تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش
 
شمیم استخری
 


«دیدار «کامشاد» با «گلاره بهتاج» در مطب او، بازتاب دیدار دو انسان است که نه تنها از نظر فکری، آدم‌هایی سالم، هوشیار و قابل انعطافند بلکه به یکدیگر نیز نزدیکی‌های بسیار زیادی دارند. انگار در طرح برخی دیدگاه‌ها، این هردو با آن که از خانواده‌ها و تربیت‌های متفاوتی می‌آیند، بر سر یک کلاس درس نشسته‌اند. «گلاره بهتاج» با گرمی و مهر از «کامشاد اعتمادیان» استقبال می‌کند. انگار آن دو، قبل از آن که از طریق یک دعوای حقوقی به هم پیوند خورده باشند از طریق ارزش‌های انسانی عمیقی که در رفتار و شخصیت هر یک از آن‌دو رسوب کرده و بخشی از هستی انسانی و اجتماعی آنان گردیده‌است، با یکدیگر آشناشده‌اند. نکاتی را که «گلاره» در رابطه با نحوه‌ی مقابله با نیروی مخالف در دعواهای حقوقی با «کامشاد» مطرح می‌کند، بازتاب آنست که او گذشته از آن که در کار خود یک شخص حرفه‌ای است، در دیگر زمینه‌های اجتماعی نیز از درک بسیار خوبی برخوردار است.»

 

من با شنیدن این بخش از حرف‌های «گلاره»، احساس می‌کردم که او تنها یک‌پزشک نیست. بلکه یک تحلیل‌گر رفتار و تپش‌های اجتماعی نیز هست. باید بگویم که در برخورد اولی که من با وی و در زمانی که همراه با پدرش آمده‌بود، داشتم، آن‌چه را که می‌شد به طور عمده در شخصیت او دید، زیبایی، جاذبه‌ی رفتار دلپذیر، منطق، متانت و اعتماد به نفس او بود. «گلاره» نه عمری طولانی‌داشت و نه در چنان رشته‌ای درس خوانده‌بود که بتواند تاکتیک‌ها و استراتژی‌های درگیری های اجتماعی را مطالعه‌کند. حتی اگر می‌خواسته، عمر کوتاه او که عمدتاً به مطالعات پزشکی گذشته، چنان مجالی را کمتر برای وی فراهم آورده‌بوده‌است. اما گذشته از آن که یک فرد چگونه نظر ما را با توازن رفتار، توازن نگاه و توازن زیبایی به خود جلب می‌کند، آن‌چه که اهمیت دارد، نگاه تحسین‌برانگیز و ستایشگر ما نسبت به آن فرد است. در آن لحظه، من نیز همین احساس را نسبت به «گلاره» داشتم. دوست‌داشتم بی‌هیچ اندیشه‌ای به محدودیت‌های اجتماعی و یا فردی، لب به سخن بگشایم و نه تنها اندیشه‌هایش را تأیید‌کنم بلکه به شکلی که در لحن کلام من چنان احساسی برانگیخته ‌نشود، تحسین و آفرین خود را بدو تقدیم‌دارم.

 

از طرف دیگر، من که در خلال این سال‌های فشرده‌ی درس و کار و برخورد با انسان های گوناگون، از چنین رفتارهای احساس‌برانگیزانه‌ای دور بوده‌‌ام، نه تنها تمایلی به نشان‌دادن چنان واکنش‌هایی نداشتم بلکه مصرانه می‌خواستم که حتی واکنش‌های اندک من نیز، به چنان ذهنیاتی تعبیرنشود که انگار من مأموریت «کار»ی خویش را از یاد برده‌ام و به چیزی مشغولم که هیچ ارتباطی به مسؤلیت و برنامه‌ریزی دو سویه ی من برای کاری که فراروی خود داشتم، ندارد. این آن چیزی بود که من به شدت از آن اجتناب می‌کردم. این را نیز بگویم که من با توجه به تجربه‌ی خام، فشرده و ماجراجویانه‌ای که از عشق و احساس، در پشت سرداشتم، بیشتر و بیشتر محتاط شده‌بودم. و گرنه من از آن آدم‌ها نیستم که انسان‌ها را آن‌هم شخصیت مواجی  چون او را، در چهار چوب مناسباتی بسیار خشک، بی‌روح و سرد به تعبیر بکشانم. با وجود این، به گونه‌ای بسیار مهرآمیز و احترام‌ برانگیز به او گفتم که با یکایک نکته‌هایی که وی مطرح کرده، کاملاً موافقم و تردید ندارم که از دانش و تجربه‌ی او در پیشبرد کارهایم بهره خواهم‌جست. حتی برای وی توضیح‌دادم که اعتراف به دانش و توانایی افراد دیگر، هرگز به معنی آن نیست که ما در جایگاه نادیده‌انگارانه و بی‌اهمیتی قرارگیریم. بلکه به عکس، این نوع اعتراف و کاوندگی، حکایت از آن دارد که ما چگونه می‌توانیم به کشف توانایی‌ها و تعدد نگاه‌های انسانی برسیم.

 

باری، «گلاره» دوست داشت به صحبت‌های خود ادامه بدهد و من نیز دوست‌داشتم کلام گرم او را با گوش جان بشنوم:«البته آن‌چه را که من خدمتتان می‌گویم نه بدان معناست که بخواهم خدای ناخواسته، راه و چاه در جلو شما بگذارم. قطعاً این خود شما هستید که شیوه‌ی کارتان را انتخاب کرده‌اید و می‌کنید و به شکلی هم که خود دوست داشته‌باشید، ادامه خواهیدداد. آن چه که از دست من ساخته است، آن است که بتوانم در کنار مسؤلیت حقوقی بزرگی که به عهده گرفته‌اید، اگر به مورد یا موردهای جدیدی از اطلاعات مفید و کارساز بربخورم، در اختیارتان بگذارم.» آن‌گاه او از جاکاغذی روی میزش، پوشه‌ای را برداشت که در آن، مقداری کاغذ قرارداده شده بود. کاغذها را از داخل آن بیرون‌کشید و در حالی که همچنان توضیح می داد،آن‌ها را در اختیار من گذاشت. کاغذهای مورد نظر، در واقع، همان اطلاعاتی بود که به «ناصر مسرورانی» و دار و دسته‌ی او مربوط می‌شد. او آن‌ها را به شکلی بسیار تمیز با کامپیوتر نوشته‌بود. البته در همان لحظه به او نگفتم که من‌هم در طول این چند‌روز، مشغول جمع‌کردن اطلاعات مشابهی در باره‌ی فساد و تبه‌کاری‌های اقتصادی «ناصر مسرورانی»‌بوده‌ام. در این جستجو برای توفیق در دعوای حقوقی مورد اشاره، نه او رقیب من بود و نه من رقیب او. حتی اگر قرار بود که من به بخشی از کارهای تحقیقی و افشاگرانه‌ی خود اشاره می‌کردم، لازم بود که در آن لحظات که «گلاره» از اطلاعات افشاگرانه‌ی خویش در مورد طرف دعوای پدرش صحبت می کرد، من از انجام آن خودداری می کردم تا «کار» من در تقابل با آن‌چه که او انجام داده‌بود، تعبیر نشود و یا حسی از بی‌ارزشی کار وی در فضای صحبت‌های ما ایجادنکند.

 

قرار برآن‌شد که اطلاعات مورد نظر را پس از دیدارمان و از روی حوصله بخوانم و آن چه را که می توانست مورد استفاده قرارگیرد، مورد استفاده قراردهم. من فقط این نکته را برای «گلاره» توضیح‌دادم که:«استنباط من آنست که «ناصر مسرورانی» و دار و دسته‌ی او، در حال جمع‌کردن همه ی نیرو و امکانات خویش برای زدن یک ضربه‌ی کاری به ما، هستند و ظاهراً نوک تیز این حمله، قبل از آن که متوجه پدر شما باشد، مرا که وکیل او هستم هدف قرارداده است. آنان درست از همان روزی که پدرتان و من قرارداد واگذاری وکالت کارهای ایشان را امضاء کردیم، «کار» خود را شروع کرده‌اند. البته این سرعت انتقال خبرها نشان می‌دهد که آنان در یک شبکه‌ی گسترده‌ی اجتماعی، افراد نفوذی خود را برگمارده‌اند تا اگر اتفاقاتی از این دست بیفتد، دست به کارشوند و مانع توفیق شخص مدعی‌گردند. البته این را نیزبگویم که یکی از شیوه‌های کار آنان آنست که افرادی را مأمور کنند تا با ایجاد ترس و وحشت و حتی تهدید به مرگ، شما را از پیگیری شکایت و مرا از انجام عمل دفاع حقوقی و کاوش در پرونده‌ی سیاه‌کاری‌هایشان بازدارند. خوشبختانه من نیز در همین مدت کوتاه، توانسته‌ام چندنفر از آنان را نه تنها ردیابی‌کنم بلکه حتی دو نفرشان را به دام بیندازم. در این زمینه، هم صدای آنان را ضبط کرده‌ایم و هم تصویرشان را به صورت عکس و فیلم در اختیار دارم. حتی از دو نفرشان به شکلی که پای تهدید هم در میان نبوده‌است، اعتراف گرفته‌ایم که از سوی «ناصر مسرورانی» به آنان پول و وعده‌های مالی دیگر داده شده تا بتوانند مأموریت خویش را وفادارانه و با دلخوشی انجام‌دهند.» «گلاره» که هرگز انتظار آن‌همه توفیق را از سوی من در چنان زمانی کوتاه نداشت، مات و متحیر مانده‌بود. آن‌چه را که من گفته‌بودم، اندکی از بسیاران بود و من حتی اشاره‌ای به شخصیت «کریم سنگستانی» نکرده‌بودم. اما او به شکلی که تحسین، احترام و همدلی عمیقی از نگاه و کلماتش برمی‌خاست، گفت:«الان دارم می‌فهمم که اطلاعات من در برابر کارهایی که شما انجام داده‌اید، بردن زیره به کرمان بوده‌است و نه چیز دیگر. شاید که گفتن آن موقع من، بیشتر برحسب عادت بوده‌است اما حالا، از ته دل آن‌را به بیان می‌کشانم.» 

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:44  توسط شمیم استخری   | 


وکیل جوان و موفق دادگستری،«کامشاد اعتمادیان» با آن که مدت چندانی از کار وکالتش نگذشته، اما در عمل و به‌گونه‌ای جدی، نه تنها سری در میان سرها در آورده‌ بلکه پختگی رفتار، برنامه‌ریزی‌های دقیق و حساب‌شده در حوزه‌ی برخورد با مشتریان و احساس مسؤلیت برای پیشبرد کار آنان، او را بیش از پیش در میان همکاران و دیگر مردم درگیر در دعواهای حقوقی، شهرت و اعتباربخشیده‌است. اینک برخورد او با مشتری تازه‌ و دختر او که مدتی پیش، کار دعوای حقوقی خود را با یکی از حریفان پرنفوذ خویش به وی واگذاشته، کار او را حال و هوای دیگری بخشیده‌است. «کامشاد» احساس می‌کند که «گلاره بهتاج» دختر «اردشیر بهتاج»، از چنان جاذبیت فکر و رفتار برخوردار است که به سادگی نمی‌تواند او را از سرسرای ذهن خویش کنار بگذارد. ظاهراً کششی از همین دست، در رفتار «گلاره بهتاج» نیز آشکار است. آنان قرار است همدیگر را در مطب «گلاره» ملاقات‌کنند.

 

 من برنامه‌ی رفتنم را چنان تنظیم‌کردم که رأس ساعت نُه در مطب «گلاره» باشم. البته در شهر تهران، این‌گونه تنظیم‌کردن‌ها کاملاً بی‌معنی‌است اما از آن‌جا که فرصت‌ کافی‌داشتم، با محاسباتی که از نظر راه بندان و غیره کردم، توانستم ده دقیقه زودتر از حد معمول به همان خیابانی واردشوم که مطب او در آن قرارداشت. اما به طور طبیعی، سرم را در خیابان به ویترین مغازه‌ها و آمد و رفت مردم چنان گرم کردم که ساعت مقرر فرارسد و بعد وارد مطب وی شوم. خانمی که مسؤلیت پذیرش بیماران را برعهده‌داشت، گفت که خانم «دکتر بهتاج» منتظرتان هستند. ظاهراً «گلاره» به او گفته‌بوده‌است که آقایی با چنان مشخصاتی، ساعت نُه خواهدآمد. منشی‌اش کوبه‌ای به در اتاق «گلاره» نواخت و در حالی که در را نیمه‌باز گذاشته‌بود، آمدن مرا به او اطلاع‌داد.

 

آیا منشی «گلاره» با افرادی از این‌دست و آمدنشان به مطب رئیس خود، عادت و آشنایی‌داشت؟ بی‌تردید، او می‌دانست که من «بیمار» نیستم. پس در آن صورت باید یا پای معاملات ملکی در میان باشد که بسیاری از پزشکان در مطبشان بدان مشغولند که البته «گلاره» چنان گرایشی را در هنگام واگذارکردن دعوای حقوقی پدرش به من از خود نشان نداده‌بود و یا شاید تصور می‌کرد که من یکی از همان کسانی هستم که به عنوان نماینده‌ی شرکت‌های دارویی و به دست‌آوردن «درصد»‌های خاص از این مطب به آن مطب می‌روم. در غیر این‌صورت، آیا این خانم منشی، می‌توانست مجسم‌کند که در دوردست‌های افق این دیدار، نوعی جاذبه و مهر برای کشف بیشتر دنیای درونی من و «گلاره» نهفته‌است؟ شاید هم جوانه‌های مهری عمیق و زندگی‌بخش در حال رشد بود که چه بسا امکان داشت، دیر یا زود، سر از عشقی آتشین درآورد. عشقی آتشین از سوی یکی از طرفین به آن دیگری.

 

باری، صرف‌نظر از تفکراتی از این‌دست که می‌توانست ذهن منشی «گلاره‌بهتاج» را فرابگیرد، واقعیت آن بود که من داشتم به داخل اتاق او راهنمایی می‌شدم. «گلاره» با متانت پزشکانه‌ای از پشت میزش برخاست، به دم در آمد و با لبخند و شوق، دست های مرا به گرمی‌فشرد. در اتاق کارش، روسری بسیار کوتاه آبی‌رنگی به سرداشت که همرنگ کت و دامنی بود که تنش را زینت می‌داد. در حالی که روپوش سفیدرنگ کارش را همچنان برتن‌داشت. البته دکمه‌های روپوشش کاملاً بازبود و بلوز آبی‌رنگ آرامش‌بخشی، بالاتنه‌اش را پوشانده‌بود. وقتی که چهره‌اش را دیدم و دست‌های گرم و لطیفش را با احتیاط فشردم، احساس‌کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده‌‌است. جالب‌تر از همه آن‌که «گلاره» به سادگی، اما با حالتی کاملاً عادی و آرام، روسری‌اش را از سر برداشت و روی یکی از صندلی‌های بغل دستی‌اش گذاشت. البته معمول بر این است که آدم‌ها برای نشان دادن خشم خود و یا بی‌اهمیت جلوه‌دادن آن روسری، گاه آن را به گوشه‌ای پرت می‌کنند تا خستگی روحی خود را از دست آن به نمایش بگذارند. اما او چنان نکرد. حس غریبی مرا فراگرفته‌بود. غریب اما دوست‌داشتنی و بهشتی. رفتارش چنان در من حسی از اعتماد به او را برمی‌انگیخت که دوست‌داشتم دور از مصلحت‌طلبی‌های مناسبات اجتماعی، در کنارش بنشینم و از زندگی و فردای آن با او صحبت کنم.

 

من و او آنقدر جوان بودیم که هنوز فرداهای بسیاری را در برابر خود داشتیم. بخش زیادی از آینده فقط دست‌نخورده باقی مانده‌بود اما دیر یا زود با رفتار ما می‌توانست به شکل‌های گوناگون رقم بخورد. انگار از نگاه، حالات و حرکات او، نه تنها شعور و تپندگی که دعوت به آرامش، در آهن‌ربای مقاومت‌ناپذیری زبانه می‌کشید. این‌بار به جای آن که به پشت میزش برگردد، مرا دعوت به نشستن در پشت میز مستطیل‌شکل دیگری کرد که در یک‌طرف اتاقش گذاشته‌شده‌بود. در اطراف این میز، هفت هشت صندلی چیده‌شده‌بود. اتاق کارش تقریباً بزرگ بود و وجود میز مورد نظر هیچ تباینی با میز کار وی و حتی تختی که بیماران باید برای معاینه روی آن دراز بکشند نداشت. روی میز، مقداری شکلات و چندتا شیرینی خشک، همراه با دو فنجان چینی قهوه‌ای و فلاسک نقره‌ای رنگ قرار داده شده‌بود. با حالتی بسیار خودمانی و مهرآمیز پرسید که آیا قهوه دوست دارم؟ جواب من مثبت‌بود. وقتی که برای من قهوه را ریخت، فوراً از یخچال تمام‌قدی که درگوشه‌ی اتاق قرارداشت، ظرف شیری را بیرون آورد و دعوت‌کرد که اگر دوست دارم می‌توانم در قهوه‌ام بریزم. به او گفتم که وقت تنگ است و شما از صبح مشغول سر و کله‌زدن با بیماران مختلف بوده‌اید. ترجیح می‌دهم اطلاعاتی را که صحبت می کردید، در صورت تمایلتان هرچه زودتر دریافت‌دارم.

 

او گفت:«واقعیت آنست که این اطلاعات برای من چندان تازه نیست. زیرا همان روز که با بابا به خدمتتان آمده‌بودم، به پاره‌ای از آن‌ها تا حدی آگاهی‌داشتم اما به علت عدم شناخت از شخصیت شما، و مطمئن نبودن به صحت اطلاعات مورد نظر، ترجیح‌دادم که چندروزی روی آن‌ها تأمل‌کنم و از میزان درستی و یا نادرستی آن‌ها از سوی برخی از منابع بی‌طرف دیگر، آگاهی دقیق‌تر پیداکنم. درست است که در این دعوای حقوقی، این پدرم است که از نظر قانونی، طرف مقابل «ناصر مسرورانی» است و همچنین این اوست که رسماً شما را به عنوان وکیل خویش انتخاب کرده‌است اما او همه چیز را عملاً در اختیار من گذاشته و هیچ کاری را حتی اگر قرار باشد انجام بدهد، بدون مشورت با من، انجام نمی‌دهد.» «گلاره» آن‌گاه به نکاتی اشاره‌کرد که دقیقاً در راستای همان سیاستی بود که من برای کسب توفیق در کار خویش انتخاب کرده‌بودم. او سخنان خود را چنین ادامه‌داد:«البته گفتن این حرف‌ها در برابر شما که خود به کار وکالت مشغول هستید، چیزی جز زیره به کرمان بردن نیست اما به هرصورت، باور من آنست که در یک دعوای حقوقی، قبل از آن که وکیل و یا یکی از طرفین دعوا به این نکته بیندیشد که بخواهد اسناد و مدارک لازم را برای نشان‌دادن حقانیت خود جمع بکند، بهتر است در اولین خاک‌ریز، نقاط ضعف و سیاهکاری‌های طرف مقابل را در برابر دید خود او بگذارد. جمع‌کردن اسناد و مدارک با برچسب اتهام به این و آن زدن، دو مقوله‌ی کاملاً جداگانه هستند.» من حتی دلم نمی‌آید که به منفورترین شخص، کوچک‌ترین اتهامی را که ریشه در واقعیت ندارد نشانه‌روم. از طرف دیگر وقتی که ما مطمئن‌هستیم که شخص مقابل ما، مرتکب چه سیاه‌کاری‌ها و خلاف‌های اقتصادی شده‌است، در آن صورت باید خود را برای حمله‌‌ی ویرانگر درونی و روحی به او آماده‌کنیم. این کار اولین مزیتی که دارد آنست که طرف مقابل را وادار به کسب موضع دفاعی می‌کند. وقتی او بخواهد بخشی از نیروی خود را صرف آن بکند که از زیر علامت سؤال خارج‌شود، قطعاً توان آن را نخواهدداشت که با تمام نیرو به طرف مقابل خود حمله‌کند. این کار، وی را در چنان شرایطی قرار می‌دهد که نه تنها نیرویش تقسیم می‌شود بلکه آهسته آهسته از درون نیز دچار ریزش می‌‌گردد. این نکته را نیز باید بگویم که در عمل، زیاد بودن اطلاعات ما از نقاط ضعف دشمن نیست که حرف آخر را می زند بلکه نحوه‌ی طرح آن‌ها از سوی ماست که می‌تواند طرف مقابل را در حالتی قراردهد که از نظر روانی، خود را در آستانه‌ی سقوط ببیند. گردآوری اطلاعات گوناگون از خلاف‌کاری  دشمن، در دست ما، برگ‌های برنده‌ی متفاوتی را قرار می‌دهد اما در ارائه‌ی این برگ‌های برنده باید نهایت دقت را کرد که انسان آن‌ها را مانند بارانی بر سر و روی او نریزد بلکه باید با برنامه‌ریزی‌های دقیق، آن‌ها را برگزیند و در جای مناسب و «کاری»، مورد استفاده قراردهد.»

ادامه‌دارد 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:57  توسط شمیم استخری   | 


آیا«کامشاد اعتمادیان» عاشق شده‌است؟ آن‌هم عاشق خانم جوان، پرقدرت و ثروتمندی همچون «گلاره بهتاج»؟ ظاهراً همه‌ی قرائن رفتاری، حکایت از تحولی غیر منتظره در دنیای درون او دارد. اما از طرف دیگر، صحبت‌های وی، ساز دیگری می‌نوازد. توصیفش از حس و حال درونی خود، توصیف کسی است که انگار از کنار کوهی از آهن‌ربای حس و عاطفه، در حال عبور است اما در لحظه‌ای که می‌خواهد به آن حس و حال درونی، نامی بگذارد، ناگهان سر از هفده‌سال پیش در می‌آورد که دل به کسی بسته‌بود که حتی نگاهش برای یک لحظه نیز به طور مستقیم در نگاه او نیارامیده‌بود. در آن زمان، هر دو قبل از آن که دو جنس مخالف باشند، دو فرشته ی مؤنث و مذکر بودند تا دو عاشق دلخسته. چنین به نظر می‌رسد که او با مقایسه‌ی حس و حال امروز خویش با آن گذشته‌ی دور، می‌خواهد بگوید که او عاشق «گلاره‌بهتاج» نیست بلکه تحسین‌کننده‌ی توانایی‌های اوست.

باری، به دنباله‌ی گفتگوی تلفنی او با «گلاره»، توجه می‌کنیم.

 

به «گلاره» گفتم که در این چندروز، سفرکوتاهی به یکی از شهرستان‌ها داشته‌ام و اینک برگشته‌ام. دلم نمی‌خواست به او می‌گفتم که از لحظه‌ی توافق بر سر پذیرفتن دفاع از پدر او در دعوای حقوقی‌اش با یکی از افراد پرنفوذ اقتصادی، من تمام نیرویم را روی آن کار تمرکز بخشیده‌ام تا بتوانم هم سریع‌تر و هم مطمئن‌تر از عهده‌ی آن کار برآیم. اگر چنین می‌گفتم، شاید که او فوراً این پرسش را مطرح می‌کرد که این چگونه دفتر وکالتی‌است که گویا تا این لحظه هیچ‌کاری نداشته‌است که انجام دهد و اکنون که یک مشتری نان و آب‌دار به تورش خورده، دیگر سر از پا نمی‌شناسد و تمام توان خود را روی آن تمرکز بخشیده‌است. آیا دعوای حقوقی پدر او با «ناصر مسرورانی»، مهم‌ترین دعوای حقوقی در میان دیگر دعواهای حقوقی پذیرفته‌شده از سوی من بوده‌است؟ شاید او می خواست بداند که آیا پدرش برای این موضوع که من همه‌ی وقتم را یک‌سره به آن اختصاص داده‌ام، پول بیشتری می‌پرداخت؟ هرچند او خود در عمل یکی از کسانی بود که آگاه شده بود که این وکالت من برای آنان چه هزینه هایی دربردارد. از طرف دیگر، چه بسا ممکن‌بود برای یک لحظه باخود می‌اندیشید که شاید این خوش‌خدمتی آغازین من برای اختصاص دادن تمام وقتم در طول چندروز اخیر، به خاطر آن بوده که گوشه‌ی چشمی به او نشان داده‌باشم. شاید هم او به هیچ یک از این گزینه‌ها نمی‌اندیشید و  تنها به این نکته فکر می‌کرد که احتمالاً روال کار من چنان است که در آغاز پذیرش هردعوای حقوقی، دست‌کم برای به راه ‌انداختن چرخه‌ی کار، نیاز به آن داشته‌ام که روی موضوع مورد نظر، بیشتر از حد معمول کار کنم تا دعوای حقوقی مزبور، بتواند در مسیر قانونی و طبیعی خود بیفتد و مراحل بعدی آن، به شکل راحت‌تر و کم‌دردسر تری طی‌گردد.

 

راستی چرا نباید حقیقت موضوع را با او درمیان می‌گذاشتم که من در آن چند روز، تمام کارهای دیگرم را به کلی کنارگذاشته‌بودم تا بتوانم در عمل، آن دعوای حقوقی را که پای «گلاره» نیز به طور غیر مستقیم در میان بوده‌است، به شکلی حرفه‌ای و توفیق‌آمیز پیش ببرم؟ شاید اگر او، آن روز با پدرش به دفتر کار من نیامده‌بود و من حتی اطلاع‌داشتم که «اردشیر بهتاج» چنان دختری دارد، مطمئناً که واکنش من همان بود که در خلال سال‌های اخیر، نسبت به بسیاری از زنان و دختران، از خود نشان داده‌بودم. اما وقتی که «گلاره» را از نزدیک ملاقات‌کردم حسی در من فراروئید که می‌خواست دست‌کم در نگاه این خانم جوان و جدی، نشان‌بدهد که من انسان شایسته‌ای هستم. برخورد سرشار از اعتماد به نفس و بسیار ساده‌ی «گلاره» که هرگونه بازی‌های زنانه را در برابر مردان جوان از او دور می‌ساخت، در من حسی از خودبیداری و احترام را  به چالش طلبیده بود. آیا به راستی، او تافته‌ی خاص و متمایزی بود که نمی‌شد با دیگر زنان و دختران جوان مقایسه‌اش‌کرد یا آن که من با توجه به ازدست‌دادن نیروی جهت‌یابی‌ام در حوزه‌ی عواطف و احساسات، به کلی از چنین مسائلی غافل شده‌بودم. راستی آیا واکنش‌هایی از این‌دست، نوعی بازگشت به همان غریزه‌ی حیوانی نبود که فرد مورد نظر، می‌خواهد در نگاه یک جفت احتمالی و یا حتی غیر احتمالی، در اطراف شخصیت خویش، تارهای درخشانی از توانایی و دانایی ببافد؟ نمی‌دانم. اما هیچ احتمالی را دور نمی‌دانم.

 

اگر من به همه‌ی پیچیدگی‌ها و صفحات ریز و درشت شخصیت خویش آگاهی و احاطه‌داشتم، قطعاً بهتر می‌توانستم در این زمینه اظهار نظرکنم. اما وقعیت آنست که من هرمقدار پخته‌تر می‌شدم، خود را در حوزه‌ی شناخت از خویشتن، خام‌تر می‌دیدم. شاید این نکته تنها اختصاص به من نداشته باشد. این مورد، در واقع، به نوعی شامل همه ی آدم ها می گردد. باری، پس از آن که از تلفن‌کردن‌های او تشکرکردم، با خود اندیشیدم که اگر شخصیتی چون او در آن‌سوی خط تلفن نبود، شاید این نکته را مطرح می‌کرد که:«ما در اضطراب این دعوای حقوقی، خواب و قرار خویش را از دست‌داده‌ایم و شما حتی قبل از آن که پرونده‌ی ما را بگشایید به مسافرت می‌روید؟» اما شنیدن چنین سخنانی، فقط یک تصور باطل و دورافتاده‌بود. به نظر می‌رسید که «گلاره بهتاج» خوددارتر و عمیق‌تر از آن بود که بخواهد لب به چنان سخنانی بگشاید. اما از طرف دیگر، در جواب من گفت که غرضش از چند تماس مکرر تلفنی، گذشته از احوال‌پرسی و تشکر از آخرین دیداری که میان ما صورت گرفته‌بود، آن بوده که به مقداری اطلاعات تازه دسترسی یافته است که اگر تمایل داشته‌باشم می‌تواند در اختیارم بگذارد. در آن چندروز، باوجود آن که روی پرونده‌ی پدرش زیاد کار کرده‌بودم و در عمل، حتی سنگینی و گذشت زمان هم، رد پایی در وجودم نگذاشته‌بود اما با شنیدن صدای گرم و دلنشین «گلاره»، ناگهان احساس‌کردم که همه‌ی خستگی‌های جهان که در اعماق جانم انباشته‌شده‌بود، یکباره از تنم رخت بربسته است. این نکته نشان می داد که من دوست‌داشتم برای تجدید قوا، با کسی دیدار داشته‌باشم که نامش «گلاره بهتاج»‌بود. انگار او می‌توانست حتی با دیداری بسیار کوتاه، همه‌ی آن خستگی‌های سنگین و غبارآلود را از جانم بازستاند. قبل از این که او چیزی بگوید، پیشدستی کرده، گفتم اگر مزاحم نباشم، آدرس مطبتان را بدهید تا خدمت برسم و اطلاعاتی را که در اختیار دارید، دریافت‌کنم. با شنیدن پیشنهاد من، انگار به او هدیه‌ی بسیار گران قیمت و غیرمنتظره‌ای داده‌باشند، با لحنی سرشار از گرمی و مهر، از این دیدار استقبال‌کرد. گفت که او شب‌ها تا ساعت نهُ یشتر کار نمی‌کند. تا من به مطبش برسم، در واقع ساعت کارش نیز به پایان رسیده‌است. او حتی با همان سادگی و قاطعیتی که دیده‌بودم گفت:«اگر تمایل داشته‌باشید می‌توانید به خانه بیایید. من مستقل از پدر و مادرم زندگی می‌کنم. درست است که زندگی مجردی دارم اما از عهده‌ی پذیرایی مهمانانی مانند شما که اهل تشریفات نیستند، برمی‌آیم.» اما من برای رفتن به خانه‌اش پوزش‌خواستم و گفتم که این آمدن را به وقت دیگری موکول می‌کنم که هم او فرصت کافی داشته‌باشد و هم من. او بامهربانی و بزرگواری گفت:«اختیار باشماست. من منتظرتان می‌مانم. اگر هم «بیمار» داشته‌باشم، شما حوصله خواهیدکرد و لحظاتی منتظرخواهید‌ماند.»

ادامه‌دارد

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:24  توسط شمیم استخری   | 


«کامشاد اعتمادیان برای توفیق خویش در دفاع از موکلان خود در جامعه‌ای که همه چیز بر بند و بست، نادرستی و مناسبات خاص افراد قدرتمند اقتصادی و سیاسی با یکدیگر بناشده‌است، ناچاراست از امکاناتی بهره ‌بجوید که او را در نبرد پیچیده و گاه نامرئی با ناروایی‌ها و نادرستی‌ها از پانیندازد. اگر چنین نکند، میدان، برای همان کسانی آماده‌ می‌شود که افراد ضعیف‌تر از خویش را در زیر پاهای خود له می‌کنند. البته او به این نکته توجه‌دارد که اصول اخلاقی معتقد بدان را به هیچ قیمتی زیرپا نگذارد و دچار آلودگی‌های گزنده و ویرانگر رفتاری و یا فکری نگردد. بهره‌گیری او از امکانات و اطلاعات «کریم سنگی» در مقابله با «ناصر مسرورانی» که وکالتش را «سهام‌الدین ضیمران» به عهده گرفته‌است، در راستای چنین تفکراتی است. توصیف او از شخصیت فردی چون «کریم سنگی» و نقش دلالانه‌ی او با افراد گوناگون، بازتاب این نکته‌است که او به شکلی آگاهانه وارد میدان گردیده‌است.»

 

حس غریبی به من دست داده‌بود. «گلاره»، آن دختر پانزده شانزده ساله‌ای با نام «نوشین‌دخت مغربی» نبود که در ایستگاه کویری تهران مشهد، در سن شانزده سالگی، دل خام و زلال مرا ربوده‌بود بی‌آن‌که خود در این ربودن، نقش آگاهانه‌ای داشته‌باشد. او پزشک آگاه، زیبا، جدی و بسیار عاقلی بود که در حرکات و رفتارش، کوچک‌ترین نشانه‌ای از توجه به مردان در بُعدی که ما از نظر فرهنگی بدان عادت‌داریم، دیده نمی‌شد. باخود اندیشیدم که آیا در رابطه با دعوای حقوقی پدرش با «ناصر مسرورانی»، اتفاق تازه‌ای افتاده‌است که او خواسته به شکل خونسردانه و بی‌اعتنایانه‌ای سراغ مرا بگیرد؟ حتی به این بُعد اندیشیدم که شاید رفتار کلامی او در قبال منشی من، رفتاری آگاهانه و  از سر بی‌اعتنایی بوده تا در ذهن این خانم جوان که در دفتر من به کار مشغول است، ذهنیات مشکوکی را برنیانگیزد که کم‌کم بدل به شایعه‌شود و پس از مدتی، در ذهن بسیاری از مردم، به عنوان حقیقت مطلق به جلوه درآید. آیا «گلاره» در خلال این چندروز، در ذهن خود، به چنان ذهنیاتی که مهر و دلبستگی می‌تواند ستون فقرات آن باشد، میدان داده‌است که اینک دیگر، هرگونه مقاومت بیشتر در برابر دل بی‌تاب خویش را بی‌ثمر احساس کرده‌است؟

 

در جنان فضایی که من به سر می‌بردم، هرگونه اندیشه و گزینه‌ای که ذهن من امکان راه‌یابی بدان‌ها را می‌داشت، می‌توانست از آسمان تصورات و احساساتم بگذرد. با خود می‌اندیشیدم که شاید هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده‌است و او بدان‌طریق خواسته‌است از پیشرفت کارها اطلاعاتی کسب‌کند.  حس غریب من اما همچنان به قوت خود باقی بود. این نخستین‌بار نبود که زنان جوانی به دفتر من زنگ می‌زدند و با هزاران نشانه‌های مرموز و آشکار، علاقه‌ی خویش را به دیدار من ابراز می‌کردند. من در برابر هیچ‌کدام از آن‌ها، گرفتار آن حس غریب نشده‌بودم. آن حس،  نه عشق بود و نه بیگانگی. نه «نوشین‌دخت مغربی» بود و نه عابری که انسان می‌توانست بی‌تفاوت از کنارش بگذرد و لحظه‌ای بعد، حتی چهره‌اش را هم به یاد نیاورد. «گلاره» در خلال همین چندروز و رفتار آمیخته با استقلال فکر، صبوری و احترام، برای من نمادی از ارزش‌های فکری و رفتاری شده‌بود. طبیعی است که وقتی این ارزش‌ها در جایی به نام «حس» و «اعتنا» جمع گردند، در درون آدمیزاده، موجی از تپندگی و گرمی به وجود می‌آورند. من در طول زندگی سی و سه ساله‌ام، هرگز گرفتار چنان حسی نشده‌بودم. نه در رابطه با «نوشین‌دخت» و نه در رابطه با دختران و زنان جوانی که به بهانه‌های گوناگون، در خلال این سال‌های اخیر، سراغ مرا گرفته‌اند و به بهانه‌ی دعواهای حقوقی ریز و درشت که در عمل وجود خارجی نداشته، خواسته‌اند که باب مراوده و دوستی را با من بگشایند. شگفت آن‌که، سردی و بی اعتنایی «مردانه»‌ی من نسبت به آنان با توجه به آن‌که می‌دانستند من مجرد هستم و حتی نامزدی هم ندارم، برای آنان باورنکردنی و غیرعادی می‌نمود.

 

ناگفته‌نگذارم که این‌جا و آن‌جا می‌شد از لابلای کلمات آنان به این اندیشه دست‌یافت که ظاهراً همگی متقاعدشده‌اند که من از نظر بیولوژیکی دارای مشکلات جدی هستم. و گرنه چه دلیلی دارد که احساسات مردانه‌ام در رابطه با آن‌همه زنان زیبا، تحصیل‌کرده و شاغل و یا حتی ثروتمند، از خواب خرگوشی خویش بیدار نشود. البته من چنان گمانی نداشتم. هرچند از نگاه دیگران، این نکته، یک واقعیت انکارناپذیر بود. در حالی که من خود می‌دانستم که چه علت‌های خاص روانی در پشت این واکنش من پنهان شده‌است. من به این نکته واقف بودم که «نوشین‌دخت»، در خلال آن سال‌های تخیل و جادو، تمام نیروی دورپرواز و ناآرام مرا از من گرفته‌بود. او بیشتر از حد ممکن، بی آن‌که خود بخواهد و یا بداند، مرا به اندیشه واداشته‌بود تا در اوج خام‌اندیشی‌های کم‌سالانگی، به افق‌های کشف و ماجرا پابگذارم. گذشته از همه‌ی این‌ها، من هنوز در اعماق جانم، «نوشین دخت» و تقدس عاشقانه‌ای را که او در ذهن من ایجاد کرده‌بود از یاد نبرده‌بودم. اما اینک خود را در فضایی سرگیجه‌مانند حس می‌کردم. سرگیجه‌ای که دوست داشتم در همان‌جا بمانم و از لذت مستی ‌بخش آن حالت، تا ابدیت لذت‌ببرم.

 

باری از منشی‌ام «پیمانه خاشع» تشکر کردم و موضوع را به ساده‌ترین شکل ممکن در حضور او پایان‌دادم. در ته دل دوست‌داشتم از «پیمانه» می‌پرسیدم که آیا خانم دکتر «بهتاج» چیز دیگری نگفت که شما فراموش کرده‌باشید؟ یا بر نکته‌ی خاصی انگشت نگذاشت که شما لازم بوده‌باشد به من یادآوری‌کنید؟  اما من می بایست مرزهای رفتاری خود را با افراد پیرامونم به درستی تشخیص می‌دادم و گامی فراتر از آن مرزها برنمی‌داشتم. درست است که در اعماق جانم دوست‌داشتم تک‌تک کلمات او را به سرسرای ذهنم منتقل‌کنم و از آن‌ها نیرو بگیرم. اما مصلحت‌های کار و مناسبات اجتماعی، قطعاً در اطراف من، دیوار بسیار بلندی ایجاد کرده‌‌بود که دیگران به زحمت و به نُدرت، قادر به دیدن آن‌سوی دیوار بودند. این چیزی بود که خود من می‌خواستم و بر همین اساس، رابطه‌ی خود را بادیگران تنظیم کرده‌بودم. واقعیت آنست که نسبت به «گلاره» احساس دلتنگی عجیبی‌داشتم. انگار مدت‌هابود که او را ندیده‌بودم. اگر دور از مصلحت‌‌های زندگی اجتماعی نبود، دوست‌داشتم که بلافاصله پس از تلفن منشی‌ام، به تلفن همراه «گلاره» زنگ‌بزنم و صدای گرم و پرجاذبه‌اش را بشنوم. اما می‌بایست بر وسوسه‌های خویش غلبه‌می‌کردم. از همین‌رو، تا غروب آن روز، با وی هیچ تماسی نگرفتم. اما نزدیکی‌های ساعت هشت بعداز ظهر، با نوعی دغدغه و شوق، انگشتانم شماره‌ی تلفن او را بردکمه‌های تلفن همراهم می فشرد. احوال‌پرسی او، بسیار صمیمی و گرم بود اما با وجود با نوعی حفظ فاصله و گزینش کلماتی صورت می‌گرفت که هم احترام را به نمایش می‌گذاشت و هم «گرمی» دلپذیری که «گویی» از جنس دیگری‌بود. این که گفتم «گویی» از آن‌رو بود که به دریافت‌های حسی خود، کاملاً مطمئن نبودم. اما از لابلای واژه‌های او، چیزی به درون من سرازیر شده‌بود که با نوعی «مستی» و «خماری» توأمان بود. زیرا آن حالت نه خماری بود و نه مستی اما این هردو حس غریب را به شکلی آشکار در خود داشت.

ادامه دارد

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط شمیم استخری   | 


«اندیشه‌های گوناگونی، ذهن «کامشاد اعتمادیان» را به خود مشغول داشته‌است. این‌بار و البته در سن سی و سه سالگی، او نه عاشق است که بی‌قراری‌های شبانه‌اش را به توصیف‌بکشد و نه گوشه‌ی عزلت گزیده‌است که بدان وسیله، گذشته‌ها را به خاموشی و فراموشی بسپارد. او اینک وکیلی‌است فعال، قابل احترام و به طور نسبی نام‌آور در میان آنان که کارشان جدی‌است. هرچند در هفته‌های اخیر، از یک‌سو، نگاهی اندیشمندانه به شخصیت و رفتار دلپذیر، عاقلانه و پرجاذبه‌ی «گلاره‌ بهتاج» دارد و ازسوی دیگر، نگاهی عمیق و برنامه‌ریزانه به پیشبرد مسؤلیتی که پدر وی «اردشیر بهتاج» به او محول کرده‌است. «کامشاد» معتقد است که پدیده‌های جدید، خواهان برنامه‌ریزی‌ها و برخوردهای جدید نیزهستند. او برای این‌که بتواند در دعوای حقوقی پدر «گلاره» با حریف نیرومندش «ناصر مسرورانی» پیروزشود، قبل از آن که نیازمند کلام‌باشد، نیازمند برنامه‌ریزی‌های بسیار دقیق و پیشبرد آن‌هادر سکوتی متین و دور از ادعاست. «کامشاد» بر این باور است که انجام «هر»کاری می‌تواند ممکن‌شود اما بهایی که برای هرکدام باید پرداخت‌کرد، طبعاً متفاوت‌است. او اینک در باره‌ی آن شخصی صحبت می‌کند که به عنوان عامل نفوذی، هرجا که سفره‌ی چرب‌تری باشد، بر سر آن با حق‌به جانب‌ترین رفتار، حاضر است.»

 

شنیده‌بودم که او در محافل گوناگون، چه در بازار در بخش سنتی آن و چه در بخش بازرگانان مدرن، کلی رابطه‌های ریز و درشت‌ دارد  و با هریک به تناوب دریافت دستمزد و یا مورد محبت قرارگرفتن، واکنش‌های خدماتی متفاوتی از خود ابراز می‌دارد. علاوه براین‌ها، او چنان شخصیتی‌داشت که به سادگی می‌توانست خود را در دایره‌ی بزهکاران نیز جادهد و اعتماد تام و تمام آنان را از خود سازد. او حتی نفوذ گسترده‌ای در ادارات و مؤسسه‌های دولتی داشت. نفوذی که از یک سو به توانایی‌های بالقوه و بالفعل او برمی‌گشت و از طرف دیگر در ذهن آنان، این اندیشه را برمی‌انگیخت که وجود او می‌تواند برای برخی از روزهای مبادا لازم‌آید. البته این را نیز بگویم که یکی از برجسته‌ترین خصلت‌های او آن بود که به هیچ‌کس اطلاعات اضافی نمی‌داد و یا اطلاعات اضافی نمی‌فروخت. از نقش خویش در رابطه با بازی‌های قدرت میان محافل گوناگون اقتصادی بازار به خوبی آگاه‌بود و از این‌رو، حتی یک کلمه‌ی مفید و کارساز را با برلیان مقایسه می‌کرد. او می‌گفت:«اگر انسان به جای یک گرم برلیان، دو گرم بفروشد، در عمل زیان بزرگی به پیشرفت کار خویش و انباشت سرمایه وارد ساخته‌است.»

 

البته آنان که از این خصلت او شناخت درستی به دست آورده بودند، با او به همان شیوه برخورد می‌کردند که او با آنان برخورد می‌کرد. اما بعضی کسان یا محافل هم بودند که برای رسیدن به نتایج سریع‌تر در به زانو درانداختن حریف، هم انتظار گرفتن اطلاعات بیشتر را داشتند و هم اطلاعات بیشتری را دو دستی نثارش می‌کردند. هرجند او اگر هم اطلاعات زیادی هم دریافت می‌کرد، باز همان قدر اطلاعات در اختیار طرف مقابل خود می‌گذاشت که لازم بود و نه بیشتر. او گاه در برخی محافل بسیار خصوصی و قابل اعتماد، این نکته را نیز مطرح می‌ساخت که دادن اطلاعات اضافی به افراد ناشی و یا بی‌صبر و حوصله، می‌تواند نه تنها ارزش آن اطلاعات را از میان ببرد بلکه حتی آن افراد را به دردسرهای بزرگ‌تری نیز گرفتارسازد. ناگفته‌نماند که شیوه‌ی رفتار او تقریباً با همه‌ی مشتریانش به گونه‌ای بود که آن‌ها می‌توانستند حتی سوگند یادکنند که او از آن آدم‌هاست که اگر سرش برود، حرفش نمی‌رود. انگار انسانی به جلوه در آمده‌بود که به زحمت می‌شد از لابلای لبانش، کلامی شنید. اما در عمل وقتی که لازم می‌شد، آن‌هم در اتاق‌های سربسته و دربسته، آن مقدار اطلاعاتی که لازم بود داده‌شود، از سوی او به طرف مقابل داده می‌شد. به او آقای «کریم سنگی» می‌گفتند اما خودش برایم توضیح داده‌بود که فامیلش «سنگستانی» است. اما برای مردم، راحت‌تر بوده که او را «سنگی» خطاب‌کنند و او هم در طول زمان، نه تنها به آن عادت کرده، بلکه آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته‌است.

 

لازم است این را نیز بگویم که آگاه‌شدن از وجود چنین آدمی، برای من کاملاً تصادفی صورت‌گرفت. وقتی‌که من کارم را شروع‌کردم، دفتری که در یک منطقه‌ی مناسب تهران پیداکرده‌بودم، بسیار کوچک‌بود. در خلال دوسالی که در آن دفتر کوچک کار می‌کردم، به بنگاه‌های معاملات ملکی فراوانی سپرده‌بودم که من خواهان دفتری‌هستم که مشخصات آن از نظر تعداد اتاق و قرارگرفتنش در یک طبقه‌ی مخصوص و یا طبقات مخصوص، می‌بایست چنان‌باشد. محدوده‌ای را هم که انتخاب‌کرده‌بودم، قطعاً محدوده‌ی چندان بزرگی نبود. همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده‌بود تا من در به دست آوردن چنان دفتری که دنبالش بودم، توفیق لازم را پیدانکنم. از تصادف روزگار، روزی در یک میهمانی که من تقریباً با بیشتر مهمانان غریبه‌بودم، با شخصی آشناشدم که او به من قول‌داد مرا با کسی آشناسازد که به سادگی به چنان دفترهایی با آن مشخصات که من ذکر کرده‌بودم، دسترسی دارد. حتی آشنایی من با آن شخص غریبه در آن مهمانی نیز زاییده‌ی یک اتفاق کوچک‌بود. بدین معنی که او وقتی خواست چایی خود را از دست یکی از خدمتکاران منزل میزبان بگیرد، دستش تکانی‌خورد و مقداری از چایی، به روی لباس‌های من که در کنارش نشسته‌بودم، ریخت. او به شدت از این کار خود شرمنده‌شد اما من با بزرگواری به او فهماندم که این‌جور اتفاقات در همه‌جا پیش می‌آید و هیچ کس نباید احساس شرمندگی‌کند. حتی اگر لباس‌های من رنگی و خراب هم می‌شد باز نمی‌توانست فاجعه‌ای باشد. این برخورد من، چنان او را خوش‌آمد که تقریباً تمام آن شب، مرا رهانکرد و تلاش‌داشت تا شاید با انجام کاری، از زیر بار سنگین آن شرمندگی درونی درآید. خدمتی که او برای من انجام داد، درواقع آشنا کردن من با «کریم سنگی» بود.

 

باری وقتی که من شخص مورد نظر را ملاقات‌کردم و نام شخص مُعرّف را هم برزبان آوردم، او نسبت به آن شخص نه تنها اظهار ارادت‌کرد بلکه قول‌داد که حتماً ترتیب چنان دفتری را برای من خواهد‌داد. باید بگویم که یک‌هفته‌بعد، من به دفتر کنونی‌ام نقل مکان‌کردم. از آن طریق‌بود که من توانستم دریابم که او چگونه شخصیتی‌داشت و چه کارهایی از دستش ساخته‌بود. طبیعی بود که من به وجود «کریم سنگی» سخت احتیاج‌داشتم. نه تنها از آن‌رو که او آدم توانایی بود بلکه از آن رو که حریف «اردشیر بهتاج»، مردی قدرتمند و بانفوذ بود و مهم‌تر از همه آن که یک‌بار هم مزه‌ی شکست را به وی چشانده‌بود. درست است که من می‌بایست واقع‌بینانه و از مجاری قانون حرکت می‌کردم اما در طول جندساله‌ی وکالتم به این نکته پی برده‌بودم که رابطه‌های خصوصی و نفوذ شخصیت یک وکیل در میان وکلای دیگر، می‌تواند، «بازی» را دیر یا زود به نفع من یا موکل من پایان خواهدداد. من هیچ وعده‌‌ای به «اردشیر بهتاج» نداده‌بودم اما در خلوت خویش، تقریباً اطمینان‌داشتم که بُرد این بازی با من‌است. البته سه چهار روز بعد از دیدارمن با «گلاره» و پدرش، یک‌روز بعداز ظهر، منشی‌ام «پیمانه» به خانه زنگ‌زد و گفت:« خانمی به نام دکتر «گلاره بهتاج» چندبار سراغ شما را گرفته‌است. گفته‌ام که در سفر هستید. ایشان می‌خواست بداند چه زمانی برمی‌گردید. به او گفته‌ام که اگر پیغام واجبی دارد، من آن‌را به آقای «اعتمادیان» انتقال خواهم‌داد. اما ایشان گفته‌است پیغام فوری و فوتی ندارد. خواسته‌است احوال شما را بپرسد و از چگونگی پیشرفت کاری که در جریان است سؤالاتی بکند.» او شماره‌ی مطب و تلفن همراه خود را در اختیار «پیمانه» گذاشته‌بود. تا آن‌زمان، من فقط شماره‌ی خانه، محل‌کار و شماره‌ی همراه پدرش را داشتم.

ادامه دارد 

  نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:38  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM