تبليغاتX
گندم‌زاران خاموش - آبشار گیسوان و نسیم(بخش بیست و ششم)
 
شمیم استخری
 


«در بخش پیشین، تا آن جا رسیدیم که «کامشاد اعتمادیان» پس از سفر پرماجرای خویش به حاشیه‌ی کویر و برخورد با افراد گوناگون، به تهران برگشته‌بود تا در خانه‌ی پدری و در خلوت صمیمی خویش، غبار از برخی خاطره‌های دوران کودکی پاک‌کند. پناه‌بردن به گذشته، از طبیعی‌ترین واکنش‌های انسان در زمانی است که به مشکلی برمی‌خورد و یا شکستی بر او تحمیل می‌شود. این پناه‌بردن تنها برای بهبود زخم‌های درون نیست. بلکه در عمل، نوع چاره‌جویی ‌انسانی‌است برای آن که شخص شکست‌خورده بداند که در کجا ایستاده و وجود کنونی او حاصل چه تربیت، اندیشه و رفتاری بوده‌است. «کامشاد» تصویری که از پدرش می‌دهد، کاملاً دوگانه‌است. مردی چپ‌رو که در جوانی، برای رهایی مردم، جان در آستین خویش گذاشته‌بوده‌است. اما دایی «کامشاد» انگار تبار دیگری دارد و البته باید هم داشته‌باشد. او مخالف هرگونه افراط‌گرایی فکری و رفتاری‌است. «کامشاد»جوان در همان روزهای جوانی و خامی، اندیشه‌های دایی‌اش را بیشتر می‌پسندید تا پدرش را.»

 

باری، آینده برای من اگر چه هنوز پیغام صریح و شتاب‌آمیزی نداشت اما با وجود این، در زندگی کوتاه خود آموخته‌بودم که نباید نسبت به فرداهای دور و نزدیک زندگی‌ام بی‌تفاوت‌باشم. نکته‌ی اول آن که در همان خلوت چندروزه، خود را کم یا زیاد متقاعدکردم که نباید از فضای درس و مشق فاصله بگیرم. برای ساختن آینده، تنها آرزوهای شیرین کافی نیست. باید برای آن به زمینه‌چینی‌های معینی هم پرداخت، با کار و تلاش، سرمایه‌گذاری‌هایی‌ انجام‌داد و مُجدانه برای استقبال از زیبایی‌ها و طراوت‌های دلپذیرش، خود را آماده‌ساخت. در غیر آن صورت، چه بسا ممکن بود من خود را در همان جایی ببینم که «جمال لاله‌جینی» در فردای زندگی‌اش، خود را دیده‌بود. تفکر برای آینده و جدی گرفتن آن، گذشته از آن که  تضمین‌کننده‌ی یک زندگی شایسته و انسانی بود، می توانست فراهم‌آورنده‌ی شرایطی باشد که بسیاری از «نوشین‌دخت»‌های دیگر نیز، به سوی آن و دارنده‌ی آن آینده، گرایش‌های جدی‌تری پیدا می کنند. درست است که بخشی از این گرایش‌ها، همگرایی‌هایی دو جنس مخالف به سوی یکدیگر است اما بخشی دیگر تضمین و ساختن آن آینده‌ای است که ارزش‌های انسانی نمی‌تواند در آن به جِد گرفته‌شود. طبیعی است که همین ارزش‌های آشکار و نهان است که در انسان‌هایی مانند «نوشین‌دخت»، می‌تواند جاذبه‌هایی ایجاد‌‌کند که آن‌ها را به سوی شوق و مهر و یک زندگی مشترک بکشاند.

 

چندماهی از این ماجرا گذشت. تابستان تمام‌شد و من بار دیگر درس و مشق را از سر گرفتم. در هفته‌ها و ماه‌های اول  پاییز، احساسم آن بود که دارم همه‌چیز را به فراموشی می‌سپارم. چنین احساسی برای من کاملاً تازه‌بود. از یک‌سو، مصلحت‌جویانه می‌خواستم که ماجرای تابستان را فراموش‌کنم تا مجالی برای به خودآمدن داشته‌باشم. اما از سوی دیگر، حالتی غریبانه و غم‌انگیز در وجود من راه یافته‌بود که چرا باید آن‌همه زیبایی و لطف و احساس را فدای مصلحت‌طلبی‌های روزگار سازم. من هنوز روزهای تابستان را از یاد نبرده‌بودم. روزهایی که همچون آتشفشان پایان‌ناپذیری، در وجود من سربرکشیده‌بود. اما در همان‌زمان، انگار موج خروشان دریاگونه‌ای، برآن سر بود که این آتشفشان را خاموش‌سازد. آن موج خروشان، توانسته‌بود در قالب ترس از تاریک‌شدن زندگی آینده، ترس از شکست‌های مبهم، در من نوعی احتیاط و فاصله گرفتن را تشدید کند.

 

اما ناگهان در یکی از شب‌های پاییز، خوابی دیدم که باردیگر هرگونه فراموشی و بی‌تفاوتی را از من بازگرفت. آن خواب چنان در جانم شعله‌انداخت که به شکل عاجزانه‌ای احساس می‌کردم به تنهایی قادر به ادامه‌ی آن وضع و حال نیستم.آن شب خواب می‌دیدم که به روستای پدر بزرگ «نوشین‌دخت» رفته‌ام تا احوال آنان را بپرسم. روز جمعه‌ای بود که انگار فردا و پس‌فردای آن‌روز نیز همه‌جا تعطیل عمومی‌بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ «نوشین‌دخت» که در باغچه‌ای نزدیک اتاق‌های باغ، مشغول وجین‌کردن علف‌های هرز بودند، همچون بار اول، به گرمی مرا پذیرفتند و حتی تعجب خود را از قد و بالایی که در طول آن زمان کوتاه به هم زده‌بودم، ابرازداشتند. اما ناگهان از ته باغ، چهره‌ی «نوشین‌دخت» را دیدم که با خانمی که می‌توانست مادر او باشد، به طرف ساختمان باغ می‌آید. در همان حال، هردو سگ پدر بزرگ «نوشین‌دخت»، با حالتی مطیع و رضایت‌مندانه، به دنبال آن‌دو می‌دویدند. این سگ‌های مهربان و آرام، همان دو سگی بودند که در آن شبانگاه تابستان که من برای نخستن‌بار، به دنبال پدربزرگ «نوشین‌دخت» وارد باغ شده‌بودم، همه‌ی باغ را از صدای خشمگینانه‌ی خود پرکرده‌بودند. در این میان، سگ کوچک‌تر، با شیطنت و معصومیتی کودک‌وار، با «نوشین‌دخت» مشغول بازی و ادا درآوردن ‌بود. در هردو سگ، انگار حسی به وجود آمده‌بود که حتی مرا نیزبخشی از صاحبخانه به حساب می‌آوردند. ظاهراً آن‌ها، تصویر مرا حتی در آن تاریکی شب در چندماه پیش، در ذهن خود ذخیره کرده‌بودند.

 

از ظاهر امر چنین به نظر می‌رسید که مادر و دختر در داخل باغ، به گشت و گذار مشغول بوده‌اند. همین که چشم من به آن‌ها افتاد، بی‌اختیار سلام کردم. مادر «نوشین‌دخت» جواب سلامم را داد و «نوشین‌دخت» بی هیچ خجالت و یا گریزی، نه تنها به من سلام‌کرد بلکه حتی برخلاف دختران دیگر در این سن و سال‌ها، با من احوال‌پرسی بسیار متین و گرمی هم انجام‌داد. این در حالی بود که مادرش با جواب دادن سلام من از کنارم ردشد و به داخل اتاق رفت. برخورد «نوشین‌دخت» با من، چنان گرم، صمیمی و طبیعی بود که انگار او سال‌هاست مرا می‌شناسد. تنها سؤالی که از من کرد آن بود که آیا شما مهمان پدربزرگم هستید؟ در جوابش با شرم بسیارگفتم:«من پدر بزرگ و مادر بزرگ شما را از قبل می‌شناسم. اما امروز از جلو باغشان ردمی‌شدم که با خود تصمیم گرفتم به داخل بیایم و احوالی از آن‌ها بپرسم و بروم.» او با نوعی قاطعیت و حتی حسی از مالکیت نسبت به باغ و خانه‌ی پدر بزرگ و مادربزرگش گفت:«بفرمائید داخل اتاق!» در آن دقایق، پدر بزرگ و مادر بزرگش، به حالت‌ها و حرکت‌های او نگاه می‌کردند، در حسی از لذت که بازتاب اعتماد به نفس نوه‌شان بود، غرق شده‌بودند. من البته، در چنان حالتی از شرم و فشار روحی قرارداشتم که آرزو می‌کردم هرچه زودتر آن‌جا را ترک‌کنم تا مجالی برای فکرکردن و جابه جایی آن حس و حال غریبی که به من دست داده‌بود، بیابم. درست در همان لحظه از خواب بیدارشدم و احساس‌کردم که تمام تنم داغ است و لباس خوابم تقریباً از شدت گرما خیس شده‌است. آن‌شب تا یکی دوساعت بعد، خوابم نبرد. «نوشین‌دخت» باردیگر وجود مرا احاطه کرده‌بود. او با آن دامن زرشکی تابستانه در آن خواب شیرین و آن نگاه آرام و اطمینان‌بخش، انگار بار دیگر آتشفشانی از حس و زندگی در وجود من ایجاد کرده‌بود.

ادامه دارد 

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:31  توسط شمیم استخری   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM