تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش - آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و سوم)
 
شمیم استخری
 


«راننده‌ی تریلی «جمال لاله‌جینی» مانند قصه‌گویی که داستان زندگی افراد دیگری را بیان می‌کند، دور از هرگونه پنهان‌کاری و یا جابه‌جایی آجرهای واقعیت، تلاش دارد تا بزرگ‌ترین و روشن‌ترین خطوط زندگی‌اش را برای مسافر ناآشنا و خامی مانند «کامشاد اعتمادیان» که هم کم صحبت است و هم صمیمی، شرح‌دهد. «جمال» که پس از گرفتن دیپلم، برای خواندن یکی از رشته‌های مهندسی به تهران می‌آید، در خانه‌ای در خیابان امیرآباد به عنوان مستأجر ساکن می‌شود. در همان‌جاست که او دل به مهر دختری می‌بندد که از کرمانشاه به تهران آمده است تا دیداری با خانواده‌ی عمویش داشته‌باشد. عشق پرشور آن دو به یکدیگر موجب می‌شود که «جمال»، از کنکور بازمانَد و همین بازماندن، حتی رشته‌ی زندگی او را به کلی دگرگون‌کند. وقتی انسان دل در گرو کسی داشته‌باشد که منتظران دیگری نیز بر دم در ایستاده‌باشند، موجب می‌شود که وی با شتاب هرچه بیشتر، راه گریزی برای خویش بیابد. راه گریز «جمال لاله‌جینی»، آن بود که درس و مشق را رها‌کند و به عنوان راننده‌ی تریلی، راهی دشت و بیابان شود. گذشته از آن، او می‌بایست از شهر زادگاه خود، همدان نقل مکان‌کند و در شهر کرمانشاه که شهر همسر آینده‌ی اوست، ساکن‌شود.»

 

مصاحبت با «جمال لاله‌جینی»، به عنوان راننده‌ا‌ی «بدعُنُق» و تلخ در نخستین برخوردها و البته مهربان و قابل احترام  در ‌آخرکار، برای من دریچه‌ی دیگری را به افق‌های زندگی گشود. قبل از همه‌چیز به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها را نباید با توجه به «قالبی» که از نظر جایگاه اجتماعی، شغل و یا حتی لباس در آن قرار گرفته‌اند در ترازوی داوری گذاشت. گاه این قالب، کاملاً اجباری و ناخواسته‌است و گاه حاصل میراثی‌است که از پدر و مادر، به آن شخص به ارث رسیده‌است. در بعضی موقع‌ها نیز نتیجه‌ی بلافصل اعمال و حرکاتی است که انسان به علت خامی و نادانی در طول زندگی خود انجام داده و قاعدتاً جز آن، انتظار دیگری هم ندارد. تصویری که من تا آن زمان از یک راننده‌ی تریلی و یا کامیون داشتم آن بود که آنان نه به اخلاق انسانی وفادارند و نه تحصیلاتی دارند تا موجب‌شود که اندیشه‌هایی حرمت‌برانگیز در ذهنشان جاری‌باشد. به طور طبیعی، من این تصویر را از آسمان به دست نیاورده‌بودم. در همسایگی خاله‌ی من در تهران، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که عبارت‌بودند از یک‌زن و شوهر با چهار تا دختر قد و نیم قد. شوهر این زن، راننده‌ی تریلی بود. خوشحالی بزرگ زندگی‌ آن زن آن بود که شوهرش هیچ‌وقت پا به آن خانه نگذارد. آن‌چه که او می‌خواست تنها تأمین مخارج زندگی او و بچه‌هایش‌بود. آن زن برای خاله‌ام بارها توضیح داده‌بود که هربار شوهرش از مسافرت‌های کاری خویش به تهران می‌آمد، جز آزار و اذیت و فحاشی کار دیگری نسبت به همسرش انجام نمی‌داد.

 

او خود را ژنرالی به تصور در می‌آورد که دارد پا به سربازخانه می‌گذارد. خاله‌ام بارها از دهان دختر بزرگ آن خانواده شنیده‌بود که نسبت به پدرش ابراز نفرت می‌کرد. این آقای راننده، به غیر از آن خانم و چهار تا فرزند در تهران، یک همسر دیگر هم داشت که در اصفهان زندگی‌می‌کرد. از او هم صاحب یک پسر شده‌بود. این خانم که در اصفهان زندگی می‌کرد، زن بیوه‌ای بود که از شوهر قبلی‌اش در اهواز، دوتا دختر داشت. شوهرش در جنگ کشته شده‌بود و او از سر ناچاری به اصفهان آمده‌بود و حتی برای کرایه‌ی خانه و مخارج روزانه‌اش مانده‌بود. همین ناچاری وادارش کرده‌بود که به تقاضای آن راننده‌ی تریلی، جواب مثبت بدهد. خاله‌ام می‌گفت که این آقای راننده، دوسه تا زن صیغه‌ای هم دارد که بنا بر اعتراف خودش، یکی از آن‌ها ساکن کرمان بود، دومی ساکن قزوین و سومی ساکن کازرون. در واقع به قول خاله‌ام دو چیز مهم در زندگی‌، فکر و ذکر آن راننده را به خود مشغول داشته‌بود. زن و تریاک. با توجه به در آمد خوبی که داشت هم به زن دسترسی داشت و هم به تریاک. البته زن برای او، قبل از آن که یک همدم و همدل باشد، یک «وسیله» بود و بس. البته من هیچگاه با آن راننده برخودی نداشتم اما تصویری که از کارها و حرکات وی در ذهنم نقش بسته‌بود، در نخستین دیدار من در آن قهوه‌خانه، همان تصویر ذهنی بسیار تاریک و بدآهنگ‌بود.

 

این مسافرت و همنشینی، مخصوصاً شنیدن داستان زندگی «جمال لاله‌جینی» به من نشان‌داد که نقش پدر و مادر و یا کسانی که در کنار انسان هستند، از نظر تجربه‌ی زندگی، چه اهمیتی دارد. او به شکل آگاهانه‌ای، به چند مورد از آسیب‌های حاصل از عدم کنترل پدر و مادر در زندگی خود اشاره می‌کرد. مورد اول، آمدن او به تهران بود که دور از کنترل خانواده، دل به مهر «لطیفه» بسته بود و یکباره رشته‌ی کار از دستش خارج شده‌بود. تأثیر ویرانگر همین نبود کنترل را، خود او نیز بر روی رفتار پسرش می‌دید. اگر دخترش اهل درس و مشق بود و آینده‌نگری داشت، از آن رو بود که «لطیفه» هم قدرت بیشتری برای کنترل او داشت و هم این که آن دو بیشتر با هم دمخور بودند. «جمال» مرتب به این نکته اشاره می‌کرد که عاقبت‌اندیشی انسان، به معنی نفی دوست‌داشتن نیست. حرف‌های او در همان لحظات، بی‌آن که او خود بداند، به شکلی مرا نیز نشانه گرفته‌بود. زیرا خود من، نمونه‌ی دیگری از همان دلبستگی‌ها را دور از هرگونه پختگی و عاقبت‌اندیشی، به نمایش گذاشته‌بودم. طبیعی بود که اگر پدر و مادر من نیز در دراز مدت، کنترلی بر اعمال و حرکات من نمی‌داشتند، چه بسا بر من همان می‌رفت که بر «جمال لاله جینی» رفته‌‌بود. مورد بعدی که از حرف‌های او درک‌ می‌کردم، برخورد صادقانه و دور از حُب و بُغض او نسبت به اشخاص پیرامونش بود. من کمتر کسی را تا آن زمان دیده‌بودم که در لحظاتی که می‌خواهند کوتاه‌کاری‌ها و سهل‌انگاری‌های خویش را برزبان بیاورند، فرافکن نباشند. البته، این یک خصلت همگانی است که انسان دوست‌دارد خود را از زیر کوبه‌های ملامت و تحقیر رهاسازد و بار خرده‌گیری و گناهکاری را بر روی دوش دیگران بیندازد. اما «جمال»، انگار ظرفیت پذیرش و تحمل آن را داشت که به نکرده کاری‌های خویش زبان بگشاید. او حتی به شکل غریبی، دوست‌داشت اگر حتی مقداری کمی هم باشد، به شکل صادقانه‌ای به خصبلت‌های مثبت افراد دیگر اشاره داشته‌باشد و آنان را در زیر پاهای خود، له نکند.

 

سرانجام تریلی خسته و نالان، به گاراژ بی‌در و پیکری در غرب تهران رسید. من تمام تلاشم را به‌کاربردم تا حداقل، مقداری از پول سفر را که باید به هروسیله‌ی دیگر از قبیل اتوبوس و یا قطار می‌پرداختم به وی بدهم. اما او به شکل مهربانانه و پدرانه‌ای مرا متقاعد کرد که آن‌جور پول‌ها را نه خرج می‌کند و نه از کسی می‌گیرد. او برایم توضیح‌داد که من اولین مسافری نبوده‌ام که با او در بخشی از جاده‌های گوناگون کشور، همراه و همسفر شده‌ام. بسیاران بوده‌اند که با او همسفر شده‌اند. او می‌گفت که از شماری از آنان پول گرفته‌است و از عده‌ای دیگر نگرفته‌است. همه چیز بستگی به آن داشته که آن افراد، چه وضع و حال اجتماعی و یا اقتصادی داشته‌اند. باری، حس سپاسگزارانه‌ی عمیقی در جانم نشسته‌بود. زمانی که او را در آن قهوه‌خانه دیدم، رفتار و حتی حرکاتش، بازتاب همان تصویری بود که من از رانندگان، خاصه، رانندگان کامیون و تریلی داشتم. معتاد، بی‌تفاوت، بی‌ادب و بدزبان. حتی زمانی که او با آن لحن سرد و غیردوستانه‌اش در جواب من گفت:«فرمایش!»، همان احساس، باردیگر تقویت‌شد. اما هنگامی که در میان راه، پرده از نگرانی‌ها و دلشوره‌های زندگی‌اش برداشت، دریافتم که نمی‌شود همه‌‌ی آدم‌ها و یا رانندگان را با یک چوب راند.

ادامه دارد

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM