شمیم استخری |
«سفر خانوادگی «کامشاد اعتمادیان» به شاهرود، ناگهان بدل به سفری شد عاشقانه و شورانگیز. از همین رو، برای یافتن بوی دلاویز مهر دختری زیبا و دلنشین، راهی روستاییشد که در کنارکویر، در آفتاب داغ تموز آرمیدهبود. این هم از تصادفهای غریب و غیرقابل باور زندگی بود که او در اوج نومیدیهای خویش، یکباره میهمان خانوادهای شود که آبشخور تبار آن گمشدهی خیال و جادوی ذهن اوست. اما «کامشاد» که به شکل غیر مترقبهای به تبار گمشدهی خویش دست مییابد، چنان از سنگینی شرم حضور و مهربانیهای بیدریغ میزبانان خویش، سرشار می گردد که بر خود لازم میبیند که دم فرو بندد و آن روستا را به قصد تهران ترکگوید. سفری که به جای قطار، با یک تریلی انجام میگیرد که آن نیز برای وی، پُر از داستانها و ماجراهای گوناگون زندگی مرد رانندهاست. «کامشاد» که خام و خوشخیال، راه سفر شاهرود را با خانوادهی خویش، پیش گرفتهبود، اینک پختهتر و جهانبینتر از پیش، به تهران باز میگردد تا از فردای آن روز، در بازیهای سرنوشت، آزمونهای تازهای را از سر بگذراند.»
به تنهایی به خانه بازگشتم. خسته، خاموش، ناشاد، شکستخورده و سرگردان از یکسو، نیروگرفته، سوزان، شاد، توفیقیافته و استوار از سوی دیگر. با آن حال شگفت که مجمعالجزایری از تضادها بود، من در کجا ایستادهبودم؟ یا به راستی چه وضع و حالی داشتم؟ آیا میتوانستم برای توصیف حال خویش، پا در یک خط روشن و مستقیم بگذارم و همهی روان و جان خود را در آن نهم؟ اگر میتوانستم چنان کرد، دیگر چه جای آن داشت که جان من از آنهمه تضاد و شگفتی سرشار باشد؟ باید اعترافکنم که هستی من به دو نیمهشدهبود و هر نیم آن برای خود سازی میزد که با آن نیم دیگر، توافقنداشت. اگر خود را خسته و ملول احساس میکردم، از آن رو بودکه به دیدار گمشدهی خویش، آن چنان که در دنیای خامانهی خود تصور میکردم، توفیق نیافتهبودم. از دیگرسو، اگر خویشتن را نیرومند در مییافتم، بدانجهت بود که توانستهبودم در تاریکترین لحظههای زندگی، به چراغی دسترسییابم که بیش از هرچیز، یادآور چراغ جادوی علاءالدین در افسانههای هزار و یکشب بود تا هرچیز دیگر. من نیازمند زمان بودم تا از آن شادی و افسردگی، از آن حس سرگردانی و استواری که هرکدام در خود گدازههای خاصی داشتند به درآیم.
خوشبختانه، زمان با من یار بود. اعضای خانوادهام هنوز در شاهرود بودند و قرار هم آن بود که تا چند روز دیگر در آنجا بمانند. در آن صورت، میتوانستم در تنهایی نجیبانه و غریب خویش، کتاب کوتاه لحظههایی را که از سر گذراندهبودم، ورق بزنم. البته برای آنکه خیالم را راحتکنم، قبل از هرچیز، با پدر و مادرم تماسگرفتم و به آنها اطلاعدادم که من به تهران بازگشتهام بیآن که در پیداکردن آن دوست توفیقی یافتهباشم. گذشته از آن، به آنان گفتم که به احتمال زیاد، از طرف من اشتباهی در نوشتن آدرس محل سکونت آنها دست دادهاست که موجب شده، سرگردان بمانم و بدون نتیجه به تهران بازگردم. پدرم تا آنجا به من اعتماد می کرد که وقتی چیزی را به او میگفتم، اگر آنچیز، چهارچوبی منطقی و قابل قبول داشت، بیشتر از آن پاپیچ نمیشد که وارد جزئیاتشود و به شکلی کارآگاهانه به کشف و شهود خود برسد. اینبار نیز در جواب من گفت خوشحال است که من به سلامت به خانه بازگشتهام. او حتی با حالتی سرشار از غرور و اعتماد به نفس، این نکته را یادآورشد که میدانسته که من از عهدهی کار خود برمیآیم و هرگونه نگرانی در این زمینه، کاملاً بیمورد بوده است. وی حتی مادرم را متقاعد کردهبود که برای من دلشورهای به خود راهندهد.
پس از تماس تلفنی و راحتشدن خیالم از جهت پدر و مادرم، اول کاری که کردم، گرفتن یک دوش طولانیبود. من از طرفداران اسراف آب و نان نیستم. اما اینبار، نیاز به چنان دوشی اسرافگرانه داشتم تا بتواند، هم غبار بیابان را از تنم بزداید و هم گرد و خاک اندیشهها و خیالهای پراکندهای که مانند کبوتران سرگردان، در آسمان ذهن من، بال و پر میزدند. پس از رفع خستگی، نیاز به آن داشتم که در خلوت خانگی خویش، مقداری به امروز و فردای زندگیام بیندیشم. راستی تا کجا میتوانست سرنوشت من به سرنوشت «نوشیندخت مغربی» گره خوردهباشد؟ آیا کسی که هنوز در فضای درس و مشق در پرواز است و الفبای زندگی اجتماعی را در جهانی تا این حد پیچیده، تجربه نکردهاست، چگونه میتواند به این سادگی، سرنوشت خود را به سرنوشت انسان دیگری با عنصر عشق و شورمندی، گره بزند؟ من که اینک سالها از آن روزگاران خوشخیالیهای دلپذیر فاصله گرفتهام، با قاطعیت میتوانم چنان گرهزدنی را نفیکنم. اما در چنان دورانی از زندگی که همهچیز در دوران «طلوع» درخشان خویش به سر میبَرَد، راحت و متقاعدکننده نیست که کسی نوای نومیدی سردهد و یا شخص را از این یا آن عمل برحذر دارد. شاید بیشترین اشتباهات و یا کارهای درست ما که در بقیهی سالهای زندگی گریبان ما را می گیرد و یا در بهبود وضع زندگیمان تأثیر میگذارد، در همان سن و سالهای پانزده تا بیستسالگی اتفاق میافتد. سن و سالهایی که بیدانشی و کمتجربگی از یکسو و حس غرورمندانهی داشتن دانش و تجربهی کافی از سوی دیگر، انسان را به نبردی نابرابر فرامیخوانَد. حتی عشق نیز از این قاعده برکنار نیست. تصادف محض خواهدبود که در اوج آن خامانگی، کسی بتواند با تشخیصی واقعبینانه به مصاف بازیهای روزگار برود.
البته من نیز از این خامیها و خوشخیالیهای چنان دورانی، نه بینصیببودم و نه برکنار. اما در درون من، چیزی قبل از همهی اینها بناشدهبود که میتوانست در لحظههای حساس زندگی، زنگ خطر را به صدا در آوَرَد. آن چیزی که در وجود من بناشدهبود، حاصل برخوردهای پخته، عمیق و متوازن داییام بود که توانستهبود دستگاه معنوی نامرئی اما کنترلکنندهای در اعماق جانم نصبکند. شاید هرکس دیگر جز من هم میبود، این انتظار را اگر نه از مادر خویش، حداقل از پدر خود داشت. اما من به چنان شناختی از پدرم رسیدهبودم که هرگز چنان انتظاری از وی نداشتم. پدرم مانند هر موجود زندهی دیگر، در برخی زمینهها، خصلتهای بسیار متضاد و نادلپسندی داشت. با وجود آن که انسان تحصیلکرده و مهربانی بود اما همیشه در رفتارش، نوعی چپروی، نوعی افراط، نوعی حق به جانب بودن، در همهی زمینهها جلوهگری میکرد. درست از همینرو بود که او با داییام میانهی چندان خوبینداشت. آنها به ظاهر به همدیگر احترام میگذاشتند و در سال، چندباری هم به خانهی هم رفت و آمد میکردند. اما در نشستهای خانوادگی، کمتر میشد آندو را دید که صمیمانه درکنار هم بنشینند و از «ری» و «روم» زندگی صحبت کنند. من و مادرم و دیگر بچهها برای رفتن به خانهی دایی هیچگونه محدودیتی نداشتیم. زن و فرزندان داییام نیز مرتب به خانهی ما میآمدند. اما همیشه برای نیامدن دایی به خانهی ما و یا رفتن پدرم به خانهی آنها، بهانههای معقول و منطقی وجود داشت. همه، این را میدانستند و به سادگی نیز از کنارش میگذشتند. تقریباً همه به غیر از پدرم، اقرارداشتند که مقصر اصلی پدر من است. اما در واقع، کاری از دست کسی ساخته نبود.
ادامه دارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|