<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گندم‌زاران خاموش           </title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/</link>
<description>شمیم استخری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 22:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و دوم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آیا«کامشاد اعتمادیان» عاشق شده‌است؟ آن‌هم عاشق خانم جوان، پرقدرت و ثروتمندی همچون «گلاره بهتاج»؟ ظاهراً همه‌ی قرائن رفتاری، حکایت از تحولی غیر منتظره در دنیای درون او دارد. اما از طرف دیگر، صحبت‌های وی، ساز دیگری می‌نوازد. توصیفش از حس و حال درونی خود، توصیف کسی است که انگار از کنار کوهی از آهن‌ربای حس و عاطفه، در حال عبور است اما در لحظه‌ای که می‌خواهد به آن حس و حال درونی، نامی بگذارد، ناگهان سر از هفده‌سال پیش در می‌آورد که دل به کسی بسته‌بود که حتی نگاهش برای یک لحظه نیز به طور مستقیم در نگاه او نیارامیده‌بود. در آن زمان، هر دو قبل از آن که دو جنس مخالف باشند، دو فرشته ی مؤنث و مذکر بودند تا دو عاشق دلخسته. چنین به نظر می‌رسد که او با مقایسه‌ی حس و حال امروز خویش با آن گذشته‌ی دور، می‌خواهد بگوید که او عاشق «گلاره‌بهتاج» نیست بلکه تحسین‌کننده‌ی توانایی‌های اوست. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری، به دنباله‌ی گفتگوی تلفنی او با «گلاره»، توجه می‌کنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;به «گلاره» گفتم که در این چندروز، سفرکوتاهی به یکی از شهرستان‌ها داشته‌ام و اینک برگشته‌ام. دلم نمی‌خواست به او می‌گفتم که از لحظه‌ی توافق بر سر پذیرفتن دفاع از پدر او در دعوای حقوقی‌اش با یکی از افراد پرنفوذ اقتصادی، من تمام نیرویم را روی آن کار تمرکز بخشیده‌ام تا بتوانم هم سریع‌تر و هم مطمئن‌تر از عهده‌ی آن کار برآیم. اگر چنین می‌گفتم، شاید که او فوراً این پرسش را مطرح می‌کرد که این چگونه دفتر وکالتی‌است که گویا تا این لحظه هیچ‌کاری نداشته‌است که انجام دهد و اکنون که یک مشتری نان و آب‌دار به تورش خورده، دیگر سر از پا نمی‌شناسد و تمام توان خود را روی آن تمرکز بخشیده‌است. آیا دعوای حقوقی پدر او با «ناصر مسرورانی»، مهم‌ترین دعوای حقوقی در میان دیگر دعواهای حقوقی پذیرفته‌شده از سوی من بوده‌است؟ شاید او می خواست بداند که آیا پدرش برای این موضوع که من همه‌ی وقتم را یک‌سره به آن اختصاص داده‌ام، پول بیشتری می‌پرداخت؟ هرچند او خود در عمل یکی از کسانی بود که آگاه شده بود که این وکالت من برای آنان چه هزینه هایی دربردارد. از طرف دیگر، چه بسا ممکن‌بود برای یک لحظه باخود می‌اندیشید که شاید این خوش‌خدمتی آغازین من برای اختصاص دادن تمام وقتم در طول چندروز اخیر، به خاطر آن بوده که گوشه‌ی چشمی به او نشان داده‌باشم. شاید هم او به هیچ یک از این گزینه‌ها نمی‌اندیشید و &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;تنها به این نکته فکر می‌کرد که احتمالاً روال کار من چنان است که در آغاز پذیرش هردعوای حقوقی، دست‌کم برای به راه ‌انداختن چرخه‌ی کار، نیاز به آن داشته‌ام که روی موضوع مورد نظر، بیشتر از حد معمول کار کنم تا دعوای حقوقی مزبور، بتواند در مسیر قانونی و طبیعی خود بیفتد و مراحل بعدی آن، به شکل راحت‌تر و کم‌دردسر تری طی‌گردد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;راستی چرا نباید حقیقت موضوع را با او درمیان می‌گذاشتم که من در آن چند روز، تمام کارهای دیگرم را به کلی کنارگذاشته‌بودم تا بتوانم در عمل، آن دعوای حقوقی را که پای «گلاره» نیز به طور غیر مستقیم در میان بوده‌است، به شکلی حرفه‌ای و توفیق‌آمیز پیش ببرم؟ شاید اگر او، آن روز با پدرش به دفتر کار من نیامده‌بود و من حتی اطلاع‌داشتم که «اردشیر بهتاج» چنان دختری دارد، مطمئناً که واکنش من همان بود که در خلال سال‌های اخیر، نسبت به بسیاری از زنان و دختران، از خود نشان داده‌بودم. اما وقتی که «گلاره» را از نزدیک ملاقات‌کردم حسی در من فراروئید که می‌خواست دست‌کم در نگاه این خانم جوان و جدی، نشان‌بدهد که من انسان شایسته‌ای هستم. برخورد سرشار از اعتماد به نفس و بسیار ساده‌ی «گلاره» که هرگونه بازی‌های زنانه را در برابر مردان جوان از او دور می‌ساخت، در من حسی از خودبیداری و احترام را&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;به چالش طلبیده بود. آیا به راستی، او تافته‌ی خاص و متمایزی بود که نمی‌شد با دیگر زنان و دختران جوان مقایسه‌اش‌کرد یا آن که من با توجه به ازدست‌دادن نیروی جهت‌یابی‌ام در حوزه‌ی عواطف و احساسات، به کلی از چنین مسائلی غافل شده‌بودم. راستی آیا واکنش‌هایی از این‌دست، نوعی بازگشت به همان غریزه‌ی حیوانی نبود که فرد مورد نظر، می‌خواهد در نگاه یک جفت احتمالی و یا حتی غیر احتمالی، در اطراف شخصیت خویش، تارهای درخشانی از توانایی و دانایی ببافد؟ نمی‌دانم. اما هیچ احتمالی را دور نمی‌دانم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اگر من به همه‌ی پیچیدگی‌ها و صفحات ریز و درشت شخصیت خویش آگاهی و احاطه‌داشتم، قطعاً بهتر می‌توانستم در این زمینه اظهار نظرکنم. اما وقعیت آنست که من هرمقدار پخته‌تر می‌شدم، خود را در حوزه‌ی شناخت از خویشتن، خام‌تر می‌دیدم. شاید این نکته تنها اختصاص به من نداشته باشد. این مورد، در واقع، به نوعی شامل همه ی آدم ها می گردد. باری، پس از آن که از تلفن‌کردن‌های او تشکرکردم، با خود اندیشیدم که اگر شخصیتی چون او در آن‌سوی خط تلفن نبود، شاید این نکته را مطرح می‌کرد که:«ما در اضطراب این دعوای حقوقی، خواب و قرار خویش را از دست‌داده‌ایم و شما حتی قبل از آن که پرونده‌ی ما را بگشایید به مسافرت می‌روید؟» اما شنیدن چنین سخنانی، فقط یک تصور باطل و دورافتاده‌بود. به نظر می‌رسید که «گلاره بهتاج» خوددارتر و عمیق‌تر از آن بود که بخواهد لب به چنان سخنانی بگشاید. اما از طرف دیگر، در جواب من گفت که غرضش از چند تماس مکرر تلفنی، گذشته از احوال‌پرسی و تشکر از آخرین دیداری که میان ما صورت گرفته‌بود، آن بوده که به مقداری اطلاعات تازه دسترسی یافته است که اگر تمایل داشته‌باشم می‌تواند در اختیارم بگذارد. در آن چندروز، باوجود آن که روی پرونده‌ی پدرش زیاد کار کرده‌بودم و در عمل، حتی سنگینی و گذشت زمان هم، رد پایی در وجودم نگذاشته‌بود اما با شنیدن صدای گرم و دلنشین «گلاره»، ناگهان احساس‌کردم که همه‌ی خستگی‌های جهان که در اعماق جانم انباشته‌شده‌بود، تمام نیرو و حتی شوق مرا از من گرفته‌است. دوست‌داشتم برای تجدید قوا، با کسی دیدار داشته‌باشم که نامش «گلاره بهتاج»‌بود. انگار او می‌توانست حتی با دیداری بسیار کوتاه، همه‌ی آن خستگی‌های سنگین و غبارآلود را از جانم بازستاند. قبل از این که او چیزی بگوید، پیشدستی کرده، گفتم اگر مزاحم نباشم، آدرس مطبتان را بدهید تا خدمت برسم و اطلاعاتی را که در اختیار دارید، دریافت‌کنم. با شنیدن پیشنهاد من، انگار به او هدیه‌ی بسیار گران قیمت و غیرمنتظره‌ای داده‌باشند، با لحنی سرشار از گرمی و مهر، از این دیدار استقبال‌کرد. گفت که او شب‌ها تا ساعت نهُ یشتر کار نمی‌کند. تا من به مطبش برسم، در واقع ساعت کارش نیز به پایان رسیده‌است. او حتی با همان سادگی و قاطعیتی که دیده‌بودم گفت:«اگر تمایل داشته‌باشید می‌توانید به خانه بیایید. من مستقل از پدر و مادرم زندگی می‌کنم. درست است که زندگی مجردی دارم اما از عهده‌ی پذیرایی مهمانانی مانند شما که اهل تشریفات نیستند، برمی‌آیم.» اما من برای رفتن به خانه‌اش پوزش‌خواستم و گفتم که این آمدن را به وقت دیگری موکول می‌کنم که هم او فرصت کافی داشته‌باشد و هم من. او بامهربانی و بزرگواری گفت:«اختیار باشماست. من منتظرتان می‌مانم. اگر هم «بیمار» داشته‌باشم، شما حوصله خواهیدکرد و لحظاتی منتظرخواهید‌ماند.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 22:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و یکُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«کامشاد اعتمادیان برای توفیق خویش در دفاع از موکلان
خود در جامعه‌ای که همه چیز بر بند و بست، نادرستی و مناسبات خاص افراد قدرتمند
اقتصادی و سیاسی با یکدیگر بناشده‌است، ناچاراست از امکاناتی بهره ‌بجوید که او را
در نبرد پیچیده و گاه نامرئی با ناروایی‌ها و نادرستی‌ها از پانیندازد. اگر چنین
نکند، میدان، برای همان کسانی آماده‌ می‌شود که افراد ضعیف‌تر از خویش را در زیر
پاهای خود له می‌کنند. البته او به این نکته توجه‌دارد که اصول اخلاقی معتقد بدان
را به هیچ قیمتی زیرپا نگذارد و دچار آلودگی‌های گزنده و ویرانگر رفتاری و یا فکری
نگردد. بهره‌گیری او از امکانات و اطلاعات «کریم سنگی» در مقابله با «ناصر مسرورانی»
که وکالتش را «سهام‌الدین ضیمران» به عهده گرفته‌است، در راستای چنین تفکراتی است.
توصیف او از شخصیت فردی چون «کریم سنگی» و نقش دلالانه‌ی او با افراد گوناگون،
بازتاب این نکته‌است که او به شکلی آگاهانه وارد میدان گردیده‌است.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;حس غریبی به من دست داده‌بود. «گلاره»، آن دختر پانزده
شانزده ساله‌ای با نام «نوشین‌دخت مغربی» نبود که در ایستگاه کویری تهران مشهد، در
سن شانزده سالگی، دل خام و زلال مرا ربوده‌بود بی‌آن‌که خود در این ربودن، نقش
آگاهانه‌ای داشته‌باشد. او پزشک آگاه، زیبا، جدی و بسیار عاقلی بود که در حرکات و
رفتارش، کوچک‌ترین نشانه‌ای از توجه به مردان در بُعدی که ما از نظر فرهنگی بدان
عادت‌داریم، دیده نمی‌شد. باخود اندیشیدم که آیا در رابطه با دعوای حقوقی پدرش با
«ناصر مسرورانی»، اتفاق تازه‌ای افتاده‌است که او خواسته به شکل خونسردانه و بی‌اعتنایانه‌ای
سراغ مرا بگیرد؟ حتی به این بُعد اندیشیدم که شاید رفتار کلامی او در قبال منشی
من، رفتاری آگاهانه و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;از سر بی‌اعتنایی
بوده تا در ذهن این خانم جوان که در دفتر من به کار مشغول است، ذهنیات مشکوکی را
برنیانگیزد که کم‌کم بدل به شایعه‌شود و پس از مدتی، در ذهن بسیاری از مردم، به
عنوان حقیقت مطلق به جلوه درآید. آیا «گلاره» در خلال این چندروز، در ذهن خود، به چنان
ذهنیاتی که مهر و دلبستگی می‌تواند ستون فقرات آن باشد، میدان داده‌است که اینک
دیگر، هرگونه مقاومت بیشتر در برابر دل بی‌تاب خویش را بی‌ثمر احساس کرده‌است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;در جنان فضایی که من به سر می‌بردم، هرگونه اندیشه و
گزینه‌ای که ذهن من امکان راه‌یابی بدان‌ها را می‌داشت، می‌توانست از آسمان تصورات
و احساساتم بگذرد. با خود می‌اندیشیدم که شاید هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده‌است و او بدان‌طریق
خواسته‌است از پیشرفت کارها اطلاعاتی کسب‌کند. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;حس غریب من اما همچنان به قوت خود باقی بود. این
نخستین‌بار نبود که زنان جوانی به دفتر من زنگ می‌زدند و با هزاران نشانه‌های
مرموز و آشکار، علاقه‌ی خویش را به دیدار من ابراز می‌کردند. من در برابر هیچ‌کدام
از آن‌ها، گرفتار آن حس غریب نشده‌بودم. آن حس، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نه عشق بود و نه بیگانگی. نه «نوشین‌دخت مغربی»
بود و نه عابری که انسان می‌توانست بی‌تفاوت از کنارش بگذرد و لحظه‌ای بعد، حتی
چهره‌اش را هم به یاد نیاورد. «گلاره» در خلال همین چندروز و رفتار آمیخته با
استقلال فکر، صبوری و احترام، برای من نمادی از ارزش‌های فکری و رفتاری شده‌بود.
طبیعی است که وقتی این ارزش‌ها در جایی به نام «حس» و «اعتنا» جمع گردند، در درون
آدمیزاده، موجی از تپندگی و گرمی به وجود می‌آورند. من در طول زندگی سی و سه ساله‌ام،
هرگز گرفتار چنان حسی نشده‌بودم. نه در رابطه با «نوشین‌دخت» و نه در رابطه با
دختران و زنان جوانی که به بهانه‌های گوناگون، در خلال این سال‌های اخیر، سراغ مرا
گرفته‌اند و به بهانه‌ی دعواهای حقوقی ریز و درشت که در عمل وجود خارجی نداشته،
خواسته‌اند که باب مراوده و دوستی را با من بگشایند. شگفت آن‌که، سردی و بی
اعتنایی «مردانه»‌ی من نسبت به آنان با توجه به آن‌که می‌دانستند من مجرد هستم و
حتی نامزدی هم ندارم، برای آنان باورنکردنی و غیرعادی می‌نمود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ناگفته‌نگذارم که این‌جا و آن‌جا می‌شد از لابلای کلمات آنان
به این اندیشه دست‌یافت که ظاهراً همگی متقاعدشده‌اند که من از نظر بیولوژیکی دارای
مشکلات جدی هستم. و گرنه چه دلیلی دارد که احساسات مردانه‌ام در رابطه با آن‌همه زنان
زیبا، تحصیل‌کرده و شاغل و یا حتی ثروتمند، از خواب خرگوشی خویش بیدار نشود. البته
من چنان گمانی نداشتم. هرچند از نگاه دیگران، این نکته، یک واقعیت انکارناپذیر
بود. در حالی که من خود می‌دانستم که چه علت‌های خاص روانی در پشت این واکنش من
پنهان شده‌است. من به این نکته واقف بودم که «نوشین‌دخت»، در خلال آن سال‌های تخیل
و جادو، تمام نیروی دورپرواز و ناآرام مرا از من گرفته‌بود. او بیشتر از حد ممکن، بی
آن‌که خود بخواهد و یا بداند، مرا به اندیشه واداشته‌بود تا در اوج خام‌اندیشی‌های
کم‌سالانگی، به افق‌های کشف و ماجرا پابگذارم. گذشته از همه‌ی این‌ها، من هنوز در
اعماق جانم، «نوشین دخت» و تقدس عاشقانه‌ای را که او در ذهن من ایجاد کرده‌بود از
یاد نبرده‌بودم. اما اینک خود را در فضایی سرگیجه‌مانند حس می‌کردم. سرگیجه‌ای که
دوست داشتم در همان‌جا بمانم و از لذت مستی ‌بخش آن حالت، تا ابدیت لذت‌ببرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;باری از منشی‌ام «پیمانه خاشع» تشکر کردم و موضوع را به
ساده‌ترین شکل ممکن در حضور او پایان‌دادم. در ته دل دوست‌داشتم از «پیمانه» می‌پرسیدم
که آیا خانم دکتر «بهتاج» چیز دیگری نگفت که شما فراموش کرده‌باشید؟ یا بر نکته‌ی
خاصی انگشت نگذاشت که شما لازم بوده‌باشد به من یادآوری‌کنید؟ &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اما من می بایست مرزهای رفتاری خود را با افراد
پیرامونم به درستی تشخیص می‌دادم و گامی فراتر از آن مرزها برنمی‌داشتم. درست است
که در اعماق جانم دوست‌داشتم تک‌تک کلمات او را به سرسرای ذهنم منتقل‌کنم و از آن‌ها
نیرو بگیرم. اما مصلحت‌های کار و مناسبات اجتماعی، قطعاً در اطراف من، دیوار بسیار
بلندی ایجاد کرده‌‌بود که دیگران به زحمت و به نُدرت، قادر به دیدن آن‌سوی دیوار بودند.
این چیزی بود که خود من می‌خواستم و بر همین اساس، رابطه‌ی خود را بادیگران تنظیم
کرده‌بودم. واقعیت آنست که نسبت به «گلاره» احساس دلتنگی عجیبی‌داشتم. انگار مدت‌هابود
که او را ندیده‌بودم. اگر دور از مصلحت‌‌های زندگی اجتماعی نبود، دوست‌داشتم که
بلافاصله پس از تلفن منشی‌ام، به تلفن همراه «گلاره» زنگ‌بزنم و صدای گرم و
پرجاذبه‌اش را بشنوم. اما می‌بایست بر وسوسه‌های خویش غلبه‌می‌کردم. از همین‌رو، تا
غروب آن روز، با وی هیچ تماسی نگرفتم. اما نزدیکی‌های ساعت هشت بعداز ظهر، با نوعی
دغدغه و شوق، انگشتانم شماره‌ی تلفن او را بردکمه‌های تلفن همراهم می فشرد. احوال‌پرسی
او، بسیار صمیمی و گرم بود اما با وجود با نوعی حفظ فاصله و گزینش کلماتی صورت می‌گرفت
که هم احترام را به نمایش می‌گذاشت و هم «گرمی» دلپذیری که «گویی» از جنس دیگری‌بود.
این که گفتم «گویی» از آن‌رو بود که به دریافت‌های حسی خود، کاملاً مطمئن نبودم.
اما از لابلای واژه‌های او، چیزی به درون من سرازیر شده‌بود که با نوعی «مستی» و «خماری»
توأمان بود. زیرا آن حالت نه خماری بود و نه مستی اما این هردو حس غریب را به شکلی
آشکار در خود داشت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهلُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«اندیشه‌های گوناگونی، ذهن «کامشاد اعتمادیان» را به خود مشغول داشته‌است. این‌بار و البته در سن سی و سه سالگی، او نه عاشق است که بی‌قراری‌های شبانه‌اش را به توصیف‌بکشد و نه گوشه‌ی عزلت گزیده‌است که بدان وسیله، گذشته‌ها را به خاموشی و فراموشی بسپارد. او اینک وکیلی‌است فعال، قابل احترام و به طور نسبی نام‌آور در میان آنان که کارشان جدی‌است. هرچند در هفته‌های اخیر، از یک‌سو، نگاهی اندیشمندانه به شخصیت و رفتار دلپذیر، عاقلانه و پرجاذبه‌ی «گلاره‌ بهتاج» دارد و ازسوی دیگر، نگاهی عمیق و برنامه‌ریزانه به پیشبرد مسؤلیتی که پدر وی «اردشیر بهتاج» به او محول کرده‌است. «کامشاد» معتقد است که پدیده‌های جدید، خواهان برنامه‌ریزی‌ها و برخوردهای جدید نیزهستند. او برای این‌که بتواند در دعوای حقوقی پدر «گلاره» با حریف نیرومندش «ناصر مسرورانی» پیروزشود، قبل از آن که نیازمند کلام‌باشد، نیازمند برنامه‌ریزی‌های بسیار دقیق و پیشبرد آن‌هادر سکوتی متین و دور از ادعاست. «کامشاد» بر این باور است که انجام «هر»کاری می‌تواند ممکن‌شود اما بهایی که برای هرکدام باید پرداخت‌کرد، طبعاً متفاوت‌است. او اینک در باره‌ی آن شخصی صحبت می‌کند که به عنوان عامل نفوذی، هرجا که سفره‌ی چرب‌تری باشد، بر سر آن با حق‌به جانب‌ترین رفتار، حاضر است.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: red; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;شنیده‌بودم که او در محافل گوناگون، چه در بازار در بخش سنتی آن و چه در بخش بازرگانان مدرن، کلی رابطه‌های ریز و درشت‌ دارد &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;و با هریک به تناوب دریافت دستمزد و یا مورد محبت قرارگرفتن، واکنش‌های خدماتی متفاوتی از خود ابراز می‌دارد. علاوه براین‌ها، او چنان شخصیتی‌داشت که به سادگی می‌توانست خود را در دایره‌ی بزهکاران نیز جادهد و اعتماد تام و تمام آنان را از خود سازد. او حتی نفوذ گسترده‌ای در ادارات و مؤسسه‌های دولتی داشت. نفوذی که از یک سو به توانایی‌های بالقوه و بالفعل او برمی‌گشت و از طرف دیگر در ذهن آنان، این اندیشه را برمی‌انگیخت که وجود او می‌تواند برای برخی از روزهای مبادا لازم‌آید. البته این را نیز بگویم که یکی از برجسته‌ترین خصلت‌های او آن بود که به هیچ‌کس اطلاعات اضافی نمی‌داد و یا اطلاعات اضافی نمی‌فروخت. از نقش خویش در رابطه با بازی‌های قدرت میان محافل گوناگون اقتصادی بازار به خوبی آگاه‌بود و از این‌رو، حتی یک کلمه‌ی مفید و کارساز را با برلیان مقایسه می‌کرد. او می‌گفت:«اگر انسان به جای یک گرم برلیان، دو گرم بفروشد، در عمل زیان بزرگی به پیشرفت کار خویش و انباشت سرمایه وارد ساخته‌است.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته آنان که از این خصلت او شناخت درستی به دست آورده بودند، با او به همان شیوه برخورد می‌کردند که او با آنان برخورد می‌کرد. اما بعضی کسان یا محافل هم بودند که برای رسیدن به نتایج سریع‌تر در به زانو درانداختن حریف، هم انتظار گرفتن اطلاعات بیشتر را داشتند و هم اطلاعات بیشتری را دو دستی نثارش می‌کردند. هرجند او اگر هم اطلاعات زیادی هم دریافت می‌کرد، باز همان قدر اطلاعات در اختیار طرف مقابل خود می‌گذاشت که لازم بود و نه بیشتر. او گاه در برخی محافل بسیار خصوصی و قابل اعتماد، این نکته را نیز مطرح می‌ساخت که دادن اطلاعات اضافی به افراد ناشی و یا بی‌صبر و حوصله، می‌تواند نه تنها ارزش آن اطلاعات را از میان ببرد بلکه حتی آن افراد را به دردسرهای بزرگ‌تری نیز گرفتارسازد. ناگفته‌نماند که شیوه‌ی رفتار او تقریباً با همه‌ی مشتریانش به گونه‌ای بود که آن‌ها می‌توانستند حتی سوگند یادکنند که او از آن آدم‌هاست که اگر سرش برود، حرفش نمی‌رود. انگار انسانی به جلوه در آمده‌بود که به زحمت می‌شد از لابلای لبانش، کلامی شنید. اما در عمل وقتی که لازم می‌شد، آن‌هم در اتاق‌های سربسته و دربسته، آن مقدار اطلاعاتی که لازم بود داده‌شود، از سوی او به طرف مقابل داده می‌شد. به او آقای «کریم سنگی» می‌گفتند اما خودش برایم توضیح داده‌بود که فامیلش «سنگستانی» است. اما برای مردم، راحت‌تر بوده که او را «سنگی» خطاب‌کنند و او هم در طول زمان، نه تنها به آن عادت کرده، بلکه آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;لازم است این را نیز بگویم که آگاه‌شدن از وجود چنین آدمی، برای من کاملاً تصادفی صورت‌گرفت. وقتی‌که من کارم را شروع‌کردم، دفتری که در یک منطقه‌ی مناسب تهران پیداکرده‌بودم، بسیار کوچک‌بود. در خلال دوسالی که در آن دفتر کوچک کار می‌کردم، به بنگاه‌های معاملات ملکی فراوانی سپرده‌بودم که من خواهان دفتری‌هستم که مشخصات آن از نظر تعداد اتاق و قرارگرفتنش در یک طبقه‌ی مخصوص و یا طبقات مخصوص، می‌بایست چنان‌باشد. محدوده‌ای را هم که انتخاب‌کرده‌بودم، قطعاً محدوده‌ی چندان بزرگی نبود. همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده‌بود تا من در به دست آوردن چنان دفتری که دنبالش بودم، توفیق لازم را پیدانکنم. از تصادف روزگار، روزی در یک میهمانی که من تقریباً با بیشتر مهمانان غریبه‌بودم، با شخصی آشناشدم که او به من قول‌داد مرا با کسی آشناسازد که به سادگی به چنان دفترهایی با آن مشخصات که من ذکر کرده‌بودم، دسترسی دارد. حتی آشنایی من با آن شخص غریبه در آن مهمانی نیز زاییده‌ی یک اتفاق کوچک‌بود. بدین معنی که او وقتی خواست چایی خود را از دست یکی از خدمتکاران منزل میزبان بگیرد، دستش تکانی‌خورد و مقداری از چایی، به روی لباس‌های من که در کنارش نشسته‌بودم، ریخت. او به شدت از این کار خود شرمنده‌شد اما من با بزرگواری به او فهماندم که این‌جور اتفاقات در همه‌جا پیش می‌آید و هیچ کس نباید احساس شرمندگی‌کند. حتی اگر لباس‌های من رنگی و خراب هم می‌شد باز نمی‌توانست فاجعه‌ای باشد. این برخورد من، چنان او را خوش‌آمد که تقریباً تمام آن شب، مرا رهانکرد و تلاش‌داشت تا شاید با انجام کاری، از زیر بار سنگین آن شرمندگی درونی درآید. خدمتی که او برای من انجام داد، درواقع آشنا کردن من با «کریم سنگی» بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری وقتی که من شخص مورد نظر را ملاقات‌کردم و نام شخص مُعرّف را هم برزبان آوردم، او نسبت به آن شخص نه تنها اظهار ارادت‌کرد بلکه قول‌داد که حتماً ترتیب چنان دفتری را برای من خواهد‌داد. باید بگویم که یک‌هفته‌بعد، من به دفتر کنونی‌ام نقل مکان‌کردم. از آن طریق‌بود که من توانستم دریابم که او چگونه شخصیتی‌داشت و چه کارهایی از دستش ساخته‌بود. طبیعی بود که من به وجود «کریم سنگی» سخت احتیاج‌داشتم. نه تنها از آن‌رو که او آدم توانایی بود بلکه از آن رو که حریف «اردشیر بهتاج»، مردی قدرتمند و بانفوذ بود و مهم‌تر از همه آن که یک‌بار هم مزه‌ی شکست را به وی چشانده‌بود. درست است که من می‌بایست واقع‌بینانه و از مجاری قانون حرکت می‌کردم اما در طول جندساله‌ی وکالتم به این نکته پی برده‌بودم که رابطه‌های خصوصی و نفوذ شخصیت یک وکیل در میان وکلای دیگر، می‌تواند، «بازی» را دیر یا زود به نفع من یا موکل من پایان خواهدداد. من هیچ وعده‌‌ای به «اردشیر بهتاج» نداده‌بودم اما در خلوت خویش، تقریباً اطمینان‌داشتم که بُرد این بازی با من‌است. البته سه چهار روز بعد از دیدارمن با «گلاره» و پدرش، یک‌روز بعداز ظهر، منشی‌ام «پیمانه» به خانه زنگ‌زد و گفت:« خانمی به نام دکتر «گلاره بهتاج» چندبار سراغ شما را گرفته‌است. گفته‌ام که در سفر هستید. ایشان می‌خواست بداند چه زمانی برمی‌گردید. به او گفته‌ام که اگر پیغام واجبی دارد، من آن‌را به آقای «اعتمادیان» انتقال خواهم‌داد. اما ایشان گفته‌است پیغام فوری و فوتی ندارد. خواسته‌است احوال شما را بپرسد و از چگونگی پیشرفت کاری که در جریان است سؤالاتی بکند.» او شماره‌ی مطب و تلفن همراه خود را در اختیار «پیمانه» گذاشته‌بود. تا آن‌زمان، من فقط شماره‌ی خانه، محل‌کار و شماره‌ی همراه پدرش را داشتم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;/STRONG&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و نُهُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«برخورد کلامی و رفتاری «گلاره بهتاج» در دفتر وکالت
«کامشاد اعتمادیان»، در ذهن او اگر نه توفان، اما تندبادی ازاندیشه‌های جادویی و
سحرانگیز ایجاد کردئه‌است. «کامشاد» با همه‌ی توفیق‌های چشمگیری که در حوزه‌ی کار
نصیبش شده، تا قبل از ملاقات با «گلاره»، بخش عظیمی از وجودش، خاصه در گستره‌ی
عواطف و احساسات، در تاریکی خاموشی و فراموشی قرارداشته‌است. اما اینک پس از سال‌های
دراز، این نخستین‌بار است که زنی قدرتمند، زیبا، محکم، تحصیل‌کرده و با صراحت
کلام، سخت او را به دایره‌ی افسون زنانه‌ی خویش کشانده‌است. درست است که این جاذبه
از نوع جاذبه‌های عاشقانه نیست اما به هرصورت، کنجکاوی عمیق و احترام‌برانگیز
«کامشاد» را از آن خود ساخته‌است. «کامشاد» نه تنها دوست‌دارد بداند که این پزشک
جوان آیا ازدواج کرده‌است یا نه؟ و اگر ازدواج نکرده، چه عاملی باعث شده که تا این‌زمان،
دست روی دست بگذارد و به خواستاران و خواستگاران احتمالی خویش پاسخی ندهد. درست
است که «کامشاد» هنوز فاصله‌ی زیادی با این حس و حال دارد که بتوان از آن با عنوان
شور و حال عاشقانه نام برد. اما هرچه هست، انگار در او حسرتی پاگرفته‌است که چرا
باید افرادی مانند «گلاره»، زودترها از این، کشف نشوند تا بتوانند زندگی را معنا و
شور و حال بهتری ببخشند.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: red; &quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;درست است که من از سن هفده سالگی، سودای خام&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و عاشقانه‌ی بزرگی را در ذهن خویش نهفته‌داشته‌ام
اما واقعیت آنست که آن‌چه از شخصیت «نوشین‌دخت مغربی» در ذهن و شخصیت من رسوب
کرده، بیشتر تخیلات و اندیشه‌هایی است که من در خلال آن سال‌ها، به دور درخت
احساسات خویش تنیده‌ام. شاید بتوان گفت که تنها یک‌درصد از وجود «نوشین‌دخت» می‌توانست
برای من، حاصل عقل و تجربه باشد. بقیه‌ی آن بی‌هیچ تردید، حاصل احساسات سیلاب گونه‌ای
بوده‌است که در آن سال‌ها، تمام وجود مرا احاطه کرده بود. در حالی که اینک تصویر
ذهنی من از «گلاره بهتاج» برعکس «نوشین‌دخت»، می‌تواند نود و نُه درصد بر پایه‌ی
عقل و تجربه استوارباشد. البته با این محاسبه، می‌توان ادعاکرد که تنها یک درصد از
احساسات مردانه‌ی من، توانسته‌است در حوزه‌ی مغناطیسی زنانه‌ی او قرارگرفته‌باشد.
شاید غیرعادی بنماید که پس از گذشت شانزده‌سال از دوران توفان کویری شن در آسمان
احساساتم و برخوردهای بسیاری که من پس از آن با زنان و دختران گوناگون داشته‌ام،
این نخستین‌بار است که خانمی این چنین، بدل به قله‌ی مرتفعی از جاذبه و دریایی از موج،
لطف و زیبایی ‌شده‌است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;اما گذشته از همه‌ی اندیشه‌ها و خیال‌پروری‌های پخته و
خام، لازم‌بود که من کارم را هرچه زودتر بر روی پرونده‌ی دعاوی «اردشیربهتاج» شروع
می‌کردم. برای آن‌که بتوانم در این حوزه‌ی حساس، توفیق بیشتری به‌دست بیاورم،
تصمیم گرفتم که تمام نیرویم را برای مدتی کوتاه، روی پرونده‌ی او تمرکزبخشم. به همین
دلیل به منشی‌ام «پیمانه خاشع» که از فارغ‌التحصیلان دانشکده‌ی ادبیات تهران‌ ‌بود،
زنگ‌زدم و گفتم که چند روزی در خانه می‌مانم تا بهتر بتوانم روی پرونده‌ی پیچیده و
تازه‌ای که در اختیارم قرارگرفته، تمرکز داشته‌باشم. از این‌رو، اگر کسی سراغ مرا
گرفت بگو که به مسافرت رفته‌ام. البته او در خلال شش‌ماهی که به عنوان منشی دفتر
من شروع به کارکرده‌بود، نشان‌داده‌بود که شخصیت کاری و شایسته‌ای است. او همیشه به
موقع و گاه کمی زودتر برسر کار خود حاضر می‌شد. برای هرموردی، یادداشت برمی‌داشت
تا چیزی را احتمالاً فراموش‌نکند و در صورت لزوم، سریع‌تر به تاریخ و رابطه‌ی
موضوع‌ها پی‌ببرد. او هیچ کاری را سر به‌خود انجام نمی‌داد مگر زمانی که می‌دانست
که &lt;span&gt; &lt;/span&gt;آن‌کار، جزو روال کارهای روزانه‌است و
باید به همان شکل گذشته انجام‌گیرد. این را نیز بگویم که او مدرک کارشناسی ارشد در
رشته‌ی ادبیات را داشت و سخت متأسف‌بود که نتوانسته‌بود‌ کاری که به رشته‌ی تحصیلی‌اش
بخورد پیداکند. اما پس از آن که شش ماه که در دفتر من کارکرد، این حسرت برجانش
نشست که ای کاش در رشته‌ی حقوق قضایی تحصیل کرده‌بود که هم می‌توانست به سادگی در
جایی استخدام‌شود و هم خود، اگر می‌خواست دفتر کار مستقلی بازکند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;من البته به او همیشه می‌گفتم که حاضرم با همان حقوقی که
برای کار تمام‌وقت خود می‌گیرد، روزی سه ساعت زودتر کارش را تمام کند و اگر تمایل
دارد، در رشته‌ی حقوق قضایی که تازه علاقه‌مند شده‌بود به تحصیل بپردازد. او که در
آن زمان، خانمی بیست و پنج‌ساله‌بود، می‌خندید و می‌گفت ترسم از آنست که تا من
رشته‌ی حقوق را به پایان برسانم، دعواهای حقوقی نیز کاهش پیداکند و من حتی در این
رشته هم نتوانم کاری را که می‌خواهم پیداکنم. هرچند من همیشه به او توصیه می‌کردم
که این‌گونه منفی به زندگی و آینده نگاه‌نکند. فقط باید این را بداند که انسان اگر
اراده‌کند، در هررشته‌ای که دوست‌داشته‌باشد، توفیق پیداخواهدکرد. درست است که او
کاری که مستقیماً ارتباط با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشته‌باشد پیدانکرده‌بود. اما مگر
کاری که بدان مشغول‌بود ارزش کمتری از کار درخور با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشت؟ از طرف
دیگر باید دانست که برخی کارها و رشته‌های تحصیلی، به شکلی با تداوم تمدن، هنوز هم
مشتری‌های بیشتری خواهندداشت. به اعتقاد من، مردم دنیا نمی‌توانند از داشتن اختلافات
حقوقی و خانوادگی برکنارباشند. این‌گونه اختلافات، همیشه کم یا زیاد، وجود
خواهدداشت. و همین نکته، نیاز به حضور وکلای گوناگون را دائمی و ضروری خواهدکرد.
تردید نیست که بسیاری از شیوه‌های کار عوض خواهدشد اما جوهر کار همچنان به قوت خود
باقی خواهدبود. باری، از تصادف روزگار، در همان‌روزها، دادگاه و یا جلسه‌ی حادی که
باید خود را درگیر می‌کردم، نداشتم. چندپرونده در اختیارم بود که اقدامات اولیه را
روی آن‌ها انجام داده‌بودم و منتظر پاسخ از سوی مراجع قانونی بودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;همچنان که شیوه‌ی کار من بود، من باید در دو جبهه کار می‌کردم.
نخست بر روی خود پرونده که از پیچیدگی‌های آن سردرآورم و دوم آن که بتوانم
اطلاعاتی در باره‌ی طرف دعوای «بهتاج» که «ناصر مسرورانی» نام داشت و نیز وکیل او که
شخصی به نام «سهام‌الدین ضیمران» بود به دست‌بیاورم. واقعیت آنست که «ناصر
مسرورانی» در محافل اداری به همین نام شهرت‌داشت اما در میان بازاریان با نام «حاج
آقا مسرور» شناخته می‌شد. این را ناگفته نگذارم که من برای گشودن گره تماس با طرف‌های
دعوای خویش و وکلای آن‌ها با شخصی آشنا شده‌بودم که هم خطرناک و غیرقابل اعتماد
بود و هم می‌توانست بی‌خطر و قابل اعتمادباشد. داشتن این دو خصلت متضاد در او،
نشانه‌ی آن بود که او با هرکسی که روبرو می‌شد، پس از آن که از وی شناختی به دست
می‌آورد، آن وجه از شخصیت خود را که با آن مورد مناسب می‌دانست، رو می‌کرد. در
واقع باید گفت که شخص مورد اشاره، در مرز یک شهروند «قانون‌مدار» و «قانون شکن»،
مرتب در نوسان بود. برای او «قانون مداری» همان‌قدر ساده‌بود که «قانون‌شکنی». زیرا
هیچ‌کدام برایش هدف نبودند. او از هردوی آن‌ها به عنوان «وسیله» استفاده می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه‌دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 20:21:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و هشتم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«در شماره‌ی پیشین، وقتی «کامشاد»، صحبت‌های متین،
منطقی و عمیق «گلاره‌ابتهاج» را که در واقع، دفاع از شیوه‌ی کار وی بود، شنید، بیم
آن داشت که پدرش «اردشیر بهتاج» از دست دخترخود سخت به خشم آمده‌باشد. زیرا معمول
برآنست که در این حالت‌ها، پدران و مادران، وظیفه‌ی خویش می دانند که از فرزند یا
فرزندان خود دفاع‌کنند و فرزندان آنان نیز در زمانی که لازم است جانب پدر و مادر
خویش را نگه‌دارند حتی اگر چه کار و فکر آنان از بنیاد، نادرست‌باشد. «گلاره» در
همان برخورد کوتاه اولیه نشان‌داد که قبل از آن‌که مدافع خوشاوندی و وابستگی‌های
خانوادگی باشد، طرفدار چیزی است که باور و شعور او، وی را به پذیرش آن متقاعد کرده‌است.
از طرف دیگر، واکنش پدرش نیز در برابر حرف‌های «گلاره»، به شکل غیرمترقبه‌ای، از
سر عقل و پذیرش واقعیت‌بود. این نکته نشان می‌داد که پدرش می‌توانست انسانی قابل
انعطاف باشد، بدان شرط که در او،&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;زمینه‌های
ذهنی لازم برای قانع‌شدن فراهم آمده‌باشد.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;آن‌روز وقتی به خانه رسیدم، ذهنم از حضور «گلاره»، شخصیت
دوست‌داشتنی، هوشیار، جذاب و تحلیل‌گر او سرشار شده‌بود. با خود می‌اندیشیدم که جای
تأمل و شگفتی دارد که در این دنیای بزرگ و مهم‌تر از همه، در همین شهر تهران، درست
در این خیابان و یا آن محله، انسان‌هایی زندگی‌کنند که ما در زندگی روزانه، شتابان
و بی‌اعتنا ازکنارشان می‌گذریم و حتی نیم‌نگاهی هم به چهره‌ی آنان نمی‌اندازیم. همه‌ی
ما در دنیای ذهنی خود و در واقعیت زندگی، در چیزی غرقه‌ایم که زندگی روزانه‌اش می‌نامند
و غالباً از ابتدایی‌ترین رویدادها که موج و تنش آن حتی آب یک برکه را نیز به حرکت
در نمی‌آورد، سرشار است. گاه اتفاق می‌افتد که تا پایان عمر خویش نیز، کوچک‌ترین
پرتوی از مهر، بزرگواری، دانش، تجربه، عاقبت‌اندیشی و کاوندگی ذهنی آنان‌را نه می‌بینیم
و نه در می‌یابیم. انصاف را که در این مجمع‌الجزایر استعدادهای متنوع انسانی، چه
موهبت‌های بزرگی را از دست می‌دهیم. چه عشق‌های شورانگیزی که می‌توانستند فضای
زندگی فردی و اجتماعی انسان را از تابندگی، ارتقاء و عطرآگینی خویش روشن‌سازند. در
همین آمد و رفت‌های خاموش و بی‌اعتنایانه، گاه چه زنانی هستند که به دلیل داشتن دل‌های
بزرگ و ذهن‌های اندیشمند و توانا، تا پایان عمر خویش، کشف ناشده درخانه‌ی مردی که
حتی اندیشندگی را به‌جا نمی‌آورد، اسیر می‌شوند. مردی که در عمل، حتی شایستگی دربان‌شدن
خانه‌ی چنان زنانی را ندارند. همین واقعیت نیز می‌تواند در مورد مردانی از همین
دست، مصداق داشته‌باشد. شخصیت‌هایی مانند «گلاره بهتاج» در کنار ما کم نیستند اما
وقتی که ما نه آنان را به جا می آوریم و نه برای توانایی‌ها و استعدادهای آن‌ها
اهمیتی قایل‌هستیم، چه تفاوتی‌می‌کند که درکنارمان باشند یا هزاران فرسنگ از ما
فاصله داشته‌باشند و یا اصولاً در دایره‌ی هستی، حضوری زنده داشته‌باشند. باری، در
دیدار آن‌روز، «گلاره»، تبدیل به ستاره‌ی درخشانی از نگاه فراگیرنده و کلام
مهربان، قاطع و دوستانه شده‌بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;در خلوت خانگی خویش، ناگاه این اندیشه به جانم افتاد که
آیا به راستی او ازدواج کرده‌است؟ اگر ازدواج کرده‌باشد، چرا پدرش، شوهر او را با
خود نیاورده‌است؟ منظورم آن نبود که «گلاره» در آن جمع نباشد بلکه چرا با داماد و
دخترش نیامده‌است؟ گذشته از این‌ها، اگر «گلاره» ازدواج کرده‌باشد، قطعاً باید
نشانه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ای در انگشت یا انگشتان او وجود
داشته‌باشد. به همین دلایل، من می‌توانستم متقاعدباشم که او نه تنها ازدواج نکرده،
بلکه کسی مانند وی، شاید به سادگی نتوانسته‌است جفت مناسب خویش را پیدا و یا انتخاب‌کند.
نگاه‌های شرم‌‌آگین و نجیب او، می توانست &lt;span&gt; &lt;/span&gt;حکایت از آن داشته‌باشد که در خلوتگاه وجودش،
حتی تپش زندگی‌بخش محبت مردی نیز وجود نداشته‌است و یا اگر هم وجود داشته، او
ماهرانه در حوزه‌ی کار و منطق، به آن‌ احساس‌ها، مجال میدان‌داری نداده است. آیا
در جامعه‌ی سربسته و دارای مُهر ممنوعیت‌های بسیار متنوع ما، چنین تنها ماندنی، می‌تواند
عادی تلقی‌شود؟ آیا دختران ما که مجال دوست‌یابی‌های سالم و آشکار را در دوران رشد
احساسات و اندیشه‌های جوانسالانه‌ی زندگی خود از دست می‌دهند، می‌توانند در
واقعیت، چنان احساساتی را، زاهدوار سرکوب‌کنند و یا پنهان‌سازند؟ درست است گه
«گلاره» از چنان امکاناتی برخوردار بوده که توانسته درس‌هایش را ماه به ماه و سال
به سال، به موقع پشت سربگذارد و آگاهانه در شکوفنده‌ترین سال‌های عمر، نه تنها
پزشک شود، بلکه حتی چنان مطبی دست و پاکند که انبوهی بیماران ریز و درشت نیز معتقد
به دست‌های معجزه‌گر او، به سراغش‌آیند و درمان درد خویش را از او فراطلبند. اما
با وجود همه‌ی این‌ها، آیا درس و مشق‌ها و برنامه‌ریزی‌های آینده، مجال هرگونه
تفکر و تخیل را به دنیای اسرارآمیز احساسات، در سال‌های خامی و پرواز، از او
بازگرفته بوده‌است؟ آیا پدرش با دست‌هایی آهنین و اراده‌ای آهنین‌تر، او را
آگاهانه به سر منزل مقصود، چهاراسبه، شتابانده‌است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;دست‌های لطیف، درشت و نسبتاً ورزیده‌ی او، جز ساعتی نقره‌ای
و نسبتاً درشت که در دست راستش می‌درخشید، هیچ زینت و یا آویزه‌ای نداشت. تنها
آرایه‌ای که گردن او&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;ا زینت می‌بخشید، گردن‌بندی
بسیار ساده بود که به شکل یک شاخه‌ی بسیار کوچک گل رُز، شکل گرفته‌بود. رفتار
«گلاره» کاملاً نشان می‌داد که چندان توجهی به آرایه‌هایی از آن دست که جنس مخالف
را به سوی خویش بکشد ندارد. رفتار زنانه، طبیعی و نرم او ، نگاه‌های نافذ و پر از
اعتماد به نفسش، او را بدل به موجودی کرده‌بود که انسان نمی‌توانست، حتی اگر می‌خواست،
از کنارش بی‌تفاوت بگذرد خاصه زمانی که صحبت‌های او را می‌شنید. برای یک لحظه با
خود اندیشیدم که آیا از دیدگاه «احساس»، می‌تواند «گلاره» جایی از دل مرا به خود
اختصاص داده‌باشد؟ پاسخ من به این پرسش رازبار درونی، هم «آری» بود و هم «نه».
«آری» بود از آن رو که انسان نمی‌توانست و نمی‌تواند از موهبت معاشرت و دوستی با
چنین انسان‌هایی، به سادگی صرف‌نظر‌کند. انگار زندگی بدون آنان، در غار تاریکی
ادامه‌دارد که انسان، سنگینی تنهایی، نومیدی و خالی بودن از شوق را می تواند با
همه‌ی وجود خویش احساس‌کند. در آن حالت، انسان از خود می‌پرسد که چگونه می‌توان زندگی
و کارکرد، با انبوهی از انسان‌های گوناگون معاشر بود اما در این میان، از موهبت
شعور، لطافت رفتار و درک احترام‌برانگیز کسانی مانند «گلاره بهتاج» محروم بود؟ پاسخ
«نه» از آن رو بود که در خلال همه‌ی لحظاتی که او در دفتر کار من حضورداشت و حتی تا
این لحظه، هرگز فکر نکرده‌بودم که اگر او ازدواج نکرده‌باشد، بتواند جفت زندگی‌ام
باشد. ممکن است دیگران این نکته را مطرح‌سازند که مگر «گلاره» نشانه‌ای از خود
بروز داده‌است که من این‌گونه با خود و به طور قطعی اندیشیده‌ام که او شیفته‌ی
شخصیت من شده‌است! پاسخ همه‌ی پرسشگران آنست که نه! او حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای که
برای من که جای چنان تعبیرهایی را بازبگذارد، از خود به نمایش نگذاشته‌بود. اما به
طور طبیعی، همه‌ی ما حق‌داریم در خلوت خویش، بسیاری خواب‌های طلایی و نقره‌ای برای
خویش ببینیم بی‌آن که آن خواب‌ها، کمترین پایه‌ای در دنیای واقعی زندگی ما داشته‌باشد.
آن‌چه را که من مطرح می‌کنم، اندیشه‌های ریز و درشت دنیای درونی خود من است و نه
چیزی دیگر. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 04:50:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و هفتم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«در نوشته‌ی پیشین به دیدار «اردشیر بهتاج» و دختر
جوانش «دکتر گِلاره بهتاج» در دفتر «کامشاد اعتمادیان» اشاره کردیم. «اردشیر بهتاج»
که از وعده و وعید وکیل قبلی خود به کلی ناامیدشده‌بود، پس از پُرس و جوهای بسیار،
به سراغ وکیلی رفت که از عمر وکالتش، زمان چندان درازی نمی‌گذشت. پدر «گلاره» که
تعریف و توصیف‌های بسیاری در باره‌ی مهارت و توانایی «کامشاد» شنیده‌بود، وقتی او
را ملاقات&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;کرد و صحبت‌های واقع بینانه‌اش را شنید، در موجی از
ناامیدی و خشم فرورفت. اما «گلاره» که انسان واقع&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;بینی بود، در عمل
سخنانی برزبان آورد که حق را کاملاً به این وکیل جوان می‌داد تا به پدر او که
درگیر دعوای حقوقی سنگین و کمرشکن با کسی شده‌بود که پشتش به کوه قدرت و ثروت وصل‌بود.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;پس از شنیدن حرف‌های «گلاره»، قبل از آن که من به سخن
درآیم، ترجیح‌دادم لحظه‌ای منتظر بمانم تا ببینم پدرش در این زمینه، چه واکنشی از
خود بروزمی‌دهد. این را ناگفته&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;نگذارم که نخستین نکته‌ای که پس از شنیدن حرف‌های منطقی،
عمیق و قابل درک «گلاره» به ذهنم رسید، آن بود که پدرش می‌بایست از دست دختر خود،
سخت عصبانی شده‌باشد که وی در چنین دیداری، آن‌هم برای نخستین‌بار و پس از رد و
بدل‌کردن مقداری حرف، جانب وکیل جوانی را بگیرد که در عمل، هیج اطلاعی از شخصیت و
زندگی او ندارد. حتی این نکته به ذهنم رسیده‌بود که شاید پدرش فکر کرده‌باشد که دختر
جوان و شیک‌پوش او، در همان دیدار نخستین، دل به مهر این جوان بسته و واکنش‌های
کلامی‌اش، خارج از اراده و آگاهی او بروز کرده‌است. البته طبیعی‌است که هیچ‌کدام
از این اندیشه‌ها و دریافت‌های ذهنی اگر حتی به شکلی بسیار قدرتمند از ذهن پدرش
عبورهم کرده‌باشد، غیر طبیعی نمی‌نمود. آن‌هم در جامعه‌ای مانند جامعه‌ی ایران که
«حقیقت» همیشه باید بازتاب وابستگی‌های مالی، عاطفی و سیاسی کسانی باشد که ادعای
داشتن و یا کشف آن‌را به دوش می‌کشند. از همین رو، من در انتظار آن بودم که پدرش با
شنیدن آن حرف‌ها از دهان «گلاره»، به بهانه‌ای آن جلسه را ترک‌کند. البته بر خلاف
انتظارات من، دیدم که «اردشیر بهتاج» نه تنها میدان را خالی نکرد و نه تنها واکنشی
که حاصل خشم و نومیدی او باشد، از خود نشان نداد بلکه به شکلی بسیار متواضعانه،
لبخندی برلب آورد و در حالی که هم دخترش را مخاطب قرارمی‌داد و هم مرا، گفت:«حرف
حق، جواب ندارد! ممنون «گلاره»‌ی عزیزم. حق با شما و آقای «اعتمادیان» است. شما
جوان‌ها، بعضی چیزها را می‌بینید که من نمی‌بینم. من نسل دیگری هستم که هم با
انتظارات دیگری رشدکرده‌ام و هم ذهنیاتم در چهارچوب مناسبات دیگری، شکل گرفته‌است.»
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;«گلاره» لبخندی از روی سپاس و رضایت خاطر بر لب آورد و
گفت:«این را می‌دانستم که شما همیشه وقتی به نکته‌ای پی ببرید، از این که به درک
تازه‌ی آن اقرارکنید، هیچ واهمه‌ای نداشته‌اید. من این چنین موردها را از همان
دوران کودکی، بارها و بارها از شما دیده و شنیده‌ام. به این جهت از این واکنش شما
اصلاً تعحب نمی‌کنم. اما این را از آن جهت برزبان می‌آورم که آقای «اعتمادیان» هم
بدانند که شما در برابر واقعیاتی که چهره‌ی خشن خود را نشان می‌دهند، چه شخصیت
انعطاف‌پذیری دارید.» پدرش که هنوز آن لبخند اقرار و احترام از روی لبانش محو نشده
بود، خم‌شد و از روی میز، چند عدد دستمال کاغذی از درون جعبه‌ی بسیار زیبای چوبی
منبت‌کاری شده‌ای، بیرون کشید و با آرامی، نیم‌قطره‌های اشک را از گوشه‌ی چشمانش
پاک‌کرد. آن جعبه‌ی چوبی، یادگار یکی از خانم‌هایی بود که من وکالت مادرش را به
عهده‌گرفته‌بودم. پس از آن که او در دعاوی حقوقی خود از طریق من توفیق پیداکرد،
گذشته از پرداخت دستمزد توافق‌شده، یک سبد گل و همین جعبه‌ی چوبی منبت‌کاری شده را
که از هند خریده‌بود، به من هدیه‌داد. باری، در چنان شرایطی، من نیز چیز بیشتری برای
بازگوکردن نداشتم جز آن که با احترامی عمیق، از درک خانم «گلاره‌بهتاج» یادکنم و
سپاسگزار کمک فکری او برای رفع سوء تفاهمی باشم که در آغاز کار داشت شکل می‌گرفت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;باوجود همه‌ی این‌ها، حضور او چنان فضای عطرآگین، لطیف،
خردمندانه و نوازشگرانه‌ای پدید آورده‌بود که دوست‌داشتم به هربهانه که شده، بر
طول زمان بیفزایم تا بازهم موجبی باشد که سخنان بیشتری از دهان او بشنوم. از همین
رو، تلاش‌کردم تا با نگاه مجدد خود بگویم که من هنوز بسیاری حرف‌ها برای گفتن دارم
اما شاید لازم نباشد بیشتر از این، دیدار شما را طولانی‌کنم. باوجود این، ناگهان
احساس‌کردم که کلمات من در فضا جاری‌است:«ما که با دعواهای حقوقی بسیار گوناگون سر
و کار داریم، اگرمشتریانی از این قبیل که شما هستید، داشته‌باشیم، هم کارمان بهتر
پیش می‌رود و هم این که می‌توانیم در فضایی آرام و دور از انتظارهای تنش‌آور، فکر
خود را برکشف نقطه‌ضعف‌های حریف تمرکزدهیم. اما واقعیت آنست که مردم کشورما، به
وکلای دعاوی با توجه به شرایط اجتماعی، مادی و جغرافیایی‌شان، نگاه‌های متضاد و
متفاوتی دارند. مردمی که ساکن روستاها و یا شهرهای دورافتاده هستند، نه از کار
وکیل چیزی می‌دانند و نه او را به چیزی می‌گیرند. برای آنان، یک مأمور انتظامی اگر
حتی کمترین درجه را داشته باشد، بیشتر نماینده‌ی قانون و قدرت است تا ما که در عمل،
همه‌ی چم و خم‌های قانون، محدودیت‌ها و نقاط قوت آن‌را می‌دانیم. اما در شهرهای
بزرگ، باز از وکلای مدافع، دریافت نادرست دیگری دارند بدین معنا که از دیدگاه
آنان، اگر یک وکیل پول بیشتری بگیرد، نشان از آن دارد که کارش از ارزش بیشتری
برخوردار است و بهتر می‌تواند حریف مقابل خود را گذشته از آن که حق با او باشد یا
نباشد، به زمین‌بزند. این نگاه، صرف‌نظر از آن که کاملاً نادرست باشد، پیغام بسیار
خطرناک و سایشگرانه‌ای در خود دارد. آن‌هم برای کسانی که با خلوص و باور، در تلاش
هستند تا گرهی از کارهای زندگی مردم بازکنند.» هنوز آهنگ آخرین کلمات خودم در گوشم
طنین‌انداز بود که «گلاره بهتاج» در جواب من گفت:«تصور من آنست که این دریافت‌های
متضاد مردم، ریشه در رفتار شماری از همکاران ناخواسته‌ی شما دارد که در ضمن کارهای
خویش، چنین القائاتی را در آن‌ها ایجادکرده‌اند. من با شما هم‌عقیده‌ام که نه همه‌ی
وکلا چنینند و نه همه‌ی مردم. اما وقتی شماری در بافت‌هایی کاملاً قابل رؤیت برای مردم،
رفتارها و گفتارهایی از این دست دارند، کار را برای دیگران به مراتب دشوارتر می‌سازند.
واقعیت آنست که اگر برایم امکان‌پذیر بود حاضربودم در سطح شهر اعلامیه‌بدهم که کسی
به سراغ وکیل قبلی ما «دکتر اسماعیل هراتی» که وعده‌ی قطعی «توفیق» را به ما داده‌بود
نرود. گمانم آنست که افرادی از آن دست، در هر مقام و منصبی که نشسته‌باشند، عمدتاً
مشتریان و مراجعان یک‌بار مصرف دارند. زیرا مردم، گذشته از آن که از تحصیلات عالی
برخوردار باشند یا نباشند، وقتی در حرف، وعده‌هایی گرم و آتشین بشنوند و در عمل،
خلاف آن‌را ببینند، دیگر از خیر مراجعه به چنان شخص یا اشخاصی درمی‌گذرند.» به نظر
می‌رسید که این خانم سخن‌پرداز، بهتر از من می‌تواند موقعیت وکلا و مردم را به
ارزیابی بکشاند. انگار او نه پزشک که یک عمر وکیل دعاوی بوده‌است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 20:43:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و ششم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«برخورد «کامشاد اعتمادیان» در دفتر وکالتش با «اردشیر بهتاج» و دختر او «گلاره بهتاج»، بازتاب این نکته‌است که او اینک در بستر زمان، بدل به یکی از برجسته‌ترین وکلای جوان ایران شده‌است. جوانی چون او که در روزگار عاشقی‌های زلال خامانه، به سراغ دایی فرزانه و دل‌شکسته‌اش «فرزین سماواتی»می‌رفت تا از او در مورد زمین و آسمان یاری بخواهد، اینک در حضور مردی تحصیل کرده، ثروتمند و در عین‌حال دارای اعتبار مردم‌دوستانه در میان عارف و عامی که با یکی از سرمایه‌داران بزرگ ایران، اختلافات مالی و ملکی پیدا کرده‌است، آن‌چنان پخته، عمیق و کارسازانه صحبت می‌کند که نه تنها او را به حیرت می‌اندازد بلکه نگاه مهربان و عاقلانه‌ی دخترش «گلاره» را نیز سخت به سوی خود جلب می‌کند. «کامشاد» در ردیف وکلایی است که قبل از اندیشیدن به پول و توفیق ظاهری در کار خود، به ریشه‌یابی مشکلات می‌پردازد و نگاه واقع‌بین خود را به شنونده‌ی خویش نیز القاء می‌کند.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;«اردشیربهتاج» که با شنیدن حرف‌های من، خود را غافلگیر احساس کرده‌بود، گفت:«من از همکاران شما در باره‌ی کار و مهارتتان با وجود آن که سابقه‌ی چندان زیادی در این حوزه ندارید، حرف‌های بسیار تحسین‌برانگیزی شنیده‌‌بودم. آن‌ها به من گفته‌بودند اگر می‌خواهی مطمئن‌باشی که در این دعوای حقوقی، حریف شما شکست بخورد، باید به سراغ وکیلی بروی که از همان آغاز کار، پیروزی شما را بدون «اما» و «اگر»ضمانت‌کند.» لحن کلام «اردشیر بهتاج» کمی تند و اندکی از روی بدخُلقی بود. اما باوجود این، تلاش داشت که ظاهر کار را حفظ‌کند. از این رو به سخنانش چنین ادامه‌داد:«دوست همکاری که شما را به من معرفی‌کرده‌بود، هرگز چنین تصویری به من نداد که شما از همان آغاز کار، زیر دل آدم را خالی می‌کنید. البته بر من ببخشائید که با شما این‌جوری حرف‌ می‌زنم. امیدوارم صحبتم را جسارت نپندارید. زیرا این را می‌دانم که به نفع کار و آینده‌ی شغلی شما خواهدبود اگر از همان آغاز، به شخص مشتری اطمینان‌بدهید که در روندکار شما، آن‌چه وجود ندارد شکست است.» البته، شنیدن چنین جمله‌هایی از یک شخص ثروتمند که هنوز بر سر سفره‌ای ننشسته‌، انتظار خوش‌مزه‌ترین غذاها را دارد، برای من چندان دلپذیر نبود. اما حرفه‌ی من ایجاب می‌کرد که صبور باشم و جواب وی را نه با احساسات خدشه‌دارشده بلکه با اندیشه و پختگی فکر و رفتار جواب‌بدهم. از این‌رو هنوز در اندیشه‌ی آن‌بودم که جواب او را به گونه‌ای مناسب در ذهنم تنظیم‌کنم که هم منطقی‌باشد و هم فضای آغازین کار ما را متشنج‌نکند که «گلاره» برای نخستین‌بار به میان‌ صحبت ما دوید و خطاب به پدرش گفت:&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«اما پدر، تصور من آنست که وقتی آقای «اعتمادیان» می‌توانند از جنگ روانی وکلای مدافع نسبت به یکدیگر، از ضرورت مدارک لازم و تجزیه و تحلیل فضای کار با این مهارت برآیند، خود در عمل، ضمانت ناگفته‌ای برای تداوم آن توفیقی است که شما در انتظارش هستید. من احساس می‌کنم که ایشان وقتی مسؤلیت کاری را قبول می‌کنند، جز به پیروزی در آن، به چیز دیگری نمی‌اندیشند. اما نه پیروزی به هر شکل و به هرقیمت. آنان که از همان آغازکار، وعده‌ی بهشت و خورشت می‌دهند یا غیبگو هستند و یا کلاهبردار. این‌را همه‌ی ما واقفیم که کسی از عالم غیب خبری ندارد و هرگونه ادعایی در این زمینه، کاملاً توخالی‌است. پس به گزینه‌ی دوم برمی‌گردد که آن شخص یا چنین اشخاصی، عمدتاً کلاهبردارهستند. زیرا انسان تا پرونده‌ای را مطالعه‌نکند و از نقاط قوت و ضعف آن آگاهی‌نیابد، چگونه می‌تواند اولاً سخنانی را مطرح‌سازد که با واقعیت حاکم بر زندگی اجتماعی، درگیری های اداری و مالی انطباق داشته‌باشد. گذشته از این، اگر شخص وکیل، نتواند ارزیابی واقع‌بینانه‌ای هم از حریف داشته‌‌باشد، هنوز هم بیشتر از پیش، وعده‌ها و یا ادعاهایش، بی‌پایه و باطل خواهد‌بود. باید بگویم خوشحالم که نگاه آقای «اعتمادیان» از جنس همان نگاهی‌است که من به پدیده‌های پیرامون خود دارم. می‌دانم که بیشتر اوقات، نگاه شما نیز از همان جنس‌است. پیروزی برای ما به معنی تحقیر دیگران نیست. بلکه به معنی آنست که ما تسلیم نابکاری‌ها نمی‌شویم.» در این لحظه، «گلاره»، صورتش را مستقیماً به طرف من برگرداند و مرا مخاطب‌قرارداد:«این دعوای حقوقی بابا و طرف مقابل ایشان نیز از همان جنس است. بابا می‌خواهد نشان‌بدهد که او در این درگیری‌ها کار خطایی نکرده، بلکه شخص متجاوز آن کسی است که در زیر نام قانون اما از طریق بند و بست‌های خصوصی، بخشی از مستغلات بابا را در بهترین خیابان تهران، تصاحب کرده‌است. خوشبختانه من در همه‌ی مذاکراتی که بابا با وکلای سابق خود داشته‌ و حتی در دادگاه، حضور داشته‌ام. تا آن‌جا که عقل و تجربه‌ی من اجازه می‌دهد، تا این لحظه، کسی را ندیده‌ام که مانند شما با این دقت و واقع‌بینی به این پدیده‌ی حقوقی برخوردکند و آن را از زاویه‌ی شکست و پیروزی به گونه‌ای برابر، مورد ارزیابی قراردهد.» &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آن‌گاه «گِلاره» پدرش را مجددا مخاطب قرارداد و گفت:«اگر به یاد داشته‌باشید، وقتی که به دفتر «دکتر اسماعیل هراتی» رفتیم و ایشان وکالت کارهای شما را در همین دعوای حقوقی به عهده‌گرفت، اولین حرفی که زد آن بود که پیروزی در این دعوا، برای وی مانند آبِ خوردن است. و شما چقدر خوشحال و مغرور بودید که به زودی، حقانیت خویش را به اثبات خواهیدرساند. اما واقعیت نشان‌داد که در میان صد من کاه آقای «هراتی»، یک دانه گندم هم پیدا نمی‌شد. نکته‌ای را که من می‌خواهم به آن اشاره‌کنم آنست که آقای «اعتمادیان» به شما نگفته‌اند که در این ماجرا، انتظار پیروزی نداشته‌باشید. اما این را هم نگفته‌اند که منتظر شکست‌باشید. طبیعی است که هر شخصیتی در نقش ایشان، وظیفه‌دارد هرکاری را با دقت شروع‌کند و همه‌ی جوانب آن را بسنجد. مهم‌تر از همه آن که باید این واقع‌بینی انسانی را هم داشت که پیشاپیش به کسی وعده‌ی سرِ خرمن نداد.» حرف‌های عمیق و تحلیل‌گرانه‌ی «گلاره بهتاج»، این‌بار به جای آن‌که پدرش را میخکوب‌کند، مرا شگفت‌زده و میخکوب‌کرده‌بود. اگر محدودیت‌های انسانی مانع نمی‌شد، دوست‌داشتم از جایم بلند‌شوم، دست‌هایش را به گرمی بفشارم و صورتش را غرق بوسه‌کنم. نه از آن رو که خانم زیبایی‌بود بلکه بدان دلیل که او آن همه زیبایی، سخن‌آوری و شعور را به شکل بسیار متوازنی با هم ترکیب کرده‌‌بود. من در سال‌های اخیر، با زنان بسیاری برخورد کرده‌بودم که از موهبت‌های زندگی، همه‌چیز داشتند جز پختگی عقل و منطق. حتی این ذهنیت در ذهن من شکل گرفته‌بود که نکند زیبایی با بی‌دانشی، خامی و گرایش به پوسته‌ی پدیده‌ها، به شکلی باهم گره خورده‌است. اگر هم زنانی پیداشوند که منطق و عقل، دانش و کاردانی را باهم درآمیزند، شاید که از زیبایی ظاهر، چندان بهره‌ای نداشته‌باشند. این را بگویم که این قضاوت من، هیچ ریشه‌ای در حوزه‌ی علم و عقل ندارد اما آن‌قدر برای من تکرارشده‌است که احساس می‌کنم باید عواملی در ترکیب این حالت‌ها مؤثر بوده‌باشد. زنان زیبا، معمولاً در خانواده‌هایی به دنیا می‌آیند که از نظر مالی و تغذیه، امکانات خوبی دارند. پس می‌توان نتیجه‌گرفت که تغذیه‌ی خوب مادرانشان در دوران بارداری و سپس تغذیه‌ی خوب فرزندانشان در دوران رشد، موجب شده که از بر و روی خوبی برخوردارباشند. اما این که در زمینه دانش و منطق، رشدی نکرده‌اند، شاید از آن‌رو بوده که رفاه مادی، آنان را از هرگونه تلاش سخت و نگرانی برای شکل‌دادن آینده، بازداشته‌است. من جز این دریافت، توضیح دیگری برای چنین موردهایی ندارم. اما «گلاره» از آنان بود که همه‌ی این‌ها را در کنارهم، یک‌جا فراهم آورده‌بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و پنجم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«در روزگاران پختگی و تأمل، «کامشاد اعتمادیان»
توانست بر بسیاری از وسوسه‌های باقی‌مانده از دوران جوانی و نوجوانی خویش فائق
آید. او اینک چنان در کار خویش غرق است که می‌توان گفت «عالم» و «آدم» را به
فراموشی سپرده‌است. کسی که در شانزده سال پیش، با همه‌ی خامی و نبود امکانات، در
آرزوی دیدن مجدد نگاه دختری ناآشنا، بخشی از روستاهای حاشیه‌ی کویر را زیر پا
گذاشت، اینک در بافتی از روابط بسیار متعدد و پیچیده‌ی اجتماعی، به نوعی به
«درخویش تنها بودن» رسیده‌است. این تنهایی نه رنج‌آور است و نه لذت‌بخش. او در
مسیری افتاده‌است که هرلحظه به کشف افق‌های جدید زندگی اجتماعی، مناسبات آدمیان و
«بازی»‌های جلو و پشت‌پرده، دست می‌یابد.»&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;در نخستین دیداری که میان من و «اردشیر بهتاج» روی‌داد،
خانم جوان قدبلند و زیبایی نیز همراه وی بود که او را به عنوان دخترش «گِلاره
بهتاج» معرفی‌کرد. موهایش به گونه‌ای بور بود که از یک طرف کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید
و از طرف دیگر اگر هم طبیعی نبود، به نحو بسیار استادانه و با کیفیت خاصی رنگ‌شده‌بود
که تشخیص طبیعی و غیر طبیعی‌بودن رنگ آن، دست‌کم کار من نبود. رنگ موها با چشمان
میشی‌ خواهنده و درشت، صورت نسبتاً پُر با دماغی نه چندان گوشتی و نه چندان
استخوانی، به او جذابیت فریادکننده‌ای بخشیده‌بود. بخشی از موهای بلند و لطیفش از
زیر روسری خوشرنگ سرمه‌ای وی بیرون زده‌بود و چند لاخی نیز پیشانی‌اش را تا نزدیک
ابروهایش نوازش می‌کرد. «گلاره» کت و دامن سرمه‌ای رنگ و نسبتاً نازکی بر تن‌داشت
که در نگاه اول، آدم را به یاد مهمانداران هواپیما در یکی از کشورهای اروپایی می‌انداخت.
این نازکی لباس‌ها تا آن‌جا بود که برخی برجستگی‌ها و زیبایی‌های تنش را بی‌آن که
از مدار توازن خارج شود، به نمایش می‌گذاشت. آن‌چه از نگاه و رفتار او برمی‌آمد، حسی
سرشار از اعتماد به نفس و خونسردی بود. در خلال مدتی که من و پدرش مشغول صحبت بودیم،
او ساکت بود و با هوشیاری خاصی، صحبت‌ها و حالت‌های مرا زیر نظر داشت. سن و سالش، حال
و هوای سی‌سالگی یا یکی دوسال کمتر را نشان می‌داد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;مدت دیدار ما، دو ساعت به درازاکشید. پدرش تمام مدارک
لازم را با خود آورده‌بود و با امیدواری بسیار در واقع با من به گونه‌ای اتمام حجت‌کرد
که در این ماجرا، به هیچ چیز دیگری جز پیروزی قطعی بر حریف از سوی من فکر نمی‌کند.
اما من پس از یک نگاه‌ سریع به پرونده‌ی وی و مدارکش، به او یادآورشدم که مدارک او
کامل نیست و باید یک رشته اسناد دیگر نیز فراهم آید تا من بتوانم با شیوه‌ی خویش،
کار را آغاز‌کنم. «اردشیربهتاج» که انتظار هیچ‌گونه کمبودی را در پرونده‌ی خود
نداشت، ابتدا شگفت‌زده‌شد و سپس با اندکی نگرانی که انگار در دور اول این دعوای
حقوقی، توطئه‌ای در جریان بوده‌است، گفت:«تا کنون هیچ‌کس از لزوم چنین مدارکی با
من صحبت نکرده‌است. شاید شکست من در مرحله‌ی اول این دادگاه، به دلیل نبودن همین
مدارک بوده‌است.» به او گفتم:«در این زمینه، حکم قطعی نمی‌توانم صادرکنم. شاید چنین
بوده و شاید هم نبوده‌است. اما این را بدانید که پرونده‌هایی از این دست، از پیچیدگی‌های
خاصی برخوردارست. گاه کمبود یک سند، می‌تواند موجب شکست فرد شاکی گردد و گاه با
وجود کمبود چند و چندین سند، ممکن‌است شخص مورد نظر در دعاوی خود به پیروزی برسد.
نکته‌ای که من در این جا و در حضور خانم «گلاره‌بهتاج» می‌خواهم به حضورتان
یادآورشوم این است که من در دعواهای حقوقی، هیچ تضمینی برای پیروزی به افراد نمی‌دهم.
با همه‌ی احترامی که برای شما و دختر گرامی‌تان قائل هستم باید به شما بگویم که من
این «جنگ اول» را بیشترها از آن «صلح آخر» دوست‌دارم.» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;«این را یادآورشوم که در درگیری‌هایی از این‌دست، همیشه،
این حضور انبوه اسناد و مدارک نیست که می‌تواند حرف آخر را برزبان آرد. بلکه در
این میان، عوامل دیگری هم وجود دارند که از اهمیت درجه اول و حیاتی برخوردارند. از
میان آن‌ها می‌توان به مهارت وکیل، شرایط روحی او، فضای کار، محیط دادگاه، شخصیت دادستان،
وکیل دعاوی شخص مقابل شما و نحوه‌ی تلقی هرکدام از وکلا از بند بند قانون و تأثیر
روانی موضوع در سه جبهه یعنی بر دادستان، بر وکیل دعاوی طرف و بر شخص مدعی، اشاره‌کرد.
کم‌رنگ یا پررنگ‌شدن هرکدام از این عوامل، می‌تواند پیروزی یا شکست را از آن یکی
از طرفین سازد. هشتاد درصد کار وکلای مدافع در بیشتر اوقات، نوعی مبارزه‌ی روانی استادانه
و آگاهانه است که باید بر دانش، توانایی و شناخت دقیق از چند و چون کار حریف
استوارباشد. تنها بیست درصد آن، می‌تواند متکی بر اسناد و مدارکی باشد که از قبل فراهم
آمده‌است. من در خلال این سال‌های اندکی که کار کرده‌ام حتی تلاش‌داشته‌ام شخص
مقابل دعوا و وکیل او را به شکلی بسیار دوستانه ملاقات‌کنم. شناخت از آنان، کشف
تاکتیک‌های کارشان، کشف سنگینی‌ کار آنان بر نکات معینی که آن را مهم تلقی‌کرده‌اند،
کار مرا به مراتب راحت‌تر و صد البته موفقیت‌آمیزتر کرده‌است و می‌کند. این را
یادآوری‌کنم که من در آن دیدارها، هرگز پرسشی که رنگ و بوی جمع‌کردن اطلاعات داشته‌باشد
مطرح نمی‌کنم. برای من، حتی ملاقات طرف های درگیر چه صاحب ادعا و چه وکیلش و رد و
بدل‌کردن احوال‌پرسی ساده، انبوهی اطلاعات روانی در اختیارم می‌گذارد که بعدها در
عمل، راهنمای کارم قرار می‌گیرد. مهم‌تر آن که این ملاقات‌ها با وجود غیر عادی‌بودن
برای تقریباً همه‌ی همکارانم، اما برای شخص من این خاصیت را داشته‌است که بگویم
ایستادن دو وکیل در دو جبهه، به معنی دشمنی آنان با یکدیگر نیست بلکه به معنی دفاع
آنان از منافع شخصی است که این وکالت را به آنان واگذار کرده است. همین که در
برخوردهایی از این دست، طرف‌های دعوای حقوقی دریابند که با یک دشمن وحشی و خطرناک
روبرو نیستند، فضا را از حالت تنش و درگیری خارج می‌کند.» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;«البته این را بگویم که در بیشتر موردهایی که اتفاق
افتاده، حریفان حقوقی من، علاقه‌ای به این نکته نداشته‌اند که از من پرسش‌هایی را در
مورد شیوه‌ی کارم مطرح‌سازند اما بدون تردید، اگر موردی باشد که به ادامه‌ی کار و
توفیق من لطمه‌ای وارد نسازد، به آن‌ها قطعاً جواب می‌دهم. برای من، دیدارهایی از
این دست، قبل از آن که کشف و درک شیوه‌ی کارشان باشد، درک و کشف شخصیت آن‌هاست.
همین که بدانم وکیل طرف مقابل من، انسانی مسؤل و منطقی است یا شارلاتان و جنجال
برانگیز، مطمئناً زمینه‌ چینی‌های دیگری را در دستور کارم قرار می‌‌دهد. از طریق
همین دیدارها، من به موردهایی برخورد کرده‌ام که انگار شخص مدعی، چندان اصراری بر
پیروزی و یا گرفتن «انتقام» حقوقی از طرف مقابل خود نداشته‌است. اما وکیلش به
مراتب، خشمگین‌تر و انتقام‌جوتر بوده‌است. در آن حالت در می‌یابم که انگیزه‌ها و
عوامل دیگری در آن ماجرا دخالت‌دارند که من باید پیشاپیش خود را برای مقابله و خنثی‌کردن
آن‌ها آماده‌سازم.» انگار در نگاه «گلاره&lt;span style=&quot;font-variant: small-caps; &quot;&gt;»&lt;/span&gt;
با توجه به آن‌که نامش را در سخنانم مطرح‌کرده‌بودم، نوعی همدلی و سپاس، قطره قطره
برجانم می‌چکید. احساس می‌کردم که او و پدرش، دارند حرف‌های تازه‌ای می‌شنوند. با
این تفاوت که پدرش یکسره، از جواب قاطع و صریح من، مقداری جاخورده‌بود. در حالی که
دخترش با نگاهی تحسین‌‌آمیز، واژه‌هایی را که از دهان من بیرون می‌آمد، درخود فرو
می‌داد. لبخندی از مهر و گرمی برلبانش نقش بسته‌بود و انگار با زبان بی‌زبانی می‌گفت
که من اینک در درجه‌ی اول به پیروزی پدرم نمی‌اندیشم بلکه به صلابت رفتار و
توانایی شما در کاری که پیش رو دارید فکرمی‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه دارد&lt;span style=&quot;display: none; &quot;&gt;میز
به من چشم‌دوخته‌بود.‌آمیز آمیز&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 11:42:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و چهارم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«کامشاد اعتمادیان» با آن که از تونل شانزده‌ساله‌ی زمان، در تاریکی‌ها و روشنایی‌های ناامیدی و امید، مدت‌هاست که عبور کرده‌است اما همچنان در پاگردی «چه‌کنم‌های زندگی» گرفتار است. این چه کنم‌ها قبل از آن آن که رنگ و بوی «عشق» به دختری در افق‌های مه‌آلود زندگی داشته‌باشد، نوعی آشتی‌کنان ذهنی با خاطراتی دارد که هنوز عطر آن‌ها را در جان خویش، شناوردارد. بسیاری از اطرافیانش که از آن گذشته‌های دور هیچ چیز نمی‌دانند، از خود می‌پرسند که بر او چه واقع شده‌است که اینک در اوج شکوه جوانی، کار مناسب و موقعیت اجتماعی معتبر، نسبت به زنان و دختران جوانی که در محافل و مجالس به گرد او می چرخند، تا این حد بی‌اعتناست؟»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;سرانجام&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(102,0,51)&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;بر وسوسه‌های درونی خویش غلبه‌کردم و از&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;رفتن به روستای پدربزرگ «نوشین‌دخت» منصرف‌شدم. جای آن نبود که من خود را در معرض برخی حالات و رویدادها قراردهم که هیچ‌گاه آرزویشان را نکرده‌ام. حالات و رویدادهایی که گاه همه چیز را که یادآورگذشته های افسونگر و نوازش‌دهنده‌ی ذهن انسان بوده‌است، یکباره درهم می‌شکند. در واقع در خلوت خویش، توانستم به خود بقبولانم که نرفتن من، می‌تواند در ذهن من، تنها یک نکته را زنده نگاه‌دارد. آن نکته، حضور دختری است که متعلق به ابتدایی‌ترین و در عین حال مقدس‌ترین احساسات نوجوانانه‌ی من بوده‌است. قطعاً این نکته می‌تواند در تداوم زندگی‌ام نیز همچنان در همان غرفه‌ی غریبانه‌ی خویش باقی بماند. این نوع ردپا از خاطره‌ای از آن دست، می‌تواند در هردوره از زندگی، مانند عطری غریب و افسونگر، در تاریک و روشن‌های رویدادها، انسان را نوازش‌کند و در ناامیدانه‌ترین لحظات عمر، روح آدمی را از شوق و نیرو، لبالب‌سازد. اما اگر بدان‌جا می‌رفتم و شاهد برخی برخوردها با اطرافیان نوشین‌دخت و یا حتی با خود او می‌شدم، چه بسا، در تداوم زندگی، خود را از زیبایی یک رؤیای دوردست به کلی محروم می‌کردم. نرفتن من یک نکته در پی‌داشت و رفتنم چه بسا هزاران نکته. عاقلانه آن بود که خود را از فضایی که با «نوشین‌دخت مغربی» گره خورده‌بود، دورسازم. اما این دورساختن، در وجود من، شعله‌ای را نیز خاموش کرده‌بود که خود، چندان توجهی بدان نداشتم. در حالی که از نگاه اطرافیانم چندان پوشیده‌نبود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;این بی‌توجهی من به خانم‌های پیرامونم، آن‌هم خانم‌های جوان، زیبا و پر از جاذبه‌های انکارناپذیر، از نکته‌هایی نبود که به عنوان یک مورد استثنایی تلقی شود. بسیاری از دوستان دوران دانشگاه، عده‌ای از خانم‌هایی که آن‌ها را از دوران درس و مشق می‌شناختم و نیز شمار قابل ملاحظه‌ای از دختران آشنایان و خویشان، این «سرد»ی رفتارم را کاملاً حس کرده‌بودند. واقعیت آنست که سردی رفتار من اگر از لحظه‌ی آغازین هردیدار، آشکارا به چشم می‌خورد، در آنان نیز یک قضاوت قاطع و سریع شکل می‌گرفت. در حالی که برخورد من با خانم‌های جوان، از نظر بسیاری از آنان، حالتی گول‌زننده و چه بسا غیرصمیمی داشت. آن‌ها معتقد بودند که من در نخستین دیدارهایم با همه‌ی خانم‌های جوان، برخوردی گرم، مهربانانه و شوق‌انگیز دارم اما وقتی که آنان می‌خواهند این برخورد را در کانال ارتباط یک «زن» و «مرد» برای تداوم دوستی و یا «عشق» تعبیرکنند و یا جهت بدهند، به کلی ناامید و گاهی خشمگین می‌شوند. بسیاری از این خانم‌ها به دفتر کار من می‌آمدند و به بهانه‌ی تقاضای کار دفتری و یا چیزهایی از این قبیل، با من برخورد می‌کردند و گاه نوع برخوردشان چنان بود که شگفتی مرا نیزبرمی‌انگیخت. بدین معنا که هرگز نمی‌توانستم بپذیرم که شخصیت من تا آن حد مورد توجه آنان واقع شده‌است. گاه این توجه‌ها و مهربانی‌ها و حتی ایثارهای قابل تقدیر را با تردید می‌پذیرفتم و بعضی اوقات، این اندیشه به ذهنم راه می‌یافت که نکند اینان به شکلی مرا آلت دست خویش ساخته‌اند. در حالی که ذهنیت اخیر من کاملاً بی مورد بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در همان گیر و دارها، ماجرایی برایم پیش‌آمد که موقعیت مرا هنوز هم پیچیده‌تر می‌ساخت. موضوع چنان بود که من در یک اختلاف مالی و مِلکی، وکالت شخصی را به عهده گرفته‌بودم که از اهالی شمال کشور بود اما بخش زیادی از فعالیت های تجاری و مالی او در تهران انجام می‌گرفت. خود او نیز، هم ساکن تهران بود و هم ساکن شمال. روزی یکی از دوستانم که در نقطه‌ی دیگری از تهران، دفتر وکالت داشت به سراغم آمد و از من خواهش‌کرد که وکالت آن شخص را به دلیل پیچیدگی موضوع و سنگینی آن به عهده‌بگیرم. من از حُسن نظر او تشکرکردم اما می باید قانع می‌شدم که چرا او خود، وکالت آن شخص را به عهده نگرفته‌است. او برایم دلایلی را ذکر کرد که پذیرفتنی بود اما با وجود این، من اصرارداشتم که مرا از پذیرفتن آن کار معاف‌دارد. هرچند این نکته را نیز برایش ذکرکردم که اگر او در بُرش‌هایی از آن ماجرای حقوقی، به کمک من احتیاج داشته‌باشد، قطعاً دریغی نخواهم‌ورزید. اما او سخت اصرارداشت که من مسؤلیت دفاع از شخص مورد نظر را به عهده بگیرم. حرف آخر دوستم نیز آن بود که:«این کار از آن موردهاست که تو به خوبی از عهده‌‌اش برمی‌آیی. دلایل او برای آن که کار را به عهده‌ی من بگذارد چند چیز بود. یکی از آن‌ها این که من هنوز مجرد بودم و او سه فرزند خُرد و ریز داشت که مرتب هم بیمار می‌شدند و می‌بایست در کار بیمارداری و خانه‌داری نیز به همسرش که کارمند یکی از مؤسسات خصوصی بود کمک‌کند. دلیل دوم او آن بود که در این ماجرا، طرف دعوا، یکی از افراد بسیار متنفذ تهران است که دوستان بسیار پرقدرتی نیز در وزارت‌خانه‌ها و ادارات دولتی دارد. از این‌رو، درگیرشدن با او چندان ساده نیست. دلیل سوم آن‌که شخص طرف دعوا، چند وکیل زبردست هم دارد که یکی از آن‌ها، یک مرد انگلیسی است که سال‌ها در ایران زندگی کرده و راه و رسم کشور ما را به خوبی می‌داند و از عهده‌ی زبان فارسی نیز به خوبی برمی‌آید. دلیل چهارم آن که آن شخص، در مراحل اولیه‌ی این دعوای حقوقی در دادگاه، بر شخص مورد نظر یعنی «اردشیر بهتاج» پیروز هم شده است. اما «اردشیر بهتاج»، نه تنها فرجام خواسته بلکه با دلایلی که ارائه‌داده، تقاضای فرجام کرده و خواسته‌است تا همه‌ی مراحل دادرسی و دادگاه، با پیش‌فرض های دیگری که مدارک آن نیز ارائه‌شده، دوباره از سر گرفته‌شود.» دوستم ادامه‌داد که:«در این ماجرای پیچیده، آن‌چه برای آقای «بهتاج» &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;اهمیت دارد، پیروزی او در این دعوای حقوقی نابرابراست. واقعیت آنست که او در این ماجرا به حقوق کسی تجاوزنکرده‌است. وی در این اختلاف، حتی در پی جبران ضررهای مادی خویش هم نیست. اما در عوض، حاضر است برای تضمین پیروزی خود، تا آن‌جا که امکاناتش اجازه می‌دهد، برای یک وکیل کارآمد و معتبر پول خرج‌کند.» پس از شنیدن حرف‌های دوستم، تقریباً مقاومت خویش را بیهوده یافتم. ناگفته‌ نگذارم که حواله‌دادن کارهایی از این دست به یکدیگر در میان وکلای حقوقی، نکته‌ای غیر عادی نبوده‌است. اما من که در سال‌های آغازین کار خویش، یک‌باره با مراجعه‌ی انبوهی مشتری‌های ریز و درشت روبرو شده‌بودم، احساس می‌کردم که بیشتر از توان خویش، خود را درگیر کرده‌ام. این را نیز ناگفته نگذارم که من باوجود همه‌ی این‌ها نه تنها از کار خود لذت می‌بردم بلکه از توفیق‌هایی هم که برای احقاق حق مراجعان نصیبم می‌شد، احساس اعتماد به نفسم، روز به روز بیشتر افزایش می‌یافت. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و سوم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;از آخرین زمان مشورت تعیین‌کننده‌ی «کامشاد اعتمادیان» با دایی‌اش، اینک شانزده‌سال می‌گذرد. درست است که خیال «نوشین دخت مغربی»، دیرزمانی است که فضای ذهن او را رها کرده‌است اما ردپای آن خاطره‌ها و آرزومندی‌ها همچنان در جان او باقی‌است. او پس از پایان تحصیلاتش در رشته‌ی حقوق و اشتغال به کار به عنوان وکیل برجسته‌ی دعاوی، دیگر حتی از صرافت ازدواج هم افتاده‌است. همین نکته، ذهن بسیاری از اطرافیان وی را به اندیشه‌های دیگری متوجه ساخته که نکند این جوان برومند، از کمبودهای بیولوژیک و یا عاطفی عمیقی در رنج‌است که نه به توصیه‌ی مستقیم و غیر مستقیم پیرامونیان برای تشکیل زندگی مشترک گوش می‌کند و نه خود در پی آنست که به دعوت جاذبه‌های زنانه‌ای که در اطرافش اتفاق می‌افتد، پاسخی پذیرنده بدهد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;انگار حساسه‌ها‌ی ذهنی و عاطفی من پس از گذشت شانزده‌سال، هنوز بر روی همان طول موجی کار می‌کرد که در سن هفده‌سالگی پس از دیدار «نوشین‌دخت» با آن تنظیم شده‌بود. شاید به همان دلیل بود که این دختر بی‌خبر از گرمای های قلب آرزومند من در آن سال‌ها نسبت به خویش، برایم تبدیل به یک رؤیا شده‌بود. یک رؤیای پیچیده، مرموز، شیرین اما دور از دسترس. او در خلال آن‌روزهای تنش و تپش، همه‌ی رؤیاهای زندگی مرا به کلی از آن خود کرده‌بود. حضور او چنان بزرگ، چنان مواج و زندگی‌بخش بود که دیگر آرزومندی‌های انسانی من، به کلی جا خالی کرده‌بودند. می‌توان مجسم‌کرد که انسان در یکی از شب‌های زندگی‌اش خوابی دیده‌باشد لطیف و نوازشگر. خوابی دیده‌باشد پر از زمزمه‌های زندگی‌بخش. در این حالت، باوجود آن که می‌داند آن‌چه بر وی جاری‌شده، در بافت و فضایی کاملاً غیر قابل دسترس قراردارد اما همچنان از عمق جان آرزو‌کند که ای کاش آن‌چه را که با نگاه خواب و رؤیا دیده‌است، واقعیت‌داشته باشد. آری، در خلال سال‌هایی که بر من گذشته‌بود، چهره‌ی او را اگر چه تقریباً فراموش کرده‌بودم اما پرهیب اندام عطرآگینش را در همان ایستگاه قطار در شعاع نور کویری خورشید، همچنان در اعماق جانم، زنده نگاه داشته‌‌بودم. این زنده نگاه داشتن نه برای اثبات وفاداری من نسبت به او بلکه برای نشان‌دادن پیمان عمیق من نسبت به «زیبایی»‌های زندگی بوده‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;این را می‌دانم که «نوشین‌دخت» تنها بخشی از زیبایی‌های زندگی بوده که در برابر من ظاهرشده‌است. آن‌چه برای من اهمیت‌داشته در واقع، نه شخصیتی مانند «نوشین‌دخت» و با همان اسم و رسم و سن و سال، بلکه شخصیتی مانند آن دختر زیبا و معصوم در ایستگاه غبارآلوده‌ی کویر آن‌هم با نگاهی منتظر و نگران، مطرح بوده‌است. او می‌توانست هر دختر دیگری باشد. اما قطعاً می‌بایست سهمی از آن زیبایی جادویی را با خود می‌داشت و گرنه چگونه می‌توانست مرا در دایره‌ی جاذبه‌ی مقاومت‌ناپذیر خویش به اسارت در آوَرَد. من اعتقاد دارم که خصلت «تصاحُب» در انسان، از قوی‌ترین خصلت‌های اوست. انسان در هرکجا که باشد و در هر سن و سالی قرارداشته‌باشد، اگر از چیزی خوشش بیاید، دوست‌دارد در درجه‌ی اول، آن را تصاحب‌کند و یا اگر نمی‌تواند، تلاش می‌ورزد که حداقل در همسایگی آن به سر بَرَد و یا نوعی مالکیت دست دوم نسبت به آن زیبایی برای خود دست و پا‌کند. حتی زمانی که امکان تصاحب چیزی را ندارد، در تلاش است تا امکانات لازم را برای فراهم‌کردن زمینه‌ی تصاحب آن پدیده‌ی زیبا فراهم‌سازد. اگر هیچ‌کدام از آن‌ها میسر نباشد، کوشش خواهد‌کرد تا از طریق مراجعه‌های مجدد و دیدار آن پدیده، &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;بخشی از لذت تصاحب زیبایی را به خود اختصاص‌دهد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;زمانی که مردم در گفتگوهای روزانه این نکته را بر زبان می‌آورند که از دیدن یک تصویر و یا فیلم و یا خواندن یک متن زیبا «سیر» نمی‌شوند، بازتاب آنست که آنان هنوز از طریق خواندن‌ها و یا دیدن‌های اولیه، نتوانسته‌اند آن زیبایی‌ها را جزیی از وجود خویش‌سازند یا به عبارت دیگر، آن را در وجود خویش، حل و هضم‌کنند و از این راه، به شکلی در عمل، مالکیت آن عنصرهای زیبا را در اختیار خویش بگیرند. حتی گاه از زبان برخی افراد با تجربه و مُسِن که در باره‌ی یک دختر یا پسر کوچولو و یا یک حیوان دوست‌داشتنی صحبت می‌کنند، این احساس مالکیت را به این شکل می‌شنویم که می‌گویند: «آن بچه و یا حیوان چنان بامزه، زیبا و دوست‌داشتنی بود که آدم می‌خواست بخوردش!» بیهوده نیست که بسیاری از ثروتمندان کشورهای پیشرفته، گاه حاضرند برای تصاحب یک تابلو بسیار کوچک نقاشی از یک هنرمند و یا مجسمه‌ای از یک مجسمه‌ساز و یا بسیاری پدیده‌های دیگر، مبلغ‌های گزافی نیز بپردازند. برای آنان که دارای چنان امکاناتی هستند و در آتش شوق تصاحب آن پدیده یا پدیده‌ها، می‌سوزند، هیچ قیمتی برایشان گران نیست. البته زمانی که آنان برای خرید برخی از آن‌ها شروع به چانه‌زدن می‌کنند، این نکته آشکار می‌شود که آن‌ها آن‌پدیده یا پدیده‌ها را به هرقیمتی و در هر شرایطی نمی‌خواهند. هرچند آرزوی تصاحب آن را در دل می‌پرورانند. باری، این‌گونه احساس آدمی برای به کف آوردن زیبایی‌ها و لذت بردن از آن‌ها نه سن و سال می‌شناسد و نه جنسیت و ملیت. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اینک که به آن گذشته‌ها می‌نگرم، احساس می‌ کنم که واکنش بسیار ماجراجویانه‌ی من، رنگ و بویی از همین تصاحب انسانی داشته‌است تا آن‌که بتوان آن را یک عشق آتشین و خام نامید. با وجود همه‌ی این‌ها، من همچنان در اندیشه‌ی آن بودم که شاید از راه تصادف، روزی بتوانم او را از نزدیک ملاقات‌کنم. این‌بار نه حتی برای ازدواج بلکه برای آن که در عمل، آن رؤیای شکل‌گرفته در افق‌های دوردست زندگی‌ام را یک‌بار دیگر در قالب واقعیت خاکی ببینم. این را نیز باید بگویم که پس از پایان تحصیلات و شروع به کار وکالت در دفتر تازه تأسیسم، به این اندیشه افتادم که یک‌بار دیگر سری به روستای پدر بزرگ «نوشین‌دخت» بزنم و از طریق آنان، جویای حال او شوم. اما به طور طبیعی، فکرهای مختلفی، مرا از این کار بازمی‌داشت. در همین گیر و دارها با خود می‌اندیشیدم که شاید پدر بزرگ و مادر بزرگ او هر دو فوت کرده‌باشند. در آن صورت کسانی که در آن‌جا زندگی می‌کنند، از خود خواهند پرسید که این مرد چه رابطه‌ای با «حاج ملا حسن و منصوره خاتون» مرحوم داشته‌است که حتی از مرگ آنان بی‌خبر است؟ اگر دوست آنان بوده، باید از مرگشان نیز خبر داشته‌باشد و اگر از دوستان آنان نبوده، پس اینک به دنبال چه چیزی به این‌جا آمده‌است؟ گاه با خود فکر می‌کردم که شاید آن‌ها هنوز زنده‌باشند و درست در همان روزی که من آن‌جا آفتابی بشوم، «نوشین‌دخت» که مطمئناً حالا ازدواج کرده، با شوهر و بچه‌هایش در آن‌جا حضور داشته‌باشد. در آن صورت، آیا من با آن کار، ماجرای فراموش شده‌ای را دوباره به شکلی بسیار خاص و شاید هم نادلپسند، زنده نمی‌کنم؟ درست است که «نوشین‌دخت» &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;از آن‌چه برمن گذشته است، روحش هم خبرنداشته و ندارد. اما چه باک؟ روح من که خبردارد. اگر روح من از حضور او در آن ایستگاه کویری به لرزه درنیامده‌بود، چگونه دو جریان فکری و عاطفی پرتنش، در این سال‌ها می‌توانست در درون من به حیات خود ادامه دهد؟ یکی از آن‌ جریان‌ها، همه‌ی آن فراز و فرودهای روحی من بوده‌است از لحظه‌ی دیدن آن چهره‌ی دوست‌داشتنی و پر از گرمی و جاذبه. دیگری، تصویر خودساخته‌ی من از افت و خیزهای احتمالی در درون «نوشین‌دخت» بوده‌است. انگار این دو پدیده، به شکلی موازی با یکدیگر، در خلال این سال‌ها در درون من، به زندگی خود ادامه داده‌اند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 18:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
