تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«در روزگاران پختگی و تأمل، «کامشاد اعتمادیان» توانست بر بسیاری از وسوسه‌های باقی‌مانده از دوران جوانی و نوجوانی خویش فائق آید. او اینک چنان در کار خویش غرق است که می‌توان گفت «عالم» و «آدم» را به فراموشی سپرده‌است. کسی که در شانزده سال پیش، با همه‌ی خامی و نبود امکانات، در آرزوی دیدن مجدد نگاه دختری ناآشنا، بخشی از روستاهای حاشیه‌ی کویر را زیر پا گذاشت، اینک در بافتی از روابط بسیار متعدد و پیچیده‌ی اجتماعی، به نوعی به «درخویش تنها بودن» رسیده‌است. این تنهایی نه رنج‌آور است و نه لذت‌بخش. او در مسیری افتاده‌است که هرلحظه به کشف افق‌های جدید زندگی اجتماعی، مناسبات آدمیان و «بازی»‌های جلو و پشت‌پرده، دست می‌یابد.»

 

در نخستین دیداری که میان من و «اردشیر بهتاج» روی‌داد، خانم جوان قدبلند و زیبایی نیز همراه وی بود که او را به عنوان دخترش «گِلاره بهتاج» معرفی‌کرد. موهایش به گونه‌ای بور بود که از یک طرف کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید و از طرف دیگر اگر هم طبیعی نبود، به نحو بسیار استادانه و با کیفیت خاصی رنگ‌شده‌بود که تشخیص طبیعی و غیر طبیعی‌بودن رنگ آن، دست‌کم کار من نبود. رنگ موها با چشمان میشی‌ خواهنده و درشت، صورت نسبتاً پُر با دماغی نه چندان گوشتی و نه چندان استخوانی، به او جذابیت فریادکننده‌ای بخشیده‌بود. بخشی از موهای بلند و لطیفش از زیر روسری خوشرنگ سرمه‌ای وی بیرون زده‌بود و چند لاخی نیز پیشانی‌اش را تا نزدیک ابروهایش نوازش می‌کرد. «گلاره» کت و دامن سرمه‌ای رنگ و نسبتاً نازکی بر تن‌داشت که در نگاه اول، آدم را به یاد مهمانداران هواپیما در یکی از کشورهای اروپایی می‌انداخت. این نازکی لباس‌ها تا آن‌جا بود که برخی برجستگی‌ها و زیبایی‌های تنش را بی‌آن که از مدار توازن خارج شود، به نمایش می‌گذاشت. آن‌چه از نگاه و رفتار او برمی‌آمد، حسی سرشار از اعتماد به نفس و خونسردی بود. در خلال مدتی که من و پدرش مشغول صحبت بودیم، او ساکت بود و با هوشیاری خاصی، صحبت‌ها و حالت‌های مرا زیر نظر داشت. سن و سالش، حال و هوای سی‌سالگی یا یکی دوسال کمتر را نشان می‌داد.

 

مدت دیدار ما، دو ساعت به درازاکشید. پدرش تمام مدارک لازم را با خود آورده‌بود و با امیدواری بسیار در واقع با من به گونه‌ای اتمام حجت‌کرد که در این ماجرا، به هیچ چیز دیگری جز پیروزی قطعی بر حریف از سوی من فکر نمی‌کند. اما من پس از یک نگاه‌ سریع به پرونده‌ی وی و مدارکش، به او یادآورشدم که مدارک او کامل نیست و باید یک رشته اسناد دیگر نیز فراهم آید تا من بتوانم با شیوه‌ی خویش، کار را آغاز‌کنم. «اردشیربهتاج» که انتظار هیچ‌گونه کمبودی را در پرونده‌ی خود نداشت، ابتدا شگفت‌زده‌شد و سپس با اندکی نگرانی که انگار در دور اول این دعوای حقوقی، توطئه‌ای در جریان بوده‌است، گفت:«تا کنون هیچ‌کس از لزوم چنین مدارکی با من صحبت نکرده‌است. شاید شکست من در مرحله‌ی اول این دادگاه، به دلیل نبودن همین مدارک بوده‌است.» به او گفتم:«در این زمینه، حکم قطعی نمی‌توانم صادرکنم. شاید چنین بوده و شاید هم نبوده‌است. اما این را بدانید که پرونده‌هایی از این دست، از پیچیدگی‌های خاصی برخوردارست. گاه کمبود یک سند، می‌تواند موجب شکست فرد شاکی گردد و گاه با وجود کمبود چند و چندین سند، ممکن‌است شخص مورد نظر در دعاوی خود به پیروزی برسد. نکته‌ای که من در این جا و در حضور خانم «گلاره‌بهتاج» می‌خواهم به حضورتان یادآورشوم این است که من در دعواهای حقوقی، هیچ تضمینی برای پیروزی به افراد نمی‌دهم. با همه‌ی احترامی که برای شما و دختر گرامی‌تان قائل هستم باید به شما بگویم که من این «جنگ اول» را بیشترها از آن «صلح آخر» دوست‌دارم.»

 

«این را یادآورشوم که در درگیری‌هایی از این‌دست، همیشه، این حضور انبوه اسناد و مدارک نیست که می‌تواند حرف آخر را برزبان آرد. بلکه در این میان، عوامل دیگری هم وجود دارند که از اهمیت درجه اول و حیاتی برخوردارند. از میان آن‌ها می‌توان به مهارت وکیل، شرایط روحی او، فضای کار، محیط دادگاه، شخصیت دادستان، وکیل دعاوی شخص مقابل شما و نحوه‌ی تلقی هرکدام از وکلا از بند بند قانون و تأثیر روانی موضوع در سه جبهه یعنی بر دادستان، بر وکیل دعاوی طرف و بر شخص مدعی، اشاره‌کرد. کم‌رنگ یا پررنگ‌شدن هرکدام از این عوامل، می‌تواند پیروزی یا شکست را از آن یکی از طرفین سازد. هشتاد درصد کار وکلای مدافع در بیشتر اوقات، نوعی مبارزه‌ی روانی استادانه و آگاهانه است که باید بر دانش، توانایی و شناخت دقیق از چند و چون کار حریف استوارباشد. تنها بیست درصد آن، می‌تواند متکی بر اسناد و مدارکی باشد که از قبل فراهم آمده‌است. من در خلال این سال‌های اندکی که کار کرده‌ام حتی تلاش‌داشته‌ام شخص مقابل دعوا و وکیل او را به شکلی بسیار دوستانه ملاقات‌کنم. شناخت از آنان، کشف تاکتیک‌های کارشان، کشف سنگینی‌ کار آنان بر نکات معینی که آن را مهم تلقی‌کرده‌اند، کار مرا به مراتب راحت‌تر و صد البته موفقیت‌آمیزتر کرده‌است و می‌کند. این را یادآوری‌کنم که من در آن دیدارها، هرگز پرسشی که رنگ و بوی جمع‌کردن اطلاعات داشته‌باشد مطرح نمی‌کنم. برای من، حتی ملاقات طرف های درگیر چه صاحب ادعا و چه وکیلش و رد و بدل‌کردن احوال‌پرسی ساده، انبوهی اطلاعات روانی در اختیارم می‌گذارد که بعدها در عمل، راهنمای کارم قرار می‌گیرد. مهم‌تر آن که این ملاقات‌ها با وجود غیر عادی‌بودن برای تقریباً همه‌ی همکارانم، اما برای شخص من این خاصیت را داشته‌است که بگویم ایستادن دو وکیل در دو جبهه، به معنی دشمنی آنان با یکدیگر نیست بلکه به معنی دفاع آنان از منافع شخصی است که این وکالت را به آنان واگذار کرده است. همین که در برخوردهایی از این دست، طرف‌های دعوای حقوقی دریابند که با یک دشمن وحشی و خطرناک روبرو نیستند، فضا را از حالت تنش و درگیری خارج می‌کند.»

 

«البته این را بگویم که در بیشتر موردهایی که اتفاق افتاده، حریفان حقوقی من، علاقه‌ای به این نکته نداشته‌اند که از من پرسش‌هایی را در مورد شیوه‌ی کارم مطرح‌سازند اما بدون تردید، اگر موردی باشد که به ادامه‌ی کار و توفیق من لطمه‌ای وارد نسازد، به آن‌ها قطعاً جواب می‌دهم. برای من، دیدارهایی از این دست، قبل از آن که کشف و درک شیوه‌ی کارشان باشد، درک و کشف شخصیت آن‌هاست. همین که بدانم وکیل طرف مقابل من، انسانی مسؤل و منطقی است یا شارلاتان و جنجال برانگیز، مطمئناً زمینه‌ چینی‌های دیگری را در دستور کارم قرار می‌‌دهد. از طریق همین دیدارها، من به موردهایی برخورد کرده‌ام که انگار شخص مدعی، چندان اصراری بر پیروزی و یا گرفتن «انتقام» حقوقی از طرف مقابل خود نداشته‌است. اما وکیلش به مراتب، خشمگین‌تر و انتقام‌جوتر بوده‌است. در آن حالت در می‌یابم که انگیزه‌ها و عوامل دیگری در آن ماجرا دخالت‌دارند که من باید پیشاپیش خود را برای مقابله و خنثی‌کردن آن‌ها آماده‌سازم.» انگار در نگاه «گلاره» با توجه به آن‌که نامش را در سخنانم مطرح‌کرده‌بودم، نوعی همدلی و سپاس، قطره قطره برجانم می‌چکید. احساس می‌کردم که او و پدرش، دارند حرف‌های تازه‌ای می‌شنوند. با این تفاوت که پدرش یکسره، از جواب قاطع و صریح من، مقداری جاخورده‌بود. در حالی که دخترش با نگاهی تحسین‌‌آمیز، واژه‌هایی را که از دهان من بیرون می‌آمد، درخود فرو می‌داد. لبخندی از مهر و گرمی برلبانش نقش بسته‌بود و انگار با زبان بی‌زبانی می‌گفت که من اینک در درجه‌ی اول به پیروزی پدرم نمی‌اندیشم بلکه به صلابت رفتار و توانایی شما در کاری که پیش رو دارید فکرمی‌کنم.

ادامه داردمیز به من چشم‌دوخته‌بود.‌آمیز آمیز

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:12  توسط شمیم استخری   | 


«کامشاد اعتمادیان» با آن که از تونل شانزده‌ساله‌ی زمان، در تاریکی‌ها و روشنایی‌های ناامیدی و امید، مدت‌هاست که عبور کرده‌است اما همچنان در پاگردی «چه‌کنم‌های زندگی» گرفتار است. این چه کنم‌ها قبل از آن آن که رنگ و بوی «عشق» به دختری در افق‌های مه‌آلود زندگی داشته‌باشد، نوعی آشتی‌کنان ذهنی با خاطراتی دارد که هنوز عطر آن‌ها را در جان خویش، شناوردارد. بسیاری از اطرافیانش که از آن گذشته‌های دور هیچ چیز نمی‌دانند، از خود می‌پرسند که بر او چه واقع شده‌است که اینک در اوج شکوه جوانی، کار مناسب و موقعیت اجتماعی معتبر، نسبت به زنان و دختران جوانی که در محافل و مجالس به گرد او می چرخند، تا این حد بی‌اعتناست؟»

 

سرانجام  بر وسوسه‌های درونی خویش غلبه‌کردم و از  رفتن به روستای پدربزرگ «نوشین‌دخت» منصرف‌شدم. جای آن نبود که من خود را در معرض برخی حالات و رویدادها قراردهم که هیچ‌گاه آرزویشان را نکرده‌ام. حالات و رویدادهایی که گاه همه چیز را که یادآورگذشته های افسونگر و نوازش‌دهنده‌ی ذهن انسان بوده‌است، یکباره درهم می‌شکند. در واقع در خلوت خویش، توانستم به خود بقبولانم که نرفتن من، می‌تواند در ذهن من، تنها یک نکته را زنده نگاه‌دارد. آن نکته، حضور دختری است که متعلق به ابتدایی‌ترین و در عین حال مقدس‌ترین احساسات نوجوانانه‌ی من بوده‌است. قطعاً این نکته می‌تواند در تداوم زندگی‌ام نیز همچنان در همان غرفه‌ی غریبانه‌ی خویش باقی بماند. این نوع ردپا از خاطره‌ای از آن دست، می‌تواند در هردوره از زندگی، مانند عطری غریب و افسونگر، در تاریک و روشن‌های رویدادها، انسان را نوازش‌کند و در ناامیدانه‌ترین لحظات عمر، روح آدمی را از شوق و نیرو، لبالب‌سازد. اما اگر بدان‌جا می‌رفتم و شاهد برخی برخوردها با اطرافیان نوشین‌دخت و یا حتی با خود او می‌شدم، چه بسا، در تداوم زندگی، خود را از زیبایی یک رؤیای دوردست به کلی محروم می‌کردم. نرفتن من یک نکته در پی‌داشت و رفتنم چه بسا هزاران نکته. عاقلانه آن بود که خود را از فضایی که با «نوشین‌دخت مغربی» گره خورده‌بود، دورسازم. اما این دورساختن، در وجود من، شعله‌ای را نیز خاموش کرده‌بود که خود، چندان توجهی بدان نداشتم. در حالی که از نگاه اطرافیانم چندان پوشیده‌نبود.

 

این بی‌توجهی من به خانم‌های پیرامونم، آن‌هم خانم‌های جوان، زیبا و پر از جاذبه‌های انکارناپذیر، از نکته‌هایی نبود که به عنوان یک مورد استثنایی تلقی شود. بسیاری از دوستان دوران دانشگاه، عده‌ای از خانم‌هایی که آن‌ها را از دوران درس و مشق می‌شناختم و نیز شمار قابل ملاحظه‌ای از دختران آشنایان و خویشان، این «سرد»ی رفتارم را کاملاً حس کرده‌بودند. واقعیت آنست که سردی رفتار من اگر از لحظه‌ی آغازین هردیدار، آشکارا به چشم می‌خورد، در آنان نیز یک قضاوت قاطع و سریع شکل می‌گرفت. در حالی که برخورد من با خانم‌های جوان، از نظر بسیاری از آنان، حالتی گول‌زننده و چه بسا غیرصمیمی داشت. آن‌ها معتقد بودند که من در نخستین دیدارهایم با همه‌ی خانم‌های جوان، برخوردی گرم، مهربانانه و شوق‌انگیز دارم اما وقتی که آنان می‌خواهند این برخورد را در کانال ارتباط یک «زن» و «مرد» برای تداوم دوستی و یا «عشق» تعبیرکنند و یا جهت بدهند، به کلی ناامید و گاهی خشمگین می‌شوند. بسیاری از این خانم‌ها به دفتر کار من می‌آمدند و به بهانه‌ی تقاضای کار دفتری و یا چیزهایی از این قبیل، با من برخورد می‌کردند و گاه نوع برخوردشان چنان بود که شگفتی مرا نیزبرمی‌انگیخت. بدین معنا که هرگز نمی‌توانستم بپذیرم که شخصیت من تا آن حد مورد توجه آنان واقع شده‌است. گاه این توجه‌ها و مهربانی‌ها و حتی ایثارهای قابل تقدیر را با تردید می‌پذیرفتم و بعضی اوقات، این اندیشه به ذهنم راه می‌یافت که نکند اینان به شکلی مرا آلت دست خویش ساخته‌اند. در حالی که ذهنیت اخیر من کاملاً بی مورد بود.

 

در همان گیر و دارها، ماجرایی برایم پیش‌آمد که موقعیت مرا هنوز هم پیچیده‌تر می‌ساخت. موضوع چنان بود که من در یک اختلاف مالی و مِلکی، وکالت شخصی را به عهده گرفته‌بودم که از اهالی شمال کشور بود اما بخش زیادی از فعالیت های تجاری و مالی او در تهران انجام می‌گرفت. خود او نیز، هم ساکن تهران بود و هم ساکن شمال. روزی یکی از دوستانم که در نقطه‌ی دیگری از تهران، دفتر وکالت داشت به سراغم آمد و از من خواهش‌کرد که وکالت آن شخص را به دلیل پیچیدگی موضوع و سنگینی آن به عهده‌بگیرم. من از حُسن نظر او تشکرکردم اما می باید قانع می‌شدم که چرا او خود، وکالت آن شخص را به عهده نگرفته‌است. او برایم دلایلی را ذکر کرد که پذیرفتنی بود اما با وجود این، من اصرارداشتم که مرا از پذیرفتن آن کار معاف‌دارد. هرچند این نکته را نیز برایش ذکرکردم که اگر او در بُرش‌هایی از آن ماجرای حقوقی، به کمک من احتیاج داشته‌باشد، قطعاً دریغی نخواهم‌ورزید. اما او سخت اصرارداشت که من مسؤلیت دفاع از شخص مورد نظر را به عهده بگیرم. حرف آخر دوستم نیز آن بود که:«این کار از آن موردهاست که تو به خوبی از عهده‌‌اش برمی‌آیی. دلایل او برای آن که کار را به عهده‌ی من بگذارد چند چیز بود. یکی از آن‌ها این که من هنوز مجرد بودم و او سه فرزند خُرد و ریز داشت که مرتب هم بیمار می‌شدند و می‌بایست در کار بیمارداری و خانه‌داری نیز به همسرش که کارمند یکی از مؤسسات خصوصی بود کمک‌کند. دلیل دوم او آن بود که در این ماجرا، طرف دعوا، یکی از افراد بسیار متنفذ تهران است که دوستان بسیار پرقدرتی نیز در وزارت‌خانه‌ها و ادارات دولتی دارد. از این‌رو، درگیرشدن با او چندان ساده نیست. دلیل سوم آن‌که شخص طرف دعوا، چند وکیل زبردست هم دارد که یکی از آن‌ها، یک مرد انگلیسی است که سال‌ها در ایران زندگی کرده و راه و رسم کشور ما را به خوبی می‌داند و از عهده‌ی زبان فارسی نیز به خوبی برمی‌آید. دلیل چهارم آن که آن شخص، در مراحل اولیه‌ی این دعوای حقوقی در دادگاه، بر شخص مورد نظر یعنی «اردشیر بهتاج» پیروز هم شده است. اما «اردشیر بهتاج»، نه تنها فرجام خواسته بلکه با دلایلی که ارائه‌داده، تقاضای فرجام کرده و خواسته‌است تا همه‌ی مراحل دادرسی و دادگاه، با پیش‌فرض های دیگری که مدارک آن نیز ارائه‌شده، دوباره از سر گرفته‌شود.» دوستم ادامه‌داد که:«در این ماجرای پیچیده، آن‌چه برای آقای «بهتاج»  اهمیت دارد، پیروزی او در این دعوای حقوقی نابرابراست. واقعیت آنست که او در این ماجرا به حقوق کسی تجاوزنکرده‌است. وی در این اختلاف، حتی در پی جبران ضررهای مادی خویش هم نیست. اما در عوض، حاضر است برای تضمین پیروزی خود، تا آن‌جا که امکاناتش اجازه می‌دهد، برای یک وکیل کارآمد و معتبر پول خرج‌کند.» پس از شنیدن حرف‌های دوستم، تقریباً مقاومت خویش را بیهوده یافتم. ناگفته‌ نگذارم که حواله‌دادن کارهایی از این دست به یکدیگر در میان وکلای حقوقی، نکته‌ای غیر عادی نبوده‌است. اما من که در سال‌های آغازین کار خویش، یک‌باره با مراجعه‌ی انبوهی مشتری‌های ریز و درشت روبرو شده‌بودم، احساس می‌کردم که بیشتر از توان خویش، خود را درگیر کرده‌ام. این را نیز ناگفته نگذارم که من باوجود همه‌ی این‌ها نه تنها از کار خود لذت می‌بردم بلکه از توفیق‌هایی هم که برای احقاق حق مراجعان نصیبم می‌شد، احساس اعتماد به نفسم، روز به روز بیشتر افزایش می‌یافت.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط شمیم استخری   | 


از آخرین زمان مشورت تعیین‌کننده‌ی «کامشاد اعتمادیان» با دایی‌اش، اینک شانزده‌سال می‌گذرد. درست است که خیال «نوشین دخت مغربی»، دیرزمانی است که فضای ذهن او را رها کرده‌است اما ردپای آن خاطره‌ها و آرزومندی‌ها همچنان در جان او باقی‌است. او پس از پایان تحصیلاتش در رشته‌ی حقوق و اشتغال به کار به عنوان وکیل برجسته‌ی دعاوی، دیگر حتی از صرافت ازدواج هم افتاده‌است. همین نکته، ذهن بسیاری از اطرافیان وی را به اندیشه‌های دیگری متوجه ساخته که نکند این جوان برومند، از کمبودهای بیولوژیک و یا عاطفی عمیقی در رنج‌است که نه به توصیه‌ی مستقیم و غیر مستقیم پیرامونیان برای تشکیل زندگی مشترک گوش می‌کند و نه خود در پی آنست که به دعوت جاذبه‌های زنانه‌ای که در اطرافش اتفاق می‌افتد، پاسخی پذیرنده بدهد.»

 

انگار حساسه‌ها‌ی ذهنی و عاطفی من پس از گذشت شانزده‌سال، هنوز بر روی همان طول موجی کار می‌کرد که در سن هفده‌سالگی پس از دیدار «نوشین‌دخت» با آن تنظیم شده‌بود. شاید به همان دلیل بود که این دختر بی‌خبر از گرمای های قلب آرزومند من در آن سال‌ها نسبت به خویش، برایم تبدیل به یک رؤیا شده‌بود. یک رؤیای پیچیده، مرموز، شیرین اما دور از دسترس. او در خلال آن‌روزهای تنش و تپش، همه‌ی رؤیاهای زندگی مرا به کلی از آن خود کرده‌بود. حضور او چنان بزرگ، چنان مواج و زندگی‌بخش بود که دیگر آرزومندی‌های انسانی من، به کلی جا خالی کرده‌بودند. می‌توان مجسم‌کرد که انسان در یکی از شب‌های زندگی‌اش خوابی دیده‌باشد لطیف و نوازشگر. خوابی دیده‌باشد پر از زمزمه‌های زندگی‌بخش. در این حالت، باوجود آن که می‌داند آن‌چه بر وی جاری‌شده، در بافت و فضایی کاملاً غیر قابل دسترس قراردارد اما همچنان از عمق جان آرزو‌کند که ای کاش آن‌چه را که با نگاه خواب و رؤیا دیده‌است، واقعیت‌داشته باشد. آری، در خلال سال‌هایی که بر من گذشته‌بود، چهره‌ی او را اگر چه تقریباً فراموش کرده‌بودم اما پرهیب اندام عطرآگینش را در همان ایستگاه قطار در شعاع نور کویری خورشید، همچنان در اعماق جانم، زنده نگاه داشته‌‌بودم. این زنده نگاه داشتن نه برای اثبات وفاداری من نسبت به او بلکه برای نشان‌دادن پیمان عمیق من نسبت به «زیبایی»‌های زندگی بوده‌است.

 

این را می‌دانم که «نوشین‌دخت» تنها بخشی از زیبایی‌های زندگی بوده که در برابر من ظاهرشده‌است. آن‌چه برای من اهمیت‌داشته در واقع، نه شخصیتی مانند «نوشین‌دخت» و با همان اسم و رسم و سن و سال، بلکه شخصیتی مانند آن دختر زیبا و معصوم در ایستگاه غبارآلوده‌ی کویر آن‌هم با نگاهی منتظر و نگران، مطرح بوده‌است. او می‌توانست هر دختر دیگری باشد. اما قطعاً می‌بایست سهمی از آن زیبایی جادویی را با خود می‌داشت و گرنه چگونه می‌توانست مرا در دایره‌ی جاذبه‌ی مقاومت‌ناپذیر خویش به اسارت در آوَرَد. من اعتقاد دارم که خصلت «تصاحُب» در انسان، از قوی‌ترین خصلت‌های اوست. انسان در هرکجا که باشد و در هر سن و سالی قرارداشته‌باشد، اگر از چیزی خوشش بیاید، دوست‌دارد در درجه‌ی اول، آن را تصاحب‌کند و یا اگر نمی‌تواند، تلاش می‌ورزد که حداقل در همسایگی آن به سر بَرَد و یا نوعی مالکیت دست دوم نسبت به آن زیبایی برای خود دست و پا‌کند. حتی زمانی که امکان تصاحب چیزی را ندارد، در تلاش است تا امکانات لازم را برای فراهم‌کردن زمینه‌ی تصاحب آن پدیده‌ی زیبا فراهم‌سازد. اگر هیچ‌کدام از آن‌ها میسر نباشد، کوشش خواهد‌کرد تا از طریق مراجعه‌های مجدد و دیدار آن پدیده،  بخشی از لذت تصاحب زیبایی را به خود اختصاص‌دهد.

 

زمانی که مردم در گفتگوهای روزانه این نکته را بر زبان می‌آورند که از دیدن یک تصویر و یا فیلم و یا خواندن یک متن زیبا «سیر» نمی‌شوند، بازتاب آنست که آنان هنوز از طریق خواندن‌ها و یا دیدن‌های اولیه، نتوانسته‌اند آن زیبایی‌ها را جزیی از وجود خویش‌سازند یا به عبارت دیگر، آن را در وجود خویش، حل و هضم‌کنند و از این راه، به شکلی در عمل، مالکیت آن عنصرهای زیبا را در اختیار خویش بگیرند. حتی گاه از زبان برخی افراد با تجربه و مُسِن که در باره‌ی یک دختر یا پسر کوچولو و یا یک حیوان دوست‌داشتنی صحبت می‌کنند، این احساس مالکیت را به این شکل می‌شنویم که می‌گویند: «آن بچه و یا حیوان چنان بامزه، زیبا و دوست‌داشتنی بود که آدم می‌خواست بخوردش!» بیهوده نیست که بسیاری از ثروتمندان کشورهای پیشرفته، گاه حاضرند برای تصاحب یک تابلو بسیار کوچک نقاشی از یک هنرمند و یا مجسمه‌ای از یک مجسمه‌ساز و یا بسیاری پدیده‌های دیگر، مبلغ‌های گزافی نیز بپردازند. برای آنان که دارای چنان امکاناتی هستند و در آتش شوق تصاحب آن پدیده یا پدیده‌ها، می‌سوزند، هیچ قیمتی برایشان گران نیست. البته زمانی که آنان برای خرید برخی از آن‌ها شروع به چانه‌زدن می‌کنند، این نکته آشکار می‌شود که آن‌ها آن‌پدیده یا پدیده‌ها را به هرقیمتی و در هر شرایطی نمی‌خواهند. هرچند آرزوی تصاحب آن را در دل می‌پرورانند. باری، این‌گونه احساس آدمی برای به کف آوردن زیبایی‌ها و لذت بردن از آن‌ها نه سن و سال می‌شناسد و نه جنسیت و ملیت.

 

اینک که به آن گذشته‌ها می‌نگرم، احساس می‌ کنم که واکنش بسیار ماجراجویانه‌ی من، رنگ و بویی از همین تصاحب انسانی داشته‌است تا آن‌که بتوان آن را یک عشق آتشین و خام نامید. با وجود همه‌ی این‌ها، من همچنان در اندیشه‌ی آن بودم که شاید از راه تصادف، روزی بتوانم او را از نزدیک ملاقات‌کنم. این‌بار نه حتی برای ازدواج بلکه برای آن که در عمل، آن رؤیای شکل‌گرفته در افق‌های دوردست زندگی‌ام را یک‌بار دیگر در قالب واقعیت خاکی ببینم. این را نیز باید بگویم که پس از پایان تحصیلات و شروع به کار وکالت در دفتر تازه تأسیسم، به این اندیشه افتادم که یک‌بار دیگر سری به روستای پدر بزرگ «نوشین‌دخت» بزنم و از طریق آنان، جویای حال او شوم. اما به طور طبیعی، فکرهای مختلفی، مرا از این کار بازمی‌داشت. در همین گیر و دارها با خود می‌اندیشیدم که شاید پدر بزرگ و مادر بزرگ او هر دو فوت کرده‌باشند. در آن صورت کسانی که در آن‌جا زندگی می‌کنند، از خود خواهند پرسید که این مرد چه رابطه‌ای با «حاج ملا حسن و منصوره خاتون» مرحوم داشته‌است که حتی از مرگ آنان بی‌خبر است؟ اگر دوست آنان بوده، باید از مرگشان نیز خبر داشته‌باشد و اگر از دوستان آنان نبوده، پس اینک به دنبال چه چیزی به این‌جا آمده‌است؟ گاه با خود فکر می‌کردم که شاید آن‌ها هنوز زنده‌باشند و درست در همان روزی که من آن‌جا آفتابی بشوم، «نوشین‌دخت» که مطمئناً حالا ازدواج کرده، با شوهر و بچه‌هایش در آن‌جا حضور داشته‌باشد. در آن صورت، آیا من با آن کار، ماجرای فراموش شده‌ای را دوباره به شکلی بسیار خاص و شاید هم نادلپسند، زنده نمی‌کنم؟ درست است که «نوشین‌دخت»  از آن‌چه برمن گذشته است، روحش هم خبرنداشته و ندارد. اما چه باک؟ روح من که خبردارد. اگر روح من از حضور او در آن ایستگاه کویری به لرزه درنیامده‌بود، چگونه دو جریان فکری و عاطفی پرتنش، در این سال‌ها می‌توانست در درون من به حیات خود ادامه دهد؟ یکی از آن‌ جریان‌ها، همه‌ی آن فراز و فرودهای روحی من بوده‌است از لحظه‌ی دیدن آن چهره‌ی دوست‌داشتنی و پر از گرمی و جاذبه. دیگری، تصویر خودساخته‌ی من از افت و خیزهای احتمالی در درون «نوشین‌دخت» بوده‌است. انگار این دو پدیده، به شکلی موازی با یکدیگر، در خلال این سال‌ها در درون من، به زندگی خود ادامه داده‌اند. 

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط شمیم استخری   | 


آخرین دیدار«کامشاد اعتمادیان» با دایی‌اش «فرزین سماواتی»، بدان جا پایان می یابد که وی تمام راه های جستجو و یا پیوندزدن‌های عاطفی خویش را به «نوشین‌دخت» بسته می‌بیند. دایی‌اش با دلسوزی و متانت، او را متقاعد می‌کند که موضوع «شیرین‌دخت» و فکر کردن به او را، دست‌کم در آن زمان، تمام‌شده‌ تلقی‌کند. زیرا در چنان سن و سالی که انسان هنوز مصلحت‌های زندگی خویش را در نمی‌یابد، چگونه می‌تواند دست به چنان خطرهایی بزند که آینده‌ی وی را به کلی به بازی بگیرد. در چنان سن و سال‌ها، اگر انسان در دام تاریک و پیچاپیچ گردبادهای فکر و احساس‌هایی از آن دست بیفتد، ممکن است سرانجام، «کوره‌راه»ی به رهایی داشته‌باشد اما این کوره‌راه نه هموار است و نه کوتاه. «کامشاد» نیز برپایه‌ی همان اعتماد عمیقی که به دایی‌اش داشت، مُجدّانه تلاش‌ورزید تا دل در کار درس و مشق خویش بگذارد و خود را از آن سرگردانی شکننده برهاند.»

 

واقعیت آنست که نیمی از وجودم در پی چنان پاسخ قاطع و روشنی از سوی داییم‌بود و نیمی دیگر آن، «آرزو» داشت که از آستین سرنوشت، معجزه ای فراچنگ آید و بر خلاف همه‌ی مشکلات و مانع‌های ریز و درشت، از طریق دایی‌ام به من توصیه‌‌شود که بیمی به دل راه مده. من تا آخرین لحظه با تو هستم و در شوقی که برای رسیدن و دیدار «نوشین‌دخت» داری، همراهی‌ات خواهم‌کرد. اما حرف‌های دایی‌ام، این‌بار دور از آرزوها و خواست‌های شوق‌آمیز جوانی، مرا به مسیری هدایت می‌کرد که هر انسانی باید در آغاز زندگی خویش، سودای آن را داشته‌باشد. دایی‌ام تنها آخرین نقطه‌ی امیدی بود که من می‌توانستم نه تنها حرف‌هایم را با او مطرح‌کنم بلکه خود را به شکلی قاطعانه‌تر از پیش، از سرگردانی‌های روحی و عاطفی برهانم. تا آن‌جا که از دایی‌‌ام شناخت‌داشتم، او آدم مصلحت‌طلبی نبود. آدم‌های مصلحت‌طلب، معمولاً قاطعیت خود را در برخی بافت‌ها از دست می‌دهند و در فضایی از ابهام شناور می‌‌گردند. اما او چنان آدمی نبود. او هیچ گاه، هدف‌های مهم و منافع عام انسانی را فدای برخی منافع کوچک نمی‌کرد. دایی‌ام از آن‌ها بود که همیشه «حرف»‌ش را می‌زد. اما این که چه جوری مطرح‌می‌کرد، مقوله‌ی دیگری است. چه بسا او یک مورد خاص را به صد نفر با صدزبان توضیح می‌داد. برای او اهمیت یک موضوع در آن نبود که حرفی برزبان گفته‌آید. مهم آن بود که چگونه گفته می‌شود و میزان تأثیر ان در شنونده تا کجاست. اگر توجه او را به تک تک شنوندگانش و حال و روز فکری و یا احساسی آن‌ها در نظر بگیریم، باید بگویم که او از مصلحت‌طلب‌ترین مردان روزگار بود. بدان معنی که به شکل آگاهانه و عمیقی، به برخی ملاحظات کلامی، رفتاری، احساسی و حتی سن و سال افراد نیز مقید بود.

 

نکته‌ی کلیدی در رفتار او آن بود که تلاش‌داشت تا آن‌جا که توانایی‌اش اجازه می‌دهد، سر از راه حقیقت و یا کمک‌کردن به افرادی که به سراغش می‌آمدند،نپیچد. حتی اگر لازم بود، واقعیت‌های تلخ را در چند و چندین لایه‌ی شفاف کلامی می‌پیچید تا مزه‌ی تلخ آن‌ها کمتر احساس شود اما به هرصورت، آن‌ها را برزبان می‌آورد. درست از چشم‌انداز چنان تجربه‌هایی بود که من به دایی‌ام «باور»‌داشتم و با وجود آن که وجودم در آن لحظات، یک پارچه آتش و تپش بود، برآن شدم که جانب عقل و احتیاط را از دست ندهم. آن‌چه مرا وامی‌داشت که به عنوان یک جوان کم سن و سال، برخوردی پخته‌تر و سردتر از اقتضای سن و سالم نسبت به پدیده‌هایی از آن دست داشته‌باشم، گذشته از برخوردهای فکری و رفتاری دائی‌ام و نیز فضای متفاوت خانوادگی نسبت به بسیاری دیگر از هم سن و سالانم، مطالعات فردی خود من بود. این مطالعه‌ها غالباً در یک زمینه، سنگینی خاصی داشت و آن این که راه و چاه زندگی را در برخوردها، حادثه‌ها و دقایق بحرانی زندگی نشان می‌داد و به طور عمده بر شکیبایی و عاقبت‌اندیشی، بسیار تکیه می‌کرد.

 

از آن ماجرا سال‌ها گذشت. دایی‌ام چندسال بعد به علت سکته‌ی مغزی و فشارهای روحی حاصل از مرگ عزیزانش درگذشت. مرگ او برای من ضربه‌ی بسیار سنگینی بود. زیرا در عمل، من یکی از بزرگ‌ترین حامیان فکری و عاطفی زندگی‌ام را ازدست‌داده بودم. اما دیگر تا آن‌جا پخته شده‌بودم که بتوانم از میان غبارهای روزانه‌ی زندگی به سلامت بگذرم و راه خویش را پیداکنم. دوران درس و مشق من چه در مدرسه و چه در دانشگاه، به سرعت سپری شد و من پس از آن مشغول به کار شدم. هم از رشته‌ی تحصیلی‌ام راضی بودم و هم از کارم. این را نیز بگویم که عنوان شغلی من، هم از حقوق خوب و هم از اعتبار اجتماعی بسیار بالایی برخوردار بود. در همان حال و احوال‌ها، برخی از دوستان، همکاران و آشنایانم، زمزمه‌هایی برای ازدواج من سرداده‌بودند. البته نه از آن‌رو که شخصاً نگران بودند. بلکه بدان‌جهت که آنان، مرحله‌های گوناگون زندگی ما را، خواسته و یا ناخواسته به ما یادآور می‌گردند. حتی اگر انسان ازدواج‌کند و در داشتن فرزند، درنگ داشته‌باشد، باز همینان به آدم یادآور می‌شوند که دارد دیر می‌شود. چنین به نظر می‌رسد که انسان‌های اطراف ما، بیشتر نگران توقف در «دور و تسلسل» های زندگی هستند تا نگران خود ما. برای آنان، ما بیشتر همان مهره‌ای هستیم که در آن چرخ عظیم، کاری انجام می‌دهد. حتی آنان در راستای عدم توقف چرخه‌ی زندگی، دختران و زنانی را به عنوان همسران شایسته‌ معرفی می‌کردند که انسان می‌توانست از میان آن‌ها، یکی را برگزیند. پاره‌ای به زیبایی‌های درون توجه می‌کردند. شماری به زیبایی‌های برون و عده‌ای به اعتبار خانواده در محافل اقتصادی جامعه. اما من با وجود آن که هم زیبایی‌های درون را تحسین می‌کردم و هم زیبایی‌های برون را، کمتر به فکر ازدواج بودم. حتی وقتی کسی به معرفی دختری از یک خانواده‌ی ثروتمند می‌پرداخت، واکنش من، نفی آن نبود. بلکه ردشدنی بی‌اعتنایانه از کنار آن بود. از معاشرت با بسیاری از خانم‌ها و دخترخانم‌های زیبا و با شخصیت به شکلی بسیار طبیعی‌ و آشکار، لذت می‌بردم اما هرگز در اندیشه‌ی آن نبودم که با یکی از آن‌ها ازدواج کنم. حتی در میان برخی از نزدیکان و دوستانم، این شایعه قوت گرفته بود که من از نظر گرایش به جنس مخالف دارای کمبودهایی هستم که علاج ناپذیر است. حتی این شایعه به گوشم رسید که من بیشتر به زنان نزدیکم تا مردان. البته این شایعه‌ها، هم جالب بود و هم ویرانگر. جالب بود از آن‌رو که میزان دل‌مشغولی مردم را به خصوصی‌ترین موضوع زندگی یک فرد نشان می‌داد و مهم‌تر آن که برایش حکم صادر می‌کرد که از نظر جنسی بیمار است و یا دارای کمبودهای بیولوژیکی است. اما ویران گر بود بدان جهت که اگر انسان می‌خواست به خواستگاری دختری برود، چه بسا، خانواده‌ی او، اصل خواستگاری را زیر سؤال قرار می‌داد. مهم‌تر از همه آن‌که سنگینی نگاه ترحم‌انگیز شماری از مردم، شانه‌های انسان را در زیر خود خم می‌کرد. مشکل دیگر آنست که در جامعه‌ی ما، چنین موضوعاتی، آن قدر در پشت پرده‌ی محرمات پنهان است که انکار و اثبات هرکدام، ممکن است دردسرهای دیگری را نیز گریبانگیر انسان سازد.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:1  توسط شمیم استخری   | 


«کامشاد اعتمادیان» در شرایطی قرارگرفته که ناچار است در دستی، «شمع خاموش» شکست را بفشارد و در دستی دیگر، «چراغ پرفروغ» غرور و پیروزی را. این تضاد حال، حکایت از آن خیزابه‌های عاطفی و فکری عمیق او در سال‌های جوانی دارد. سال‌هایی که از دیدگاه یک جوان، از تعیین‌کننده‌ترین دوره‌های عمر آدمی است. البته «کامشاد» از این موهبت بزرگ زندگی نیز برخورداراست که از یک‌سو مادری داشته‌باشد که اگر در زمینه‌ی دانش، به پای پدر و دایی‌اش نمی‌رسد، اما زنی است عمیق، اندیشه‌ورز و قابل‌احترام. برخوردهای خردمندانه‌ی دایی و رفتار مهربانه و استقلال‌دهنده‌ی پدرش به او، شخصیتش را از متانت و کاوندگی خاصی رنگ بخشیده‌است. از همین رو، نقبی که او بعدها در سال‌های پختگی زندگی به خاطرات نوجوانی خود می‌زند به خوبی این نکته را بازمی‌نماید که نقش یک مشاور پخته و عاقل در زندگی انسان در سال‌های خامی، چقدر می‌تواند بقیه‌ی زندگی او را تحت تأثیر خود قراردهد و برای فرد مورد نظر، آورنده‌ی تأمل، دقت و عاقبت‌اندیشی و یا به جود آورنده‌ی شتاب و کژرفتاری باشد.»

 

باری دایی‌ام در گفتگو‌هایی که با من داشت، با حوصله و دلسوزی خاص خود به سخنانش چنین ادامه داد:«تردید ندارم که حتی رؤیای شیرین و دل‌انگیزی که تو در آن، «نوشین‌دخت» و مادرش را ملاقات‌ کرده‌بودی، حاصل آن خیال‌ها و اندیشه‌هایی بوده که پس از پذیرایی و برخورد مهربانانه‌ی آنان، در ذهن تو به وجود آمده‌است. در این نکته تردید نیست که ما آدم‌ها مرتب در حال تغییر هستیم. این تغییر در جوان‌ها هنوز هم سریع‌تر، عمیق‌تر و متنوع‌تر است. من همیشه ستاینده‌ی عشق و زیبایی‌های آن بوده‌ام. اگر روزی حوصله داشته‌باشم، شاید بتوانم بخشی از ماجرای آشنایی خود را با «تکین» برایت بازگویم. من همه‌ی جلوه‌های عاطفی زندگی را که برهستی ما، عطر آرامش، نیرومندی و سعادت می‌پاشد، نه تنها دوست‌دارم، بلکه می‌ستایم. اما در ماجرای تو و «نوشین‌دخت»، آن‌چه که غیرعادی است، یک‌طرفه‌بودن این پیوند عاطفی است.»

 

دایی‌ام ادامه‌داد:«از طرف دیگر در عشق، اگر ما در پی ارزش‌های فکری و رفتاری طرف مقابل خود نباشیم، به سرعت همه‌چیز رنگ و بوی دیگری خواهدگرفت. نمی‌گویم رنگ و بوی نفرت اما باید اقرارکنم که ممکن است دیر یا زود به چنان جایی ختم‌شود. باید با قاطعیت بگویم که بیش از نود درصد عشق‌هایی که به سراغ جوانان ما می‌آید، درست در نامناسب‌ترین زمان و مکان ممکن، گریبان آنان را می‌گیرد. این هم از معماهای هستی است که در برخی پدیده‌ها، همخوانی و تعادلی برقرار نیست. بدین معنا که تا انسان جوان است و توانا، کم‌تجربه و کم دانش نیزهست. اما همین که در گذر زمان بر انبان تجربه و دانش خویش می‌افزاید، ناگهان درمی‌یابد که ناتوانی‌های سالمندانگی، گریبان او را گرفته‌است. از همین روست که جوانان، همیشه آرزوی آن را دارند که از تجربه‌ی پیران برخوردار باشند و پیران در آرزوی آنند که توانایی و سلامت جوانان و یا جوانی به آنان بازگردد. آری، اگر جوانان ما که در اوج آرزومندی اما بی‌تجربگی خویش، کسانی را در اطراف خود نداشته‌باشند که به شکلی توأم با احترام و دوستی، به آنان کمک‌کنند و راه و چاه را در برابرشان بگذارند، احتمال آن که آنان به تنهایی بتوانند از عهده‌ی چنان امواج کوبنده‌ی بحران خامی و جوانی، به سلامت بیرون بیایند، چندان قوی نیست.

 

اما بسیاری و چه بسا همان نود درصد از جوانان جامعه‌ی ما به علت ترس از ملامت و درگیری‌های خانوادگی و یا به مسخره گرفته‌شدن، تا آن‌جا که امکان دارد، همه‌چیز و یا بسیاری چیزها را از اطرافیان خویش پنهان می‌کنند. طبیعی است که نتیجه‌ی کار آن می‌شود که عشق آنان فقط می‌تواند به ابتدایی‌ترین شکل ممکن، مجال ظهور ‌یابد و گاه حتی قبل از آن که به ساحل مقصود برسد، به دلیل ندانم‌کاری‌ها و شکست‌های احتمالی، زخم‌های عمیقی بر روح آنان باقی بگذارد. از طرف دیگر باید این نکته را در نظرگرفت که در جوامع آزاد و دمکرات، رابطه‌ی عاطفی دختران و پسران، فرسنگ‌ها از رابطه‌ی عاطفی دختران و پسران ما فاصله‌دارد. محرومیت‌ها همیشه سرچشمه‌ی اشتیاق‌هاست.» دایی‌ام آن‌گاه به ماجرای عشق پسر ازدست‌رفته‌اش «رادمان» اشاره کرد که در سن 16 سالگی در سال‌های قبل از انقلاب به یک دختر هم‌سن و سال خود، دل‌باخته‌بود. دختری که ایرانی بود اما پدر و مادرش در اروپا با هم ازدواج کرده‌بودند و بعد از سال‌ها اقامت به ایران آمده‌بودند. البته مادر آن دختر اهل فرانسه‌بود و پدرش از روستاهای اطراف کرمان. دایی‌ام به این نکته اشاره داشت که دختر آنان «مینو»، درک چندانی از شور و شوق پسر من نداشت. درست است که فارسی را نسبتاً خوب می‌فهمید اما برخورد «رادمان»، در حالی که با او همچون یک‌پارچه آتش بود، برخورد «مینو» جز همچون یک دریا آب سرد به چیز دیگری تعبیر نمی‌شد. «مینو» در فضای پاریس، آن هم در یکی از محله‌های اعیان نشین آن در سن و سالی که ستون‌های اصلی شخصیت انسان شکل می‌گیرد، چنان رشد کرده بود که هیچ‌گونه «گرفت» و «گیر»ی میان او دیگر جوانان، چه دختر و چه پسر وجود نداشته‌بود. از همین‌رو، وقتی پسر من، چنان برخورد راحت، دوستانه و حتی مهربانانه‌ای را از او دیده‌بود، احساس‌کرده‌بود که «مینو» یکسره به او دل‌ باخته‌است. درحالی که اصولاً از سوی او، دل باختنی در کار نبوده‌بود. آن‌چه را که او نشان داده‌بود، طبیعی‌ترین واکنش یک دختر در محیط‌های باز و بدون بگیر و ببند بود.

 

البته وقتی «رادمان» دریافت که احساسات او به بازی گرفته شده‌است، نه تنها گرفتار افسردگی شدید شد که حتی فکر خودکشی نیز، چند روزی امانش را بریده‌بود. طبیعی بود که اگر من و مادرش به کمکش نشتافته‌بودیم و یا از وضع و حالش خبر نداشتیم، احتمال آن‌که فرزندمان را در همان سن و سال از دست می‌دادیم، بسیار زیاد بود. اما خوشبختانه ما توانستیم با مقداری برخوردهای احترام‌آمیز و نیز نشان دادن آن که ما وضع و حال او را درک می‌کنیم، بخشی از آتشفشان احساساتش را خاموش‌کنیم. خاصه آن که در تابستان همان سال، سفری هم به ایتالیا داشتیم که قطعاً تأثیر عمیقی در پختگی و آرامش روحی او داشت. در آن سفر نه تنها ما توانستیم از زیبایی های هنری هنرمندان این کشور و آثار ماندگار آن لذت ببریم و پسرمان را با آن‌ها آشنا کنیم بلکه با گردش در شهرهای ساحلی ایتالیا و حتی دیدار از کوهپایه های آتشفشانی آن، حس متین و تکامل‌یابنده‌ای را در او پدید آوریم. یک ماه و نیم بعد که ما به ایران برگشتیم، «رادمان» به کلی در حال و هوای دیگری قرار گرفته‌بود. البته دریغ که مرگ، چندسال بعد به شکل بی‌رحمانه‌ای، آتش به جان جوان او زد.» وقتی سخنان دایی‌ام به این‌جا رسید، با آن که گریه مجالش نمی‌داد، اما او تلاش می‌کرد که از ریختن اشک‌های خویش خودداری کند. هرچند او برای من توضیح‌داد که او از آن مردانی نیست که گریه کردن را در خور مردان نداند. از دیدگاه وی، مردان و زنان، هردو دارای احساسات شفاف انسانی هستند و طبیعی می‌نماید که در جایی که این احساسات به جوش می‌آید، نباید آن‌را پنهان سازند. اما او گاه به این نتیجه می‌رسید که برخی از احساسات را نباید در حضور «دیگران» به تماشا گذاشت. غرض او تنها احساسات غم‌انگیز نبود بلکه حتی معتقد بود که پاره‌ای احساسات شاد نیز لازم است برای خود انسان بماند و دیگران، خواسته یا ناخواسته در آن شریک نگردند. وقتی او می‌گفت «دیگران»، غرضش همه‌انسان‌های پیرامون او بودند که می‌توانست دربرگیرنده‌ی همسر و فرزندان و خواهران و برادرانش نیز باشد.»

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:9  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM