شمیم استخری |
«برخورد کلامی و رفتاری «گلاره بهتاج» در دفتر وکالت «کامشاد اعتمادیان»، در ذهن او اگر نه توفان، اما تندبادی ازاندیشههای جادویی و سحرانگیز ایجاد کردئهاست. «کامشاد» با همهی توفیقهای چشمگیری که در حوزهی کار نصیبش شده، تا قبل از ملاقات با «گلاره»، بخش عظیمی از وجودش، خاصه در گسترهی عواطف و احساسات، در تاریکی خاموشی و فراموشی قرارداشتهاست. اما اینک پس از سالهای دراز، این نخستینبار است که زنی قدرتمند، زیبا، محکم، تحصیلکرده و با صراحت کلام، سخت او را به دایرهی افسون زنانهی خویش کشاندهاست. درست است که این جاذبه از نوع جاذبههای عاشقانه نیست اما به هرصورت، کنجکاوی عمیق و احترامبرانگیز «کامشاد» را از آن خود ساختهاست. «کامشاد» نه تنها دوستدارد بداند که این پزشک جوان آیا ازدواج کردهاست یا نه؟ و اگر ازدواج نکرده، چه عاملی باعث شده که تا اینزمان، دست روی دست بگذارد و به خواستاران و خواستگاران احتمالی خویش پاسخی ندهد. درست است که «کامشاد» هنوز فاصلهی زیادی با این حس و حال دارد که بتوان از آن با عنوان شور و حال عاشقانه نام برد. اما هرچه هست، انگار در او حسرتی پاگرفتهاست که چرا باید افرادی مانند «گلاره»، زودترها از این، کشف نشوند تا بتوانند زندگی را معنا و شور و حال بهتری ببخشند.»
درست است که من از سن هفده سالگی، سودای خام و عاشقانهی بزرگی را در ذهن خویش نهفتهداشتهام اما واقعیت آنست که آنچه از شخصیت «نوشیندخت مغربی» در ذهن و شخصیت من رسوب کرده، بیشتر تخیلات و اندیشههایی است که من در خلال آن سالها، به دور درخت احساسات خویش تنیدهام. شاید بتوان گفت که تنها یکدرصد از وجود «نوشیندخت» میتوانست برای من، حاصل عقل و تجربه باشد. بقیهی آن بیهیچ تردید، حاصل احساسات سیلاب گونهای بودهاست که در آن سالها، تمام وجود مرا احاطه کرده بود. در حالی که اینک تصویر ذهنی من از «گلاره بهتاج» برعکس «نوشیندخت»، میتواند نود و نُه درصد بر پایهی عقل و تجربه استوارباشد. البته با این محاسبه، میتوان ادعاکرد که تنها یک درصد از احساسات مردانهی من، توانستهاست در حوزهی مغناطیسی زنانهی او قرارگرفتهباشد. شاید غیرعادی بنماید که پس از گذشت شانزدهسال از دوران توفان کویری شن در آسمان احساساتم و برخوردهای بسیاری که من پس از آن با زنان و دختران گوناگون داشتهام، این نخستینبار است که خانمی این چنین، بدل به قلهی مرتفعی از جاذبه و دریایی از موج، لطف و زیبایی شدهاست.
اما گذشته از همهی اندیشهها و خیالپروریهای پخته و خام، لازمبود که من کارم را هرچه زودتر بر روی پروندهی دعاوی «اردشیربهتاج» شروع میکردم. برای آنکه بتوانم در این حوزهی حساس، توفیق بیشتری بهدست بیاورم، تصمیم گرفتم که تمام نیرویم را برای مدتی کوتاه، روی پروندهی او تمرکزبخشم. به همین دلیل به منشیام «پیمانه خاشع» که از فارغالتحصیلان دانشکدهی ادبیات تهران بود، زنگزدم و گفتم که چند روزی در خانه میمانم تا بهتر بتوانم روی پروندهی پیچیده و تازهای که در اختیارم قرارگرفته، تمرکز داشتهباشم. از اینرو، اگر کسی سراغ مرا گرفت بگو که به مسافرت رفتهام. البته او در خلال ششماهی که به عنوان منشی دفتر من شروع به کارکردهبود، نشاندادهبود که شخصیت کاری و شایستهای است. او همیشه به موقع و گاه کمی زودتر برسر کار خود حاضر میشد. برای هرموردی، یادداشت برمیداشت تا چیزی را احتمالاً فراموشنکند و در صورت لزوم، سریعتر به تاریخ و رابطهی موضوعها پیببرد. او هیچ کاری را سر بهخود انجام نمیداد مگر زمانی که میدانست که آنکار، جزو روال کارهای روزانهاست و باید به همان شکل گذشته انجامگیرد. این را نیز بگویم که او مدرک کارشناسی ارشد در رشتهی ادبیات را داشت و سخت متأسفبود که نتوانستهبود کاری که به رشتهی تحصیلیاش بخورد پیداکند. اما پس از آن که شش ماه که در دفتر من کارکرد، این حسرت برجانش نشست که ای کاش در رشتهی حقوق قضایی تحصیل کردهبود که هم میتوانست به سادگی در جایی استخدامشود و هم خود، اگر میخواست دفتر کار مستقلی بازکند.
من البته به او همیشه میگفتم که حاضرم با همان حقوقی که برای کار تماموقت خود میگیرد، روزی سه ساعت زودتر کارش را تمام کند و اگر تمایل دارد، در رشتهی حقوق قضایی که تازه علاقهمند شدهبود به تحصیل بپردازد. او که در آن زمان، خانمی بیست و پنجسالهبود، میخندید و میگفت ترسم از آنست که تا من رشتهی حقوق را به پایان برسانم، دعواهای حقوقی نیز کاهش پیداکند و من حتی در این رشته هم نتوانم کاری را که میخواهم پیداکنم. هرچند من همیشه به او توصیه میکردم که اینگونه منفی به زندگی و آینده نگاهنکند. فقط باید این را بداند که انسان اگر ارادهکند، در هررشتهای که دوستداشتهباشد، توفیق پیداخواهدکرد. درست است که او کاری که مستقیماً ارتباط با رشتهی تحصیلیاش داشتهباشد پیدانکردهبود. اما مگر کاری که بدان مشغولبود ارزش کمتری از کار درخور با رشتهی تحصیلیاش داشت؟ از طرف دیگر باید دانست که برخی کارها و رشتههای تحصیلی، به شکلی با تداوم تمدن، هنوز هم مشتریهای بیشتری خواهندداشت. به اعتقاد من، مردم دنیا نمیتوانند از داشتن اختلافات حقوقی و خانوادگی برکنارباشند. اینگونه اختلافات، همیشه کم یا زیاد، وجود خواهدداشت. و همین نکته، نیاز به حضور وکلای گوناگون را دائمی و ضروری خواهدکرد. تردید نیست که بسیاری از شیوههای کار عوض خواهدشد اما جوهر کار همچنان به قوت خود باقی خواهدبود. باری، از تصادف روزگار، در همانروزها، دادگاه و یا جلسهی حادی که باید خود را درگیر میکردم، نداشتم. چندپرونده در اختیارم بود که اقدامات اولیه را روی آنها انجام دادهبودم و منتظر پاسخ از سوی مراجع قانونی بودم.
همچنان که شیوهی کار من بود، من باید در دو جبهه کار میکردم. نخست بر روی خود پرونده که از پیچیدگیهای آن سردرآورم و دوم آن که بتوانم اطلاعاتی در بارهی طرف دعوای «بهتاج» که «ناصر مسرورانی» نام داشت و نیز وکیل او که شخصی به نام «سهامالدین ضیمران» بود به دستبیاورم. واقعیت آنست که «ناصر مسرورانی» در محافل اداری به همین نام شهرتداشت اما در میان بازاریان با نام «حاج آقا مسرور» شناخته میشد. این را ناگفته نگذارم که من برای گشودن گره تماس با طرفهای دعوای خویش و وکلای آنها با شخصی آشنا شدهبودم که هم خطرناک و غیرقابل اعتماد بود و هم میتوانست بیخطر و قابل اعتمادباشد. داشتن این دو خصلت متضاد در او، نشانهی آن بود که او با هرکسی که روبرو میشد، پس از آن که از وی شناختی به دست میآورد، آن وجه از شخصیت خود را که با آن مورد مناسب میدانست، رو میکرد. در واقع باید گفت که شخص مورد اشاره، در مرز یک شهروند «قانونمدار» و «قانون شکن»، مرتب در نوسان بود. برای او «قانون مداری» همانقدر سادهبود که «قانونشکنی». زیرا هیچکدام برایش هدف نبودند. او از هردوی آنها به عنوان «وسیله» استفاده میکرد.
ادامهدارد
«در شمارهی پیشین، وقتی «کامشاد»، صحبتهای متین، منطقی و عمیق «گلارهابتهاج» را که در واقع، دفاع از شیوهی کار وی بود، شنید، بیم آن داشت که پدرش «اردشیر بهتاج» از دست دخترخود سخت به خشم آمدهباشد. زیرا معمول برآنست که در این حالتها، پدران و مادران، وظیفهی خویش می دانند که از فرزند یا فرزندان خود دفاعکنند و فرزندان آنان نیز در زمانی که لازم است جانب پدر و مادر خویش را نگهدارند حتی اگر چه کار و فکر آنان از بنیاد، نادرستباشد. «گلاره» در همان برخورد کوتاه اولیه نشانداد که قبل از آنکه مدافع خوشاوندی و وابستگیهای خانوادگی باشد، طرفدار چیزی است که باور و شعور او، وی را به پذیرش آن متقاعد کردهاست. از طرف دیگر، واکنش پدرش نیز در برابر حرفهای «گلاره»، به شکل غیرمترقبهای، از سر عقل و پذیرش واقعیتبود. این نکته نشان میداد که پدرش میتوانست انسانی قابل انعطاف باشد، بدان شرط که در او، زمینههای ذهنی لازم برای قانعشدن فراهم آمدهباشد.»
آنروز وقتی به خانه رسیدم، ذهنم از حضور «گلاره»، شخصیت دوستداشتنی، هوشیار، جذاب و تحلیلگر او سرشار شدهبود. با خود میاندیشیدم که جای تأمل و شگفتی دارد که در این دنیای بزرگ و مهمتر از همه، در همین شهر تهران، درست در این خیابان و یا آن محله، انسانهایی زندگیکنند که ما در زندگی روزانه، شتابان و بیاعتنا ازکنارشان میگذریم و حتی نیمنگاهی هم به چهرهی آنان نمیاندازیم. همهی ما در دنیای ذهنی خود و در واقعیت زندگی، در چیزی غرقهایم که زندگی روزانهاش مینامند و غالباً از ابتداییترین رویدادها که موج و تنش آن حتی آب یک برکه را نیز به حرکت در نمیآورد، سرشار است. گاه اتفاق میافتد که تا پایان عمر خویش نیز، کوچکترین پرتوی از مهر، بزرگواری، دانش، تجربه، عاقبتاندیشی و کاوندگی ذهنی آنانرا نه میبینیم و نه در مییابیم. انصاف را که در این مجمعالجزایر استعدادهای متنوع انسانی، چه موهبتهای بزرگی را از دست میدهیم. چه عشقهای شورانگیزی که میتوانستند فضای زندگی فردی و اجتماعی انسان را از تابندگی، ارتقاء و عطرآگینی خویش روشنسازند. در همین آمد و رفتهای خاموش و بیاعتنایانه، گاه چه زنانی هستند که به دلیل داشتن دلهای بزرگ و ذهنهای اندیشمند و توانا، تا پایان عمر خویش، کشف ناشده درخانهی مردی که حتی اندیشندگی را بهجا نمیآورد، اسیر میشوند. مردی که در عمل، حتی شایستگی دربانشدن خانهی چنان زنانی را ندارند. همین واقعیت نیز میتواند در مورد مردانی از همین دست، مصداق داشتهباشد. شخصیتهایی مانند «گلاره بهتاج» در کنار ما کم نیستند اما وقتی که ما نه آنان را به جا می آوریم و نه برای تواناییها و استعدادهای آنها اهمیتی قایلهستیم، چه تفاوتیمیکند که درکنارمان باشند یا هزاران فرسنگ از ما فاصله داشتهباشند و یا اصولاً در دایرهی هستی، حضوری زنده داشتهباشند. باری، در دیدار آنروز، «گلاره»، تبدیل به ستارهی درخشانی از نگاه فراگیرنده و کلام مهربان، قاطع و دوستانه شدهبود.
در خلوت خانگی خویش، ناگاه این اندیشه به جانم افتاد که آیا به راستی او ازدواج کردهاست؟ اگر ازدواج کردهباشد، چرا پدرش، شوهر او را با خود نیاوردهاست؟ منظورم آن نبود که «گلاره» در آن جمع نباشد بلکه چرا با داماد و دخترش نیامدهاست؟ گذشته از اینها، اگر «گلاره» ازدواج کردهباشد، قطعاً باید نشانهای در انگشت یا انگشتان او وجود داشتهباشد. به همین دلایل، من میتوانستم متقاعدباشم که او نه تنها ازدواج نکرده، بلکه کسی مانند وی، شاید به سادگی نتوانستهاست جفت مناسب خویش را پیدا و یا انتخابکند. نگاههای شرمآگین و نجیب او، می توانست حکایت از آن داشتهباشد که در خلوتگاه وجودش، حتی تپش زندگیبخش محبت مردی نیز وجود نداشتهاست و یا اگر هم وجود داشته، او ماهرانه در حوزهی کار و منطق، به آن احساسها، مجال میدانداری نداده است. آیا در جامعهی سربسته و دارای مُهر ممنوعیتهای بسیار متنوع ما، چنین تنها ماندنی، میتواند عادی تلقیشود؟ آیا دختران ما که مجال دوستیابیهای سالم و آشکار را در دوران رشد احساسات و اندیشههای جوانسالانهی زندگی خود از دست میدهند، میتوانند در واقعیت، چنان احساساتی را، زاهدوار سرکوبکنند و یا پنهانسازند؟ درست است گه «گلاره» از چنان امکاناتی برخوردار بوده که توانسته درسهایش را ماه به ماه و سال به سال، به موقع پشت سربگذارد و آگاهانه در شکوفندهترین سالهای عمر، نه تنها پزشک شود، بلکه حتی چنان مطبی دست و پاکند که انبوهی بیماران ریز و درشت نیز معتقد به دستهای معجزهگر او، به سراغشآیند و درمان درد خویش را از او فراطلبند. اما با وجود همهی اینها، آیا درس و مشقها و برنامهریزیهای آینده، مجال هرگونه تفکر و تخیل را به دنیای اسرارآمیز احساسات، در سالهای خامی و پرواز، از او بازگرفته بودهاست؟ آیا پدرش با دستهایی آهنین و ارادهای آهنینتر، او را آگاهانه به سر منزل مقصود، چهاراسبه، شتاباندهاست؟
دستهای لطیف، درشت و نسبتاً ورزیدهی او، جز ساعتی نقرهای و نسبتاً درشت که در دست راستش میدرخشید، هیچ زینت و یا آویزهای نداشت. تنها آرایهای که گردن او ا زینت میبخشید، گردنبندی بسیار ساده بود که به شکل یک شاخهی بسیار کوچک گل رُز، شکل گرفتهبود. رفتار «گلاره» کاملاً نشان میداد که چندان توجهی به آرایههایی از آن دست که جنس مخالف را به سوی خویش بکشد ندارد. رفتار زنانه، طبیعی و نرم او ، نگاههای نافذ و پر از اعتماد به نفسش، او را بدل به موجودی کردهبود که انسان نمیتوانست، حتی اگر میخواست، از کنارش بیتفاوت بگذرد خاصه زمانی که صحبتهای او را میشنید. برای یک لحظه با خود اندیشیدم که آیا از دیدگاه «احساس»، میتواند «گلاره» جایی از دل مرا به خود اختصاص دادهباشد؟ پاسخ من به این پرسش رازبار درونی، هم «آری» بود و هم «نه». «آری» بود از آن رو که انسان نمیتوانست و نمیتواند از موهبت معاشرت و دوستی با چنین انسانهایی، به سادگی صرفنظرکند. انگار زندگی بدون آنان، در غار تاریکی ادامهدارد که انسان، سنگینی تنهایی، نومیدی و خالی بودن از شوق را می تواند با همهی وجود خویش احساسکند. در آن حالت، انسان از خود میپرسد که چگونه میتوان زندگی و کارکرد، با انبوهی از انسانهای گوناگون معاشر بود اما در این میان، از موهبت شعور، لطافت رفتار و درک احترامبرانگیز کسانی مانند «گلاره بهتاج» محروم بود؟ پاسخ «نه» از آن رو بود که در خلال همهی لحظاتی که او در دفتر کار من حضورداشت و حتی تا این لحظه، هرگز فکر نکردهبودم که اگر او ازدواج نکردهباشد، بتواند جفت زندگیام باشد. ممکن است دیگران این نکته را مطرحسازند که مگر «گلاره» نشانهای از خود بروز دادهاست که من اینگونه با خود و به طور قطعی اندیشیدهام که او شیفتهی شخصیت من شدهاست! پاسخ همهی پرسشگران آنست که نه! او حتی کوچکترین نشانهای که برای من که جای چنان تعبیرهایی را بازبگذارد، از خود به نمایش نگذاشتهبود. اما به طور طبیعی، همهی ما حقداریم در خلوت خویش، بسیاری خوابهای طلایی و نقرهای برای خویش ببینیم بیآن که آن خوابها، کمترین پایهای در دنیای واقعی زندگی ما داشتهباشد. آنچه را که من مطرح میکنم، اندیشههای ریز و درشت دنیای درونی خود من است و نه چیزی دیگر.
ادامه دارد
«در نوشتهی پیشین به دیدار «اردشیر بهتاج» و دختر جوانش «دکتر گِلاره بهتاج» در دفتر «کامشاد اعتمادیان» اشاره کردیم. «اردشیر بهتاج» که از وعده و وعید وکیل قبلی خود به کلی ناامیدشدهبود، پس از پُرس و جوهای بسیار، به سراغ وکیلی رفت که از عمر وکالتش، زمان چندان درازی نمیگذشت. پدر «گلاره» که تعریف و توصیفهای بسیاری در بارهی مهارت و توانایی «کامشاد» شنیدهبود، وقتی او را ملاقاتکرد و صحبتهای واقع بینانهاش را شنید، در موجی از ناامیدی و خشم فرورفت. اما «گلاره» که انسان واقعبینی بود، در عمل سخنانی برزبان آورد که حق را کاملاً به این وکیل جوان میداد تا به پدر او که درگیر دعوای حقوقی سنگین و کمرشکن با کسی شدهبود که پشتش به کوه قدرت و ثروت وصلبود.»
پس از شنیدن حرفهای «گلاره»، قبل از آن که من به سخن درآیم، ترجیحدادم لحظهای منتظر بمانم تا ببینم پدرش در این زمینه، چه واکنشی از خود بروزمیدهد. این را ناگفتهنگذارم که نخستین نکتهای که پس از شنیدن حرفهای منطقی، عمیق و قابل درک «گلاره» به ذهنم رسید، آن بود که پدرش میبایست از دست دختر خود، سخت عصبانی شدهباشد که وی در چنین دیداری، آنهم برای نخستینبار و پس از رد و بدلکردن مقداری حرف، جانب وکیل جوانی را بگیرد که در عمل، هیج اطلاعی از شخصیت و زندگی او ندارد. حتی این نکته به ذهنم رسیدهبود که شاید پدرش فکر کردهباشد که دختر جوان و شیکپوش او، در همان دیدار نخستین، دل به مهر این جوان بسته و واکنشهای کلامیاش، خارج از اراده و آگاهی او بروز کردهاست. البته طبیعیاست که هیچکدام از این اندیشهها و دریافتهای ذهنی اگر حتی به شکلی بسیار قدرتمند از ذهن پدرش عبورهم کردهباشد، غیر طبیعی نمینمود. آنهم در جامعهای مانند جامعهی ایران که «حقیقت» همیشه باید بازتاب وابستگیهای مالی، عاطفی و سیاسی کسانی باشد که ادعای داشتن و یا کشف آنرا به دوش میکشند. از همین رو، من در انتظار آن بودم که پدرش با شنیدن آن حرفها از دهان «گلاره»، به بهانهای آن جلسه را ترککند. البته بر خلاف انتظارات من، دیدم که «اردشیر بهتاج» نه تنها میدان را خالی نکرد و نه تنها واکنشی که حاصل خشم و نومیدی او باشد، از خود نشان نداد بلکه به شکلی بسیار متواضعانه، لبخندی برلب آورد و در حالی که هم دخترش را مخاطب قرارمیداد و هم مرا، گفت:«حرف حق، جواب ندارد! ممنون «گلاره»ی عزیزم. حق با شما و آقای «اعتمادیان» است. شما جوانها، بعضی چیزها را میبینید که من نمیبینم. من نسل دیگری هستم که هم با انتظارات دیگری رشدکردهام و هم ذهنیاتم در چهارچوب مناسبات دیگری، شکل گرفتهاست.»
«گلاره» لبخندی از روی سپاس و رضایت خاطر بر لب آورد و گفت:«این را میدانستم که شما همیشه وقتی به نکتهای پی ببرید، از این که به درک تازهی آن اقرارکنید، هیچ واهمهای نداشتهاید. من این چنین موردها را از همان دوران کودکی، بارها و بارها از شما دیده و شنیدهام. به این جهت از این واکنش شما اصلاً تعحب نمیکنم. اما این را از آن جهت برزبان میآورم که آقای «اعتمادیان» هم بدانند که شما در برابر واقعیاتی که چهرهی خشن خود را نشان میدهند، چه شخصیت انعطافپذیری دارید.» پدرش که هنوز آن لبخند اقرار و احترام از روی لبانش محو نشده بود، خمشد و از روی میز، چند عدد دستمال کاغذی از درون جعبهی بسیار زیبای چوبی منبتکاری شدهای، بیرون کشید و با آرامی، نیمقطرههای اشک را از گوشهی چشمانش پاککرد. آن جعبهی چوبی، یادگار یکی از خانمهایی بود که من وکالت مادرش را به عهدهگرفتهبودم. پس از آن که او در دعاوی حقوقی خود از طریق من توفیق پیداکرد، گذشته از پرداخت دستمزد توافقشده، یک سبد گل و همین جعبهی چوبی منبتکاری شده را که از هند خریدهبود، به من هدیهداد. باری، در چنان شرایطی، من نیز چیز بیشتری برای بازگوکردن نداشتم جز آن که با احترامی عمیق، از درک خانم «گلارهبهتاج» یادکنم و سپاسگزار کمک فکری او برای رفع سوء تفاهمی باشم که در آغاز کار داشت شکل میگرفت.
باوجود همهی اینها، حضور او چنان فضای عطرآگین، لطیف، خردمندانه و نوازشگرانهای پدید آوردهبود که دوستداشتم به هربهانه که شده، بر طول زمان بیفزایم تا بازهم موجبی باشد که سخنان بیشتری از دهان او بشنوم. از همین رو، تلاشکردم تا با نگاه مجدد خود بگویم که من هنوز بسیاری حرفها برای گفتن دارم اما شاید لازم نباشد بیشتر از این، دیدار شما را طولانیکنم. باوجود این، ناگهان احساسکردم که کلمات من در فضا جاریاست:«ما که با دعواهای حقوقی بسیار گوناگون سر و کار داریم، اگرمشتریانی از این قبیل که شما هستید، داشتهباشیم، هم کارمان بهتر پیش میرود و هم این که میتوانیم در فضایی آرام و دور از انتظارهای تنشآور، فکر خود را برکشف نقطهضعفهای حریف تمرکزدهیم. اما واقعیت آنست که مردم کشورما، به وکلای دعاوی با توجه به شرایط اجتماعی، مادی و جغرافیاییشان، نگاههای متضاد و متفاوتی دارند. مردمی که ساکن روستاها و یا شهرهای دورافتاده هستند، نه از کار وکیل چیزی میدانند و نه او را به چیزی میگیرند. برای آنان، یک مأمور انتظامی اگر حتی کمترین درجه را داشته باشد، بیشتر نمایندهی قانون و قدرت است تا ما که در عمل، همهی چم و خمهای قانون، محدودیتها و نقاط قوت آنرا میدانیم. اما در شهرهای بزرگ، باز از وکلای مدافع، دریافت نادرست دیگری دارند بدین معنا که از دیدگاه آنان، اگر یک وکیل پول بیشتری بگیرد، نشان از آن دارد که کارش از ارزش بیشتری برخوردار است و بهتر میتواند حریف مقابل خود را گذشته از آن که حق با او باشد یا نباشد، به زمینبزند. این نگاه، صرفنظر از آن که کاملاً نادرست باشد، پیغام بسیار خطرناک و سایشگرانهای در خود دارد. آنهم برای کسانی که با خلوص و باور، در تلاش هستند تا گرهی از کارهای زندگی مردم بازکنند.» هنوز آهنگ آخرین کلمات خودم در گوشم طنینانداز بود که «گلاره بهتاج» در جواب من گفت:«تصور من آنست که این دریافتهای متضاد مردم، ریشه در رفتار شماری از همکاران ناخواستهی شما دارد که در ضمن کارهای خویش، چنین القائاتی را در آنها ایجادکردهاند. من با شما همعقیدهام که نه همهی وکلا چنینند و نه همهی مردم. اما وقتی شماری در بافتهایی کاملاً قابل رؤیت برای مردم، رفتارها و گفتارهایی از این دست دارند، کار را برای دیگران به مراتب دشوارتر میسازند. واقعیت آنست که اگر برایم امکانپذیر بود حاضربودم در سطح شهر اعلامیهبدهم که کسی به سراغ وکیل قبلی ما «دکتر اسماعیل هراتی» که وعدهی قطعی «توفیق» را به ما دادهبود نرود. گمانم آنست که افرادی از آن دست، در هر مقام و منصبی که نشستهباشند، عمدتاً مشتریان و مراجعان یکبار مصرف دارند. زیرا مردم، گذشته از آن که از تحصیلات عالی برخوردار باشند یا نباشند، وقتی در حرف، وعدههایی گرم و آتشین بشنوند و در عمل، خلاف آنرا ببینند، دیگر از خیر مراجعه به چنان شخص یا اشخاصی درمیگذرند.» به نظر میرسید که این خانم سخنپرداز، بهتر از من میتواند موقعیت وکلا و مردم را به ارزیابی بکشاند. انگار او نه پزشک که یک عمر وکیل دعاوی بودهاست.
ادامه دارد
«برخورد «کامشاد اعتمادیان» در دفتر وکالتش با «اردشیر بهتاج» و دختر او «گلاره بهتاج»، بازتاب این نکتهاست که او اینک در بستر زمان، بدل به یکی از برجستهترین وکلای جوان ایران شدهاست. جوانی چون او که در روزگار عاشقیهای زلال خامانه، به سراغ دایی فرزانه و دلشکستهاش «فرزین سماواتی»میرفت تا از او در مورد زمین و آسمان یاری بخواهد، اینک در حضور مردی تحصیل کرده، ثروتمند و در عینحال دارای اعتبار مردمدوستانه در میان عارف و عامی که با یکی از سرمایهداران بزرگ ایران، اختلافات مالی و ملکی پیدا کردهاست، آنچنان پخته، عمیق و کارسازانه صحبت میکند که نه تنها او را به حیرت میاندازد بلکه نگاه مهربان و عاقلانهی دخترش «گلاره» را نیز سخت به سوی خود جلب میکند. «کامشاد» در ردیف وکلایی است که قبل از اندیشیدن به پول و توفیق ظاهری در کار خود، به ریشهیابی مشکلات میپردازد و نگاه واقعبین خود را به شنوندهی خویش نیز القاء میکند.»
«اردشیربهتاج» که با شنیدن حرفهای من، خود را غافلگیر احساس کردهبود، گفت:«من از همکاران شما در بارهی کار و مهارتتان با وجود آن که سابقهی چندان زیادی در این حوزه ندارید، حرفهای بسیار تحسینبرانگیزی شنیدهبودم. آنها به من گفتهبودند اگر میخواهی مطمئنباشی که در این دعوای حقوقی، حریف شما شکست بخورد، باید به سراغ وکیلی بروی که از همان آغاز کار، پیروزی شما را بدون «اما» و «اگر»ضمانتکند.» لحن کلام «اردشیر بهتاج» کمی تند و اندکی از روی بدخُلقی بود. اما باوجود این، تلاش داشت که ظاهر کار را حفظکند. از این رو به سخنانش چنین ادامهداد:«دوست همکاری که شما را به من معرفیکردهبود، هرگز چنین تصویری به من نداد که شما از همان آغاز کار، زیر دل آدم را خالی میکنید. البته بر من ببخشائید که با شما اینجوری حرف میزنم. امیدوارم صحبتم را جسارت نپندارید. زیرا این را میدانم که به نفع کار و آیندهی شغلی شما خواهدبود اگر از همان آغاز، به شخص مشتری اطمینانبدهید که در روندکار شما، آنچه وجود ندارد شکست است.» البته، شنیدن چنین جملههایی از یک شخص ثروتمند که هنوز بر سر سفرهای ننشسته، انتظار خوشمزهترین غذاها را دارد، برای من چندان دلپذیر نبود. اما حرفهی من ایجاب میکرد که صبور باشم و جواب وی را نه با احساسات خدشهدارشده بلکه با اندیشه و پختگی فکر و رفتار جواببدهم. از اینرو هنوز در اندیشهی آنبودم که جواب او را به گونهای مناسب در ذهنم تنظیمکنم که هم منطقیباشد و هم فضای آغازین کار ما را متشنجنکند که «گلاره» برای نخستینبار به میان صحبت ما دوید و خطاب به پدرش گفت:
«اما پدر، تصور من آنست که وقتی آقای «اعتمادیان» میتوانند از جنگ روانی وکلای مدافع نسبت به یکدیگر، از ضرورت مدارک لازم و تجزیه و تحلیل فضای کار با این مهارت برآیند، خود در عمل، ضمانت ناگفتهای برای تداوم آن توفیقی است که شما در انتظارش هستید. من احساس میکنم که ایشان وقتی مسؤلیت کاری را قبول میکنند، جز به پیروزی در آن، به چیز دیگری نمیاندیشند. اما نه پیروزی به هر شکل و به هرقیمت. آنان که از همان آغازکار، وعدهی بهشت و خورشت میدهند یا غیبگو هستند و یا کلاهبردار. اینرا همهی ما واقفیم که کسی از عالم غیب خبری ندارد و هرگونه ادعایی در این زمینه، کاملاً توخالیاست. پس به گزینهی دوم برمیگردد که آن شخص یا چنین اشخاصی، عمدتاً کلاهبردارهستند. زیرا انسان تا پروندهای را مطالعهنکند و از نقاط قوت و ضعف آن آگاهینیابد، چگونه میتواند اولاً سخنانی را مطرحسازد که با واقعیت حاکم بر زندگی اجتماعی، درگیری های اداری و مالی انطباق داشتهباشد. گذشته از این، اگر شخص وکیل، نتواند ارزیابی واقعبینانهای هم از حریف داشتهباشد، هنوز هم بیشتر از پیش، وعدهها و یا ادعاهایش، بیپایه و باطل خواهدبود. باید بگویم خوشحالم که نگاه آقای «اعتمادیان» از جنس همان نگاهیاست که من به پدیدههای پیرامون خود دارم. میدانم که بیشتر اوقات، نگاه شما نیز از همان جنساست. پیروزی برای ما به معنی تحقیر دیگران نیست. بلکه به معنی آنست که ما تسلیم نابکاریها نمیشویم.» در این لحظه، «گلاره»، صورتش را مستقیماً به طرف من برگرداند و مرا مخاطبقرارداد:«این دعوای حقوقی بابا و طرف مقابل ایشان نیز از همان جنس است. بابا میخواهد نشانبدهد که او در این درگیریها کار خطایی نکرده، بلکه شخص متجاوز آن کسی است که در زیر نام قانون اما از طریق بند و بستهای خصوصی، بخشی از مستغلات بابا را در بهترین خیابان تهران، تصاحب کردهاست. خوشبختانه من در همهی مذاکراتی که بابا با وکلای سابق خود داشته و حتی در دادگاه، حضور داشتهام. تا آنجا که عقل و تجربهی من اجازه میدهد، تا این لحظه، کسی را ندیدهام که مانند شما با این دقت و واقعبینی به این پدیدهی حقوقی برخوردکند و آن را از زاویهی شکست و پیروزی به گونهای برابر، مورد ارزیابی قراردهد.»
آنگاه «گِلاره» پدرش را مجددا مخاطب قرارداد و گفت:«اگر به یاد داشتهباشید، وقتی که به دفتر «دکتر اسماعیل هراتی» رفتیم و ایشان وکالت کارهای شما را در همین دعوای حقوقی به عهدهگرفت، اولین حرفی که زد آن بود که پیروزی در این دعوا، برای وی مانند آبِ خوردن است. و شما چقدر خوشحال و مغرور بودید که به زودی، حقانیت خویش را به اثبات خواهیدرساند. اما واقعیت نشانداد که در میان صد من کاه آقای «هراتی»، یک دانه گندم هم پیدا نمیشد. نکتهای را که من میخواهم به آن اشارهکنم آنست که آقای «اعتمادیان» به شما نگفتهاند که در این ماجرا، انتظار پیروزی نداشتهباشید. اما این را هم نگفتهاند که منتظر شکستباشید. طبیعی است که هر شخصیتی در نقش ایشان، وظیفهدارد هرکاری را با دقت شروعکند و همهی جوانب آن را بسنجد. مهمتر از همه آن که باید این واقعبینی انسانی را هم داشت که پیشاپیش به کسی وعدهی سرِ خرمن نداد.» حرفهای عمیق و تحلیلگرانهی «گلاره بهتاج»، اینبار به جای آنکه پدرش را میخکوبکند، مرا شگفتزده و میخکوبکردهبود. اگر محدودیتهای انسانی مانع نمیشد، دوستداشتم از جایم بلندشوم، دستهایش را به گرمی بفشارم و صورتش را غرق بوسهکنم. نه از آن رو که خانم زیباییبود بلکه بدان دلیل که او آن همه زیبایی، سخنآوری و شعور را به شکل بسیار متوازنی با هم ترکیب کردهبود. من در سالهای اخیر، با زنان بسیاری برخورد کردهبودم که از موهبتهای زندگی، همهچیز داشتند جز پختگی عقل و منطق. حتی این ذهنیت در ذهن من شکل گرفتهبود که نکند زیبایی با بیدانشی، خامی و گرایش به پوستهی پدیدهها، به شکلی باهم گره خوردهاست. اگر هم زنانی پیداشوند که منطق و عقل، دانش و کاردانی را باهم درآمیزند، شاید که از زیبایی ظاهر، چندان بهرهای نداشتهباشند. این را بگویم که این قضاوت من، هیچ ریشهای در حوزهی علم و عقل ندارد اما آنقدر برای من تکرارشدهاست که احساس میکنم باید عواملی در ترکیب این حالتها مؤثر بودهباشد. زنان زیبا، معمولاً در خانوادههایی به دنیا میآیند که از نظر مالی و تغذیه، امکانات خوبی دارند. پس میتوان نتیجهگرفت که تغذیهی خوب مادرانشان در دوران بارداری و سپس تغذیهی خوب فرزندانشان در دوران رشد، موجب شده که از بر و روی خوبی برخوردارباشند. اما این که در زمینه دانش و منطق، رشدی نکردهاند، شاید از آنرو بوده که رفاه مادی، آنان را از هرگونه تلاش سخت و نگرانی برای شکلدادن آینده، بازداشتهاست. من جز این دریافت، توضیح دیگری برای چنین موردهایی ندارم. اما «گلاره» از آنان بود که همهی اینها را در کنارهم، یکجا فراهم آوردهبود.
ادامهدارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|