<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گندم‌زاران خاموش           </title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/</link>
<description>شمیم استخری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 17:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و هشتم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«کامشاد» با خواندن یادداشت های«گلاره»، نه تنها گُل از گُلش شکفته‌بود بلکه بیشتر و بیشتر پی می‌بُرد که با انسانی روبروست، عمیق‌تر از آن‌چه می‌نماید. از همین رو، با زبانی سرشار از تقدیس و سپاس، به تلفن همراه وی زنگ زد تا آن‌چه را که در وجودش تلنبارشده‌بود به وی بازگوید. «گلاره» که به کلی با تلفن «کامشاد» غافلگیرشده بود، در آغاز، نمی‌توانست واژه‌های مناسب را برای جواب‌دادن به او پیداکند. احساسات ستایشگرانه‌ اما نه عاشقانه‌ی کامشاد نسبت به «گلاره»، احساساتی کاملاً صمیمی و متقابل بود. آن چه را که «گلاره» می‌گفت، همان بود که او بدان می‌اندیشید. باری، پس از برملاشدن کلاهبرداری بزرگ «ناصر مسرورانی» در خارج از ایران، کامشاد به این اندیشه افتاد تا فردای آن‌روز به سراغ پدر یکی از همکلاسی‌هایش در دوران تحصیل در دانشگاه برود که فردی سالم و قابل اعتماد بود و در دادستانی کل کشور کار می‌کرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;این نکته را به خوبی می‌دانستم که «شبرنگ غمّازان» هیچ نظری نسبت به من‌ندارد. زیرا بدین نکته مطمئن‌بود که من باوجود جوان بودن و جاذبه‌های طبیعی جوانی، آن‌چنان با دختران، برخوردی «غیر جنسیتی» ‌دارم که برای هیچ‌کس، جای شک و شبهه‌ باقی نمی‌گذاشت. شاید به همان دلیل بود که بسیاری از دختران، که معمولاً در برخورد با جنس جذاب و مخالف خویش، نگاه و رفتاری حتی اگر چه متین اما گیرا، لطیف، خواهنده و دعوت کننده از خود بروز می‌دهند، با من رفتاری کاملاً متفاوت و بسیار نزدیک داشتند. حتی باید بگویم که رابطه‌ی بسیاری از آنان، حتی بعد از قطع امیدشان در بُعد زنانه نسبت به من، بسیار صمیمی‌تر می‌شد. فقط می‌توانم گمان‌کنم که آنان احساس می‌کردند که من نسبت به آن‌ها، مطابق با تعبیر و تفسیرهای فرهنگ ایرانی، هیچ‌گونه «خطری»‌ندارم. از سوی دیگر، برای من طبیعی بود که آنان را از دیدگاهی انسانی و نه ملی یا جنسیتی، مورد توجه و احترام قراردهم. باری، من توانستم «شبرنگ» را در مقابله با آن «آقازاده»‌ی سمج که فقط به قدرت و پول «آقا»‌ی خویش تکیه‌داشت، با مقداری راهنمایی‌های فکری و عملی، کمک‌کنم و سرانجام، او را به شکلی پیروزمندانه، از آن مهلکه برهانم. «شبرنگ» با آن‌که دختر متین و پرکاری بود اما از نوعی عدم اعتماد به نفس روحی رنج می‌برد. او تقریباً دلیل آن را نیز می‌دانست. پدرش با وجود آن که مردی تحصیل‌کرده و سالم‌بود اما در مناسبات خانوادگی، فقط او بود که حرف اول و آخر را می زد. تداوم چنان برخوردهایی، زنان و دختران ما را سرانجام در بافتی قرار می‌دهد که اعتماد به نفس و روحیه‌ی پیش‌روانه‌ی آنان، تَرَک برمی‌دارد و برگ‌های درخت پیشتازانه‌ی شخصیتشان، پژمرده می‌شود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;کمک بعدی من به او، در نوشتن و سامان دادن یک مقاله‌ بود که او می بایست بر پایه‌ی رویدادهای اجتماعی، سناریویی را بنویسد و در آن، در عمل، روند یک ماجرای حقوقی را از آغاز تا پایان آن به شکل غیر احساسی برکاغذ بیاورد. من، دور از هرگونه چشم‌داشتی، به او کمک‌کردم تا ساختار آن ماجرا را شکل بدهد و مراحل دعواهای حقوقی را نیز به شکلی منطقی، پیگیری‌کند. البته او نه تنها سپاسگزار من بود بلکه به طور خصوصی نیز اظهارداشته‌بود که اگر کاری داشته‌باشم او می‌تواند از طریق پدرش، آن را برای من انجام‌دهد. تصویری که از پدرش ارائه داده‌بود، آن بود که او از سوی مقامات بالا مورد اعتماد است و کارش را نیز در نهایت درستی و صداقت انجام می‌دهد اما با هرگونه قانون شکنی و ناروایی رفتاری مخالف است و تلاش می‌کند که خود وی، عامل مستقیم چنان رفتارهایی نباشد و یا خویشتن را مانند یک وسیله، در اختیار این و آن قرارندهد. طبق گفته‌های «شبرنگ»، کار پدرش در معرض دید دیگرانی که تماس مستقیم با او نداشتند، قرارنداشت اما نقشی که در بافت اداری و سازمانی کارش بازی می‌کرد، از اهمیت خاص خود برخوردار بود. پدرش اهل جانماز آب‌کشیدن نبود و هیچ میانه‌ای با بند و بست و یا رشوه‌خواری‌های رایج نیز نداشت. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آقای «مهرداد غمّازان» مرا در اتاق خویش پذیرفت و در همان دیدارنخستین، باردیگر سپاس های گرم و دوستانه‌ی خود را به مناسبت کمک‌های بی‌دریغ من به دخترش ابرازداشت. وقتی من وارد اصل موضوع شدم و ماجرای «ناصر مسرورانی» را در دو بُعد، یکی در رابطه با «اردشیر بهتاج» و دیگری در ارتباط با یکی از شیخ نشین‌های خلیج فارس مطرح‌کردم، او نه تنها جانخورد بلکه به نظر می‌رسید که به طور غیر رسمی از همه چیز اطلاع داشت. اما آشکارا گفت که در حوزه‌ی قدرت و یا مأموریت او نیست که کاری علیه «ناصر مسرورانی» انجام‌دهد. تنها راهنمایی غیر رسمی او به عنوان یک دوست آنست که این موضوع و یا موضوع‌هایی از این دست، به شکلی مستند ارائه‌گردد اما بهتر است در مرحله‌ی نخست، در مطبوعات داخل و اگر ممکن است حتی در مطبوعات همان کشور عربی‌زبان، به شکل «شایعه‌ها و شنیده‌ها» مطرح‌گردد. روز بعد و روزهای بعد می‌توان در قالب خواننده یا خوانندگان آن نشریات، اظهارنظرهایی‌کرد که دال بر محکومیت اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی چنین کلاهبرداری‌هایی باشد. خاصه که آن که همه‌ی این موردها، باید به طور بنیادی، بر «قانون» و «قانونمندی» تکیه داشته‌باشد. سپس می‌توان در این زمینه، گزارش‌های مفصل‌تری تهیه‌کرد که هردو ماجرا را به هم گره‌بزند. شباهت هردو ماجرا، دخیل بودن یک شخصیت مشهور اقتصادی در اصل موضوع و&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;سکوت قانون، صرف‌نظر از شاکی خصوصی، از نکاتی است که می‌تواند در گزارش‌های مورد نظر در مطبوعات بیاید. او البته این راهنمایی را نیز کرد که از میان مطبوعات برای تهیه‌ی گزارش مفصل، کدام نشریه‌ی داخلی برگزیده‌شود و برای چاپ مطمئن آن گزارش، بهترین کار، تماس با کدام افراد است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آخرین راهنمایی او نیز آن بود که باید در این‌گونه دعواهای حقوقی در جلسات دادگاه، به حریف متقابل، هیچ‌گونه مجالی داده‌نشود تا او فرصتی برای نفس تازه‌کردن داشته‌باشد. زیرا یکی از ویژگی‌های رفتاری انسان‌ها در آنست که برای ادامه‌ی هرکار یا موضوعی، پس از آن‌که نیروهایشان مورد حمله قرارگرفت، نیاز به تمدید قوا و نفس تازه‌کردن دارند. اگر آن‌ها نتوانند در لحظه‌های به چالش‌کشیده‌شدن، نفسی تازه‌کنند، خیلی زود درهم می‌شکنند. خاصه آن‌که اگر فرد مورد نظر بر این نکته آگاه‌باشد که در آن زمینه‌ی معین، نه تنها بزهکار است بلکه این بزهکاری نیز از سوی عالم و آدم مورد انزجار قرارگرفته‌است.» من از راهنمایی‌های «مهرداد غمازان» تشکرکردم و راهی محل کارم‌شدم. در واقع، دوهفته‌ی دیگر وقت‌داشتم تا همه‌ی آن مقدمات و یا کارهای لازم را انجام‌دهم. آرزو می‌کردم که ای کاش فرصت من بیشتر از آن بود تا با دقت و حوصله‌ی کافی، می‌توانستم همه‌ی آن ریزه‌کاری‌های لازم را که در این گونه کارها، نقش انکارناپذیری دارند، عملی‌کنم. در خلال آن دو هفته، دو سه‌بار با «گلاره» تماس تلفنی داشتم. هم او به من زنگ زد و هم من به او زنگ‌ردم تا از احوال یکدیگر آگاه گردیم. فقط به اختصار به او گفتم که کارها، به همان شکلی که برنامه ریزی‌شده، دارد پیش می‌رود. هرچند با پدرش نه تنها چندین‌بار تلفنی تماس گرفته‌‌بودم بلکه یکی‌دوبار هم یکدیگر را در دفتر من ملاقات کرده‌بودیم تا آخرین صحبت هایمان را با هم داشته‌باشیم و اطلاعاتی را که در اختیار داریم، رد و بدل بکنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و هفتم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پس از آن‌که «کامشاد اعتمادیان»، در جلو خانه‌ی«گلاره»، از او خداحافظی‌کرد، راهی خانه‌شد تا نگاهی به یادداشت‌های افشاگرانه‌ی او بیندازد. او هرگز احساس نمی‌کرد که در آن‌ها اطلاعاتی وجود داشته‌باشد که بتواند در کارهای حقوقی‌اش علیه «ناصر مسرورانی»، وی را کمک‌کند. اما پس از خواندن آن‌ یادداشت‌ها، تازه دریافت که «گلاره» چه اطلاعات ارزشمندی در اختیار او گذشته‌است. اطلاعات مورد نظر، پرده از کلاهبرداری بزرگی برمی‌داشت که «ناصر مسرورانی» در یکی از کشورهای حاشیه‌ی خلیج‌فارس، مرتکب شده‌بود. البته او در این کار، از کمک یکی از شخصیت‌های معروف اقتصادی کشور که همیشه عَلَم پاکی و صداقت را در رسانه‌ها بردوش می‌کشید، برخوردار بوده‌است. شخصیت‌هایی که همیشه شریک دزد و رفیق قافله هستند. جالب آنست که این اطلاعات، از سوی خانم مردی در اختیار «گلاره» گذاشته شده‌بود که شوهرش به کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس در رفت و آمد بوده است. آنان برای سپاس از محبت‌های پزشکی «گلاره» در حق فرزندشان، این اطلاعات را در اختیار وی گذاشته‌بودند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پرسشی که پس از خواندن آن یادداشت‌ها در همان لحظه، ذهن مرا به خود مشغول داشته‌بود، آن بود که آیا «گلاره» به ارزش حقوقی و حتی اقتصادی آن اطلاعات آگاه‌بود که هنگام تحویل‌دادن آن‌ها به من، بسیار متواضعانه و از «بردن زیره به کرمان» صحبت می‌کرد؟ من به سختی می‌‌توانستم باورکنم که «گلاره»، ارزش آن اطلاعات را درنیافته‌باشد. درست است که او دست‌اندرکار مسائل حقوقی نبود اما به عنوان یک انسان عاقل و هوشیار، می‌توانست این نکته را دریابد که وقتی زمین در زیر پای افراد مُجرم با شدت بیشتری بلرزد، ساده نخواهدبود که آن‌ها بتوانند با اعتماد به نفس، کار خود را پیش ببرند. یادداشت‌های مورد نظر، چنان اهمیت‌داشت که من پس از کمی تأمل در باره‌ی عواقب کار برای «ناصر مسرورانی» و نیز این که ما با چه تاکتیک‌های «روحیه درهم‌شکنی» باید با او برخوردکنیم، از شدت شوق، نتوانستم بیشتر از آن صبرکنم و احساساتم را به او انتقال‌ندهم. از این‌رو به تلفن همراهش زنگ‌زدم. وقتی «گلاره» متوجه‌شد که من هستم، کمی یکه‌خورد. ترس او از آن‌بود که شاید در مسیر راه برای من، اتفاق ناگواری روی داده‌است که می‌بایست حتماً او را در جریان‌بگذارم. اما من به او اطمینان‌دادم که چنان چیزی نیست و انگیزه‌ی تلفن من، تنها شادی فوق‌العاده‌ی من از دریافت چنان اطلاعات گران‌بهایی‌ بوده‌ که او در اختیار من گذاشته‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;از او صمیمانه تشکرکردم و تواضع آگاهانه‌اش را مورد ستایش قراردادم. «گلاره» که هیچ‌گونه آمادگی برای تلفن من نداشت، در پیداکردن واژه‌های مناسب، دچار کمبودشده‌بود. حتی خود او به این موضوع اقرارکرد. زیرا وی هرگز انتظار آن‌ را نداشت که من یک‌ساعت بعد از خداحافظی، به او زنگ‌بزنم و با همه‌ی وجودم، گرم و مهرآمیز، از او سپاسگزاری‌کنم. البته کمی بعدتر که خونسردی خود را به دست‌آورد، گفت:«خوشحالم که این اطلاعات می‌تواند به درد کار شما و ما بخورد. اما این را به طور کلی می‌دانم که شاید خود آن اطلاعات نیست که فی‌نفسه می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در به زمین‌زدن حریف متقابل داشته‌باشد. من به ارزش اطلاعات مورد نظر آگاه‌بودم اما به این آگاه نبودم که این اطلاعات افشاگرانه می‌تواند در بافت کار شما، به شکل تعیین‌کننده‌ای مفید واقع‌شود. به باور من، در پیشبرد یک کار مهم، نوع ابزار، نمی‌تواند نقش تعیین‌کننده داشته‌باشد. بلکه آن‌چه تعیین‌کننده‌است، نوع بهره‌وری و اندیشه‌ی کاربردی در بافت‌های مؤثر برای آن ابزار است. اعتقاد من آنست که با این اطلاعات که من به‌دست آورده‌ام و اطلاعاتی که قطعاً شما خیلی بیشتر از من در باره‌ی «ناصر مسرورانی» جمع کرده‌اید، می‌توان یک نتیجه‌ی قطعی‌گرفت و آن اینست که چنین افرادی، به پشتوانه‌ی دلگرمی‌هایی که در مراجع قدرت دارند، باید هنوز هم بیشتر از آن‌چه ما می‌دانیم، فاسدباشند. اما تا زمانی که ما نتوانیم ضربه‌ی خود را در جایی فرودآوریم که حریف را در چاپیدن اموال مردم و تجاوز به حقوق اقتصادی آنان، از نظر روحی فلج‌کند، اطلاعات ما به چیزی نخواهدارزید.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;واقعیت آنست که «گلاره» به چیزی اشاره می‌کرد که من نیز به آن فکر کرده‌بودم اما تا آن لحظه نتوانسته‌بودم به آن اندیشه‌ها، جامه‌ی‌کلام بپوشانم. او به بهترین شکل ممکن، ذهنیت مرا بازگفته‌بود. به «گلاره» گفتم:«خانم «بهتاج» از توضیحاتتان سپاسگزارم. شما چیزی را به بیان آوردید که من در ذهن خود، مزمزه‌اش می‌کردم اما نمی‌توانستم لباس واژه برآن بپوشانم. اگر تعبیر به اغراق‌گویی نکنید، باید بگویم که آشنایی با شما برای من، یکی از موهبت‌های ارزشمند زندگی‌ام بوده‌است. من احترام عمیقی برای درک روشن و زبان رسای شما قائل هستم.» «گلاره» پس از شنیدن حرف‌های من، تنها سخنی که برزبان آورد، این بود:«به یاد داشته‌باشید که احساس من نیز نسبت به شما، کمتر از احساس شما نسبت به من نیست. خوشحالی من در این زمینه، عمیق و سرشار از احترام فراوان نسبت به شیوه‌ی کار و برخورد متین شماست.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پس از پایان گفتگوی تلفنی با «گلاره»، شاید بیش از یک‌ساعت، فقط روی مبل نشسته‌بودم و داشتم در گرمایی که جانم را ازحس زندگی، از حس شکفتن و پرواز، لبالب کرده‌بود، شناور بودم. در آن لحظات، با خود می‌اندیشیدم که اگر زندگی انسان، نقطه‌ی اوجی داشته‌باشد، چنین دقایقی، همان نقطه‌ی اوج است. این بدان‌ معنی‌است که همه‌ی جوهر متراکم زندگی، در آن حس و حال تمرکز می‌یابد تا یکایک سلول‌های قلب و مغز را از موهبتی که انگار می‌خواهد ابدی‌باشد سرشارسازد. حتی اگر این موهبت، ابدی هم نباشد، باز در همان دقایق کوتاه، چنان عمیق، گسترده و شکوفنده است که جز معنای ابدی، هیچ پوشش دیگری را برخود نمی‌پذیرد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در رابطه با فساد تازه کشف شده‌ی زندگی و فعالیت‌های اقتصادی «ناصر مسرورانی»، لازم بود از یک کانال غیر رسمی اما قابل اعتماد و سالم واردشوم و مقداری چند و چون موضوع را ارزیابی‌کنم. از همین‌رو تصمیم‌گرفتم که فردای آن روز با شخصی تماس‌بگیرم که در اداره‌ی دادستانی کل کشور کار می‌کرد. او تقریباً هم سن و سال‌های پدر من بود. آشنایی من با وی زمانی شروع‌شد که دخترش در همان کلاس و رشته‌ای درس می‌خواند که من می‌خواندم. در خلال آن سال‌ها، چندبار اتفاق افتاد که دختر او، به دلیل اعتمادی که به من پیداکرده‌بود، از من کمک های فکری خواست و من نیز در ارائه‌دادن آن کمک های، کمترین دریغی نداشتم. یک مورد از آن کمک‌های فکری، مربوط به شخصی بود که «آقازاده» به حساب می‌آمد و دوست‌داشت با این دختر به علت زیبایی بسیار چشمگیری که داشت، ازدواج‌کند. دختر اما نه تنها او را دوست نداشت که حتی از شخصیت او نیز متنفر بود. این که آن دخترخانم از میان همه‌ی پیامبران، جرجیس را برگزیده‌بود و از وی تقاضای کمک‌کرده‌بود، برای من اگر نه افتخار اما نشانه‌‌ی آن بود که انسان‌ها ما را مرتب و به طرزی مستقیم و غیر مستقیم، زیر نظر دارند و به دایره‌ی ارزیابی‌های خویش می‌کشانند. در این نکته تردید‌ندارم که آن دخترخانم بدان دلیل به سراغ من آمده‌بود که می‌دانست اگر از «چاله»‌ی احتمالی شخص دیگری درآید، به «چاه» من نمی‌افتد. او و دیگر دخترخانم‌های کلاس ما، دیده‌بودند که من رفتار متفاوتی با همه‌ی دخترها داشتم و حتی گاه به قول بعضی از دوستانم، با رفتاری کاملاً «غیرمردانه» نسبت به آنان ظاهر می شدم. هرچند خود من از چنان دیدگاهی به آن پدیدها نه نگاه می‌کردم و نه نگاه می‌کنم. برای من، همه انسان بودند. چه کُرد و &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;چه تُرک، چه دختر و چه پسر، چه فقیر و چه غنی. این دخترخانم، برخلاف شغل پدرش که شغل پراعتباری بود، هرگز در اندیشه و رفتارش، تکیه به مراکز قدرت وجودنداشت. مرکز قدرت او و تکیه‌گاهش، شخصیت مستقل، صمیمی، جوینده و اندیشمند خود او بود. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و ششم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در دیدار «کامشاد اعتمادیان» در مطب «گلاره بهتاج»، قبل از آن که مرکز ثِقل صحبت‌ها بر روی موضوع وکالت باشد، برروی موضوعات پراکنده‌ای است که ذهن این دو انسان جوان را غلغلک می‌دهد. گفتگوهای گرم و صمیمانه‌ی آنان که فقط در بافتی از بده بستان‌های بی‌ادعای انسانی قراردارد، فضای دیدار آنان را هنوز هم بیشتر از پیش، معنی می‌بخشد و لحظات زندگی را از شورمندی و بی‌قراری خاصی لبالب می‌سازد. این بی‌قراری‌ها پیش از آن‌که توان انسان را از او بازگیرد، به او توان و امید می‌بخشد. در این گفتگوی متقابل، «کامشاد» تنها نیست. انگار «گلاره» نیز برگردان مؤنث وجود اوست. برگردان مؤنثی که از شور و شعور، از زلالی و جاذبه، لبالب‌است. چنین به نظر می‌رسد که بازی‌های کور سرنوشت، همیشه بازی‌های تلخ و ناموفق نیست. گاه بازی‌هایی‌است بسیار دوست‌داشتنی، شوق انگیز و زندگی بخش. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در آن لحظه، من بر حَسَب تعارف از او پرسیدم که اگر اتومبیلش را نیاورده است، می‌توانم وی را به خانه‌اش برسانم. «گلاره» جواب‌داد که اتومبیلش در تعمیرگاه است اما ترجیح می‌دهد که مزاحم من نشود. اما من برای باردوم گفتم که اگر دوست داشته‌باشد، با کمال میل، او را خواهم‌رساند. او از محبت من تشکرکرد و نشانی خانه‌اش را در خیابانی در زعفرانیه در اختیار من گذاشت. در میان راه، او بیشتر ساکت‌بود و اگر چیزی هم می‌گفت جواب‌های کوتاهی بود که به حرف‌های من می‌داد. البته معمول برآنست که شخص راننده، بیشتر حالت میزبان را دارد. از همین‌رو، او حالت ساکت‌تری داشت و ابتکار عمل در هنگام صحبت کردن، بیشتر در اختیار من بود. خیابان‌های تهران، خلوت و خلوت‌تر می‌شد. برخی ماشین‌ها خیلی عجله‌داشتند و برخی با خونسردی، خیابان‌ها را در می‌نوردیدند. نفوذ نور چراغ ها که مرتب با کم یا زیادشدن فاصله‌هایشان، کم و زیاد می‌شد و حضور «گلاره»، در ذهن من، فضایی خواستنی، آرامش بخش و آرزوبرانگیز پدیدآورده‌بود. با خود می‌اندیشم که برای خوشبختی‌های عمیق و نوازشگر، نیاز نیست که انسان ثروتمند باشد، نیاز نیست که انسان به خاندان قدرت وابسته‌باشد تا بتواند خوشبختی‌های کوچک و عطرافشان زندگی را اگر چه در یک فاصله‌ی زمانی کوتاه، تجربه‌کند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;در آن دقایق، ذهن و جان من، سرشار از چنان حسی‌بود. وقتی «گلاره» از ماشین پیاده‌شد، با لحنی گرم و صمیمی از من خواست که شام را مهمان او باشم. اما من ترجیح می‌دادم که مهمان ناخوانده‌ی کسی نباشم که هنوز رابطه‌های ما، بر اساس نوعی از محاسبات رفتاری در حال پیشرفت و ژرفش است.&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;از محبت او تشکرکردم. دست‌هایم را به گرمی فشرد و از یکدیگر جداشدیم. در راه برگشت به خانه، ذهن من از دو چیز لبالب بود: «گلاره بهتاج» و «دعوای حقوقی پدرش». با خود می‌اندیشیدم که اگر من در این دعوای حقوقی، با همه‌ی زمینه‌چینی‌های لازم پیروز نشوم، چه بایدکرد. آیا در آن حالت، شکست من در مقابله با چنان حریف فاسد اما قدرتمندی که سرطان وار، به کمک شبکه‌ای از دزدان رسمی و غیر رسمی خویش، بر بسیاری چیزها چنگ انداخته است، مایه‌ی سرشکستگی من و خالی شدن زیرپایم نخواهدشد؟ آیا در آن صورت، «گلاره بهتاج» بازهم با من، همان رفتار گرمی را خواهد داشت که تا این لحظه داشته‌است؟ آیا پدر او از دست من خشمگین نخواهدشد؟ چه بسا این رابطه‌ی گرم، ساده و روینده نیز یکباره به درّه‌ی سرد انجماد سقوط کند و در آن حالت، نه از «تاک» نشان بماند و نه از «تاک‌نشان»! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;گذار از کوچه‌ی چنین اندیشه‌هایی، برای من هم نامطبوع بود و هم دردناک. اما من از اُفت و خیزهای زندگی، این درس را آموخته بودم که نه دیگران را به داربست امیدهای واهی بیاویزانم و نه خود، بدان‌ها آویزان گردم. من نه باغ سبز پیروزی به «گلاره» و پدرش نشان داده‌بودم و نه حتی صحبتی فراتر از توانایی خود بر زبان رانده‌بودم. اگر من به شکلی دقیق و محتاط برآن بودم تا دریافتی واقع بینانه و کاونده از جبهه‌ی دشمن داشته‌باشم، بیشتر از همین‌رو بود. فقط وقتی که انسان می‌داند که در کار او، تاریکی و ابهام، جایی ندارد و به شکلی حرفه‌ای و عاقلانه، همه چیز را در کنار هم می‌گذارد تا زمینه‌ساز یک پیروزی منطقی باشد، در آن صورت چه جای آنست که حتی «گلاره» از دست من آزرده خاطر شود. خاصه آن که او نیز از فراز و فرودهای زندگی فردی و اجتماعی خویش، درس‌ها آموخته‌است. او خوب می‌داند که پیروزی در هرکاری و در هر شرایطی، یک دسته‌گل آماده نیست که با چرخشی در اختیار انسان بگذارند و بعد هم برایش کف بزنند و هورا بکشند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;حتی من نیز به این نکته می‌اندیشیدم و آن‌را به عنوان یک گزینه‌ی غیرعادلانه در برابر خود داشتم که پیروزی حقوقی من و ما، می‌توانست یک طرف قضیه باشد و تسلیم نشدن خاندان «زر» و «زور»، طرف دیگر آن. وقتی افرادی از قبیل «ناصر مسرورانی»، حتی در پناه «قانون» مصونیّت پیدا می‌کنند و در عمل، شماری از قانون‌گذاران شناخته و ناشناخته، در ردیف حامیان او هستند، چگونه می‌توان در عمل، ادعای پیروزی کرد؟ باری، من هنوز نیاز به اندیشه و برنامه‌ریزی‌های دقیق‌تری داشتم. وقتی به خانه‌رسیدم، یادداشت‌های «گلاره» را با دقت و حوصله در برابرم قراردادم که بخوانم. آین یادداشت ها، گذشته از محتوای معنایی خاصشان، بوی وجود او را می داد. بوی دست های او، فکر او و موجی از ذهنیات ناشناخته اما عملاً دوست‌داشتنی او. واقعیت آن‌که برخلاف شکسته‌نفسی «گلاره»، در آن یادداشت ها، دو نکته‌ی تازه و تأمل‌انگیز وجود داشت که من تا آن زمان، نه از آن‌ها آگاه بودم و نه به آن‌ها فکر کرده‌بودم. نکته‌ی اول آن بود که «حاج ناصر مسرورانی» دست به یک کلاهبرداری بزرگ در یکی از شیخ‌نشینان خلیج فارس زده که حتی از چشم‌انداز دادگستری آن کشور نیز تحت تعقیب پلیس قرارگرفته‌است. کلاهبرداری او در آن جا نیز، از همان شکل و شمایل برخوردار‌بوده که در رابطه با «اردشیر بهتاج». این کلاهبرداری‌ها در زمینه‌ی زمین و مستغلات بوده‌است. نکته‌ی بعدی در این ماجرا آن بود که در این کلاهبرداری، «گلاره» از پیوندی صحبت کرده‌بود و یا به عبارت دیگر در آن یادداشت‌ها نوشته‌بود که به یکی از شخصیت‌های بسیار معروف کشور که جایگاهی در شبکه‌ی قدرت اجتماعی دارد، برمی‌گشت. آن شخصیت در عمل تا آن زمان توانسته بود برای خود نه تنها اعتبارهای فراوان اجتماعی دست و پاکند که حتی در بستر خروشانی از اعتبار‌های اخلاقی و انسانی نیز قراربگیرد. البته اطلاعات «گلاره» دقیقاً برگرفته شده از یک نشریه‌ی اختصاصی و داخلی بوده که در همان کشور و در میان افراد معین و معدودی پخش می‌شده‌است. شخصی که این اطلاعات را مستقیماً در اختیار «گلاره» گذاشته بوده، خانمش از بیماران معتقد و دوست‌دار «گلاره بهتاج» بوده‌است. «گلاره» در طول کار پزشکی خود به آن خانم و فرزندش در کشف به موقع یک بیماری خطرناک و معالجه‌ی آن، نقش خداگونه‌ای داشته‌است. از همین‌رو، آن خانم که شوهرش نیمی از هفته را در آن کشور عربی به سر می بَرَد و نیمی را در ایران، خواسته‌بود که در دعوای حقوقی مورد نظر، به خانم «دکتر بهتاج» در مبارزه با «ناصر مسرورانی» کاری انجام دهد. کاری که او برای سپاس از «گلاره» انجام داده بود، پرده برداشتن مستند از کلاهبرداری مورد اشاره بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و پنجم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«کامشاد اعتمادیان» در دیدار با «گلاره بهتاج» سعی برآن دارد که از نقش خویش در پیشبرد کارها، هیچ‌گونه تصویر اغراق‌آمیزی ارائه ندهد. شاید بهتر است بگوییم که او حتی با ارائه‌ی یک تصویر مطابق با واقعیت از خویش نیز مخالف است. او می‌خواهد که نقش خود را کمتر از آن چه که در عمل انجام می‌دهد به نمایش بگذارد. شاید علتش آن باشد که او بیشتر به نتیجه‌ی کار می‌اندیشد تا سر و صدای قبل از آن. «کامشاد» به آن حد از پختگی زندگی رسیده‌است که به طور منطقی بتواند کار خود را پیش ببرد و در برنامه‌ریزی‌هایی که کرده، نه تنها حریف پدر «گلاره» را شکست بدهد بلکه این شکست را به انسانی‌ترین و سالم‌ترین شکل ممکن به انجام برساند. او در میان احساس‌ها و دریافت‌های بغرنجی نیز نسبت به «گلاره» در نوسان است. از یک‌سو، نسبت به او، احساسی از شوق و تپندگی و دلپذیرانگی دارد و از طرف دیگر، به خود هی می‌زند که این احساس را با چیزی به نام عشق درنیامیزد. خود او نمی‌داند که آیا عاشق‌است و یا ستایشگر زیبایی! «گلاره‌بهتاج» از آن زنانی است که نمی‌شود از کنارش گذشت و نسبت به او بی‌تفاوت بود.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پس از شنیدن حرف‌های «گلاره»، احساس‌کردم که در او، این واقع‌بینی به اعتراف، ریشه در تربیت فکری و رفتاری وی می تواند داشته‌باشد. برای او، اعتراف‌کردن به کمبودهای خویش و یا اعتراف‌کردن به توانائی‌های دیگران، قبل از آن که نشانه‌ی «ضعف» باشد، بازتاب «قدرت» تشخیص و واقع‌گرایی اوست. در همان لحظه با آن که وسوسه شدم که پرده از برخی فعالیت‌های غیر رسمی دیگر برای شناسایی توطئه‌های حریف که در راستای تأمین پیروزی ما بر «حاج ناصر مسرورانی» است بردارم اما ناگاه به خود «هی»‌زدم که لطف این برنامه‌ریزی‌ها و جمع‌کردن اطلاعات، زمانی با تمام وجود احساس خواهدشد که من بتوانم در عمل، اموال غصب‌شده و به تصرف عُدوانی در آمده‌ی خانواده‌ی «بهتاج» را به آنان بازگردانم. درست در همین اندیشه بودم که سرم را بی ‌اراده به طرف دیوار سمت راست اتاق برگرداندم. ناگهان چشمم به تابلو زیبا و نسبتاً بزرگی افتاد که از لحظه‌ی ورود، متوجه آن نشده‌بودم. شاید بیش از یک‌دقیقه به تابلو نگاه‌کردم بی‌آن که توجه داشته‌باشم که من در حضور «گلاره» نشسته‌ام. او نیز متوجه این نکته‌شد و برای آن که بتواند صحبت خود را باواکنش من پیوند‌دهد، در معرفی آن گفت که این تابلو را در سفری که با پدرش به بلژیک داشته از یک نقاش «فلاماندی» در شهر «انت ورپن/ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr&gt;Antwerpen&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;» خریده است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«گلاره» ادامه داد:«مرد نقاش در یکی از محلات قدیمی شهر، مغازه یا کارگاه بسیار کوچکی داشت که به نظر می‌رسید که از طریق فروش تابلوهایش، زندگی خود را می‌گذرانَد. این تابلو را او ده سال پیش از آن که ما به آن جا برویم، کشیده‌بود اما تابلو مورد نظر، به طرز مشکوکی ناپدیدشده‌بود. او حتی نشانه‌ای از سرقت هم در مغازه‌اش نیافته‌بود. از این‌رو به تنها چیزی که فکر می‌کرد، آن بود که احتمالاً یکی از خریداران و یا مشتری‌ها، با همدستی یک فرد یا افراد دیگر، در همان زمانی که به مغازه آمده و با او مشغول صحبت بوده، آن‌را به شکل ماهرانه‌ای، دزدیده‌ و از مغازه خارج کرده‌است. اما جالب آن که پس از گذشت ده‌سال، یکی دو روز قبل از بازدید ما از آن مغازه، مرد نقاش، بسته‌ای پستی دریافت می‌کند که محتوای آن، همان تابلو گم‌شده، به اضافه‌‌ی نامه‌ای از فرزند شخص دزد بوده است. در آن بسته‌ی پستی، آدرسی از فرستنده ذکر نشده بوده‌است اما نویسنده‌ی نامه که خود را خانمی ذکر کرده، نوشته‌است که وی پس از مرگ پدرش، در میان یادداشت‌هایی که او از خود به عنوان وصیت‌نامه گذاشته بوده، به یادداشتی برخورده است که در آن ذکر شده که این تابلو به فلان شخص و با فلان آدرس برگردانده شود. پدرش در وصیت نامه‌ی خود نوشته‌ بوده‌است که به دلایلی، پول این تابلو را به صاحب مغازه، بدهکار بوده است. مرد بلژیکی با حالتی شوق‌آمیز اما در عین حال متأثر، از این داستان یاد می کرد. من به او گفتم که حاضرم این تابلو را بخرم. در آغاز، کمی مقاومت‌کرد و آن را اثری دانست که سرنوشت عجیبی داشته‌ و دوست دارد، آن را نزد خود نگاه‌دارد. اما بعد قبول‌کرد که آن را با مبلغ بیشتری نسبت به تابلوهای مشابه خود، به ما بفروشد. تابلو مزبور از آن جهت نظرما را به خود جلب کرده بود که دختری را نشان می‌دهد که از پنجره‌ی خانه‌اش، دارد برای دوست پسرش، دست تکان می‌دهد. دوست پسرش با دوچرخه در حال عبور از آن طرف خیابان‌است و او نیز با حالتی شاد و مشتاق به ابراز محبت دختر پاسخ می‌دهد. من نام این تابلو را «معصومیت و شکفتگی» گذاشته‌ام. در حالی که خود فروشنده و نقاش آن، نامی برای آن انتخاب نکرده‌بود.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;پس از شنیدن این ماجرا، از «گلاره» اجازه خواستم تا از حضورش مرخص‌شوم. «گلاره» نیز می‌خواست به خانه برود و اظهار تمایل‌کرد که اگر عجله نداشته‌باشم با همدیگر، ساختمان مطب را ترک‌کنیم. طبیعی بود که من نه عجله داشتم و نه مخالفتی. حتی اگر این احساس آزارم نمی‌داد که دیروقت‌است و از سوی «گلاره» به چیزی تعبیر نمی‌شد، دوست داشتم ساعت‌ها در کنارش می‌نشستم و از خیلی چیزها با او صحبت می‌کردم. چیزهایی که نه ارتباطی با «ناصر مسرورانی» داشت و نه «کریم سنگستانی». چیزهایی که حتی می‌توانست راز و نیاز عاشقانه نیز نباشد. من نه تنها از عشق فاصله‌ی بسیارداشتم بلکه حتی با چنان راز و نیازهایی که در ذهن بسیاری از جوانان کم سن و سال‌تر خانه می‌کند بیگانه‌بودم. برای من، نشستن در پای صحبت‌های گرم «گلاره» و بودن در حضور عطرآگین او که از آن بزرگی و خردمندی، مهر و دریادلی می‌بارید، می توانسیت یکی از بزرگ‌ترین موهبت‌های زندگی باشد. هرچند دوست‌داشتم با او در زمینه‌های اجتماعی، ادبی، فرهنگی و حتی پزشکی نیز صحبت‌کنم. اما با خود اندیشیدم که شاید وقت این‌کار هنوز فرانرسیده‌است و مهم‌تر از همه این‌که من به دلیل مأموریتی که از سوی او و پدرش دارم، باید مقداری محتاط‌تر عمل‌کنم. شاید زمانی که موضوع وکالت من در ماجرای دفاع از آن‌ها پایان‌گرفت، در آن صورت، می‌توان ادعا‌کرد که دیگر، موضوع ارتباط و یا نشست و برخاست، موضوعی کاملاً شخصی و خصوصی است. هرچند تا آن زمان، تقریباً بیشتر صحبت‌های رد و بدل شده میان ما، در حوزه‌ی کارهای حقوقی و وکالتی بوده‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته باید به این نکته اعتراف‌کنم که نگاه‌ها و برخوردهای «گلاره» به من و با من، این احساس را تقویت می‌کرد که او بیش از پیش دوست‌داشت در کنار من باشد و با من حرف‌بزند. زیرا در همان لحظه‌ای که از او اجازه خواستم تا مرخص‌شوم، در نگاه و لحن او، حالتی بود که با هزار کلام ناگفته می گفت دوست‌دارد بیشتر در کنارهم باشیم. در همین لحظه، او بلافاصله مرا به خوردن فنجان دوم قهوه دعوت‌کرد و از یکی از کمدهای اتاقش، جعبه‌ی بسیار زیبایی که به نظر می رسید جعبه ی شکلات باشد و هنوز بازنشده‌بود، برداشت و روی میزگذاشت. او گفت:«یکی از بیماران من، سه چهار روز پیش، این بسته‌ی شکلات را از ایتالیا از شهر «فلورانس» به عنوان هدیه برای من آورده‌است. دوست دارم در صورت امکان، آن را مزه‌کنید.» آن‌گاه بی‌آن که منتظر جواب منفی یا مثبت من باشد، پس از پاره‌کردن زرورق آن، جعبه را بازکرد و بسته‌ی شکلات را جلو من گذاشت. همین موضوع باعث شد که من نتوانم در جواب او «نه» بگویم. با تشکر، شکلاتی برداشتم و آن را با قهوه‌ی تازه‌ای که برایم ریخته‌بود، خوردم. جالب آن که او برای خود، فقط چند قطره قهوه‌ی مجدد ریخت و دست به شکلات‌ها نزد. با خنده گفتم:«بفرمائید خانم دکتر! این شکلات‌ها سم ندارد!» خنده‌ی بسیار آزرمگینی برلبانش نشست و با مهربانی گفت:«حق باشماست! اما من ترجیح‌ می دهم که قهوه‌ام را تلخ بخورم و شکلات را جداگانه.» به شوخی گفتم :«شاید بیشتر به فکر دندان‌هایتان هستید!» درحالی که همچنان لبخند دلنشینش را بر لب داشت جواب‌داد:« باورکنید که من این‌جوری فکر نمی‌کنم. پزشکان، گاه در مصرف این جور چیزها ممکن است بی‌احتیاط‌تر از دیگر مردم باشند. البته طبیعی‌است که آگاهی شغلی من، در رفتار روزانه‌ام تأثیر مستقیم خود را می‌گذارد اما نه تا آن حد که سر از افراط و تفریط درآورد.» البته من از این جسارت خویش، از او معذرت‌خواهی‌کردم و پس از نوشیدن قهوه، هردو از جایمان بلندشدیم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 13:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و چهارم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«دیدار «کامشاد» با «گلاره بهتاج» در مطب او، بازتاب دیدار دو انسان است که نه تنها از نظر فکری، آدم‌هایی سالم، هوشیار و قابل انعطافند بلکه به یکدیگر نیز نزدیکی‌های بسیار زیادی دارند. انگار در طرح برخی دیدگاه‌ها، این هردو با آن که از خانواده‌ها و تربیت‌های متفاوتی می‌آیند، بر سر یک کلاس درس نشسته‌اند. «گلاره بهتاج» با گرمی و مهر از «کامشاد اعتمادیان» استقبال می‌کند. انگار آن دو، قبل از آن که از طریق یک دعوای حقوقی به هم پیوند خورده باشند از طریق ارزش‌های انسانی عمیقی که در رفتار و شخصیت هر یک از آن‌دو رسوب کرده و بخشی از هستی انسانی و اجتماعی آنان گردیده‌است، با یکدیگر آشناشده‌اند. نکاتی را که «گلاره» در رابطه با نحوه‌ی مقابله با نیروی مخالف در دعواهای حقوقی با «کامشاد» مطرح می‌کند، بازتاب آنست که او گذشته از آن که در کار خود یک شخص حرفه‌ای است، در دیگر زمینه‌های اجتماعی نیز از درک بسیار خوبی برخوردار است.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من با شنیدن این بخش از حرف‌های&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; dir=ltr lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«گلاره»، احساس می‌کردم که او تنها یک‌پزشک نیست. بلکه یک تحلیل‌گر رفتار و تپش‌های اجتماعی نیز هست. باید بگویم که در برخورد اولی که من با وی و در زمانی که همراه با پدرش آمده‌بود، داشتم، آن‌چه را که می‌شد به طور عمده در شخصیت او دید، زیبایی، جاذبه‌ی رفتار دلپذیر، منطق، متانت و اعتماد به نفس او بود. «گلاره» نه عمری طولانی‌داشت و نه در چنان رشته‌ای درس خوانده‌بود که بتواند تاکتیک‌ها و استراتژی‌های درگیری های اجتماعی را مطالعه‌کند. حتی اگر می‌خواسته، عمر کوتاه او که عمدتاً به مطالعات پزشکی گذشته، چنان مجالی را کمتر برای وی فراهم آورده‌بوده‌است. اما گذشته از آن که یک فرد چگونه نظر ما را با توازن رفتار، توازن نگاه و توازن زیبایی به خود جلب می‌کند، آن‌چه که اهمیت دارد، نگاه تحسین‌برانگیز و ستایشگر ما نسبت به آن فرد است. در آن لحظه، من نیز همین احساس را نسبت به «گلاره» داشتم. دوست‌داشتم بی‌هیچ اندیشه‌ای به محدودیت‌های اجتماعی و یا فردی، لب به سخن بگشایم و نه تنها اندیشه‌هایش را تأیید‌کنم بلکه به شکلی که در لحن کلام من چنان احساسی برانگیخته ‌نشود، تحسین و آفرین خود را بدو تقدیم‌دارم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;از طرف دیگر، من که در خلال این سال‌های فشرده‌ی درس و کار و برخورد با انسان های گوناگون، از چنین رفتارهای احساس‌برانگیزانه‌ای دور بوده‌‌ام، نه تنها تمایلی به نشان‌دادن چنان واکنش‌هایی نداشتم بلکه مصرانه می‌خواستم که حتی واکنش‌های اندک من نیز، به چنان ذهنیاتی تعبیرنشود که انگار من مأموریت «کار»ی خویش را از یاد برده‌ام و به چیزی مشغولم که هیچ ارتباطی به مسؤلیت و برنامه‌ریزی دو سویه ی من برای کاری که فراروی خود داشتم، ندارد. این آن چیزی بود که من به شدت از آن اجتناب می‌کردم. این را نیز بگویم که من با توجه به تجربه‌ی خام، فشرده و ماجراجویانه‌ای که از عشق و احساس، در پشت سرداشتم، بیشتر و بیشتر محتاط شده‌بودم. و گرنه من از آن آدم‌ها نیستم که انسان‌ها را آن‌هم شخصیت مواجی&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;چون او را، در چهار چوب مناسباتی بسیار خشک، بی‌روح و سرد به تعبیر بکشانم. با وجود این، به گونه‌ای بسیار مهرآمیز و احترام‌ برانگیز به او گفتم که با یکایک نکته‌هایی که وی مطرح کرده، کاملاً موافقم و تردید ندارم که از دانش و تجربه‌ی او در پیشبرد کارهایم بهره خواهم‌جست. حتی برای وی توضیح‌دادم که اعتراف به دانش و توانایی افراد دیگر، هرگز به معنی آن نیست که ما در جایگاه نادیده‌انگارانه و بی‌اهمیتی قرارگیریم. بلکه به عکس، این نوع اعتراف و کاوندگی، حکایت از آن دارد که ما چگونه می‌توانیم به کشف توانایی‌ها و تعدد نگاه‌های انسانی برسیم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری، «گلاره» دوست داشت به صحبت‌های خود ادامه بدهد و من نیز دوست‌داشتم کلام گرم او را با گوش جان بشنوم:«البته آن‌چه را که من خدمتتان می‌گویم نه بدان معناست که بخواهم خدای ناخواسته، راه و چاه در جلو شما بگذارم. قطعاً این خود شما هستید که شیوه‌ی کارتان را انتخاب کرده‌اید و می‌کنید و به شکلی هم که خود دوست داشته‌باشید، ادامه خواهیدداد. آن چه که از دست من ساخته است، آن است که بتوانم در کنار مسؤلیت حقوقی بزرگی که به عهده گرفته‌اید، اگر به مورد یا موردهای جدیدی از اطلاعات مفید و کارساز بربخورم، در اختیارتان بگذارم.» آن‌گاه او از جاکاغذی روی میزش، پوشه‌ای را برداشت که در آن، مقداری کاغذ قرارداده شده بود. کاغذها را از داخل آن بیرون‌کشید و در حالی که همچنان توضیح می داد،آن‌ها را در اختیار من گذاشت. کاغذهای مورد نظر، در واقع، همان اطلاعاتی بود که به «ناصر مسرورانی» و دار و دسته‌ی او مربوط می‌شد. او آن‌ها را به شکلی بسیار تمیز با کامپیوتر نوشته‌بود. البته در همان لحظه به او نگفتم که من‌هم در طول این چند‌روز، مشغول جمع‌کردن اطلاعات مشابهی در باره‌ی فساد و تبه‌کاری‌های اقتصادی «ناصر مسرورانی»‌بوده‌ام. در این جستجو برای توفیق در دعوای حقوقی مورد اشاره، نه او رقیب من بود و نه من رقیب او. حتی اگر قرار بود که من به بخشی از کارهای تحقیقی و افشاگرانه‌ی خود اشاره می‌کردم، لازم بود که در آن لحظات که «گلاره» از اطلاعات افشاگرانه‌ی خویش در مورد طرف دعوای پدرش صحبت می کرد، من از انجام آن خودداری می کردم تا «کار» من در تقابل با آن‌چه که او انجام داده‌بود، تعبیر نشود و یا حسی از بی‌ارزشی کار وی در فضای صحبت‌های ما ایجادنکند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;قرار برآن‌شد که اطلاعات مورد نظر را پس از دیدارمان و از روی حوصله بخوانم و آن چه را که می توانست مورد استفاده قرارگیرد، مورد استفاده قراردهم. من فقط این نکته را برای «گلاره» توضیح‌دادم که:«استنباط من آنست که «ناصر مسرورانی» و دار و دسته‌ی او، در حال جمع‌کردن همه ی نیرو و امکانات خویش برای زدن یک ضربه‌ی کاری به ما، هستند و ظاهراً نوک تیز این حمله، قبل از آن که متوجه پدر شما باشد، مرا که وکیل او هستم هدف قرارداده است. آنان درست از همان روزی که پدرتان و من قرارداد واگذاری وکالت کارهای ایشان را امضاء کردیم، «کار» خود را شروع کرده‌اند. البته این سرعت انتقال خبرها نشان می‌دهد که آنان در یک شبکه‌ی گسترده‌ی اجتماعی، افراد نفوذی خود را برگمارده‌اند تا اگر اتفاقاتی از این دست بیفتد، دست به کارشوند و مانع توفیق شخص مدعی‌گردند. البته این را نیزبگویم که یکی از شیوه‌های کار آنان آنست که افرادی را مأمور کنند تا با ایجاد ترس و وحشت و حتی تهدید به مرگ، شما را از پیگیری شکایت و مرا از انجام عمل دفاع حقوقی و کاوش در پرونده‌ی سیاه‌کاری‌هایشان بازدارند. خوشبختانه من نیز در همین مدت کوتاه، توانسته‌ام چندنفر از آنان را نه تنها ردیابی‌کنم بلکه حتی دو نفرشان را به دام بیندازم. در این زمینه، هم صدای آنان را ضبط کرده‌ایم و هم تصویرشان را به صورت عکس و فیلم در اختیار دارم. حتی از دو نفرشان به شکلی که پای تهدید هم در میان نبوده‌است، اعتراف گرفته‌ایم که از سوی «ناصر مسرورانی» به آنان پول و وعده‌های مالی دیگر داده شده تا بتوانند مأموریت خویش را وفادارانه و با دلخوشی انجام‌دهند.» «گلاره» که هرگز انتظار آن‌همه توفیق را از سوی من در چنان زمانی کوتاه نداشت، مات و متحیر مانده‌بود. آن‌چه را که من گفته‌بودم، اندکی از بسیاران بود و من حتی اشاره‌ای به شخصیت «کریم سنگستانی» نکرده‌بودم. اما او به شکلی که تحسین، احترام و همدلی عمیقی از نگاه و کلماتش برمی‌خاست، گفت:«الان دارم می‌فهمم که اطلاعات من در برابر کارهایی که شما انجام داده‌اید، بردن زیره به کرمان بوده‌است و نه چیز دیگر. شاید که گفتن آن موقع من، بیشتر برحسب عادت بوده‌است اما حالا، از ته دل آن‌را به بیان می‌کشانم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و سوم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;وکیل جوان و موفق دادگستری،«کامشاد اعتمادیان» با آن که مدت چندانی از کار وکالتش نگذشته، اما در عمل و به‌گونه‌ای جدی، نه تنها سری در میان سرها در آورده‌ بلکه پختگی رفتار، برنامه‌ریزی‌های دقیق و حساب‌شده در حوزه‌ی برخورد با مشتریان و احساس مسؤلیت برای پیشبرد کار آنان، او را بیش از پیش در میان همکاران و دیگر مردم درگیر در دعواهای حقوقی، شهرت و اعتباربخشیده‌است. اینک برخورد او با مشتری تازه‌ و دختر او که مدتی پیش، کار دعوای حقوقی خود را با یکی از حریفان پرنفوذ خویش به وی واگذاشته، کار او را حال و هوای دیگری بخشیده‌است. «کامشاد» احساس می‌کند که «گلاره بهتاج» دختر «اردشیر بهتاج»، از چنان جاذبیت فکر و رفتار برخوردار است که به سادگی نمی‌تواند او را از سرسرای ذهن خویش کنار بگذارد. ظاهراً کششی از همین دست، در رفتار «گلاره بهتاج» نیز آشکار است. آنان قرار است همدیگر را در مطب «گلاره» ملاقات‌کنند. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;من برنامه‌ی رفتنم را چنان تنظیم‌کردم که رأس ساعت نُه در مطب «گلاره» باشم. البته در شهر تهران، این‌گونه تنظیم‌کردن‌ها کاملاً بی‌معنی‌است اما از آن‌جا که فرصت‌ کافی‌داشتم، با محاسباتی که از نظر راه بندان و غیره کردم، توانستم ده دقیقه زودتر از حد معمول به همان خیابانی واردشوم که مطب او در آن قرارداشت. اما به طور طبیعی، سرم را در خیابان به ویترین مغازه‌ها و آمد و رفت مردم چنان گرم کردم که ساعت مقرر فرارسد و بعد وارد مطب وی شوم. خانمی که مسؤلیت پذیرش بیماران را برعهده‌داشت، گفت که خانم «دکتر بهتاج» منتظرتان هستند. ظاهراً «گلاره» به او گفته‌بوده‌است که آقایی با چنان مشخصاتی، ساعت نُه خواهدآمد. منشی‌اش کوبه‌ای به در اتاق «گلاره» نواخت و در حالی که در را نیمه‌باز گذاشته‌بود، آمدن مرا به او اطلاع‌داد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آیا منشی «گلاره» با افرادی از این‌دست و آمدنشان به مطب رئیس خود، عادت و آشنایی‌داشت؟ بی‌تردید، او می‌دانست که من «بیمار» نیستم. پس در آن صورت باید یا پای معاملات ملکی در میان باشد که بسیاری از پزشکان در مطبشان بدان مشغولند که البته «گلاره» چنان گرایشی را در هنگام واگذارکردن دعوای حقوقی پدرش به من از خود نشان نداده‌بود و یا شاید تصور می‌کرد که من یکی از همان کسانی هستم که به عنوان نماینده‌ی شرکت‌های دارویی و به دست‌آوردن «درصد»‌های خاص از این مطب به آن مطب می‌روم. در غیر این‌صورت، آیا این خانم منشی، می‌توانست مجسم‌کند که در دوردست‌های افق این دیدار، نوعی جاذبه و مهر برای کشف بیشتر دنیای درونی من و «گلاره» نهفته‌است؟ شاید هم جوانه‌های مهری عمیق و زندگی‌بخش در حال رشد بود که چه بسا امکان داشت، دیر یا زود، سر از عشقی آتشین درآورد. عشقی آتشین از سوی یکی از طرفین به آن دیگری. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری، صرف‌نظر از تفکراتی از این‌دست که می‌توانست ذهن منشی «گلاره‌بهتاج» را فرابگیرد، واقعیت آن بود که من داشتم به داخل اتاق او راهنمایی می‌شدم. «گلاره» با متانت پزشکانه‌ای از پشت میزش برخاست، به دم در آمد و با لبخند و شوق، دست های مرا به گرمی‌فشرد. در اتاق کارش، روسری بسیار کوتاه آبی‌رنگی به سرداشت که همرنگ کت و دامنی بود که تنش را زینت می‌داد. در حالی که روپوش سفیدرنگ کارش را همچنان برتن‌داشت. البته دکمه‌های روپوشش کاملاً بازبود و بلوز آبی‌رنگ آرامش‌بخشی، بالاتنه‌اش را پوشانده‌بود. وقتی که چهره‌اش را دیدم و دست‌های گرم و لطیفش را با احتیاط فشردم، احساس‌کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده‌‌است. جالب‌تر از همه آن‌که «گلاره» به سادگی، اما با حالتی کاملاً عادی و آرام، روسری‌اش را از سر برداشت و روی یکی از صندلی‌های بغل دستی‌اش گذاشت. البته معمول بر این است که آدم‌ها برای نشان دادن خشم خود و یا بی‌اهمیت جلوه‌دادن آن روسری، گاه آن را به گوشه‌ای پرت می‌کنند تا خستگی روحی خود را از دست آن به نمایش بگذارند. اما او چنان نکرد. حس غریبی مرا فراگرفته‌بود. غریب اما دوست‌داشتنی و بهشتی. رفتارش چنان در من حسی از اعتماد به او را برمی‌انگیخت که دوست‌داشتم دور از مصلحت‌طلبی‌های مناسبات اجتماعی، در کنارش بنشینم و از زندگی و فردای آن با او صحبت کنم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;من و او آنقدر جوان بودیم که هنوز فرداهای بسیاری را در برابر خود داشتیم. بخش زیادی از آینده فقط دست‌نخورده باقی مانده‌بود اما دیر یا زود با رفتار ما می‌توانست به شکل‌های گوناگون رقم بخورد. انگار از نگاه، حالات و حرکات او، نه تنها شعور و تپندگی که دعوت به آرامش، در آهن‌ربای مقاومت‌ناپذیری زبانه می‌کشید. این‌بار به جای آن که به پشت میزش برگردد، مرا دعوت به نشستن در پشت میز مستطیل‌شکل دیگری کرد که در یک‌طرف اتاقش گذاشته‌شده‌بود. در اطراف این میز، هفت هشت صندلی چیده‌شده‌بود. اتاق کارش تقریباً بزرگ بود و وجود میز مورد نظر هیچ تباینی با میز کار وی و حتی تختی که بیماران باید برای معاینه روی آن دراز بکشند نداشت. روی میز، مقداری شکلات و چندتا شیرینی خشک، همراه با دو فنجان چینی قهوه‌ای و فلاسک نقره‌ای رنگ قرار داده شده‌بود. با حالتی بسیار خودمانی و مهرآمیز پرسید که آیا قهوه دوست دارم؟ جواب من مثبت‌بود. وقتی که برای من قهوه را ریخت، فوراً از یخچال تمام‌قدی که درگوشه‌ی اتاق قرارداشت، ظرف شیری را بیرون آورد و دعوت‌کرد که اگر دوست دارم می‌توانم در قهوه‌ام بریزم. به او گفتم که وقت تنگ است و شما از صبح مشغول سر و کله‌زدن با بیماران مختلف بوده‌اید. ترجیح می‌دهم اطلاعاتی را که صحبت می کردید، در صورت تمایلتان هرچه زودتر دریافت‌دارم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;او گفت:«واقعیت آنست که این اطلاعات برای من چندان تازه نیست. زیرا همان روز که با بابا به خدمتتان آمده‌بودم، به پاره‌ای از آن‌ها تا حدی آگاهی‌داشتم اما به علت عدم شناخت از شخصیت شما، و مطمئن نبودن به صحت اطلاعات مورد نظر، ترجیح‌دادم که چندروزی روی آن‌ها تأمل‌کنم و از میزان درستی و یا نادرستی آن‌ها از سوی برخی از منابع بی‌طرف دیگر، آگاهی دقیق‌تر پیداکنم. درست است که در این دعوای حقوقی، این پدرم است که از نظر قانونی، طرف مقابل «ناصر مسرورانی» است و همچنین این اوست که رسماً شما را به عنوان وکیل خویش انتخاب کرده‌است اما او همه چیز را عملاً در اختیار من گذاشته و هیچ کاری را حتی اگر قرار باشد انجام بدهد، بدون مشورت با من، انجام نمی‌دهد.» «گلاره» آن‌گاه به نکاتی اشاره‌کرد که دقیقاً در راستای همان سیاستی بود که من برای کسب توفیق در کار خویش انتخاب کرده‌بودم. او سخنان خود را چنین ادامه‌داد:«البته گفتن این حرف‌ها در برابر شما که خود به کار وکالت مشغول هستید، چیزی جز زیره به کرمان بردن نیست اما به هرصورت، باور من آنست که در یک دعوای حقوقی، قبل از آن که وکیل و یا یکی از طرفین دعوا به این نکته بیندیشد که بخواهد اسناد و مدارک لازم را برای نشان‌دادن حقانیت خود جمع بکند، بهتر است در اولین خاک‌ریز، نقاط ضعف و سیاهکاری‌های طرف مقابل را در برابر دید خود او بگذارد. جمع‌کردن اسناد و مدارک با برچسب اتهام به این و آن زدن، دو مقوله‌ی کاملاً جداگانه هستند.» من حتی دلم نمی‌آید که به منفورترین شخص، کوچک‌ترین اتهامی را که ریشه در واقعیت ندارد نشانه‌روم. از طرف دیگر وقتی که ما مطمئن‌هستیم که شخص مقابل ما، مرتکب چه سیاه‌کاری‌ها و خلاف‌های اقتصادی شده‌است، در آن صورت باید خود را برای حمله‌‌ی ویرانگر درونی و روحی به او آماده‌کنیم. این کار اولین مزیتی که دارد آنست که طرف مقابل را وادار به کسب موضع دفاعی می‌کند. وقتی او بخواهد بخشی از نیروی خود را صرف آن بکند که از زیر علامت سؤال خارج‌شود، قطعاً توان آن را نخواهدداشت که با تمام نیرو به طرف مقابل خود حمله‌کند. این کار، وی را در چنان شرایطی قرار می‌دهد که نه تنها نیرویش تقسیم می‌شود بلکه آهسته آهسته از درون نیز دچار ریزش می‌‌گردد. این نکته را نیز باید بگویم که در عمل، زیاد بودن اطلاعات ما از نقاط ضعف دشمن نیست که حرف آخر را می زند بلکه نحوه‌ی طرح آن‌ها از سوی ماست که می‌تواند طرف مقابل را در حالتی قراردهد که از نظر روانی، خود را در آستانه‌ی سقوط ببیند. گردآوری اطلاعات گوناگون از خلاف‌کاری&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;دشمن، در دست ما، برگ‌های برنده‌ی متفاوتی را قرار می‌دهد اما در ارائه‌ی این برگ‌های برنده باید نهایت دقت را کرد که انسان آن‌ها را مانند بارانی بر سر و روی او نریزد بلکه باید با برنامه‌ریزی‌های دقیق، آن‌ها را برگزیند و در جای مناسب و «کاری»، مورد استفاده قراردهد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و دوم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;آیا«کامشاد اعتمادیان» عاشق شده‌است؟ آن‌هم عاشق خانم جوان، پرقدرت و ثروتمندی همچون «گلاره بهتاج»؟ ظاهراً همه‌ی قرائن رفتاری، حکایت از تحولی غیر منتظره در دنیای درون او دارد. اما از طرف دیگر، صحبت‌های وی، ساز دیگری می‌نوازد. توصیفش از حس و حال درونی خود، توصیف کسی است که انگار از کنار کوهی از آهن‌ربای حس و عاطفه، در حال عبور است اما در لحظه‌ای که می‌خواهد به آن حس و حال درونی، نامی بگذارد، ناگهان سر از هفده‌سال پیش در می‌آورد که دل به کسی بسته‌بود که حتی نگاهش برای یک لحظه نیز به طور مستقیم در نگاه او نیارامیده‌بود. در آن زمان، هر دو قبل از آن که دو جنس مخالف باشند، دو فرشته ی مؤنث و مذکر بودند تا دو عاشق دلخسته. چنین به نظر می‌رسد که او با مقایسه‌ی حس و حال امروز خویش با آن گذشته‌ی دور، می‌خواهد بگوید که او عاشق «گلاره‌بهتاج» نیست بلکه تحسین‌کننده‌ی توانایی‌های اوست. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری، به دنباله‌ی گفتگوی تلفنی او با «گلاره»، توجه می‌کنیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;به «گلاره» گفتم که در این چندروز، سفرکوتاهی به یکی از شهرستان‌ها داشته‌ام و اینک برگشته‌ام. دلم نمی‌خواست به او می‌گفتم که از لحظه‌ی توافق بر سر پذیرفتن دفاع از پدر او در دعوای حقوقی‌اش با یکی از افراد پرنفوذ اقتصادی، من تمام نیرویم را روی آن کار تمرکز بخشیده‌ام تا بتوانم هم سریع‌تر و هم مطمئن‌تر از عهده‌ی آن کار برآیم. اگر چنین می‌گفتم، شاید که او فوراً این پرسش را مطرح می‌کرد که این چگونه دفتر وکالتی‌است که گویا تا این لحظه هیچ‌کاری نداشته‌است که انجام دهد و اکنون که یک مشتری نان و آب‌دار به تورش خورده، دیگر سر از پا نمی‌شناسد و تمام توان خود را روی آن تمرکز بخشیده‌است. آیا دعوای حقوقی پدر او با «ناصر مسرورانی»، مهم‌ترین دعوای حقوقی در میان دیگر دعواهای حقوقی پذیرفته‌شده از سوی من بوده‌است؟ شاید او می خواست بداند که آیا پدرش برای این موضوع که من همه‌ی وقتم را یک‌سره به آن اختصاص داده‌ام، پول بیشتری می‌پرداخت؟ هرچند او خود در عمل یکی از کسانی بود که آگاه شده بود که این وکالت من برای آنان چه هزینه هایی دربردارد. از طرف دیگر، چه بسا ممکن‌بود برای یک لحظه باخود می‌اندیشید که شاید این خوش‌خدمتی آغازین من برای اختصاص دادن تمام وقتم در طول چندروز اخیر، به خاطر آن بوده که گوشه‌ی چشمی به او نشان داده‌باشم. شاید هم او به هیچ یک از این گزینه‌ها نمی‌اندیشید و &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;تنها به این نکته فکر می‌کرد که احتمالاً روال کار من چنان است که در آغاز پذیرش هردعوای حقوقی، دست‌کم برای به راه ‌انداختن چرخه‌ی کار، نیاز به آن داشته‌ام که روی موضوع مورد نظر، بیشتر از حد معمول کار کنم تا دعوای حقوقی مزبور، بتواند در مسیر قانونی و طبیعی خود بیفتد و مراحل بعدی آن، به شکل راحت‌تر و کم‌دردسر تری طی‌گردد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;راستی چرا نباید حقیقت موضوع را با او درمیان می‌گذاشتم که من در آن چند روز، تمام کارهای دیگرم را به کلی کنارگذاشته‌بودم تا بتوانم در عمل، آن دعوای حقوقی را که پای «گلاره» نیز به طور غیر مستقیم در میان بوده‌است، به شکلی حرفه‌ای و توفیق‌آمیز پیش ببرم؟ شاید اگر او، آن روز با پدرش به دفتر کار من نیامده‌بود و من حتی اطلاع‌داشتم که «اردشیر بهتاج» چنان دختری دارد، مطمئناً که واکنش من همان بود که در خلال سال‌های اخیر، نسبت به بسیاری از زنان و دختران، از خود نشان داده‌بودم. اما وقتی که «گلاره» را از نزدیک ملاقات‌کردم حسی در من فراروئید که می‌خواست دست‌کم در نگاه این خانم جوان و جدی، نشان‌بدهد که من انسان شایسته‌ای هستم. برخورد سرشار از اعتماد به نفس و بسیار ساده‌ی «گلاره» که هرگونه بازی‌های زنانه را در برابر مردان جوان از او دور می‌ساخت، در من حسی از خودبیداری و احترام را&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;به چالش طلبیده بود. آیا به راستی، او تافته‌ی خاص و متمایزی بود که نمی‌شد با دیگر زنان و دختران جوان مقایسه‌اش‌کرد یا آن که من با توجه به ازدست‌دادن نیروی جهت‌یابی‌ام در حوزه‌ی عواطف و احساسات، به کلی از چنین مسائلی غافل شده‌بودم. راستی آیا واکنش‌هایی از این‌دست، نوعی بازگشت به همان غریزه‌ی حیوانی نبود که فرد مورد نظر، می‌خواهد در نگاه یک جفت احتمالی و یا حتی غیر احتمالی، در اطراف شخصیت خویش، تارهای درخشانی از توانایی و دانایی ببافد؟ نمی‌دانم. اما هیچ احتمالی را دور نمی‌دانم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;اگر من به همه‌ی پیچیدگی‌ها و صفحات ریز و درشت شخصیت خویش آگاهی و احاطه‌داشتم، قطعاً بهتر می‌توانستم در این زمینه اظهار نظرکنم. اما وقعیت آنست که من هرمقدار پخته‌تر می‌شدم، خود را در حوزه‌ی شناخت از خویشتن، خام‌تر می‌دیدم. شاید این نکته تنها اختصاص به من نداشته باشد. این مورد، در واقع، به نوعی شامل همه ی آدم ها می گردد. باری، پس از آن که از تلفن‌کردن‌های او تشکرکردم، با خود اندیشیدم که اگر شخصیتی چون او در آن‌سوی خط تلفن نبود، شاید این نکته را مطرح می‌کرد که:«ما در اضطراب این دعوای حقوقی، خواب و قرار خویش را از دست‌داده‌ایم و شما حتی قبل از آن که پرونده‌ی ما را بگشایید به مسافرت می‌روید؟» اما شنیدن چنین سخنانی، فقط یک تصور باطل و دورافتاده‌بود. به نظر می‌رسید که «گلاره بهتاج» خوددارتر و عمیق‌تر از آن بود که بخواهد لب به چنان سخنانی بگشاید. اما از طرف دیگر، در جواب من گفت که غرضش از چند تماس مکرر تلفنی، گذشته از احوال‌پرسی و تشکر از آخرین دیداری که میان ما صورت گرفته‌بود، آن بوده که به مقداری اطلاعات تازه دسترسی یافته است که اگر تمایل داشته‌باشم می‌تواند در اختیارم بگذارد. در آن چندروز، باوجود آن که روی پرونده‌ی پدرش زیاد کار کرده‌بودم و در عمل، حتی سنگینی و گذشت زمان هم، رد پایی در وجودم نگذاشته‌بود اما با شنیدن صدای گرم و دلنشین «گلاره»، ناگهان احساس‌کردم که همه‌ی خستگی‌های جهان که در اعماق جانم انباشته‌شده‌بود، یکباره از تنم رخت بربسته است. این نکته نشان می داد که من دوست‌داشتم برای تجدید قوا، با کسی دیدار داشته‌باشم که نامش «گلاره بهتاج»‌بود. انگار او می‌توانست حتی با دیداری بسیار کوتاه، همه‌ی آن خستگی‌های سنگین و غبارآلود را از جانم بازستاند. قبل از این که او چیزی بگوید، پیشدستی کرده، گفتم اگر مزاحم نباشم، آدرس مطبتان را بدهید تا خدمت برسم و اطلاعاتی را که در اختیار دارید، دریافت‌کنم. با شنیدن پیشنهاد من، انگار به او هدیه‌ی بسیار گران قیمت و غیرمنتظره‌ای داده‌باشند، با لحنی سرشار از گرمی و مهر، از این دیدار استقبال‌کرد. گفت که او شب‌ها تا ساعت نهُ یشتر کار نمی‌کند. تا من به مطبش برسم، در واقع ساعت کارش نیز به پایان رسیده‌است. او حتی با همان سادگی و قاطعیتی که دیده‌بودم گفت:«اگر تمایل داشته‌باشید می‌توانید به خانه بیایید. من مستقل از پدر و مادرم زندگی می‌کنم. درست است که زندگی مجردی دارم اما از عهده‌ی پذیرایی مهمانانی مانند شما که اهل تشریفات نیستند، برمی‌آیم.» اما من برای رفتن به خانه‌اش پوزش‌خواستم و گفتم که این آمدن را به وقت دیگری موکول می‌کنم که هم او فرصت کافی داشته‌باشد و هم من. او بامهربانی و بزرگواری گفت:«اختیار باشماست. من منتظرتان می‌مانم. اگر هم «بیمار» داشته‌باشم، شما حوصله خواهیدکرد و لحظاتی منتظرخواهید‌ماند.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;ادامه‌دارد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 22:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهل و یکُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«کامشاد اعتمادیان برای توفیق خویش در دفاع از موکلان
خود در جامعه‌ای که همه چیز بر بند و بست، نادرستی و مناسبات خاص افراد قدرتمند
اقتصادی و سیاسی با یکدیگر بناشده‌است، ناچاراست از امکاناتی بهره ‌بجوید که او را
در نبرد پیچیده و گاه نامرئی با ناروایی‌ها و نادرستی‌ها از پانیندازد. اگر چنین
نکند، میدان، برای همان کسانی آماده‌ می‌شود که افراد ضعیف‌تر از خویش را در زیر
پاهای خود له می‌کنند. البته او به این نکته توجه‌دارد که اصول اخلاقی معتقد بدان
را به هیچ قیمتی زیرپا نگذارد و دچار آلودگی‌های گزنده و ویرانگر رفتاری و یا فکری
نگردد. بهره‌گیری او از امکانات و اطلاعات «کریم سنگی» در مقابله با «ناصر مسرورانی»
که وکالتش را «سهام‌الدین ضیمران» به عهده گرفته‌است، در راستای چنین تفکراتی است.
توصیف او از شخصیت فردی چون «کریم سنگی» و نقش دلالانه‌ی او با افراد گوناگون،
بازتاب این نکته‌است که او به شکلی آگاهانه وارد میدان گردیده‌است.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;حس غریبی به من دست داده‌بود. «گلاره»، آن دختر پانزده
شانزده ساله‌ای با نام «نوشین‌دخت مغربی» نبود که در ایستگاه کویری تهران مشهد، در
سن شانزده سالگی، دل خام و زلال مرا ربوده‌بود بی‌آن‌که خود در این ربودن، نقش
آگاهانه‌ای داشته‌باشد. او پزشک آگاه، زیبا، جدی و بسیار عاقلی بود که در حرکات و
رفتارش، کوچک‌ترین نشانه‌ای از توجه به مردان در بُعدی که ما از نظر فرهنگی بدان
عادت‌داریم، دیده نمی‌شد. باخود اندیشیدم که آیا در رابطه با دعوای حقوقی پدرش با
«ناصر مسرورانی»، اتفاق تازه‌ای افتاده‌است که او خواسته به شکل خونسردانه و بی‌اعتنایانه‌ای
سراغ مرا بگیرد؟ حتی به این بُعد اندیشیدم که شاید رفتار کلامی او در قبال منشی
من، رفتاری آگاهانه و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;از سر بی‌اعتنایی
بوده تا در ذهن این خانم جوان که در دفتر من به کار مشغول است، ذهنیات مشکوکی را
برنیانگیزد که کم‌کم بدل به شایعه‌شود و پس از مدتی، در ذهن بسیاری از مردم، به
عنوان حقیقت مطلق به جلوه درآید. آیا «گلاره» در خلال این چندروز، در ذهن خود، به چنان
ذهنیاتی که مهر و دلبستگی می‌تواند ستون فقرات آن باشد، میدان داده‌است که اینک
دیگر، هرگونه مقاومت بیشتر در برابر دل بی‌تاب خویش را بی‌ثمر احساس کرده‌است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;در جنان فضایی که من به سر می‌بردم، هرگونه اندیشه و
گزینه‌ای که ذهن من امکان راه‌یابی بدان‌ها را می‌داشت، می‌توانست از آسمان تصورات
و احساساتم بگذرد. با خود می‌اندیشیدم که شاید هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده‌است و او بدان‌طریق
خواسته‌است از پیشرفت کارها اطلاعاتی کسب‌کند. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;حس غریب من اما همچنان به قوت خود باقی بود. این
نخستین‌بار نبود که زنان جوانی به دفتر من زنگ می‌زدند و با هزاران نشانه‌های
مرموز و آشکار، علاقه‌ی خویش را به دیدار من ابراز می‌کردند. من در برابر هیچ‌کدام
از آن‌ها، گرفتار آن حس غریب نشده‌بودم. آن حس، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نه عشق بود و نه بیگانگی. نه «نوشین‌دخت مغربی»
بود و نه عابری که انسان می‌توانست بی‌تفاوت از کنارش بگذرد و لحظه‌ای بعد، حتی
چهره‌اش را هم به یاد نیاورد. «گلاره» در خلال همین چندروز و رفتار آمیخته با
استقلال فکر، صبوری و احترام، برای من نمادی از ارزش‌های فکری و رفتاری شده‌بود.
طبیعی است که وقتی این ارزش‌ها در جایی به نام «حس» و «اعتنا» جمع گردند، در درون
آدمیزاده، موجی از تپندگی و گرمی به وجود می‌آورند. من در طول زندگی سی و سه ساله‌ام،
هرگز گرفتار چنان حسی نشده‌بودم. نه در رابطه با «نوشین‌دخت» و نه در رابطه با
دختران و زنان جوانی که به بهانه‌های گوناگون، در خلال این سال‌های اخیر، سراغ مرا
گرفته‌اند و به بهانه‌ی دعواهای حقوقی ریز و درشت که در عمل وجود خارجی نداشته،
خواسته‌اند که باب مراوده و دوستی را با من بگشایند. شگفت آن‌که، سردی و بی
اعتنایی «مردانه»‌ی من نسبت به آنان با توجه به آن‌که می‌دانستند من مجرد هستم و
حتی نامزدی هم ندارم، برای آنان باورنکردنی و غیرعادی می‌نمود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ناگفته‌نگذارم که این‌جا و آن‌جا می‌شد از لابلای کلمات آنان
به این اندیشه دست‌یافت که ظاهراً همگی متقاعدشده‌اند که من از نظر بیولوژیکی دارای
مشکلات جدی هستم. و گرنه چه دلیلی دارد که احساسات مردانه‌ام در رابطه با آن‌همه زنان
زیبا، تحصیل‌کرده و شاغل و یا حتی ثروتمند، از خواب خرگوشی خویش بیدار نشود. البته
من چنان گمانی نداشتم. هرچند از نگاه دیگران، این نکته، یک واقعیت انکارناپذیر
بود. در حالی که من خود می‌دانستم که چه علت‌های خاص روانی در پشت این واکنش من
پنهان شده‌است. من به این نکته واقف بودم که «نوشین‌دخت»، در خلال آن سال‌های تخیل
و جادو، تمام نیروی دورپرواز و ناآرام مرا از من گرفته‌بود. او بیشتر از حد ممکن، بی
آن‌که خود بخواهد و یا بداند، مرا به اندیشه واداشته‌بود تا در اوج خام‌اندیشی‌های
کم‌سالانگی، به افق‌های کشف و ماجرا پابگذارم. گذشته از همه‌ی این‌ها، من هنوز در
اعماق جانم، «نوشین دخت» و تقدس عاشقانه‌ای را که او در ذهن من ایجاد کرده‌بود از
یاد نبرده‌بودم. اما اینک خود را در فضایی سرگیجه‌مانند حس می‌کردم. سرگیجه‌ای که
دوست داشتم در همان‌جا بمانم و از لذت مستی ‌بخش آن حالت، تا ابدیت لذت‌ببرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;باری از منشی‌ام «پیمانه خاشع» تشکر کردم و موضوع را به
ساده‌ترین شکل ممکن در حضور او پایان‌دادم. در ته دل دوست‌داشتم از «پیمانه» می‌پرسیدم
که آیا خانم دکتر «بهتاج» چیز دیگری نگفت که شما فراموش کرده‌باشید؟ یا بر نکته‌ی
خاصی انگشت نگذاشت که شما لازم بوده‌باشد به من یادآوری‌کنید؟ &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اما من می بایست مرزهای رفتاری خود را با افراد
پیرامونم به درستی تشخیص می‌دادم و گامی فراتر از آن مرزها برنمی‌داشتم. درست است
که در اعماق جانم دوست‌داشتم تک‌تک کلمات او را به سرسرای ذهنم منتقل‌کنم و از آن‌ها
نیرو بگیرم. اما مصلحت‌های کار و مناسبات اجتماعی، قطعاً در اطراف من، دیوار بسیار
بلندی ایجاد کرده‌‌بود که دیگران به زحمت و به نُدرت، قادر به دیدن آن‌سوی دیوار بودند.
این چیزی بود که خود من می‌خواستم و بر همین اساس، رابطه‌ی خود را بادیگران تنظیم
کرده‌بودم. واقعیت آنست که نسبت به «گلاره» احساس دلتنگی عجیبی‌داشتم. انگار مدت‌هابود
که او را ندیده‌بودم. اگر دور از مصلحت‌‌های زندگی اجتماعی نبود، دوست‌داشتم که
بلافاصله پس از تلفن منشی‌ام، به تلفن همراه «گلاره» زنگ‌بزنم و صدای گرم و
پرجاذبه‌اش را بشنوم. اما می‌بایست بر وسوسه‌های خویش غلبه‌می‌کردم. از همین‌رو، تا
غروب آن روز، با وی هیچ تماسی نگرفتم. اما نزدیکی‌های ساعت هشت بعداز ظهر، با نوعی
دغدغه و شوق، انگشتانم شماره‌ی تلفن او را بردکمه‌های تلفن همراهم می فشرد. احوال‌پرسی
او، بسیار صمیمی و گرم بود اما با وجود با نوعی حفظ فاصله و گزینش کلماتی صورت می‌گرفت
که هم احترام را به نمایش می‌گذاشت و هم «گرمی» دلپذیری که «گویی» از جنس دیگری‌بود.
این که گفتم «گویی» از آن‌رو بود که به دریافت‌های حسی خود، کاملاً مطمئن نبودم.
اما از لابلای واژه‌های او، چیزی به درون من سرازیر شده‌بود که با نوعی «مستی» و «خماری»
توأمان بود. زیرا آن حالت نه خماری بود و نه مستی اما این هردو حس غریب را به شکلی
آشکار در خود داشت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش چهلُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; DIRECTION: rtl&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;FONT class=Apple-style-span size=3 face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 16px; FONT-SIZE: 11px&quot; class=Apple-style-span&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: rgb(51,51,153); FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;«اندیشه‌های گوناگونی، ذهن «کامشاد اعتمادیان» را به خود مشغول داشته‌است. این‌بار و البته در سن سی و سه سالگی، او نه عاشق است که بی‌قراری‌های شبانه‌اش را به توصیف‌بکشد و نه گوشه‌ی عزلت گزیده‌است که بدان وسیله، گذشته‌ها را به خاموشی و فراموشی بسپارد. او اینک وکیلی‌است فعال، قابل احترام و به طور نسبی نام‌آور در میان آنان که کارشان جدی‌است. هرچند در هفته‌های اخیر، از یک‌سو، نگاهی اندیشمندانه به شخصیت و رفتار دلپذیر، عاقلانه و پرجاذبه‌ی «گلاره‌ بهتاج» دارد و ازسوی دیگر، نگاهی عمیق و برنامه‌ریزانه به پیشبرد مسؤلیتی که پدر وی «اردشیر بهتاج» به او محول کرده‌است. «کامشاد» معتقد است که پدیده‌های جدید، خواهان برنامه‌ریزی‌ها و برخوردهای جدید نیزهستند. او برای این‌که بتواند در دعوای حقوقی پدر «گلاره» با حریف نیرومندش «ناصر مسرورانی» پیروزشود، قبل از آن که نیازمند کلام‌باشد، نیازمند برنامه‌ریزی‌های بسیار دقیق و پیشبرد آن‌هادر سکوتی متین و دور از ادعاست. «کامشاد» بر این باور است که انجام «هر»کاری می‌تواند ممکن‌شود اما بهایی که برای هرکدام باید پرداخت‌کرد، طبعاً متفاوت‌است. او اینک در باره‌ی آن شخصی صحبت می‌کند که به عنوان عامل نفوذی، هرجا که سفره‌ی چرب‌تری باشد، بر سر آن با حق‌به جانب‌ترین رفتار، حاضر است.»&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; COLOR: red; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;شنیده‌بودم که او در محافل گوناگون، چه در بازار در بخش سنتی آن و چه در بخش بازرگانان مدرن، کلی رابطه‌های ریز و درشت‌ دارد &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;و با هریک به تناوب دریافت دستمزد و یا مورد محبت قرارگرفتن، واکنش‌های خدماتی متفاوتی از خود ابراز می‌دارد. علاوه براین‌ها، او چنان شخصیتی‌داشت که به سادگی می‌توانست خود را در دایره‌ی بزهکاران نیز جادهد و اعتماد تام و تمام آنان را از خود سازد. او حتی نفوذ گسترده‌ای در ادارات و مؤسسه‌های دولتی داشت. نفوذی که از یک سو به توانایی‌های بالقوه و بالفعل او برمی‌گشت و از طرف دیگر در ذهن آنان، این اندیشه را برمی‌انگیخت که وجود او می‌تواند برای برخی از روزهای مبادا لازم‌آید. البته این را نیز بگویم که یکی از برجسته‌ترین خصلت‌های او آن بود که به هیچ‌کس اطلاعات اضافی نمی‌داد و یا اطلاعات اضافی نمی‌فروخت. از نقش خویش در رابطه با بازی‌های قدرت میان محافل گوناگون اقتصادی بازار به خوبی آگاه‌بود و از این‌رو، حتی یک کلمه‌ی مفید و کارساز را با برلیان مقایسه می‌کرد. او می‌گفت:«اگر انسان به جای یک گرم برلیان، دو گرم بفروشد، در عمل زیان بزرگی به پیشرفت کار خویش و انباشت سرمایه وارد ساخته‌است.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;البته آنان که از این خصلت او شناخت درستی به دست آورده بودند، با او به همان شیوه برخورد می‌کردند که او با آنان برخورد می‌کرد. اما بعضی کسان یا محافل هم بودند که برای رسیدن به نتایج سریع‌تر در به زانو درانداختن حریف، هم انتظار گرفتن اطلاعات بیشتر را داشتند و هم اطلاعات بیشتری را دو دستی نثارش می‌کردند. هرجند او اگر هم اطلاعات زیادی هم دریافت می‌کرد، باز همان قدر اطلاعات در اختیار طرف مقابل خود می‌گذاشت که لازم بود و نه بیشتر. او گاه در برخی محافل بسیار خصوصی و قابل اعتماد، این نکته را نیز مطرح می‌ساخت که دادن اطلاعات اضافی به افراد ناشی و یا بی‌صبر و حوصله، می‌تواند نه تنها ارزش آن اطلاعات را از میان ببرد بلکه حتی آن افراد را به دردسرهای بزرگ‌تری نیز گرفتارسازد. ناگفته‌نماند که شیوه‌ی رفتار او تقریباً با همه‌ی مشتریانش به گونه‌ای بود که آن‌ها می‌توانستند حتی سوگند یادکنند که او از آن آدم‌هاست که اگر سرش برود، حرفش نمی‌رود. انگار انسانی به جلوه در آمده‌بود که به زحمت می‌شد از لابلای لبانش، کلامی شنید. اما در عمل وقتی که لازم می‌شد، آن‌هم در اتاق‌های سربسته و دربسته، آن مقدار اطلاعاتی که لازم بود داده‌شود، از سوی او به طرف مقابل داده می‌شد. به او آقای «کریم سنگی» می‌گفتند اما خودش برایم توضیح داده‌بود که فامیلش «سنگستانی» است. اما برای مردم، راحت‌تر بوده که او را «سنگی» خطاب‌کنند و او هم در طول زمان، نه تنها به آن عادت کرده، بلکه آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته‌است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;لازم است این را نیز بگویم که آگاه‌شدن از وجود چنین آدمی، برای من کاملاً تصادفی صورت‌گرفت. وقتی‌که من کارم را شروع‌کردم، دفتری که در یک منطقه‌ی مناسب تهران پیداکرده‌بودم، بسیار کوچک‌بود. در خلال دوسالی که در آن دفتر کوچک کار می‌کردم، به بنگاه‌های معاملات ملکی فراوانی سپرده‌بودم که من خواهان دفتری‌هستم که مشخصات آن از نظر تعداد اتاق و قرارگرفتنش در یک طبقه‌ی مخصوص و یا طبقات مخصوص، می‌بایست چنان‌باشد. محدوده‌ای را هم که انتخاب‌کرده‌بودم، قطعاً محدوده‌ی چندان بزرگی نبود. همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده‌بود تا من در به دست آوردن چنان دفتری که دنبالش بودم، توفیق لازم را پیدانکنم. از تصادف روزگار، روزی در یک میهمانی که من تقریباً با بیشتر مهمانان غریبه‌بودم، با شخصی آشناشدم که او به من قول‌داد مرا با کسی آشناسازد که به سادگی به چنان دفترهایی با آن مشخصات که من ذکر کرده‌بودم، دسترسی دارد. حتی آشنایی من با آن شخص غریبه در آن مهمانی نیز زاییده‌ی یک اتفاق کوچک‌بود. بدین معنی که او وقتی خواست چایی خود را از دست یکی از خدمتکاران منزل میزبان بگیرد، دستش تکانی‌خورد و مقداری از چایی، به روی لباس‌های من که در کنارش نشسته‌بودم، ریخت. او به شدت از این کار خود شرمنده‌شد اما من با بزرگواری به او فهماندم که این‌جور اتفاقات در همه‌جا پیش می‌آید و هیچ کس نباید احساس شرمندگی‌کند. حتی اگر لباس‌های من رنگی و خراب هم می‌شد باز نمی‌توانست فاجعه‌ای باشد. این برخورد من، چنان او را خوش‌آمد که تقریباً تمام آن شب، مرا رهانکرد و تلاش‌داشت تا شاید با انجام کاری، از زیر بار سنگین آن شرمندگی درونی درآید. خدمتی که او برای من انجام داد، درواقع آشنا کردن من با «کریم سنگی» بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;باری وقتی که من شخص مورد نظر را ملاقات‌کردم و نام شخص مُعرّف را هم برزبان آوردم، او نسبت به آن شخص نه تنها اظهار ارادت‌کرد بلکه قول‌داد که حتماً ترتیب چنان دفتری را برای من خواهد‌داد. باید بگویم که یک‌هفته‌بعد، من به دفتر کنونی‌ام نقل مکان‌کردم. از آن طریق‌بود که من توانستم دریابم که او چگونه شخصیتی‌داشت و چه کارهایی از دستش ساخته‌بود. طبیعی بود که من به وجود «کریم سنگی» سخت احتیاج‌داشتم. نه تنها از آن‌رو که او آدم توانایی بود بلکه از آن رو که حریف «اردشیر بهتاج»، مردی قدرتمند و بانفوذ بود و مهم‌تر از همه آن که یک‌بار هم مزه‌ی شکست را به وی چشانده‌بود. درست است که من می‌بایست واقع‌بینانه و از مجاری قانون حرکت می‌کردم اما در طول جندساله‌ی وکالتم به این نکته پی برده‌بودم که رابطه‌های خصوصی و نفوذ شخصیت یک وکیل در میان وکلای دیگر، می‌تواند، «بازی» را دیر یا زود به نفع من یا موکل من پایان خواهدداد. من هیچ وعده‌‌ای به «اردشیر بهتاج» نداده‌بودم اما در خلوت خویش، تقریباً اطمینان‌داشتم که بُرد این بازی با من‌است. البته سه چهار روز بعد از دیدارمن با «گلاره» و پدرش، یک‌روز بعداز ظهر، منشی‌ام «پیمانه» به خانه زنگ‌زد و گفت:« خانمی به نام دکتر «گلاره بهتاج» چندبار سراغ شما را گرفته‌است. گفته‌ام که در سفر هستید. ایشان می‌خواست بداند چه زمانی برمی‌گردید. به او گفته‌ام که اگر پیغام واجبی دارد، من آن‌را به آقای «اعتمادیان» انتقال خواهم‌داد. اما ایشان گفته‌است پیغام فوری و فوتی ندارد. خواسته‌است احوال شما را بپرسد و از چگونگی پیشرفت کاری که در جریان است سؤالاتی بکند.» او شماره‌ی مطب و تلفن همراه خود را در اختیار «پیمانه» گذاشته‌بود. تا آن‌زمان، من فقط شماره‌ی خانه، محل‌کار و شماره‌ی همراه پدرش را داشتم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 150%; MARGIN: 0cm 17pt 0pt&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma, sans-serif; FONT-SIZE: 8pt&quot; lang=FA&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;/STRONG&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و نُهُم)</title>
<link>http://gandomz.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;Tahoma, sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 11px; line-height: 16px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(51, 51, 153); &quot;&gt;«برخورد کلامی و رفتاری «گلاره بهتاج» در دفتر وکالت
«کامشاد اعتمادیان»، در ذهن او اگر نه توفان، اما تندبادی ازاندیشه‌های جادویی و
سحرانگیز ایجاد کردئه‌است. «کامشاد» با همه‌ی توفیق‌های چشمگیری که در حوزه‌ی کار
نصیبش شده، تا قبل از ملاقات با «گلاره»، بخش عظیمی از وجودش، خاصه در گستره‌ی
عواطف و احساسات، در تاریکی خاموشی و فراموشی قرارداشته‌است. اما اینک پس از سال‌های
دراز، این نخستین‌بار است که زنی قدرتمند، زیبا، محکم، تحصیل‌کرده و با صراحت
کلام، سخت او را به دایره‌ی افسون زنانه‌ی خویش کشانده‌است. درست است که این جاذبه
از نوع جاذبه‌های عاشقانه نیست اما به هرصورت، کنجکاوی عمیق و احترام‌برانگیز
«کامشاد» را از آن خود ساخته‌است. «کامشاد» نه تنها دوست‌دارد بداند که این پزشک
جوان آیا ازدواج کرده‌است یا نه؟ و اگر ازدواج نکرده، چه عاملی باعث شده که تا این‌زمان،
دست روی دست بگذارد و به خواستاران و خواستگاران احتمالی خویش پاسخی ندهد. درست
است که «کامشاد» هنوز فاصله‌ی زیادی با این حس و حال دارد که بتوان از آن با عنوان
شور و حال عاشقانه نام برد. اما هرچه هست، انگار در او حسرتی پاگرفته‌است که چرا
باید افرادی مانند «گلاره»، زودترها از این، کشف نشوند تا بتوانند زندگی را معنا و
شور و حال بهتری ببخشند.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; color: red; &quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;درست است که من از سن هفده سالگی، سودای خام&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و عاشقانه‌ی بزرگی را در ذهن خویش نهفته‌داشته‌ام
اما واقعیت آنست که آن‌چه از شخصیت «نوشین‌دخت مغربی» در ذهن و شخصیت من رسوب
کرده، بیشتر تخیلات و اندیشه‌هایی است که من در خلال آن سال‌ها، به دور درخت
احساسات خویش تنیده‌ام. شاید بتوان گفت که تنها یک‌درصد از وجود «نوشین‌دخت» می‌توانست
برای من، حاصل عقل و تجربه باشد. بقیه‌ی آن بی‌هیچ تردید، حاصل احساسات سیلاب گونه‌ای
بوده‌است که در آن سال‌ها، تمام وجود مرا احاطه کرده بود. در حالی که اینک تصویر
ذهنی من از «گلاره بهتاج» برعکس «نوشین‌دخت»، می‌تواند نود و نُه درصد بر پایه‌ی
عقل و تجربه استوارباشد. البته با این محاسبه، می‌توان ادعاکرد که تنها یک درصد از
احساسات مردانه‌ی من، توانسته‌است در حوزه‌ی مغناطیسی زنانه‌ی او قرارگرفته‌باشد.
شاید غیرعادی بنماید که پس از گذشت شانزده‌سال از دوران توفان کویری شن در آسمان
احساساتم و برخوردهای بسیاری که من پس از آن با زنان و دختران گوناگون داشته‌ام،
این نخستین‌بار است که خانمی این چنین، بدل به قله‌ی مرتفعی از جاذبه و دریایی از موج،
لطف و زیبایی ‌شده‌است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;اما گذشته از همه‌ی اندیشه‌ها و خیال‌پروری‌های پخته و
خام، لازم‌بود که من کارم را هرچه زودتر بر روی پرونده‌ی دعاوی «اردشیربهتاج» شروع
می‌کردم. برای آن‌که بتوانم در این حوزه‌ی حساس، توفیق بیشتری به‌دست بیاورم،
تصمیم گرفتم که تمام نیرویم را برای مدتی کوتاه، روی پرونده‌ی او تمرکزبخشم. به همین
دلیل به منشی‌ام «پیمانه خاشع» که از فارغ‌التحصیلان دانشکده‌ی ادبیات تهران‌ ‌بود،
زنگ‌زدم و گفتم که چند روزی در خانه می‌مانم تا بهتر بتوانم روی پرونده‌ی پیچیده و
تازه‌ای که در اختیارم قرارگرفته، تمرکز داشته‌باشم. از این‌رو، اگر کسی سراغ مرا
گرفت بگو که به مسافرت رفته‌ام. البته او در خلال شش‌ماهی که به عنوان منشی دفتر
من شروع به کارکرده‌بود، نشان‌داده‌بود که شخصیت کاری و شایسته‌ای است. او همیشه به
موقع و گاه کمی زودتر برسر کار خود حاضر می‌شد. برای هرموردی، یادداشت برمی‌داشت
تا چیزی را احتمالاً فراموش‌نکند و در صورت لزوم، سریع‌تر به تاریخ و رابطه‌ی
موضوع‌ها پی‌ببرد. او هیچ کاری را سر به‌خود انجام نمی‌داد مگر زمانی که می‌دانست
که &lt;span&gt; &lt;/span&gt;آن‌کار، جزو روال کارهای روزانه‌است و
باید به همان شکل گذشته انجام‌گیرد. این را نیز بگویم که او مدرک کارشناسی ارشد در
رشته‌ی ادبیات را داشت و سخت متأسف‌بود که نتوانسته‌بود‌ کاری که به رشته‌ی تحصیلی‌اش
بخورد پیداکند. اما پس از آن که شش ماه که در دفتر من کارکرد، این حسرت برجانش
نشست که ای کاش در رشته‌ی حقوق قضایی تحصیل کرده‌بود که هم می‌توانست به سادگی در
جایی استخدام‌شود و هم خود، اگر می‌خواست دفتر کار مستقلی بازکند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;من البته به او همیشه می‌گفتم که حاضرم با همان حقوقی که
برای کار تمام‌وقت خود می‌گیرد، روزی سه ساعت زودتر کارش را تمام کند و اگر تمایل
دارد، در رشته‌ی حقوق قضایی که تازه علاقه‌مند شده‌بود به تحصیل بپردازد. او که در
آن زمان، خانمی بیست و پنج‌ساله‌بود، می‌خندید و می‌گفت ترسم از آنست که تا من
رشته‌ی حقوق را به پایان برسانم، دعواهای حقوقی نیز کاهش پیداکند و من حتی در این
رشته هم نتوانم کاری را که می‌خواهم پیداکنم. هرچند من همیشه به او توصیه می‌کردم
که این‌گونه منفی به زندگی و آینده نگاه‌نکند. فقط باید این را بداند که انسان اگر
اراده‌کند، در هررشته‌ای که دوست‌داشته‌باشد، توفیق پیداخواهدکرد. درست است که او
کاری که مستقیماً ارتباط با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشته‌باشد پیدانکرده‌بود. اما مگر
کاری که بدان مشغول‌بود ارزش کمتری از کار درخور با رشته‌ی تحصیلی‌اش داشت؟ از طرف
دیگر باید دانست که برخی کارها و رشته‌های تحصیلی، به شکلی با تداوم تمدن، هنوز هم
مشتری‌های بیشتری خواهندداشت. به اعتقاد من، مردم دنیا نمی‌توانند از داشتن اختلافات
حقوقی و خانوادگی برکنارباشند. این‌گونه اختلافات، همیشه کم یا زیاد، وجود
خواهدداشت. و همین نکته، نیاز به حضور وکلای گوناگون را دائمی و ضروری خواهدکرد.
تردید نیست که بسیاری از شیوه‌های کار عوض خواهدشد اما جوهر کار همچنان به قوت خود
باقی خواهدبود. باری، از تصادف روزگار، در همان‌روزها، دادگاه و یا جلسه‌ی حادی که
باید خود را درگیر می‌کردم، نداشتم. چندپرونده در اختیارم بود که اقدامات اولیه را
روی آن‌ها انجام داده‌بودم و منتظر پاسخ از سوی مراجع قانونی بودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;همچنان که شیوه‌ی کار من بود، من باید در دو جبهه کار می‌کردم.
نخست بر روی خود پرونده که از پیچیدگی‌های آن سردرآورم و دوم آن که بتوانم
اطلاعاتی در باره‌ی طرف دعوای «بهتاج» که «ناصر مسرورانی» نام داشت و نیز وکیل او که
شخصی به نام «سهام‌الدین ضیمران» بود به دست‌بیاورم. واقعیت آنست که «ناصر
مسرورانی» در محافل اداری به همین نام شهرت‌داشت اما در میان بازاریان با نام «حاج
آقا مسرور» شناخته می‌شد. این را ناگفته نگذارم که من برای گشودن گره تماس با طرف‌های
دعوای خویش و وکلای آن‌ها با شخصی آشنا شده‌بودم که هم خطرناک و غیرقابل اعتماد
بود و هم می‌توانست بی‌خطر و قابل اعتمادباشد. داشتن این دو خصلت متضاد در او،
نشانه‌ی آن بود که او با هرکسی که روبرو می‌شد، پس از آن که از وی شناختی به دست
می‌آورد، آن وجه از شخصیت خود را که با آن مورد مناسب می‌دانست، رو می‌کرد. در
واقع باید گفت که شخص مورد اشاره، در مرز یک شهروند «قانون‌مدار» و «قانون شکن»،
مرتب در نوسان بود. برای او «قانون مداری» همان‌قدر ساده‌بود که «قانون‌شکنی». زیرا
هیچ‌کدام برایش هدف نبودند. او از هردوی آن‌ها به عنوان «وسیله» استفاده می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top: 0cm; margin-right: 17pt; margin-left: 17pt; margin-bottom: 0.0001pt; text-align: justify; line-height: 150%; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;ادامه‌دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 20:21:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gandomz&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>gandomz</dc:creator>
<guid>http://gandomz.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
