شمیم استخری |
«اینک وقت آن رسیدهاست که «کامشاد اعتمادیان» در خلوت خویش، در حالی که پدر و مادرش هنوز در شاهرود به سر میبرند، تأملی به رویدادهای چند روز گذشتهی زندگی خود داشتهباشد و آنها را از صافی قضاوتهای فردی خویش بگذراند. تردید نیست که این «کامشادِ» از سفربرگشته، همان «کامشاد» سهچهار روز پیش نیست. انگار در خلال این چندروز، به اندازهی سالها، سرد و گرم روزگار را چشیدهاست. به همین دلیل، در او این احساس شکل گرفتهاست که به شکلی منصفانه و متوازن، لحظههای عشق و شوریدگی دیوانهوار خویش را در ترازوی قضاوت بگذارد. وجود او اینک از مشتی شکست و خستگی و مقداری پیروزی و نیرو گرفتن معنوی سرشار است. در بستر همین تضادهای درونی است که وی میتواند چراغی به دستگیرد و تاریکیهای رفتاری درون خویش را بیشتر بکاود. راستی این سفری که او آغاز کردهاست، چه پایانی دارد؟»
من این موهبت را داشتهام که از وجود دایی فهمیده و با سوادی برخوردارباشم. منظورم از باسواد تنها به معنی تحصیل کرده نیست بلکه به معنی آناست که او آدمی خوشفکر، عمیق و اهل مطالعه بودهاست. کتاب ها را به آن دلیل نمیخواند که خواندهباشد. اولاً هرکتابی را نمیخواند و ثانیاً کتابهایی را با دقت میخواند که میتوانست در بهتر کردن شیوهی تفکر انسان و نجاتدادن او از دام تعصبات و باورهای کج، کمککند. دریافت من از داییام آنست که «فهم» او همیشه بالاتر از میزان سواد و تحصیلاتش بودهاست. آنچه را که او در زندگی خود، چه به شکل تجربه و چه به شکل دانش، کسبکرده، برای آن بوده که در عمل، بتواند زندگی خود و دیگران را، شکلی انسانیتر ببخشد. برای او، دانش و تجربه نه به خودی خود ارزشداشته و نه ایجادکنندهی غرور و بالانشینیبودهاست. او همیشه به هرچیز که نگاه میکرده، در پی آن بوده که آن چیز، چه تأثیری در بهبود زندگی انسان میتواند داشتهباشد. دایی من نه تفکر چپروانه داشته و نه راستروانه. او همیشه میگفته:«آنان که در دامن افراط و تفریط میافتند، در عمل، کنترل رفتار خود را از دست میدهند. حتی آنان که درکاری، چپروی یا راستروی میکنند، بدان جهت است که زندگی را از یک گوشهی بسیار تنگ، کوچک و محدود نگاه میکنند. گوشهی کوچکی که گاه میتواند در سمت راست واقعشود و گاه در سمت چپ. اما آنان که در وسط میدان میایستند، هم بهتر میتوانند ببینند و هم بهتر دیدهشوند. انسانهای چپگرا و یا راستگرا، اگر اتفاقی هم بیفتند، به سرعت در همان گوشهای که هستند، رد گم میکنند و ناپدید میشوند.»
دایی من انسانی است واقعبین و ملایمخو. از خشونت در هرشکل و زیر هر عنوانی که باشد، همیشه گریزان بودهاست. بر خلاف او، پدرم آدمی است که از خشونتهای خاصی که در راه تحقق یک آرمان سیاسی باشد، حمایت میکند. داییام میگفت:«خشونت یعنی کوبیدن میخ برآهن. اما نرمی و ملایمت، یعنی راه رفتن بر روی شنهای نرم ساحل.» او معتقد بود که در شخصیت آدمها، هم آهن وجود دارد و هم شنهای نرم و نوازشگر ساحل. نکتهی مهم آن است که انسان بتواند شن های نرم ساحل را انتخابکند تا شیوهی کوبیدن میخ برآهن را.» داییام میگفت:«فکر نکنید که در کشورهای متمدن دنیا، در سدههای گذشته، خشونت، تحمیل فکر و چپروی و یا راستروی وجود نداشته. چنین فکری از سوی ما، خیال خامی بیش نیست. آنچه مهم است آنکه این کشورها، به شکل واقعبینانهای دریافتند که زورگویی نسبت به دیگران، در دراز مدت، سنگیاست که سر و استخوانهای قبیلهی قدرت را خُرد خواهدکرد. در جایی که زبان و یا قلم را موقتاً خاموش میکنند، در واقع معلول را به بند میکشند. علت اما که همان اندیشیدن آدمی و درپی راههای تازه گشتن او باشد، همچنان آزاد است و کار خود را میکند. به همین جهت، دولتهای غربی، خیلی زود تصمیم گرفتند تا برای بقای خویش، به گونهای آینده نگرانه، قدم به جلو بگذارند. همین تغییر نیز، از آن زمان به بعد، بقای آنها را در بستر حوادث روزگار، تضمین کردهاست.»
اما پدرم به شکل دیگری اندیشیدهاست و میاندیشد. من با آن که در آنزمان دانشی نداشتم و از عهدهی استدلال هیچکدام از آنها برنمیآمدم، اما با داییام بیشتر موافق بودم تا پدرم. پدرم در زمینههای سیاسی، خیلی شتاب داشت. در حالی که در زندگی روزمره، آدم عاقلتری بود. مادرم گاه به من میگفت:«وقتی پای سیاست به میان میآید، انگار پدرت پوست می اندازد و یک آدم دیگرمیشود.» مادرم به شکل زیرکانهای، این دگرگونی شخصیت پدرم را ناشی از چیزی میدانست که دوستداشت آنرا زهر هَلاهِل بنامد. از دیدگاه او، انگار همین که پدر من وارد دنیای سیاست و یا بحث سیاسی میشود، مانند آنست که چند قطره از زهر هلال را به جانش تزریق کردهباشند. انگار سیاست، او را «روانگردان» میکند. پدر من در حوزهی سیاست، یکباره آدم دیگری میشود. دوران جوانیاش نیز تقریباً در حال و هوای سیاست گذشتهاست. پدرم در جوانی، عضویت یک سازمان سیاسی چپ را داشته و در عمل به زندگی مخفی روی آورده بودهاست. البته مدتی بعد، ساواک، تیم آنها را ردیابیمیکند و با حمله به خانهی تیمی آنان، چندنفر از اعضای گروه آنان کشته میشوند. پدرم که در خانه نبوده، همانروز، سر یک قرار «لو» میرود و دستگیر میشود. اول برایش حکم اعدام صادر میکنند اما در دادگاه تجدید نظر، به حبس ابد محکوم میشود. او وقتی از زندان آزاد میشود که مردم ایران برای تغییر حکومت، تصمیم خود را گرفتهبودند. این را نیز بگویم که برای پدرم، زندگی تیمی و زندان، همیشه افتخار بزرگی بودهاست. اما داییام معتقداست که زندان و خانهی تیمی، به خودی خود افتخار نیست. مهم آنست که این پدیدهها، چه تأثیری در زندگی رفتاری و فکری فرد و جامعه گذاشتهاند. در آن روزهای جوانسالی، من در شرایطی زندگی میکردم که مانند بسیاری از جوانهای دیگر، نه غم آب داشتم و نه غم نان. پدر و مادرم هیچگاه پاپیچ من نمیشدند و به شکل عاقلانهای در بسیاری از موردهای زندگی، از من مسؤلیت میطلبیدند. پدرم در بافت خانواده و زندگی اجتماعی، دیگر آن آدم سیاسی اندیش نبود. نه اینکه از زمین تا آسمان فرق داشتهباشد. اما آن قدر فرقداشت که من خوشحال بودم که در آن لحظات، چهرهی عاقل و کمتر لجباز او را میبینم. میتوانم بگویم که در دوران درس و مشق، در مجموع، دوستان خوبی هم داشتم. اگر از من برتر نبودند، پایینتر هم نبودند. در خانوادههایی رشدکردهبودند که نسبت به هم روابط سالم، سرشار از احترام و دوستانه داشتند. در میان دوستان و آشنایان همسن و سالم، «دار و دسته»بازی خاصی وجود نداشت. کسی به کسی زور نمیگفت. کسی هم از کسی، زور نمیشنید. همه به هم احترام میگذاشتند. من به راحتی میتوانستم بسیاری از مشکلاتم را با پدر و مادرم در میان بگذارم. نه همهی چیزها را به مادرم میگفتم و نه همهی آن ها را به پدرم. اما مهمترین چیزهایی را که مربوط به حوزهی پدر بود، با او در میان میگذاشتم و آن چیزهایی که مربوط به حوزهی مادر و ساختار شخصیت او بود، با وی در میان مینهادم. البته در این میان برخی چیزها بود که فقط میان من و دوستانم مطرح میشد. طبیعی است که آن چیزها از جنسی بودند که میبایست در فضایی گفتهشود که شنونده نیز دارای همان سن و سال و حال و هوای حسیباشد.
ادامهدارد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|