه در آن داشتهباشد که آن استدلالها، بر زمین ذهن آن افراد به درستی فرود نیامدهاست. «فرزین سماواتی» تردید نداشت که «کامشاد» را با رضایت خاطر به خانهی پدری روانه خواهدکرد.»
حرفهای داییام نه از سر عتاب بود و نه از سر آمرانگی و تحمیل. او انسان واقعبینی بود که می خواست به گونهای پذیرشبار، راهی به دنیای درون من پیداکند و چراغی در اعماق تاریکیهای وجودم برافروزد. اگر من اعتمادی به او نداشتم، قطعاً گوش شنوایی هم برای حرفهایش نمیتوانستمداشت. اما در خلال عمر کوتاهی که بر من گذشتهبود، حتی یک مورد را هم ندیدهبودم که مادر و یا حتی پدرم، از او چیزی بگویند که بازتاب شخصیتی منفی، آزمند، دورو و یا خواهان اِعمال قدرت در حوزهی اندیشه و رفتار باشد. درست است که پدرم در اعماق وجودش او را نمیپسندید. اما در عمل، هیچگاه بهانهای منطقی برای این نپسندیدن نداشت. البته تا آنجا که اینک به گذشته نگاه میکنم علت عدم پسند پدرم را در آن میبینم که او از نظر نحوهی اندیشیدن و نگاه به جهان هستی، با اندیشههای داییام مخالف بود. اما این، همهی ماجرا نبود. پدرم این را میدانست که در زمینههای فکری و فلسفی و حتی تحمل مخالفان خویش، فرسنگها از داییام فاصلهداشت و به همین دلیل، هیچگاه، نمیتوانست خود را در همان جایگاهی ببیند که داییام ایستادهبود.
البته من میتوانستم بفهمم که پدرم آرزوی آن را داشت که روزی مانند داییام نه تنها با دیگران وارد بحث و گفتگو شود بلکه با خونسردی و تسلط، حریف را نه مغلوب که نوازشکند. اما او نه آنچنان تربیتشدهبود و نه میخواست خود را مانند یک نوآموز در حوزههای جدید فکر و رفتار تلقیکند. دایی من همیشه در بحثهای دوطرفهی خویش با افراد قویتر و یا ضعیفتر از خود به شکلی برخورد میکرد که نشان میداد قصدآن را ندارد که «حق» را به مالکیت خود درآوَرَد. بلکه هدفش آنست که از آن گفتگوها، بتواند جرقهای بیرون جهد که فضا را هم برای آن دونفر بحثکننده و هم برای آنان که شنونده هستند، روشنسازد. این بدان معنا بود که او حتی به افراد بیسواد و یا بسیار مدعی، این نکته را تفهیم میکرد که قصد شکستن و یا تحقیرشان را ندارد و برای آنان ارزش انسانی یکسانی قائل است. بسیاری دوست داشتند با دایی من وارد بحثشوند زیرا آنان مطمئن بودند که در آنبحثها، برنده و یا بازندهای مطرح نخواهدبود. این را نیز اضافهکنم که در خلال همهی آن سالها، دایی من فقط یکبار با کسی برخورد کرد که در زمینهی تاریخ، دانش بسیار بیشتری از او داشت. برخورد خلاق و به حرف وادارندهی داییام با آن شخص تا به آنجا رسید که او زبان به تحسین وی گشود و گفت که در سراسر عمرش با انسانی این چنین متواضع، اینچنین پذیرنده و منطقی، آنهم دور از هرگونه کمبودهای رفتاری برخورد نکرده بودهاست. او در پایان گفتگوهایش با داییام این نکته را برزبان آورد که وی به دانش و منطق دایی من سخت احترام میگذارد. اما دایی من به او گفت:« دانش هیچ ترازویی ندارد. ارزش دانش وقتی آشکار میشود که با بهترین شیوه، به سادگی برزبان ها جاریگردد و به همان سادگی بر دلها و مغزها نیز، جای بگیرد.»
در حالی که پدر من در هربرخورد فکری و ارزشی با این یا آن پدیده، با این شخص و یا آن موضوع، همین که وارد مرحلهی جدیتری از بحث میشد که لازم بود به اعماق حافظه و تجربههای خود کلنگ بزند، ناگهان به علت همان تندروی انقلابی مابانهاش،کار را یکسره خراب میکرد. یکی دیگر از عیبهای بزرگ پدرم آن بود که اقرار به اشتباهات و کمبودهایش، از اصابت هزار تیر زهرآگین به جانش هم بدتربود. به همین جهت همیشه در پی گریز از خویش، گریز از ندانمکاریهای خویش و آوردن هزار و یک توجیه غیر قابل قبول دیگربود. البته شگفت آنکه سکهی رفتار و گفتار او در مناسبات خانوادگی، «رو»ی دیگری داشت. بدان معنا که تمام تلاشش را به کار میبُرد تا در عمل، پدری صبور و مهربان باشد. که البته چنان نیز بود. اما من که همیشه داییام را به عنوان یک شخصیت پایهای دیگر در نظرداشتم، در مییافتم که پدرم از داشتن چنان ضعفهای بنیادین، چه رنجی میبرد و چگونه در حال گریز از خویشتن است. چنان که گفتم دایی من، هیچگاه در پی گوشمالی مخالفان فکری خود نبود. حتی اگر آنان در پایان یک گفتگو، با وجود شکستی که از نظر ضعف استدلال و یا ادعای برخی پیشفرض های پلاسیده و سطحی احساس میکردند، داییام تلاش میکرد به مخاطب یا مخاطبهای خود بگوید و بفهماند که در این ماجرا، چیزی که «بَرنده» به حساب میآید، خود آن موضوع است که از تاریکی به روشنایی کشیده شده است. زیرا دوتا آدم با هم بحث کردهاند و هرکدام از بُعد معینی به موضوع مورد علاقهی خود نگاه کردهاند. این نوع برخورد دایی من، گاه مخالفان فکری او را نسبت به وی، به تعظیم و تکریم وامیداشت. پارهای از آنان حتی دوستداشتند بیشتر و بیشتر پای صحبتهای وی بنشینند. اما دایی من همیشه به شوخی میگفت:«من نه اهل منبرم و نه اهل حدیث و موعظه. ما همه باهم حرف میزنیم. در برخی موضوع ها ممکن است تجربهی من بیشتر باشد و در بسیاری موضوع های دیگر، تجربهی شما. از این جهت، مرا بر کسی برتری نیست. حتی یکی از مخالفان سرسخت دایی من به علت برخی شنیدههای دیگران، چنان تصویر غولآسا و نفرتانگیزی از او در ذهن خود درست کردهبود که مخالفتش با داییام در یک دورهی زمانی، به مرز نفرت و انتقام رسیدهبود. اما پس از آن که در محفلی با دایی من برخورد کرد و درست به علت همان ذهنیت نفرتآمیز خویش، دوستداشت که سر دایی مرا به سنگ بکوبد، در عمل متوجهشد که چقدر اشتباه میکردهاست. او پس از آن برخورد، روز بعد به یکی از دوستانش گفتهبود:«من از توانایی این مرد در شگفتم که حتی مرا با همهی نفرتی که به او داشتم، خلع سلاح کرد. نفرت من، آخرین و مهمترین حربهای بود که میتوانستم با او مقابله کنم. اما او حتی آن را هم از من گرفت. آن هم نه گرفتنی با زور و یا خشونت بلکه به شکلی که من در پیشگاه وجدان خویش، جز شرمندگی چیز دیگر نداشتم.»
ادامه دارد
«کامشاد اعتمادیان» وقتی همهی گرههای روحی خویش را در چندراههی پرابهام سرنوشت، ناگشوده میبیند، تنها پناهگاه فکری و عاطفی قابل اعتمادی که میتواند پیداکند «فرزین سماواتی» دایی اوست. او اگر چه عملاً دایی خود را در ارتباط با رویدادهای زندگی خویش نیازموزده بود اما توانستهبود از واکنشهای کاملاً طبیعی او در ارتباط با درد و داغی که بر وی وارد آمده و یا آنچه از مادر خویش در بارهی او شنیده، به دریافتی بسیار احترامبرانگیز و سرشار از اعتماد برسد. «فرزین سماواتی» بیآن که بخواهد و دست به عملی جسارتآمیز بزند، در رودخانهی خشمگین زندگی، قربانی زندهی مناسباتی شده بود که فقط زاییدهی نادانی و بیماریهای فکری و اجتماعی دوران او و دورانهای قبل از او بودهاست. وجود او در عمل، انبانهای از درد است که با هیچکس نیز سر تقسیمکردن آن را ندارد. اما طبیعی است که او صبورانه، نه تنها گوش شنوای خویش را برای شنیدن حرفهای دیگران آمادهدارد بلکه از هرگونه راهنمایی و محبت نیز دریغ نمیورزد.»
با چنان دریافت و شناختی از شخصیت داییام بود که من تصمیم گرفتم راز درونی خویش را با وی مطرحکنم. من حتی در ذهن خود، راه حلی را که به احتمال قوی از شخصیت او انتظار شنیدنش را داشتم نیز بررسی کردهبودم. من به سوی داییام برای آن نمیرفتم که کمکی دریافتنکنم و یا در عمل، بار روحی من هنوز هم سنگینترشود. انتظارات من چیزی در حد آرزومندیها و تجربههای بسیار محدود و فقیرانهی زندگیام بود. اما وقتی مشکل خود را با او در میانگذاشتم، واکنشی را که دریافتداشتم از جنس دیگری بود. واکنشی که در نخستین لحظههای دریافت آن، نه تنها سنگین و شکننده به نظر میرسید بلکه برایم به کلی تلخ و ناگواربود. اما داییام پس از آنکه ضربهی نهایی خود را از روی مهربانی و همدلی به من وارد آوردهبود، تا مرا آرام و قانع نکرد، دست از سرم برنداشت. البته گزینهای را که من پیشاپیش در ذهنم پروردهبودم آن بود که داییام با توجه به درایت و پختگی فکریاش به من خواهدگفت بیا با هم به خانهی پدر و مادر «نوشیندخت» برویم و از آنها قول بگیریم که دخترشان را به عنوان نامزد آیندهی تو در نظر بگیرند تا از آنپس، خیال خواستگاران احتمالی آینده و ما از این مورد آسودهباشد. خاصه آن که اگر ملاقاتی میان داییام و آنان روی میداد، رفتار و گفتارش، همهی اعضای خانوادهی «نوشیندخت» را به احترام وامیداشت.
اما داییام بیآن که مرا ملامتکند، با خونسردی خاص خود، ساعتها به حرفهایم گوشکرد و سپس از روی متانت و صبوری گفت:«برای اینکه خیالت را راحتکنم، دوست دارم به این سؤال من جواب عاقلانه و قاطعی بدهی. حتی میتوانی چندروز دیگر هم برای دادن این جواب صبرکنی. فقط بعد از این جواب دادن است که من میتوانم راه حلی را که به ذهنم میرسد با تو درمیان بگذارم.» من که در شرایط بسیار نابسامان روحی به سر میبردم، جایی در وجودم برای تأملکردن، آن هم تا چند روز آینده، پیدا نمیکردم. از این رو به داییام گفتم شما حرفتان را بزنید، من جواب شما را بلافاصله خواهمداد. او گفت:«سؤال من این است: آیا دوستداری جوابی را بشنوی شیرین و دلپذیر که آرزویش را کردهای یا چیزی را از من بشنوی که به مصلحت امروز و فردای توست اگر چه تلخ و سنگینباشد.» جواب من به داییام اگر چه از نوع دوم بود اما با وجود آن فکر میکردم حتی چیزی که به مصلحت امروز و فردای من باشد، باز هم موضوع خوشایند و دلپذیری است. از این رو، خود را مشتاقانه آمادهکردم تا حرفهای عاقلانه و دلسوزانهی او را بشنوم. آنچه را که او گفت اگر چه تلخ و گزنده بود اما میدانستم که در اعماق آنها، مصلحتی عمیق نهفتهاست. من میبایست حتی در زمینهی تلخیها و ناملایمات زندگی، به کسی اعتماد میکردم که شایستگی آن اعتماد را میداشت.
در همان زمانی که داییام صحبت میکرد، لحظاتی فرارسیدهبود که دوستداشتم خانهی او را با خشمی انفجارآمیز ترکگویم و دیگر هرگز به سراغ او، برای راهنماییهایی از این دست نروم. اما این حس خشمگینانه، فقط یک پرندهی دورپرواز بود که برای لحظهای از آسمان ذهنم میگذشت. من در عمل برسر جایم میخکوب شدهبودم و ناچار بودم بیصبرانه، خود را شکیبا نشانبدهم تا اعتبار معنوی خود را در حضور داییام از دست ندهم. او برای آن که مرا عمیقاً قانعکند، سعیکرد به شکلی بسیار زمینهچینانه و تاریخی، وارد دنیای ذهنی من شود. خاصه آن که اشتیاق مرا نسبت به «نوشیندخت» نه تنها مورد ملامت قرارنداد بلکه آن را سالمترین و طبیعیترین واکنش احساسی یک انسان جوان دانست. اما این نکته را نیز اضافهکرد که: «ما ممکن است در برابریک مشکل، دهها راه حل داشتهباشیم. اما باید به این نکته بیندیشیم که گاه ممکن است بعضی از این راه حلها، مشکل ما را هنوز هم مشکلترکند. برخی دیگر ممکن است این مشکل را به فاجعه بدلسازد و شماری دیگر، آن را به شکلی بسیار درسآموز و نرم از جلو پای ما بردارد. حل یک مشکل، بستگی به آن دارد که ما نسبت به آینده چه نگاهی داریم. نگاهی عاقبتاندیشانه؟ یا نگاهی انتقامگیرانه یا ویرانگرانه و یا چند و چندین نگاه دیگر که هرکدام از ما نیروی خاص خود را میطلبد. من به مشکل تو از یک دیدگاه عاقبتاندیشانه و عاقلانه نگاه میکنم.
برای من آرزو برانگیز میبود که تو هماکنون سیساله بودی. درس و مشقت را تمامکردهبودی و به کار دلخواهت نیز مشغول بودی و «نوشیندخت» نیز وضع و حالی شبیه تو داشت و انتظار آنرا میکشید که با همدیگر، زندگی مشترکی را تشکیلدهید. اما چنانکه میبینیم، واقعیت زندگی، زبان دیگری دارد. با توجه به آنچه که در برابر ماست، ما باید خود را برای پذیرش و تطبیق آن به شکل عاقلانهاش آمادهکنیم. علاقهی عاطفی تو به «نوشیندخت»، علاقهای کاملاً یکطرفهاست. این هم تصادفی چندان شگفت آور نبوده که تو در اوج خستگی و درماندگی با کسی برخوردکنی که پدر بزرگ «نوشیندخت» بودهاست. علتش هم آنست که از میان مردمان آن چند آبادی، یکی از آنها با نوشیندخت، نوعی خوشاوندی داشتهاست و گرنه او در آنجا چه میکردهاست. اگر حتی محاسبات ریاضی را هم در نظر بگیریم، احتمال دیدار تو با یکی از خویشان «نوشیندخت» وجود داشته. هرچند احتمال این که تو هرگز از خانوادهی او کسی را ملاقات نمیکردی نیز بسیار قوی بودهاست. تو نباید چنان برخوردی را موهبتی خدایی و یا تقدیر خوشآهنگ و خوشبختیآفرین تصورکنی. از طرف دیگر، برخورد مهرآمیز و مهماننوازانهی آنان در تو، تأثیر بسیار مثبتی گذاشته که در واقع، محبت «نوشیندخت» را در دل تو هنوز هم بیشتر کرده است. به این موضوع فکرکن که اگر برخورد آن خانواده با تو، برخود مهمان نانوازانه و غیردوستانه میبود. آیا بازهم تو همان اندازه به «نوشیندخت» فکر میکردی که حالا فکر میکنی؟ حتی اگر تو در همان روستا وارد خانهای میشدی که آنان از مخالفان و دشمنان خانوادهی «نوشیندخت» بودند، در آن صورت، آیا بدگوییها و منفیبافیهای آنان برذهن تو تأثیر نمیگذاشت؟ قطعاً چرا. حتی زمانی که تو چنان خوابی در مورد «نوشیندخت» دیدهبودی، آیا حکایت از همان مهرورزیهای یکطرفهی تو نسبت به او نداشتهاست؟ مطمئنّاً چرا.
ادامهدارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|